Qur'an&Sunnahالقرآن

Gazâlî — Kimyâ-yı Saâdet (Farsça asıl)

Ebû Hâmid Muhammed el-Gazâlî · FA

Orijinal Metin (FA)

سا۷۷- و و اه و ما و ها و اس و وم با و و و اس هو و و و و ۵ و و و هه 8 ار اه لا با وا ها هه ند ده او و و و ماو وا ۲ 0 6 و و و و و وخ و و و و و و سر با وه هه هم اه ۵ ۵ را اد ۵ ۵ اه هه ۵ ۱ ۵ اه 8 ۵ ها ده و و و و و و و و و او و و و ۵ هر و می‌بنداری که دای تعالی نمی بیند کافرک» واگر ه هی ۳ ی که هی بینف سخت‌دلیریوبی شرم که از اطلاع وی باك نمیداری ؛ اگر غلامی از آن تو درحق تسو این نافرمانی کند خشم تو باوی چون بود ؟ ؛ازخشم‌وی بحه‌ایمن شده‌ای ؛ اگر میپنداری که طاقت‌عذاب وی داری انگشت پیش چراغ‌دار با يك ساعت در آفتاب بنشین یا درخانة گرم گر مابه قرار گیر ۳ بیجار گی وبی‌طاقتی خویش بینی گر هی بنداری که بپرچه کنی ترابدان نجو اهند گر فت س بقر آ ن کافری و خدایر ۱ وصدو بیست چپارهز ار پیفاهیر رادروغ‌زن میداری که قف وق : « هی بعمل سوء ] بحز به هر که بد کند بد بیند» » ويحك » همانا می گوبی وی رحیم و کریمست مرا عقویت نکند» چرا صدهزار کس را دررنج 5 ۳ و بسماری و بله‌میدارد وجرا هر که نمیکارد نسدرود 1 وچرا چون‌فر آشوت رسی حبلتا روی زمین بکنی تاسیم بدست آوری ونگویی که دای رحیمست‌خود ی‌رنج من کار راست‌کند ؛ وبحك هماناگوبی چنین است ولکن طاقت رنج‌نمیدارم»و ندانی کهر نج اندكك کشیدن بر کسی کهر نج نتواند کشیدن فریضه‌تر تافردا ازر نج‌دوزخ برهد ؟ هر که رنج نکود ازر نج نرهد » چون اهر ور طاوت این مقدار رنج نمیداری فرٌا طاقت رنج دوزخ ومذاتوخواری وراندگی وملعو نی چون داری ؟ ويحك » چرا در طلب سیم ر زر نجو مذلت سیاز بکشی‌ودر طلب‌تن درستی بقو لطبیبی جاهل‌همهش و ات خویش‌دست‌بداری؛ این #درندانی که دورخ از بیماری و درو یشی‌صعب‌نرو مدت خر ت‌ ازعمر دنیا درازتر ؟ وهمانا گوبی که اندر اندرشه آن که توبه کنم وبپترازین کاری فر دست اک م6 باشد که تائو به کنی هر کت ناگاه دراید وحسرت بدست بماند ؟ و اگر هی پنداری که فردا تو به آسال‌تر خواهد بود از امروز این ازجپلست که هرچند تشک دشخو ار تر بود » 1۳ چون مرگ نزديك رسد چنان بود که استور را سایان ۳ حودهی سو د ندارد ! و مثال توجو کت بو د که بطلب علم شو دکاهلی می‌کند ومبگوید که آن رور بسن که باشهر خورش خواهم شد جهد کنم واین قدر نداند که علم آمو ختن را روز گار ی دراز باید ؛ هم‌چنین نس مرد تایب را روز کار دراز دریوته محاهدت باید نپاد تاباك گر دد و تابدرحه معرفت و انس و محبت رسد و حمله عقپپا؛ را بگذارد وجون عون کورت و ضایع شدبی مرلت این چون نوانی ؟ چرا جوانی یش از بیری وتندرستی یش ار بسماری وفر اعت : ند ش ازشغل و زندکانی آخر گردنه . . ‏ ۷۷ ۷حت ر کن‌چپار) پیش ازمر گبفنیمت نداری ؛؛ ويحك چرادر تابستان کارهاه زمستان راست کنی و تاخیر نکنی و برفضل وکرم خدای تعالی اعتماد نکنی » آخر زمپریر دوزخ کمتر از سرماء زمستان نیست و کر ماه وی کمتراز گرماء ثایستان نیست ؛ اندرین هیچ تقصیر ۳ ودز کار آخرت تقصیر کنی » نه همانا که این را سببی أست » 1 بروز قيامت و باخرت ایمان نداری » این گفت درباطن داری و برخویشتن بوشیده می‌داری وایرن سبب هللاك ابدی تو باشد .

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سا۷۷- و و اه و ما و ها و اس و وم با و و و اس هو و و و و ۵ و و و هه 8 ار اه لا با وا ها هه ند ده او و و و ماو وا ۲ 0 6 و و و و و وخ و و و و و و سر با وه هه هم اه ۵ ۵ را اد ۵ ۵ اه هه ۵ ۱ ۵ اه 8 ۵ ها ده و و و و و و و و و او و و و ۵ هر و می‌بنداری که دای تعالی نمی بیند کافرک» واگر ه هی ۳ ی که هی بینف سخت‌دلیریوبی شرم که از اطلاع وی باك نمیداری ؛ اگر غلامی از آن تو درحق تسو این نافرمانی کند خشم تو باوی چون بود ؟ ؛ازخشم‌وی بحه‌ایمن شده‌ای ؛ اگر میپنداری که طاقت‌عذاب وی داری انگشت پیش چراغ‌دار با يك ساعت در آفتاب بنشین یا درخانة گرم گر مابه قرار گیر ۳ بیجار گی وبی‌طاقتی خویش بینی گر هی بنداری که بپرچه کنی ترابدان نجو اهند گر فت س بقر آ ن کافری و خدایر ۱ وصدو بیست چپارهز ار پیفاهیر رادروغ‌زن میداری که قف وق : « هی بعمل سوء ] بحز به هر که بد کند بد بیند» » ويحك » همانا می گوبی وی رحیم و کریمست مرا عقویت نکند» چرا صدهزار کس را دررنج 5 ۳ و بسماری و بله‌میدارد وجرا هر که نمیکارد نسدرود 1 وچرا چون‌فر آشوت رسی حبلتا روی زمین بکنی تاسیم بدست آوری ونگویی که دای رحیمست‌خود ی‌رنج من کار راست‌کند ؛ وبحك هماناگوبی چنین است ولکن طاقت رنج‌نمیدارم»و ندانی کهر نج اندكك کشیدن بر کسی کهر نج نتواند کشیدن فریضه‌تر تافردا ازر نج‌دوزخ برهد ؟ هر که رنج نکود ازر نج نرهد » چون اهر ور طاوت این مقدار رنج نمیداری فرٌا طاقت رنج دوزخ ومذاتوخواری وراندگی وملعو نی چون داری ؟ ويحك » چرا در طلب سیم ر زر نجو مذلت سیاز بکشی‌ودر طلب‌تن درستی بقو لطبیبی جاهل‌همهش و ات خویش‌دست‌بداری؛ این #درندانی که دورخ از بیماری و درو یشی‌صعب‌نرو مدت خر ت‌ ازعمر دنیا درازتر ؟ وهمانا گوبی که اندر اندرشه آن که توبه کنم وبپترازین کاری فر دست اک م6 باشد که تائو به کنی هر کت ناگاه دراید وحسرت بدست بماند ؟ و اگر هی پنداری که فردا تو به آسال‌تر خواهد بود از امروز این ازجپلست که هرچند تشک دشخو ار تر بود » 1۳ چون مرگ نزديك رسد چنان بود که استور را سایان ۳ حودهی سو د ندارد ! و مثال توجو کت بو د که بطلب علم شو دکاهلی می‌کند ومبگوید که آن رور بسن که باشهر خورش خواهم شد جهد کنم واین قدر نداند که علم آمو ختن را روز گار ی دراز باید ؛ هم‌چنین نس مرد تایب را روز کار دراز دریوته محاهدت باید نپاد تاباك گر دد و تابدرحه معرفت و انس و محبت رسد و حمله عقپپا؛ را بگذارد وجون عون کورت و ضایع شدبی مرلت این چون نوانی ؟ چرا جوانی یش از بیری وتندرستی یش ار بسماری وفر اعت : ند ش ازشغل و زندکانی آخر گردنه . . ‏ ۷۷ ۷حت ر کن‌چپار) پیش ازمر گبفنیمت نداری ؛؛ ويحك چرادر تابستان کارهاه زمستان راست کنی و تاخیر نکنی و برفضل وکرم خدای تعالی اعتماد نکنی » آخر زمپریر دوزخ کمتر از سرماء زمستان نیست و کر ماه وی کمتراز گرماء ثایستان نیست ؛ اندرین هیچ تقصیر ۳ ودز کار آخرت تقصیر کنی » نه همانا که این را سببی أست » 1 بروز قيامت و باخرت ایمان نداری » این گفت درباطن داری و برخویشتن بوشیده می‌داری وایرن سبب هللاك ابدی تو باشد .

Orijinal Metin (FA)

هر که بندارد که بی آنکه در حمایت حبه نور هعرفت‌شود نارشهوت‌س آزمر گ درمیان‌جان وی‌نیفتد» چنان‌بود که بندار د کهبی آنکه درحمایت حبه‌شودسرماء زمستان 3 د بوست‌ودی نگر ددبفضلو کر مخدای‌تعالی» واین قدر نداند که فضل‌وی بدانست که چون زمستان آفر بده بود تر اجه بیافر ید واسیاتب آن‌راست بگردنه برای آن‌بودکه بی‌جبه‌سرها دفع افتد ! و یحت , گمان مبر که این معصیت‌تر بعمو بت از آن برد که خدای تعالی را از مخالفت تو خشم آید تا گویی ویر ازمعصیت من چه که این نه چنانست ؛ بلکه آتش دورخ در درون تو هم از شپوت تو تولد کند نه از آنکه طبیب خشمگین شود بسبب مخالفت و فرمان ویرا ! و بساکسیز آن ثیست که با لذت دنبا و نعمت دنا قرار گرفته‌ای و بدل عاشق و فریفته و بسته‌وی شده‌ای » گر بدوزخ وپشت ایمان نداری باری بمر کک ایمان داری که این همه ازتو بازستانند وتو درفراق وی سوخته شوی » چندانکه خواهی دوستی این در دلمحکم ار رن کت ! وا گر همه دنبا بتو دهند از مشرق تا مفرب و همه ترا سحود کنندتامدتی اندك تو با ایشان همه خاکی شوی که کس از تو یاد نیارد چنانکه از ملوك گذشته یاد می‌نیاز ند » چون از دنیا جز اند کی بتو ندهند و آن‌نیز منغص و مکدر » وبرشت حاویدان را بدین می‌فردشی ؛ وبحك؛ گر ۱۳ ۳ هری‌حاو یذ نخر د بو نه بردی خندی : دنبا سفال ۳ است و نا گاه شکته گر و آن گوهر جاوید فوت شده گیر ودرحسرت بمانده گیر؛ اين‌وامثال این عتابها با فس خودهمیشه می کند تا حق خود گزارده باشد ودر وعظ ابتدا بخویشتن کرده باشد . ۷۷۸۰2 درتشکر دنه رسول ‏ صلو اتاله علره - گفته است : « تشکر سرافتة خسرهن عباده من - يك ساعت تفکر بپتر از یکسال عبادت »۰ و در قر آن جایهاء بسیارست که تدبیر و نظر و اعتبار ۳ فرموده‌اند » و این همه تفگر بود . و هرکسی فضل تفگر بشناسد و لکن حقیقت وی وچگو نگی وی نشناسد » که این تفکر درچیست و بر ای چیست و ثمرت وی‌چیست : پس شرح آن ی است ‏ وما اول فضیلت وی تون مپس حقبقت وی پس آنحه ف؟ ر برای ویست پس آنچه تک و کزاو فتاه فطیلت تشک بدانکه که کاری که يك ساعت از آن‌ازعبادت سالی فاضلتر بود درجئُوی‌بزرک بود . و ابی‌عباس - رضی‌اله عذه - گوبد که : قوهی ۳۹۹ می کر دند در خدای تعالی» رسو صلو ات‌الر عل۵ 5 گفت 9 خلق وی تفگر کنید در وی تفگر مکنید که طاقت آن ندارید وقدر وی‌نتوانید شناخت » . و عایثه - رضی ال عنه - میگوید که: رسول ‏ صلو ات‌النه علیه - نماز می کرد ومی گریست» گفتم چرا می گربی که گناهان تو عفو کرده‌اند ؛ گفت چرا نگر بم این آبت برمن ر ود آمده است : آن‌فی خلق السموات و الارض و اختلافاللیل و النهار لایات لاولی الالباب»۳" پس‌گفت‌وای بر آنکس که برخواند وتفگر 19 . ۰ عدسی را علیهالسلم گفتند که برروی زمن منثل توهست با روح‌له ۹ کگفت هست : هر که سخن وی هم4 ۳-1 بود 2 خام‌وشی‌وی همه فکر بود ونظر وی همه عبرت » مثل منست . ورسول - صلو ات‌النه علیه گفت : چشمهاء خویش را از عبادت نصیب دهید » گفتند چگونه ! گفت بخواندن قر آن از مصحف وتفکر اندر آن‌وعبرت ازعجایب وی . ابوسلیمان دارانی میگویدتفکردر دنبا جوان خ؛ نست‌وتفگر در ۳ ت‌ثمر ت وی حکمتست وزند گانی‌دلپا. داو دطالی عبرت گرفتن ۰ در آفرینش آسمانپا وزمین و بسی‌هم شدن شب وروز نشانه‌هالی است برای خردمندان .

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

هر که بندارد که بی آنکه در حمایت حبه نور هعرفت‌شود نارشهوت‌س آزمر گ درمیان‌جان وی‌نیفتد» چنان‌بود که بندار د کهبی آنکه درحمایت حبه‌شودسرماء زمستان 3 د بوست‌ودی نگر ددبفضلو کر مخدای‌تعالی» واین قدر نداند که فضل‌وی بدانست که چون زمستان آفر بده بود تر اجه بیافر ید واسیاتب آن‌راست بگردنه برای آن‌بودکه بی‌جبه‌سرها دفع افتد ! و یحت , گمان مبر که این معصیت‌تر بعمو بت از آن برد که خدای تعالی را از مخالفت تو خشم آید تا گویی ویر ازمعصیت من چه که این نه چنانست ؛ بلکه آتش دورخ در درون تو هم از شپوت تو تولد کند نه از آنکه طبیب خشمگین شود بسبب مخالفت و فرمان ویرا ! و بساکسیز آن ثیست که با لذت دنبا و نعمت دنا قرار گرفته‌ای و بدل عاشق و فریفته و بسته‌وی شده‌ای » گر بدوزخ وپشت ایمان نداری باری بمر کک ایمان داری که این همه ازتو بازستانند وتو درفراق وی سوخته شوی » چندانکه خواهی دوستی این در دلمحکم ار رن کت ! وا گر همه دنبا بتو دهند از مشرق تا مفرب و همه ترا سحود کنندتامدتی اندك تو با ایشان همه خاکی شوی که کس از تو یاد نیارد چنانکه از ملوك گذشته یاد می‌نیاز ند » چون از دنیا جز اند کی بتو ندهند و آن‌نیز منغص و مکدر » وبرشت حاویدان را بدین می‌فردشی ؛ وبحك؛ گر ۱۳ ۳ هری‌حاو یذ نخر د بو نه بردی خندی : دنبا سفال ۳ است و نا گاه شکته گر و آن گوهر جاوید فوت شده گیر ودرحسرت بمانده گیر؛ اين‌وامثال این عتابها با فس خودهمیشه می کند تا حق خود گزارده باشد ودر وعظ ابتدا بخویشتن کرده باشد . ۷۷۸۰2 درتشکر دنه رسول ‏ صلو اتاله علره - گفته است : « تشکر سرافتة خسرهن عباده من - يك ساعت تفکر بپتر از یکسال عبادت »۰ و در قر آن جایهاء بسیارست که تدبیر و نظر و اعتبار ۳ فرموده‌اند » و این همه تفگر بود . و هرکسی فضل تفگر بشناسد و لکن حقیقت وی وچگو نگی وی نشناسد » که این تفکر درچیست و بر ای چیست و ثمرت وی‌چیست : پس شرح آن ی است ‏ وما اول فضیلت وی تون مپس حقبقت وی پس آنحه ف؟ ر برای ویست پس آنچه تک و کزاو فتاه فطیلت تشک بدانکه که کاری که يك ساعت از آن‌ازعبادت سالی فاضلتر بود درجئُوی‌بزرک بود . و ابی‌عباس - رضی‌اله عذه - گوبد که : قوهی ۳۹۹ می کر دند در خدای تعالی» رسو صلو ات‌الر عل۵ 5 گفت 9 خلق وی تفگر کنید در وی تفگر مکنید که طاقت آن ندارید وقدر وی‌نتوانید شناخت » . و عایثه - رضی ال عنه - میگوید که: رسول ‏ صلو ات‌النه علیه - نماز می کرد ومی گریست» گفتم چرا می گربی که گناهان تو عفو کرده‌اند ؛ گفت چرا نگر بم این آبت برمن ر ود آمده است : آن‌فی خلق السموات و الارض و اختلافاللیل و النهار لایات لاولی الالباب»۳" پس‌گفت‌وای بر آنکس که برخواند وتفگر 19 . ۰ عدسی را علیهالسلم گفتند که برروی زمن منثل توهست با روح‌له ۹ کگفت هست : هر که سخن وی هم4 ۳-1 بود 2 خام‌وشی‌وی همه فکر بود ونظر وی همه عبرت » مثل منست . ورسول - صلو ات‌النه علیه گفت : چشمهاء خویش را از عبادت نصیب دهید » گفتند چگونه ! گفت بخواندن قر آن از مصحف وتفکر اندر آن‌وعبرت ازعجایب وی . ابوسلیمان دارانی میگویدتفکردر دنبا جوان خ؛ نست‌وتفگر در ۳ ت‌ثمر ت وی حکمتست وزند گانی‌دلپا. داو دطالی عبرت گرفتن ۰ در آفرینش آسمانپا وزمین و بسی‌هم شدن شب وروز نشانه‌هالی است برای خردمندان .

Orijinal Metin (FA)

6 م م 5 ر کن‌چبارم در ملکو ت آسمان تفکر می‌کرد و می گر بت تا بسرای همسابه فرو افتاده همسایه برجست دشمشیر بر گرفت بنداشت که‌دزدست » چون ویر ا دید گفت ترا که‌انداخت؛ کت بی‌خبر بودم ندانم سحفرهمي تشگر بدآنگه معنی تفکر طلب علمست ؛ وهر علم که از بدیپه معلوم نبودوی راطلب می‌باید کرد » و آن ممکن نیست الا بدان که ومعرفت دیگر را با یکدیگرجمع کنی و مان ۱ بشانتا لیف اک 9 جوت ۹1 ند واز مبان ان دومعر فت سیمی و زد کندچنانکه مبان نرو ماده بحه‌تو لد کند ۰ آن‌دومعر وت <. ن دو اصل باشد أ دن‌معر وت سیمز ا ۱ 9 با دیگری جمنم کند 9 از وی چپار هی‌بد ید اید 4 همچبرن تماممل علوم ای نپابت می‌افز اید وهر که بدین طریق علوم‌حاصل نتواند کرد از نست که راه بدان علوم که اصو است‌نمی‌برد ومثل وی چون کسی بود که سرمایه ندارد تجارن‌چون کند گر می‌داند و لکن نمی‌داند که میان ایشان جمع چون باید داشت » چون کت بود که سرمایه دارد و لکن باژ از ان زدا ند » وشرح حقیقت این درازست » ودرین يك‌مثال بگویم نش 45 خواهد که بداند که خرت بپتر از دنبا ۳ تا نگاهکه دوچیز نداند اردنما یکی نکه بداند که باقی از فانی بپتردیگر نکه بداند که خرت باقی ات ودنبا فانی ۰ جون این دو اصل بدانست بصر ورت این دیگرعلم که اخرت بعر از دنیاست از وی تولد کند ۰ بدین تولد نمی‌خواهیم انکه معتز له می‌خواهند . و شرح این درازرست . س حقیقت همه تفکر ها طلب علمست اژاحضار دو علم در دل » و لکن‌چنانکه از 9 اس که حفت گبر ند گوسیندی نو لد رگید هم‌چنین از هر در علم که باشدهرعلم که خواهی تولد نکند» بلکه هرنوعی را از علم دو اصل دیگرست. تا آن دو اصل در دل حاض ن؟ ۱ ر‌ ی این فرع پدید نیاید . بیدا کر دن تفر 4 ۳ [ی سوه می‌با ود بدآنگه آدمی را درظلمت وحپل آفر بده‌اند» ودرحپل ویرا بنوری‌حاحتست که ازآن ظامت‌بیرون 1 وراه بکاز خویش داند که ۵ می‌باید کر دو از کدام سیو بارد ۰/۳ رفت - از سوی‌دنبایا ازسو ی أخر ت - و بخود مشغو ۳ دیا بحق ؟ واین‌بیدانشود الا بنورمعرفت »و نور معرفت از تفگر بدید أ بد‌چنانکه ۳ درتار یکی عاجز باشدوراه نبرد سنگ بر آهن زندتا ازوی نور آتش نی نفد چر اغ بر افروزد؛ از آن چر اغ‌حالت وی بگرددتا ببناشود وراه‌از بی رأهی بشناسد یس رفتن گیرد ۰ همحنین مثل آن دوعام که اصاست ومیان پشان‌جمم می‌باید ردنا معرفت‌سیم‌تو لد کند چو ن سنگت و آهن است ؛ ومثل ۳ چون زدن سک است‌بر آهن » ومتل ۳ وت جون نو ر است که اژوی تانق رین ۳ ازآن حالت دل 9 دد. وچو حالت دل ۳ دد کار وعمل ۰ دد» جون تاک ت پترست‌شت‌با دنکن ورو ی‌ب خر تآر دِ. فننی تفکر برای سه چیزست » معرفتیوحالتی‌دعملی ؛ و لکن عمل آبع‌حالتست وحالت 7 معر فتست ومعر وت تبع تفگرست ی تفگر اصل و کلید همه خبرائست وفضیات وی بدین بیدا شود ۰ دید کردن میدان فکرت که درچه باشد و کجارود بدانگه مجال دمیدان فکرت بی نهایتست ۸ که علوم را ثبایت ثست و فکرت درهمه رواست ؛ ولکن هرچه نه بر اه دین تعلق دارد ما را شرح آن مقصود نت اما آنحه براه دین تعلق دارد اگر چه :#صیل آن بی‌نبایتست و لکن فنلك آن بتوان گفت ۰و بدانکه براه دین معاملت بنده میخواهیم که عیان وی ومیان حق تعالی اشتت: ۸5 آن راه وست که بدان بحق رسد .

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

6 م م 5 ر کن‌چبارم در ملکو ت آسمان تفکر می‌کرد و می گر بت تا بسرای همسابه فرو افتاده همسایه برجست دشمشیر بر گرفت بنداشت که‌دزدست » چون ویر ا دید گفت ترا که‌انداخت؛ کت بی‌خبر بودم ندانم سحفرهمي تشگر بدآنگه معنی تفکر طلب علمست ؛ وهر علم که از بدیپه معلوم نبودوی راطلب می‌باید کرد » و آن ممکن نیست الا بدان که ومعرفت دیگر را با یکدیگرجمع کنی و مان ۱ بشانتا لیف اک 9 جوت ۹1 ند واز مبان ان دومعر فت سیمی و زد کندچنانکه مبان نرو ماده بحه‌تو لد کند ۰ آن‌دومعر وت <. ن دو اصل باشد أ دن‌معر وت سیمز ا ۱ 9 با دیگری جمنم کند 9 از وی چپار هی‌بد ید اید 4 همچبرن تماممل علوم ای نپابت می‌افز اید وهر که بدین طریق علوم‌حاصل نتواند کرد از نست که راه بدان علوم که اصو است‌نمی‌برد ومثل وی چون کسی بود که سرمایه ندارد تجارن‌چون کند گر می‌داند و لکن نمی‌داند که میان ایشان جمع چون باید داشت » چون کت بود که سرمایه دارد و لکن باژ از ان زدا ند » وشرح حقیقت این درازست » ودرین يك‌مثال بگویم نش 45 خواهد که بداند که خرت بپتر از دنبا ۳ تا نگاهکه دوچیز نداند اردنما یکی نکه بداند که باقی از فانی بپتردیگر نکه بداند که خرت باقی ات ودنبا فانی ۰ جون این دو اصل بدانست بصر ورت این دیگرعلم که اخرت بعر از دنیاست از وی تولد کند ۰ بدین تولد نمی‌خواهیم انکه معتز له می‌خواهند . و شرح این درازرست . س حقیقت همه تفکر ها طلب علمست اژاحضار دو علم در دل » و لکن‌چنانکه از 9 اس که حفت گبر ند گوسیندی نو لد رگید هم‌چنین از هر در علم که باشدهرعلم که خواهی تولد نکند» بلکه هرنوعی را از علم دو اصل دیگرست. تا آن دو اصل در دل حاض ن؟ ۱ ر‌ ی این فرع پدید نیاید . بیدا کر دن تفر 4 ۳ [ی سوه می‌با ود بدآنگه آدمی را درظلمت وحپل آفر بده‌اند» ودرحپل ویرا بنوری‌حاحتست که ازآن ظامت‌بیرون 1 وراه بکاز خویش داند که ۵ می‌باید کر دو از کدام سیو بارد ۰/۳ رفت - از سوی‌دنبایا ازسو ی أخر ت - و بخود مشغو ۳ دیا بحق ؟ واین‌بیدانشود الا بنورمعرفت »و نور معرفت از تفگر بدید أ بد‌چنانکه ۳ درتار یکی عاجز باشدوراه نبرد سنگ بر آهن زندتا ازوی نور آتش نی نفد چر اغ بر افروزد؛ از آن چر اغ‌حالت وی بگرددتا ببناشود وراه‌از بی رأهی بشناسد یس رفتن گیرد ۰ همحنین مثل آن دوعام که اصاست ومیان پشان‌جمم می‌باید ردنا معرفت‌سیم‌تو لد کند چو ن سنگت و آهن است ؛ ومثل ۳ چون زدن سک است‌بر آهن » ومتل ۳ وت جون نو ر است که اژوی تانق رین ۳ ازآن حالت دل 9 دد. وچو حالت دل ۳ دد کار وعمل ۰ دد» جون تاک ت پترست‌شت‌با دنکن ورو ی‌ب خر تآر دِ. فننی تفکر برای سه چیزست » معرفتیوحالتی‌دعملی ؛ و لکن عمل آبع‌حالتست وحالت 7 معر فتست ومعر وت تبع تفگرست ی تفگر اصل و کلید همه خبرائست وفضیات وی بدین بیدا شود ۰ دید کردن میدان فکرت که درچه باشد و کجارود بدانگه مجال دمیدان فکرت بی نهایتست ۸ که علوم را ثبایت ثست و فکرت درهمه رواست ؛ ولکن هرچه نه بر اه دین تعلق دارد ما را شرح آن مقصود نت اما آنحه براه دین تعلق دارد اگر چه :#صیل آن بی‌نبایتست و لکن فنلك آن بتوان گفت ۰و بدانکه براه دین معاملت بنده میخواهیم که عیان وی ومیان حق تعالی اشتت: ۸5 آن راه وست که بدان بحق رسد .

Orijinal Metin (FA)

وشفکر شده با در خود بود با در حق » ۱ ۳ در حق بود یا دردات وصفاث وی بود با در افعال وعجایب مصنوعات وی » وا گر درخود تفگر کند با در صفانی است که آن مکر ومحقست وویرا ارحق دور کند؛و آن معاصی ومپلکانست » ویادر نحه محبوب حق است که برانزديك گردا ندبوی»و اف طاعت وهنجیانست ؛ بس‌فدلك این چپار میدانست " . ومدل بنده‌هم جون عاشق است که اندیشة وی یا درحمال معشوق 2<سن صورتوژی بود وبا درافعال واقو ال واخلاق وی بود ,واگر درخود اندیشد ۳ از آن اندیشد که ویرا نزديك معشوق قبول زیادت یا در آانکه ویر از آن کراهیت و تا از آن حذر کند ؛ هر اندیشه 45 بعکم عشق بود از «ن چپار ۳ ون مو د اندیشه عشق دین ودو سنو <قّ تعالی همچنون بود" این چپار میدان دا پس‌ازین در دو میدان آورده است . سا۷۸- ر کن‌چبارم و ‏ ظ و ادا اج و هط و ان داوج و او و و و و 5 و ما وم ما ام و مب ام ال و هم 0 و مه 6 6 نس ما و ان هه ور و ان هه اب و اس سس ۵ ۵ و و اه ها و ۵ و هه و ها سر ۵ و ها سا ۵ ۵ 8 سا سر و اد ها هر و و و دم و و و و و م و فاد مد تاو و و ماو او هو وا وا ماو و وا وم و خر ها مر آن ۳1 د گه ازخود اندیشد تاصفاتو اعمال‌مکر وه‌وی چیست تاخوشتن از آن باك کند ۰ واین‌معاصی‌ظاهر باشد با خم‌ایث اخلاق باشد درباطن » داین فیبارشت؛ که معاصی ظاهر بعصی برقت اندام تعلق دارد جون زبان رچشم ودست وغیر آن 4 و ب«ضی بحمله تن ؛ وخبایث باطن همحنان ؛ ودرهریکی آزین اندیشه‌را سه حال بود : یکی آنکه فلان کار و فلان صفت مگروه است بان که این همه جایپا روشن نبود و کر : نوان شناخت »دو 1 ا نت ن مکر وهست‌هن بدین‌صفت هستم یانه » که‌صفت نشس نبز 1 سان نتو ان شناخت‌الابتفکر ؛وسوم ۱ راک با مفت مه مو صوف‌استتدبیر خلاص ازین چیست . بس هرروز بامداد باید که یکی ساعت در تفکر این کند و انديشه اول در معاصی ظاهر کند : از زبان اندیشه کند که اندرین روز سخن مبتلا خواهد شد و باشد که‌درغییت ودردغ افزد » تدببر آن‌باندیشد که‌ازین جون حذر کنده وهمحنان اکر درخطر است که درلقمه حرام افتد ی باندیشد که از " حذر چو ن کند» وهم‌چنین ازهمهُ انداماء خویشتن تحص کند ودرهمه طاعات بندیشدو چون از این فادع شد در فصابل اندیشه کند تا همهیجای آرد :مثلا گوید اینز بان‌برای د کروراحت افادان است و برای آن آفر یدهاند . ومن قادرم که فلان د کر کنم و فلان سخن خوش گو: بم تا کسی‌بیاساید » وچشم بان فریدن تا دام‌وی باشد که بدان‌سعادت صید کنم و بدین چشم‌در فلان عالم: نگر ) بجشم نعظیم ودر فلان‌فاسق نگر م بجشم تحقیر » تاحق‌چشم شم گز ارده باشم , ومال‌برای راحت رت آفریده‌اند م فلان صدفه بد ه م دار مر احاجتست صبر کنموایثار کنم » این وامثال أین‌هر روزاندیشه کند اف باندشة بك ساعت ویر خاطری در 1 ید که همه عمر هعصیتی دست بدارد بس‌ازینست که تفکر بك‌ساعت ازطاعات يك ساله ببترست که فایدژوی جهله‌ع‌ر را باشد .

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

وشفکر شده با در خود بود با در حق » ۱ ۳ در حق بود یا دردات وصفاث وی بود با در افعال وعجایب مصنوعات وی » وا گر درخود تفگر کند با در صفانی است که آن مکر ومحقست وویرا ارحق دور کند؛و آن معاصی ومپلکانست » ویادر نحه محبوب حق است که برانزديك گردا ندبوی»و اف طاعت وهنجیانست ؛ بس‌فدلك این چپار میدانست " . ومدل بنده‌هم جون عاشق است که اندیشة وی یا درحمال معشوق 2<سن صورتوژی بود وبا درافعال واقو ال واخلاق وی بود ,واگر درخود اندیشد ۳ از آن اندیشد که ویرا نزديك معشوق قبول زیادت یا در آانکه ویر از آن کراهیت و تا از آن حذر کند ؛ هر اندیشه 45 بعکم عشق بود از «ن چپار ۳ ون مو د اندیشه عشق دین ودو سنو <قّ تعالی همچنون بود" این چپار میدان دا پس‌ازین در دو میدان آورده است . سا۷۸- ر کن‌چبارم و ‏ ظ و ادا اج و هط و ان داوج و او و و و و 5 و ما وم ما ام و مب ام ال و هم 0 و مه 6 6 نس ما و ان هه ور و ان هه اب و اس سس ۵ ۵ و و اه ها و ۵ و هه و ها سر ۵ و ها سا ۵ ۵ 8 سا سر و اد ها هر و و و دم و و و و و م و فاد مد تاو و و ماو او هو وا وا ماو و وا وم و خر ها مر آن ۳1 د گه ازخود اندیشد تاصفاتو اعمال‌مکر وه‌وی چیست تاخوشتن از آن باك کند ۰ واین‌معاصی‌ظاهر باشد با خم‌ایث اخلاق باشد درباطن » داین فیبارشت؛ که معاصی ظاهر بعصی برقت اندام تعلق دارد جون زبان رچشم ودست وغیر آن 4 و ب«ضی بحمله تن ؛ وخبایث باطن همحنان ؛ ودرهریکی آزین اندیشه‌را سه حال بود : یکی آنکه فلان کار و فلان صفت مگروه است بان که این همه جایپا روشن نبود و کر : نوان شناخت »دو 1 ا نت ن مکر وهست‌هن بدین‌صفت هستم یانه » که‌صفت نشس نبز 1 سان نتو ان شناخت‌الابتفکر ؛وسوم ۱ راک با مفت مه مو صوف‌استتدبیر خلاص ازین چیست . بس هرروز بامداد باید که یکی ساعت در تفکر این کند و انديشه اول در معاصی ظاهر کند : از زبان اندیشه کند که اندرین روز سخن مبتلا خواهد شد و باشد که‌درغییت ودردغ افزد » تدببر آن‌باندیشد که‌ازین جون حذر کنده وهمحنان اکر درخطر است که درلقمه حرام افتد ی باندیشد که از " حذر چو ن کند» وهم‌چنین ازهمهُ انداماء خویشتن تحص کند ودرهمه طاعات بندیشدو چون از این فادع شد در فصابل اندیشه کند تا همهیجای آرد :مثلا گوید اینز بان‌برای د کروراحت افادان است و برای آن آفر یدهاند . ومن قادرم که فلان د کر کنم و فلان سخن خوش گو: بم تا کسی‌بیاساید » وچشم بان فریدن تا دام‌وی باشد که بدان‌سعادت صید کنم و بدین چشم‌در فلان عالم: نگر ) بجشم نعظیم ودر فلان‌فاسق نگر م بجشم تحقیر » تاحق‌چشم شم گز ارده باشم , ومال‌برای راحت رت آفریده‌اند م فلان صدفه بد ه م دار مر احاجتست صبر کنموایثار کنم » این وامثال أین‌هر روزاندیشه کند اف باندشة بك ساعت ویر خاطری در 1 ید که همه عمر هعصیتی دست بدارد بس‌ازینست که تفکر بك‌ساعت ازطاعات يك ساله ببترست که فایدژوی جهله‌ع‌ر را باشد .

Orijinal Metin (FA)

وچون ازتفکر طاعات ومعاصی ظاهر بپرداخت بباطن شودواز اخالاق بف ند دشتد تادر باطن وی‌ازان چیست » واز منجبات‌چست که قش ‏ ستدت ت تاطلب کند ۰و آن درازاست ‏ و لکن اصل مپلکات ده‌است » ک ازین خلاص‌بابد تمام‌بو د : بخل و کبرو عجب وریا وحسد دئیزی‌چشم وشره‌طعام وشره‌سخن و دوستی مالو دوستی‌جاه دار _ُ۷۸۲- هک اه وا و و ام سب هب 8 ۵ اه تا و و ها ار ال 8 ها اب اه هه ما هام ما مها و و و و و وا و و چا و اه و و سس ان رل بر اه اه و و و و ار 8 0 و ان ۵ و ما 8 ار ۵ب و ما و چا و اوه سا سر نید دو‌است : بشیمانی بر گناهوضیر : بر بلا ورضا رما وشکر بر نعمت و برابر دام شتن خوف ورحاوزرهد درد نباو اخلاص‌در طاعت و خلق 9 یا با خلق ودوستی‌خدای تعالی ؛ ودرین هریکی مجال‌تفگر بسیاز است؛ وان بر کسی گشاده بود که علوم ابن صفات چنانکه در بن کتاب گفتها یم بشناسد ؛ و باید که بنده حریده‌ای دارد خوشتن را این‌صفات بروی‌نبشته . چوناز معالجهْبکی‌فارغ شود خطبروی کشد و بدیگر مشفول گردد » وباشد که هر کسی‌را بعضی‌آزین ندیشم۱ هپمتر بود مثلاءالم‌با ورع که از بن‌همه بر سته باشدغالب آن بود که خالی نباشد ازانکه بعلم‌خو یش مینازد و نام‌وجاه‌میجوید اظهار آن » وعبادت وصورت‌خویش‌در چشم خلق آراسته‌میداردو بقبول خلق‌شادمیباشد واگر کسی درودی طعن کندباو ی <قددردل #- د و مکافات مشغول‌مبشود ؛ واینیمه خیائت است و لکن‌پو شیده تر وهمه‌تخ‌فساد دینست . س‌هر روز ,اید که‌در بن‌فدرت‌هی کندتاازین‌چون گریزد و بودن‌دنابودن خلق نزديك‌خویش برابر کند تانظروی‌همه بحق بود»وا ندرین‌مجالفکرت بسیارست . ۳۹ ازین حمله معلو مشد که تفشکر ر که‌بنده‌در صفات خوش کند درین دو<نس نپایت نیست » امانفسیل آن‌ممکن نبود گفتن. مات رورم فگر ث در حق تعالی است وتفکر با درذات وصمات وی‌بود یادر افعال ومصنوعات‌وی و مقام بزد گترین تک دردات و صفات‌وی‌است » ولکن‌چو ن خل‌طافت آن ندار ندوعقو دبدان رسد » شرربعت نون کرده است و گفته که : در وی تفشکر مکنيد» «ذانکم لن تمد روا قدره».

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

وچون ازتفکر طاعات ومعاصی ظاهر بپرداخت بباطن شودواز اخالاق بف ند دشتد تادر باطن وی‌ازان چیست » واز منجبات‌چست که قش ‏ ستدت ت تاطلب کند ۰و آن درازاست ‏ و لکن اصل مپلکات ده‌است » ک ازین خلاص‌بابد تمام‌بو د : بخل و کبرو عجب وریا وحسد دئیزی‌چشم وشره‌طعام وشره‌سخن و دوستی مالو دوستی‌جاه دار _ُ۷۸۲- هک اه وا و و ام سب هب 8 ۵ اه تا و و ها ار ال 8 ها اب اه هه ما هام ما مها و و و و و وا و و چا و اه و و سس ان رل بر اه اه و و و و ار 8 0 و ان ۵ و ما 8 ار ۵ب و ما و چا و اوه سا سر نید دو‌است : بشیمانی بر گناهوضیر : بر بلا ورضا رما وشکر بر نعمت و برابر دام شتن خوف ورحاوزرهد درد نباو اخلاص‌در طاعت و خلق 9 یا با خلق ودوستی‌خدای تعالی ؛ ودرین هریکی مجال‌تفگر بسیاز است؛ وان بر کسی گشاده بود که علوم ابن صفات چنانکه در بن کتاب گفتها یم بشناسد ؛ و باید که بنده حریده‌ای دارد خوشتن را این‌صفات بروی‌نبشته . چوناز معالجهْبکی‌فارغ شود خطبروی کشد و بدیگر مشفول گردد » وباشد که هر کسی‌را بعضی‌آزین ندیشم۱ هپمتر بود مثلاءالم‌با ورع که از بن‌همه بر سته باشدغالب آن بود که خالی نباشد ازانکه بعلم‌خو یش مینازد و نام‌وجاه‌میجوید اظهار آن » وعبادت وصورت‌خویش‌در چشم خلق آراسته‌میداردو بقبول خلق‌شادمیباشد واگر کسی درودی طعن کندباو ی <قددردل #- د و مکافات مشغول‌مبشود ؛ واینیمه خیائت است و لکن‌پو شیده تر وهمه‌تخ‌فساد دینست . س‌هر روز ,اید که‌در بن‌فدرت‌هی کندتاازین‌چون گریزد و بودن‌دنابودن خلق نزديك‌خویش برابر کند تانظروی‌همه بحق بود»وا ندرین‌مجالفکرت بسیارست . ۳۹ ازین حمله معلو مشد که تفشکر ر که‌بنده‌در صفات خوش کند درین دو<نس نپایت نیست » امانفسیل آن‌ممکن نبود گفتن. مات رورم فگر ث در حق تعالی است وتفکر با درذات وصمات وی‌بود یادر افعال ومصنوعات‌وی و مقام بزد گترین تک دردات و صفات‌وی‌است » ولکن‌چو ن خل‌طافت آن ندار ندوعقو دبدان رسد » شرربعت نون کرده است و گفته که : در وی تفشکر مکنيد» «ذانکم لن تمد روا قدره».

Orijinal Metin (FA)

واین‌دشواری نه‌ار توش کر حالال‌حقست؛» بلکه‌از روشنی‌است: که س‌ردشن است و بصبرت ضعیف است ؛ طاقت آن نداردیلکه اندرآن‌مدهوش ومتحیر شود هی‌چنانکه خفاش بروزنبرد: که‌چشم‌وی ضعیفاست وطقت‌نور آفتاب ندارد و بروزفرا ند امابخر روز که نور فتاب اند کی‌مانده‌باشدفر اییند» وعوام‌خلق درین‌درحه‌اند» اماصدیقان وبزرگان راطاقت‌نظر باشد دلکن بردوامنه که هم بیطاقت شوند» چون مردم که درچشمهُ آفتاب‌تو انند ۳ بست لکن اگر مداومت کنند بیم نابینائی بود »هم -۷۸۲- ر کن‌چپار ۱ چنین اندر ین نظر هم بیم بی‌عقلی باشدیس آنجه‌یز ر کان از حقایق‌صفات حق‌تعالی بدانند ۱ هم رخصت‌نیست باخلق گفتن الاهم ب(فظیکه بصفات‌خلق نزديك باشد» چنانکه گو بی عالمر هرید ومتکلم , واو ازین چیزی قهم [ هم‌جنس صفات خوش ۰ و آن تشییی بود؛ ولکن این مقدار بساید گفت که سخن وی نه‌چون سخن 1 حرف و صوت بود و دروی ۳ ۳ بود» و چون این ۳ باشد که طافّت ندارد و انکار کند؛ چنانکه چون باای گویی که دات وی نه حوهر بود و نعرص ونه درحای بود و نه بی‌جای و نه درجپت 2 نه بعالم متصل ونه‌منفصل) و نه رون عالم و نه‌دردرون عالم باشد که ۱ دن نیز ۱ انکار کندو گو ند بن خود ممکن ثمسمت ) میت 1۱0 برحویشتن قیاس کند واز بن‌هیچ عظمت‌فهم شکنده چه‌عظمتی که ابشان دیده باشند عظمت‌سلطانان دانند که برتختی نشینند وغلامان پیش‌ایشان بایستند » همچنین درحق‌وی تقدیر کنند تاباشد که گویند لا بدویرا نیزدست ویای دچشم ودهان وربان باشده وا گرهکس‌راهم چنین عقلی بو دی که این قوم راهست گفتی باید که آفر ید گار مرا پرو یال باشد که محال باشد که مرا چیزی باشدکه آن قدرت وقوت من‌بود و دبرا نبود پس آدمی 3 همحنین همه کار ها برخوشتن قباس کند» وار بن سیب شر ۶ منع کر د از بن فکر ت : و سلف منم کرده‌اند از کلام وروانداشتند صریح بگفتن این که درعالم نیست و بیرون عالم نیسته پیوسته نیست وهنفصل‌نیست بلکه بدین قناعت کردند که: «لیس کدثله شیء» که باهیچ چیز نماند وهیج‌چیز باای نماند»» این برحمله گفتند بی تفصیل » و تفصیل بدعتست یت 15 عقول بیشتر ین خلق احتمال نکند؛ دبرای این بود که وحی ۳۳1 بیعضی انبیا که: بند گان مرا ازصفات من‌خبر مده که انکار کنند » با ایشان آن بگوی که قهم توا رف اور ان نوی که این سن و3 ودرین یگ 25 بکمال باشد و انگاه او با خر کار نیز بدهشت وحبرث افتدلاید. پس‌عظمت وی‌باید که‌از عجایب و ی‌طلب کند» که هر چه دروحودست همه نوری است از انوار قدرت وغظمت‌وی»واگر کسی طاقت آن ندارد که در آفتاب نگردطاقت ان‌دارد که درنور نگردکه برزمین افتاده ی ۷۸۶۵ ۱۳ 0 ۳[ ۳[ دج دج هت طان 5‏ نخه ها هو ات نا اس اه و بیدا کر دن یگ ردر هیا دب ای شدای تعالی ودآنگه‌هرچه درزحودست تج وی‌است همه عجصب وعر سست» همح. - ذره‌نیست ازذرهاء آ سمان وزمین که نه برزبان‌حال تسبیح وتقدیس همی‌کنند آ فرید گار خودرا ومیگویند: ایشت قدرت بر کمال واینت علمی بی‌هایت داین سار از یت که تفصیل بذیرد » بلکه اک همه دربا ها مداد شود و درختان قام و حمله آفر بد گان کاب شوند ویعمر هه دراز هی نو بسنده أ نحه گو؛ وان ؟ ی‌باشداز آ نجه هست. جنانکه 9 قل لو کانا لب<ر مد اد لکلمات ر ای .

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

واین‌دشواری نه‌ار توش کر حالال‌حقست؛» بلکه‌از روشنی‌است: که س‌ردشن است و بصبرت ضعیف است ؛ طاقت آن نداردیلکه اندرآن‌مدهوش ومتحیر شود هی‌چنانکه خفاش بروزنبرد: که‌چشم‌وی ضعیفاست وطقت‌نور آفتاب ندارد و بروزفرا ند امابخر روز که نور فتاب اند کی‌مانده‌باشدفر اییند» وعوام‌خلق درین‌درحه‌اند» اماصدیقان وبزرگان راطاقت‌نظر باشد دلکن بردوامنه که هم بیطاقت شوند» چون مردم که درچشمهُ آفتاب‌تو انند ۳ بست لکن اگر مداومت کنند بیم نابینائی بود »هم -۷۸۲- ر کن‌چپار ۱ چنین اندر ین نظر هم بیم بی‌عقلی باشدیس آنجه‌یز ر کان از حقایق‌صفات حق‌تعالی بدانند ۱ هم رخصت‌نیست باخلق گفتن الاهم ب(فظیکه بصفات‌خلق نزديك باشد» چنانکه گو بی عالمر هرید ومتکلم , واو ازین چیزی قهم [ هم‌جنس صفات خوش ۰ و آن تشییی بود؛ ولکن این مقدار بساید گفت که سخن وی نه‌چون سخن 1 حرف و صوت بود و دروی ۳ ۳ بود» و چون این ۳ باشد که طافّت ندارد و انکار کند؛ چنانکه چون باای گویی که دات وی نه حوهر بود و نعرص ونه درحای بود و نه بی‌جای و نه درجپت 2 نه بعالم متصل ونه‌منفصل) و نه رون عالم و نه‌دردرون عالم باشد که ۱ دن نیز ۱ انکار کندو گو ند بن خود ممکن ثمسمت ) میت 1۱0 برحویشتن قیاس کند واز بن‌هیچ عظمت‌فهم شکنده چه‌عظمتی که ابشان دیده باشند عظمت‌سلطانان دانند که برتختی نشینند وغلامان پیش‌ایشان بایستند » همچنین درحق‌وی تقدیر کنند تاباشد که گویند لا بدویرا نیزدست ویای دچشم ودهان وربان باشده وا گرهکس‌راهم چنین عقلی بو دی که این قوم راهست گفتی باید که آفر ید گار مرا پرو یال باشد که محال باشد که مرا چیزی باشدکه آن قدرت وقوت من‌بود و دبرا نبود پس آدمی 3 همحنین همه کار ها برخوشتن قباس کند» وار بن سیب شر ۶ منع کر د از بن فکر ت : و سلف منم کرده‌اند از کلام وروانداشتند صریح بگفتن این که درعالم نیست و بیرون عالم نیسته پیوسته نیست وهنفصل‌نیست بلکه بدین قناعت کردند که: «لیس کدثله شیء» که باهیچ چیز نماند وهیج‌چیز باای نماند»» این برحمله گفتند بی تفصیل » و تفصیل بدعتست یت 15 عقول بیشتر ین خلق احتمال نکند؛ دبرای این بود که وحی ۳۳1 بیعضی انبیا که: بند گان مرا ازصفات من‌خبر مده که انکار کنند » با ایشان آن بگوی که قهم توا رف اور ان نوی که این سن و3 ودرین یگ 25 بکمال باشد و انگاه او با خر کار نیز بدهشت وحبرث افتدلاید. پس‌عظمت وی‌باید که‌از عجایب و ی‌طلب کند» که هر چه دروحودست همه نوری است از انوار قدرت وغظمت‌وی»واگر کسی طاقت آن ندارد که در آفتاب نگردطاقت ان‌دارد که درنور نگردکه برزمین افتاده ی ۷۸۶۵ ۱۳ 0 ۳[ ۳[ دج دج هت طان 5‏ نخه ها هو ات نا اس اه و بیدا کر دن یگ ردر هیا دب ای شدای تعالی ودآنگه‌هرچه درزحودست تج وی‌است همه عجصب وعر سست» همح. - ذره‌نیست ازذرهاء آ سمان وزمین که نه برزبان‌حال تسبیح وتقدیس همی‌کنند آ فرید گار خودرا ومیگویند: ایشت قدرت بر کمال واینت علمی بی‌هایت داین سار از یت که تفصیل بذیرد » بلکه اک همه دربا ها مداد شود و درختان قام و حمله آفر بد گان کاب شوند ویعمر هه دراز هی نو بسنده أ نحه گو؛ وان ؟ ی‌باشداز آ نجه هست. جنانکه 9 قل لو کانا لب<ر مد اد لکلمات ر ای .

Orijinal Metin (FA)

الایه»و لکن برجمله بدان که ( ۹ ها پردوقسم است: ن: وك سم خودمارا از آن هیچ خبر نست دروی تشکر نتوانیم کرد ۰ چنانکه گفت:ه سبجان الدی خلق‌الارواج لها آنبت الارض ومی اسهم و مما لا عامو ۹ و اماا نحه مارا از آن خبرست دو سم ات یکی آنکه‌بچشم نتو آن‌دید چون عرش و کرسی وملابکه ودیو وپری واجناس اين؛ وتفکر نیز درین مختصربود و دشخوار» پس‌بر آن‌اختصار کنیم که دیدنی است و آن آسمان و آفتاب وماه وستارگان وزمین اش و آنجه بروی ی چون کوه و بیابان وشی ها ودر یاه و آنحه در کوه‌ها است ازحواهر ومعادنو نحه برروی زمین است از انواع نیاتات» و آنحه در بر و بحر ات ار انواع حیوانات جز آدمی تابادمی رسد و وی‌ازهمه‌عجیترست ؛ و آنچه میان آسمانوزمین است"جون میغو بارانو بر فو ۳ ک رعد وبرق وقو س‌ فزحوعلاماتی که‌در هو بدید أ بد» بس‌حمله‌ و فذلك اینست وددین هر یکی مجال تفکر ست» جه‌همه عحایب صنع حق‌تعالی است» س‌ببعضی از ین اشارتی مختصر بکنیم » این همه یات حقتعالی ات که ترا فرموده است تادر آن نظر کنی و تفکر کنی» چنانکه گفت:و کاین می آ یه قی‌السمو ات و الارض مر ون علبها و هم عنها معر ضون "۳ و گفت : «او لم بنظروافی ملکوت السموات والارض و ماخلق‌الله من شیتی "و گفت: « ان 8 ات ای ری نمی و ی لاه ۰ و چنین 1 بات بسیارست» پس ۱ اندرین آ ایات تفکر کن : ایت اول که بتو نزدیکترست پا کست ۲ که ۷۳ بد انواع [فر ید کارا از رو ید نی و آزمردمان و از [ نچه که نمیدا نید. و چه بسیار بر شا نپای [ سمان وزمین میگذر زد و بدا نها نوجهی ند ر ند؟ ۳۱ چر نمینگر ند درملکوت [سمان وزمین‌و در [ نجه خداو ند آفریده است؟ ۷۸۵ ر‌ کنچهارم هه دا اه اک و و و مس ۵ ۵ ۵ هب ها ها و ها و وان و و و و و ها ۵ و و ما 8 اه و ها ها و و ها ها و و و و و وا و و وا و و ها ها هد ۵ ۵ 8 ۵ 5 ۱ هب ۵ ۵ ۵ ۱ ۵ مه ۵ بل اه ۸ با ما ۵ ۵ ۸ هط نا و با جاا طا طا ی توبی و ازتو عجب‌تر برردی زمین هیچ نیست وئواز خود عافل» ومنادی همی ید که : «بخویشتن‌فرو نگر بدتاعظمت وجلال ببینندهو فی فسکم افلا تبصرون» س‌درابتدای خویش تفکر کن که از کجایی, که اول ترا ازقطره‌ای‌بیافر یده‌اند و آن آب را قرار گاه اول پشت پدروسینة مادر کرد پس آن تخم آفرینش توساخت » پس شپوت را بر نرو ماده مو 9 ده واز رحم مادرزمین ساخت و از ای پشت مرد تخم ساخت وشروت را برهردو مو کل گر د‌ تانخم در زمین اف‌کنده بس ازخون ی سا تخم ساخت و ترا ازنطفه دخون حیص بافرید اول باره‌ای خون بسته گر دا نید که نر ءلقه گویند مس گو شت گر دانید که آ نر [ مصفه گو ود مس حان دروی دمید » س از آن حونو 71 یكٌ‌صفت درنو چیزهاء مختاف بدید آو رد چون‌بوست و گو شت ورك وبی واستخوان س‌ازین حمله انداهپاء توصورت کر د: سری مدور ژ در دست و بای دراز وهریکی به پنج شاخ بیافرید؛ پس‌برببرون چشم و گوش ودهان وبینیوذبان ودیگر اعضا بیافرید ودر باطن تومعده و کلیه وسیرز ورحم ومتانه وروده یار بیافر ید هریکی برشکلی ۱ دیگر و بمقداری دیگر ؛ پس‌هر یکی ازین بحند قسمت بکر د: هر نگشتی سه بندوهر عضوی مر کب از تفت و گوشت‌ورله وبیو استخوان «وچشم که چند مقدارلوزی‌بیش ست بهفت مه فد رطب‌ای بسفتی دیگر که اگر یکی ازآن تا شود جهن برتو تاريك شود واگر شرح عجایب چشم تنها بگوييم ورقباه بسنبار سیاه باید کرد .

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

الایه»و لکن برجمله بدان که ( ۹ ها پردوقسم است: ن: وك سم خودمارا از آن هیچ خبر نست دروی تشکر نتوانیم کرد ۰ چنانکه گفت:ه سبجان الدی خلق‌الارواج لها آنبت الارض ومی اسهم و مما لا عامو ۹ و اماا نحه مارا از آن خبرست دو سم ات یکی آنکه‌بچشم نتو آن‌دید چون عرش و کرسی وملابکه ودیو وپری واجناس اين؛ وتفکر نیز درین مختصربود و دشخوار» پس‌بر آن‌اختصار کنیم که دیدنی است و آن آسمان و آفتاب وماه وستارگان وزمین اش و آنجه بروی ی چون کوه و بیابان وشی ها ودر یاه و آنحه در کوه‌ها است ازحواهر ومعادنو نحه برروی زمین است از انواع نیاتات» و آنحه در بر و بحر ات ار انواع حیوانات جز آدمی تابادمی رسد و وی‌ازهمه‌عجیترست ؛ و آنچه میان آسمانوزمین است"جون میغو بارانو بر فو ۳ ک رعد وبرق وقو س‌ فزحوعلاماتی که‌در هو بدید أ بد» بس‌حمله‌ و فذلك اینست وددین هر یکی مجال تفکر ست» جه‌همه عحایب صنع حق‌تعالی است» س‌ببعضی از ین اشارتی مختصر بکنیم » این همه یات حقتعالی ات که ترا فرموده است تادر آن نظر کنی و تفکر کنی» چنانکه گفت:و کاین می آ یه قی‌السمو ات و الارض مر ون علبها و هم عنها معر ضون "۳ و گفت : «او لم بنظروافی ملکوت السموات والارض و ماخلق‌الله من شیتی "و گفت: « ان 8 ات ای ری نمی و ی لاه ۰ و چنین 1 بات بسیارست» پس ۱ اندرین آ ایات تفکر کن : ایت اول که بتو نزدیکترست پا کست ۲ که ۷۳ بد انواع [فر ید کارا از رو ید نی و آزمردمان و از [ نچه که نمیدا نید. و چه بسیار بر شا نپای [ سمان وزمین میگذر زد و بدا نها نوجهی ند ر ند؟ ۳۱ چر نمینگر ند درملکوت [سمان وزمین‌و در [ نجه خداو ند آفریده است؟ ۷۸۵ ر‌ کنچهارم هه دا اه اک و و و مس ۵ ۵ ۵ هب ها ها و ها و وان و و و و و ها ۵ و و ما 8 اه و ها ها و و ها ها و و و و و وا و و وا و و ها ها هد ۵ ۵ 8 ۵ 5 ۱ هب ۵ ۵ ۵ ۱ ۵ مه ۵ بل اه ۸ با ما ۵ ۵ ۸ هط نا و با جاا طا طا ی توبی و ازتو عجب‌تر برردی زمین هیچ نیست وئواز خود عافل» ومنادی همی ید که : «بخویشتن‌فرو نگر بدتاعظمت وجلال ببینندهو فی فسکم افلا تبصرون» س‌درابتدای خویش تفکر کن که از کجایی, که اول ترا ازقطره‌ای‌بیافر یده‌اند و آن آب را قرار گاه اول پشت پدروسینة مادر کرد پس آن تخم آفرینش توساخت » پس شپوت را بر نرو ماده مو 9 ده واز رحم مادرزمین ساخت و از ای پشت مرد تخم ساخت وشروت را برهردو مو کل گر د‌ تانخم در زمین اف‌کنده بس ازخون ی سا تخم ساخت و ترا ازنطفه دخون حیص بافرید اول باره‌ای خون بسته گر دا نید که نر ءلقه گویند مس گو شت گر دانید که آ نر [ مصفه گو ود مس حان دروی دمید » س از آن حونو 71 یكٌ‌صفت درنو چیزهاء مختاف بدید آو رد چون‌بوست و گو شت ورك وبی واستخوان س‌ازین حمله انداهپاء توصورت کر د: سری مدور ژ در دست و بای دراز وهریکی به پنج شاخ بیافرید؛ پس‌برببرون چشم و گوش ودهان وبینیوذبان ودیگر اعضا بیافرید ودر باطن تومعده و کلیه وسیرز ورحم ومتانه وروده یار بیافر ید هریکی برشکلی ۱ دیگر و بمقداری دیگر ؛ پس‌هر یکی ازین بحند قسمت بکر د: هر نگشتی سه بندوهر عضوی مر کب از تفت و گوشت‌ورله وبیو استخوان «وچشم که چند مقدارلوزی‌بیش ست بهفت مه فد رطب‌ای بسفتی دیگر که اگر یکی ازآن تا شود جهن برتو تاريك شود واگر شرح عجایب چشم تنها بگوييم ورقباه بسنبار سیاه باید کرد .

Orijinal Metin (FA)

بس‌نگاه کن باستخوان که چگونه جسمی سخت ومحکم ازین آب لطیف نك پیافرید وهر باره‌ای از وی‌بر شکلی ومقداری» بعضی گر دو بعضی درازه بعضی پپن وب‌ضی‌میان هی د به‌صی میانأ کنده وهمه بریکدیکر تر کیب کرد ودر مقدار وشکل رصورت هریکی حکمتی بلکه حکمتاه سمار؛ و انگاه استخوان را ستون تن توساخت وهم بران بناکرد » اگز بيك لخت بودی پشت دوتا نتوانستی کرد و اکر پراکنده بودی بشت راست باز نتوانستی داشت و برپ‌ای نتوانستی ایستاد » پبس آنرا مبره مپره بیافرید تا دوتا شود » و آ نگاه‌دره‌ساخت و پی و رگ بروی سچید و محکم بکرد تاه‌محنان بت لخت راست باستد چون حا<ت بود » 2 درسر هر مپره‌ای جوف نر و ماده‌ای بساخت تادرهم نشینند و بایکدیگر محکم شوند » واز حوانب مپرها چون ۷۸ ۱ جناحها ۷ توت آ ورد تاییپا ضعیف که بزوگاپتعدهاست احکم ٩‏ ویر ابر وی تک زند» و حمله سر را از بنجاه وینج بباره استخوان بیافر ید و در هم پیوست بیند‌های بار بت نا اگر اف کون را آفتی رسد آن دیگران سالامت بمانند و همه شکسته نشود » ودندانها بیافر ید بعضی سر پپن تا (مم4 ۳ کند 0 و بعضی را سر باريك وتیز تا طعام خرد کند و برد و باسیا اندازد » پس ۳1 دن از هفت مپره بیافرید و بر کی رن که بر وی پیجید محکم بکرد وسر بر وی ثر این ناد و وشت از بستوجپاز هر ه بیأفر ید و گردن بر وی ناد ۰ مس استخوانیاه سین بباة قر بد ؛ بر ب‌ناودز رن ها ساخت ؛ ر«محنسین -ِ استخو انیا وشرح آن درازست در حمله نن و دوزاست وچپل دهشت استخوان بیافرید هر یکی بر ای حکمتی فارگ تا کار تو راست‌وس‌اخته باشد » و اینهمه ازین آب سخیف آفرید؛ اگر یکی از استخوانپاکمتر شودبازاز کار بازمانی » واگر یکی زیادت شود باز آن در مانی . پس چون ترا در جنبانیدن این استخوانپا واندامپاحاحت بود » درحمله اندامپاء تویانصد و پیست وهفت‌عضله‌پیافرید هریکی بر شکلی » بعضی برشکل ماهی میان ستبر و سر باريك ‏ بهضی خرد وبعضی بزر کی ۱ مت از کشت دبی وار برده‌ای که علاف وی باشد : بستو چپار ازبر ای آشست تانوچشمو پاك از همه حوانب توأنی جنبانید ) ودیگران برین قیاس 7 که شرح آن نیز درازاست . پس‌در توسه حوض بیافرید و از وی جویبا بجملفتن کشاده 7 ۳ ۳ دماغ که ازان حویپای اعصاب رون 0 و بهمه ن رسد تا قدرت چس و حرکت دران میرود » و از دی جویی بدرون مپره‌هاء بشت بیردن نپاد تا اعصاب از مغزدور شود والا خشك شدی و ۳ حوصض چگر ,واز وی رکپا بیفت‌آندام کگداده کرد تاغذا در وی روان باشد » و سیم حوصض دل ,و از وی ر کبا پم تن کگشاده کرد تاروح دروی روان باشد و از دل بپفت اندام میرسد . پس تفگر در يك عضو خویش کن که هریکی چون آفرید و برای چه آفرید : چشم را از هفت - طبقه بیافرید بر هیات ولونی که ازان نیکوتر نباشد » ویلکپا بیآفرید تاگرد از وی میشوید ومیسترد » و مژه‌ها را بیافرید راست و سیاه تا نیکوتر باشد وتا دبدار چشم بدان قوت میگیرد و تا چون غباری باشد بپم در گذاری تاگردبوی نرسد » وازمیان جناح :بال (۲] مصکم کردن .

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

بس‌نگاه کن باستخوان که چگونه جسمی سخت ومحکم ازین آب لطیف نك پیافرید وهر باره‌ای از وی‌بر شکلی ومقداری» بعضی گر دو بعضی درازه بعضی پپن وب‌ضی‌میان هی د به‌صی میانأ کنده وهمه بریکدیکر تر کیب کرد ودر مقدار وشکل رصورت هریکی حکمتی بلکه حکمتاه سمار؛ و انگاه استخوان را ستون تن توساخت وهم بران بناکرد » اگز بيك لخت بودی پشت دوتا نتوانستی کرد و اکر پراکنده بودی بشت راست باز نتوانستی داشت و برپ‌ای نتوانستی ایستاد » پبس آنرا مبره مپره بیافرید تا دوتا شود » و آ نگاه‌دره‌ساخت و پی و رگ بروی سچید و محکم بکرد تاه‌محنان بت لخت راست باستد چون حا<ت بود » 2 درسر هر مپره‌ای جوف نر و ماده‌ای بساخت تادرهم نشینند و بایکدیگر محکم شوند » واز حوانب مپرها چون ۷۸ ۱ جناحها ۷ توت آ ورد تاییپا ضعیف که بزوگاپتعدهاست احکم ٩‏ ویر ابر وی تک زند» و حمله سر را از بنجاه وینج بباره استخوان بیافر ید و در هم پیوست بیند‌های بار بت نا اگر اف کون را آفتی رسد آن دیگران سالامت بمانند و همه شکسته نشود » ودندانها بیافر ید بعضی سر پپن تا (مم4 ۳ کند 0 و بعضی را سر باريك وتیز تا طعام خرد کند و برد و باسیا اندازد » پس ۳1 دن از هفت مپره بیافرید و بر کی رن که بر وی پیجید محکم بکرد وسر بر وی ثر این ناد و وشت از بستوجپاز هر ه بیأفر ید و گردن بر وی ناد ۰ مس استخوانیاه سین بباة قر بد ؛ بر ب‌ناودز رن ها ساخت ؛ ر«محنسین -ِ استخو انیا وشرح آن درازست در حمله نن و دوزاست وچپل دهشت استخوان بیافرید هر یکی بر ای حکمتی فارگ تا کار تو راست‌وس‌اخته باشد » و اینهمه ازین آب سخیف آفرید؛ اگر یکی از استخوانپاکمتر شودبازاز کار بازمانی » واگر یکی زیادت شود باز آن در مانی . پس چون ترا در جنبانیدن این استخوانپا واندامپاحاحت بود » درحمله اندامپاء تویانصد و پیست وهفت‌عضله‌پیافرید هریکی بر شکلی » بعضی برشکل ماهی میان ستبر و سر باريك ‏ بهضی خرد وبعضی بزر کی ۱ مت از کشت دبی وار برده‌ای که علاف وی باشد : بستو چپار ازبر ای آشست تانوچشمو پاك از همه حوانب توأنی جنبانید ) ودیگران برین قیاس 7 که شرح آن نیز درازاست . پس‌در توسه حوض بیافرید و از وی جویبا بجملفتن کشاده 7 ۳ ۳ دماغ که ازان حویپای اعصاب رون 0 و بهمه ن رسد تا قدرت چس و حرکت دران میرود » و از دی جویی بدرون مپره‌هاء بشت بیردن نپاد تا اعصاب از مغزدور شود والا خشك شدی و ۳ حوصض چگر ,واز وی رکپا بیفت‌آندام کگداده کرد تاغذا در وی روان باشد » و سیم حوصض دل ,و از وی ر کبا پم تن کگشاده کرد تاروح دروی روان باشد و از دل بپفت اندام میرسد . پس تفگر در يك عضو خویش کن که هریکی چون آفرید و برای چه آفرید : چشم را از هفت - طبقه بیافرید بر هیات ولونی که ازان نیکوتر نباشد » ویلکپا بیآفرید تاگرد از وی میشوید ومیسترد » و مژه‌ها را بیافرید راست و سیاه تا نیکوتر باشد وتا دبدار چشم بدان قوت میگیرد و تا چون غباری باشد بپم در گذاری تاگردبوی نرسد » وازمیان جناح :بال (۲] مصکم کردن .

Orijinal Metin (FA)

۱ -۷۸۲۷- اه هم و و و و اه و و و و و سا اه ها ها سم ها بط هب ها ۵ و و و او و ها سا هش ام ده ها ما و مه ها و و و او و هو هر دا و و ۳۳0 آن ببرون توان 3 ,و خاشاکیکه از بالا فرود 1 ۳ نر نگاه دارد وجون پرچین‌چشم باشد » وعجب‌ترازین 1 که حدقه‌چندعدسی بیش نیست‌صودت آسمان وزمین بدین فر اخی دروی‌بردا ]/ بد » 7ادريك لحظه که‌چشم باژ 1 ی آسمان‌بادو ری‌وی بینی » وا کر عجایب دیدارچشم ودبدار ) رنه و1 نحه‌دروی بدا ان خن محلدهاء . بسیار تو ان گفت. سس 3 ش را بیافرید و از تلخ‌در زی‌نهاد تاهیچ‌حیو آن بوی‌فرو نشو دو آنگاه صدف گو ش بیأفرید :ا واز جمع کند و بسور اج کو ش رساند » ودروی یچ تحر ۹ بشتان نیا فر: بد تاا گر خفته‌باشد ومورچه‌ای قصد آن کند راه بروی درازشود وبسیار گرد بر ن تاتر آگاه ی بود وا گرشرح ودهان و بینی ودیگر اعصا بکوییم « هم‌در از شود » ومتصودازین [ ی تاراه بازیابیودزهر یکی ازدیشه‌میکه ی که این برای‌چیست؛ و بدان ازحکمت وعظمت و لطفورحمت و عم و فدرت 1 فر بد کار گاه میشو ی که از سرتابای همه عجایست . وعجاب باطن وخزانباء دماغ وقوتهاء حس که دروی نپاده‌است از همه عجبتر بلکه آنچه در سسبه و شکم است و همحنین: که معده سافر بدجون د یکی ۳3 م ۵5بر دواممیحوشد تاطعام‌دروی بخته میگر دد و چگر آن طعامر خو 7 داندور کپاآن خونر ایپفتاندام‌میر ساند » وزهر م کف أآن‌خو نر که‌چون‌صفر ابود میستاند »سیر ز درد آن‌خو ثر ا که ِ دابو دازوی همست ذد » و کلیه آب‌از و ی‌حدامی‌کند و بمنانه‌میفر سرد » و ع<اببز حرو 1 لاتو لادت‌همچنین. وعجایب معانی وفو نا دروی آ فریدچون بیناگی وشنوائی و عقل ول » وامثال این بیشتر » پس با سبحان ال اگر کسی صورتی نیکوبر دیواری‌کند از استادی وی عجب بمانی و بردی ثنابسیار کنی » ومیبینی که برقط ره آب‌این‌همه تقش در ظاهر باطن وی پیدا میاید که نهقلم رابینی و نه‌تقاش راواز عظمت‌این تقاش عجب نمانی ودر کمال قدرت و علم وی مدهوش نشوی واز جمال و کمال وشفقت درحمت وی تعجب‌نکنی؟ که ترا چون بغذا حاجت بود در رحم » اگر دهان باز کردی وخون حیض نه‌باندازه بم‌عده تورسیدی تیاه شدی ) پس‌از راه گذر ناف غذاء تو استت در وجون ازرحم رون 1 تاف زرا دنت وان ی مادر غذا بمّدر خویش تواند داد ۱ کجی - انحر اف . -۷۸۸- پس‌چون‌تن‌تودران‌وقت ضعیف و نازك بود و طاقت‌طغاما نداشت ازشیر مادر که‌لطیف باشدغذاء توساخت‌ویستان مادر بیافر ید وسوراخهاء تنك‌در وی‌بیآفرید تاشیربر و نیرو نکند » و گازری در درون سینه‌نهاند تا آن خون سرخ 4 بوی میرسد وی سبید میکند وبا و لطیف بتو میفرستد » وشفقت را بر مادر تو مو کل کردتااگر يك ی شوی قر از و ارام ازو بشود » س چون شیر را بدندان‌حاحت نبود دندان نیا فرید # سینه مادر را حراحت میکنی ۱ و آنگاه که فوت طعام‌خوردن بدید آمد بوقت خویش دندان بیآفریدنا بر طعام سخت قادر شوی» اینت کور و نا بیناکه این هیبیند و در عظمت آفر بد گار مدهوش نشو دو از کمال و لطف وشفقت او هتحر نگردد د بربرن حمال وحلال عاشق نماند ! و انت غافل ویر شهوت و ستور طبع کسبکه اندرین‌تفگر نکندوازین خود نبدشد وآن عقل که بوی‌داده‌اند که عزیزترین چیزهاست ضایع کند ۰ وبیش‌ازین نداند که چون گر سنه شودنان‌خورد وجون خشم گیرد دز کتوم افتد وهم چون بپایم از تماشا کردن در ستان معرفت حق تعالی محر وم‌ماند !

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

۱ -۷۸۲۷- اه هم و و و و اه و و و و و سا اه ها ها سم ها بط هب ها ۵ و و و او و ها سا هش ام ده ها ما و مه ها و و و او و هو هر دا و و ۳۳0 آن ببرون توان 3 ,و خاشاکیکه از بالا فرود 1 ۳ نر نگاه دارد وجون پرچین‌چشم باشد » وعجب‌ترازین 1 که حدقه‌چندعدسی بیش نیست‌صودت آسمان وزمین بدین فر اخی دروی‌بردا ]/ بد » 7ادريك لحظه که‌چشم باژ 1 ی آسمان‌بادو ری‌وی بینی » وا کر عجایب دیدارچشم ودبدار ) رنه و1 نحه‌دروی بدا ان خن محلدهاء . بسیار تو ان گفت. سس 3 ش را بیافرید و از تلخ‌در زی‌نهاد تاهیچ‌حیو آن بوی‌فرو نشو دو آنگاه صدف گو ش بیأفرید :ا واز جمع کند و بسور اج کو ش رساند » ودروی یچ تحر ۹ بشتان نیا فر: بد تاا گر خفته‌باشد ومورچه‌ای قصد آن کند راه بروی درازشود وبسیار گرد بر ن تاتر آگاه ی بود وا گرشرح ودهان و بینی ودیگر اعصا بکوییم « هم‌در از شود » ومتصودازین [ ی تاراه بازیابیودزهر یکی ازدیشه‌میکه ی که این برای‌چیست؛ و بدان ازحکمت وعظمت و لطفورحمت و عم و فدرت 1 فر بد کار گاه میشو ی که از سرتابای همه عجایست . وعجاب باطن وخزانباء دماغ وقوتهاء حس که دروی نپاده‌است از همه عجبتر بلکه آنچه در سسبه و شکم است و همحنین: که معده سافر بدجون د یکی ۳3 م ۵5بر دواممیحوشد تاطعام‌دروی بخته میگر دد و چگر آن طعامر خو 7 داندور کپاآن خونر ایپفتاندام‌میر ساند » وزهر م کف أآن‌خو نر که‌چون‌صفر ابود میستاند »سیر ز درد آن‌خو ثر ا که ِ دابو دازوی همست ذد » و کلیه آب‌از و ی‌حدامی‌کند و بمنانه‌میفر سرد » و ع<اببز حرو 1 لاتو لادت‌همچنین. وعجایب معانی وفو نا دروی آ فریدچون بیناگی وشنوائی و عقل ول » وامثال این بیشتر » پس با سبحان ال اگر کسی صورتی نیکوبر دیواری‌کند از استادی وی عجب بمانی و بردی ثنابسیار کنی » ومیبینی که برقط ره آب‌این‌همه تقش در ظاهر باطن وی پیدا میاید که نهقلم رابینی و نه‌تقاش راواز عظمت‌این تقاش عجب نمانی ودر کمال قدرت و علم وی مدهوش نشوی واز جمال و کمال وشفقت درحمت وی تعجب‌نکنی؟ که ترا چون بغذا حاجت بود در رحم » اگر دهان باز کردی وخون حیض نه‌باندازه بم‌عده تورسیدی تیاه شدی ) پس‌از راه گذر ناف غذاء تو استت در وجون ازرحم رون 1 تاف زرا دنت وان ی مادر غذا بمّدر خویش تواند داد ۱ کجی - انحر اف . -۷۸۸- پس‌چون‌تن‌تودران‌وقت ضعیف و نازك بود و طاقت‌طغاما نداشت ازشیر مادر که‌لطیف باشدغذاء توساخت‌ویستان مادر بیافر ید وسوراخهاء تنك‌در وی‌بیآفرید تاشیربر و نیرو نکند » و گازری در درون سینه‌نهاند تا آن خون سرخ 4 بوی میرسد وی سبید میکند وبا و لطیف بتو میفرستد » وشفقت را بر مادر تو مو کل کردتااگر يك ی شوی قر از و ارام ازو بشود » س چون شیر را بدندان‌حاحت نبود دندان نیا فرید # سینه مادر را حراحت میکنی ۱ و آنگاه که فوت طعام‌خوردن بدید آمد بوقت خویش دندان بیآفریدنا بر طعام سخت قادر شوی» اینت کور و نا بیناکه این هیبیند و در عظمت آفر بد گار مدهوش نشو دو از کمال و لطف وشفقت او هتحر نگردد د بربرن حمال وحلال عاشق نماند ! و انت غافل ویر شهوت و ستور طبع کسبکه اندرین‌تفگر نکندوازین خود نبدشد وآن عقل که بوی‌داده‌اند که عزیزترین چیزهاست ضایع کند ۰ وبیش‌ازین نداند که چون گر سنه شودنان‌خورد وجون خشم گیرد دز کتوم افتد وهم چون بپایم از تماشا کردن در ستان معرفت حق تعالی محر وم‌ماند !

Orijinal Metin (FA)

این قدرت کفایت باشدتنبیه‌را ؛ وبیشتر ازین اژعجایب آفر ینش و ۳۰۹ ازصد هزار نیست » و بیشتر این‌عجایب درهمه حیوانات موحودست » ازیشه‌در گیر تاییل » و شر حآن دراز بود . بت 9 بگر مین آسبی و آنچه در و 1 ولو است اگر خواهی که از عجایب خویش فراترشوی درزمین نگاه کن که چگو نه بساط توساخته است وجوانب وی فراخ کسترانیده؛ که چندانکه روی بکناروی نرسی؛ و کوهپار اوتاد! " و ی ساخته‌ناار ام کر ددرزیر بای‌توو نجنید؛وار ذیر تفت را لطیف روان کر ده تابرروی زمین‌می‌رودو بتدریج بر ون‌ساً ید کها گ بش کستهی ارت گرفته نیو دی بك‌راه ‏ مدی تاحجهان غرق نس بیش از آنکه‌مز ار ع بتدر یچ آبخو ردی برسیدی؛ ودر وقت بپار بنگر وتفکر کن که روی زمین همه خاك کثیف باشده چون باز ان برو ۷۳ چگو نه زنده شود وجون دببای هفت:ر نگ‌گر دد بلکه هر ار 3 نگ شود نکر کن درآن نانهاکهبدیدآید ودان شکونبا وگلا هریکی برنگیدیکر میخها. -۷۸۸- ر کن‌چبارم هریکی از دیگری زیباتر؛ پس در درختان ومیوه هاه آن تفکر کن و جمال و صورت هر یکی وبوی ومنفعت هر یکی بلکه آن گیاها که او آتر ۱ نام کمتر دانی‌عجایب ‌منفعتها دروی تعبیه‌چون کرده‌اند: یکی‌تلخ ویکی شیرین ویکی ترش یکی بیمار راتندرست کند ویکی مار کنده یکی زند گانی نگاهدارد ویکی بیرد چون زهر یکی‌صفرارا بجنباند ویکی صفر ارا هزیمت کند» یکی سودارا از اقصاء عروق بیرون آورد و یکی سودا انگیزد یکی گرم دیکی سرد؛ یکی‌خشك ویکی نر م» 0 خواب آورد ویکی خواپ ببرد؛ یکی شادی ‏ ورد دیکی اه و یکی غذاء نو و یکی غفاء ستوران دیکی عذاء مرغان؛ ۳۱ 1 تااین چند هز ارست ودرهر یکی ازین چندهز ارعجاب؛ تا کمال قدر ت بینی که عقّلپا باید که ازوی مدهوش شو ده واین نیز بی‌نپایشست. [ [ بت‌دیگر ۱ ودیعتپاه عزیز و نفیس است کهدر زیر کو هب فتهان گرا دست که آثر معادن گ بند آنجه ازوی آ رایش راشاید جون رردسیم و لعل و بیر وزه و بلخش" آوشبه ویشم و بلور و آنحه ازوی‌اوانی را شاید چو نآ هن ومس و بر نج وروی و آرزیز 9 و آنچه ازوی کارهاء دیگر آید از معادن چون نك و و گردو نفط وقر» و رید ان نمك است که طعام‌بدان گو ار بده‌شود؛ وا گردرشهر ی‌آن نیابند همه‌طعامپا تیاه شود و همه لذنهاء طعام بشو د وهمه بیماز [ دند و بیم ها بود» س‌در لطف ورحمت نگاه کن که طعام تو اگرچه غذا داد لکن چون در خوشی وی چیزی در میبایست دریغ تا این نمكك از ۳11 صافی باران بیافرید که بر زمین جمع شود و نمك میگردد و بینپایت است. ۱ [ 1 ت‌دیگر 1 جانوران‌اند برروی زمین؛ که بعضی مبرو ندو برخی مییرند و بعضی میخز ند و بعصی ردو یا هسشو زد و ب«صی بحپاز بای و بعصی پشکم و بعصی بیا باه سسار و و مرغان هو و <شر آت رمین ر هریکی توقای وت ۶ برصورنی دیگر و همه از مك دگر سور هریکی‌را ۱ <4 بکار باید داد وهریکی را بساموخته که عذاء وش شاید لمل باشد؛ (دربرهان: زاج سیاه). قلمی . 5 چون بدست آورد و بحه را جون ن‌گاه دارد تا بزر گ شود و آشیان خویش جولن.

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

این قدرت کفایت باشدتنبیه‌را ؛ وبیشتر ازین اژعجایب آفر ینش و ۳۰۹ ازصد هزار نیست » و بیشتر این‌عجایب درهمه حیوانات موحودست » ازیشه‌در گیر تاییل » و شر حآن دراز بود . بت 9 بگر مین آسبی و آنچه در و 1 ولو است اگر خواهی که از عجایب خویش فراترشوی درزمین نگاه کن که چگو نه بساط توساخته است وجوانب وی فراخ کسترانیده؛ که چندانکه روی بکناروی نرسی؛ و کوهپار اوتاد! " و ی ساخته‌ناار ام کر ددرزیر بای‌توو نجنید؛وار ذیر تفت را لطیف روان کر ده تابرروی زمین‌می‌رودو بتدریج بر ون‌ساً ید کها گ بش کستهی ارت گرفته نیو دی بك‌راه ‏ مدی تاحجهان غرق نس بیش از آنکه‌مز ار ع بتدر یچ آبخو ردی برسیدی؛ ودر وقت بپار بنگر وتفکر کن که روی زمین همه خاك کثیف باشده چون باز ان برو ۷۳ چگو نه زنده شود وجون دببای هفت:ر نگ‌گر دد بلکه هر ار 3 نگ شود نکر کن درآن نانهاکهبدیدآید ودان شکونبا وگلا هریکی برنگیدیکر میخها. -۷۸۸- ر کن‌چبارم هریکی از دیگری زیباتر؛ پس در درختان ومیوه هاه آن تفکر کن و جمال و صورت هر یکی وبوی ومنفعت هر یکی بلکه آن گیاها که او آتر ۱ نام کمتر دانی‌عجایب ‌منفعتها دروی تعبیه‌چون کرده‌اند: یکی‌تلخ ویکی شیرین ویکی ترش یکی بیمار راتندرست کند ویکی مار کنده یکی زند گانی نگاهدارد ویکی بیرد چون زهر یکی‌صفرارا بجنباند ویکی صفر ارا هزیمت کند» یکی سودارا از اقصاء عروق بیرون آورد و یکی سودا انگیزد یکی گرم دیکی سرد؛ یکی‌خشك ویکی نر م» 0 خواب آورد ویکی خواپ ببرد؛ یکی شادی ‏ ورد دیکی اه و یکی غذاء نو و یکی غفاء ستوران دیکی عذاء مرغان؛ ۳۱ 1 تااین چند هز ارست ودرهر یکی ازین چندهز ارعجاب؛ تا کمال قدر ت بینی که عقّلپا باید که ازوی مدهوش شو ده واین نیز بی‌نپایشست. [ [ بت‌دیگر ۱ ودیعتپاه عزیز و نفیس است کهدر زیر کو هب فتهان گرا دست که آثر معادن گ بند آنجه ازوی آ رایش راشاید جون رردسیم و لعل و بیر وزه و بلخش" آوشبه ویشم و بلور و آنحه ازوی‌اوانی را شاید چو نآ هن ومس و بر نج وروی و آرزیز 9 و آنچه ازوی کارهاء دیگر آید از معادن چون نك و و گردو نفط وقر» و رید ان نمك است که طعام‌بدان گو ار بده‌شود؛ وا گردرشهر ی‌آن نیابند همه‌طعامپا تیاه شود و همه لذنهاء طعام بشو د وهمه بیماز [ دند و بیم ها بود» س‌در لطف ورحمت نگاه کن که طعام تو اگرچه غذا داد لکن چون در خوشی وی چیزی در میبایست دریغ تا این نمكك از ۳11 صافی باران بیافرید که بر زمین جمع شود و نمك میگردد و بینپایت است. ۱ [ 1 ت‌دیگر 1 جانوران‌اند برروی زمین؛ که بعضی مبرو ندو برخی مییرند و بعضی میخز ند و بعصی ردو یا هسشو زد و ب«صی بحپاز بای و بعصی پشکم و بعصی بیا باه سسار و و مرغان هو و <شر آت رمین ر هریکی توقای وت ۶ برصورنی دیگر و همه از مك دگر سور هریکی‌را ۱ <4 بکار باید داد وهریکی را بساموخته که عذاء وش شاید لمل باشد؛ (دربرهان: زاج سیاه). قلمی . 5 چون بدست آورد و بحه را جون ن‌گاه دارد تا بزر گ شود و آشیان خویش جولن.

%0
10 Bölüm