Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۱ منم فتنه هزاران فتنه زادم به من بنگر که داد فتنه دادم ز من مگریز زیرا درفتادی بگو الحمدلله درفتادم عجب چیزی است عشق و من عجبتر تو گویی عشق را خود من نهادم بیا گر من منم خونم بریزید که تا خود من نمردم من نزادم نگویم سر تو کان غمز باشد ولی ناگفته بندی برگشادم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۲ ز زندان خلق را آزاد کردم روان عاشقان را شاد کردم دهان اژدها را بردریدم طریق عشق را آباد کردم ز آبی من جهانی برتنیدم پس آنگه آب را پرباد کردم ببستم نقش ها بر آب کان را نه بر عاج و نه بر شمشاد کردم ز شادی نقش خود جان می دراند که من نقش خودش میعاد کردم ز چاهی یوسفان را برکشیدم که از یعقوب ایشان یاد کردم چو خسرو زلف شیرینان گرفتم اگر قصد یکی فرهاد کردم زهی باغی که من ترتیب کردم زهی شهری که من بنیاد کردم جهان داند که تا من شاه اویم بدادم داد ملک و داد کردم جهان داند که بیرون از جهانم تصور بهر استشهاد کردم چه استادان که من شهمات کردم چه شاگردان که من استاد کردم بسا شیران که غریدند بر ما چو روبه عاجز و منقاد کردم خمش کن آنک او از صلب عشق است بسستش اینک من ارشاد کردم ولیک آن را که طوفان بلا برد فروشد گرچه من فریاد کردم مگر از قعر طوفانش برآرم چنانک نیست را ایجاد کردم برآمد شمس تبریزی بزد تیغ زبان از تیغ او پولاد کردم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۳ غلامم خواجه را آزاد کردم منم کاستاد را استاد کردم منم آن جان که دی زادم ز عالم جهان کهنه را بنیاد کردم منم مومی که دعوی من این است که من پولاد را پولاد کردم بسی بی دیده را سرمه کشیدم بسی بی عقل را استاد کردم منم ابر سیه اندر شب غم که روز عید را دلشاد کردم عجب خاکم که من از آتش عشق دماغ چرخ را پرباد کردم ز شادی دوش آن سلطان نخفته ست که من بنده مر او را یاد کردم ملامت نیست چون مستم تو کردی اگر من فاشم و بیداد کردم خمش کن کآینه زنگار گیرد چو بر وی دم زدم فریاد کردم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۴ حسودان را ز غم آزاد کردم دل گله خران را شاد کردم به بیدادان بدادم داد پنهان ولی در حق خود بیداد کردم چو از صبرم همه فریاد کردند چنان باشد که من فریاد کردم مرا استاد صبر است و از این رو خلاف مذهب استاد کردم جهانی که نشد آباد هرگز به ویران کردنش آباد کردم در این تیزاب که چون برگ کاه است به مشتی گل در او بنیاد کردم فراموشم مکن یا رب ز رحمت اگر غیر تو را من یاد کردم

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۱ منم فتنه هزاران فتنه زادم به من بنگر که داد فتنه دادم ز من مگریز زیرا درفتادی بگو الحمدلله درفتادم عجب چیزی است عشق و من عجبتر تو گویی عشق را خود من نهادم بیا گر من منم خونم بریزید که تا خود من نمردم من نزادم نگویم سر تو کان غمز باشد ولی ناگفته بندی برگشادم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۲ ز زندان خلق را آزاد کردم روان عاشقان را شاد کردم دهان اژدها را بردریدم طریق عشق را آباد کردم ز آبی من جهانی برتنیدم پس آنگه آب را پرباد کردم ببستم نقش ها بر آب کان را نه بر عاج و نه بر شمشاد کردم ز شادی نقش خود جان می دراند که من نقش خودش میعاد کردم ز چاهی یوسفان را برکشیدم که از یعقوب ایشان یاد کردم چو خسرو زلف شیرینان گرفتم اگر قصد یکی فرهاد کردم زهی باغی که من ترتیب کردم زهی شهری که من بنیاد کردم جهان داند که تا من شاه اویم بدادم داد ملک و داد کردم جهان داند که بیرون از جهانم تصور بهر استشهاد کردم چه استادان که من شهمات کردم چه شاگردان که من استاد کردم بسا شیران که غریدند بر ما چو روبه عاجز و منقاد کردم خمش کن آنک او از صلب عشق است بسستش اینک من ارشاد کردم ولیک آن را که طوفان بلا برد فروشد گرچه من فریاد کردم مگر از قعر طوفانش برآرم چنانک نیست را ایجاد کردم برآمد شمس تبریزی بزد تیغ زبان از تیغ او پولاد کردم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۳ غلامم خواجه را آزاد کردم منم کاستاد را استاد کردم منم آن جان که دی زادم ز عالم جهان کهنه را بنیاد کردم منم مومی که دعوی من این است که من پولاد را پولاد کردم بسی بی دیده را سرمه کشیدم بسی بی عقل را استاد کردم منم ابر سیه اندر شب غم که روز عید را دلشاد کردم عجب خاکم که من از آتش عشق دماغ چرخ را پرباد کردم ز شادی دوش آن سلطان نخفته ست که من بنده مر او را یاد کردم ملامت نیست چون مستم تو کردی اگر من فاشم و بیداد کردم خمش کن کآینه زنگار گیرد چو بر وی دم زدم فریاد کردم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۴ حسودان را ز غم آزاد کردم دل گله خران را شاد کردم به بیدادان بدادم داد پنهان ولی در حق خود بیداد کردم چو از صبرم همه فریاد کردند چنان باشد که من فریاد کردم مرا استاد صبر است و از این رو خلاف مذهب استاد کردم جهانی که نشد آباد هرگز به ویران کردنش آباد کردم در این تیزاب که چون برگ کاه است به مشتی گل در او بنیاد کردم فراموشم مکن یا رب ز رحمت اگر غیر تو را من یاد کردم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۵ یکی مطرب همی خواهم در این دم که نشناسد ز مستی زیر از بم حریفی نیز خواهم غمگسار ی ز بی خویشی نداند شادی از غم همه اجزای او مستی گرفته مبدل گشته از اولاد آدم مسلمانی منور گشته از وی مسلم گشته از هستی مسلم چو با نه کس بیاید بشمری ده ده تو نه بود از ده یکی کم خدایا نوبتی مست بفرست که ما از می دهل کردیم اشکم دهل کوبان برون آییم از خویش که ما را عزم ساقی شد مصمم دهل زن گر نباشد عید عید است جهان پر عید شد والله اعلم پراکنده بخواهم گفت امروز چه گوید مرد درهم جز که درهم مگر ساقی بینداید دهانم از آن جام و از آن رطل دمادم مرادم کیست زین ها شمس تبریز ازیرا شمس آمد جان عالم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۶ همیشه من چنین مجنون نبودم ز عقل و عافیت بیرون نبودم چو تو عاقل بدم من نیز روزی چنین دیوانه و مفتون نبودم مثال دلبران صیاد بودم مثال دل میان خون نبودم در این بودم که این چون است و آن چون چنین حیران آن بی چون نبودم تو باری عاقلی بنشین بیندیش کز اول بوده ام اکنون نبودم همی جستم فزونی بر همه کس چو صید عشق روزافزون نبودم چو دود از حرص بالا می دویدم به معنی جز سوی هامون نبودم چو گنج از خاک بیرون اوفتادم که گنجی بودم و قارون نبودم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۷ ایا یاری که در تو ناپدیدم تو را شکل عجب در خواب دیدم چو خاتونان مصر از عشق یوسف ترنج و دست بیخود می بریدم کجا آن مه کجا آن چشم دوشین کجا آن گوش کان ها می شنیدم نه تو پیدا نه من پیدا نه آن دم نه آن دندان که لب را می گزیدم منم انبار آکنده ز سودا کز آن خرمن همه سودا کشیدم تو آرام دل سوداییانی تو ذاالنون و جنید و بایزیدم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۸ سفر کردم به هر شهری دویدم به لطف و حسن تو کس را ندیدم ز هجران و غریبی بازگشتم دگرباره بدین دولت رسیدم از باغ روی تو تا دور گشتم نه گل دیدم نه یک میوه بچیدم به بدبختی چو دور افتادم از تو ز هر بدبخت صد زحمت کشیدم چه گویم مرده بودم بی تو مطلق خدا از نو دگربار آفریدم عجب گویی منم روی تو دیده منم گویی که آوازت شنیدم بهل تا دست و پایت را ببوسم بده عیدانه کامروز است عیدم تو را ای یوسف مصر ارمغانی چنین آیینه روشن خریدم

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۵ یکی مطرب همی خواهم در این دم که نشناسد ز مستی زیر از بم حریفی نیز خواهم غمگسار ی ز بی خویشی نداند شادی از غم همه اجزای او مستی گرفته مبدل گشته از اولاد آدم مسلمانی منور گشته از وی مسلم گشته از هستی مسلم چو با نه کس بیاید بشمری ده ده تو نه بود از ده یکی کم خدایا نوبتی مست بفرست که ما از می دهل کردیم اشکم دهل کوبان برون آییم از خویش که ما را عزم ساقی شد مصمم دهل زن گر نباشد عید عید است جهان پر عید شد والله اعلم پراکنده بخواهم گفت امروز چه گوید مرد درهم جز که درهم مگر ساقی بینداید دهانم از آن جام و از آن رطل دمادم مرادم کیست زین ها شمس تبریز ازیرا شمس آمد جان عالم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۶ همیشه من چنین مجنون نبودم ز عقل و عافیت بیرون نبودم چو تو عاقل بدم من نیز روزی چنین دیوانه و مفتون نبودم مثال دلبران صیاد بودم مثال دل میان خون نبودم در این بودم که این چون است و آن چون چنین حیران آن بی چون نبودم تو باری عاقلی بنشین بیندیش کز اول بوده ام اکنون نبودم همی جستم فزونی بر همه کس چو صید عشق روزافزون نبودم چو دود از حرص بالا می دویدم به معنی جز سوی هامون نبودم چو گنج از خاک بیرون اوفتادم که گنجی بودم و قارون نبودم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۷ ایا یاری که در تو ناپدیدم تو را شکل عجب در خواب دیدم چو خاتونان مصر از عشق یوسف ترنج و دست بیخود می بریدم کجا آن مه کجا آن چشم دوشین کجا آن گوش کان ها می شنیدم نه تو پیدا نه من پیدا نه آن دم نه آن دندان که لب را می گزیدم منم انبار آکنده ز سودا کز آن خرمن همه سودا کشیدم تو آرام دل سوداییانی تو ذاالنون و جنید و بایزیدم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۸ سفر کردم به هر شهری دویدم به لطف و حسن تو کس را ندیدم ز هجران و غریبی بازگشتم دگرباره بدین دولت رسیدم از باغ روی تو تا دور گشتم نه گل دیدم نه یک میوه بچیدم به بدبختی چو دور افتادم از تو ز هر بدبخت صد زحمت کشیدم چه گویم مرده بودم بی تو مطلق خدا از نو دگربار آفریدم عجب گویی منم روی تو دیده منم گویی که آوازت شنیدم بهل تا دست و پایت را ببوسم بده عیدانه کامروز است عیدم تو را ای یوسف مصر ارمغانی چنین آیینه روشن خریدم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۹ سفر کردم به هر شهری دویدم چو شهر عشق من شهری ندیدم ندانستم ز اول قدر آن شهر ز نادانی بسی غربت کشیدم رها کردم چنان شکرستانی چو حیوان هر گیاهی می چریدم پیاز و گندنا چون قوم موسی چرا بر من و سلوی برگزیدم به غیر عشق آواز دهل بود هر آوازی که در عالم شنیدم از آن بانگ دهل از عالم کل بدین دنیای فانی اوفتیدم میان جان ها جان مجرد چو دل بی پر و بی پا می پریدم از آن باده که لطف و خنده بخشد چو گل بی حلق و بی لب می چشیدم ندا آمد ز عشق ای جان سفر کن که من محنت سرایی آفریدم بسی گفتم که من آن جا نخواهم بسی نالیدم و جامه دریدم چنانک اکنون ز رفتن می گریزم از آن جا آمدن هم می رمیدم بگفت ای جان برو هر جا که باشی که من نزدیک چون حبل الوریدم فسون کرد و مرا بس عشوه ها داد فسون و عشوه او را خریدم فسون او جهان را برجهاند کی باشم من که من خود ناپدیدم ز راهم برد وان گاهم به ره کرد گر از ره می نرفتم می رهیدم بگویم چون رسی آن جا ولیکن قلم بشکست چون این جا رسیدم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۰ اگر عشقت به جای جان ندارم به زلف کافرت ایمان ندارم چو گفتی ننگ می داری ز عشقم غم عشق تو را پنهان ندارم تو می گفتی مکن در من نگاهی که من خون ها کنم تاوان ندارم من سرگشته چون فرمان نبردم از آن بر نیک و بد فرمان ندارم چو هر کس لطف می یابند از تو من بیچاره آخر جان ندارم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۱ بیا ای آنک بردی تو قرارم درآ چون تنگ شکر در کنارم دل سنگین خود را بر دلم نه نمی بینی که از غم سنگسارم بیا نزدیک و بر رویم نظر کن نشانی ها نگر کز عشق دارم بسوزم پرده هفت آسمان را اگر از سوز دل دودی برآرم خزان گر باغ و بستان را بسوزد بخنداند جهان را نوبهارم جهان گوید که بازآ ای بهاران که از ظلم خزان صد داغ دارم بگردان ساقیا جام خزانی که از عشق بهار اندر خمارم بده چیزی که پنهان است چون جان به جان تو مده بیش انتظارم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۲ گهی در گیرم و گه بام گیرم چو بینم روی تو آرام گیرم زبون خاص و عامم در فراقت بیا تا ترک خاص و عام گیرم دلم از غم گریبان می دراند که کی دامان آن خوش نام گیرم نگیرم عیش و عشرت تا نیاید وگر گیرم در آن هنگام گیرم چو زلف انداز من ساقی درآید به دستی زلف و دستی جام گیرم اگر در خرقه زاهد درآید شوم حاجی و راه شام گیرم وگر خواهد که من دیوانه باشم شوم خام و حریف خام گیرم وگر چون مرغ اندر دل بپرد شوم صیاد مرغان دام گیرم چو گویم شب نخسپم او بگوید که من خواب از نماز شام گیرم وگر گویم عنایت کن بگوید که نی من جنگیم دشنام گیرم مراد خویش بگذارم همان دم مراد دلبر خودکام گیرم

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۹ سفر کردم به هر شهری دویدم چو شهر عشق من شهری ندیدم ندانستم ز اول قدر آن شهر ز نادانی بسی غربت کشیدم رها کردم چنان شکرستانی چو حیوان هر گیاهی می چریدم پیاز و گندنا چون قوم موسی چرا بر من و سلوی برگزیدم به غیر عشق آواز دهل بود هر آوازی که در عالم شنیدم از آن بانگ دهل از عالم کل بدین دنیای فانی اوفتیدم میان جان ها جان مجرد چو دل بی پر و بی پا می پریدم از آن باده که لطف و خنده بخشد چو گل بی حلق و بی لب می چشیدم ندا آمد ز عشق ای جان سفر کن که من محنت سرایی آفریدم بسی گفتم که من آن جا نخواهم بسی نالیدم و جامه دریدم چنانک اکنون ز رفتن می گریزم از آن جا آمدن هم می رمیدم بگفت ای جان برو هر جا که باشی که من نزدیک چون حبل الوریدم فسون کرد و مرا بس عشوه ها داد فسون و عشوه او را خریدم فسون او جهان را برجهاند کی باشم من که من خود ناپدیدم ز راهم برد وان گاهم به ره کرد گر از ره می نرفتم می رهیدم بگویم چون رسی آن جا ولیکن قلم بشکست چون این جا رسیدم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۰ اگر عشقت به جای جان ندارم به زلف کافرت ایمان ندارم چو گفتی ننگ می داری ز عشقم غم عشق تو را پنهان ندارم تو می گفتی مکن در من نگاهی که من خون ها کنم تاوان ندارم من سرگشته چون فرمان نبردم از آن بر نیک و بد فرمان ندارم چو هر کس لطف می یابند از تو من بیچاره آخر جان ندارم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۱ بیا ای آنک بردی تو قرارم درآ چون تنگ شکر در کنارم دل سنگین خود را بر دلم نه نمی بینی که از غم سنگسارم بیا نزدیک و بر رویم نظر کن نشانی ها نگر کز عشق دارم بسوزم پرده هفت آسمان را اگر از سوز دل دودی برآرم خزان گر باغ و بستان را بسوزد بخنداند جهان را نوبهارم جهان گوید که بازآ ای بهاران که از ظلم خزان صد داغ دارم بگردان ساقیا جام خزانی که از عشق بهار اندر خمارم بده چیزی که پنهان است چون جان به جان تو مده بیش انتظارم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۲ گهی در گیرم و گه بام گیرم چو بینم روی تو آرام گیرم زبون خاص و عامم در فراقت بیا تا ترک خاص و عام گیرم دلم از غم گریبان می دراند که کی دامان آن خوش نام گیرم نگیرم عیش و عشرت تا نیاید وگر گیرم در آن هنگام گیرم چو زلف انداز من ساقی درآید به دستی زلف و دستی جام گیرم اگر در خرقه زاهد درآید شوم حاجی و راه شام گیرم وگر خواهد که من دیوانه باشم شوم خام و حریف خام گیرم وگر چون مرغ اندر دل بپرد شوم صیاد مرغان دام گیرم چو گویم شب نخسپم او بگوید که من خواب از نماز شام گیرم وگر گویم عنایت کن بگوید که نی من جنگیم دشنام گیرم مراد خویش بگذارم همان دم مراد دلبر خودکام گیرم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۳ اگر سرمست اگر مخمور باشم مهل کز مجلس تو دور باشم رخم از قبله جان نور گیرد چو با یاد تو اندر گور باشم قرارم کی بود خود در تک گور چو بر دمگاه نفخ صور باشم صد افسنتین و دارو های نافع توی جان را چو من رنجور باشم شوم شیرین ز لطف گوهر تو اگر چون بحر تلخ و شور باشم اگر غم همچو شب عالم بگیرد برآ ای صبح تا منصور باشم توی روز و منم استاره روز عجب نبود اگر مشهور باشم به من شاد ند جمله روزجویان چو پیش آهنگ چون تو نور باشم مرا مخمور می داری نه از بخل ولی تا ساکن و مستور باشم بدان مستور می داری چو حوتم که تا از عقربت مهجور باشم چه غم دارم ز نیش عقرب ای ماه چو غرق شهد چون زنبور باشم خمش کردم ولیکن عشق خواهد که پیش زخمه اش تنبور باشم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۴ خداوندا مده آن یار را غم مبادا قامت آن سرو را خم تو می دانی که جان باغ ما اوست مبادا سرو جان از باغ ما کم همیشه تازه و سرسبز دارش بر او افشان کرامت ها دمادم معظم دارش اندر دین و دنیا به حق حرمت اسمای اعظم وجودش در بنی آدم غریب است بدو صد فخر دارد جان آدم مخلد دار او را همچو جنت که او جنات جنات است مبهم ز رنج اندرون و رنج بیرون معافش دار یا رب و مسلم جهان شاد است وز او صد شکر دارد که عیسی شکرها دارد ز مریم دعاهایی که آن در لب نیاید که بر اجزای روح است آن مقسم مجاب و مستجابش کن پی او که تو داناتری والله اعلم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۵ چه نزدیک است جان تو به جانم که هر چیزی که اندیشی بدانم از این نزدیکتر دارم نشانی بیا نزدیک و بنگر در نشانم به درویشی بیا اندر میانه مکن شوخی مگو کاندر میانم میان خانه ات همچون ستونم ز بامت سرفرو چون ناودانم منم همراز تو در حشر و در نشر نه چون یاران دنیا میزبانم میان بزم تو گردان چو خمرم گه رزم تو سابق چون سنانم اگر چون برق مردن پیشه سازم چو برق خوبی تو بی زبانم همیشه سرخوشم فرقی نباشد اگر من جان دهم یا جان ستانم به تو گر جان دهم باشد تجارت که بدهی بهر جانی صد جهانم در این خانه هزاران مرده بیش اند تو بنشسته که اینک خان و مانم یکی کف خاک گوید زلف بودم یکی کف خاک گوید استخوانم شوی حیران و ناگه عشق آید که پیشم آ که زنده جاودانم بکش در بر بر سیمین ما را که از خویشت همین دم وارهانم خمش کن خسروا هم گو ز شیرین ز شیرینی همی سوزد دهانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۶ چه نزدیک است جان تو به جانم که هر چیزی که اندیشی بدانم ضمیر همدگر دانند یاران نباشم یار صادق گر ندانم چو آب صاف باشد یار با یار که بنماید در او عکس بنانم اگر چه عامه هم آیینه هااند که بنماید در او سود و زیانم ولیکن آن به هر دم تیره گردد که او را نیست صیقل های جانم ولی آیینه ای عارف نگردد اگر خاک جهان بر وی فشانم از این آیینه روی خود مگردان که می گوید که جانت را امانم من و گفت من آیینه ست جان را بیابد حال خویش اندر بیانم خمش کن تا به ابرو و به غمزه هزاران ماجرا بر وی بخوانم

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۳ اگر سرمست اگر مخمور باشم مهل کز مجلس تو دور باشم رخم از قبله جان نور گیرد چو با یاد تو اندر گور باشم قرارم کی بود خود در تک گور چو بر دمگاه نفخ صور باشم صد افسنتین و دارو های نافع توی جان را چو من رنجور باشم شوم شیرین ز لطف گوهر تو اگر چون بحر تلخ و شور باشم اگر غم همچو شب عالم بگیرد برآ ای صبح تا منصور باشم توی روز و منم استاره روز عجب نبود اگر مشهور باشم به من شاد ند جمله روزجویان چو پیش آهنگ چون تو نور باشم مرا مخمور می داری نه از بخل ولی تا ساکن و مستور باشم بدان مستور می داری چو حوتم که تا از عقربت مهجور باشم چه غم دارم ز نیش عقرب ای ماه چو غرق شهد چون زنبور باشم خمش کردم ولیکن عشق خواهد که پیش زخمه اش تنبور باشم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۴ خداوندا مده آن یار را غم مبادا قامت آن سرو را خم تو می دانی که جان باغ ما اوست مبادا سرو جان از باغ ما کم همیشه تازه و سرسبز دارش بر او افشان کرامت ها دمادم معظم دارش اندر دین و دنیا به حق حرمت اسمای اعظم وجودش در بنی آدم غریب است بدو صد فخر دارد جان آدم مخلد دار او را همچو جنت که او جنات جنات است مبهم ز رنج اندرون و رنج بیرون معافش دار یا رب و مسلم جهان شاد است وز او صد شکر دارد که عیسی شکرها دارد ز مریم دعاهایی که آن در لب نیاید که بر اجزای روح است آن مقسم مجاب و مستجابش کن پی او که تو داناتری والله اعلم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۵ چه نزدیک است جان تو به جانم که هر چیزی که اندیشی بدانم از این نزدیکتر دارم نشانی بیا نزدیک و بنگر در نشانم به درویشی بیا اندر میانه مکن شوخی مگو کاندر میانم میان خانه ات همچون ستونم ز بامت سرفرو چون ناودانم منم همراز تو در حشر و در نشر نه چون یاران دنیا میزبانم میان بزم تو گردان چو خمرم گه رزم تو سابق چون سنانم اگر چون برق مردن پیشه سازم چو برق خوبی تو بی زبانم همیشه سرخوشم فرقی نباشد اگر من جان دهم یا جان ستانم به تو گر جان دهم باشد تجارت که بدهی بهر جانی صد جهانم در این خانه هزاران مرده بیش اند تو بنشسته که اینک خان و مانم یکی کف خاک گوید زلف بودم یکی کف خاک گوید استخوانم شوی حیران و ناگه عشق آید که پیشم آ که زنده جاودانم بکش در بر بر سیمین ما را که از خویشت همین دم وارهانم خمش کن خسروا هم گو ز شیرین ز شیرینی همی سوزد دهانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۶ چه نزدیک است جان تو به جانم که هر چیزی که اندیشی بدانم ضمیر همدگر دانند یاران نباشم یار صادق گر ندانم چو آب صاف باشد یار با یار که بنماید در او عکس بنانم اگر چه عامه هم آیینه هااند که بنماید در او سود و زیانم ولیکن آن به هر دم تیره گردد که او را نیست صیقل های جانم ولی آیینه ای عارف نگردد اگر خاک جهان بر وی فشانم از این آیینه روی خود مگردان که می گوید که جانت را امانم من و گفت من آیینه ست جان را بیابد حال خویش اندر بیانم خمش کن تا به ابرو و به غمزه هزاران ماجرا بر وی بخوانم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۷ مرا گویی که رایی من چه دانم چنین مجنون چرایی من چه دانم مرا گویی بدین زاری که هستی به عشقم چون برآیی من چه دانم منم در موج دریاهای عشقت مرا گویی کجایی من چه دانم مرا گویی به قربان گاه جان ها نمی ترسی که آیی من چه دانم مرا گویی اگر کشته خدایی چه داری از خدایی من چه دانم مرا گویی چه می جویی دگر تو ورای روشنایی من چه دانم مرا گویی تو را با این قفس چیست اگر مرغ هوایی من چه دانم مرا راه صوابی بود گم شد ار آن ترک ختایی من چه دانم بلا را از خوشی نشناسم ایرا به غایت خوش بلایی من چه دانم شبی بربود ناگه شمس تبریز ز من یکتا دو تایی من چه دانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۸ من آن ماهم که اندر لامکانم مجو بیرون مرا در عین جانم تو را هر کس به سوی خویش خواند تو را من جز به سوی تو نخوانم مرا هم تو به هر رنگی که خوانی اگر رنگین اگر ننگین ندانم گهی گویی خلاف و بی وفایی بلی تا تو چنینی من چنانم به پیش کور هیچم من چنانم به پیش گوش کر من بی زبانم گلابه چند ریزی بر سر چشم فروشو چشم از گل من عیانم لباس و لقمه ات گل های رنگین تو گل خواری نشایی میهمانم گل است این گل در او لطفی است بنگر چو لطف عاریت را واستانم من آب آب و باغ باغم ای جان هزاران ارغوان را ارغوانم سخن کشتی و معنی همچو دریا درآ زوتر که تا کشتی برانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۹ بیا کامروز بیرون از جهانم بیا کامروز من از خود نهانم گرفتم دشنه ای وز خود بریدم نه آن خود نه آن دیگرانم غلط کردم نبریدم من از خود که این تدبیر بی من کرد جانم ندانم کآتش دل بر چه سان است که دیگر شکل می سوزد زبانم به صد صورت بدیدم خویشتن را به هر صورت همی گفتم من آنم همی گفتم مرا صد صورت آمد و یا صورت نی ام من بی نشانم که صورت های دل چون میهمانند که می آیند و من چون خانه بانم

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۷ مرا گویی که رایی من چه دانم چنین مجنون چرایی من چه دانم مرا گویی بدین زاری که هستی به عشقم چون برآیی من چه دانم منم در موج دریاهای عشقت مرا گویی کجایی من چه دانم مرا گویی به قربان گاه جان ها نمی ترسی که آیی من چه دانم مرا گویی اگر کشته خدایی چه داری از خدایی من چه دانم مرا گویی چه می جویی دگر تو ورای روشنایی من چه دانم مرا گویی تو را با این قفس چیست اگر مرغ هوایی من چه دانم مرا راه صوابی بود گم شد ار آن ترک ختایی من چه دانم بلا را از خوشی نشناسم ایرا به غایت خوش بلایی من چه دانم شبی بربود ناگه شمس تبریز ز من یکتا دو تایی من چه دانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۸ من آن ماهم که اندر لامکانم مجو بیرون مرا در عین جانم تو را هر کس به سوی خویش خواند تو را من جز به سوی تو نخوانم مرا هم تو به هر رنگی که خوانی اگر رنگین اگر ننگین ندانم گهی گویی خلاف و بی وفایی بلی تا تو چنینی من چنانم به پیش کور هیچم من چنانم به پیش گوش کر من بی زبانم گلابه چند ریزی بر سر چشم فروشو چشم از گل من عیانم لباس و لقمه ات گل های رنگین تو گل خواری نشایی میهمانم گل است این گل در او لطفی است بنگر چو لطف عاریت را واستانم من آب آب و باغ باغم ای جان هزاران ارغوان را ارغوانم سخن کشتی و معنی همچو دریا درآ زوتر که تا کشتی برانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۹ بیا کامروز بیرون از جهانم بیا کامروز من از خود نهانم گرفتم دشنه ای وز خود بریدم نه آن خود نه آن دیگرانم غلط کردم نبریدم من از خود که این تدبیر بی من کرد جانم ندانم کآتش دل بر چه سان است که دیگر شکل می سوزد زبانم به صد صورت بدیدم خویشتن را به هر صورت همی گفتم من آنم همی گفتم مرا صد صورت آمد و یا صورت نی ام من بی نشانم که صورت های دل چون میهمانند که می آیند و من چون خانه بانم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۰ مرا پرسی که چونی بین که چونم خرابم بی خودم مست جنونم مرا از کاف و نون آورد در دام از آن هیبت دوتا چون کاف و نونم پری زاده مرا دیوانه کرده ست مسلمانان که می داند فسونم پری را چهره ای چون ارغوان است بنالم کارغوان را ارغنونم مگر من خانه ی ماهم چو گردون که چون گردون ز عشقش بی سکونم غلط گفتم مزاج عشق دارم ز دوران و سکونت ها برونم درون خرقه ی صدرنگ قالب خیال بادشکل آبگونم چه جای باد و آب است ای برادر که همچون عقل کلی ذوفنونم ولیک آنگه که جزو آید به کلش بخیزد تل مشک از موج خونم چه داند جزو راه کل خود را مگر هم کل فرستد رهنمونم بکش ای عشق کلی جزو خود را که این جا در کشاکش ها زبونم ز هجرت می کشم بار جهانی که گویی من جهانی را ستونم به صورت کمترم از نیم ذره ز روی عشق از عالم فزونم یکی قطره که هم قطره ست و دریا من این اشکال ها را آزمونم نمی گویم من این این گفت عشق است در این نکته من از لایعلمونم که این قصه هزاران سالگان است چه دانم من که من طفل از کنونم ولی طفلم طفیل آن قدیم است که می دارد قرانش در قرونم سخن مقلوب می گویم که کرده ست جهان بازگونه بازگونم سخن آنگه شنو از من که بجهد از این گرداب ها جان حرونم حدیث آب و گل جمله شجون است چه یک رنگی کنم چون در شجونم غلط گفتم که یک رنگم چو خورشید ولی در ابر این دنیای دونم خمش کن خاک آدم را مشوران که این جا چون پری من در کمونم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۱ من از عالم تو را تنها گزینم روا داری که من غمگین نشینم دل من چون قلم اندر کف توست ز توست ار شادمان و گر حزینم به جز آنچه تو خواهی من چه باشم به جز آنچه نمایی من چه بینم گه از من خار رویانی گهی گل گهی گل بویم و گه خار چینم مرا تو چون چنان داری چنانم مرا تو چون چنین خواهی چنینم در آن خمی که دل را رنگ بخشی چه باشم من چه باشد مهر و کینم تو بودی اول و آخر تو باشی تو به کن آخرم از اولینم چو تو پنهان شوی از اهل کفرم چو تو پیدا شوی از اهل دینم به جز چیزی که دادی من چه دارم چه می جویی ز جیب و آستینم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۲ ورا خواهم دگر یاری نخواهم چو گل را یافتم خاری نخواهم تو را گر غیر او یار دگر هست برو آن جا که من باری نخواهم بجز دیدار او بختی نجویم به غیر کار او کاری نخواهم چو بازان ساعد سلطان گزیدم چو کرکس بوی مرداری نخواهم میان اهل دل جز دل نگنجد جز این دلدار دلداری نخواهم ز من جزوی ستاند کل ببخشد از این به روز بازاری نخواهم نه آن جزوم که غیر کل بود آن نخواهم غیر را آری نخواهم

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۰ مرا پرسی که چونی بین که چونم خرابم بی خودم مست جنونم مرا از کاف و نون آورد در دام از آن هیبت دوتا چون کاف و نونم پری زاده مرا دیوانه کرده ست مسلمانان که می داند فسونم پری را چهره ای چون ارغوان است بنالم کارغوان را ارغنونم مگر من خانه ی ماهم چو گردون که چون گردون ز عشقش بی سکونم غلط گفتم مزاج عشق دارم ز دوران و سکونت ها برونم درون خرقه ی صدرنگ قالب خیال بادشکل آبگونم چه جای باد و آب است ای برادر که همچون عقل کلی ذوفنونم ولیک آنگه که جزو آید به کلش بخیزد تل مشک از موج خونم چه داند جزو راه کل خود را مگر هم کل فرستد رهنمونم بکش ای عشق کلی جزو خود را که این جا در کشاکش ها زبونم ز هجرت می کشم بار جهانی که گویی من جهانی را ستونم به صورت کمترم از نیم ذره ز روی عشق از عالم فزونم یکی قطره که هم قطره ست و دریا من این اشکال ها را آزمونم نمی گویم من این این گفت عشق است در این نکته من از لایعلمونم که این قصه هزاران سالگان است چه دانم من که من طفل از کنونم ولی طفلم طفیل آن قدیم است که می دارد قرانش در قرونم سخن مقلوب می گویم که کرده ست جهان بازگونه بازگونم سخن آنگه شنو از من که بجهد از این گرداب ها جان حرونم حدیث آب و گل جمله شجون است چه یک رنگی کنم چون در شجونم غلط گفتم که یک رنگم چو خورشید ولی در ابر این دنیای دونم خمش کن خاک آدم را مشوران که این جا چون پری من در کمونم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۱ من از عالم تو را تنها گزینم روا داری که من غمگین نشینم دل من چون قلم اندر کف توست ز توست ار شادمان و گر حزینم به جز آنچه تو خواهی من چه باشم به جز آنچه نمایی من چه بینم گه از من خار رویانی گهی گل گهی گل بویم و گه خار چینم مرا تو چون چنان داری چنانم مرا تو چون چنین خواهی چنینم در آن خمی که دل را رنگ بخشی چه باشم من چه باشد مهر و کینم تو بودی اول و آخر تو باشی تو به کن آخرم از اولینم چو تو پنهان شوی از اهل کفرم چو تو پیدا شوی از اهل دینم به جز چیزی که دادی من چه دارم چه می جویی ز جیب و آستینم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۲ ورا خواهم دگر یاری نخواهم چو گل را یافتم خاری نخواهم تو را گر غیر او یار دگر هست برو آن جا که من باری نخواهم بجز دیدار او بختی نجویم به غیر کار او کاری نخواهم چو بازان ساعد سلطان گزیدم چو کرکس بوی مرداری نخواهم میان اهل دل جز دل نگنجد جز این دلدار دلداری نخواهم ز من جزوی ستاند کل ببخشد از این به روز بازاری نخواهم نه آن جزوم که غیر کل بود آن نخواهم غیر را آری نخواهم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۳ نه آن شیرم که با دشمن برآیم مرا این بس که من با من برآیم چو خاک پای عشقم تو یقین دان کز این گل چون گل و سوسن برآیم سیه پوشم چو شب من از غم عشق وزین شب چون مه روشن برآیم از این آتش چو دود م من سراسر که تا چون دود از این روزن برآیم منم طفلی که عشقم اوستاد است بنگذارد که من کودن برآیم شوم چون عشق دایم حی و قیوم چو من از خواب و از خوردن برآیم هلا تن زن چو بوبکر ربابی که تا من جان شوم وز تن برآیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۴ چو آب آهسته زیر که درآیم به ناگه خرمن که درربایم چکم از ناودان من قطره قطره چو طوفان من خراب صد سرایم سرا چه بود فلک را برشکافم ز بی صبری قیامت را نپایم بلا را من علف بودم ز اول ولیک اکنون بلاها را بلایم ز حبس جا میابا دل رهایی اگر من واقفم که من کجایم سر نخلم ندانی کز چه سوی است در این آب ار نگونت می نمایم نه قلماشی است لیکن ماند آن را نه هجو ی می کنم نی می ستایم دم عشق است و عشق از لطف پنهان ولی من از غلیظی های هایم مگو که را اگر آرد صدایی که ای که نامدی گفتی که آیم تو او را گو که بانگ که از او بود زهی گوینده بی منتهایم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۵ ز قند یار تا شاخی نخایم نماز شام روزه کی گشایم نمی دانم کجا می روید آن قند کز او خوردم نمی دانم کجایم عجایب آنک نقلش عقل من برد چو عقل نیست چونش می ستایم کی دارد روزه همچون روزه من کز او هر لحظه عیدی می ربایم ز صبح روی او دارم صبوحی نماز شام را هرگز نپایم چو گل در باغ حسنش خوش بخندم چو صبح از آفتابش خوش برآیم زبانم از شراب او شکسته ست ز دستانش شکسته دست و پایم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۶ از آن باده ندانم چون فنایم از آن بی جا نمی دانم کجایم زمانی قعر دریایی درافتم دمی دیگر چو خورشیدی برآیم زمانی از من آبستن جهانی زمانی چون جهان خلقی بزایم چو طوطی جان شکر خاید به ناگه شوم سرمست و طوطی را بخایم به جایی درنگنجیدم به عالم بجز آن یار بی جا را نشایم منم آن رند مست سخت شیدا میان جمله رندان های هایم مرا گویی چرا با خود نیایی تو بنما خود که تا با خود بیایم مرا سایه ی هما چندان نوازد که گویی سایه او شد من همایم بدیدم حسن را سرمست می گفت بلایم من بلایم من بلایم جوابش آمد از هر سو ز صد جان ترایم من ترایم من ترایم تو آن نوری که با موسی همی گفت خدایم من خدایم من خدایم بگفتم شمس تبریزی کیی گفت شمایم من شمایم من شمایم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۷ بیا کامروز گرد یار گردیم به سر گردیم و چون پرگار گردیم بیا کامروز گرد خود نگردیم به گرد خانه خمار گردیم مگو با ما که ما دیوانگانیم بر آتش های بی زنهار گردیم سبک گردیم چون باد بهاری حریف سبزه و گلزار گردیم چرا چون گوش جمله باد گیریم چرا چون موش در انبار گردیم در آن طبله شکر پر کرد عطار به گرد طبله عطار گردیم چو سرمه خدمت دیده گزینیم چو دیده جملگی دیدار گردیم

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۳ نه آن شیرم که با دشمن برآیم مرا این بس که من با من برآیم چو خاک پای عشقم تو یقین دان کز این گل چون گل و سوسن برآیم سیه پوشم چو شب من از غم عشق وزین شب چون مه روشن برآیم از این آتش چو دود م من سراسر که تا چون دود از این روزن برآیم منم طفلی که عشقم اوستاد است بنگذارد که من کودن برآیم شوم چون عشق دایم حی و قیوم چو من از خواب و از خوردن برآیم هلا تن زن چو بوبکر ربابی که تا من جان شوم وز تن برآیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۴ چو آب آهسته زیر که درآیم به ناگه خرمن که درربایم چکم از ناودان من قطره قطره چو طوفان من خراب صد سرایم سرا چه بود فلک را برشکافم ز بی صبری قیامت را نپایم بلا را من علف بودم ز اول ولیک اکنون بلاها را بلایم ز حبس جا میابا دل رهایی اگر من واقفم که من کجایم سر نخلم ندانی کز چه سوی است در این آب ار نگونت می نمایم نه قلماشی است لیکن ماند آن را نه هجو ی می کنم نی می ستایم دم عشق است و عشق از لطف پنهان ولی من از غلیظی های هایم مگو که را اگر آرد صدایی که ای که نامدی گفتی که آیم تو او را گو که بانگ که از او بود زهی گوینده بی منتهایم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۵ ز قند یار تا شاخی نخایم نماز شام روزه کی گشایم نمی دانم کجا می روید آن قند کز او خوردم نمی دانم کجایم عجایب آنک نقلش عقل من برد چو عقل نیست چونش می ستایم کی دارد روزه همچون روزه من کز او هر لحظه عیدی می ربایم ز صبح روی او دارم صبوحی نماز شام را هرگز نپایم چو گل در باغ حسنش خوش بخندم چو صبح از آفتابش خوش برآیم زبانم از شراب او شکسته ست ز دستانش شکسته دست و پایم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۶ از آن باده ندانم چون فنایم از آن بی جا نمی دانم کجایم زمانی قعر دریایی درافتم دمی دیگر چو خورشیدی برآیم زمانی از من آبستن جهانی زمانی چون جهان خلقی بزایم چو طوطی جان شکر خاید به ناگه شوم سرمست و طوطی را بخایم به جایی درنگنجیدم به عالم بجز آن یار بی جا را نشایم منم آن رند مست سخت شیدا میان جمله رندان های هایم مرا گویی چرا با خود نیایی تو بنما خود که تا با خود بیایم مرا سایه ی هما چندان نوازد که گویی سایه او شد من همایم بدیدم حسن را سرمست می گفت بلایم من بلایم من بلایم جوابش آمد از هر سو ز صد جان ترایم من ترایم من ترایم تو آن نوری که با موسی همی گفت خدایم من خدایم من خدایم بگفتم شمس تبریزی کیی گفت شمایم من شمایم من شمایم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۷ بیا کامروز گرد یار گردیم به سر گردیم و چون پرگار گردیم بیا کامروز گرد خود نگردیم به گرد خانه خمار گردیم مگو با ما که ما دیوانگانیم بر آتش های بی زنهار گردیم سبک گردیم چون باد بهاری حریف سبزه و گلزار گردیم چرا چون گوش جمله باد گیریم چرا چون موش در انبار گردیم در آن طبله شکر پر کرد عطار به گرد طبله عطار گردیم چو سرمه خدمت دیده گزینیم چو دیده جملگی دیدار گردیم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۸ به پیش باد تو ما همچو گردیم بدان سو که تو گردی چون نگردیم ز نور نوبهارت سبز و گرمیم ز تأثیر خزانت سرد و زردیم ز عکس حلم تو تسلیم باشیم ز عکس خشم تو اندر نبردیم عدم را برگماری جمله هیچیم کرم را برفزایی جمله مردیم عدم را و کرم را چون شکستی جهان را و نهان را درنوردیم چو دیدیم آنچ از عالم فزون است دو عالم را شکستیم و بخوردیم به چشم عاشقان جان و جهانیم به چشم فاسقان مرگیم و دردیم زمستان و تموز از ما جدا شد نه گرمیم ای حریفان و نه سردیم زمستان و تموز احوال جسم است نه جسمیم این زمان ما روح فردیم چو نطع عشق خود ما را نمودی به مهره مهر تو کاستاد نردیم چو گفتی بس بود خاموش کردیم اگر چه بلبل گلزار و وردیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۹ شب دوشینه ما بیدار بودیم همه خفتند و ما بر کار بودیم حریف غمزه غماز گشتیم ندیم طره طرار بودیم به گرد نقطه خوبی و مستی به سر گردنده چون پرگار بودیم تو چون دی زاده ای با تو چه گویم که با یار قدیمی یار بودیم مثال کاسه های لب شکسته به دکان شه جبار بودیم چرا چون جام شه زرین نباشیم چو اندر مخزن اسرار بودیم چرا خود کف ما دریا نباشد چو اندر قعر دریابار بودیم خمش باش و دو عالم را به گفت آر کز اول گفت بی گفتار بودیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۰ من و تو دوش شب بیدار بودیم همه خفتند و ما بر کار بودیم حریف غمزه غماز گشتیم به پیش طره طرار بودیم بیا تا ظاهر و پیدا بگوییم که با عشق نهانی یار بودیم اگر چه پیش و پس آن جا نگنجد به پیش صانع جبار بودیم عجب نبود اگر ما را ندیدند که ما در مخزن اسرار بودیم بیاوردیم درها ارمغانی که یعنی ما به دریابار بودیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۱ بیا کامروز شه را ما شکاریم سر خویش و سر عالم نداریم بیا کامروز چون موسی عمران به مردی گرد از دریا برآریم همه شب چون عصا افتاده بودیم چو روز آمد چو ثعبان بی قراریم چو گرد سینه خود طوف کردیم ید بیضا ز جیب جان برآریم بدان قدرت که ماری شد عصایی به هر شب چون عصا و روز ماریم پی فرعون سرکش اژدهاییم پی موسی عصا و بردباریم به همت خون نمرودان بریزیم تو این منگر که چون پشه نزاریم برافزاییم بر شیران و پیلان اگر چه در کف آن شیر زاریم اگر چه همچو اشتر کژنهادیم چو اشتر سوی کعبه راهواریم به اقبال دو روزه دل نبندیم که در اقبال باقی کامکاریم چو خورشید و قمر نزدیک و دوریم چو عشق و دل نهان و آشکاریم برای عشق خون آشام خون خوار سگانش را چو خون اندر تغاریم چو ماهی وقت خاموشی خموشیم به وقت گفت ماه بی غباریم

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۸ به پیش باد تو ما همچو گردیم بدان سو که تو گردی چون نگردیم ز نور نوبهارت سبز و گرمیم ز تأثیر خزانت سرد و زردیم ز عکس حلم تو تسلیم باشیم ز عکس خشم تو اندر نبردیم عدم را برگماری جمله هیچیم کرم را برفزایی جمله مردیم عدم را و کرم را چون شکستی جهان را و نهان را درنوردیم چو دیدیم آنچ از عالم فزون است دو عالم را شکستیم و بخوردیم به چشم عاشقان جان و جهانیم به چشم فاسقان مرگیم و دردیم زمستان و تموز از ما جدا شد نه گرمیم ای حریفان و نه سردیم زمستان و تموز احوال جسم است نه جسمیم این زمان ما روح فردیم چو نطع عشق خود ما را نمودی به مهره مهر تو کاستاد نردیم چو گفتی بس بود خاموش کردیم اگر چه بلبل گلزار و وردیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۹ شب دوشینه ما بیدار بودیم همه خفتند و ما بر کار بودیم حریف غمزه غماز گشتیم ندیم طره طرار بودیم به گرد نقطه خوبی و مستی به سر گردنده چون پرگار بودیم تو چون دی زاده ای با تو چه گویم که با یار قدیمی یار بودیم مثال کاسه های لب شکسته به دکان شه جبار بودیم چرا چون جام شه زرین نباشیم چو اندر مخزن اسرار بودیم چرا خود کف ما دریا نباشد چو اندر قعر دریابار بودیم خمش باش و دو عالم را به گفت آر کز اول گفت بی گفتار بودیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۰ من و تو دوش شب بیدار بودیم همه خفتند و ما بر کار بودیم حریف غمزه غماز گشتیم به پیش طره طرار بودیم بیا تا ظاهر و پیدا بگوییم که با عشق نهانی یار بودیم اگر چه پیش و پس آن جا نگنجد به پیش صانع جبار بودیم عجب نبود اگر ما را ندیدند که ما در مخزن اسرار بودیم بیاوردیم درها ارمغانی که یعنی ما به دریابار بودیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۱ بیا کامروز شه را ما شکاریم سر خویش و سر عالم نداریم بیا کامروز چون موسی عمران به مردی گرد از دریا برآریم همه شب چون عصا افتاده بودیم چو روز آمد چو ثعبان بی قراریم چو گرد سینه خود طوف کردیم ید بیضا ز جیب جان برآریم بدان قدرت که ماری شد عصایی به هر شب چون عصا و روز ماریم پی فرعون سرکش اژدهاییم پی موسی عصا و بردباریم به همت خون نمرودان بریزیم تو این منگر که چون پشه نزاریم برافزاییم بر شیران و پیلان اگر چه در کف آن شیر زاریم اگر چه همچو اشتر کژنهادیم چو اشتر سوی کعبه راهواریم به اقبال دو روزه دل نبندیم که در اقبال باقی کامکاریم چو خورشید و قمر نزدیک و دوریم چو عشق و دل نهان و آشکاریم برای عشق خون آشام خون خوار سگانش را چو خون اندر تغاریم چو ماهی وقت خاموشی خموشیم به وقت گفت ماه بی غباریم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۲ بیا تا عاشقی از سر بگیریم جهان خاک را در زر بگیریم بیا تا نوبهار عشق باشیم نسیم از مشک و از عنبر بگیریم زمین و کوه و دشت و باغ و جان را همه در حله اخضر بگیریم دکان نعمت از باطن گشاییم چنین خو از درخت تر بگیریم ز سر خوردن درخت این برگ و بر یافت ز سر خویش برگ و بر بگیریم ز دل ره برده اند ایشان به دلبر ز دل ما هم ره دلبر بگیریم مسلمانی بیاموزیم از وی اگر آن طره کافر بگیریم دلی دارد غمش چون سنگ مرمر از آن مرمر دو صد گوهر بگیریم چو جوشد سنگ او هفتاد چشمه سبو و کوزه و ساغر بگیریم کمینه چشمه اش چشمی است روشن که ما از نور او صد فر بگیریم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۳ بیا امروز ما مهمان میریم بیا تا پیش میر خود بمیریم ز مرگ ما جهانی زنده گردد ازیرا ما نه قربان حقیریم به مرغی جبرییلی را ببندیم به جانی ما جهانی را بگیریم سبو بدهیم و دریایی ستانیم چرا ما از چنین سودی نفیریم غلام ماست ازرق پوش گردون غلام خویشتن را چون اسیریم چو ما شیریم و شیر شیر خوردیم چرا چون یوز مفتون پنیریم خمش کن نیست حاجت وانمودن به پیش تیر باشی گرچه تیریم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۴ بیا ما چند کس با هم بسازیم چو شادی کم شود با غم بسازیم بیا تا با خدا خلوت گزینیم چو عیسی با چنین مریم بسازیم گر از فرزند آدم کس نماند چه غم داریم با آدم بسازیم ور آدم نیز از ما گوشه گیرد به جان تو که بی او هم بسازیم یکی جانی است ما را شادی انگیز که گر ویران شود عالم بسازیم اگر دریا شود آتش بنوشیم وگر زخمی رسد مرهم بسازیم به پیش کعبه رویش بمیریم بدان چاه و بدان زمزم بسازیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۵ بیا تا قدر یکدیگر بدانیم که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم چو مؤمن آینه ی مؤمن یقین شد چرا با آینه ما روگرانیم کریمان جان فدای دوست کردند سگی بگذار ما هم مردمانیم فسون قل اعوذ و قل هو الله چرا در عشق همدیگر نخوانیم غرض ها تیره دارد دوستی را غرض ها را چرا از دل نرانیم گهی خوشدل شوی از من که میرم چرا مرده پرست و خصم جانیم چو بعد مرگ خواهی آشتی کرد همه عمر از غمت در امتحانیم کنون پندار مردم آشتی کن که در تسلیم ما چون مردگانیم چو بر گورم بخواهی بوسه دادن رخم را بوسه ده کاکنون همانیم خمش کن مرده وار ای دل ازیرا به هستی متهم ما زین زبانیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۶ میان ما درآ ما عاشقانیم که تا در باغ عشقت درکشانیم مقیم خانه ما شو چو سایه که ما خورشید را همسایگانیم چو جان اندر جهان گر ناپدیدیم چو عشق عاشقان گر بی نشانیم ولیک آثار ما پیوسته توست که ما چون جان نهانیم و عیانیم هر آن چیزی که تو گویی که آنید به بالاتر نگر بالای آنیم تو آبی لیک گردابی و محبوس درآ در ما که ما سیل روانیم چو ما در فقر مطلق پاکبازیم بجز تصنیف نادانی ندانیم

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۲ بیا تا عاشقی از سر بگیریم جهان خاک را در زر بگیریم بیا تا نوبهار عشق باشیم نسیم از مشک و از عنبر بگیریم زمین و کوه و دشت و باغ و جان را همه در حله اخضر بگیریم دکان نعمت از باطن گشاییم چنین خو از درخت تر بگیریم ز سر خوردن درخت این برگ و بر یافت ز سر خویش برگ و بر بگیریم ز دل ره برده اند ایشان به دلبر ز دل ما هم ره دلبر بگیریم مسلمانی بیاموزیم از وی اگر آن طره کافر بگیریم دلی دارد غمش چون سنگ مرمر از آن مرمر دو صد گوهر بگیریم چو جوشد سنگ او هفتاد چشمه سبو و کوزه و ساغر بگیریم کمینه چشمه اش چشمی است روشن که ما از نور او صد فر بگیریم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۳ بیا امروز ما مهمان میریم بیا تا پیش میر خود بمیریم ز مرگ ما جهانی زنده گردد ازیرا ما نه قربان حقیریم به مرغی جبرییلی را ببندیم به جانی ما جهانی را بگیریم سبو بدهیم و دریایی ستانیم چرا ما از چنین سودی نفیریم غلام ماست ازرق پوش گردون غلام خویشتن را چون اسیریم چو ما شیریم و شیر شیر خوردیم چرا چون یوز مفتون پنیریم خمش کن نیست حاجت وانمودن به پیش تیر باشی گرچه تیریم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۴ بیا ما چند کس با هم بسازیم چو شادی کم شود با غم بسازیم بیا تا با خدا خلوت گزینیم چو عیسی با چنین مریم بسازیم گر از فرزند آدم کس نماند چه غم داریم با آدم بسازیم ور آدم نیز از ما گوشه گیرد به جان تو که بی او هم بسازیم یکی جانی است ما را شادی انگیز که گر ویران شود عالم بسازیم اگر دریا شود آتش بنوشیم وگر زخمی رسد مرهم بسازیم به پیش کعبه رویش بمیریم بدان چاه و بدان زمزم بسازیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۵ بیا تا قدر یکدیگر بدانیم که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم چو مؤمن آینه ی مؤمن یقین شد چرا با آینه ما روگرانیم کریمان جان فدای دوست کردند سگی بگذار ما هم مردمانیم فسون قل اعوذ و قل هو الله چرا در عشق همدیگر نخوانیم غرض ها تیره دارد دوستی را غرض ها را چرا از دل نرانیم گهی خوشدل شوی از من که میرم چرا مرده پرست و خصم جانیم چو بعد مرگ خواهی آشتی کرد همه عمر از غمت در امتحانیم کنون پندار مردم آشتی کن که در تسلیم ما چون مردگانیم چو بر گورم بخواهی بوسه دادن رخم را بوسه ده کاکنون همانیم خمش کن مرده وار ای دل ازیرا به هستی متهم ما زین زبانیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۶ میان ما درآ ما عاشقانیم که تا در باغ عشقت درکشانیم مقیم خانه ما شو چو سایه که ما خورشید را همسایگانیم چو جان اندر جهان گر ناپدیدیم چو عشق عاشقان گر بی نشانیم ولیک آثار ما پیوسته توست که ما چون جان نهانیم و عیانیم هر آن چیزی که تو گویی که آنید به بالاتر نگر بالای آنیم تو آبی لیک گردابی و محبوس درآ در ما که ما سیل روانیم چو ما در فقر مطلق پاکبازیم بجز تصنیف نادانی ندانیم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۷ چرا شاید چو ما شه زادگانیم که جز صورت ز یک دیگر ندانیم چو مرغ خانه تا کی دانه چینیم چه شد دریا چو ما مرغابیانیم برو ای مرغ خانه تو چه دانی که ما مرغان در آن دریا چه سانیم مزن بر عاشقان عشق تشنیع تو را چه کاین چنینیم و چنانیم چنینیم و چنان و هر چه هستیم اسیر دام عشق بی امانیم چرا از جهل بر ما می دوانی نه گردون را چنین ما می دوانیم عجب نبود اگر ما را بخایند که آتش دیده و پخته چو نانیم وگر چون گرگ ما را می درانند چه چاره چون به حکم آن شبانیم چو چرخ اندر زبان ها اوفتادیم چو چرخ بی گناه و بی زبانیم حریف کهرباییم ار چو کاهیم نه در زندان چو کاه کاهدانیم نتاند باد کاه ما ربودن که ما زان کهربا اندر امانیم تو را باد و دم شهوت رباید نه ما که کهربای عقل و جانیم خمش کن کاه و کوه و کهربا چیست که آنچ از فهم بیرون است آنیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۸ بر آن بودم که فرهنگی بجویم که آن مه رو نهد رویی به رویم بگفتم یک سخن دارم به خاطر به پیش آ تا به گوش تو بگویم که خوابی دیده ام من دوش ای جان ز تو خواهم که تعبیرش بجویم ندارم محرم این خواب جز تو تو بشنو ای شه ستارخویم بجنبانید سر را و بخندید سری را که بداند مو به مویم که یعنی حیله با من می سکالی که من آیینه هر رنگ و بویم مثال لعبتی ام در کف او که نقش سوزن زردوز اویم نباشد بی حیات آن نقش کو کرد کمین نقشش منم درهای و هویم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۹ مگردان روی خود ای دیده رویم به من بنگر که تا از تو برویم سبوی جسمم از چشمه ات پرآب است مکن ای سنگ دل مشکن سبویم تو جویایی و من جویانتر از تو که داند تو چه جویی من چه جویم همین دانم که از بوی گل تو مثال گل قبا در خون بشویم منم ضراب و عشقت چون ترازو از این خاموش گویا چند گویم زهی مشکل که تو خود سو نداری و من در جستن تو سو به سویم تو اندر هیچ کویی درنگنجی و من اندر پی تو کو به کویم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۰ بیا با هم سخن از جان بگوییم ز گوش و چشم ها پنهان بگوییم چو گلشن بی لب و دندان بخندیم چو فکرت بی لب و دندان بگوییم به سان عقل اول سر عالم دهان بربسته تا پایان بگوییم سخندانان چو مشرف بر دهانند برون از خرگه ایشان بگوییم کسی با خود سخن پیدا نگوید اگر جمله یکیم آن سان بگوییم تو با دست تو چون گویی که برگیر چو همدستیم از آن دستان بگوییم بداند دست و پا از جنبش دل دهان ساکن دل جنبان بگوییم بداند ذره ذره امر تقدیر اگر خواهی مثال آن بگوییم

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۷ چرا شاید چو ما شه زادگانیم که جز صورت ز یک دیگر ندانیم چو مرغ خانه تا کی دانه چینیم چه شد دریا چو ما مرغابیانیم برو ای مرغ خانه تو چه دانی که ما مرغان در آن دریا چه سانیم مزن بر عاشقان عشق تشنیع تو را چه کاین چنینیم و چنانیم چنینیم و چنان و هر چه هستیم اسیر دام عشق بی امانیم چرا از جهل بر ما می دوانی نه گردون را چنین ما می دوانیم عجب نبود اگر ما را بخایند که آتش دیده و پخته چو نانیم وگر چون گرگ ما را می درانند چه چاره چون به حکم آن شبانیم چو چرخ اندر زبان ها اوفتادیم چو چرخ بی گناه و بی زبانیم حریف کهرباییم ار چو کاهیم نه در زندان چو کاه کاهدانیم نتاند باد کاه ما ربودن که ما زان کهربا اندر امانیم تو را باد و دم شهوت رباید نه ما که کهربای عقل و جانیم خمش کن کاه و کوه و کهربا چیست که آنچ از فهم بیرون است آنیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۸ بر آن بودم که فرهنگی بجویم که آن مه رو نهد رویی به رویم بگفتم یک سخن دارم به خاطر به پیش آ تا به گوش تو بگویم که خوابی دیده ام من دوش ای جان ز تو خواهم که تعبیرش بجویم ندارم محرم این خواب جز تو تو بشنو ای شه ستارخویم بجنبانید سر را و بخندید سری را که بداند مو به مویم که یعنی حیله با من می سکالی که من آیینه هر رنگ و بویم مثال لعبتی ام در کف او که نقش سوزن زردوز اویم نباشد بی حیات آن نقش کو کرد کمین نقشش منم درهای و هویم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۹ مگردان روی خود ای دیده رویم به من بنگر که تا از تو برویم سبوی جسمم از چشمه ات پرآب است مکن ای سنگ دل مشکن سبویم تو جویایی و من جویانتر از تو که داند تو چه جویی من چه جویم همین دانم که از بوی گل تو مثال گل قبا در خون بشویم منم ضراب و عشقت چون ترازو از این خاموش گویا چند گویم زهی مشکل که تو خود سو نداری و من در جستن تو سو به سویم تو اندر هیچ کویی درنگنجی و من اندر پی تو کو به کویم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۰ بیا با هم سخن از جان بگوییم ز گوش و چشم ها پنهان بگوییم چو گلشن بی لب و دندان بخندیم چو فکرت بی لب و دندان بگوییم به سان عقل اول سر عالم دهان بربسته تا پایان بگوییم سخندانان چو مشرف بر دهانند برون از خرگه ایشان بگوییم کسی با خود سخن پیدا نگوید اگر جمله یکیم آن سان بگوییم تو با دست تو چون گویی که برگیر چو همدستیم از آن دستان بگوییم بداند دست و پا از جنبش دل دهان ساکن دل جنبان بگوییم بداند ذره ذره امر تقدیر اگر خواهی مثال آن بگوییم

%0
10 Bölüm