عطار » مصیبت نامه » بخش سوم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل کاملی گفته ست در راه خدای هست بی حد رنجهای دلربای وی عجب از هیبت این کار تو میگریزی در پس دیوار تو گر شراب لطف او خواهی بجام قطع کن وادی قهر او تمام زانکه تا این نبودت آن نبودت بی بلا ودرد درمان نبودت گر بلطفت یک نظر در میرسد هر دمت جانی دگر در میرسد عطار » مصیبت نامه » بخش سوم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل در رهی میرفت محمود از پگاه در میان راه خلقی دید شاه آن یکی را زار میآویختند سرنگون از دار میآویختند چون نظر افتاد بر وی شاه را خواست او مر عزم کردن راه را مرد حالی بانگ زد از زیر دار گفت میبینند خلقم ده هزار هم تو میبینی مرا ای دادگر نیست فرقی زین نظر تا آن نظر چون نظر از پادشاه آید پدید نیست ممکن گر گناه آید پدید آن سخن محمود را دلشاد کرد لاجرم دادش دیت و آزاد کرد چون کشنده گشت فارغ از گناه دست محکم کرد در فتراک شاه شاه گفتش چون برستی از خطر پای در ره نه چه میخواهی دگر گفت من زینجا کجادانم شدن یک زمان دور از تو نتوانم شدن گفت ای احمق ترا با من چکار گفت من خود با تودارم کار وبار زانکه من آزاد کرد خسروم از کرم تو داده جانی نوم از خودم گر دور گردانی بزور زنده انگارم که در کردی بگور ورنه گرمی دی بگو بخشیده خون تادر آویزند از دارم نگون هرکه شد آزاد کرد خاص تو بد نبیند نیز از اخلاص تو من کنون آزاد کرد این درم تا که جان دارم از این درنگذرم عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۱ - المقالة الرابعه سالک سرکش سر گردن کشان پیش عزراییل آمد جان فشان گفت ای جان تشنه دیدار تو نفس گو سر میزن اندر کار تو طاقت هجران نداری اینت خوش جان بجانان میسپاری اینت خوش فالق الاصباح فی الاشباح تو باسط الید قابض الارواح تو اول نام تو از نام عزیز یافته عزت چه خواهد بود نیز چون جمالت ذره دید آفتاب گشت سرگردان نمیآورد تاب خلق عالم چون ببینند آن جمال جان برافشانند جمله کرده حال هرکه رویت دید جان افشاند و رفت دامن از هر دو جهان افشاند و رفت خلق گوید مرد زو گم شد نشان زنده است او بر تو کرده جان فشان میسزد گر جان بر افشانیش تو تا بجانان زنده گردانیش تو زندگی کردن بجان زیبنده نیست جز بجانان زنده بودن زنده نیست چون بدست تست جان را زندگی مانده ام دل مرده در افکندگی جان بگیر و زنده دل گردان مرا زانکه بی جانان نباید جان مرا تا که عزراییل این پاسخ شنید راست گفتی روی عزراییل دید گفت اگر از درد من آگاهیی این چنین چیزی ز من کی خواهیی صد هزاران قرن شد تا روز و شب جان یک یک میستانم در تعب من بهر جانی که بستانم ز تن می بریزم خون جان خویشتن دم بدم از بسکه جان برداشتم دل بکلی از جهان برداشتم با که کردند آنچه با من کرده اند صد جهان خونم بگردن کرده اند گر بگویم خوف خود از صد یکی ذره ذره گردی اینجا بیشکی چون نمیآیم ز خوف خود بسر کی توان کردن طلب چیزی دگر تو برو کز خوف کار آگه نه در عزا بنشین که مرد ره نه سالک آمد پیش پیر کاردان داد شرح حال با بسیار دان پیر گفتش هست عزراییل پاک راه قهر و معدن مرگ و هلاک مرگ نه احمق نه بخرد را گذاشت نه یکی نیک و یکی بد را گذاشت گر تو زین قومی و گر زان دیگری همچو ایشان بگذری تا بنگری هرکه مرد و گشت زیر خاک پست هر کسش گوید بیاسود و برست مرگ را زرین نهنبن مینهند مردنت آسایش تن مینهند الحقت دنیا چه پر برگ اوفتاد کاولین آسایشش مرگ اوفتاد چون ترا زرین نهنبن هست مرگ دیگ را سر برگرفتن نیست برگ خیز تا گامی بگردون بر نهیم پس سر این دیگ پرخون برنهیم
عطار » مصیبت نامه » بخش سوم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل کاملی گفته ست در راه خدای هست بی حد رنجهای دلربای وی عجب از هیبت این کار تو میگریزی در پس دیوار تو گر شراب لطف او خواهی بجام قطع کن وادی قهر او تمام زانکه تا این نبودت آن نبودت بی بلا ودرد درمان نبودت گر بلطفت یک نظر در میرسد هر دمت جانی دگر در میرسد عطار » مصیبت نامه » بخش سوم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل در رهی میرفت محمود از پگاه در میان راه خلقی دید شاه آن یکی را زار میآویختند سرنگون از دار میآویختند چون نظر افتاد بر وی شاه را خواست او مر عزم کردن راه را مرد حالی بانگ زد از زیر دار گفت میبینند خلقم ده هزار هم تو میبینی مرا ای دادگر نیست فرقی زین نظر تا آن نظر چون نظر از پادشاه آید پدید نیست ممکن گر گناه آید پدید آن سخن محمود را دلشاد کرد لاجرم دادش دیت و آزاد کرد چون کشنده گشت فارغ از گناه دست محکم کرد در فتراک شاه شاه گفتش چون برستی از خطر پای در ره نه چه میخواهی دگر گفت من زینجا کجادانم شدن یک زمان دور از تو نتوانم شدن گفت ای احمق ترا با من چکار گفت من خود با تودارم کار وبار زانکه من آزاد کرد خسروم از کرم تو داده جانی نوم از خودم گر دور گردانی بزور زنده انگارم که در کردی بگور ورنه گرمی دی بگو بخشیده خون تادر آویزند از دارم نگون هرکه شد آزاد کرد خاص تو بد نبیند نیز از اخلاص تو من کنون آزاد کرد این درم تا که جان دارم از این درنگذرم عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۱ - المقالة الرابعه سالک سرکش سر گردن کشان پیش عزراییل آمد جان فشان گفت ای جان تشنه دیدار تو نفس گو سر میزن اندر کار تو طاقت هجران نداری اینت خوش جان بجانان میسپاری اینت خوش فالق الاصباح فی الاشباح تو باسط الید قابض الارواح تو اول نام تو از نام عزیز یافته عزت چه خواهد بود نیز چون جمالت ذره دید آفتاب گشت سرگردان نمیآورد تاب خلق عالم چون ببینند آن جمال جان برافشانند جمله کرده حال هرکه رویت دید جان افشاند و رفت دامن از هر دو جهان افشاند و رفت خلق گوید مرد زو گم شد نشان زنده است او بر تو کرده جان فشان میسزد گر جان بر افشانیش تو تا بجانان زنده گردانیش تو زندگی کردن بجان زیبنده نیست جز بجانان زنده بودن زنده نیست چون بدست تست جان را زندگی مانده ام دل مرده در افکندگی جان بگیر و زنده دل گردان مرا زانکه بی جانان نباید جان مرا تا که عزراییل این پاسخ شنید راست گفتی روی عزراییل دید گفت اگر از درد من آگاهیی این چنین چیزی ز من کی خواهیی صد هزاران قرن شد تا روز و شب جان یک یک میستانم در تعب من بهر جانی که بستانم ز تن می بریزم خون جان خویشتن دم بدم از بسکه جان برداشتم دل بکلی از جهان برداشتم با که کردند آنچه با من کرده اند صد جهان خونم بگردن کرده اند گر بگویم خوف خود از صد یکی ذره ذره گردی اینجا بیشکی چون نمیآیم ز خوف خود بسر کی توان کردن طلب چیزی دگر تو برو کز خوف کار آگه نه در عزا بنشین که مرد ره نه سالک آمد پیش پیر کاردان داد شرح حال با بسیار دان پیر گفتش هست عزراییل پاک راه قهر و معدن مرگ و هلاک مرگ نه احمق نه بخرد را گذاشت نه یکی نیک و یکی بد را گذاشت گر تو زین قومی و گر زان دیگری همچو ایشان بگذری تا بنگری هرکه مرد و گشت زیر خاک پست هر کسش گوید بیاسود و برست مرگ را زرین نهنبن مینهند مردنت آسایش تن مینهند الحقت دنیا چه پر برگ اوفتاد کاولین آسایشش مرگ اوفتاد چون ترا زرین نهنبن هست مرگ دیگ را سر برگرفتن نیست برگ خیز تا گامی بگردون بر نهیم پس سر این دیگ پرخون برنهیم