7- ابوسليمان خواص مغربنی» رحمه الله تعالى از این طایفه است. از مشایخ مغرب. وی است که وقتی در گزستانی میشد بر خری نشسته, مگس خر را بگزید. خر بجست و پای وی در درخت گز آمد و افگار شد. چوبی بر سر خر زد. خر روی باز پس کرد و به زبان فصیح گفت: «دٍه! که بر دماغ خود 147 ري ! « 8- ابوالقاسم نصرآبادی» قدڈس الله تعالی سژه از طبقة خامسه است. نام وی ابراهیم بن محمد بن مَخّمويه است. مولد و مقام وی نشابور بوده است. شیح اهل اشارت و حقايق و لسان تصوف بود. در زمان خود عالم بوده به انواع علوم از حفظ سنن و علم تواریخ و مختص به علوم حقایق. شاگرد ابراهیم شیبان است. شبلی و واسطی را دیده بود و با ابوعلی رودباری و مرتعش و ابوبکر طاهر ابهري؛ و غير ایشان صحبت داشته. اخر عمر به مکه رفت. ابوعثمان قگزنی یذیرة وی امد و به طننت با وی گفت ` «مکه چه جای تست؟ » وی گفت: «بلکه چه جای تست؟ جای من است. » بسی بر نیامد که سببی افتاد که ابوعثمان به نشابور n و نصرآبادی به مکه مجاور شد و همانجا برفت. در سنة اثنتین و سبعيین و ا ا پسر نصرآبادی, گفت مرا که وی گفت: «اذا بدا شیءٌَ من بوادی الحق» قلا يَْتَفِت بهار الى حَتّةٍ ولا إلى نار ولائكْطرَهُما ببالک. و اذا رَجَعْت عن ذلك الحال. قَعَظَمُ ما عظَمَة الله تعالى. » و هم وی گفته: «الژاغت في القطاءِ لا مقدار لَه و الژاغث في الَمُعطي عزيڙ. » 9- ابوبکر رازی بجلی» رحمه الله تعالى نام وی محمدبن عبدالله الرازی است. به نشابور بوده از کبار مشایخ خراسان است. مرزوق بوده از لقاى مشایخ. استاد ابوعبدالرحمان شلفئ است و سّلمی تاریخ خود بنابر تاریخ وی کرده. شاگرد ابوبکر بیکندی است. شيخ الاسلام گفت که: «وی را وقتی بود عظیم و قبول ا در نشابور در کار کودکی مبتلا شد. وی را به وی متهم کردند و مهجور ساختند. اخر معلوم کردند به خلاف آن بود. وی را دیگر بار قبول پدید آمد. روزی در جامع نشسته بود. شيخ على بندار صیرفی با وی گفت: «ایها السیخ! این چه بود که واقع شد و ان از کجا افتاد ترا؟ » گفت: «ای پیر! اگر عزم ابړاهیم و صدق و یقین موسی و عصمت عیسی و همت و صبر احمد عربی صَلواٿ الله عليهم أجمعین کسی را بود و نگاهداشت وی نبود, چون باد فتنه جهد. همه را باد ببرد و مرد در ميان ان بود. » شیخ الاسلام گفت که کسی ابوبکر رازی را گفت که: «در سماع چه گویی؟ » گفت: «بس فتنه آمیز است و طرب انگیز, خویشتن را از فتنه گوش میدار! » گفت: «نه مشایخ آن کردهاند؟ » گفت: «دوست پدر! آن وقت که وقت تو چون وقت ایشان شود تو هم چنان کن! » 0- ابوبکر فالیزبان» رحمه الله تعالى از بخارا است. بزرگ بوده. جنید را دیده بود عمر وی دراز کشید. «در سنة سبعين و ثلثمائة به بخارا شدم به زیارت شیخ ابویکر فالیزبان. وی را طلب کردم خانهای بود یک در داشت؛ وی در آنجا بود. پیش وی درآمدم و سلام کردم. مرا بنشاند و سفره آورد. نان بود و جوز و نمک. من گرسنه بودم:: دست دراز کردم و میخوردم. در ميان خوردن به وی نگاه کردم وی میگریست. من دست باز کشیدم. مرا : بخور! که من از شادی میگریم. که ابوالقاسم جنید مرا گفت: دو ا ا ا کا کویی دو حجره بود در یکی از آن دو حجره از این سخنان بود و در آن دیگر نبود.
7- ابوسليمان خواص مغربنی» رحمه الله تعالى از این طایفه است. از مشایخ مغرب. وی است که وقتی در گزستانی میشد بر خری نشسته, مگس خر را بگزید. خر بجست و پای وی در درخت گز آمد و افگار شد. چوبی بر سر خر زد. خر روی باز پس کرد و به زبان فصیح گفت: «دٍه! که بر دماغ خود 147 ري ! « 8- ابوالقاسم نصرآبادی» قدڈس الله تعالی سژه از طبقة خامسه است. نام وی ابراهیم بن محمد بن مَخّمويه است. مولد و مقام وی نشابور بوده است. شیح اهل اشارت و حقايق و لسان تصوف بود. در زمان خود عالم بوده به انواع علوم از حفظ سنن و علم تواریخ و مختص به علوم حقایق. شاگرد ابراهیم شیبان است. شبلی و واسطی را دیده بود و با ابوعلی رودباری و مرتعش و ابوبکر طاهر ابهري؛ و غير ایشان صحبت داشته. اخر عمر به مکه رفت. ابوعثمان قگزنی یذیرة وی امد و به طننت با وی گفت ` «مکه چه جای تست؟ » وی گفت: «بلکه چه جای تست؟ جای من است. » بسی بر نیامد که سببی افتاد که ابوعثمان به نشابور n و نصرآبادی به مکه مجاور شد و همانجا برفت. در سنة اثنتین و سبعيین و ا ا پسر نصرآبادی, گفت مرا که وی گفت: «اذا بدا شیءٌَ من بوادی الحق» قلا يَْتَفِت بهار الى حَتّةٍ ولا إلى نار ولائكْطرَهُما ببالک. و اذا رَجَعْت عن ذلك الحال. قَعَظَمُ ما عظَمَة الله تعالى. » و هم وی گفته: «الژاغت في القطاءِ لا مقدار لَه و الژاغث في الَمُعطي عزيڙ. » 9- ابوبکر رازی بجلی» رحمه الله تعالى نام وی محمدبن عبدالله الرازی است. به نشابور بوده از کبار مشایخ خراسان است. مرزوق بوده از لقاى مشایخ. استاد ابوعبدالرحمان شلفئ است و سّلمی تاریخ خود بنابر تاریخ وی کرده. شاگرد ابوبکر بیکندی است. شيخ الاسلام گفت که: «وی را وقتی بود عظیم و قبول ا در نشابور در کار کودکی مبتلا شد. وی را به وی متهم کردند و مهجور ساختند. اخر معلوم کردند به خلاف آن بود. وی را دیگر بار قبول پدید آمد. روزی در جامع نشسته بود. شيخ على بندار صیرفی با وی گفت: «ایها السیخ! این چه بود که واقع شد و ان از کجا افتاد ترا؟ » گفت: «ای پیر! اگر عزم ابړاهیم و صدق و یقین موسی و عصمت عیسی و همت و صبر احمد عربی صَلواٿ الله عليهم أجمعین کسی را بود و نگاهداشت وی نبود, چون باد فتنه جهد. همه را باد ببرد و مرد در ميان ان بود. » شیخ الاسلام گفت که کسی ابوبکر رازی را گفت که: «در سماع چه گویی؟ » گفت: «بس فتنه آمیز است و طرب انگیز, خویشتن را از فتنه گوش میدار! » گفت: «نه مشایخ آن کردهاند؟ » گفت: «دوست پدر! آن وقت که وقت تو چون وقت ایشان شود تو هم چنان کن! » 0- ابوبکر فالیزبان» رحمه الله تعالى از بخارا است. بزرگ بوده. جنید را دیده بود عمر وی دراز کشید. «در سنة سبعين و ثلثمائة به بخارا شدم به زیارت شیخ ابویکر فالیزبان. وی را طلب کردم خانهای بود یک در داشت؛ وی در آنجا بود. پیش وی درآمدم و سلام کردم. مرا بنشاند و سفره آورد. نان بود و جوز و نمک. من گرسنه بودم:: دست دراز کردم و میخوردم. در ميان خوردن به وی نگاه کردم وی میگریست. من دست باز کشیدم. مرا : بخور! که من از شادی میگریم. که ابوالقاسم جنید مرا گفت: دو ا ا ا کا کویی دو حجره بود در یکی از آن دو حجره از این سخنان بود و در آن دیگر نبود.