Qur'an&Sunnahالقرآن

Sa'dî — Bostân

Ebû Muhammed Müslihuddîn Sa'dî Şîrâzî · FA

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۷ - حکایت درویش با روباه یکی روبهی دید بی دست و پای فروماند در لطف و صنع خدای که چون زندگانی به سر می برد بدین دست و پای از کجا می خورد در این بود درویش شوریده رنگ که شیری درآمد شغالی به چنگ شغال نگون بخت را شیر خورد بماند آنچه روبه از آن سیر خورد دگر روز باز اتفاق اوفتاد که روزی رسان قوت روزش بداد یقین مرد را دیده بیننده کرد شد و تکیه بر آفریننده کرد کز این پس به کنجی نشینم چو مور که روزی نخوردند پیلان به زور زنخدان فرو برد چندی به جیب که بخشنده روزی فرستد ز غیب نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست چو صبرش نماند از ضعیفی و هوش ز دیوار محرابش آمد به گوش برو شیر درنده باش ای دغل مینداز خود را چو روباه شل چنان سعی کن کز تو ماند چو شیر چه باشی چو روبه به وامانده سیر چو شیر آن که را گردنی فربه است گر افتد چو روبه سگ از وی به است به چنگ آر و با دیگران نوش کن نه بر فضله دیگران گوش کن بخور تا توانی به بازوی خویش که سعیت بود در ترازوی خویش چو مردان ببر رنج و راحت رسان مخنث خورد دسترنج کسان بگیر ای جوان دست درویش پیر نه خود را بیفکن که دستم بگیر خدا را بر آن بنده بخشایش است که خلق از وجودش در آسایش است کرم ورزد آن سر که مغزی در اوست که دون همتانند بی مغز و پوست کسی نیک بیند به هر دو سرای که نیکی رساند به خلق خدای سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۸ - حکایت شنیدم که مردی است پاکیزه بوم شناسا و رهرو در اقصای روم من و چند سیاح صحرانورد برفتیم قاصد به دیدار مرد سر و چشم هر یک ببوسید و دست به تمکین و عزت نشاند و نشست زرش دیدم و زرع و شاگرد و رخت ولی بی مروت چو بی بر درخت به لطف و سخن گرم رو مرد بود ولی دیگدانش عجب سرد بود همه شب نبودش قرار و هجوع ز تسبیح و تهلیل و ما را ز جوع سحرگه میان بست و در باز کرد همان لطف و پرسیدن آغاز کرد یکی بد که شیرین و خوش طبع بود که با ما مسافر در آن ربع بود مرا بوسه گفتا به تصحیف ده که درویش را توشه از بوسه به به خدمت منه دست بر کفش من مرا نان ده و کفش بر سر بزن به ایثار مردان سبق برده اند نه شب زنده داران دل مرده اند همین دیدم از پاسبان تتار دل مرده و چشم شب زنده دار کرامت جوانمردی و نان دهی است مقالات بیهوده طبل تهی است قیامت کسی بینی اندر بهشت که معنی طلب کرد و دعوی بهشت به معنی توان کرد دعوی درست دم بی قدم تکیه گاهی است سست

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۷ - حکایت درویش با روباه یکی روبهی دید بی دست و پای فروماند در لطف و صنع خدای که چون زندگانی به سر می برد بدین دست و پای از کجا می خورد در این بود درویش شوریده رنگ که شیری درآمد شغالی به چنگ شغال نگون بخت را شیر خورد بماند آنچه روبه از آن سیر خورد دگر روز باز اتفاق اوفتاد که روزی رسان قوت روزش بداد یقین مرد را دیده بیننده کرد شد و تکیه بر آفریننده کرد کز این پس به کنجی نشینم چو مور که روزی نخوردند پیلان به زور زنخدان فرو برد چندی به جیب که بخشنده روزی فرستد ز غیب نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست چو صبرش نماند از ضعیفی و هوش ز دیوار محرابش آمد به گوش برو شیر درنده باش ای دغل مینداز خود را چو روباه شل چنان سعی کن کز تو ماند چو شیر چه باشی چو روبه به وامانده سیر چو شیر آن که را گردنی فربه است گر افتد چو روبه سگ از وی به است به چنگ آر و با دیگران نوش کن نه بر فضله دیگران گوش کن بخور تا توانی به بازوی خویش که سعیت بود در ترازوی خویش چو مردان ببر رنج و راحت رسان مخنث خورد دسترنج کسان بگیر ای جوان دست درویش پیر نه خود را بیفکن که دستم بگیر خدا را بر آن بنده بخشایش است که خلق از وجودش در آسایش است کرم ورزد آن سر که مغزی در اوست که دون همتانند بی مغز و پوست کسی نیک بیند به هر دو سرای که نیکی رساند به خلق خدای سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۸ - حکایت شنیدم که مردی است پاکیزه بوم شناسا و رهرو در اقصای روم من و چند سیاح صحرانورد برفتیم قاصد به دیدار مرد سر و چشم هر یک ببوسید و دست به تمکین و عزت نشاند و نشست زرش دیدم و زرع و شاگرد و رخت ولی بی مروت چو بی بر درخت به لطف و سخن گرم رو مرد بود ولی دیگدانش عجب سرد بود همه شب نبودش قرار و هجوع ز تسبیح و تهلیل و ما را ز جوع سحرگه میان بست و در باز کرد همان لطف و پرسیدن آغاز کرد یکی بد که شیرین و خوش طبع بود که با ما مسافر در آن ربع بود مرا بوسه گفتا به تصحیف ده که درویش را توشه از بوسه به به خدمت منه دست بر کفش من مرا نان ده و کفش بر سر بزن به ایثار مردان سبق برده اند نه شب زنده داران دل مرده اند همین دیدم از پاسبان تتار دل مرده و چشم شب زنده دار کرامت جوانمردی و نان دهی است مقالات بیهوده طبل تهی است قیامت کسی بینی اندر بهشت که معنی طلب کرد و دعوی بهشت به معنی توان کرد دعوی درست دم بی قدم تکیه گاهی است سست

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۹ - حکایت حاتم طائی و صفت جوانمردی او شنیدم در ایام حاتم که بود به خیل اندرش بادپایی چو دود صبا سرعتی رعد بانگ ادهمی که بر برق پیشی گرفتی همی به تک ژاله می ریخت بر کوه و دشت تو گفتی مگر ابر نیسان گذشت یکی سیل رفتار هامون نورد که باد از پی اش باز ماندی چو گرد ز اوصاف حاتم به هر مرز و بوم بگفتند برخی به سلطان روم که همتای او در کرم مرد نیست چو اسبش به جولان و ناورد نیست بیابان نورد ی چو کشتی بر آب که بالای سیرش نپرد عقاب به دستور دانا چنین گفت شاه که دعوی خجالت بود بی گواه من از حاتم آن اسب تازی نژاد بخواهم گر او مکرمت کرد و داد بدانم که در وی شکوه مهی ست وگر رد کند بانگ طبل تهی ست رسولی هنرمند عالم به طی روان کرد و ده مرد همراه وی زمین مرده و ابر گریان بر او صبا کرده بار دگر جان در او به منزل گه حاتم آمد فرود بر آسود چون تشنه بر زنده رود سماطی بیفکند و اسبی بکشت به دامن شکر دادشان زر به مشت شب آن جا ببودند و روز دگر بگفت آنچه دانست صاحب خبر همی گفت حاتم پریشان چو مست به دندان ز حسرت همی کند دست که ای بهره ور موبد نیک نام چرا پیش از اینم نگفتی پیام من آن باد رفتار دلدل شتاب ز بهر شما دوش کردم کباب که دانستم از هول باران و سیل نشاید شدن در چراگاه خیل به نوعی دگر روی و راهم نبود جز او بر در بارگاهم نبود مروت ندیدم در آیین خویش که مهمان بخسبد دل از فاقه ریش مرا نام باید در اقلیم فاش دگر مرکب نامور گو مباش کسان را درم داد و تشریف و اسب طبیعی ست اخلاق نیکو نه کسب خبر شد به روم از جوانمرد طی هزار آفرین گفت بر طبع وی ز حاتم بدین نکته راضی مشو از این خوب تر ماجرا یی شنو سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۰ - حکایت در آزمودن پادشاه یمن حاتم را به آزادمردی ندانم که گفت این حکایت به من که بوده ست فرماندهی در یمن ز نام آور ان گوی دولت ربود که در گنج بخشی نظیر ش نبود توان گفت او را سحاب کرم که دستش چو باران فشاندی درم کسی نام حاتم نبردی برش که سودا نرفتی از او بر سرش که چند از مقالات آن بادسنج که نه ملک دارد نه فرمان نه گنج شنیدم که جشنی ملوکانه ساخت چو چنگ اندر آن بزم خلقی نواخت در ذکر حاتم کسی باز کرد دگر کس ثنا گفتن آغاز کرد حسد مرد را بر سر کینه داشت یکی را به خون خوردنش بر گماشت که تا هست حاتم در ایام من نخواهد به نیکی شدن نام من بلا جوی راه بنی طی گرفت به کشتن جوانمرد را پی گرفت جوانی به ره پیشباز آمدش کز او بوی انسی فراز آمدش نکو روی و دانا و شیرین زبان بر خویش برد آن شبش میهمان کرم کرد و غم خورد و پوزش نمود بد اندیش را دل به نیکی ربود نهادش سحر بوسه بر دست و پای که نزدیک ما چند روزی بپای بگفتا نیارم شد اینجا مقیم که در پیش دارم مهمی عظیم بگفت ار نهی با من اندر میان چو یاران یکدل بکوشم به جان به من دار گفت ای جوانمرد گوش که دانم جوانمرد را پرده پوش در این بوم حاتم شناسی مگر که فرخنده رای است و نیکو سیر سرش پادشاه یمن خواسته ست ندانم چه کین در میان خاسته ست گرم ره نمایی بدان جا که اوست همین چشم دارم ز لطف تو دوست بخندید برنا که حاتم منم سر اینک جدا کن به تیغ از تنم نباید که چون صبح گردد سفید گزندت رسد یا شوی ناامید چو حاتم به آزادگی سر نهاد جوان را برآمد خروش از نهاد به خاک اندر افتاد و بر پای جست گهش خاک بوسید و گه پای و دست بینداخت شمشیر و ترکش نهاد چو بیچارگان دست بر کش نهاد که من گر گلی بر وجودت زنم به نزدیک مردان نه مردم زنم دو چشمش ببوسید و در بر گرفت وز آنجا طریق یمن بر گرفت ملک در میان دو ابروی مرد بدانست حالی که کاری نکرد بگفتا بیا تا چه داری خبر چرا سر نبستی به فتراک بر مگر بر تو نام آوری حمله کرد نیاوردی از ضعف تاب نبرد جوانمرد شاطر زمین بوسه داد ملک را ثنا گفت و تمکین نهاد که دریافتم حاتم نامجوی هنرمند و خوش منظر و خوبروی جوانمرد و صاحب خرد دیدمش به مردانگی فوق خود دیدمش مرا بار لطفش دو تا کرد پشت به شمشیر احسان و فضلم بکشت بگفت آنچه دید از کرم های وی شهنشه ثنا گفت بر آل طی فرستاده را داد مهری درم که مهر است بر نام حاتم کرم مر او را سزد گر گواهی دهند که معنی و آوازه اش همرهند

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۹ - حکایت حاتم طائی و صفت جوانمردی او شنیدم در ایام حاتم که بود به خیل اندرش بادپایی چو دود صبا سرعتی رعد بانگ ادهمی که بر برق پیشی گرفتی همی به تک ژاله می ریخت بر کوه و دشت تو گفتی مگر ابر نیسان گذشت یکی سیل رفتار هامون نورد که باد از پی اش باز ماندی چو گرد ز اوصاف حاتم به هر مرز و بوم بگفتند برخی به سلطان روم که همتای او در کرم مرد نیست چو اسبش به جولان و ناورد نیست بیابان نورد ی چو کشتی بر آب که بالای سیرش نپرد عقاب به دستور دانا چنین گفت شاه که دعوی خجالت بود بی گواه من از حاتم آن اسب تازی نژاد بخواهم گر او مکرمت کرد و داد بدانم که در وی شکوه مهی ست وگر رد کند بانگ طبل تهی ست رسولی هنرمند عالم به طی روان کرد و ده مرد همراه وی زمین مرده و ابر گریان بر او صبا کرده بار دگر جان در او به منزل گه حاتم آمد فرود بر آسود چون تشنه بر زنده رود سماطی بیفکند و اسبی بکشت به دامن شکر دادشان زر به مشت شب آن جا ببودند و روز دگر بگفت آنچه دانست صاحب خبر همی گفت حاتم پریشان چو مست به دندان ز حسرت همی کند دست که ای بهره ور موبد نیک نام چرا پیش از اینم نگفتی پیام من آن باد رفتار دلدل شتاب ز بهر شما دوش کردم کباب که دانستم از هول باران و سیل نشاید شدن در چراگاه خیل به نوعی دگر روی و راهم نبود جز او بر در بارگاهم نبود مروت ندیدم در آیین خویش که مهمان بخسبد دل از فاقه ریش مرا نام باید در اقلیم فاش دگر مرکب نامور گو مباش کسان را درم داد و تشریف و اسب طبیعی ست اخلاق نیکو نه کسب خبر شد به روم از جوانمرد طی هزار آفرین گفت بر طبع وی ز حاتم بدین نکته راضی مشو از این خوب تر ماجرا یی شنو سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۰ - حکایت در آزمودن پادشاه یمن حاتم را به آزادمردی ندانم که گفت این حکایت به من که بوده ست فرماندهی در یمن ز نام آور ان گوی دولت ربود که در گنج بخشی نظیر ش نبود توان گفت او را سحاب کرم که دستش چو باران فشاندی درم کسی نام حاتم نبردی برش که سودا نرفتی از او بر سرش که چند از مقالات آن بادسنج که نه ملک دارد نه فرمان نه گنج شنیدم که جشنی ملوکانه ساخت چو چنگ اندر آن بزم خلقی نواخت در ذکر حاتم کسی باز کرد دگر کس ثنا گفتن آغاز کرد حسد مرد را بر سر کینه داشت یکی را به خون خوردنش بر گماشت که تا هست حاتم در ایام من نخواهد به نیکی شدن نام من بلا جوی راه بنی طی گرفت به کشتن جوانمرد را پی گرفت جوانی به ره پیشباز آمدش کز او بوی انسی فراز آمدش نکو روی و دانا و شیرین زبان بر خویش برد آن شبش میهمان کرم کرد و غم خورد و پوزش نمود بد اندیش را دل به نیکی ربود نهادش سحر بوسه بر دست و پای که نزدیک ما چند روزی بپای بگفتا نیارم شد اینجا مقیم که در پیش دارم مهمی عظیم بگفت ار نهی با من اندر میان چو یاران یکدل بکوشم به جان به من دار گفت ای جوانمرد گوش که دانم جوانمرد را پرده پوش در این بوم حاتم شناسی مگر که فرخنده رای است و نیکو سیر سرش پادشاه یمن خواسته ست ندانم چه کین در میان خاسته ست گرم ره نمایی بدان جا که اوست همین چشم دارم ز لطف تو دوست بخندید برنا که حاتم منم سر اینک جدا کن به تیغ از تنم نباید که چون صبح گردد سفید گزندت رسد یا شوی ناامید چو حاتم به آزادگی سر نهاد جوان را برآمد خروش از نهاد به خاک اندر افتاد و بر پای جست گهش خاک بوسید و گه پای و دست بینداخت شمشیر و ترکش نهاد چو بیچارگان دست بر کش نهاد که من گر گلی بر وجودت زنم به نزدیک مردان نه مردم زنم دو چشمش ببوسید و در بر گرفت وز آنجا طریق یمن بر گرفت ملک در میان دو ابروی مرد بدانست حالی که کاری نکرد بگفتا بیا تا چه داری خبر چرا سر نبستی به فتراک بر مگر بر تو نام آوری حمله کرد نیاوردی از ضعف تاب نبرد جوانمرد شاطر زمین بوسه داد ملک را ثنا گفت و تمکین نهاد که دریافتم حاتم نامجوی هنرمند و خوش منظر و خوبروی جوانمرد و صاحب خرد دیدمش به مردانگی فوق خود دیدمش مرا بار لطفش دو تا کرد پشت به شمشیر احسان و فضلم بکشت بگفت آنچه دید از کرم های وی شهنشه ثنا گفت بر آل طی فرستاده را داد مهری درم که مهر است بر نام حاتم کرم مر او را سزد گر گواهی دهند که معنی و آوازه اش همرهند

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۱ - حکایت دختر حاتم در روزگار پیغمبر (ص) شنیدم که طی در زمان رسول نکردند منشور ایمان قبول فرستاد لشکر بشیر نذیر گرفتند از ایشان گروهی اسیر بفرمود کشتن به شمشیر کین که ناپاک بودند و ناپاک دین زنی گفت من دختر حاتمم بخواهید از این نامور حاکمم کرم کن به جای من ای محترم که مولای من بود از اهل کرم به فرمان پیغمبر نیک رای گشادند زنجیرش از دست و پای در آن قوم باقی نهادند تیغ که رانند سیلاب خون بی دریغ به زاری به شمشیر زن گفت زن مرا نیز با جمله گردن بزن مروت نبینم رهایی ز بند به تنها و یارانم اندر کمند همی گفت و گریان بر احوال طی به سمع رسول آمد آواز وی ببخشود آن قوم و دیگر عطا که هرگز نکرد اصل و گوهر خطا سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۲ - حکایت حاتم طائی ز بنگاه حاتم یکی پیرمرد طلب ده درم سنگ فانید کرد ز راوی چنان یاد دارم خبر که پیشش فرستاد تنگی شکر زن از خیمه گفت این چه تدبیر بود همان ده درم حاجت پیر بود شنید این سخن نامبردار طی بخندید و گفت ای دلارام حی گر او در خور حاجت خویش خواست جوانمردی آل حاتم کجاست چو حاتم به آزادمردی دگر ز دوران گیتی نیامد مگر ابوبکر سعد آن که دست نوال نهد همتش بر دهان سؤال رعیت پناها دلت شاد باد به سعی ات مسلمانی آباد باد سرافرازد این خاک فرخنده بوم ز عدلت بر اقلیم یونان و روم چو حاتم اگر نیستی کام وی نبردی کس اندر جهان نام طی ثنا ماند از آن نامور در کتاب تو را هم ثنا ماند و هم ثواب که حاتم بدان نام و آوازه خواست تو را سعی و جهد از برای خداست تکلف بر مرد درویش نیست وصیت همین یک سخن بیش نیست که چندان که جهدت بود خیر کن ز تو خیر ماند ز سعدی سخن سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۳ - حکایت یکی را خری در گل افتاده بود ز سوداش خون در دل افتاده بود بیابان و باران و سرما و سیل فرو هشته ظلمت بر آفاق ذیل همه شب در این غصه تا بامداد سقط گفت و نفرین و دشنام داد نه دشمن برست از زبانش نه دوست نه سلطان که این بوم و بر زآن اوست قضا را خداوند آن پهن دشت در آن حال منکر بر او بر گذشت شنید این سخن های دور از صواب نه صبر شنیدن نه روی جواب ملک شرمگین در حشم بنگریست که سودای این بر من از بهر چیست یکی گفت شاها به تیغش بزن که نگذاشت کس را نه دختر نه زن نگه کرد سلطان عالی محل خودش در بلا دید و خر در وحل ببخشود بر حال مسکین مرد فرو خورد خشم سخن های سرد زرش داد و اسب و قبا پوستین چه نیکو بود مهر در وقت کین یکی گفتش ای پیر بی عقل و هوش عجب رستی از قتل گفتا خموش اگر من بنالیدم از درد خویش وی انعام فرمود در خورد خویش بدی را بدی سهل باشد جزا اگر مردی أحسن إلی من أساء

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۱ - حکایت دختر حاتم در روزگار پیغمبر (ص) شنیدم که طی در زمان رسول نکردند منشور ایمان قبول فرستاد لشکر بشیر نذیر گرفتند از ایشان گروهی اسیر بفرمود کشتن به شمشیر کین که ناپاک بودند و ناپاک دین زنی گفت من دختر حاتمم بخواهید از این نامور حاکمم کرم کن به جای من ای محترم که مولای من بود از اهل کرم به فرمان پیغمبر نیک رای گشادند زنجیرش از دست و پای در آن قوم باقی نهادند تیغ که رانند سیلاب خون بی دریغ به زاری به شمشیر زن گفت زن مرا نیز با جمله گردن بزن مروت نبینم رهایی ز بند به تنها و یارانم اندر کمند همی گفت و گریان بر احوال طی به سمع رسول آمد آواز وی ببخشود آن قوم و دیگر عطا که هرگز نکرد اصل و گوهر خطا سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۲ - حکایت حاتم طائی ز بنگاه حاتم یکی پیرمرد طلب ده درم سنگ فانید کرد ز راوی چنان یاد دارم خبر که پیشش فرستاد تنگی شکر زن از خیمه گفت این چه تدبیر بود همان ده درم حاجت پیر بود شنید این سخن نامبردار طی بخندید و گفت ای دلارام حی گر او در خور حاجت خویش خواست جوانمردی آل حاتم کجاست چو حاتم به آزادمردی دگر ز دوران گیتی نیامد مگر ابوبکر سعد آن که دست نوال نهد همتش بر دهان سؤال رعیت پناها دلت شاد باد به سعی ات مسلمانی آباد باد سرافرازد این خاک فرخنده بوم ز عدلت بر اقلیم یونان و روم چو حاتم اگر نیستی کام وی نبردی کس اندر جهان نام طی ثنا ماند از آن نامور در کتاب تو را هم ثنا ماند و هم ثواب که حاتم بدان نام و آوازه خواست تو را سعی و جهد از برای خداست تکلف بر مرد درویش نیست وصیت همین یک سخن بیش نیست که چندان که جهدت بود خیر کن ز تو خیر ماند ز سعدی سخن سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۳ - حکایت یکی را خری در گل افتاده بود ز سوداش خون در دل افتاده بود بیابان و باران و سرما و سیل فرو هشته ظلمت بر آفاق ذیل همه شب در این غصه تا بامداد سقط گفت و نفرین و دشنام داد نه دشمن برست از زبانش نه دوست نه سلطان که این بوم و بر زآن اوست قضا را خداوند آن پهن دشت در آن حال منکر بر او بر گذشت شنید این سخن های دور از صواب نه صبر شنیدن نه روی جواب ملک شرمگین در حشم بنگریست که سودای این بر من از بهر چیست یکی گفت شاها به تیغش بزن که نگذاشت کس را نه دختر نه زن نگه کرد سلطان عالی محل خودش در بلا دید و خر در وحل ببخشود بر حال مسکین مرد فرو خورد خشم سخن های سرد زرش داد و اسب و قبا پوستین چه نیکو بود مهر در وقت کین یکی گفتش ای پیر بی عقل و هوش عجب رستی از قتل گفتا خموش اگر من بنالیدم از درد خویش وی انعام فرمود در خورد خویش بدی را بدی سهل باشد جزا اگر مردی أحسن إلی من أساء

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۴ - حکایت شنیدم که مغروری از کبر مست در خانه بر روی سایل ببست به کنجی فرو ماند و بنشست مرد جگر گرم و آه از تف سینه سرد شنیدش یکی مرد پوشیده چشم بپرسیدش از موجب کین و خشم فرو گفت و بگریست بر خاک کوی جفایی کز آن شخصش آمد به روی بگفت ای فلان ترک آزار کن یک امشب به نزد من افطار کن به خلق و فریبش گریبان کشید به خانه در آوردش و خوان کشید بر آسود درویش روشن نهاد بگفت ایزدت روشنایی دهاد شب از نرگسش قطره چندی چکید سحر دیده بر کرد و دنیا بدید حکایت به شهر اندر افتاد و جوش که آن بی بصر دیده بر کرد دوش شنید این سخن خواجه سنگدل که برگشت درویش از او تنگدل بگفتا حکایت کن ای نیکبخت که چون سهل شد بر تو این کار سخت که بر کردت این شمع گیتی فروز بگفت ای ستمکار آشفته روز تو کوته نظر بودی و سست رای که مشغول گشتی به جغد از همای به روی من این در کسی کرد باز که کردی تو بر روی وی در فراز اگر بوسه بر خاک مردان زنی به مردی که پیش آیدت روشنی کسانی که پوشیده چشم دلند همانا کز این توتیا غافلند چو برگشته دولت ملامت شنید سر انگشت حیرت به دندان گزید که شهباز من صید دام تو شد مرا بود دولت به نام تو شد کسی چون به دست آورد جره باز فرو برده چون موش دندان آز الا گر طلبکار اهل دلی ز خدمت مکن یک زمان غافلی خورش ده به گنجشک و کبک و حمام که یک روزت افتد همایی به دام چو هر گوشه تیر نیاز افکنی امید است ناگه که صیدی زنی دری هم بر آید ز چندین صدف ز صد چوبه آید یکی بر هدف سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۵ - حکایت یکی را پسر گم شد از راحله شبانگه بگردید در قافله ز هر خیمه پرسید و هر سو شتافت به تاریکی آن روشنایی بیافت چو آمد بر مردم کاروان شنیدم که می گفت با ساروان ندانی که چون راه بردم به دوست هر آن کس که پیش آمدم گفتم اوست از آن اهل دل در پی هر کسند که باشد که روزی به مردی رسند برند از برای دلی بارها خورند از برای گلی خارها

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۴ - حکایت شنیدم که مغروری از کبر مست در خانه بر روی سایل ببست به کنجی فرو ماند و بنشست مرد جگر گرم و آه از تف سینه سرد شنیدش یکی مرد پوشیده چشم بپرسیدش از موجب کین و خشم فرو گفت و بگریست بر خاک کوی جفایی کز آن شخصش آمد به روی بگفت ای فلان ترک آزار کن یک امشب به نزد من افطار کن به خلق و فریبش گریبان کشید به خانه در آوردش و خوان کشید بر آسود درویش روشن نهاد بگفت ایزدت روشنایی دهاد شب از نرگسش قطره چندی چکید سحر دیده بر کرد و دنیا بدید حکایت به شهر اندر افتاد و جوش که آن بی بصر دیده بر کرد دوش شنید این سخن خواجه سنگدل که برگشت درویش از او تنگدل بگفتا حکایت کن ای نیکبخت که چون سهل شد بر تو این کار سخت که بر کردت این شمع گیتی فروز بگفت ای ستمکار آشفته روز تو کوته نظر بودی و سست رای که مشغول گشتی به جغد از همای به روی من این در کسی کرد باز که کردی تو بر روی وی در فراز اگر بوسه بر خاک مردان زنی به مردی که پیش آیدت روشنی کسانی که پوشیده چشم دلند همانا کز این توتیا غافلند چو برگشته دولت ملامت شنید سر انگشت حیرت به دندان گزید که شهباز من صید دام تو شد مرا بود دولت به نام تو شد کسی چون به دست آورد جره باز فرو برده چون موش دندان آز الا گر طلبکار اهل دلی ز خدمت مکن یک زمان غافلی خورش ده به گنجشک و کبک و حمام که یک روزت افتد همایی به دام چو هر گوشه تیر نیاز افکنی امید است ناگه که صیدی زنی دری هم بر آید ز چندین صدف ز صد چوبه آید یکی بر هدف سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۵ - حکایت یکی را پسر گم شد از راحله شبانگه بگردید در قافله ز هر خیمه پرسید و هر سو شتافت به تاریکی آن روشنایی بیافت چو آمد بر مردم کاروان شنیدم که می گفت با ساروان ندانی که چون راه بردم به دوست هر آن کس که پیش آمدم گفتم اوست از آن اهل دل در پی هر کسند که باشد که روزی به مردی رسند برند از برای دلی بارها خورند از برای گلی خارها

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۶ - حکایت ز تاج ملک زاده ای در مناخ شبی لعلی افتاد در سنگلاخ پدر گفتش اندر شب تیره رنگ چه دانی که گوهر کدام است و سنگ همه سنگ ها پاس دار ای پسر که لعل از میانش نباشد به در در اوباش پاکان شوریده رنگ همان جای تاریک و لعلند و سنگ چو پاکیزه نفسان و صاحبدلان بر آمیخته ستند با جاهلان به رغبت بکش بار هر جاهلی که افتی به سر وقت صاحبدلی کسی را که با دوستی سرخوش است نبینی که چون بار دشمن کش است بدرد چو گل جامه از دست خار که خون در دل افتاده خندد چو نار غم جمله خور در هوای یکی مراعات صد کن برای یکی گرت خاک پایان شوریده سر حقیر و فقیر آید اندر نظر به مردی کز ایشان به در نیست آن به خدمت کمر بندشان بر میان تو هرگز مبینشان به چشم پسند که ایشان پسندیده حق بسند کسی را که نزدیک ظنت بد اوست چه دانی که صاحب ولایت خود اوست در معرفت بر کسانی است باز که درهاست بر روی ایشان فراز بسا تلخ عیشان تلخی چشان که آیند در حله دامن کشان ببوسی گرت عقل و تدبیر هست ملک زاده را در نواخانه دست که روزی برون آید از شهربند بلندیت بخشد چو گردد بلند مسوزان درخت گل اندر خریف که در نوبهارت نماید ظریف سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۷ - حکایت پدر بخیل و پسر لاابالی یکی زهره خرج کردن نداشت زرش بود و یارای خوردن نداشت نه خوردی که خاطر بر آسایدش نه دادی که فردا بکار آیدش شب و روز در بند زر بود و سیم زر و سیم در بند مرد لییم بدانست روزی پسر در کمین که ممسک کجا کرد زر در زمین ز خاکش بر آورد و بر باد داد شنیدم که سنگی در آن جا نهاد جوانمرد را زر بقایی نکرد به یک دستش آمد به دیگر بخورد کز این کم زنی بود ناپاک رو کلاهش به بازار و میزر گرو نهاده پدر چنگ در نای خویش پسر چنگی و نایی آورده پیش پدر زار و گریان همه شب نخفت پسر بامدادان بخندید و گفت زر از بهر خوردن بود ای پدر ز بهر نهادن چه سنگ و چه زر زر از سنگ خارا برون آورند که با دوستان و عزیزان خورند زر اندر کف مرد دنیاپرست هنوز ای برادر به سنگ اندرست چو در زندگانی بدی با عیال گرت مرگ خواهند از ایشان منال چو چشمآرو آنگه خورند از تو سیر که از بام پنجه گز افتی به زیر بخیل توانگر به دینار و سیم طلسمی است بالای گنجی مقیم از آن سالها می بماند زرش که لرزد طلسمی چنین بر سرش به سنگ اجل ناگهش بشکنند به اسودگی گنج قسمت کنند پس از بردن و گرد کردن چو مور بخور پیش از آن که ت خورد کرم گور سخنهای سعدی مثال است و پند به کار آیدت گر شوی کار بند دریغ است از این روی برتافتن کز این روی دولت توان یافتن

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۶ - حکایت ز تاج ملک زاده ای در مناخ شبی لعلی افتاد در سنگلاخ پدر گفتش اندر شب تیره رنگ چه دانی که گوهر کدام است و سنگ همه سنگ ها پاس دار ای پسر که لعل از میانش نباشد به در در اوباش پاکان شوریده رنگ همان جای تاریک و لعلند و سنگ چو پاکیزه نفسان و صاحبدلان بر آمیخته ستند با جاهلان به رغبت بکش بار هر جاهلی که افتی به سر وقت صاحبدلی کسی را که با دوستی سرخوش است نبینی که چون بار دشمن کش است بدرد چو گل جامه از دست خار که خون در دل افتاده خندد چو نار غم جمله خور در هوای یکی مراعات صد کن برای یکی گرت خاک پایان شوریده سر حقیر و فقیر آید اندر نظر به مردی کز ایشان به در نیست آن به خدمت کمر بندشان بر میان تو هرگز مبینشان به چشم پسند که ایشان پسندیده حق بسند کسی را که نزدیک ظنت بد اوست چه دانی که صاحب ولایت خود اوست در معرفت بر کسانی است باز که درهاست بر روی ایشان فراز بسا تلخ عیشان تلخی چشان که آیند در حله دامن کشان ببوسی گرت عقل و تدبیر هست ملک زاده را در نواخانه دست که روزی برون آید از شهربند بلندیت بخشد چو گردد بلند مسوزان درخت گل اندر خریف که در نوبهارت نماید ظریف سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۷ - حکایت پدر بخیل و پسر لاابالی یکی زهره خرج کردن نداشت زرش بود و یارای خوردن نداشت نه خوردی که خاطر بر آسایدش نه دادی که فردا بکار آیدش شب و روز در بند زر بود و سیم زر و سیم در بند مرد لییم بدانست روزی پسر در کمین که ممسک کجا کرد زر در زمین ز خاکش بر آورد و بر باد داد شنیدم که سنگی در آن جا نهاد جوانمرد را زر بقایی نکرد به یک دستش آمد به دیگر بخورد کز این کم زنی بود ناپاک رو کلاهش به بازار و میزر گرو نهاده پدر چنگ در نای خویش پسر چنگی و نایی آورده پیش پدر زار و گریان همه شب نخفت پسر بامدادان بخندید و گفت زر از بهر خوردن بود ای پدر ز بهر نهادن چه سنگ و چه زر زر از سنگ خارا برون آورند که با دوستان و عزیزان خورند زر اندر کف مرد دنیاپرست هنوز ای برادر به سنگ اندرست چو در زندگانی بدی با عیال گرت مرگ خواهند از ایشان منال چو چشمآرو آنگه خورند از تو سیر که از بام پنجه گز افتی به زیر بخیل توانگر به دینار و سیم طلسمی است بالای گنجی مقیم از آن سالها می بماند زرش که لرزد طلسمی چنین بر سرش به سنگ اجل ناگهش بشکنند به اسودگی گنج قسمت کنند پس از بردن و گرد کردن چو مور بخور پیش از آن که ت خورد کرم گور سخنهای سعدی مثال است و پند به کار آیدت گر شوی کار بند دریغ است از این روی برتافتن کز این روی دولت توان یافتن

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۸ - حکایت جوانی به دانگی کرم کرده بود تمنای پیری بر آورده بود به جرمی گرفت آسمان ناگهش فرستاد سلطان به کشتنگهش تکاپوی ترکان و غوغای عام تماشاکنان بر در و کوی و بام چو دید اندر آشوب درویش پیر جوان را به دست خلایق اسیر دلش بر جوانمرد مسکین بخست که باری دل آورده بودش به دست برآورد زاری که سلطان بمرد جهان ماند و خوی پسندیده برد به هم بر همی سود دست دریغ شنیدند ترکان آهخته تیغ به فریاد از ایشان بر آمد خروش تپانچه زنان بر سر و روی و دوش پیاده به سر تا در بارگاه دویدند و بر تخت دیدند شاه جوان از میان رفت و بردند پیر به گردن بر تخت سلطان اسیر به هولش بپرسید و هیبت نمود که مرگ منت خواستن بر چه بود چو نیک است خوی من و راستی بد مردم آخر چرا خواستی برآورد پیر دلاور زبان که ای حلقه در گوش حکمت جهان به قول دروغی که سلطان بمرد نمردی و بیچاره ای جان ببرد ملک زین حکایت چنان بر شکفت که چیزش ببخشید و چیزی نگفت وز این جانب افتان و خیزان جوان همی رفت بیچاره هر سو دوان یکی گفتش از چار سوی قصاص چه کردی که آمد به جانت خلاص به گوشش فرو گفت کای هوشمند به جانی و دانگی رهیدم ز بند یکی تخم در خاک از آن می نهد که روز فرو ماندگی بر دهد جوی باز دارد بلایی درشت عصایی شنیدی که عوجی بکشت حدیث درست آخر از مصطفاست که بخشایش و خیر دفع بلاست عدو را نبینی در این بقعه پای که بوبکر سعد است کشور خدای بگیر ای جهانی به روی تو شاد جهانی که شادی به روی تو باد کس از کس به دور تو باری نبرد گلی در چمن جور خاری نبرد تویی سایه لطف حق بر زمین پیمبر صفت رحمة للعالمین تو را قدر اگر کس نداند چه غم شب قدر را می ندانند هم سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۹ - حکایت در معنی ثمرات نکوکاری در آخرت کسی دید صحرای محشر به خواب مس تفته روی زمین ز آفتاب همی بر فلک شد ز مردم خروش دماغ از تبش می برآمد به جوش یکی شخص از این جمله در سایه ای به گردن بر از خلد پیرایه ای بپرسید کای مجلس آرای مرد که بود اندر این مجلست پایمرد رزی داشتم بر در خانه گفت به سایه درش نیکمردی بخفت در این وقت نومیدی آن مرد راست گناهم ز دادار داور بخواست که یارب بر این بنده بخشایشی کز او دیده ام وقتی آسایشی چه گفتم چو حل کردم این راز را بشارت خداوند شیراز را که جمهور در سایه همتش مقیمند و بر سفره نعمتش درختی است مرد کرم باردار وز او بگذری هیزم کوهسار حطب را اگر تیشه بر پی زنند درخت برومند را کی زنند بسی پای دار ای درخت هنر که هم میوه داری و هم سایه ور بگفتیم در باب احسان بسی ولیکن نه شرط است با هر کسی بخور مردم آزار را خون و مال که از مرغ بد کنده به پر و بال یکی را که با خواجه توست جنگ به دستش چرا می دهی چوب و سنگ بر انداز بیخی که خار آورد درختی بپرور که بار آورد کسی را بده پایه مهتران که بر کهتران سر ندارد گران مبخشای بر هر کجا ظالمی است که رحمت بر او جور بر عالمی است جهان سوز را کشته بهتر چراغ یکی به در آتش که خلقی به داغ هر آن کس که بر دزد رحمت کند به بازوی خود کاروان می زند جفاپیشگان را بده سر بباد ستم بر ستم پیشه عدل است و داد

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۸ - حکایت جوانی به دانگی کرم کرده بود تمنای پیری بر آورده بود به جرمی گرفت آسمان ناگهش فرستاد سلطان به کشتنگهش تکاپوی ترکان و غوغای عام تماشاکنان بر در و کوی و بام چو دید اندر آشوب درویش پیر جوان را به دست خلایق اسیر دلش بر جوانمرد مسکین بخست که باری دل آورده بودش به دست برآورد زاری که سلطان بمرد جهان ماند و خوی پسندیده برد به هم بر همی سود دست دریغ شنیدند ترکان آهخته تیغ به فریاد از ایشان بر آمد خروش تپانچه زنان بر سر و روی و دوش پیاده به سر تا در بارگاه دویدند و بر تخت دیدند شاه جوان از میان رفت و بردند پیر به گردن بر تخت سلطان اسیر به هولش بپرسید و هیبت نمود که مرگ منت خواستن بر چه بود چو نیک است خوی من و راستی بد مردم آخر چرا خواستی برآورد پیر دلاور زبان که ای حلقه در گوش حکمت جهان به قول دروغی که سلطان بمرد نمردی و بیچاره ای جان ببرد ملک زین حکایت چنان بر شکفت که چیزش ببخشید و چیزی نگفت وز این جانب افتان و خیزان جوان همی رفت بیچاره هر سو دوان یکی گفتش از چار سوی قصاص چه کردی که آمد به جانت خلاص به گوشش فرو گفت کای هوشمند به جانی و دانگی رهیدم ز بند یکی تخم در خاک از آن می نهد که روز فرو ماندگی بر دهد جوی باز دارد بلایی درشت عصایی شنیدی که عوجی بکشت حدیث درست آخر از مصطفاست که بخشایش و خیر دفع بلاست عدو را نبینی در این بقعه پای که بوبکر سعد است کشور خدای بگیر ای جهانی به روی تو شاد جهانی که شادی به روی تو باد کس از کس به دور تو باری نبرد گلی در چمن جور خاری نبرد تویی سایه لطف حق بر زمین پیمبر صفت رحمة للعالمین تو را قدر اگر کس نداند چه غم شب قدر را می ندانند هم سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۹ - حکایت در معنی ثمرات نکوکاری در آخرت کسی دید صحرای محشر به خواب مس تفته روی زمین ز آفتاب همی بر فلک شد ز مردم خروش دماغ از تبش می برآمد به جوش یکی شخص از این جمله در سایه ای به گردن بر از خلد پیرایه ای بپرسید کای مجلس آرای مرد که بود اندر این مجلست پایمرد رزی داشتم بر در خانه گفت به سایه درش نیکمردی بخفت در این وقت نومیدی آن مرد راست گناهم ز دادار داور بخواست که یارب بر این بنده بخشایشی کز او دیده ام وقتی آسایشی چه گفتم چو حل کردم این راز را بشارت خداوند شیراز را که جمهور در سایه همتش مقیمند و بر سفره نعمتش درختی است مرد کرم باردار وز او بگذری هیزم کوهسار حطب را اگر تیشه بر پی زنند درخت برومند را کی زنند بسی پای دار ای درخت هنر که هم میوه داری و هم سایه ور بگفتیم در باب احسان بسی ولیکن نه شرط است با هر کسی بخور مردم آزار را خون و مال که از مرغ بد کنده به پر و بال یکی را که با خواجه توست جنگ به دستش چرا می دهی چوب و سنگ بر انداز بیخی که خار آورد درختی بپرور که بار آورد کسی را بده پایه مهتران که بر کهتران سر ندارد گران مبخشای بر هر کجا ظالمی است که رحمت بر او جور بر عالمی است جهان سوز را کشته بهتر چراغ یکی به در آتش که خلقی به داغ هر آن کس که بر دزد رحمت کند به بازوی خود کاروان می زند جفاپیشگان را بده سر بباد ستم بر ستم پیشه عدل است و داد

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۳۰ - حکایت شنیدم که مردی غم خانه خورد که زنبور بر سقف او لانه کرد زنش گفت از اینان چه خواهی مکن که مسکین پریشان شوند از وطن بشد مرد نادان پس کار خویش گرفتند یک روز زن را به نیش زن بی خرد بر در و بام و کوی همی کرد فریاد و می گفت شوی مکن روی بر مردم ای زن ترش تو گفتی که زنبور مسکین مکش کسی با بدان نیکویی چون کند بدان را تحمل بد افزون کند چو اندر سری بینی آزار خلق به شمشیر تیزش بیازار حلق سگ آخر که باشد که خوانش نهند بفرمای تا استخوانش دهند چه نیکو زده ست این مثل پیر ده ستور لگدزن گران بار به اگر نیکمردی نماید عسس نیارد به شب خفتن از دزد کس نی نیزه در حلقه کارزار بقیمت تر از نیشکر صد هزار نه هر کس سزاوار باشد به مال یکی مال خواهد یکی گوشمال چو گربه نوازی کبوتر برد چو فربه کنی گرگ یوسف درد بنایی که محکم ندارد اساس بلندش مکن ور کنی زو هراس چه خوش گفت بهرام صحرانشین چو یکران توسن زدش بر زمین دگر اسبی از گله باید گرفت که گر سر کشد باز شاید گرفت ببند ای پسر دجله در آب کاست که سودی ندارد چو سیلاب خاست چو گرگ خبیث آمدت در کمند بکش ور نه دل بر کن از گوسفند از ابلیس هرگز نیاید سجود نه از بد گهر نیکویی در وجود بد اندیش را جاه و فرصت مده عدو در چه و دیو در شیشه به مگو شاید این مار کشتن به چوب چو سر زیر سنگ تو دارد بکوب قلم زن که بد کرد با زیردست قلم بهتر او را به شمشیر دست مدبر که قانون بد می نهد تو را می برد تا به دوزخ دهد مگو ملک را این مدبر بس است مدبر مخوانش که مدبر کس است سعید آورد قول سعدی به جای که ترتیب ملک است و تدبیر رای سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱ - سرآغاز خوشا وقت شوریدگان غمش اگر زخم بینند و گر مرهمش گدایانی از پادشاهی نفور به امیدش اندر گدایی صبور دمادم شراب الم در کشند وگر تلخ بینند دم در کشند بلای خمار است در عیش مل سلحدار خار است با شاه گل نه تلخ است صبری که بر یاد اوست که تلخی شکر باشد از دست دوست ملامت کشانند مستان یار سبک تر برد اشتر مست بار اسیرش نخواهد رهایی ز بند شکارش نجوید خلاص از کمند سلاطین عزلت گدایان حی منازل شناسان گم کرده پی به سر وقتشان خلق ره کی برند که چون آب حیوان به ظلمت درند چو بیت المقدس درون پر قباب رها کرده دیوار بیرون خراب چو پروانه آتش به خود در زنند نه چون کرم پیله به خود برتنند دلارام در بر دلارام جوی لب از تشنگی خشک بر طرف جوی نگویم که بر آب قادر نیند که بر شاطی نیل مستسقیند

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۳۰ - حکایت شنیدم که مردی غم خانه خورد که زنبور بر سقف او لانه کرد زنش گفت از اینان چه خواهی مکن که مسکین پریشان شوند از وطن بشد مرد نادان پس کار خویش گرفتند یک روز زن را به نیش زن بی خرد بر در و بام و کوی همی کرد فریاد و می گفت شوی مکن روی بر مردم ای زن ترش تو گفتی که زنبور مسکین مکش کسی با بدان نیکویی چون کند بدان را تحمل بد افزون کند چو اندر سری بینی آزار خلق به شمشیر تیزش بیازار حلق سگ آخر که باشد که خوانش نهند بفرمای تا استخوانش دهند چه نیکو زده ست این مثل پیر ده ستور لگدزن گران بار به اگر نیکمردی نماید عسس نیارد به شب خفتن از دزد کس نی نیزه در حلقه کارزار بقیمت تر از نیشکر صد هزار نه هر کس سزاوار باشد به مال یکی مال خواهد یکی گوشمال چو گربه نوازی کبوتر برد چو فربه کنی گرگ یوسف درد بنایی که محکم ندارد اساس بلندش مکن ور کنی زو هراس چه خوش گفت بهرام صحرانشین چو یکران توسن زدش بر زمین دگر اسبی از گله باید گرفت که گر سر کشد باز شاید گرفت ببند ای پسر دجله در آب کاست که سودی ندارد چو سیلاب خاست چو گرگ خبیث آمدت در کمند بکش ور نه دل بر کن از گوسفند از ابلیس هرگز نیاید سجود نه از بد گهر نیکویی در وجود بد اندیش را جاه و فرصت مده عدو در چه و دیو در شیشه به مگو شاید این مار کشتن به چوب چو سر زیر سنگ تو دارد بکوب قلم زن که بد کرد با زیردست قلم بهتر او را به شمشیر دست مدبر که قانون بد می نهد تو را می برد تا به دوزخ دهد مگو ملک را این مدبر بس است مدبر مخوانش که مدبر کس است سعید آورد قول سعدی به جای که ترتیب ملک است و تدبیر رای سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱ - سرآغاز خوشا وقت شوریدگان غمش اگر زخم بینند و گر مرهمش گدایانی از پادشاهی نفور به امیدش اندر گدایی صبور دمادم شراب الم در کشند وگر تلخ بینند دم در کشند بلای خمار است در عیش مل سلحدار خار است با شاه گل نه تلخ است صبری که بر یاد اوست که تلخی شکر باشد از دست دوست ملامت کشانند مستان یار سبک تر برد اشتر مست بار اسیرش نخواهد رهایی ز بند شکارش نجوید خلاص از کمند سلاطین عزلت گدایان حی منازل شناسان گم کرده پی به سر وقتشان خلق ره کی برند که چون آب حیوان به ظلمت درند چو بیت المقدس درون پر قباب رها کرده دیوار بیرون خراب چو پروانه آتش به خود در زنند نه چون کرم پیله به خود برتنند دلارام در بر دلارام جوی لب از تشنگی خشک بر طرف جوی نگویم که بر آب قادر نیند که بر شاطی نیل مستسقیند

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲ - تقریر عشق مجازی و قوت آن تو را عشق همچون خودی ز آب و گل رباید همی صبر و آرام دل به بیداریش فتنه بر خد و خال به خواب اندرش پای بند خیال به صدقش چنان سر نهی در قدم که بینی جهان با وجودش عدم چو در چشم شاهد نیاید زرت زر و خاک یکسان نماید برت دگر با کست بر نیاید نفس که با او نماند دگر جای کس تو گویی به چشم اندرش منزل است وگر دیده بر هم نهی در دل است نه اندیشه از کس که رسوا شوی نه قوت که یک دم شکیبا شوی گرت جان بخواهد به لب بر نهی ورت تیغ بر سر نهد سر نهی سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۳ - در محبت روحانی چو عشقی که بنیاد آن بر هواست چنین فتنه انگیز و فرمانرواست عجب داری از سالکان طریق که باشند در بحر معنی غریق به سودای جانان به جان مشتغل به ذکر حبیب از جهان مشتغل به یاد حق از خلق بگریخته چنان مست ساقی که می ریخته نشاید به دارو دوا کردشان که کس مطلع نیست بر دردشان الست از ازل همچنانشان به گوش به فریاد قالوا بلی در خروش گروهی عمل دار عزلت نشین قدمهای خاکی دم آتشین به یک نعره کوهی ز جا بر کنند به یک ناله شهری به هم بر زنند چو بادند پنهان و چالاک پوی چو سنگند خاموش و تسبیح گوی سحرها بگریند چندان که آب فرو شوید از دیده شان کحل خواب فرس کشته از بس که شب رانده اند سحرگه خروشان که وامانده اند شب و روز در بحر سودا و سوز ندانند ز آشفتگی شب ز روز چنان فتنه بر حسن صورت نگار که با حسن صورت ندارند کار ندادند صاحبدلان دل به پوست وگر ابلهی داد بی مغز اوست می صرف وحدت کسی نوش کرد که دنیا و عقبی فراموش کرد سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۴ - حکایت در معنی تحمل محب صادق شنیدم که وقتی گدازاده ای نظر داشت با پادشازاده ای همی رفت و می پخت سودای خام خیالش فرو برده دندان به کام ز میدانش خالی نبودی چو میل همه وقت پهلوی اسبش چو پیل دلش خون شد و راز در دل بماند ولی پایش از گریه در گل بماند رقیبان خبر یافتندش ز درد دگرباره گفتندش اینجا مگرد دمی رفت و یاد آمدش روی دوست دگر خیمه زد بر سر کوی دوست غلامی شکستش سر و دست و پای که باری نگفتیمت ایدر مپای دگر رفت و صبر و قرارش نبود شکیبایی از روی یارش نبود مگس وار ش از پیش شکر به جور براندندی و بازگشتی به فور کسی گفتش ای شوخ دیوانه رنگ عجب صبر داری تو بر چوب و سنگ بگفت این جفا بر من از دست اوست نه شرطی ست نالیدن از دست دوست من اینک دم دوستی می زنم گر او دوست دارد وگر دشمنم ز من صبر بی او توقع مدار که با او هم امکان ندارد قرار نه نیروی صبرم نه جای ستیز نه امکان بودن نه پای گریز مگو زین در بارگه سر بتاب وگر سر چو میخم نهد در طناب نه پروانه جان داده در پای دوست به از زنده در کنج تاریک اوست بگفت ار خوری زخم چوگان اوی بگفتا به پایش در افتم چو گوی بگفتا سرت گر ببرد به تیغ بگفت این قدر نبود از وی دریغ مرا خود ز سر نیست چندان خبر که تاج است بر تارکم یا تبر مکن با من ناشکیبا عتیب که در عشق صورت نبندد شکیب چو یعقوبم ار دیده گردد سپید نبرم ز دیدار یوسف امید یکی را که سر خوش بود با یکی نیازارد از وی به هر اندکی رکابش ببوسید روزی جوان برآشفت و برتافت از وی عنان بخندید و گفتا عنان برمپیچ که سلطان عنان برنپیچد ز هیچ مرا با وجود تو هستی نماند به یاد توام خودپرستی نماند گرم جرم بینی مکن عیب من تویی سر بر آورده از جیب من بدان زهره دستت زدم در رکاب که خود را نیاوردم اندر حساب کشیدم قلم در سر نام خویش نهادم قدم بر سر کام خویش مرا خود کشد تیر آن چشم مست چه حاجت که آری به شمشیر دست تو آتش به نی در زن و در گذر که نه خشک در بیشه ماند نه تر

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲ - تقریر عشق مجازی و قوت آن تو را عشق همچون خودی ز آب و گل رباید همی صبر و آرام دل به بیداریش فتنه بر خد و خال به خواب اندرش پای بند خیال به صدقش چنان سر نهی در قدم که بینی جهان با وجودش عدم چو در چشم شاهد نیاید زرت زر و خاک یکسان نماید برت دگر با کست بر نیاید نفس که با او نماند دگر جای کس تو گویی به چشم اندرش منزل است وگر دیده بر هم نهی در دل است نه اندیشه از کس که رسوا شوی نه قوت که یک دم شکیبا شوی گرت جان بخواهد به لب بر نهی ورت تیغ بر سر نهد سر نهی سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۳ - در محبت روحانی چو عشقی که بنیاد آن بر هواست چنین فتنه انگیز و فرمانرواست عجب داری از سالکان طریق که باشند در بحر معنی غریق به سودای جانان به جان مشتغل به ذکر حبیب از جهان مشتغل به یاد حق از خلق بگریخته چنان مست ساقی که می ریخته نشاید به دارو دوا کردشان که کس مطلع نیست بر دردشان الست از ازل همچنانشان به گوش به فریاد قالوا بلی در خروش گروهی عمل دار عزلت نشین قدمهای خاکی دم آتشین به یک نعره کوهی ز جا بر کنند به یک ناله شهری به هم بر زنند چو بادند پنهان و چالاک پوی چو سنگند خاموش و تسبیح گوی سحرها بگریند چندان که آب فرو شوید از دیده شان کحل خواب فرس کشته از بس که شب رانده اند سحرگه خروشان که وامانده اند شب و روز در بحر سودا و سوز ندانند ز آشفتگی شب ز روز چنان فتنه بر حسن صورت نگار که با حسن صورت ندارند کار ندادند صاحبدلان دل به پوست وگر ابلهی داد بی مغز اوست می صرف وحدت کسی نوش کرد که دنیا و عقبی فراموش کرد سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۴ - حکایت در معنی تحمل محب صادق شنیدم که وقتی گدازاده ای نظر داشت با پادشازاده ای همی رفت و می پخت سودای خام خیالش فرو برده دندان به کام ز میدانش خالی نبودی چو میل همه وقت پهلوی اسبش چو پیل دلش خون شد و راز در دل بماند ولی پایش از گریه در گل بماند رقیبان خبر یافتندش ز درد دگرباره گفتندش اینجا مگرد دمی رفت و یاد آمدش روی دوست دگر خیمه زد بر سر کوی دوست غلامی شکستش سر و دست و پای که باری نگفتیمت ایدر مپای دگر رفت و صبر و قرارش نبود شکیبایی از روی یارش نبود مگس وار ش از پیش شکر به جور براندندی و بازگشتی به فور کسی گفتش ای شوخ دیوانه رنگ عجب صبر داری تو بر چوب و سنگ بگفت این جفا بر من از دست اوست نه شرطی ست نالیدن از دست دوست من اینک دم دوستی می زنم گر او دوست دارد وگر دشمنم ز من صبر بی او توقع مدار که با او هم امکان ندارد قرار نه نیروی صبرم نه جای ستیز نه امکان بودن نه پای گریز مگو زین در بارگه سر بتاب وگر سر چو میخم نهد در طناب نه پروانه جان داده در پای دوست به از زنده در کنج تاریک اوست بگفت ار خوری زخم چوگان اوی بگفتا به پایش در افتم چو گوی بگفتا سرت گر ببرد به تیغ بگفت این قدر نبود از وی دریغ مرا خود ز سر نیست چندان خبر که تاج است بر تارکم یا تبر مکن با من ناشکیبا عتیب که در عشق صورت نبندد شکیب چو یعقوبم ار دیده گردد سپید نبرم ز دیدار یوسف امید یکی را که سر خوش بود با یکی نیازارد از وی به هر اندکی رکابش ببوسید روزی جوان برآشفت و برتافت از وی عنان بخندید و گفتا عنان برمپیچ که سلطان عنان برنپیچد ز هیچ مرا با وجود تو هستی نماند به یاد توام خودپرستی نماند گرم جرم بینی مکن عیب من تویی سر بر آورده از جیب من بدان زهره دستت زدم در رکاب که خود را نیاوردم اندر حساب کشیدم قلم در سر نام خویش نهادم قدم بر سر کام خویش مرا خود کشد تیر آن چشم مست چه حاجت که آری به شمشیر دست تو آتش به نی در زن و در گذر که نه خشک در بیشه ماند نه تر

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۵ - حکایت در معنی اهل محبت شنیدم که بر لحن خنیاگری به رقص اندر آمد پری پیکری ز دلهای شوریده پیرامنش گرفت آتش شمع در دامنش پراکنده خاطر شد و خشمناک یکی گفتش از دوستداران چه باک تو را آتش ای دوست دامن بسوخت مرا خود به یک بار خرمن بسوخت اگر یاری از خویشتن دم مزن که شرک است با یار و با خویشتن چنین دارم از پیر داننده یاد که شوریده ای سر به صحرا نهاد پدر در فراقش نخورد و نخفت پسر را ملامت بکردند و گفت از انگه که یارم کس خویش خواند دگر با کسم آشنایی نماند به حقش که تا حق جمالم نمود دگر هر چه دیدم خیالم نمود نشد گم که روی از خلایق بتافت که گم کرده خویش را باز یافت پراکندگانند زیر فلک که هم دد توان خواندشان هم ملک ز یاد ملک چون ملک نارمند شب و روز چون دد ز مردم رمند قوی بازوانند کوتاه دست خردمند شیدا و هشیار مست گه آسوده در گوشه ای خرقه دوز گه آشفته در مجلسی خرقه سوز نه سودای خودشان نه پروای کس نه در کنج توحیدشان جای کس پریشیده عقل و پراکنده هوش ز قول نصیحتگر آکنده گوش به دریا نخواهد شدن بط غریق سمندر چه داند عذاب حریق تهیدست مردان پر حوصله بیابان نوردان پی قافله عزیزان پوشیده از چشم خلق نه زنار داران پوشیده دلق ندارند چشم از خلایق پسند که ایشان پسندیده حق بسند پر از میوه و سایه ور چون رزند نه چون ما سیه کار و ازرق بزند به خود سر فرو برده همچون صدف نه مانند دریا بر آورده کف نه مردم همین استخوانند و پوست نه هر صورتی جان معنی در اوست نه سلطان خریدار هر بنده ای است نه در زیر هر ژنده ای زنده ای است اگر ژاله هر قطره ای در شدی چو خرمهره بازار از او پر شدی چو غازی به خود بر نبندند پای که محکم رود پای چوبین ز جای حریفان خلوت سرای الست به یک جرعه تا نفخه صور مست به تیغ از غرض بر نگیرند چنگ که پرهیز و عشق آبگینه ست و سنگ

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۵ - حکایت در معنی اهل محبت شنیدم که بر لحن خنیاگری به رقص اندر آمد پری پیکری ز دلهای شوریده پیرامنش گرفت آتش شمع در دامنش پراکنده خاطر شد و خشمناک یکی گفتش از دوستداران چه باک تو را آتش ای دوست دامن بسوخت مرا خود به یک بار خرمن بسوخت اگر یاری از خویشتن دم مزن که شرک است با یار و با خویشتن چنین دارم از پیر داننده یاد که شوریده ای سر به صحرا نهاد پدر در فراقش نخورد و نخفت پسر را ملامت بکردند و گفت از انگه که یارم کس خویش خواند دگر با کسم آشنایی نماند به حقش که تا حق جمالم نمود دگر هر چه دیدم خیالم نمود نشد گم که روی از خلایق بتافت که گم کرده خویش را باز یافت پراکندگانند زیر فلک که هم دد توان خواندشان هم ملک ز یاد ملک چون ملک نارمند شب و روز چون دد ز مردم رمند قوی بازوانند کوتاه دست خردمند شیدا و هشیار مست گه آسوده در گوشه ای خرقه دوز گه آشفته در مجلسی خرقه سوز نه سودای خودشان نه پروای کس نه در کنج توحیدشان جای کس پریشیده عقل و پراکنده هوش ز قول نصیحتگر آکنده گوش به دریا نخواهد شدن بط غریق سمندر چه داند عذاب حریق تهیدست مردان پر حوصله بیابان نوردان پی قافله عزیزان پوشیده از چشم خلق نه زنار داران پوشیده دلق ندارند چشم از خلایق پسند که ایشان پسندیده حق بسند پر از میوه و سایه ور چون رزند نه چون ما سیه کار و ازرق بزند به خود سر فرو برده همچون صدف نه مانند دریا بر آورده کف نه مردم همین استخوانند و پوست نه هر صورتی جان معنی در اوست نه سلطان خریدار هر بنده ای است نه در زیر هر ژنده ای زنده ای است اگر ژاله هر قطره ای در شدی چو خرمهره بازار از او پر شدی چو غازی به خود بر نبندند پای که محکم رود پای چوبین ز جای حریفان خلوت سرای الست به یک جرعه تا نفخه صور مست به تیغ از غرض بر نگیرند چنگ که پرهیز و عشق آبگینه ست و سنگ

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۶ - حکایت در معنی غلبه وجد و سلطنت عشق یکی شاهدی در سمرقند داشت که گفتی به جای سمر قند داشت جمالی گرو برده از آفتاب ز شوخیش بنیاد تقوی خراب تعالی الله از حسن تا غایتی که پنداری از رحمت است آیتی همی رفتی و دیده ها در پیش دل دوستان کرده جان برخیش نظر کردی این دوست در وی نهفت نگه کرد باری به تندی و گفت که ای خیره سر چند پویی پیم ندانی که من مرغ دامت نیم گرت بار دیگر ببینم به تیغ چو دشمن ببرم سرت بی دریغ کسی گفتش اکنون سر خویش گیر از این سهل تر مطلبی پیش گیر نپندارم این کام حاصل کنی مبادا که جان در سر دل کنی چو مفتون صادق ملامت شنید به درد از درون ناله ای برکشید که بگذار تا زخم تیغ هلاک بغلطاندم لاشه در خون و خاک مگر پیش دشمن بگویند و دوست که این کشته دست و شمشیر اوست نمی بینم از خاک کویش گریز به بیداد گو آبرویم بریز مرا توبه فرمایی ای خودپرست تو را توبه زین گفت اولی ترست ببخشای بر من که هرچ او کند و گر قصد خون است نیکو کند بسوزاندم هر شبی آتشش سحر زنده گردم به بوی خوشش اگر میرم امروز در کوی دوست قیامت زنم خیمه پهلوی دوست مده تا توانی در این جنگ پشت که زنده ست سعدی که عشقش بکشت سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۷ - حکایت در فدا شدن اهل محبت و غنیمت شمردن یکی تشنه می گفت و جان می سپرد خنک نیکبختی که در آب مرد بدو گفت نابالغی کای عجب چو مردی چه سیراب و چه خشک لب بگفتا نه آخر دهان تر کنم که تا جان شیرینش در سر کنم فتد تشنه در آبدان عمیق که داند که سیراب میرد غریق اگر عاشقی دامن او بگیر وگر گویدت جان بده گو بگیر بهشت تن آسانی آنگه خوری که بر دوزخ نیستی بگذری دل تخم کاران بود رنج کش چو خرمن برآید بخسبند خوش در این مجلس آن کس به کامی رسید که در دور آخر به جامی رسید

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۶ - حکایت در معنی غلبه وجد و سلطنت عشق یکی شاهدی در سمرقند داشت که گفتی به جای سمر قند داشت جمالی گرو برده از آفتاب ز شوخیش بنیاد تقوی خراب تعالی الله از حسن تا غایتی که پنداری از رحمت است آیتی همی رفتی و دیده ها در پیش دل دوستان کرده جان برخیش نظر کردی این دوست در وی نهفت نگه کرد باری به تندی و گفت که ای خیره سر چند پویی پیم ندانی که من مرغ دامت نیم گرت بار دیگر ببینم به تیغ چو دشمن ببرم سرت بی دریغ کسی گفتش اکنون سر خویش گیر از این سهل تر مطلبی پیش گیر نپندارم این کام حاصل کنی مبادا که جان در سر دل کنی چو مفتون صادق ملامت شنید به درد از درون ناله ای برکشید که بگذار تا زخم تیغ هلاک بغلطاندم لاشه در خون و خاک مگر پیش دشمن بگویند و دوست که این کشته دست و شمشیر اوست نمی بینم از خاک کویش گریز به بیداد گو آبرویم بریز مرا توبه فرمایی ای خودپرست تو را توبه زین گفت اولی ترست ببخشای بر من که هرچ او کند و گر قصد خون است نیکو کند بسوزاندم هر شبی آتشش سحر زنده گردم به بوی خوشش اگر میرم امروز در کوی دوست قیامت زنم خیمه پهلوی دوست مده تا توانی در این جنگ پشت که زنده ست سعدی که عشقش بکشت سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۷ - حکایت در فدا شدن اهل محبت و غنیمت شمردن یکی تشنه می گفت و جان می سپرد خنک نیکبختی که در آب مرد بدو گفت نابالغی کای عجب چو مردی چه سیراب و چه خشک لب بگفتا نه آخر دهان تر کنم که تا جان شیرینش در سر کنم فتد تشنه در آبدان عمیق که داند که سیراب میرد غریق اگر عاشقی دامن او بگیر وگر گویدت جان بده گو بگیر بهشت تن آسانی آنگه خوری که بر دوزخ نیستی بگذری دل تخم کاران بود رنج کش چو خرمن برآید بخسبند خوش در این مجلس آن کس به کامی رسید که در دور آخر به جامی رسید

%0
10 Bölüm