مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۱ مرا خواندی ز در تو خستی از بام زهی بازی زهی بازی زهی دام از آن بازی که من می دانم و تو چه بازی ها تو پختستی و من خام توی کز مکر و از افسوس و وعده چو خواهی سنگ و آهن را کنی رام مها با این همه خوشی تو چونی ز زحمت های ما وز جور ایام چه می پرسم تو خود چون خوش نباشی که در مجلس تو داری جام بر جام مرا در راه دی دشنام دادی چنین مستم ز شیرینی دشنام مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۲ چنان مستم چنان مستم من این دم که حوا را بنشناسم ز آدم ز شور من بشوریده ست دریا ز سرمستی من مست است عالم زهی سر ده که سر ببریده جلاد که تا دنیا نبیند هیچ ماتم حلال اندر حلال اندر حلال است می خنب خدا نبود محرم از این باده جوان گر خورده بودی نبودی پشت پیر چرخ را خم زمین ار خورده بودی فارغستی از آن که ابر تر بارد بر او نم دل بی عقل شرح این بگفتی اگر بودی به عالم نیم محرم ز آب و گل برون بردی شما را اگر بودی شما را پای محکم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۳ کجایی ساقیا در ده مدامم که من از جان غلامت را غلامم می اندر ده تهی دستم چه داری که از خون جگر پر گشت جامم ز ننگ من نگوید نام من کس چو من مردی چه جای ننگ و نامم چو بر جانم زدی شمشیر عشقت تمامم کن که زنده ی ناتمامم گهم زاهد همی خوانند و گه رند من مسکین ندانم تا کدامم ز من چون شمع تا یک ذره باقی ست نخواهد بود جز آتش مقامم مرا جز سوختن راه دگر نیست بیا تا خوش بسوزم زانک خامم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۴ مرا گویی چه سانی من چه دانم کدامی وز کیانی من چه دانم مرا گویی چنین سرمست و مخمور ز چه رطل گرانی من چه دانم مرا گویی در آن لب او چه دارد کز او شیرین زبانی من چه دانم مرا گویی در این عمرت چه دیدی به از عمر و جوانی من چه دانم بدیدم آتشی اندر رخ او چو آب زندگانی من چه دانم اگر من خود توام پس تو کدامی تو اینی یا تو آنی من چه دانم چنین اندیشه ها را من کی باشم تو جان مهربانی من چه دانم مرا گویی که بر راهش مقیمی مگر تو راهبانی من چه دانم مرا گاهی کمان سازی گهی تیر تو تیری یا کمانی من چه دانم خنک آن دم که گویی جانت بخشم بگویم من تو دانی من چه دانم ز بی صبری بگویم شمس تبریز چنینی و چنانی من چه دانم
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۱ مرا خواندی ز در تو خستی از بام زهی بازی زهی بازی زهی دام از آن بازی که من می دانم و تو چه بازی ها تو پختستی و من خام توی کز مکر و از افسوس و وعده چو خواهی سنگ و آهن را کنی رام مها با این همه خوشی تو چونی ز زحمت های ما وز جور ایام چه می پرسم تو خود چون خوش نباشی که در مجلس تو داری جام بر جام مرا در راه دی دشنام دادی چنین مستم ز شیرینی دشنام مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۲ چنان مستم چنان مستم من این دم که حوا را بنشناسم ز آدم ز شور من بشوریده ست دریا ز سرمستی من مست است عالم زهی سر ده که سر ببریده جلاد که تا دنیا نبیند هیچ ماتم حلال اندر حلال اندر حلال است می خنب خدا نبود محرم از این باده جوان گر خورده بودی نبودی پشت پیر چرخ را خم زمین ار خورده بودی فارغستی از آن که ابر تر بارد بر او نم دل بی عقل شرح این بگفتی اگر بودی به عالم نیم محرم ز آب و گل برون بردی شما را اگر بودی شما را پای محکم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۳ کجایی ساقیا در ده مدامم که من از جان غلامت را غلامم می اندر ده تهی دستم چه داری که از خون جگر پر گشت جامم ز ننگ من نگوید نام من کس چو من مردی چه جای ننگ و نامم چو بر جانم زدی شمشیر عشقت تمامم کن که زنده ی ناتمامم گهم زاهد همی خوانند و گه رند من مسکین ندانم تا کدامم ز من چون شمع تا یک ذره باقی ست نخواهد بود جز آتش مقامم مرا جز سوختن راه دگر نیست بیا تا خوش بسوزم زانک خامم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۴ مرا گویی چه سانی من چه دانم کدامی وز کیانی من چه دانم مرا گویی چنین سرمست و مخمور ز چه رطل گرانی من چه دانم مرا گویی در آن لب او چه دارد کز او شیرین زبانی من چه دانم مرا گویی در این عمرت چه دیدی به از عمر و جوانی من چه دانم بدیدم آتشی اندر رخ او چو آب زندگانی من چه دانم اگر من خود توام پس تو کدامی تو اینی یا تو آنی من چه دانم چنین اندیشه ها را من کی باشم تو جان مهربانی من چه دانم مرا گویی که بر راهش مقیمی مگر تو راهبانی من چه دانم مرا گاهی کمان سازی گهی تیر تو تیری یا کمانی من چه دانم خنک آن دم که گویی جانت بخشم بگویم من تو دانی من چه دانم ز بی صبری بگویم شمس تبریز چنینی و چنانی من چه دانم