ء ۳۹ اسیری 4 آفتاب نز درطو اف و بر دش خویشروی بحضرت البیت دارد که از توخود بادنیاورد» ۱ ۳1 چه ارفطلات نوروی چشم توبیناشو د وازفضلات حرارتویمز اج زمینمعتدلشود تانبات که عذاءنست بروید بسها راخکمت آفر شش چرزی ۵5 بتو تعلق ندارد درهعنی -1۸۲- منجیات ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ت0۳ تا ها بت ۱6 ی وسترم ن شکر بکارینیاید » و ۳1 نحه بتو ۳۹ ۳۷ دلیز ۳ نت همه نز وان بگفت : ۱ مثالی چند ب به گویبم : یکیآنکهترا چشم آفریدند برایدو کان یکی نکه تاراه فراحاجتخویش دانیدرین جهان » ودیگرتا در عجایب صنمحق تعالینظارهکنی وبدان عظمت وی بشناسی» چوندر نامحرمی نگرعهکفر آن نءمتچشم کردی بلکه نعمت چشمبی آفتاب «مامنیست که بیوی فرانبیند » و آفتاب ی آسمانوز مین ممکن نیست که شبوروز از آسمانوزمین ؛ تقیق بد » وتوبدین مكنظر درنعمت چشمو آفتاب بلکه درن همت آسمان وزمین کفران 1 وردی» وازیشست که درخیرست که : هر کهمعصیت کند قاتا ق ویلعنت کند »وتر آدست بر ای آنداده ندتاعار خویشتن بدانر است 9 :طعامخوری وخویشتن بشوبی دمثلاین ؛ چونتو بدان معصیت کنی کفران نعمت کردی بلکهمثلا ۱ ۳1 بدست راست استتنیها 3 بدستچپ محصف فراستائی کفر ان آوری کهازمحبوب حقتعالی بردن شدی که محبوبد ی عدلست » وعدل آ نست که شربف را بود وحقار <تبررابود ؛ واز دودست نو بکیقو یاثر آفر بد » درغالب آن شریفتررست و کارهاءتو دو قسمتست » بعضی <قبر و بعضیشرف ) بابد که آ نده شر بهست بر است کنی و آنحه حقیرست بحب تاعدل بای آو ردهباشی » 1 نه بپمدو ار حکمت وعدل ازمیان بر گرفته باشی . واگر آبدهان ازسوی قبلهاندازی نعمتجهان راو نعمت قبله زا کفران آور دی » 5هحپاتهمه برابر بود وحقتعالی برایصلاح :و یکیر اشر یف کرد تادرعبادت رویبو ی آر یتاسب تباتوسکو ن توبود » وخانهای که درین جبت بنهاد بغوداضافت کرد ؛وتراکارهاء حقیرست چونقضاءحاجتو آبدهان انداختن » و کارهاه شریفچون طبارت و نماز . جون هب۵ برابر داری ایدم وار زندگانی کرده باشی ِ و حق نعمت عقل که عدلوحکمتدرویبیدا آ ید وحن نعمت قبله باطل کر ده باشی ؛ و اگر بمثل از درختیشاخی بشکنیبی حاجتیباشکوفهای بستانی » نعمت دست راونعمت درخت را باطل کر دی که آ شاخ ر بیأفر بدندو دروی عر وقساختند تاغذاء خویش میکشد ودر ویقوت غذاخوردن وقوتپاء دیگر کهآفر بدند بر ای کاریست که چو نبکمالرسدیدان کاربکمال رسد ؛ چونآن بروی قطع کنیکفرات بوده مگر که بدان حاجت بود ترا در کمالکار خویش آ نگاه کمال وی فدایکمال تو باشدکه عدل آن بودکه ناقصس فداء کامل بود _واگر ازماكدیگری بشکنی کفرات بود اگرچهتراحاجت بود : که -۸- ر کنچپار) حاحت مالكاز حاحت توفر اترست واولیتر » هرچند که بندهرا ملك بحقیقت یست » لیگ ندنیا چونخوانیست نپاده و نعمتدنبا چون طعاپابروی وبند گان خدایتعالی مهمانان بر آنخوان , که هیجکس ملك ندارد » ولکن چونهر لقمهای بهمهوفانکنده هرچه برك مپمان بدست فراگر فت بادر دهاننیاد وروی رانغاید که ازویستانده ملكبند گان بیش ازین سست ؛ و چنانکه مپمانر ۱ نباشد که طعاممی بر کر د وجاییهینید کهدست کس بفان تسده هیحکس رانیست که ازدنیابیش از حاحتخویش نگاهدارد ودر خزانه نهدو بمحتاجان ندهد : لکناین درفتوی ظاهر نیاید »که حاجته-ر کسی معلوم نباشد » وا گراینراه کشاده کنيم هر کسی کالاء دیگری هیستاند ومی گوید ویرا حاحت ثیست پسبحکم صرور تاین بگذاشتهایمو لکن بر خلافحکمت افتزتت : واپی ازجمع مالبدین آمده است » خاصهدر جمعطمام که قوام خلقست : کههر که جمع کند تا گران بفروشد درلءنت خدای تعالی باشده بلکه هر که دروی بازر گانی کند کهطعام بطعام بفر وشد برسبیل ربادر لعنت خدایبود ؛که آنقوام خاقاست» چونازانتجارت سازددر بندافدد ورودبمعتاجان بر سد وا نْ نبز درزر سیم حر امست ؛ بر ایآ نکه ۱ خدایتءالی زر سیم بر ایدو حکمت آفر بدهاست : یکیقیمت کلا بو یبدید أ بد؛ که بت نداند کهاسیی چند غلاع ارزدوغلامی چندحامه ارزد ؛ این سکدیگر ببایدفروخت پسبجیزی حاحت بود که همهبقیای وی بدانند ؛ وژر رسیم برای آن سافر ید تا جون حاکمی باشد که مقدار هر <مز ی بيداميکند هر که و یر ۱ در گنج نهد چنان بو دصته حاکم مسلمانانرا درحبس کند » و ه رکه ازان کوزه و آفتابه کند چنانبود که حاکم مسلمانانرا حمالی وجولاهکی فرمایده که آفتابهبرای آنستنا آب نگاهدارد ؛ لین خودار سفال ومسبتوان کرد 4 دتگن حدمت آنکه دو گوهر عز یز اند که بارشانهمه کس درایشانرغبن کند: کههر کهزرداردچیزیدارد و باشد که کسی حامه دارد و بطعام حاحتمندست و آنکی کهطعامدار د رجامهحاجتمندست» پس خدای تعالیزر وسیم بیافر بدو عزیز کرد تامعاملتهابدانروان باشد تابایشانکههیچحاجت نیستهرچه بدانحاجتست بدست آو رند.
ء ۳۹ اسیری 4 آفتاب نز درطو اف و بر دش خویشروی بحضرت البیت دارد که از توخود بادنیاورد» ۱ ۳1 چه ارفطلات نوروی چشم توبیناشو د وازفضلات حرارتویمز اج زمینمعتدلشود تانبات که عذاءنست بروید بسها راخکمت آفر شش چرزی ۵5 بتو تعلق ندارد درهعنی -1۸۲- منجیات ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ت0۳ تا ها بت ۱6 ی وسترم ن شکر بکارینیاید » و ۳1 نحه بتو ۳۹ ۳۷ دلیز ۳ نت همه نز وان بگفت : ۱ مثالی چند ب به گویبم : یکیآنکهترا چشم آفریدند برایدو کان یکی نکه تاراه فراحاجتخویش دانیدرین جهان » ودیگرتا در عجایب صنمحق تعالینظارهکنی وبدان عظمت وی بشناسی» چوندر نامحرمی نگرعهکفر آن نءمتچشم کردی بلکه نعمت چشمبی آفتاب «مامنیست که بیوی فرانبیند » و آفتاب ی آسمانوز مین ممکن نیست که شبوروز از آسمانوزمین ؛ تقیق بد » وتوبدین مكنظر درنعمت چشمو آفتاب بلکه درن همت آسمان وزمین کفران 1 وردی» وازیشست که درخیرست که : هر کهمعصیت کند قاتا ق ویلعنت کند »وتر آدست بر ای آنداده ندتاعار خویشتن بدانر است 9 :طعامخوری وخویشتن بشوبی دمثلاین ؛ چونتو بدان معصیت کنی کفران نعمت کردی بلکهمثلا ۱ ۳1 بدست راست استتنیها 3 بدستچپ محصف فراستائی کفر ان آوری کهازمحبوب حقتعالی بردن شدی که محبوبد ی عدلست » وعدل آ نست که شربف را بود وحقار <تبررابود ؛ واز دودست نو بکیقو یاثر آفر بد » درغالب آن شریفتررست و کارهاءتو دو قسمتست » بعضی <قبر و بعضیشرف ) بابد که آ نده شر بهست بر است کنی و آنحه حقیرست بحب تاعدل بای آو ردهباشی » 1 نه بپمدو ار حکمت وعدل ازمیان بر گرفته باشی . واگر آبدهان ازسوی قبلهاندازی نعمتجهان راو نعمت قبله زا کفران آور دی » 5هحپاتهمه برابر بود وحقتعالی برایصلاح :و یکیر اشر یف کرد تادرعبادت رویبو ی آر یتاسب تباتوسکو ن توبود » وخانهای که درین جبت بنهاد بغوداضافت کرد ؛وتراکارهاء حقیرست چونقضاءحاجتو آبدهان انداختن » و کارهاه شریفچون طبارت و نماز . جون هب۵ برابر داری ایدم وار زندگانی کرده باشی ِ و حق نعمت عقل که عدلوحکمتدرویبیدا آ ید وحن نعمت قبله باطل کر ده باشی ؛ و اگر بمثل از درختیشاخی بشکنیبی حاجتیباشکوفهای بستانی » نعمت دست راونعمت درخت را باطل کر دی که آ شاخ ر بیأفر بدندو دروی عر وقساختند تاغذاء خویش میکشد ودر ویقوت غذاخوردن وقوتپاء دیگر کهآفر بدند بر ای کاریست که چو نبکمالرسدیدان کاربکمال رسد ؛ چونآن بروی قطع کنیکفرات بوده مگر که بدان حاجت بود ترا در کمالکار خویش آ نگاه کمال وی فدایکمال تو باشدکه عدل آن بودکه ناقصس فداء کامل بود _واگر ازماكدیگری بشکنی کفرات بود اگرچهتراحاجت بود : که -۸- ر کنچپار) حاحت مالكاز حاحت توفر اترست واولیتر » هرچند که بندهرا ملك بحقیقت یست » لیگ ندنیا چونخوانیست نپاده و نعمتدنبا چون طعاپابروی وبند گان خدایتعالی مهمانان بر آنخوان , که هیجکس ملك ندارد » ولکن چونهر لقمهای بهمهوفانکنده هرچه برك مپمان بدست فراگر فت بادر دهاننیاد وروی رانغاید که ازویستانده ملكبند گان بیش ازین سست ؛ و چنانکه مپمانر ۱ نباشد که طعاممی بر کر د وجاییهینید کهدست کس بفان تسده هیحکس رانیست که ازدنیابیش از حاحتخویش نگاهدارد ودر خزانه نهدو بمحتاجان ندهد : لکناین درفتوی ظاهر نیاید »که حاجته-ر کسی معلوم نباشد » وا گراینراه کشاده کنيم هر کسی کالاء دیگری هیستاند ومی گوید ویرا حاحت ثیست پسبحکم صرور تاین بگذاشتهایمو لکن بر خلافحکمت افتزتت : واپی ازجمع مالبدین آمده است » خاصهدر جمعطمام که قوام خلقست : کههر که جمع کند تا گران بفروشد درلءنت خدای تعالی باشده بلکه هر که دروی بازر گانی کند کهطعام بطعام بفر وشد برسبیل ربادر لعنت خدایبود ؛که آنقوام خاقاست» چونازانتجارت سازددر بندافدد ورودبمعتاجان بر سد وا نْ نبز درزر سیم حر امست ؛ بر ایآ نکه ۱ خدایتءالی زر سیم بر ایدو حکمت آفر بدهاست : یکیقیمت کلا بو یبدید أ بد؛ که بت نداند کهاسیی چند غلاع ارزدوغلامی چندحامه ارزد ؛ این سکدیگر ببایدفروخت پسبجیزی حاحت بود که همهبقیای وی بدانند ؛ وژر رسیم برای آن سافر ید تا جون حاکمی باشد که مقدار هر <مز ی بيداميکند هر که و یر ۱ در گنج نهد چنان بو دصته حاکم مسلمانانرا درحبس کند » و ه رکه ازان کوزه و آفتابه کند چنانبود که حاکم مسلمانانرا حمالی وجولاهکی فرمایده که آفتابهبرای آنستنا آب نگاهدارد ؛ لین خودار سفال ومسبتوان کرد 4 دتگن حدمت آنکه دو گوهر عز یز اند که بارشانهمه کس درایشانرغبن کند: کههر کهزرداردچیزیدارد و باشد که کسی حامه دارد و بطعام حاحتمندست و آنکی کهطعامدار د رجامهحاجتمندست» پس خدای تعالیزر وسیم بیافر بدو عزیز کرد تامعاملتهابدانروان باشد تابایشانکههیچحاجت نیستهرچه بدانحاجتست بدست آو رند.