- کند؛ در مورچه نگاهکن که بوقت خویش غذا چو ن جمع کند آنحه گندم بود بداند که ۳ درست بگذار ۵ تباهشو ده نز ۱ بدو ثیمه کند تاشیشهدر نیفتد» و کشنیز کهدر ست نباشد تباه شود را درست بگذارد؛ ودرعنکبوت نگاه کن که خان خویش چگونه کند وهندسه درتناسب آن چون نگاه دارد : که از لعاب خویش ریسمان سازد و دو گوشهٌ دیوار طلبکند وازيك جانب بنیاد افکند و بدیگر برد تاتار تماع بنپد؛ آنگاه بودبر گردن گیرد ومیان نخپاراست دارد تابمشی دورتر وبعضی و دیسگتر بو دتانیکو و باندام بود نگاه خویشتن بر و3 ازك کوشْةُ در آویزد منتظر آنکه تامگسی ۱ ببردکهغذاوی آنبود سخوشتن بپروی اندازد وویرا صید کند و آن رشته بردست وپای وی پیجد تااز گریختنایمن شود پسبنهد و بطلبدبگریشود؛ ودر زنبور نگاه کن که خانه خویش شبتش کته که ار ختارشه کید کف خانه خالی د ضایع ماند» واگر گردکند چون مدورات بهم باز نبی ببردن فرجتبا(۲ ضایع باشد» ودرهمه اکن هیچشکلی ندست که بمدور نز ديكنر بود وهمو ار ار هگ ۰ هدس و این بسر هان هندسیمعلوم کردهاند؛ و خداو ند عالم ب(طف ورحمت خویش چندان عنایت داردبدین حیوان مختصر که ویرا الپامدهد. ویشه راالپام دهد تابداند که غذاء ویخون ویوست نست» دیرا خرطومی تیزو باريك و مجوف بیافرید که تابپوست توفرو بردو آن خون مبکشده و ویراحسینیز بداد تاچون دست بجنبانی که ویر بگیری بدا ند و بگریزده و ویرا دویر لطیف بیافرید تابتواندیریدن وزود بتواند کریختن وزود بار تواندآمدن اگر ویرا عقل وزبانستی چندانازفشل وعنایت آفریدگار شکر کندی که همه آدمیان عجب مانندی » لکنپیوسته بز بانحال شکرمیگوید و نسپیح میکند»و لکی لایفقهون تسیحهم ۳ واین سس عجایب دز هابت ندارده کر زهره آن بود که طمم آن کزد که از صدهزار یکی بشناسد و ِِ_. » چه گوبی» این حیوانات با شکلبای عریبب وصورنهاء عحیب ولو نپاءمختلف واندام ام راستخو دآفر بدند خویشتن را یائو آفر بدی ابشان را؛ مستخان ان خدایی که بااین روشنی چشمپارا کور تواند کرد تائمبنند و دلپا را غافل تواند داشت تانیندیشند» بجشمسر میبیناد و بجشم دل عبرت ۰ ند سمع شش کوش. فرجه: سوراخ- کشادکی. ولی تسبیعآنهارا فهم نبپکنند . ۷۱ زر کنچبار) ۳۷ ۷۳ با نحهباید شنید» ناهم جون ۳۷ جر آواز نشنو ند #۷ رغان که دروی صورت حر وف نبود راه نبر ند» وچشم ابشان معز ول از 9 نحه بایددید ناهر خط که آن حروف ورفوم وسیاهی وسبیدی نبود نبینند » واين خطای الپی که نه <جرفست و نه رقم» بر ظاهر وباطن همهدرهاء عالم نبشته است راه بدان نبر ند » در آن خايةٌ مورچه که چند دذرهایبیش نیست نگاه کن و گوش دار تاچه میگوید» که بز بان فصیح فریاد همی کند که : ای سلیم دل از صورتی بردیواری کند از استادی و نقاشی وی ۳ ؟ ییا وددمن ن ر تانقاشی بینی وصورت گری بینی که من خوديكدره بیش ز نیستم که نقاش در ابتدای 1 فر ندشن که از من مورچهای خواهد ساخت بنگر که قافن من جون قسمت گند تامر سر ودست وبای و اندامپای صورت زد 4 ودرسر ودماغ من چندین غر فه و گنه بنا کند که در یکی قو ت دوق برد ودر یکی قوت شم بنپد ودریکی قوت سمم بنید و از بیرون سرمن منظری فرونید و بروی نگینهای صو رت کند» وسور اج چشم ودهان که منك طعاهمست صو رت کند ودست و پای ازمنبیرون آورد.
- کند؛ در مورچه نگاهکن که بوقت خویش غذا چو ن جمع کند آنحه گندم بود بداند که ۳ درست بگذار ۵ تباهشو ده نز ۱ بدو ثیمه کند تاشیشهدر نیفتد» و کشنیز کهدر ست نباشد تباه شود را درست بگذارد؛ ودرعنکبوت نگاه کن که خان خویش چگونه کند وهندسه درتناسب آن چون نگاه دارد : که از لعاب خویش ریسمان سازد و دو گوشهٌ دیوار طلبکند وازيك جانب بنیاد افکند و بدیگر برد تاتار تماع بنپد؛ آنگاه بودبر گردن گیرد ومیان نخپاراست دارد تابمشی دورتر وبعضی و دیسگتر بو دتانیکو و باندام بود نگاه خویشتن بر و3 ازك کوشْةُ در آویزد منتظر آنکه تامگسی ۱ ببردکهغذاوی آنبود سخوشتن بپروی اندازد وویرا صید کند و آن رشته بردست وپای وی پیجد تااز گریختنایمن شود پسبنهد و بطلبدبگریشود؛ ودر زنبور نگاه کن که خانه خویش شبتش کته که ار ختارشه کید کف خانه خالی د ضایع ماند» واگر گردکند چون مدورات بهم باز نبی ببردن فرجتبا(۲ ضایع باشد» ودرهمه اکن هیچشکلی ندست که بمدور نز ديكنر بود وهمو ار ار هگ ۰ هدس و این بسر هان هندسیمعلوم کردهاند؛ و خداو ند عالم ب(طف ورحمت خویش چندان عنایت داردبدین حیوان مختصر که ویرا الپامدهد. ویشه راالپام دهد تابداند که غذاء ویخون ویوست نست» دیرا خرطومی تیزو باريك و مجوف بیافرید که تابپوست توفرو بردو آن خون مبکشده و ویراحسینیز بداد تاچون دست بجنبانی که ویر بگیری بدا ند و بگریزده و ویرا دویر لطیف بیافرید تابتواندیریدن وزود بتواند کریختن وزود بار تواندآمدن اگر ویرا عقل وزبانستی چندانازفشل وعنایت آفریدگار شکر کندی که همه آدمیان عجب مانندی » لکنپیوسته بز بانحال شکرمیگوید و نسپیح میکند»و لکی لایفقهون تسیحهم ۳ واین سس عجایب دز هابت ندارده کر زهره آن بود که طمم آن کزد که از صدهزار یکی بشناسد و ِِ_. » چه گوبی» این حیوانات با شکلبای عریبب وصورنهاء عحیب ولو نپاءمختلف واندام ام راستخو دآفر بدند خویشتن را یائو آفر بدی ابشان را؛ مستخان ان خدایی که بااین روشنی چشمپارا کور تواند کرد تائمبنند و دلپا را غافل تواند داشت تانیندیشند» بجشمسر میبیناد و بجشم دل عبرت ۰ ند سمع شش کوش. فرجه: سوراخ- کشادکی. ولی تسبیعآنهارا فهم نبپکنند . ۷۱ زر کنچبار) ۳۷ ۷۳ با نحهباید شنید» ناهم جون ۳۷ جر آواز نشنو ند #۷ رغان که دروی صورت حر وف نبود راه نبر ند» وچشم ابشان معز ول از 9 نحه بایددید ناهر خط که آن حروف ورفوم وسیاهی وسبیدی نبود نبینند » واين خطای الپی که نه <جرفست و نه رقم» بر ظاهر وباطن همهدرهاء عالم نبشته است راه بدان نبر ند » در آن خايةٌ مورچه که چند دذرهایبیش نیست نگاه کن و گوش دار تاچه میگوید» که بز بان فصیح فریاد همی کند که : ای سلیم دل از صورتی بردیواری کند از استادی و نقاشی وی ۳ ؟ ییا وددمن ن ر تانقاشی بینی وصورت گری بینی که من خوديكدره بیش ز نیستم که نقاش در ابتدای 1 فر ندشن که از من مورچهای خواهد ساخت بنگر که قافن من جون قسمت گند تامر سر ودست وبای و اندامپای صورت زد 4 ودرسر ودماغ من چندین غر فه و گنه بنا کند که در یکی قو ت دوق برد ودر یکی قوت شم بنپد ودریکی قوت سمم بنید و از بیرون سرمن منظری فرونید و بروی نگینهای صو رت کند» وسور اج چشم ودهان که منك طعاهمست صو رت کند ودست و پای ازمنبیرون آورد.