عطار » مصیبت نامه » بخش ششم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل دید طفلی را مگر سفیان پیر بلبلی را در قفس کرده اسیر بلبل آنجا خویشتن را ممتحن در قفس میزد بسی بی خویشتن هر زمانی میدوید از پیش و پس عالمی میجست بیرون از قفس با پریدن هر کرا بیگانگیست نیست او بلبل که مرغ خانگیست خواند سفیان کودک درویش را داد یک دینار آن دلریش را بلبل شوریده از کودک خرید کرد از دستش رها تا بر پرید روز آن بلبل سوی بستان شدی بازگشتی شب بر سفیان شدی کی بیاسودی بشب سفیان ز کار زانکه بودی طاعت او بیشمار در عبادت آمدی تا صبحگاه خیره میکردی درو بلبل نگاه مرغ را عمری برین هم برگذشت تا که سفیانش ز عالم در گذشت چون جنازه شد روان از کوی او مرغ میزد خویشتن بر روی او گرد او میگشت چون شوریده بانگ میزد اینت صاحب دیده عاقبت چون دفن کردندش بخاک بر سر خاکش نشست آن مرغ پاک یک زمان غایب نشد از خاک او تا برآمد نیز جان پاک او چون چنان مرغی ز دست آسان بداد خون ز منقارش چکید و جان بداد بیوفا مردا وفاداری ببین چشم بگشای و نکوکاری ببین کم نه از مرغکی ای بینوا پیش او تعلیم کن درس وفا یادگیر این قصه جانسوز ازو گر نمیدانی وفا آموز ازو رحمت سفیان چو آمد کارگر سر نپیچید ازدرش مرغی بپر کار مهرش تا بجان میساخت او تا که جان در راه مهرش باخت او جان اگر بر حلق میآید ترا رحمتی بر خلق میناید ترا هرکه از شفقت نگاهی میکند شیوه خلق الهی میکند در ترازو هیچ چیز از هیچ جای نیست بیش از خلق با خلق خدای عطار » مصیبت نامه » بخش ششم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل باغبانی سه خیار آورد خرد تحفه را پیش نظام الملک برد خورد یک نوباوه را حالی نظام پس دوم خورد و سوم هم شد تمام بودش از هر سوی بسیار از کبار او نداد البته کس را زان خیار باغبان راداد سی دینار زر مرد خدمت کرد و بیرون شد بدر پس زفان بگشاد در مجمع نظام گفت خوردم این سه نوباوه تمام پس ندادم هیچکس را از کبار زانکه هر سه تلخ افتاد آن خیار میبترسیدم که گر گوید کسی آن جگر خسته برنجد زان بسی خوردم آن تنها و برخویش آمدم یک زمان من نیز درویش آمدم پیشوایانی که سر افراشتند پیش ازین یارب چه رحمت داشتند عطار » مصیبت نامه » بخش ششم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل داد محمود آن یکی را مال خویش کرد او را سرور عمال خویش رفت مرد و مال او جمله بخورد بعد از آن در گوشه بنشست فرد شاه چون از کار او آگاه شد گفت تا برخاست پیش شاه شد شاه گفت ای بی خبر از حال من از چه خوردی تو پلید این مال من گفت بر پشتی آن خوردم که شاه مال دارد بی قیاس اینجایگاه من ندارم هیچ تو داری بسی نیستی چون من تو محتاج کسی چون بدان محتاج بودم خورده شد کار بر پشتی فضلت کرده شد گر ببخشی میتوانی من کیم ور بگیری هم تو دانی من کیم شاه را دل خوش شد از گفتار او عفو کرد ودر گذشت از کار او حجت دین گر سجل میبایدت رحمتی دایم ز دل میبایدت کم نه آخر ز فرعون لعین رحمتش بر زیردستان می ببین
عطار » مصیبت نامه » بخش ششم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل دید طفلی را مگر سفیان پیر بلبلی را در قفس کرده اسیر بلبل آنجا خویشتن را ممتحن در قفس میزد بسی بی خویشتن هر زمانی میدوید از پیش و پس عالمی میجست بیرون از قفس با پریدن هر کرا بیگانگیست نیست او بلبل که مرغ خانگیست خواند سفیان کودک درویش را داد یک دینار آن دلریش را بلبل شوریده از کودک خرید کرد از دستش رها تا بر پرید روز آن بلبل سوی بستان شدی بازگشتی شب بر سفیان شدی کی بیاسودی بشب سفیان ز کار زانکه بودی طاعت او بیشمار در عبادت آمدی تا صبحگاه خیره میکردی درو بلبل نگاه مرغ را عمری برین هم برگذشت تا که سفیانش ز عالم در گذشت چون جنازه شد روان از کوی او مرغ میزد خویشتن بر روی او گرد او میگشت چون شوریده بانگ میزد اینت صاحب دیده عاقبت چون دفن کردندش بخاک بر سر خاکش نشست آن مرغ پاک یک زمان غایب نشد از خاک او تا برآمد نیز جان پاک او چون چنان مرغی ز دست آسان بداد خون ز منقارش چکید و جان بداد بیوفا مردا وفاداری ببین چشم بگشای و نکوکاری ببین کم نه از مرغکی ای بینوا پیش او تعلیم کن درس وفا یادگیر این قصه جانسوز ازو گر نمیدانی وفا آموز ازو رحمت سفیان چو آمد کارگر سر نپیچید ازدرش مرغی بپر کار مهرش تا بجان میساخت او تا که جان در راه مهرش باخت او جان اگر بر حلق میآید ترا رحمتی بر خلق میناید ترا هرکه از شفقت نگاهی میکند شیوه خلق الهی میکند در ترازو هیچ چیز از هیچ جای نیست بیش از خلق با خلق خدای عطار » مصیبت نامه » بخش ششم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل باغبانی سه خیار آورد خرد تحفه را پیش نظام الملک برد خورد یک نوباوه را حالی نظام پس دوم خورد و سوم هم شد تمام بودش از هر سوی بسیار از کبار او نداد البته کس را زان خیار باغبان راداد سی دینار زر مرد خدمت کرد و بیرون شد بدر پس زفان بگشاد در مجمع نظام گفت خوردم این سه نوباوه تمام پس ندادم هیچکس را از کبار زانکه هر سه تلخ افتاد آن خیار میبترسیدم که گر گوید کسی آن جگر خسته برنجد زان بسی خوردم آن تنها و برخویش آمدم یک زمان من نیز درویش آمدم پیشوایانی که سر افراشتند پیش ازین یارب چه رحمت داشتند عطار » مصیبت نامه » بخش ششم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل داد محمود آن یکی را مال خویش کرد او را سرور عمال خویش رفت مرد و مال او جمله بخورد بعد از آن در گوشه بنشست فرد شاه چون از کار او آگاه شد گفت تا برخاست پیش شاه شد شاه گفت ای بی خبر از حال من از چه خوردی تو پلید این مال من گفت بر پشتی آن خوردم که شاه مال دارد بی قیاس اینجایگاه من ندارم هیچ تو داری بسی نیستی چون من تو محتاج کسی چون بدان محتاج بودم خورده شد کار بر پشتی فضلت کرده شد گر ببخشی میتوانی من کیم ور بگیری هم تو دانی من کیم شاه را دل خوش شد از گفتار او عفو کرد ودر گذشت از کار او حجت دین گر سجل میبایدت رحمتی دایم ز دل میبایدت کم نه آخر ز فرعون لعین رحمتش بر زیردستان می ببین