Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

7- ابوسليمان خواص مغربنی» رحمه الله تعالى از این طایفه است. از مشایخ مغرب. وی است که وقتی در گزستانی می‌شد بر خری نشسته, مگس خر را بگزید. خر بجست و پای وی در درخت گز آمد و افگار شد. چوبی بر سر خر زد. خر روی باز پس کرد و به زبان فصیح گفت: «دٍه! که بر دماغ خود 147 ري ! « 8- ابوالقاسم نصرآبادی» قدڈس الله تعالی سژه از طبقة خامسه است. نام وی ابراهیم بن محمد بن مَخّمويه است. مولد و مقام وی نشابور بوده است. شیح اهل اشارت و حقايق و لسان تصوف بود. در زمان خود عالم بوده به انواع علوم از حفظ سنن و علم تواریخ و مختص به علوم حقایق. شاگرد ابراهیم شیبان است. شبلی و واسطی را دیده بود و با ابوعلی رودباری و مرتعش و ابوبکر طاهر ابهري؛ و غير ایشان صحبت داشته. اخر عمر به مکه رفت. ابوعثمان قگزنی یذیرة وی امد و به طننت با وی گفت ` «مکه چه جای تست؟ » وی گفت: «بلکه چه جای تست؟ جای من است. » بسی بر نیامد که سببی افتاد که ابوعثمان به نشابور n‏ و نصرآبادی به مکه مجاور شد و همانجا برفت. در سنة اثنتین و سبعيین و ا ا پسر نصرآبادی, گفت مرا که وی گفت: «اذا بدا شیءٌَ من بوادی الحق» قلا يَْتَفِت بهار الى حَتّةٍ ولا إلى نار ولائكْطرَهُما ببالک. و اذا رَجَعْت عن ذلك الحال. قَعَظَمُ ما عظَمَة الله تعالى. » و هم وی گفته: «الژاغت في القطاءِ لا مقدار لَه و الژاغث في الَمُعطي عزيڙ. » 9- ابوبکر رازی بجلی» رحمه الله تعالى نام وی محمدبن عبدالله الرازی است. به نشابور بوده از کبار مشایخ خراسان است. مرزوق بوده از لقاى مشایخ. استاد ابوعبدالرحمان شلفئ است و سّلمی تاریخ خود بنابر تاریخ وی کرده. شاگرد ابوبکر بیکندی است. شيخ الاسلام گفت که: «وی را وقتی بود عظیم و قبول ا در نشابور در کار کودکی مبتلا شد. وی را به وی متهم کردند و مهجور ساختند. اخر معلوم کردند به خلاف آن بود. وی را دیگر بار قبول پدید آمد. روزی در جامع نشسته بود. شيخ على بندار صیرفی با وی گفت: «ایها السیخ! این چه بود که واقع شد و ان از کجا افتاد ترا؟ » گفت: «ای پیر! اگر عزم ابړاهیم و صدق و یقین موسی و عصمت عیسی و همت و صبر احمد عربی صَلواٿ الله عليهم أجمعین کسی را بود و نگاهداشت وی نبود, چون باد فتنه جهد. همه را باد ببرد و مرد در ميان ان بود. » شیخ الاسلام گفت که کسی ابوبکر رازی را گفت که: «در سماع چه گویی؟ » گفت: «بس فتنه آمیز است و طرب انگیز, خویشتن را از فتنه گوش می‌دار! » گفت: «نه مشایخ آن کرده‌اند؟ » گفت: «دوست پدر! آن وقت که وقت تو چون وقت ایشان شود تو هم چنان کن! » 0- ابوبکر فالیزبان» رحمه الله تعالى از بخارا است. بزرگ بوده. جنید را دیده بود عمر وی دراز کشید. ‏ «در سنة سبعين و ثلثمائة به بخارا شدم به زیارت شیخ ابویکر فالیزبان. وی را طلب کردم خانه‌ای بود یک در داشت؛ وی در آنجا بود. پیش وی درآمدم و سلام کردم. مرا بنشاند و سفره آورد. نان بود و جوز و نمک. من گرسنه بودم:: دست دراز کردم و می‌خوردم. در ميان خوردن به وی نگاه کردم وی می‌گریست. من دست باز کشیدم. مرا : بخور! که من از شادی می‌گریم. که ابوالقاسم جنید مرا گفت: دو ا ا ا کا کویی دو حجره بود در یکی از آن دو حجره از این سخنان بود و در آن دیگر نبود.

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

7- ابوسليمان خواص مغربنی» رحمه الله تعالى از این طایفه است. از مشایخ مغرب. وی است که وقتی در گزستانی می‌شد بر خری نشسته, مگس خر را بگزید. خر بجست و پای وی در درخت گز آمد و افگار شد. چوبی بر سر خر زد. خر روی باز پس کرد و به زبان فصیح گفت: «دٍه! که بر دماغ خود 147 ري ! « 8- ابوالقاسم نصرآبادی» قدڈس الله تعالی سژه از طبقة خامسه است. نام وی ابراهیم بن محمد بن مَخّمويه است. مولد و مقام وی نشابور بوده است. شیح اهل اشارت و حقايق و لسان تصوف بود. در زمان خود عالم بوده به انواع علوم از حفظ سنن و علم تواریخ و مختص به علوم حقایق. شاگرد ابراهیم شیبان است. شبلی و واسطی را دیده بود و با ابوعلی رودباری و مرتعش و ابوبکر طاهر ابهري؛ و غير ایشان صحبت داشته. اخر عمر به مکه رفت. ابوعثمان قگزنی یذیرة وی امد و به طننت با وی گفت ` «مکه چه جای تست؟ » وی گفت: «بلکه چه جای تست؟ جای من است. » بسی بر نیامد که سببی افتاد که ابوعثمان به نشابور n‏ و نصرآبادی به مکه مجاور شد و همانجا برفت. در سنة اثنتین و سبعيین و ا ا پسر نصرآبادی, گفت مرا که وی گفت: «اذا بدا شیءٌَ من بوادی الحق» قلا يَْتَفِت بهار الى حَتّةٍ ولا إلى نار ولائكْطرَهُما ببالک. و اذا رَجَعْت عن ذلك الحال. قَعَظَمُ ما عظَمَة الله تعالى. » و هم وی گفته: «الژاغت في القطاءِ لا مقدار لَه و الژاغث في الَمُعطي عزيڙ. » 9- ابوبکر رازی بجلی» رحمه الله تعالى نام وی محمدبن عبدالله الرازی است. به نشابور بوده از کبار مشایخ خراسان است. مرزوق بوده از لقاى مشایخ. استاد ابوعبدالرحمان شلفئ است و سّلمی تاریخ خود بنابر تاریخ وی کرده. شاگرد ابوبکر بیکندی است. شيخ الاسلام گفت که: «وی را وقتی بود عظیم و قبول ا در نشابور در کار کودکی مبتلا شد. وی را به وی متهم کردند و مهجور ساختند. اخر معلوم کردند به خلاف آن بود. وی را دیگر بار قبول پدید آمد. روزی در جامع نشسته بود. شيخ على بندار صیرفی با وی گفت: «ایها السیخ! این چه بود که واقع شد و ان از کجا افتاد ترا؟ » گفت: «ای پیر! اگر عزم ابړاهیم و صدق و یقین موسی و عصمت عیسی و همت و صبر احمد عربی صَلواٿ الله عليهم أجمعین کسی را بود و نگاهداشت وی نبود, چون باد فتنه جهد. همه را باد ببرد و مرد در ميان ان بود. » شیخ الاسلام گفت که کسی ابوبکر رازی را گفت که: «در سماع چه گویی؟ » گفت: «بس فتنه آمیز است و طرب انگیز, خویشتن را از فتنه گوش می‌دار! » گفت: «نه مشایخ آن کرده‌اند؟ » گفت: «دوست پدر! آن وقت که وقت تو چون وقت ایشان شود تو هم چنان کن! » 0- ابوبکر فالیزبان» رحمه الله تعالى از بخارا است. بزرگ بوده. جنید را دیده بود عمر وی دراز کشید. ‏ «در سنة سبعين و ثلثمائة به بخارا شدم به زیارت شیخ ابویکر فالیزبان. وی را طلب کردم خانه‌ای بود یک در داشت؛ وی در آنجا بود. پیش وی درآمدم و سلام کردم. مرا بنشاند و سفره آورد. نان بود و جوز و نمک. من گرسنه بودم:: دست دراز کردم و می‌خوردم. در ميان خوردن به وی نگاه کردم وی می‌گریست. من دست باز کشیدم. مرا : بخور! که من از شادی می‌گریم. که ابوالقاسم جنید مرا گفت: دو ا ا ا کا کویی دو حجره بود در یکی از آن دو حجره از این سخنان بود و در آن دیگر نبود.

Orijinal Metin (FA)

آن کس را که را نکند که از آن حجره به این حجره آید و از این سخنان شنود. اکنون که از 148 فر ات کی کے ارا ھی اد و طلت ان کاو ھی این ایک اسک 1- ابوالحسين الحْضرى» رحمه الله تعالى ‏ شیخ سُلمی گوید که: «کس ندیدم از مشایخ تمام حال‌تر از وی؛ و نیکو زبان‌تر و بزرگ سخن‌تر از وی. لسان الوقت بود و یگانة مشایخ؛ به علم توحید مخصوص بود و کس در توحید و تفرید چون وی نگفتی. حنبلی مذهب بود. » شنت الاسام كفت که دوق ارد نشل است وغل را خود چ وى ا 5ر5 وة سخن شنوان بسیار بوده‌اند که سخن شنیده اند از وی اما این حديیث جداست, یعنی میراث شبلی وی گرفته بود و حصری را استاد جز شبلی نبود و شبلی در کار وی دور فرا بوده. وی را گفتی: أت ديوانة مثلى, بینی و بینک تاليف آرّلئی. » خضری. و ابوفبدالله خقیف ههتای بکدیگر بونذ ابن خفیف به آلت‌تر بود و حصری به ن تر. شيخ الاسلام گفت که: «شیخ عمو حصری را ندیده بود. » وی گفت که: «من حصری را ندیده‌ام؛ در سنة إحدی و سبعین و ٿلثمائة به مکه شدم. کفتھ چون بار کردم به زارت خضري و انو غد الله خف شوة: همان سال خبر به مکه رسید که حصری به بغداد و ابوعبدالله خفیف به شیراز برفت. » ى الخضرى حه الله الى وة ال ا هو شمر ف الح هه اخ ن سن و ثلثمائة. وی گفته: «الصّوفي لای رڅ في اٿ زِعاجه, ولايَقِرٌ في قراره . « و هم وی گفته: «الصوفئ الذي لايوجَد عگڌمه. ولايُعدم بعد ۇجُودە . “ و هم وی گفته: ‏ الهی! از من راضی هستی که من از تو راض نا افد که ای کذاتا اکر چو ار ها واضی :ودی ر ضاق ما ظلدة نکردی. » وی را گفتند: «ما را وصیتی کن! » گفت: «#علكم قي اقل الاق بال( اة م ورون الشاب في الْمَعارف. نخ تَقِفُونَ على التّفريد باشقاط الخَدثان:» و هم وی گفته: او ن ر از هیچ چیز طلب راحت و خوشی نمی کنو هگر از فرایاد اوردن اشاشی که یس از انن ہز سن کرشغه ات در وقت صفای انس و مودت بی آمیزش کدورتها. » و این بیت خوانده اپست: إن هرا تلف شفلي بسّلمی لھ ان بے مالاخ ن 2- ابوالحسین بن سَمُعون,» رحمه الله تعالی نام وی محمدبن احمدبن اسماعيل بن سَمُعون است؛ و کان يُلفُبُ بالناطق بالحكمة. از مشایخ بغداد بوده. او را زبانی است نیکو در این علم. مذکری کردی. شیخ ابوبکر اصفهانی خادم شبلی گوید که: «روز جمعه در مسجد جامع پیش شبلی نشسته بودم. ابوالحسين بن سَمُعون کودک بود درآمد. کلاهھی در غایت تکلف بر سر نهاده. کو اھا دته و لاھ نکر تشنبلی از پیش بشت وی تظر کرد و گفت: يا بابکر! می‌دانی که خدای تعالی را چه ذخیره‌ها است در اين کودک؟ » یکی از این طایفه گوید که: «در مجلس ابن سمعون بودم. و یکی از این طایفه در پای منبر وی نشسته بود. ناگاه خوابش در ربود. ابن سمعون_ از سخن باز ایستاد. چندان که بیدار شد. ابن سمعون با وی گفت که: رسول را صلی الله عليه و سلّم به خواب دیدی؟ گفت: آری. گفت: م کو اتن ست ار سکن :بارا نادو ا جوات وا نر که نشورانم و از آنچه در آن بودی بریده نشوی. » 149 وی را گفتند که: «مردم را به زهد و ترک دنیا می‌خوانی» و خود بهترین جامه‌ها مي‌پوشی و خوشترین طعامها می‌خوری, چون است این؟ » گفت: «وقتی که حال تو با الله تعالی چنان باشد که می‌باید نرمی جامه و خوشی طعام زیان نمی‌دارد.

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

آن کس را که را نکند که از آن حجره به این حجره آید و از این سخنان شنود. اکنون که از 148 فر ات کی کے ارا ھی اد و طلت ان کاو ھی این ایک اسک 1- ابوالحسين الحْضرى» رحمه الله تعالى ‏ شیخ سُلمی گوید که: «کس ندیدم از مشایخ تمام حال‌تر از وی؛ و نیکو زبان‌تر و بزرگ سخن‌تر از وی. لسان الوقت بود و یگانة مشایخ؛ به علم توحید مخصوص بود و کس در توحید و تفرید چون وی نگفتی. حنبلی مذهب بود. » شنت الاسام كفت که دوق ارد نشل است وغل را خود چ وى ا 5ر5 وة سخن شنوان بسیار بوده‌اند که سخن شنیده اند از وی اما این حديیث جداست, یعنی میراث شبلی وی گرفته بود و حصری را استاد جز شبلی نبود و شبلی در کار وی دور فرا بوده. وی را گفتی: أت ديوانة مثلى, بینی و بینک تاليف آرّلئی. » خضری. و ابوفبدالله خقیف ههتای بکدیگر بونذ ابن خفیف به آلت‌تر بود و حصری به ن تر. شيخ الاسلام گفت که: «شیخ عمو حصری را ندیده بود. » وی گفت که: «من حصری را ندیده‌ام؛ در سنة إحدی و سبعین و ٿلثمائة به مکه شدم. کفتھ چون بار کردم به زارت خضري و انو غد الله خف شوة: همان سال خبر به مکه رسید که حصری به بغداد و ابوعبدالله خفیف به شیراز برفت. » ى الخضرى حه الله الى وة ال ا هو شمر ف الح هه اخ ن سن و ثلثمائة. وی گفته: «الصّوفي لای رڅ في اٿ زِعاجه, ولايَقِرٌ في قراره . « و هم وی گفته: «الصوفئ الذي لايوجَد عگڌمه. ولايُعدم بعد ۇجُودە . “ و هم وی گفته: ‏ الهی! از من راضی هستی که من از تو راض نا افد که ای کذاتا اکر چو ار ها واضی :ودی ر ضاق ما ظلدة نکردی. » وی را گفتند: «ما را وصیتی کن! » گفت: «#علكم قي اقل الاق بال( اة م ورون الشاب في الْمَعارف. نخ تَقِفُونَ على التّفريد باشقاط الخَدثان:» و هم وی گفته: او ن ر از هیچ چیز طلب راحت و خوشی نمی کنو هگر از فرایاد اوردن اشاشی که یس از انن ہز سن کرشغه ات در وقت صفای انس و مودت بی آمیزش کدورتها. » و این بیت خوانده اپست: إن هرا تلف شفلي بسّلمی لھ ان بے مالاخ ن 2- ابوالحسین بن سَمُعون,» رحمه الله تعالی نام وی محمدبن احمدبن اسماعيل بن سَمُعون است؛ و کان يُلفُبُ بالناطق بالحكمة. از مشایخ بغداد بوده. او را زبانی است نیکو در این علم. مذکری کردی. شیخ ابوبکر اصفهانی خادم شبلی گوید که: «روز جمعه در مسجد جامع پیش شبلی نشسته بودم. ابوالحسين بن سَمُعون کودک بود درآمد. کلاهھی در غایت تکلف بر سر نهاده. کو اھا دته و لاھ نکر تشنبلی از پیش بشت وی تظر کرد و گفت: يا بابکر! می‌دانی که خدای تعالی را چه ذخیره‌ها است در اين کودک؟ » یکی از این طایفه گوید که: «در مجلس ابن سمعون بودم. و یکی از این طایفه در پای منبر وی نشسته بود. ناگاه خوابش در ربود. ابن سمعون_ از سخن باز ایستاد. چندان که بیدار شد. ابن سمعون با وی گفت که: رسول را صلی الله عليه و سلّم به خواب دیدی؟ گفت: آری. گفت: م کو اتن ست ار سکن :بارا نادو ا جوات وا نر که نشورانم و از آنچه در آن بودی بریده نشوی. » 149 وی را گفتند که: «مردم را به زهد و ترک دنیا می‌خوانی» و خود بهترین جامه‌ها مي‌پوشی و خوشترین طعامها می‌خوری, چون است این؟ » گفت: «وقتی که حال تو با الله تعالی چنان باشد که می‌باید نرمی جامه و خوشی طعام زیان نمی‌دارد.

Orijinal Metin (FA)

» شيخ الاسلام گفت که: «من با ابوالحسین بن سمعون نه نیکم که استاد من؛ خصری را می‌رنجانید و هرکه استاد ترا رنجه دارد و تو از وی رنجه نباشی؛ سگ به از تو بود. » شيخ الاسلام گفت که: کا عون ائ ام ود و ری وا رت ابن سمعون گفته: «هر سخنی که از ذکر خالی است لغو است و هر خامشی که از فکرت خالی است سهو است, و هر نظر که از عبرت خالی است لهو است. » وى اين عون :نة م او ست و تمان و تلتها تة وی راء چون وفات کرد در سرای وی دفن کردند و بعد از سی و نه سال خواستند که به گورستان نقل کنند کفن وی همچنان تازه و نو بود و اثر کهنگی و فرسودگی بر آن نبود. الله تعالی شيخ الاسلام گفت: «از مشایخ گازرگاه دو تن قدیم‌ترند: یکی شیخ ابونصر خباز, مردی بزرگ بود. قومی از شاگردان وی به حچ می‌رفتند به زیارت خُصری شدند, حصری از ایشان خواست که: چیزی خوانید اگر توانید! یکی از ایشان آواز برآورد. حصری بیقرار گشت در سماع گفت: امسال شما را بار نیست» باز گردید! و گفت: نه شما شاگردان ابونصر خبازید بدان کوه هری؟ گفتند: آری. گفت: بی دستوری از پیش وی بیروںن آمده‌اید. باز کردند و تزدیک وی تنو بدا هر که بازگشت به سلامت افتاد و هرکه برفت به سّموم بسوخت و به عرفات نرسید. و دیگری از مشایخ گازرگاه. شیخ ابوالحسن سوهان آژن بود که در مسجد جامع ما نشستی . »> شیخ الاسلام گفت که شاگرد وی با من گفت که: «پیر ما پسین شب رمضان سجده کردی و تا صبح می‌زاریدی و می‌گفتی: خداوندا! آن روزه‌ای که داشتم برای تو و آن حج وار کردم و آن قران که خواندم از همه توبه می‌کنم مرا رایگان بیامرز و فرا پذیر! » 5- شيخ احمد حَژانی» رحمه الله تعالى وی آن است که سی شبانه روز در مکه مجاور بود بر یک نهاری و آن وقت که برخاست بنهار بود. وی گفته که شیخ ابوالحسن مُعْتّمر می‌گوید که: ا یری به ودم ردي وی را گفت: مرا وصیتی کن! گفت: أفرد هِمَتک! جَهم رَفّی حاضر بود گفت: يا شيخ ! دور افکدی: وی رل خضری کیت :اکل :عله کہا کالوا عل چتانکه ر من پیھو دند ایر وی پیمودم. » 6- جَهم رَفی» رحمه الله تعالی هُوَ مِنْ مُتأخُّرى الفِتيان و المشايخ و كان من الفُقراء الطادقين و كان مسشتهتراً بالسّماع والها فيه مات بينَ المسجدَيِنِ شيخ الاسلام گفت که: ودر را بود بیرون افد و فز دهان را قت : ؛ بيرون آییدا شمه یرون آمدند :در وقت گرو آمد. » و هم وی بود که روزی شخصی پیش وی به تکلف رقص کرد وی برخاست؛ سر در مڼان دو یائ ان شخض کزد و وی را ترداشت و از :دیوار به ذیواز ذیگز بار هی زد تا از هوش ببرد وی را. 150 7- ابوالحسن الأرمَوی» رحمه الله تعالى بزرگی بوده از این طایفه در ایام حصری و ابوعبدالله رودباری و ابن خفیف. همه مشایخ وقت بودند به اڙمی بوده و قبر وی انجاست. 3 از وی پرسیدند که: «وفا چیست؟ » گفت: «آنچه از ان بازآمدى. به آن بازنگردی. » گفتند: «این خود عام احت: آن خاص چیست؟ » گفت: «آن که بدانی که از بهر چه أمدی. » E E ‏ به شیراز بوده و مادر وی از نشابور است, در وقت خود شيخ المشایخ بود. وی را شيخ الاسلام می ‌خواندند۔ شاگرد شیح ابوطالب خزرح بغدادی است. رویم را دیده بود و با کتانی 9 بن الجسين الرازى و ابوالحسین المالکی و ابوالحسین و ابوالحسين شا مرزوق بوده. عالم بوده به علوم ظاهر و علوم حقایق.

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» شيخ الاسلام گفت که: «من با ابوالحسین بن سمعون نه نیکم که استاد من؛ خصری را می‌رنجانید و هرکه استاد ترا رنجه دارد و تو از وی رنجه نباشی؛ سگ به از تو بود. » شيخ الاسلام گفت که: کا عون ائ ام ود و ری وا رت ابن سمعون گفته: «هر سخنی که از ذکر خالی است لغو است و هر خامشی که از فکرت خالی است سهو است, و هر نظر که از عبرت خالی است لهو است. » وى اين عون :نة م او ست و تمان و تلتها تة وی راء چون وفات کرد در سرای وی دفن کردند و بعد از سی و نه سال خواستند که به گورستان نقل کنند کفن وی همچنان تازه و نو بود و اثر کهنگی و فرسودگی بر آن نبود. الله تعالی شيخ الاسلام گفت: «از مشایخ گازرگاه دو تن قدیم‌ترند: یکی شیخ ابونصر خباز, مردی بزرگ بود. قومی از شاگردان وی به حچ می‌رفتند به زیارت خُصری شدند, حصری از ایشان خواست که: چیزی خوانید اگر توانید! یکی از ایشان آواز برآورد. حصری بیقرار گشت در سماع گفت: امسال شما را بار نیست» باز گردید! و گفت: نه شما شاگردان ابونصر خبازید بدان کوه هری؟ گفتند: آری. گفت: بی دستوری از پیش وی بیروںن آمده‌اید. باز کردند و تزدیک وی تنو بدا هر که بازگشت به سلامت افتاد و هرکه برفت به سّموم بسوخت و به عرفات نرسید. و دیگری از مشایخ گازرگاه. شیخ ابوالحسن سوهان آژن بود که در مسجد جامع ما نشستی . »> شیخ الاسلام گفت که شاگرد وی با من گفت که: «پیر ما پسین شب رمضان سجده کردی و تا صبح می‌زاریدی و می‌گفتی: خداوندا! آن روزه‌ای که داشتم برای تو و آن حج وار کردم و آن قران که خواندم از همه توبه می‌کنم مرا رایگان بیامرز و فرا پذیر! » 5- شيخ احمد حَژانی» رحمه الله تعالى وی آن است که سی شبانه روز در مکه مجاور بود بر یک نهاری و آن وقت که برخاست بنهار بود. وی گفته که شیخ ابوالحسن مُعْتّمر می‌گوید که: ا یری به ودم ردي وی را گفت: مرا وصیتی کن! گفت: أفرد هِمَتک! جَهم رَفّی حاضر بود گفت: يا شيخ ! دور افکدی: وی رل خضری کیت :اکل :عله کہا کالوا عل چتانکه ر من پیھو دند ایر وی پیمودم. » 6- جَهم رَفی» رحمه الله تعالی هُوَ مِنْ مُتأخُّرى الفِتيان و المشايخ و كان من الفُقراء الطادقين و كان مسشتهتراً بالسّماع والها فيه مات بينَ المسجدَيِنِ شيخ الاسلام گفت که: ودر را بود بیرون افد و فز دهان را قت : ؛ بيرون آییدا شمه یرون آمدند :در وقت گرو آمد. » و هم وی بود که روزی شخصی پیش وی به تکلف رقص کرد وی برخاست؛ سر در مڼان دو یائ ان شخض کزد و وی را ترداشت و از :دیوار به ذیواز ذیگز بار هی زد تا از هوش ببرد وی را. 150 7- ابوالحسن الأرمَوی» رحمه الله تعالى بزرگی بوده از این طایفه در ایام حصری و ابوعبدالله رودباری و ابن خفیف. همه مشایخ وقت بودند به اڙمی بوده و قبر وی انجاست. 3 از وی پرسیدند که: «وفا چیست؟ » گفت: «آنچه از ان بازآمدى. به آن بازنگردی. » گفتند: «این خود عام احت: آن خاص چیست؟ » گفت: «آن که بدانی که از بهر چه أمدی. » E E ‏ به شیراز بوده و مادر وی از نشابور است, در وقت خود شيخ المشایخ بود. وی را شيخ الاسلام می ‌خواندند۔ شاگرد شیح ابوطالب خزرح بغدادی است. رویم را دیده بود و با کتانی 9 بن الجسين الرازى و ابوالحسین المالکی و ابوالحسین و ابوالحسين شا مرزوق بوده. عالم بوده به علوم ظاهر و علوم حقایق.

Orijinal Metin (FA)

شیخ الاسلام گفت: «هیچ کس را در این علم چندان تصنیف نیست که وی را. » اعتقاد پاک و سیرت نیکو داشته. شافعی مذهب بوده در سنة احدى و ثلاثين و ثلثمائة برفته ازدنیا. شيخ الاسلام گفت که: «از وی دو سخن دارم که که را کند که بازگویند. يکي آن که از وی پرسیدند که: تصوف چیست؟ گفت: وجود الله في حين العَفْلة. و دیگر آن که ازوی پرسیدند که: عبدالڙ حيم اصطخری چرا با سگبانان به دشت مي‌شود و قبا می‌بندد؟ گفت: بَتَحَفْفُ مِنْ بقل ما عَلیه. گفت: می‌شود تا از آن که در آن است دمی زند تا از بار وجود ‏ . “« شیخ الاسلام گفت که: «در وجود لذت نبود که در وجود فرو شکستن و صدمت بود که در ان حواس مرد برسد. » وانشدنا لغيره: 2 ِ u‏ ری ڈ لاسّی ذکر ها قکَأبّما تقل :لی لی کل کک ےن شیخ ابوعبداللّه خفیف گفته است که: «روزی زنی به من آمد که در فلان جای زنۍی دیگر است از رؤسای نواحی شیراز و از شیخ سؤالی دارد و نمی‌تواندکه خود بیاید. » شیخ گفته که: «من به نزدیک وی رفتم. گفت: ما را قصه‌ای عجیب واقع شده که در حیرت آن مانده‌ایم. در قبیلة ما کودکی بود روز افطار نمی‌کرد و با کسی سخن نمی‌گفت و به گوسفند چرانیدن از میان ما بیرون می‌رفت و گوسفندان را سر می‌داد و به یک جانب می‌رفت و نماز مي‌کرد. در این روزها بیمار شد. از برای وی بیرون قبیله سایه‌ای ترتیب کردیم و در آنجا بخسبید. ناگاه در ميان روزی که مردان قبیله در حوایج خود پراکنده شده بودند. دیدیم که از روی زمین بلند شد و در هوا می‌گشت. چنانکه آسیا بگردد. مادرش چون آن زا دید بذوید تا وی زا نکیرد. به :وی تر سید وی بالا می‌رفت و ما به وی می‌نگریستیم تا در هوا از نظر ما غایب شد. مردان قبیله را خبر کردیم و پراکنده ساختیم. گفتیم شاید که در میان این کوهها و وادیها افتاده باشد, هیچ جا از وی اثری نیافتند. » شیخ گفته است که: «من متأ شدم. آن زنِ گفت: شاید که این را از من باور ندارید. جماعتی از زنان قبیله را اوا داد همه بر آن موجب گواهی دادند. »> شخصی در آن مجلس که شیخ این حکایت کرد کت :اها النسح ! این می دو اند بود شنح گقت: دای نادان ایا کسی ست که منتظر این معنی مي‌باشد؟ » وهم شخ انوغنداللة حقیف گفت اسنت که نوج واتی از راشان همفراه: خاجان به نشترار امد و شار شد بماریی سخت و یشن ها مردی ود صالح و زتی داشت صالحه. 151 آن جوان را به خانة وی فرستادیم تا خدمت و رعایت وی کنند. ناگاه روزی آن مرد امد رنگ وی متغیر شده و گفت: عَظمَ الله آجرکم! که آن جوان درگذشت. گفتیم: رنگ تو متغیر چراست؟ گفت: دوشینه آن جوان ما را گفت: امشب حاضر من باشید که امشبی بیش ندارم. عجوزۂ خود را گفتم: اول شب تو واقف وی باش و بعد از آن مرا بیدار کن و تو در خواب شو! چون ان عجوزه مرا بیدار کرد من تا سحر رعایت حال وی می‌کردم مرا خواب در ربود. ناگاه کسی آواز داد که: در خواب می‌شوی و ‏ اواز حرکتی و روشناییی عظیم و ان جوان در نفس اخر. چشم وی را پوشانیدم و دست و پای وی را دراز کردم و جان بداد. ان فر درا فدھ این حر :ا به کش مکو و به تجهیز و تکفین وی مشغول شدیم. » 9- ابوالخیر مالکی» رحمه الله تعالى نام وی بندار بن یعقوب المالکی است. از بزرگان مشایخ بود و انواع علوم جمع کرده بود.

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

شیخ الاسلام گفت: «هیچ کس را در این علم چندان تصنیف نیست که وی را. » اعتقاد پاک و سیرت نیکو داشته. شافعی مذهب بوده در سنة احدى و ثلاثين و ثلثمائة برفته ازدنیا. شيخ الاسلام گفت که: «از وی دو سخن دارم که که را کند که بازگویند. يکي آن که از وی پرسیدند که: تصوف چیست؟ گفت: وجود الله في حين العَفْلة. و دیگر آن که ازوی پرسیدند که: عبدالڙ حيم اصطخری چرا با سگبانان به دشت مي‌شود و قبا می‌بندد؟ گفت: بَتَحَفْفُ مِنْ بقل ما عَلیه. گفت: می‌شود تا از آن که در آن است دمی زند تا از بار وجود ‏ . “« شیخ الاسلام گفت که: «در وجود لذت نبود که در وجود فرو شکستن و صدمت بود که در ان حواس مرد برسد. » وانشدنا لغيره: 2 ِ u‏ ری ڈ لاسّی ذکر ها قکَأبّما تقل :لی لی کل کک ےن شیخ ابوعبداللّه خفیف گفته است که: «روزی زنی به من آمد که در فلان جای زنۍی دیگر است از رؤسای نواحی شیراز و از شیخ سؤالی دارد و نمی‌تواندکه خود بیاید. » شیخ گفته که: «من به نزدیک وی رفتم. گفت: ما را قصه‌ای عجیب واقع شده که در حیرت آن مانده‌ایم. در قبیلة ما کودکی بود روز افطار نمی‌کرد و با کسی سخن نمی‌گفت و به گوسفند چرانیدن از میان ما بیرون می‌رفت و گوسفندان را سر می‌داد و به یک جانب می‌رفت و نماز مي‌کرد. در این روزها بیمار شد. از برای وی بیرون قبیله سایه‌ای ترتیب کردیم و در آنجا بخسبید. ناگاه در ميان روزی که مردان قبیله در حوایج خود پراکنده شده بودند. دیدیم که از روی زمین بلند شد و در هوا می‌گشت. چنانکه آسیا بگردد. مادرش چون آن زا دید بذوید تا وی زا نکیرد. به :وی تر سید وی بالا می‌رفت و ما به وی می‌نگریستیم تا در هوا از نظر ما غایب شد. مردان قبیله را خبر کردیم و پراکنده ساختیم. گفتیم شاید که در میان این کوهها و وادیها افتاده باشد, هیچ جا از وی اثری نیافتند. » شیخ گفته است که: «من متأ شدم. آن زنِ گفت: شاید که این را از من باور ندارید. جماعتی از زنان قبیله را اوا داد همه بر آن موجب گواهی دادند. »> شخصی در آن مجلس که شیخ این حکایت کرد کت :اها النسح ! این می دو اند بود شنح گقت: دای نادان ایا کسی ست که منتظر این معنی مي‌باشد؟ » وهم شخ انوغنداللة حقیف گفت اسنت که نوج واتی از راشان همفراه: خاجان به نشترار امد و شار شد بماریی سخت و یشن ها مردی ود صالح و زتی داشت صالحه. 151 آن جوان را به خانة وی فرستادیم تا خدمت و رعایت وی کنند. ناگاه روزی آن مرد امد رنگ وی متغیر شده و گفت: عَظمَ الله آجرکم! که آن جوان درگذشت. گفتیم: رنگ تو متغیر چراست؟ گفت: دوشینه آن جوان ما را گفت: امشب حاضر من باشید که امشبی بیش ندارم. عجوزۂ خود را گفتم: اول شب تو واقف وی باش و بعد از آن مرا بیدار کن و تو در خواب شو! چون ان عجوزه مرا بیدار کرد من تا سحر رعایت حال وی می‌کردم مرا خواب در ربود. ناگاه کسی آواز داد که: در خواب می‌شوی و ‏ اواز حرکتی و روشناییی عظیم و ان جوان در نفس اخر. چشم وی را پوشانیدم و دست و پای وی را دراز کردم و جان بداد. ان فر درا فدھ این حر :ا به کش مکو و به تجهیز و تکفین وی مشغول شدیم. » 9- ابوالخیر مالکی» رحمه الله تعالى نام وی بندار بن یعقوب المالکی است. از بزرگان مشایخ بود و انواع علوم جمع کرده بود.

Orijinal Metin (FA)

شیح ابوعبدالله خفیف گفته است که: «به جوانی روزه می‌داشتم و وصال می‌کردم 9 شب در مسجد جامع می‌بودم و برای من یک قندیل می‌گذاشتند۔ اتفاقاً شبی باران افده تود و جراع فردة: یکی در مسجد را کوفتن گرفت. خادم جواب نداد. دل من تنگ شد, رفتم و در باز کردم. ديدم که ابوالخیر مالکی است. درآمد و بنشست. از هیبت وی پر شدم» إزار باز کرد و طعام بر آن؛ گفت: بخور! که من در خانة خود بودم این را پیش من آوردند نتوانستم که بخورم. که خاطر من به سوی تو بود. از هيبت وی نتوانستم گفت که در وصالم با وی چیزی خوردم. چون فارغ شديم. گفتم: اها الشيخ! سؤال دارم. گفت: بگوی! گفتم: مَتی يَصْفُو العش د مح الله؟ قال: إذا رفت المُخالقَة. من از این سخن تعجب کردم. ‏ ارا اتان تم تعجب کردند, e‏ ازوی پرسیدند. گفت: ما ر يجري بالليل لايدکڙ بالتهارٍ, و به ان اقرار نکرد. » ا «ما زاھ زاهداً مُتَحَلياً من الدنيا ادق ظاهراً من ابی بکر الشعرانی. روزی قصد زیارت وی کردم در اصطخر. ‏ گفت: یا باعبداللّه! امشب به برکت صحبت تو طعامی چرب خواهیم خورد. . پس برخاست. دیگی سفالین داشت بر بار نهاد. پاره‌ای گوشت قدید خشک داشت در دیگ انداخت و آب در وی ریخت و اندکی نمک در آنجا افکند ودیگ را برجوش آورد و با وی در آن رباط دیگری می‌بود. وی را گفت: هیچ نان پاره‌اي چند داری؟ گفت: اری و چند پارۀ نان آورد. آن را ترید کرد و از شوریای آن دیگ بر آنجا ریخت. و گوشت را بر روی آن نهاد و گفت: بخور! امن اران رو ورو وو وو گوشت بخور! پاره‌ای از آن گوشت گرفت تا مرا لقمه دهد. گفتم: نمی‌خواهم. گفت: شاید تو فلان و فلان طعام خواهی, آن فردا خواهد بود. به شهر درآییم و همة آنها را برای تو بگیریم. چون بامداد کردم به شهر درآمدم. فقرا جمع شدند و طعامی حاضر کردند. چیزی از آن طعام برگرفتم و به وی درآمدم. گفت: بگوی چه کار کردی! گفتم: هنوز چیزی نخورده‌ام. از تو التماس می‌کنم که با من طعامی خوری! با هم طعام خوردیم و من به شیراز روان شدم. » 1- ابومحمد العتایدی» رحمه اللّه تعالی وی یکی از استادان ابوعبدالله خفیف است. وی گفته که: «هرگز کاسبی که حقیقت کسب را رعایت کند. چون أبومحمد عتابدی 152 ندیدم. هر روز نیم دانگ کسب می‌کرد و قوت وی از آن بود. دو حبه را نخاله می‌خرید و از ان دو نان می‌پخت. به یکی افطار می‌کرد و یکی را صدقه می‌داد. » و هم وی گفته که: «روزی بر وی درآمدم. پیش وی جزوی بود که موش پاره کرده بود. فته این چیست؟ گفت: این را موش پاره کرده است و من نیز از موشان بتشویشم. شبها به سر و روی من بر می‌دوند. گفتم: چرا چراغ روشن نکنی؟ گفت: چهل سال است که چراغ روشن نکرده‌ام. که از حساب آن می‌ترسم که آن را چند چیز باید تا میسر شود و همه را حساب است. » ۳ 2- جعفر الحَذا. قڈس الله تعالی روحه کنیته ابومحمد صَحِبَ الجنید و مَن فی طبَقَتّه و کان الشبلی بذکر مناقبه و یقول بفضله. دا تارتن الجمهن ازنة که کف ا ست ویر دی ا جال ر ار قر اء دوا وی نزدیک من برتر از شبلی است. » و هم بندار گفته است که: «وی محتضر بود شخصی بر وی درآمد در لباس صوفيان. وې گفت: باطنهای این طایفه خراب شد. ایشان ظاهرهای خود را بیاراستند. » توْفى سنة اجدى و اربعين و ثلثمائة. و قبر وی در شیراز است.

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

شیح ابوعبدالله خفیف گفته است که: «به جوانی روزه می‌داشتم و وصال می‌کردم 9 شب در مسجد جامع می‌بودم و برای من یک قندیل می‌گذاشتند۔ اتفاقاً شبی باران افده تود و جراع فردة: یکی در مسجد را کوفتن گرفت. خادم جواب نداد. دل من تنگ شد, رفتم و در باز کردم. ديدم که ابوالخیر مالکی است. درآمد و بنشست. از هیبت وی پر شدم» إزار باز کرد و طعام بر آن؛ گفت: بخور! که من در خانة خود بودم این را پیش من آوردند نتوانستم که بخورم. که خاطر من به سوی تو بود. از هيبت وی نتوانستم گفت که در وصالم با وی چیزی خوردم. چون فارغ شديم. گفتم: اها الشيخ! سؤال دارم. گفت: بگوی! گفتم: مَتی يَصْفُو العش د مح الله؟ قال: إذا رفت المُخالقَة. من از این سخن تعجب کردم. ‏ ارا اتان تم تعجب کردند, e‏ ازوی پرسیدند. گفت: ما ر يجري بالليل لايدکڙ بالتهارٍ, و به ان اقرار نکرد. » ا «ما زاھ زاهداً مُتَحَلياً من الدنيا ادق ظاهراً من ابی بکر الشعرانی. روزی قصد زیارت وی کردم در اصطخر. ‏ گفت: یا باعبداللّه! امشب به برکت صحبت تو طعامی چرب خواهیم خورد. . پس برخاست. دیگی سفالین داشت بر بار نهاد. پاره‌ای گوشت قدید خشک داشت در دیگ انداخت و آب در وی ریخت و اندکی نمک در آنجا افکند ودیگ را برجوش آورد و با وی در آن رباط دیگری می‌بود. وی را گفت: هیچ نان پاره‌اي چند داری؟ گفت: اری و چند پارۀ نان آورد. آن را ترید کرد و از شوریای آن دیگ بر آنجا ریخت. و گوشت را بر روی آن نهاد و گفت: بخور! امن اران رو ورو وو وو گوشت بخور! پاره‌ای از آن گوشت گرفت تا مرا لقمه دهد. گفتم: نمی‌خواهم. گفت: شاید تو فلان و فلان طعام خواهی, آن فردا خواهد بود. به شهر درآییم و همة آنها را برای تو بگیریم. چون بامداد کردم به شهر درآمدم. فقرا جمع شدند و طعامی حاضر کردند. چیزی از آن طعام برگرفتم و به وی درآمدم. گفت: بگوی چه کار کردی! گفتم: هنوز چیزی نخورده‌ام. از تو التماس می‌کنم که با من طعامی خوری! با هم طعام خوردیم و من به شیراز روان شدم. » 1- ابومحمد العتایدی» رحمه اللّه تعالی وی یکی از استادان ابوعبدالله خفیف است. وی گفته که: «هرگز کاسبی که حقیقت کسب را رعایت کند. چون أبومحمد عتابدی 152 ندیدم. هر روز نیم دانگ کسب می‌کرد و قوت وی از آن بود. دو حبه را نخاله می‌خرید و از ان دو نان می‌پخت. به یکی افطار می‌کرد و یکی را صدقه می‌داد. » و هم وی گفته که: «روزی بر وی درآمدم. پیش وی جزوی بود که موش پاره کرده بود. فته این چیست؟ گفت: این را موش پاره کرده است و من نیز از موشان بتشویشم. شبها به سر و روی من بر می‌دوند. گفتم: چرا چراغ روشن نکنی؟ گفت: چهل سال است که چراغ روشن نکرده‌ام. که از حساب آن می‌ترسم که آن را چند چیز باید تا میسر شود و همه را حساب است. » ۳ 2- جعفر الحَذا. قڈس الله تعالی روحه کنیته ابومحمد صَحِبَ الجنید و مَن فی طبَقَتّه و کان الشبلی بذکر مناقبه و یقول بفضله. دا تارتن الجمهن ازنة که کف ا ست ویر دی ا جال ر ار قر اء دوا وی نزدیک من برتر از شبلی است. » و هم بندار گفته است که: «وی محتضر بود شخصی بر وی درآمد در لباس صوفيان. وې گفت: باطنهای این طایفه خراب شد. ایشان ظاهرهای خود را بیاراستند. » توْفى سنة اجدى و اربعين و ثلثمائة. و قبر وی در شیراز است.

Orijinal Metin (FA)

شیخ ابوعبداللّه خفیف گفته است که: «روزی مُوْمّل جَصّاص مرا گفت: برو و بین که جعفر حذاء را چه حال است. بر وی درآمدم ديدم که بر بساطی نشسته و گرداگرد وی A ‏ کردم و بنشستم. وی مرا پرسید و من وی را پرسیدم۔ هنوز نشسته بودم که حمال درآمد و ادوات طبخ درآورد. برخاستم که به درآیم. گفت: بنشین تا بهم چیزی خوریم! فتم: نیت روزه کرده‌ام. بیرون آمدم. چون پیش مؤمل رسیدم. گفت: چون دیدی جعفر را؟ چنانکه دیده بودم گفتم. مؤمل دست برآورد و گفت: خدایا! ما را سلامت و عافیت ارزانی دار! چون مدتی از آن گذشت, باز مؤمل مرا گفت: برو و بر جعفردرآی و حال وی را ببین! برفتم و به سرایی ویران درآمدم, و جعفر را طلب کردم. گفتند: در این خانه است. سه روز است که هيچ نخورده و نیاشامیده به ان خانه درامدم وی را دیدم روی بر خاک نهاده و در بر جامه‌های کهنه. بر وی سلام گفتم. ِ سر برداشت و هم اطراف روی وی از اشک تر گفت: یا باعبداللّه! حال چه گویم, چون می‌بینی؟ با وی رفق و تلطف کردم. اندک تسکینی یافت. اهل منزل گفتند: سوگند به خدای بر تو که وی را طعامی بخوران! که سه شبانروز است که هیچ و بسیار جهد کردم تا وی را اندک سَویقی خورانیدم۔ چون پیش مؤمل امدم؛ : چون دیدی جعفر را؟ آنچه دیده بودم گفتم. مؤمل گفت: اگر آن تنعم در توقف داشتی» بدین مبتلا نشدی. » س 3- هشام بن عبدان» رحمه الله تعالی کنیت وی ابومحمد است. شیح ابوعبداللّه خفیف گفته است که: «چون هشام بن عبدان در نماز می‌ایستاد, وی را وجد و حال می‌گرفت. در محراب پس و پیش می‌رفت و قرآن می‌خواند۔ گاه بودی که از حُسن نماز وی يهود و نصاری و مجوس جمع شدندی و نظارۀ وی کردندی. » وی را یک گوسفند بود که شیر وی خوردی. وی را برمی‌داشت و برای چرانیدن به صحرا می‌برد. روزی هشام در خواب رفته بود چون بیدار شد دید که در زراعت تحصن درامدة است و می جرد وی را پیش صاحب زراعت برد و گفت: وی را بستان که زراعت ترا خورده است. صاحب زراعت گفت: من ترا بحل کردم گفت: مرا , به ان حاجت نیست. هر چند جهد کرد قبول نکرد. بگذاشت و برفت. شخ ابوعبدالله حفیف گویه که: «روزی باهشام در دعوتی بودیم. صاحب دعوت یک 153 جام حلوا آورد و پیش شيخ نهاد که شيخ بخورد. گفتیم که: نصیب ما هم بده! گفت: قرا اڈن نکرد که شما را بدهم. هر چند گفتیم قایده نکرد. از بیشن وق بربودیم و بخوردیم. » هشام را دهشتی و حیرتی رسید که یک سال از نماز بازایستاد: و مردم وی را تکفیر می کردند قصه وی به مشایخ مسجد جامع رسید. روزی همه بر وی درآمدند و ابن سَعدان مُحدث با ایشان بود. گفت: «مرا می‌شناسی؟ » گفت: «اری. تو ابن سعدانی . » گفت: «چرا نماز نمی‌گزاری؟ » هشام گفت: «مرا عارضی چند روی می‌نماید و مانع من می شود از نماز. » گفت: «مثل چه؟ » خاموش گشت وهيچ جواب نداد. از شتځ :اتوغند الله خفنف پرسیدند که «شښبت چه بود که هشام تاز نمی کزد؟ » گقت؛ کنو شه طا لی یت ھی کرد امور گنی ووی عالت :اه در مقام حیرت افتاد و از اعمال ظاهری بازماند. » مشاهده قايلى. و هر که به این قايل است وی را توبه می‌باید داد یا ادب می‌باید کرد. » هشام گفت: «مرا تلقین توبه کنید! » تلقین کردند, توبه کرد. روز دیگر بامداد آمد و دز برا بر مشایخ بیستاد و گفت: ا و و رو و !

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

شیخ ابوعبداللّه خفیف گفته است که: «روزی مُوْمّل جَصّاص مرا گفت: برو و بین که جعفر حذاء را چه حال است. بر وی درآمدم ديدم که بر بساطی نشسته و گرداگرد وی A ‏ کردم و بنشستم. وی مرا پرسید و من وی را پرسیدم۔ هنوز نشسته بودم که حمال درآمد و ادوات طبخ درآورد. برخاستم که به درآیم. گفت: بنشین تا بهم چیزی خوریم! فتم: نیت روزه کرده‌ام. بیرون آمدم. چون پیش مؤمل رسیدم. گفت: چون دیدی جعفر را؟ چنانکه دیده بودم گفتم. مؤمل دست برآورد و گفت: خدایا! ما را سلامت و عافیت ارزانی دار! چون مدتی از آن گذشت, باز مؤمل مرا گفت: برو و بر جعفردرآی و حال وی را ببین! برفتم و به سرایی ویران درآمدم, و جعفر را طلب کردم. گفتند: در این خانه است. سه روز است که هيچ نخورده و نیاشامیده به ان خانه درامدم وی را دیدم روی بر خاک نهاده و در بر جامه‌های کهنه. بر وی سلام گفتم. ِ سر برداشت و هم اطراف روی وی از اشک تر گفت: یا باعبداللّه! حال چه گویم, چون می‌بینی؟ با وی رفق و تلطف کردم. اندک تسکینی یافت. اهل منزل گفتند: سوگند به خدای بر تو که وی را طعامی بخوران! که سه شبانروز است که هیچ و بسیار جهد کردم تا وی را اندک سَویقی خورانیدم۔ چون پیش مؤمل امدم؛ : چون دیدی جعفر را؟ آنچه دیده بودم گفتم. مؤمل گفت: اگر آن تنعم در توقف داشتی» بدین مبتلا نشدی. » س 3- هشام بن عبدان» رحمه الله تعالی کنیت وی ابومحمد است. شیح ابوعبداللّه خفیف گفته است که: «چون هشام بن عبدان در نماز می‌ایستاد, وی را وجد و حال می‌گرفت. در محراب پس و پیش می‌رفت و قرآن می‌خواند۔ گاه بودی که از حُسن نماز وی يهود و نصاری و مجوس جمع شدندی و نظارۀ وی کردندی. » وی را یک گوسفند بود که شیر وی خوردی. وی را برمی‌داشت و برای چرانیدن به صحرا می‌برد. روزی هشام در خواب رفته بود چون بیدار شد دید که در زراعت تحصن درامدة است و می جرد وی را پیش صاحب زراعت برد و گفت: وی را بستان که زراعت ترا خورده است. صاحب زراعت گفت: من ترا بحل کردم گفت: مرا , به ان حاجت نیست. هر چند جهد کرد قبول نکرد. بگذاشت و برفت. شخ ابوعبدالله حفیف گویه که: «روزی باهشام در دعوتی بودیم. صاحب دعوت یک 153 جام حلوا آورد و پیش شيخ نهاد که شيخ بخورد. گفتیم که: نصیب ما هم بده! گفت: قرا اڈن نکرد که شما را بدهم. هر چند گفتیم قایده نکرد. از بیشن وق بربودیم و بخوردیم. » هشام را دهشتی و حیرتی رسید که یک سال از نماز بازایستاد: و مردم وی را تکفیر می کردند قصه وی به مشایخ مسجد جامع رسید. روزی همه بر وی درآمدند و ابن سَعدان مُحدث با ایشان بود. گفت: «مرا می‌شناسی؟ » گفت: «اری. تو ابن سعدانی . » گفت: «چرا نماز نمی‌گزاری؟ » هشام گفت: «مرا عارضی چند روی می‌نماید و مانع من می شود از نماز. » گفت: «مثل چه؟ » خاموش گشت وهيچ جواب نداد. از شتځ :اتوغند الله خفنف پرسیدند که «شښبت چه بود که هشام تاز نمی کزد؟ » گقت؛ کنو شه طا لی یت ھی کرد امور گنی ووی عالت :اه در مقام حیرت افتاد و از اعمال ظاهری بازماند. » مشاهده قايلى. و هر که به این قايل است وی را توبه می‌باید داد یا ادب می‌باید کرد. » هشام گفت: «مرا تلقین توبه کنید! » تلقین کردند, توبه کرد. روز دیگر بامداد آمد و دز برا بر مشایخ بیستاد و گفت: ا و و رو و !

Orijinal Metin (FA)

« شایخ برخاستند و پای وی بگرفتند ومی‌کشیدند تا از مسجدش بیرون 4- ابومُحرز, رحمه الله تعالى از نواحی شیړاز است و از اصحاب ذوالتون مصری. شیخ ابوعبدالله خفیف گفته است که ابومحرز گفته که: «از فسا به عزیمت ږ شیراز بیرون آمدم و با قاید سلطان و اتباع وی همراه شدم. چون افعال و اقوال ایشان ر مشاهده کردم در سر خود بر ایشان انکار کردم و ایشان را دشمن گرفتم. و قصد کردم که از ایشان مفارقت کتم. ناگاه آوازی برآمد که: کمر قاید گم شده است. قاید سوگند خورد که همه قافله را تفتیش کند. همه را تفتیش کردند: همین من ماندم. گفتند: همه قافله را تفتیش کردیم, هیچ کس باقی نمانده است مگر این شیخ و مثل وی را کسی چون متهم دارد؟ قاید گفت: من سوگند خوړده‌ام. از این چاره نیست. مرقع مرا بالا داشتند آن کمر بر ميان من بود. گفتم: والله! مرا به این علم نیست. قاید گفت: اين از دزدی وی عظیم‌تر است. بعد از آن گفتند: «با و هماند کر هر کسی چیزی گفت. قاید گفت: وی را بر سر قافله بنشانید تا هر که در قافله است. یک یک بر وی بگذرند و در روی وی وی را توبیخ و سرزنش کنند. بعد از آن وی را بگذارید و با وی همراهی مکنید. همچنان کردند و مرا بر جای من بگذاشتندو برفتند. » و قصة خلا پاک کردن ابوحفص و رسيدن اتوفز اخ را که شر كذ در مقامات ر شيخ ابوعبدالله خفیف نسبت به شيخ ابومُحرز کرده است. نه به شيخ ابومزاحم. والله اعلم. کنیت وی ابوعمرو است. ا و با رویم صحبت داشته و سهل بن عبدالله تستری را دیده بود. طریقت وی ستر و اظهار شطارت بود. جامه‌های شاطرانه می بو شد و شکان داشت که به شکار میرد و کوران ن می‌داشت. شیخ ابوعبداللّه خفیف گوید که: «چون بر رويم درآمدم؛ مرا از حال عبدالرحيم اصطخری سؤال کرد. گفتم: در همین سالها از دنیا برفت. گفت: خدای بر وی رحمت کناد! با بسی از اين قوم در کوه لكام و غير ان صحبت داشتم از وی صابرتری ندیدم. »> گویند که وقتی به صید بیرون رفت. شخصی پنهان از وی در عقب وی برفت. چون به 154 میان کوهها رسید. سگان را بگذاشت و دژاعه‌ای با خود داشت درپوشید و بر پای تاد و به ذکر خدای تعالی مشغول شد. اوازی در کوه برامد که مرا تصور ان شد که هیچ شجر و حجر نیست و هیچ جاندار نیست, مگر که به موافقت وی ذکر می‌گویند. گویند که در خانة وی یک پوست گاو بود که شاخهایش نیز بر آن گذاشته بودند. چون تابستان درآمدی. شاخها را بگرفتی و آن پوست را به صحن سرا کشیدی و چون زمستان شدی در خانه کشیدی. جعفر حذاء گفته است که: «به اصطخر رفتم تا عبدالرحیم را زیارت کنم. به در سرای وی رسیدم ديدم که خراب شده است. بر وی درامدم ديدم که در زاويۀ خانه نشسته. با کهنه خرقه‌ای و بر وی بلایی که حیران شدم و ترحم کردم. مرا گفت: ترا چه شد؟ گفتم: ویحک! حالی می‌میری. از جای خود برخاست و به پایان سرا فرود آمد و سنگی عظیم بود برداشت و بر بام برد و گفت: برخیز ای قوی و این را فرود آر! من عجب ماندم. گفت: a‏ روز است که هیچ نخورده‌ام؛ بیرون رو و هرچه توانی بیار! شاید که مرا اشتها اید و با تو بخورم» من بیرون رفتم و از هرچه در بازار یافتم, چیزی آوردم و پیش وی نهادم. در آن نگریست. گفت: : بنشین و بخور! شاید که مرا رغبت شود. بنشستم و به رغبت خوردن گرفتم. در میان آنچه آورده بودم یک خربزه بود آن را ببریدم.

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

« شایخ برخاستند و پای وی بگرفتند ومی‌کشیدند تا از مسجدش بیرون 4- ابومُحرز, رحمه الله تعالى از نواحی شیړاز است و از اصحاب ذوالتون مصری. شیخ ابوعبدالله خفیف گفته است که ابومحرز گفته که: «از فسا به عزیمت ږ شیراز بیرون آمدم و با قاید سلطان و اتباع وی همراه شدم. چون افعال و اقوال ایشان ر مشاهده کردم در سر خود بر ایشان انکار کردم و ایشان را دشمن گرفتم. و قصد کردم که از ایشان مفارقت کتم. ناگاه آوازی برآمد که: کمر قاید گم شده است. قاید سوگند خورد که همه قافله را تفتیش کند. همه را تفتیش کردند: همین من ماندم. گفتند: همه قافله را تفتیش کردیم, هیچ کس باقی نمانده است مگر این شیخ و مثل وی را کسی چون متهم دارد؟ قاید گفت: من سوگند خوړده‌ام. از این چاره نیست. مرقع مرا بالا داشتند آن کمر بر ميان من بود. گفتم: والله! مرا به این علم نیست. قاید گفت: اين از دزدی وی عظیم‌تر است. بعد از آن گفتند: «با و هماند کر هر کسی چیزی گفت. قاید گفت: وی را بر سر قافله بنشانید تا هر که در قافله است. یک یک بر وی بگذرند و در روی وی وی را توبیخ و سرزنش کنند. بعد از آن وی را بگذارید و با وی همراهی مکنید. همچنان کردند و مرا بر جای من بگذاشتندو برفتند. » و قصة خلا پاک کردن ابوحفص و رسيدن اتوفز اخ را که شر كذ در مقامات ر شيخ ابوعبدالله خفیف نسبت به شيخ ابومُحرز کرده است. نه به شيخ ابومزاحم. والله اعلم. کنیت وی ابوعمرو است. ا و با رویم صحبت داشته و سهل بن عبدالله تستری را دیده بود. طریقت وی ستر و اظهار شطارت بود. جامه‌های شاطرانه می بو شد و شکان داشت که به شکار میرد و کوران ن می‌داشت. شیخ ابوعبداللّه خفیف گوید که: «چون بر رويم درآمدم؛ مرا از حال عبدالرحيم اصطخری سؤال کرد. گفتم: در همین سالها از دنیا برفت. گفت: خدای بر وی رحمت کناد! با بسی از اين قوم در کوه لكام و غير ان صحبت داشتم از وی صابرتری ندیدم. »> گویند که وقتی به صید بیرون رفت. شخصی پنهان از وی در عقب وی برفت. چون به 154 میان کوهها رسید. سگان را بگذاشت و دژاعه‌ای با خود داشت درپوشید و بر پای تاد و به ذکر خدای تعالی مشغول شد. اوازی در کوه برامد که مرا تصور ان شد که هیچ شجر و حجر نیست و هیچ جاندار نیست, مگر که به موافقت وی ذکر می‌گویند. گویند که در خانة وی یک پوست گاو بود که شاخهایش نیز بر آن گذاشته بودند. چون تابستان درآمدی. شاخها را بگرفتی و آن پوست را به صحن سرا کشیدی و چون زمستان شدی در خانه کشیدی. جعفر حذاء گفته است که: «به اصطخر رفتم تا عبدالرحیم را زیارت کنم. به در سرای وی رسیدم ديدم که خراب شده است. بر وی درامدم ديدم که در زاويۀ خانه نشسته. با کهنه خرقه‌ای و بر وی بلایی که حیران شدم و ترحم کردم. مرا گفت: ترا چه شد؟ گفتم: ویحک! حالی می‌میری. از جای خود برخاست و به پایان سرا فرود آمد و سنگی عظیم بود برداشت و بر بام برد و گفت: برخیز ای قوی و این را فرود آر! من عجب ماندم. گفت: a‏ روز است که هیچ نخورده‌ام؛ بیرون رو و هرچه توانی بیار! شاید که مرا اشتها اید و با تو بخورم» من بیرون رفتم و از هرچه در بازار یافتم, چیزی آوردم و پیش وی نهادم. در آن نگریست. گفت: : بنشین و بخور! شاید که مرا رغبت شود. بنشستم و به رغبت خوردن گرفتم. در میان آنچه آورده بودم یک خربزه بود آن را ببریدم.

Orijinal Metin (FA)

گفت: از آن پارگکی به من ده! به وی دادم. دندان در آن زد و خاییدن گرفت. تواست که کرو برد سنو اخ و گت بردار که در بسته شده است! « وی را از پدر بیست هزار درم میراث رسید, اما در ڈمۀ قومی بود. ایشان را گفت: «هزار به من بدهید و ده دیگر شما را بحل کردم. » به وی دادند, آن را در توبره‌ای_ کرد. شب وی را وسوسه تشویش داد. گاهی می‌گفت: «به آن تجارت کنم و سود آن را بر فقرا نفقه کنم. » و گاهی می‌گفت: «در خانه بنهم و روز به روز آن را نفقه کنم. » در میانۀ شب برخاست و توبره را بر بام برد و مشت مشت می‌گرفت و به هر جانب می‌انداخت تا توبره خالی شد. چون بامداد شد. همسایگان گفتند: «همانا دوش درهم باریده است! » عبدالرحیم توبره را بیفشاند نیم درهم بیفتاد, با اصحاب گفت: «بشارت باد! که نان و باقلى شىد. » ایشان با هم گفتند: «این دیوانه را ببینید ! ده هزار درم پاشیده است و به نیم درم شادی می‌کند! » 6 وقتی عبدالرحیم به عبادان رفت و بیست و یک روز انجا اقامت کرد هر چه شب به جهت افطار وی می‌آوردند, بامداد همچنان به جای می‌بود. اهل عبادان مشعوف وی شدند. چون آن را ديد از آنجا قصد سهل تستّری کرد. بر وی درآمد و گفت: «مهمان توام. » گفت: «چه می‌باید کرد؟ » گفت: «سکباج می‌باید پخت. » سهل گفت: «چون کنم؛ که اصحاب من گوشت نمی‌خورند؟ » گفت: «چه دانم؟ تو به ضیافت من قیام نمای ! » سهل فرمود که سکباج پختند. گفت: «همچنان دیگ را بیارید ‏ سایلی بر در برای خدا چیزی طلبید. گفت: «دیگ را به وی دهید! » دادند و وی هیچ نخورد. روز دوم سهل با وی گفت: «چه می‌خوری؟ » گفت: «هم آن چه دی گفتم. » چون آن را بپختند گفت: «همچنان دیگ را به من آرید! » آوردند. و غلام سهل بی آن که وی داند بر در بیستاد تا اگر سایلی بیاید منع کند. سهل را گفت: «غلام خود را بگوی تا منع سایل نکند! » سهل غلام را منع کرد. ناگاه سایلی سؤال کرد. گفت: «دیگ را به وی دهید ! » دادند. روز سیم گفت: «چه می‌خواهی؟ » گفت: «همان که پیشتر گفته بودم. » چون بیختند. بیرون آمد و هيچ نخورد تا ماه تمام شد. تعد از ان هر دی را دید که چند نان زاره خشک :د ازرد و تز لت ات تشه به ات تر هی کند وهی خورد. وی رااستدعا کرد با وی بنشست و بخورد. 6- مُؤمل الحَصاص. رحمه الله تعالى کون کارا را ساقر الحجاز, و العراق و كان حَسَن اللسان فى علم اوخيد و علوم المعارف مخ اله أف لأتكب وی جواب داد از مسایلی که على سهل اصفهانی به شیراز فرستاده بود. 155 چون نماز بامداد بگزاردی. به درس قرآن مشغول بودی تا آفتاب برآمدی نماز چاشت بگزاردی و بیرون آمدی. 4 یکی از این طایفه گوید که: «یک بار چون از نماز بیرون آمد. در عقب وی برفتم. به در خان وی رسیدم, نزدیک به سیصد تن بودند از ارباب حوایج که انجا جمع آمده بودند. حاجت همه را گوش کرد و یاران خود را در قضای حوایج ایشان پراکنده ساخت و غلامان را گفت که: دست افزار را به فلان جای بريد که من به شما می‌رسم! این همه کار در یک ساعت بکرد. من متحیر شدم. روی به من کرد و گفت: ای فرزند! مرا بامداددر مسجد دیدی؛ این زمان خدای را ذاکرترم از آن که بامداد در مسجد بودم.

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

گفت: از آن پارگکی به من ده! به وی دادم. دندان در آن زد و خاییدن گرفت. تواست که کرو برد سنو اخ و گت بردار که در بسته شده است! « وی را از پدر بیست هزار درم میراث رسید, اما در ڈمۀ قومی بود. ایشان را گفت: «هزار به من بدهید و ده دیگر شما را بحل کردم. » به وی دادند, آن را در توبره‌ای_ کرد. شب وی را وسوسه تشویش داد. گاهی می‌گفت: «به آن تجارت کنم و سود آن را بر فقرا نفقه کنم. » و گاهی می‌گفت: «در خانه بنهم و روز به روز آن را نفقه کنم. » در میانۀ شب برخاست و توبره را بر بام برد و مشت مشت می‌گرفت و به هر جانب می‌انداخت تا توبره خالی شد. چون بامداد شد. همسایگان گفتند: «همانا دوش درهم باریده است! » عبدالرحیم توبره را بیفشاند نیم درهم بیفتاد, با اصحاب گفت: «بشارت باد! که نان و باقلى شىد. » ایشان با هم گفتند: «این دیوانه را ببینید ! ده هزار درم پاشیده است و به نیم درم شادی می‌کند! » 6 وقتی عبدالرحیم به عبادان رفت و بیست و یک روز انجا اقامت کرد هر چه شب به جهت افطار وی می‌آوردند, بامداد همچنان به جای می‌بود. اهل عبادان مشعوف وی شدند. چون آن را ديد از آنجا قصد سهل تستّری کرد. بر وی درآمد و گفت: «مهمان توام. » گفت: «چه می‌باید کرد؟ » گفت: «سکباج می‌باید پخت. » سهل گفت: «چون کنم؛ که اصحاب من گوشت نمی‌خورند؟ » گفت: «چه دانم؟ تو به ضیافت من قیام نمای ! » سهل فرمود که سکباج پختند. گفت: «همچنان دیگ را بیارید ‏ سایلی بر در برای خدا چیزی طلبید. گفت: «دیگ را به وی دهید! » دادند و وی هیچ نخورد. روز دوم سهل با وی گفت: «چه می‌خوری؟ » گفت: «هم آن چه دی گفتم. » چون آن را بپختند گفت: «همچنان دیگ را به من آرید! » آوردند. و غلام سهل بی آن که وی داند بر در بیستاد تا اگر سایلی بیاید منع کند. سهل را گفت: «غلام خود را بگوی تا منع سایل نکند! » سهل غلام را منع کرد. ناگاه سایلی سؤال کرد. گفت: «دیگ را به وی دهید ! » دادند. روز سیم گفت: «چه می‌خواهی؟ » گفت: «همان که پیشتر گفته بودم. » چون بیختند. بیرون آمد و هيچ نخورد تا ماه تمام شد. تعد از ان هر دی را دید که چند نان زاره خشک :د ازرد و تز لت ات تشه به ات تر هی کند وهی خورد. وی رااستدعا کرد با وی بنشست و بخورد. 6- مُؤمل الحَصاص. رحمه الله تعالى کون کارا را ساقر الحجاز, و العراق و كان حَسَن اللسان فى علم اوخيد و علوم المعارف مخ اله أف لأتكب وی جواب داد از مسایلی که على سهل اصفهانی به شیراز فرستاده بود. 155 چون نماز بامداد بگزاردی. به درس قرآن مشغول بودی تا آفتاب برآمدی نماز چاشت بگزاردی و بیرون آمدی. 4 یکی از این طایفه گوید که: «یک بار چون از نماز بیرون آمد. در عقب وی برفتم. به در خان وی رسیدم, نزدیک به سیصد تن بودند از ارباب حوایج که انجا جمع آمده بودند. حاجت همه را گوش کرد و یاران خود را در قضای حوایج ایشان پراکنده ساخت و غلامان را گفت که: دست افزار را به فلان جای بريد که من به شما می‌رسم! این همه کار در یک ساعت بکرد. من متحیر شدم. روی به من کرد و گفت: ای فرزند! مرا بامداددر مسجد دیدی؛ این زمان خدای را ذاکرترم از آن که بامداد در مسجد بودم.

Orijinal Metin (FA)

» هرگاه که به کار مشغول بودی» باهیچ کس زیادت از جواب سلام سخن نگفتی و گ «من مُزدورم اگر جواب سلام واجب نبودی, جواب نگفتمی. » شیخ ابوعبداللّه خفیف گفته است که: «چون مؤمل جصاص به مکه درآمد. پیش ابوالحسن مزین رفت و سلام کرد و بنشست و گفت: ايها الشیخ! سؤالی دارم؛ و من مردی چجمی‌ام با من رفق کن! گفت: سهل باشد. بپرس! گفت: هَل ترتقی الْفُهومُ إرتِقاءَ المَواجيد؟ ابوالحسن به وی نگریست و گفت: از کجایی تو؟ گفت: از شیراز. گفت: به چه مشهوری؟ گفت: به مؤمل. گفت: از آنجا برخیز که جای تو نیست! و وى را پهلوی خود بنشاند و دایم با وی می‌گفت که: أنت رجل اعََمي امُى! و می‌خندید و بعد از آن هر که مساله‌ای می‌پرسید. اشارت به مؤمل می‌کرد و می‌گفت: از شيخ بپرسید! و به وی جواله می‌کرد. » ا «عزیمت حج کردم و منهنوز خرد بودم؛ ص مرا وصیت کرد که: وقتی که به موقف برسی, قصد پس کوه عرفات اولیا را آنجا طلب کن که جای ایشان آنجا می‌باشد. چون به موقف رسيدم» زود بگذشتم و مردمان را بگذاشتم؛ هیچ کس راندیدم۔ بترسیدم خواستم که باز گردم, باز ارادت بر من غلبه کرد. مقداری دیگر برفتم به نشیبی رسیدم ديدم که در وی ده کس ایستاده‌اند و سرها پیش افکنده و در میان ایشان شیخی است بزرگ و شيخ من. ابومحمد عتایدی با ایشان است. چون مرا دیدند به شيخ من اشارت کردند. پس پیش ایشان رفتم و سلام کردم. جواب دادند. شيخ من مرا به پهلوی خود خواند. چون فارغ شندد. هه بر هان هات که نود روان دد وخ هرا کد که کودک را محافظت کن! من ميان آن شیخ و شيخ خود می‌رفتم می‌شنیدم که از کلام وی حرف سین به گوش من می‌آمد. مرا در خاطر چتان آمد که استغفار می‌کند. چون به مَرّدلفه رسیدم شیخ من مرا گفت که: اصحاب خود را آواز ده! آواز دادم جواب دادند. پیش ایشان رفتم و آن جماعت به جانب مشعر الحرام رفتند و بیستادند و نماز می‌گزاردند. من هم قضای حاجت خود کردم و به ایشان بازگشتم. ا بامداد تاز کی‌گزاردند: چوںن ‏ 7- ی بی ا رحمه الله تعالى شیخ ابوعبدالله گفته است که: کمیان لی ن اوهو یگری سی می گذشت: على بن شلویه گفت: e ‏ آب بر کوه دیگر بود در برابر آن. خواست که طهارت کند. هر دو کوه سر فراهم آوردند. پای خود از,این کوه بر آن کوه نهاد و طهارت کرد و نماز گزارد. » و هم شيخ اپوعبدالله گفته که: «از بس که علی بن شلویه در صحراها و کوهها می‌بود. جماعتی از کردان مشعوف وی شده بودند. دو کس از رؤسای اسان پیش وئ اندو گفتند: هر کدام دختری داریم که هر یک را چهار هزار گوسفند است,. می‌خواهیم که ایشان را بزنی کنی و آن گوسفندان از برای صادر و وارد فقرا باشد. دختران را نکاح کرد. روزی مؤمل وی را دید گفت: این زمان بر ما تفضل مکن! تو هم مثل ما شدی. گفت: من اين را براي خدای تعالی کردم. مؤمل گفت: ما نیز از برای خدای تعالی کرده‌ایم. علی بن شلویه گفت: من ایشان را سه طلاق کردم شما هم اگر راست 156 می‌گویید طلاق گویید! مؤمل وی را گفت: يا مَيشّوم! نسيت السَتَة في الطلاق. » 8- ابوبكر الاشكاف. رحمه الله تعالى شيخ ابوعبدالله خفیف گفته است که: «ابوبکر اسکاف سی سال روزه داشت. چون وقت نزع امد پاره‌ای پنبه به اب تر کردند و پیش دهان وی بردند. ان را بینداخت و بر روزه برفقت. » 9- ابوالضځاک» رحمه الله تعالی او الله فف کف اسف كا لای فم که رام جا هة بودم.

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» هرگاه که به کار مشغول بودی» باهیچ کس زیادت از جواب سلام سخن نگفتی و گ «من مُزدورم اگر جواب سلام واجب نبودی, جواب نگفتمی. » شیخ ابوعبداللّه خفیف گفته است که: «چون مؤمل جصاص به مکه درآمد. پیش ابوالحسن مزین رفت و سلام کرد و بنشست و گفت: ايها الشیخ! سؤالی دارم؛ و من مردی چجمی‌ام با من رفق کن! گفت: سهل باشد. بپرس! گفت: هَل ترتقی الْفُهومُ إرتِقاءَ المَواجيد؟ ابوالحسن به وی نگریست و گفت: از کجایی تو؟ گفت: از شیراز. گفت: به چه مشهوری؟ گفت: به مؤمل. گفت: از آنجا برخیز که جای تو نیست! و وى را پهلوی خود بنشاند و دایم با وی می‌گفت که: أنت رجل اعََمي امُى! و می‌خندید و بعد از آن هر که مساله‌ای می‌پرسید. اشارت به مؤمل می‌کرد و می‌گفت: از شيخ بپرسید! و به وی جواله می‌کرد. » ا «عزیمت حج کردم و منهنوز خرد بودم؛ ص مرا وصیت کرد که: وقتی که به موقف برسی, قصد پس کوه عرفات اولیا را آنجا طلب کن که جای ایشان آنجا می‌باشد. چون به موقف رسيدم» زود بگذشتم و مردمان را بگذاشتم؛ هیچ کس راندیدم۔ بترسیدم خواستم که باز گردم, باز ارادت بر من غلبه کرد. مقداری دیگر برفتم به نشیبی رسیدم ديدم که در وی ده کس ایستاده‌اند و سرها پیش افکنده و در میان ایشان شیخی است بزرگ و شيخ من. ابومحمد عتایدی با ایشان است. چون مرا دیدند به شيخ من اشارت کردند. پس پیش ایشان رفتم و سلام کردم. جواب دادند. شيخ من مرا به پهلوی خود خواند. چون فارغ شندد. هه بر هان هات که نود روان دد وخ هرا کد که کودک را محافظت کن! من ميان آن شیخ و شيخ خود می‌رفتم می‌شنیدم که از کلام وی حرف سین به گوش من می‌آمد. مرا در خاطر چتان آمد که استغفار می‌کند. چون به مَرّدلفه رسیدم شیخ من مرا گفت که: اصحاب خود را آواز ده! آواز دادم جواب دادند. پیش ایشان رفتم و آن جماعت به جانب مشعر الحرام رفتند و بیستادند و نماز می‌گزاردند. من هم قضای حاجت خود کردم و به ایشان بازگشتم. ا بامداد تاز کی‌گزاردند: چوںن ‏ 7- ی بی ا رحمه الله تعالى شیخ ابوعبدالله گفته است که: کمیان لی ن اوهو یگری سی می گذشت: على بن شلویه گفت: e ‏ آب بر کوه دیگر بود در برابر آن. خواست که طهارت کند. هر دو کوه سر فراهم آوردند. پای خود از,این کوه بر آن کوه نهاد و طهارت کرد و نماز گزارد. » و هم شيخ اپوعبدالله گفته که: «از بس که علی بن شلویه در صحراها و کوهها می‌بود. جماعتی از کردان مشعوف وی شده بودند. دو کس از رؤسای اسان پیش وئ اندو گفتند: هر کدام دختری داریم که هر یک را چهار هزار گوسفند است,. می‌خواهیم که ایشان را بزنی کنی و آن گوسفندان از برای صادر و وارد فقرا باشد. دختران را نکاح کرد. روزی مؤمل وی را دید گفت: این زمان بر ما تفضل مکن! تو هم مثل ما شدی. گفت: من اين را براي خدای تعالی کردم. مؤمل گفت: ما نیز از برای خدای تعالی کرده‌ایم. علی بن شلویه گفت: من ایشان را سه طلاق کردم شما هم اگر راست 156 می‌گویید طلاق گویید! مؤمل وی را گفت: يا مَيشّوم! نسيت السَتَة في الطلاق. » 8- ابوبكر الاشكاف. رحمه الله تعالى شيخ ابوعبدالله خفیف گفته است که: «ابوبکر اسکاف سی سال روزه داشت. چون وقت نزع امد پاره‌ای پنبه به اب تر کردند و پیش دهان وی بردند. ان را بینداخت و بر روزه برفقت. » 9- ابوالضځاک» رحمه الله تعالی او الله فف کف اسف كا لای فم که رام جا هة بودم.

Orijinal Metin (FA)

ابلیس را ديدم که در کوچه می‌گذشت. گفتمن ای ملعون! اینجا چه می‌کنی؟ پای از زمین برداشت و به بام برآمد. در هم افتادیم. سلیی پر وی زدم و وی را بینداختم و از آن سالها گذشت. وقتی مرا اتفاق حج افتاد. چون بازگشتم, به جویی رسیدم که پل نبشته بودند و آبی عظیم بود. از گذشتن عاجز شدم, ناگاه پیری ضعیف ديدم که به آب دزافد. با خود گفتم من ضعیف‌تر از این پیر نیستم. رخاتم :و بز . عقب وئ دراهدة: چون په میان آب رسیدیم. ان سز پائ جود و کار جوی تهاد و ترون رقت . من در میان آب ماندم. آب بر من غلبه کرد غرق شدم و جامه‌های من تر شد و مرا اب فی کرد انید و می‌برد تا آن:رغان که خداۍ لی آعانت کردو مرا ]ب ر کار نراقت آن پیر ایستاده بود ونظارۂۀ من می‌کرد. چون خدای تعالی مرا نجات داد و بیرون آمدم. آن پیر گفت: چون دیدی یا اباالطّځاک. توت کدی که دیک مرا لی نزتی؟ »> 0- ابومحمُد الحَفاف. رحمه الله تعالی شیخ ابوعبدالله خفیف گفته است که: «ابوالحسن مزبّن به ما نوشت که: شما را ‏ محمد خفاف خواسته بود. » و هم وی گفته است که: «ابومحمد خفاف با مشایخ شیراز یک جای نشسته بودند. سخن در مشاهده می‌رفت. هر کس به قدر حال خویش سخنی گفتند و أبومحمد خفاف خاموش بود. مؤمل جصاص وی را گفت: س ا هر سخنی خوب که در این باب بود گفتید. مؤمل گفت به هر حال تو هم سخنی بگوی گفت: آنچه شما گفتید حد علم بود نه حقیقت مشاهده,؛ و حقیقت مشاهده آن است که حجاب منکشف شود و وی را عیان ببینی۔ وی را گفتند: تو این زا آز کجا ھی گویی و این را چون معلوم شده است؟ گفت: در بادیة تبوک بودم و فاقه و مشقت بسیار به من رسید. در مناجات بودم که ناگاه حجاب منکشف شد. وی را ديدم بر عرش خود نشسته. سجده کردم و گفتم: مولائی! ما هذا مکانی و موضعی منک! چون قوم این ل . مؤمل وی را گفت: برخیز تا بعض مشایخ را زیارت برخاست. مؤمل دست وی گرفت. و به خانة ابن سعدان مُحدث درآمدند و سلام کد ابن :ساز ظط و قرخت اتان کرد وول گت اھا الا ر ار روچ لتا الحديت المروئ عن الثبئ صلى الله عليه و سلم اه قال: إن للشيطانِ عَرشا بين السّماء والأرض, اذا اراڌ بعبد فة کشف له عنه. ابن سعدان گفت: جتني فلان عن فلان وأسند ان الثبى صلى الله عليه و سلّم قال: إن للشيطانِ عَرّشاً بين السّماءِ و الأرض, اذا اراد بعبدٍ فتن كشف له عنه. چون آبومحمد این حدیث را بشنید. گفت: یکبار دیگر اعاده کن! اعاده کرد. گریان شدو برخاست و بیرون رفت و چند روز وې را ندیدیم. بعد از آن آمد, گفتیم: در ایام غیبت کجا بودی؟ گفت: نمازهایی را که از آن وقت گزارده بودم قضا می‌کردم» زپرا که شیطان را پرستیده بودم. پس گفت: چاره نیست از آن که به همان موضع که وی را 157 دیده‌ام و سجده کرده‌ام بازگردم و وی را لعنت کنم. پس بیرون رفت,؛ و دیگر خبر وی نشنیدیم. » 1 و 312- حسن بن حَمّویه و صاحبه ابوجعفر الحَرار شیخ ابوعبدالله خفیف گفته است که: «ابوجعفر حژار, صاحب حسن بن حمويه,؛ از اضطخر تزدیک ها :امد اتن ډیدان گکفت: ارزوی ان دارم که امشف وی را نزدیک ها حاضر کنی. وی را به مجلس وی حاضر کردم. در اثنای مجلس, ابن زیدان حرار را گفت: دوست می دارم که از حکات خود ری کوبی:. گفت: مرا خود حکایتی نیست. اما اگر می‌خواهی آنچه از مشایخ دیده‌ام با تو حکایت کنم.

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

ابلیس را ديدم که در کوچه می‌گذشت. گفتمن ای ملعون! اینجا چه می‌کنی؟ پای از زمین برداشت و به بام برآمد. در هم افتادیم. سلیی پر وی زدم و وی را بینداختم و از آن سالها گذشت. وقتی مرا اتفاق حج افتاد. چون بازگشتم, به جویی رسیدم که پل نبشته بودند و آبی عظیم بود. از گذشتن عاجز شدم, ناگاه پیری ضعیف ديدم که به آب دزافد. با خود گفتم من ضعیف‌تر از این پیر نیستم. رخاتم :و بز . عقب وئ دراهدة: چون په میان آب رسیدیم. ان سز پائ جود و کار جوی تهاد و ترون رقت . من در میان آب ماندم. آب بر من غلبه کرد غرق شدم و جامه‌های من تر شد و مرا اب فی کرد انید و می‌برد تا آن:رغان که خداۍ لی آعانت کردو مرا ]ب ر کار نراقت آن پیر ایستاده بود ونظارۂۀ من می‌کرد. چون خدای تعالی مرا نجات داد و بیرون آمدم. آن پیر گفت: چون دیدی یا اباالطّځاک. توت کدی که دیک مرا لی نزتی؟ »> 0- ابومحمُد الحَفاف. رحمه الله تعالی شیخ ابوعبدالله خفیف گفته است که: «ابوالحسن مزبّن به ما نوشت که: شما را ‏ محمد خفاف خواسته بود. » و هم وی گفته است که: «ابومحمد خفاف با مشایخ شیراز یک جای نشسته بودند. سخن در مشاهده می‌رفت. هر کس به قدر حال خویش سخنی گفتند و أبومحمد خفاف خاموش بود. مؤمل جصاص وی را گفت: س ا هر سخنی خوب که در این باب بود گفتید. مؤمل گفت به هر حال تو هم سخنی بگوی گفت: آنچه شما گفتید حد علم بود نه حقیقت مشاهده,؛ و حقیقت مشاهده آن است که حجاب منکشف شود و وی را عیان ببینی۔ وی را گفتند: تو این زا آز کجا ھی گویی و این را چون معلوم شده است؟ گفت: در بادیة تبوک بودم و فاقه و مشقت بسیار به من رسید. در مناجات بودم که ناگاه حجاب منکشف شد. وی را ديدم بر عرش خود نشسته. سجده کردم و گفتم: مولائی! ما هذا مکانی و موضعی منک! چون قوم این ل . مؤمل وی را گفت: برخیز تا بعض مشایخ را زیارت برخاست. مؤمل دست وی گرفت. و به خانة ابن سعدان مُحدث درآمدند و سلام کد ابن :ساز ظط و قرخت اتان کرد وول گت اھا الا ر ار روچ لتا الحديت المروئ عن الثبئ صلى الله عليه و سلم اه قال: إن للشيطانِ عَرشا بين السّماء والأرض, اذا اراڌ بعبد فة کشف له عنه. ابن سعدان گفت: جتني فلان عن فلان وأسند ان الثبى صلى الله عليه و سلّم قال: إن للشيطانِ عَرّشاً بين السّماءِ و الأرض, اذا اراد بعبدٍ فتن كشف له عنه. چون آبومحمد این حدیث را بشنید. گفت: یکبار دیگر اعاده کن! اعاده کرد. گریان شدو برخاست و بیرون رفت و چند روز وې را ندیدیم. بعد از آن آمد, گفتیم: در ایام غیبت کجا بودی؟ گفت: نمازهایی را که از آن وقت گزارده بودم قضا می‌کردم» زپرا که شیطان را پرستیده بودم. پس گفت: چاره نیست از آن که به همان موضع که وی را 157 دیده‌ام و سجده کرده‌ام بازگردم و وی را لعنت کنم. پس بیرون رفت,؛ و دیگر خبر وی نشنیدیم. » 1 و 312- حسن بن حَمّویه و صاحبه ابوجعفر الحَرار شیخ ابوعبدالله خفیف گفته است که: «ابوجعفر حژار, صاحب حسن بن حمويه,؛ از اضطخر تزدیک ها :امد اتن ډیدان گکفت: ارزوی ان دارم که امشف وی را نزدیک ها حاضر کنی. وی را به مجلس وی حاضر کردم. در اثنای مجلس, ابن زیدان حرار را گفت: دوست می دارم که از حکات خود ری کوبی:. گفت: مرا خود حکایتی نیست. اما اگر می‌خواهی آنچه از مشایخ دیده‌ام با تو حکایت کنم.

%0
10 Bölüm