سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۸ - حکایت صبر و ثبات روندگان چنین نقل دارم ز مردان راه فقیران منعم گدایان شاه که پیری به دریوزه شد بامداد در مسجدی دید و آواز داد یکی گفتش این خانه خلق نیست که چیزی دهندت به شوخی مایست بدو گفت کاین خانه کیست پس که بخشایشش نیست بر حال کس بگفتا خموش این چه لفظ خطاست خداوند خانه خداوند ماست نگه کرد و قندیل و محراب دید به سوز از جگر نعره ای بر کشید که حیف است از اینجا فراتر شدن دریغ است محروم از این در شدن نرفتم به محرومی از هیچ کوی چرا از در حق شوم زردروی هم اینجا کنم دست خواهش دراز که دانم نگردم تهیدست باز شنیدم که سالی مجاور نشست چو فریاد خواهان برآورده دست شبی پای عمرش فرو شد به گل تپیدن گرفت از ضعیفیش دل سحر برد شخصی چراغش به سر رمق دید از او چون چراغ سحر همی گفت غلغل کنان از فرح و من دق باب الکریم انفتح طلبکار باید صبور و حمول که نشنیده ام کیمیاگر ملول چه زرها به خاک سیه در کنند که باشد که روزی مسی زر کنند زر از بهر چیزی خریدن نکوست نخواهی خریدن به از یاد دوست گر از دلبری دل به تنگ آیدت دگر غمگساری به چنگ آیدت مبر تلخ عیشی ز روی ترش به آب دگر آتشش باز کش ولی گر به خوبی ندارد نظیر به اندک دل آزار ترکش مگیر توان از کسی دل بپرداختن که دانی که بی او توان ساختن سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۹ - حکایت شنیدم که پیری شبی زنده داشت سحر دست حاجت به حق بر فراشت یکی هاتف انداخت در گوش پیر که بی حاصلی رو سر خویش گیر بر این در دعای تو مقبول نیست به خواری برو یا به زاری بایست شب دیگر از ذکر و طاعت نخفت مریدی ز حالش خبر یافت گفت چو دیدی کز آن روی بسته ست در به بی حاصلی سعی چندین مبر به دیباچه بر اشک یاقوت فام به حسرت ببارید و گفت ای غلام به نومیدی آنگه بگردیدمی از این ره که راهی دگر دیدمی مپندار گر وی عنان بر شکست که من باز دارم ز فتراک دست چو خواهنده محروم گشت از دری چه غم گر شناسد در دیگری شنیدم که راهم در این کوی نیست ولی هیچ راه دگر روی نیست در این بود سر بر زمین فدا که گفتند در گوش جانش ندا قبول است اگر چه هنر نیستش که جز ما پناهی دگر نیستش سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۰ - حکایت یکی در نشابور دانی چه گفت چو فرزندش از فرض خفتن بخفت توقع مدار ای پسر گر کسی که بی سعی هرگز به جایی رسی سمیلان چو می بر نگیرد قدم وجودی است بی منفعت چون عدم طمع دار سود و بترس از زیان که بی بهره باشند فارغ زیان
سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۸ - حکایت صبر و ثبات روندگان چنین نقل دارم ز مردان راه فقیران منعم گدایان شاه که پیری به دریوزه شد بامداد در مسجدی دید و آواز داد یکی گفتش این خانه خلق نیست که چیزی دهندت به شوخی مایست بدو گفت کاین خانه کیست پس که بخشایشش نیست بر حال کس بگفتا خموش این چه لفظ خطاست خداوند خانه خداوند ماست نگه کرد و قندیل و محراب دید به سوز از جگر نعره ای بر کشید که حیف است از اینجا فراتر شدن دریغ است محروم از این در شدن نرفتم به محرومی از هیچ کوی چرا از در حق شوم زردروی هم اینجا کنم دست خواهش دراز که دانم نگردم تهیدست باز شنیدم که سالی مجاور نشست چو فریاد خواهان برآورده دست شبی پای عمرش فرو شد به گل تپیدن گرفت از ضعیفیش دل سحر برد شخصی چراغش به سر رمق دید از او چون چراغ سحر همی گفت غلغل کنان از فرح و من دق باب الکریم انفتح طلبکار باید صبور و حمول که نشنیده ام کیمیاگر ملول چه زرها به خاک سیه در کنند که باشد که روزی مسی زر کنند زر از بهر چیزی خریدن نکوست نخواهی خریدن به از یاد دوست گر از دلبری دل به تنگ آیدت دگر غمگساری به چنگ آیدت مبر تلخ عیشی ز روی ترش به آب دگر آتشش باز کش ولی گر به خوبی ندارد نظیر به اندک دل آزار ترکش مگیر توان از کسی دل بپرداختن که دانی که بی او توان ساختن سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۹ - حکایت شنیدم که پیری شبی زنده داشت سحر دست حاجت به حق بر فراشت یکی هاتف انداخت در گوش پیر که بی حاصلی رو سر خویش گیر بر این در دعای تو مقبول نیست به خواری برو یا به زاری بایست شب دیگر از ذکر و طاعت نخفت مریدی ز حالش خبر یافت گفت چو دیدی کز آن روی بسته ست در به بی حاصلی سعی چندین مبر به دیباچه بر اشک یاقوت فام به حسرت ببارید و گفت ای غلام به نومیدی آنگه بگردیدمی از این ره که راهی دگر دیدمی مپندار گر وی عنان بر شکست که من باز دارم ز فتراک دست چو خواهنده محروم گشت از دری چه غم گر شناسد در دیگری شنیدم که راهم در این کوی نیست ولی هیچ راه دگر روی نیست در این بود سر بر زمین فدا که گفتند در گوش جانش ندا قبول است اگر چه هنر نیستش که جز ما پناهی دگر نیستش سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۰ - حکایت یکی در نشابور دانی چه گفت چو فرزندش از فرض خفتن بخفت توقع مدار ای پسر گر کسی که بی سعی هرگز به جایی رسی سمیلان چو می بر نگیرد قدم وجودی است بی منفعت چون عدم طمع دار سود و بترس از زیان که بی بهره باشند فارغ زیان