کت درط ۱ ن هر <ه خر بده بود 4 تاقیض: نکند » سج ان درست بر ۳ باید که ۲ ج هوشم اول در دست وی آیدا نگاه باز پفروشد . زر ن ۳ _ وود ای و ازلفظ آن چاره نیست : باید که بگو بد بز بان که : "این بتوفروختم»وخریدار و : خر بدم»: با : «این بتودادم» وی گو ید : سدع با رذیرفتم» بالفظی کهمعنی بیمهفپو م شودازو ی-ا گر چهصریحنبود - اک (مظدر مباننبود بیش ازد ادنوستدن نباشد » چنانکه عادنست ؛ اولیتر آنست که درمحترات این رابیم نهیم - بر ایرخصت را که این غالب شده است و مذهب او حیفه - رحمقالهعله با و گروهی از اصحاب شافعی نیزاین را قولی مخرج" "نهادهاند درمذهبشافهی ؛ وبرین فتوی دادن بعندنست سهسیت را : یکی آنکه حاحت بدین عامشدهاست ؛ دو م[ نکه گمان چنانست که در روز کارصحابه 1 رضوان ایهم اجمعین - «مچر عادتبودهاست: چه گر ۹ لفظ معتاد بودی بریشان دشواربو دی و زقل کر دندی و بوشیده نماندی) سو ,1 نکه محال نیست عل را بجای فول نهادن خون عادت ۳ دد جنانکهدر هد ره معلوم است :که نحه دزد صعابه ورسول بردندی - صای الهعایهو رضیعنهم و ایجاب وقبول نبودی . و درهمه روز گارها چنن بوده است» و چون بی لفظی تملك نخاضا ام . انحاکه عوضی نبست » بحکم عادت ومحر د فعل آنحاکه عوضیبود هم محال نبود . ولیکن درهدبه فرق نبوده است مبان اند و سیار- درعادت - اما در بیع چیزی که قیمتی باشد . عادت بیع توت بلفظ چون : ضیاع " "و بنده وسرای وستور 2 حامهُ قیمتی 4 درچننجیزها چون بلفظ بیع نکنند ازعادتسلف ببر ونبوده ملكك حاصل نناید ؛ ۱ اما نان و کوقت ومیوه وحج. زهای اندلک که برا گنده وب اندرین رحصتن دادن بحکم عادت و حاحت وحپی دارد . و مان محقرات وجیزهای قیمتی درحات باشد که بدانند این ازمیحة ائست بانه » واندر بنهمج تقدیر نتوان کرد » لیکنچو ن مشکل شد راه احتیاط باید سبرد . 5 )۱( مقصود اینست که از حدیت استغر اج شده است ۰ جمع ضیعه" : زمین و "5 اه وا او دا و و و وا او و و و با و و و و و و وخ سا و و و اب ما و و و و و و با و ها و و و ها ها ها و و سا و و با و ها و ها هم ما ما و و ۵ ها ها و ها و و سا نا وا و و و و بو ها و و و 6 و و و و و 5 2 5 وا ان و و ما با وا و بدانکه اگر ۵ » مفلا 9 دبیم 20 ۱ این از محقر اتنباشده و بیبیم وی نشوده اماخوردن آن 00 ۲ نحرام نبود: سس تسلیم ویاباحت ال نف ۳1 جهملكحاصل نباید وا ۳ زا امپمان کندو آن دهد هم حالالبود : چهتسایم مالكدلیلست بر بنفحال بر انکه وراملك کردهاست و لیکن بشرط عوط :12 گرصر یحبگفتی کهاینطعام بمهمانخو ده یزار انبازدهروابودی» وتاوان واحببودی : چو نفعل بدیندلیل کر ِ هم بنحاصل بد ۰ پس بیع نا گر دزد لخن آن ین کهملكشو د) ۲ گر حجو اهد که و بفرو شد نتو اند» و اگر خداو ند خجو اهد که باز ستاند-بیش از انکه بخورد-تواند : همحونطعامی کهبیشمهمانی برخو اننهاده باشد .
کت درط ۱ ن هر <ه خر بده بود 4 تاقیض: نکند » سج ان درست بر ۳ باید که ۲ ج هوشم اول در دست وی آیدا نگاه باز پفروشد . زر ن ۳ _ وود ای و ازلفظ آن چاره نیست : باید که بگو بد بز بان که : "این بتوفروختم»وخریدار و : خر بدم»: با : «این بتودادم» وی گو ید : سدع با رذیرفتم» بالفظی کهمعنی بیمهفپو م شودازو ی-ا گر چهصریحنبود - اک (مظدر مباننبود بیش ازد ادنوستدن نباشد » چنانکه عادنست ؛ اولیتر آنست که درمحترات این رابیم نهیم - بر ایرخصت را که این غالب شده است و مذهب او حیفه - رحمقالهعله با و گروهی از اصحاب شافعی نیزاین را قولی مخرج" "نهادهاند درمذهبشافهی ؛ وبرین فتوی دادن بعندنست سهسیت را : یکی آنکه حاحت بدین عامشدهاست ؛ دو م[ نکه گمان چنانست که در روز کارصحابه 1 رضوان ایهم اجمعین - «مچر عادتبودهاست: چه گر ۹ لفظ معتاد بودی بریشان دشواربو دی و زقل کر دندی و بوشیده نماندی) سو ,1 نکه محال نیست عل را بجای فول نهادن خون عادت ۳ دد جنانکهدر هد ره معلوم است :که نحه دزد صعابه ورسول بردندی - صای الهعایهو رضیعنهم و ایجاب وقبول نبودی . و درهمه روز گارها چنن بوده است» و چون بی لفظی تملك نخاضا ام . انحاکه عوضی نبست » بحکم عادت ومحر د فعل آنحاکه عوضیبود هم محال نبود . ولیکن درهدبه فرق نبوده است مبان اند و سیار- درعادت - اما در بیع چیزی که قیمتی باشد . عادت بیع توت بلفظ چون : ضیاع " "و بنده وسرای وستور 2 حامهُ قیمتی 4 درچننجیزها چون بلفظ بیع نکنند ازعادتسلف ببر ونبوده ملكك حاصل نناید ؛ ۱ اما نان و کوقت ومیوه وحج. زهای اندلک که برا گنده وب اندرین رحصتن دادن بحکم عادت و حاحت وحپی دارد . و مان محقرات وجیزهای قیمتی درحات باشد که بدانند این ازمیحة ائست بانه » واندر بنهمج تقدیر نتوان کرد » لیکنچو ن مشکل شد راه احتیاط باید سبرد . 5 )۱( مقصود اینست که از حدیت استغر اج شده است ۰ جمع ضیعه" : زمین و "5 اه وا او دا و و و وا او و و و با و و و و و و وخ سا و و و اب ما و و و و و و با و ها و و و ها ها ها و و سا و و با و ها و ها هم ما ما و و ۵ ها ها و ها و و سا نا وا و و و و بو ها و و و 6 و و و و و 5 2 5 وا ان و و ما با وا و بدانکه اگر ۵ » مفلا 9 دبیم 20 ۱ این از محقر اتنباشده و بیبیم وی نشوده اماخوردن آن 00 ۲ نحرام نبود: سس تسلیم ویاباحت ال نف ۳1 جهملكحاصل نباید وا ۳ زا امپمان کندو آن دهد هم حالالبود : چهتسایم مالكدلیلست بر بنفحال بر انکه وراملك کردهاست و لیکن بشرط عوط :12 گرصر یحبگفتی کهاینطعام بمهمانخو ده یزار انبازدهروابودی» وتاوان واحببودی : چو نفعل بدیندلیل کر ِ هم بنحاصل بد ۰ پس بیع نا گر دزد لخن آن ین کهملكشو د) ۲ گر حجو اهد که و بفرو شد نتو اند» و اگر خداو ند خجو اهد که باز ستاند-بیش از انکه بخورد-تواند : همحونطعامی کهبیشمهمانی برخو اننهاده باشد .