Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

از ترمذ است. , از مریدان و تربیت يافتگان مولانا بهاءالدين ولد و به سبب اشراف او بر خواطر در خراسان و ترمذ به سید سردان مشهور بود. همان روز که مولانا بهاءالڈین ولد فوت شد وی در ترمذ با جمعی نشسته بود گ «دریغا که حضرت استاد و شیخم از این عالم رحلت فرمودا» و بعد از چند روز به در خدمت و ملازمت وی نیازمندی نمود و تربیتها بافت. گفته‌اند که چون خدمت شيخ شهاب الرنن شرو دىا زوم افو وى ددن n‏ برهان الذين آمد. و ر خا کنر هه بود از جای نجنبید۔ شیخ از دور تعظیم کرد و بنشست. و سخنی واقع نشد. مریدان پرسیدند که: «موجب سکوت چه بود؟ » شيخ فرمود که: «پیش اهل حال. زبان حال می‌باید نه زبان قال. » پرسیدند که: «وی را چگونه پافتید؟ » گفت: «دریایی است مواج از درر معانی و حقایق محمدی, به غایت 278 آشکار و به غایت غایت پنهان . « می‌فرموده که: «حالم را به شیح صلاح الذين بخشیدم و قالم را به مولانا. »‎ ف هزار متازكة سد در دار القع فيضر نه است. شلام الله و تخاة عله ور على جخهح عباداللّه الصالحين. 5- مولانا جلال الدين محمد البلخى الژومى» قدس الله تعالى سره ولادت حدمت مولانا ر E‏ است. در ششم ربیع الاول سنة ازع و سثمائه. سَفَرةٌ ملایکه و تررة جڻ و خوا ص انس که فوران قباب E‏ اھ یا وامتونل: فی کن خا مولانا بهاءالدين ولد نوشته یافته‌اند که: «جلال الذين محمد در شهر بلخ شش ساله بود که روز آدینه با چند کودک دیگر بر بامهای خانه‌های ما سیر می‌کردند. یکی از آن کودکان با دیگری گفته باشد که: بیا تا از این بام بر آن بام جهیم! جلال الدین محمد گفته است: این نوع حرکت از نک و گرته. و اوران دنکن هی نذ: حیف باشد که آدمی به اینها مشغول شود. اگر در جان شما قوتی هست بیایید تا سوی آسمان پریم و در ان حالت از نظر کودکان غایب شد. کودکان برآوردند. بعد از لحظه‌ای رنگ وی یگرگون شده و چشمش متغیر گشته, باز a a گفت:‎ ل شما برگرفتند و به گرد آسمانها گردانیدند و عجایب ملکوت را به من نمودند» و چون آواز فریاد و فغان شما برآمد. باز م به این جانکاه کرود اوږدند. » و گویند که در ان سن در هر سه چهار روز یک بار افطار می‌کرد. و گویند که در آن وقت که به مکه می‌رفته‌اند در نشابور به صحبت شيخ فرید الین عطار رسیده بودو شيخ کتاب اسرارنامه به وی داده بوده و ان را پیوسته با خود خدمت موو می ‌فرموده است که: «من این جسم نیستم که در نظر عاشقان منظورم؛ پلکه هن ان ذوقم 9 آن خوشی‌ام که در باطن مریدان از کلام من سر می‌زند. الله! اللةا جون ان دم را انی وان دوق :ا شى قەت ىداز و ز5ا می‌گزار که من آنم. » در خدمت مولوی گفتند: «فلان می‌گوید که: دل و جان به خدمت است. » فرمود که: «خمش : ! در ميان مردم اين دروغ مانده است که می‌گویند؟ او ان چنان دل و جان را از کجا پافت که در خدمت مردان باشد؟ » بعد از آن روی سوی چلبی حسام الذین کرد که: «الله! الله! نا اولیایچی ز انو ښر رانو بايد نشستن که ان قرب را اثرهاست عظيم. » E ‏ به هر حالی که باشی پیش او باش که از نزدیک بودن مهر زاید و فرموده است: «مرغی که از زمین بالا پرد. اگرچه به آسمان رسد اما این قدر باشد که ازدام دورتر باشد و برهد.

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

از ترمذ است. , از مریدان و تربیت يافتگان مولانا بهاءالدين ولد و به سبب اشراف او بر خواطر در خراسان و ترمذ به سید سردان مشهور بود. همان روز که مولانا بهاءالڈین ولد فوت شد وی در ترمذ با جمعی نشسته بود گ «دریغا که حضرت استاد و شیخم از این عالم رحلت فرمودا» و بعد از چند روز به در خدمت و ملازمت وی نیازمندی نمود و تربیتها بافت. گفته‌اند که چون خدمت شيخ شهاب الرنن شرو دىا زوم افو وى ددن n‏ برهان الذين آمد. و ر خا کنر هه بود از جای نجنبید۔ شیخ از دور تعظیم کرد و بنشست. و سخنی واقع نشد. مریدان پرسیدند که: «موجب سکوت چه بود؟ » شيخ فرمود که: «پیش اهل حال. زبان حال می‌باید نه زبان قال. » پرسیدند که: «وی را چگونه پافتید؟ » گفت: «دریایی است مواج از درر معانی و حقایق محمدی, به غایت 278 آشکار و به غایت غایت پنهان . « می‌فرموده که: «حالم را به شیح صلاح الذين بخشیدم و قالم را به مولانا. »‎ ف هزار متازكة سد در دار القع فيضر نه است. شلام الله و تخاة عله ور على جخهح عباداللّه الصالحين. 5- مولانا جلال الدين محمد البلخى الژومى» قدس الله تعالى سره ولادت حدمت مولانا ر E‏ است. در ششم ربیع الاول سنة ازع و سثمائه. سَفَرةٌ ملایکه و تررة جڻ و خوا ص انس که فوران قباب E‏ اھ یا وامتونل: فی کن خا مولانا بهاءالدين ولد نوشته یافته‌اند که: «جلال الذين محمد در شهر بلخ شش ساله بود که روز آدینه با چند کودک دیگر بر بامهای خانه‌های ما سیر می‌کردند. یکی از آن کودکان با دیگری گفته باشد که: بیا تا از این بام بر آن بام جهیم! جلال الدین محمد گفته است: این نوع حرکت از نک و گرته. و اوران دنکن هی نذ: حیف باشد که آدمی به اینها مشغول شود. اگر در جان شما قوتی هست بیایید تا سوی آسمان پریم و در ان حالت از نظر کودکان غایب شد. کودکان برآوردند. بعد از لحظه‌ای رنگ وی یگرگون شده و چشمش متغیر گشته, باز a a گفت:‎ ل شما برگرفتند و به گرد آسمانها گردانیدند و عجایب ملکوت را به من نمودند» و چون آواز فریاد و فغان شما برآمد. باز م به این جانکاه کرود اوږدند. » و گویند که در ان سن در هر سه چهار روز یک بار افطار می‌کرد. و گویند که در آن وقت که به مکه می‌رفته‌اند در نشابور به صحبت شيخ فرید الین عطار رسیده بودو شيخ کتاب اسرارنامه به وی داده بوده و ان را پیوسته با خود خدمت موو می ‌فرموده است که: «من این جسم نیستم که در نظر عاشقان منظورم؛ پلکه هن ان ذوقم 9 آن خوشی‌ام که در باطن مریدان از کلام من سر می‌زند. الله! اللةا جون ان دم را انی وان دوق :ا شى قەت ىداز و ز5ا می‌گزار که من آنم. » در خدمت مولوی گفتند: «فلان می‌گوید که: دل و جان به خدمت است. » فرمود که: «خمش : ! در ميان مردم اين دروغ مانده است که می‌گویند؟ او ان چنان دل و جان را از کجا پافت که در خدمت مردان باشد؟ » بعد از آن روی سوی چلبی حسام الذین کرد که: «الله! الله! نا اولیایچی ز انو ښر رانو بايد نشستن که ان قرب را اثرهاست عظيم. » E ‏ به هر حالی که باشی پیش او باش که از نزدیک بودن مهر زاید و فرموده است: «مرغی که از زمین بالا پرد. اگرچه به آسمان رسد اما این قدر باشد که ازدام دورتر باشد و برهد.

Orijinal Metin (FA)

و فطجتین اکر کسی در ونش شود و به كمال در ویش نرسد, اما این قدر باشد که از زمرۀ خلق و اهل بازار ممتاز باشدو از زحمتهای دنیا ترفد و کار گر دد کت جا ال ون هلك الاير یکی از ابنای دنیا پیش خدمت مولوی عذر خواهی می‌کرد که: «در خدمت مقصرم. “> فرمود که: «حاجت به اعتذار نیست. آن قدر که دیگران از امدن تو منت دارند. ما از نامدن منت :دار 279 یکی از اصحاب را غمناک دید فرمود: «همه دلتنگی از دل نهادگی بر این عالم است. هردمی که آزاد باشی از این جهان و خود را غریب دانی» ودر هر رگ که بنگری و هر مزه‌ای که بچشی دانی که با آن نمانی و جای دیگر روی. هیچ دلتنگ نباشی. » و فرموده است که: «ازاد هرذ آن اسشت که از زنځانیدن کسی تز تنجد و جواتهز د آن باشد که مستحق رنجانیدن را نرنجاند. » مولانا سراج الڈین قونیوی صاحب صدر و بزرگ وقت بوده. اما با خدمت مولوی خوش نبوده. پیش وی تقریر کردند که مولانا گفته است که: «من با هفتاد و سه مذهب یکی‌ام. » چون صاحب غرض بود خواست که مولانا را برنجاند و بی حرمت کند. یکی را از نزدیکان خود که دانشمندی وو بود بفرستاد که: «بر سر جمع از مولانا بپرس که تو چنین گفته‌ای؟ اگر اقرا ر کند او رادشنام بسیار بده و برنجان! » آن کس بیامد و بر ملا سؤال کرد که: «شما چنین گفته‌اید که: من با هفتاد و سه مذهب یکی‌ام؟ » گفت: «گفته‌ام . “« آن کس زبان بگشاد و دشنام و سفاهت آغاز کرد. مولانا بخندید و گفت: «با این نیز که تو می‌گویی هم یکی‌ ام. » آن کس خجل شد و بازگشت. نخ ر کن الان لاء الول کته انمت که مرا این تسخن اوی کوس امه انیت > خدمت مولوی همواره از خادم سؤال کردی که: «درخانۀ ما امروز چیزي هست؟ » اگر گفتی: «خیر است. هیچ نیست. » منبسط گشتي و شکرها کردی که: «لله الحمد که E A O I ‏ «ما لابڈ مطبخ مهیاست. » منفعل گشتی و گفتی: «از این خانه بوی فرعون می‌آید. » و گویند که در مجلس وو هرگ شفع برنگردندی الا به تادر به غیر از رون چراعغ گفتی: «هذا لِلمُلوک وَهذا للصضعلوک E E‏ «مردی شاهد باز بود. اما پاکباز بود و کاری ناشایست نمی‌کرد. » فرمود: «کاشکی کردی و گذشتی. » ای برادر بی نهمایت درگهی است دز قن آنه فی ر ی ر وی فاننت روزی می‌فرمود که: «آواز رباب صریر باب بهشت است که ما می‌شنویم. » منکری گفت: «ما نيز همان آواز می‌شنویم؛ چون است که چنان گرم نمی شویم که مولانا؟ » خدمت مولوی فرمود: «کلا و حاشا! آنچه ما می‌شنویم آواز باز شدن ان در است 9 آنچه وی می‌شنود آواز را شدن . »> و فرموده است که: «کسی به خلوت درویشی درآمد. گفت: چرا تنها نشسته‌ای؟ گفت: الق اھ ھا دة کے و ادي مرا ار خی مات اند جماعتی از خدمت مولوی التماس امامت کردند و خدمت شيخ صدر الدین قونیوی نیز در آن جماعت بود. گفت: «ما مردم ابدالیم. به هر جایی که می‌رسیم می‌نشینیم و می خیزیم. امامت را ارباب تصوف و تمکين لاڀق‌اند . » به خدمت شيخ صدرالڈين ابارت کرد تا امام شد فرمود: «قن صلی حلف امام تي اما صلی لف ر خدمت مولانا در سماع بود. درویشی را در خاطر گشت که سؤال کند که: «فقر چیست؟ » مولانا در اثنای سماع این رباعی خواند: ألجَوهَر فَقَر وسوی الْقَقَُرِ عرض ا شفاءٌ رۆسۆیى الْقَقُرِ مَرَّض السالم کله خداع و لقف س العالم توا وع از وی پرسیدند که: «درویش_ گناه کند؟

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

و فطجتین اکر کسی در ونش شود و به كمال در ویش نرسد, اما این قدر باشد که از زمرۀ خلق و اهل بازار ممتاز باشدو از زحمتهای دنیا ترفد و کار گر دد کت جا ال ون هلك الاير یکی از ابنای دنیا پیش خدمت مولوی عذر خواهی می‌کرد که: «در خدمت مقصرم. “> فرمود که: «حاجت به اعتذار نیست. آن قدر که دیگران از امدن تو منت دارند. ما از نامدن منت :دار 279 یکی از اصحاب را غمناک دید فرمود: «همه دلتنگی از دل نهادگی بر این عالم است. هردمی که آزاد باشی از این جهان و خود را غریب دانی» ودر هر رگ که بنگری و هر مزه‌ای که بچشی دانی که با آن نمانی و جای دیگر روی. هیچ دلتنگ نباشی. » و فرموده است که: «ازاد هرذ آن اسشت که از زنځانیدن کسی تز تنجد و جواتهز د آن باشد که مستحق رنجانیدن را نرنجاند. » مولانا سراج الڈین قونیوی صاحب صدر و بزرگ وقت بوده. اما با خدمت مولوی خوش نبوده. پیش وی تقریر کردند که مولانا گفته است که: «من با هفتاد و سه مذهب یکی‌ام. » چون صاحب غرض بود خواست که مولانا را برنجاند و بی حرمت کند. یکی را از نزدیکان خود که دانشمندی وو بود بفرستاد که: «بر سر جمع از مولانا بپرس که تو چنین گفته‌ای؟ اگر اقرا ر کند او رادشنام بسیار بده و برنجان! » آن کس بیامد و بر ملا سؤال کرد که: «شما چنین گفته‌اید که: من با هفتاد و سه مذهب یکی‌ام؟ » گفت: «گفته‌ام . “« آن کس زبان بگشاد و دشنام و سفاهت آغاز کرد. مولانا بخندید و گفت: «با این نیز که تو می‌گویی هم یکی‌ ام. » آن کس خجل شد و بازگشت. نخ ر کن الان لاء الول کته انمت که مرا این تسخن اوی کوس امه انیت > خدمت مولوی همواره از خادم سؤال کردی که: «درخانۀ ما امروز چیزي هست؟ » اگر گفتی: «خیر است. هیچ نیست. » منبسط گشتي و شکرها کردی که: «لله الحمد که E A O I ‏ «ما لابڈ مطبخ مهیاست. » منفعل گشتی و گفتی: «از این خانه بوی فرعون می‌آید. » و گویند که در مجلس وو هرگ شفع برنگردندی الا به تادر به غیر از رون چراعغ گفتی: «هذا لِلمُلوک وَهذا للصضعلوک E E‏ «مردی شاهد باز بود. اما پاکباز بود و کاری ناشایست نمی‌کرد. » فرمود: «کاشکی کردی و گذشتی. » ای برادر بی نهمایت درگهی است دز قن آنه فی ر ی ر وی فاننت روزی می‌فرمود که: «آواز رباب صریر باب بهشت است که ما می‌شنویم. » منکری گفت: «ما نيز همان آواز می‌شنویم؛ چون است که چنان گرم نمی شویم که مولانا؟ » خدمت مولوی فرمود: «کلا و حاشا! آنچه ما می‌شنویم آواز باز شدن ان در است 9 آنچه وی می‌شنود آواز را شدن . »> و فرموده است که: «کسی به خلوت درویشی درآمد. گفت: چرا تنها نشسته‌ای؟ گفت: الق اھ ھا دة کے و ادي مرا ار خی مات اند جماعتی از خدمت مولوی التماس امامت کردند و خدمت شيخ صدر الدین قونیوی نیز در آن جماعت بود. گفت: «ما مردم ابدالیم. به هر جایی که می‌رسیم می‌نشینیم و می خیزیم. امامت را ارباب تصوف و تمکين لاڀق‌اند . » به خدمت شيخ صدرالڈين ابارت کرد تا امام شد فرمود: «قن صلی حلف امام تي اما صلی لف ر خدمت مولانا در سماع بود. درویشی را در خاطر گشت که سؤال کند که: «فقر چیست؟ » مولانا در اثنای سماع این رباعی خواند: ألجَوهَر فَقَر وسوی الْقَقَُرِ عرض ا شفاءٌ رۆسۆیى الْقَقُرِ مَرَّض السالم کله خداع و لقف س العالم توا وع از وی پرسیدند که: «درویش_ گناه کند؟

Orijinal Metin (FA)

» گفت: «مگر طعام بی اشتها خورد. که طعام بی اشتها خوردن درویش را گناهی عظیم است. » و فرموده است که: «صحبت عزیز است. لائصاحبُوا عَيّر أبناء الجس! » و گفته که: «در این معنی حضرت خداوندمء شمس الذینٍ تبریزی قدس سژه فرموده که: علامت مرید قبول یافته آن است که اصلاً با مردم بیگانه صحبت نتواند داشتن و N‏ 280 اسیر در زندان. » و در مرض اخیر با اصحاب گفته است که: «از رفتن من غمناک مشوید. که نور منصور ر ا کو وال و ی فر ال عار که الل اک و مرشد او شد. در هر حالتی که باشید با من باشید و مرا یاد کنید تا من شما را ممد باشم در هر لباسی که باشم. » دیگر فرمود که: «در عالم ما را دو تعلق است یکی به بدن و یکی به شماء و چون به عنایت حق سبحانه فرد و مجژد شوم و عالم تجرید و تفرید روی نماید, ان تعلق نیز از آن شما خواهد بودن . « خدمت شيخ صدر الڈين قڈس سژه به عیادت وی آمد. فرمود که: «شفاک الله شفاءً فاجلا زر درجات ناسا عند است که طحت باش حدمت موا خان عالمان اش درفو که دعو ار انی تاک الل شهار ا ادا هاا که در هان غاس معشوق پیراهنی از شعر بیش نمانده است. نمی ‌خواهید که نور به نور پیوندد؟ » من شدم عریان ز تن او از خیال می‌خرامم در نهایات الوصال e خدمت مولانا در وصيیت اصحاب چنين فر موده است: کک بتقُوی الله في السرّ‎ 9 وَالْعَلانيّة. وَقِلة الطعام و قِلة انام وَقلة الكلام, وهجران المقعاصي والائام» وَمُواظبَةٍ‎ الضيام, ووم القيام وتز السَهُواتِ على الذّوام, واحتماًلِ الجَفاء مِنْ جميع الأنام,‎ وتك مُجالَسَة السفهاء و القوام. ,ومُصاحبَة الصالحين والكرام وان حير الاس مو غ‎ 1 الاس َير الكلام ماقَلْ ودل وَالْحَمْد لله وَعْدَ. »‎ شرل کر د کد ده دلاقت مولی متانهت کیت فز وک ای اد‎ الذن ناء ار انو سال و وات ووو ن ها هار فد که ت‎ سلطان ولد چه می‌فرمایید؟ » فرمود که: «وی پهلوان است. حاجت به وصيت‎ نیست. » چلبی حسام الدین پرسید که: «نماز شما را که گزارد؟ » فرمود که: «شیخ‎ “. صدر الدذين‎ و فرمود که: «یاران ما از 1 تن تنو فی کشف د و وو انا نن الدین ان خا تی هی خوا ند‎ يا قؤمَنا اجيُوا. داع الل( 31/احقاف) ناچار رفتنی است. »‎ وى قذس الله روحه وقت غروب الشهن: خامس جمادی الاخرى. سنة اثنتين‎ : 5 و سبعین‎ از شيخ مؤبد الین جندی سؤال کړدند که: «خدمت شيخ صدر الذین در شأن خدمت‎ لو چ ف فو ا و ن و ا‎ فخرالڈین عراقی و شرف الذين موصلی و شیخ سعید فرغانی و غیرهم نشسته بودند. ‎ سخن از سیرت و سریرت مولانا بیرون آمد. حضرت شیخ فرمود: اگر بایزید و جنید در‎ اين عهد بودندی» غاشية اين مرد مردانه برگرفتندی و منت بر جان خود نهادندی. ‎ خوانسالار فقر محمدی او است. ما به طفیل وی ذوق می‌کنیم . » همة اصحاب انصاف‎ دادند و آفرین کردند. بغد از آن شيخ م ید گفت: «من نیز از جملۀ نیازمندان آن‎ ِ سلطانم. » و این بیت رل بخواند:‎ لوكانَ فينا إِلألوْقة صورَة ھی أت آک ن ولا ار 3د‎ 496- مولانا شمس الدين محمد بن على بن ملک داد تبىریزى» قدذدس الله تعالی سزّه خدمت مولوی در القاب وی چنین, نوشته است: «المولی الأعز. الڈاعى الى الخير. خلاصةٌ الأرواح, سر المشكوة و الأ جاجَة و المصباح؛ شمس الحق و الذين,ء نور الله في الاؤلين و الاخرين. » 281 وی گفته است که: «هنوز در مکتب بودم و مُراهق نشده بودم.

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» گفت: «مگر طعام بی اشتها خورد. که طعام بی اشتها خوردن درویش را گناهی عظیم است. » و فرموده است که: «صحبت عزیز است. لائصاحبُوا عَيّر أبناء الجس! » و گفته که: «در این معنی حضرت خداوندمء شمس الذینٍ تبریزی قدس سژه فرموده که: علامت مرید قبول یافته آن است که اصلاً با مردم بیگانه صحبت نتواند داشتن و N‏ 280 اسیر در زندان. » و در مرض اخیر با اصحاب گفته است که: «از رفتن من غمناک مشوید. که نور منصور ر ا کو وال و ی فر ال عار که الل اک و مرشد او شد. در هر حالتی که باشید با من باشید و مرا یاد کنید تا من شما را ممد باشم در هر لباسی که باشم. » دیگر فرمود که: «در عالم ما را دو تعلق است یکی به بدن و یکی به شماء و چون به عنایت حق سبحانه فرد و مجژد شوم و عالم تجرید و تفرید روی نماید, ان تعلق نیز از آن شما خواهد بودن . « خدمت شيخ صدر الڈين قڈس سژه به عیادت وی آمد. فرمود که: «شفاک الله شفاءً فاجلا زر درجات ناسا عند است که طحت باش حدمت موا خان عالمان اش درفو که دعو ار انی تاک الل شهار ا ادا هاا که در هان غاس معشوق پیراهنی از شعر بیش نمانده است. نمی ‌خواهید که نور به نور پیوندد؟ » من شدم عریان ز تن او از خیال می‌خرامم در نهایات الوصال e خدمت مولانا در وصيیت اصحاب چنين فر موده است: کک بتقُوی الله في السرّ‎ 9 وَالْعَلانيّة. وَقِلة الطعام و قِلة انام وَقلة الكلام, وهجران المقعاصي والائام» وَمُواظبَةٍ‎ الضيام, ووم القيام وتز السَهُواتِ على الذّوام, واحتماًلِ الجَفاء مِنْ جميع الأنام,‎ وتك مُجالَسَة السفهاء و القوام. ,ومُصاحبَة الصالحين والكرام وان حير الاس مو غ‎ 1 الاس َير الكلام ماقَلْ ودل وَالْحَمْد لله وَعْدَ. »‎ شرل کر د کد ده دلاقت مولی متانهت کیت فز وک ای اد‎ الذن ناء ار انو سال و وات ووو ن ها هار فد که ت‎ سلطان ولد چه می‌فرمایید؟ » فرمود که: «وی پهلوان است. حاجت به وصيت‎ نیست. » چلبی حسام الدین پرسید که: «نماز شما را که گزارد؟ » فرمود که: «شیخ‎ “. صدر الدذين‎ و فرمود که: «یاران ما از 1 تن تنو فی کشف د و وو انا نن الدین ان خا تی هی خوا ند‎ يا قؤمَنا اجيُوا. داع الل( 31/احقاف) ناچار رفتنی است. »‎ وى قذس الله روحه وقت غروب الشهن: خامس جمادی الاخرى. سنة اثنتين‎ : 5 و سبعین‎ از شيخ مؤبد الین جندی سؤال کړدند که: «خدمت شيخ صدر الذین در شأن خدمت‎ لو چ ف فو ا و ن و ا‎ فخرالڈین عراقی و شرف الذين موصلی و شیخ سعید فرغانی و غیرهم نشسته بودند. ‎ سخن از سیرت و سریرت مولانا بیرون آمد. حضرت شیخ فرمود: اگر بایزید و جنید در‎ اين عهد بودندی» غاشية اين مرد مردانه برگرفتندی و منت بر جان خود نهادندی. ‎ خوانسالار فقر محمدی او است. ما به طفیل وی ذوق می‌کنیم . » همة اصحاب انصاف‎ دادند و آفرین کردند. بغد از آن شيخ م ید گفت: «من نیز از جملۀ نیازمندان آن‎ ِ سلطانم. » و این بیت رل بخواند:‎ لوكانَ فينا إِلألوْقة صورَة ھی أت آک ن ولا ار 3د‎ 496- مولانا شمس الدين محمد بن على بن ملک داد تبىریزى» قدذدس الله تعالی سزّه خدمت مولوی در القاب وی چنین, نوشته است: «المولی الأعز. الڈاعى الى الخير. خلاصةٌ الأرواح, سر المشكوة و الأ جاجَة و المصباح؛ شمس الحق و الذين,ء نور الله في الاؤلين و الاخرين. » 281 وی گفته است که: «هنوز در مکتب بودم و مُراهق نشده بودم.

Orijinal Metin (FA)

اگر چهل روز بر من گذشتی از عشق سیرت محمدی مرا ارزوی طعام نبودی, و اگر سخن طعام گفتندی به دست و سر منع آن کردمی. » ا اوی ا ا فک و کو ایو کک کی او کر چ رک الذين سنجاسی بوده است که شيخ اوحدالدین کرمانی نیز مرید وی است. و بعضی می‌گویند که مرید باباکمال جَندی بوده است و می‌شاید که به صحبت همه رسیده باشد و از همه تربیت یافته بود ودر اخر حال پیوسته سفر کردی و نمد سياه پوشیدی؛ و هرجا که رفتی در کاروانسرای فرود امدی. گویند چون به خطة بغداد رسید, شيخ اوحدالڈین کرمانی را دریافت. پرسید که: «در چه كارى؟ » گفت: «ماه را در طشت آب می‌بینم. » مولانا شمس الڈین فرمود: «اگر بر گردن دمل نداری چرا بر آسمانش نمی‌بینی؟ » کو کا و ا و فت 0 ا و ا کو ا عراقی نیز به موجب فرمودۀ شيخ بهاءالڈین زکژیا آنجا بوده است و هر فتحی و کشفی که شيخ فخرالدین عراقی را روی می‌نمود ان را در لباس نظم و نثر اظهار می‌کرد و به نظر باباکمال می‌رسانید و شیخ شمس الڈین از آن هیچ چیز را اظهار نمی کرد. روزی باباکمال وی را گفت: «فرزند شمس الدين از اڻ اسرار و حقایق که فرزند فخرالڈین عراقی ظاهر مي‌کند, بر تو هیچ لایح نمی‌شود؟ » گفت: «بیش از آن مشاهده می‌افتد, اما به واسطة آن که وی بعضی مصطلحات ورزیده» می‌تواند که آنا را در لباسی نیکو جلوه دهد و مرا آن قوت نیست. » اتفال فرھود که دجو حجان وال را وفاخ روری کد که فاری وحقاى اۆلین و اخرین را به نام تو اظهار کند و ینابیع حکم از دل او بر زبانش جاری شود و به لباس حرف و صوت دراید. طراز ان لباس نام تو باشد. » گویند که مولانا شمس الین در تاریخ سنة اثنتین و اربعین و ستمائه در اثنای مسافرت به قونیه رسید. وا و او ت اا را ده کا علوم مشغول بود. روزی با جماعتی فضلا از مدرسه بیرون آمد و از پیش خان شکرریزان می‌گذشت. خدمت مولانا شمس الڈین پیش امد و عنان مركب مولانا را گړفت و گفت: «یا امام المسلمین! بایزید بزرگتر است یا مصطفی, صلٌی اللّه عليه و سلم 4 مولنا گت کہ دار شنت ان سوال گوسا کے مقت اسان از یکدیگر جدا دتو بر زمین ریخت و آتشی عظیم از باطن من بر دماغ زد و از آنجا ديدم که دودی تا ساق عرش بزامد. بعد از آن جوا دادم که: فصضطفی طضلی الله عليه و سلم بزرگترین ر عالميان استر چه جای بایزید است؟ » گفت: «پس چه معنی دارد که مصطفی صلی الله عليه وسلّم می‌فرماید که: ماعَرَفناک حَق مَعْرِقتک, اتوید می کون سبحاني ماأعغْظَمُ سأني! وَأتا سُلّطانْ الشلاطین نیز گفته است؟ » کک ربدا كى O ‏ از سیرابیۍ زد. کوزة ادراک او از آن پر شد و ان e‏ روزنة خانة او بود اما مصطفی را صلی الله عليه و سلم استسقای د ر اتکی بود و کا مارک کہ نن ال کی لی کر ی ار اراچ ار الا واسعَة(97/نساء یا 10/ز هر) گشنه:بود: لاجرم دم از نکی 3 و هر روز در استدعای زیادتی قربت بود. » مولانا شمس الین نعره‌ای زد و بیفتاد. مولانا از استر فرود آمد و شاگردان را فرمود تا او را برگرفتند و به مدرسه بردند تا به خود بازامد. سر مبارک او را بر زانو نهادو بود.

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

اگر چهل روز بر من گذشتی از عشق سیرت محمدی مرا ارزوی طعام نبودی, و اگر سخن طعام گفتندی به دست و سر منع آن کردمی. » ا اوی ا ا فک و کو ایو کک کی او کر چ رک الذين سنجاسی بوده است که شيخ اوحدالدین کرمانی نیز مرید وی است. و بعضی می‌گویند که مرید باباکمال جَندی بوده است و می‌شاید که به صحبت همه رسیده باشد و از همه تربیت یافته بود ودر اخر حال پیوسته سفر کردی و نمد سياه پوشیدی؛ و هرجا که رفتی در کاروانسرای فرود امدی. گویند چون به خطة بغداد رسید, شيخ اوحدالڈین کرمانی را دریافت. پرسید که: «در چه كارى؟ » گفت: «ماه را در طشت آب می‌بینم. » مولانا شمس الڈین فرمود: «اگر بر گردن دمل نداری چرا بر آسمانش نمی‌بینی؟ » کو کا و ا و فت 0 ا و ا کو ا عراقی نیز به موجب فرمودۀ شيخ بهاءالڈین زکژیا آنجا بوده است و هر فتحی و کشفی که شيخ فخرالدین عراقی را روی می‌نمود ان را در لباس نظم و نثر اظهار می‌کرد و به نظر باباکمال می‌رسانید و شیخ شمس الڈین از آن هیچ چیز را اظهار نمی کرد. روزی باباکمال وی را گفت: «فرزند شمس الدين از اڻ اسرار و حقایق که فرزند فخرالڈین عراقی ظاهر مي‌کند, بر تو هیچ لایح نمی‌شود؟ » گفت: «بیش از آن مشاهده می‌افتد, اما به واسطة آن که وی بعضی مصطلحات ورزیده» می‌تواند که آنا را در لباسی نیکو جلوه دهد و مرا آن قوت نیست. » اتفال فرھود که دجو حجان وال را وفاخ روری کد که فاری وحقاى اۆلین و اخرین را به نام تو اظهار کند و ینابیع حکم از دل او بر زبانش جاری شود و به لباس حرف و صوت دراید. طراز ان لباس نام تو باشد. » گویند که مولانا شمس الین در تاریخ سنة اثنتین و اربعین و ستمائه در اثنای مسافرت به قونیه رسید. وا و او ت اا را ده کا علوم مشغول بود. روزی با جماعتی فضلا از مدرسه بیرون آمد و از پیش خان شکرریزان می‌گذشت. خدمت مولانا شمس الڈین پیش امد و عنان مركب مولانا را گړفت و گفت: «یا امام المسلمین! بایزید بزرگتر است یا مصطفی, صلٌی اللّه عليه و سلم 4 مولنا گت کہ دار شنت ان سوال گوسا کے مقت اسان از یکدیگر جدا دتو بر زمین ریخت و آتشی عظیم از باطن من بر دماغ زد و از آنجا ديدم که دودی تا ساق عرش بزامد. بعد از آن جوا دادم که: فصضطفی طضلی الله عليه و سلم بزرگترین ر عالميان استر چه جای بایزید است؟ » گفت: «پس چه معنی دارد که مصطفی صلی الله عليه وسلّم می‌فرماید که: ماعَرَفناک حَق مَعْرِقتک, اتوید می کون سبحاني ماأعغْظَمُ سأني! وَأتا سُلّطانْ الشلاطین نیز گفته است؟ » کک ربدا كى O ‏ از سیرابیۍ زد. کوزة ادراک او از آن پر شد و ان e‏ روزنة خانة او بود اما مصطفی را صلی الله عليه و سلم استسقای د ر اتکی بود و کا مارک کہ نن ال کی لی کر ی ار اراچ ار الا واسعَة(97/نساء یا 10/ز هر) گشنه:بود: لاجرم دم از نکی 3 و هر روز در استدعای زیادتی قربت بود. » مولانا شمس الین نعره‌ای زد و بیفتاد. مولانا از استر فرود آمد و شاگردان را فرمود تا او را برگرفتند و به مدرسه بردند تا به خود بازامد. سر مبارک او را بر زانو نهادو بود.

Orijinal Metin (FA)

بعد از ان دست او را بگرفت و روانه شد و مدت سه ماه در خلوتی ل و نهارا به صوم وصال نشستند که اصلا بیرون ‏ روژ خدفت مولا شس الین )از فلاا ادى النماس كرد مولا خر ودرا دست کرفته در مان اوژد. فرمود که: «او خواهر جَانی من است. نازنین پسری می‌خواهم. » فی الحال فرزند خود سلطان ولد را پیش آورد. فرمود که: «وی فرزند من است. حالیا اگر قدری شراب دست می داد ذوقی می‌کردیم . “« مولانا بيیرون آفدو 282 سبویی از محلَّة جهودان پر کرده بیاورد. مولانا شمس الڈین فرمود که: «من قوت مطاوعت و سِعت مشرب مولانا را امتحان می‌کردم از هرچه گویند زیادت است. » و فرموده است: «از این مشایخ می‌پرسیم که: ليمع الله وقت: این وقت مستمر باشد؟ گویند که: نی مستمر نباشد! » و فرموده که: N‏ کیت خذاک لی ترا جحت هادا کت ھی ھی این دعا مکی ا سرا ا کن کا رب جمعیت ازو بردار. خدایا تفرقه‌اش ده! که من عاجز شده‌ام در جمعیت. » و فرموده است که: «یکی گفت: در سقایه نام حق نباید گفت, قران نشاید خواند: مگر اقش کو ان واچ کے که اورا او وو خا ھی وا کرت هاه از است رة نمی‌آید اسب بیچاره چه کند؟ » و بعضی گفته‌اند که چون خدمت مولانا شمس الڈین به قوثیه رسید و به مجلس مولانا درآمد. خدمت مولانا در کنار حوضی نشسته بود و کتابی چند پیش خود نهاده. پرسید که: «این چه کتابهاست؟ » مولانا گفت که: «این را قیل و قال گویند. ترا با این چه کار؟ » خدمت مولانا شمس الدین دست فراز کرد هف کا ھا ا در ات ادات خدمت مولانا به تسف تمام گفت: «هی درویش! چه کردی؟ بعضی از آنها فواید والد بود که دیگر یافت نیست. » شیخ شمس الدین دست در آب کرد و یکان یکان کتابها را بیرون آورد و آب در هیچ یک اثر نکرده. خدمت مولانا گفت: «این چه س است؟ » شيخ شمس الدین گفت: «این ذوق و حال است. ترا از این چه خبر؟ » بعد از آن با یکدیگر بنیاد صحبت کردند, چنانچه گذشت. شبی خدمت شیخ شمس الڈین با خدمت مولانا در خلوتی نشسته بودند. شخصی از سرون در شخ را اشازت کرد تا سرون آند: فی الحال برخاست و با مولانا گفت: کشتنم می‌خوانند . » بعد از توقف بسیار, خدمت مولانا فرمود: «الا لَه الْحَلوهٌ وَالامُرُ تبارک الله رَث العالمين. » (54/اعراف) هفت کس دست یکی کرده بودند و در کمین ایستاده. کاردی راندند. شیخ نعره‌ای زد. چنانکه ان حماعت بیهوش بیفتادند. ویکی از آنها علاءالڈین محمد بود. فرزند مولاناء که به داغ «إتَّه لس من أهْلک»(46/هود) ائسام داشت و چون آن جماعت به هوش ناز ادن ىزا جذ قطرة خون هیچ ندیدند۔ ان ان زوز از این فانک انی ان ان سلظان می دا تسف وَکانَ ذلِک في شهھۇر سنة خمس واربعین و ستمائه. ان ناکسان در اندک زمانی هر یک به بلایی مبتلا شدند و هلاک گشتند. و علاءالدين E O E O O O ‏ حاضر نشد. و بعضی گفته‌اند که شيخ شمس الڏین در جنب مولانا بهاءالڈین ولد مدفون است و بعضی گفته‌اند که آن ناکسان بدن مبارکش را در چاهی انداخته بودند. شبی سلطان ولھ در واب کد کے فما الان اشارت کرد که ددر قان چاه فته ام نیمشب یاران هحرم را جمع کرد و در مدرسة مولانا پهلوی بانی مدرسه» امیر بدرالڈین دفع کردند. واللّه تعالی اعلم. رحمه الله تعالی وی در بدایت حال مرید سید برهان الڈین محقق ترمذی بود. روزی خدمت مولانا از خوالی ررکؤنان می‌گذشت از آؤاز ضرت ایشان جالۍ در وی ظاهر شد ونه چرخ درامد.

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

بعد از ان دست او را بگرفت و روانه شد و مدت سه ماه در خلوتی ل و نهارا به صوم وصال نشستند که اصلا بیرون ‏ روژ خدفت مولا شس الین )از فلاا ادى النماس كرد مولا خر ودرا دست کرفته در مان اوژد. فرمود که: «او خواهر جَانی من است. نازنین پسری می‌خواهم. » فی الحال فرزند خود سلطان ولد را پیش آورد. فرمود که: «وی فرزند من است. حالیا اگر قدری شراب دست می داد ذوقی می‌کردیم . “« مولانا بيیرون آفدو 282 سبویی از محلَّة جهودان پر کرده بیاورد. مولانا شمس الڈین فرمود که: «من قوت مطاوعت و سِعت مشرب مولانا را امتحان می‌کردم از هرچه گویند زیادت است. » و فرموده است: «از این مشایخ می‌پرسیم که: ليمع الله وقت: این وقت مستمر باشد؟ گویند که: نی مستمر نباشد! » و فرموده که: N‏ کیت خذاک لی ترا جحت هادا کت ھی ھی این دعا مکی ا سرا ا کن کا رب جمعیت ازو بردار. خدایا تفرقه‌اش ده! که من عاجز شده‌ام در جمعیت. » و فرموده است که: «یکی گفت: در سقایه نام حق نباید گفت, قران نشاید خواند: مگر اقش کو ان واچ کے که اورا او وو خا ھی وا کرت هاه از است رة نمی‌آید اسب بیچاره چه کند؟ » و بعضی گفته‌اند که چون خدمت مولانا شمس الڈین به قوثیه رسید و به مجلس مولانا درآمد. خدمت مولانا در کنار حوضی نشسته بود و کتابی چند پیش خود نهاده. پرسید که: «این چه کتابهاست؟ » مولانا گفت که: «این را قیل و قال گویند. ترا با این چه کار؟ » خدمت مولانا شمس الدین دست فراز کرد هف کا ھا ا در ات ادات خدمت مولانا به تسف تمام گفت: «هی درویش! چه کردی؟ بعضی از آنها فواید والد بود که دیگر یافت نیست. » شیخ شمس الدین دست در آب کرد و یکان یکان کتابها را بیرون آورد و آب در هیچ یک اثر نکرده. خدمت مولانا گفت: «این چه س است؟ » شيخ شمس الدین گفت: «این ذوق و حال است. ترا از این چه خبر؟ » بعد از آن با یکدیگر بنیاد صحبت کردند, چنانچه گذشت. شبی خدمت شیخ شمس الڈین با خدمت مولانا در خلوتی نشسته بودند. شخصی از سرون در شخ را اشازت کرد تا سرون آند: فی الحال برخاست و با مولانا گفت: کشتنم می‌خوانند . » بعد از توقف بسیار, خدمت مولانا فرمود: «الا لَه الْحَلوهٌ وَالامُرُ تبارک الله رَث العالمين. » (54/اعراف) هفت کس دست یکی کرده بودند و در کمین ایستاده. کاردی راندند. شیخ نعره‌ای زد. چنانکه ان حماعت بیهوش بیفتادند. ویکی از آنها علاءالڈین محمد بود. فرزند مولاناء که به داغ «إتَّه لس من أهْلک»(46/هود) ائسام داشت و چون آن جماعت به هوش ناز ادن ىزا جذ قطرة خون هیچ ندیدند۔ ان ان زوز از این فانک انی ان ان سلظان می دا تسف وَکانَ ذلِک في شهھۇر سنة خمس واربعین و ستمائه. ان ناکسان در اندک زمانی هر یک به بلایی مبتلا شدند و هلاک گشتند. و علاءالدين E O E O O O ‏ حاضر نشد. و بعضی گفته‌اند که شيخ شمس الڏین در جنب مولانا بهاءالڈین ولد مدفون است و بعضی گفته‌اند که آن ناکسان بدن مبارکش را در چاهی انداخته بودند. شبی سلطان ولھ در واب کد کے فما الان اشارت کرد که ددر قان چاه فته ام نیمشب یاران هحرم را جمع کرد و در مدرسة مولانا پهلوی بانی مدرسه» امیر بدرالڈین دفع کردند. واللّه تعالی اعلم. رحمه الله تعالی وی در بدایت حال مرید سید برهان الڈین محقق ترمذی بود. روزی خدمت مولانا از خوالی ررکؤنان می‌گذشت از آؤاز ضرت ایشان جالۍ در وی ظاهر شد ونه چرخ درامد.

Orijinal Metin (FA)

شیح صلا ح الدين به الهام ازدکان آمد وسر در قدم مولانا نهاد. خدمت مولانا وی را ونوازش بسیار کرد. ازوقت نماز پیشین تا نماز دیگر خدمت کک بود e‏ فرمود 283 زر وبی زهی خخ وبی! شيخ صلاح الین فرمود تا دکان را یغما کردند و از دوکون آزاد شد و در صحبت مولانا روانه شد. خدمت مولانا همان عشق بازی که با شیخ شمس الڈین داشت با وی پیش گرفت و مدت ده سال با وی مؤانست و مصاحبت داشت. روزی از خدمت مولانا سؤال کردند که: «عارف کیست؟ » گفت: «آن که از سر تو سخن گوید و تو خاموش باشی. و آن چنان مرد صلاح الدین است. » و چون سطان ولد به درجۀ بلوغ رسید, خدمت مولانا دختر شيخ صلاح الدین را به جهت وی خطبه کرد و چلبی عارف از ان دختر پود. وخدمت شيخ صلاح الین در قونیه مدفون است در جوار مولانا بھهاءالڈین. قدس الله تعالى روحهما. 8- شيخ حسام الڈين حسن بن محمد بن الحسن بن أخى ترک» رحمه الله تعالى وچون شيخ صلاح الڈین به جوار رحمت حق پيوست. عنایت خدمت مولانا و خلافت وی به لبي سنام الاين مل دو یی بار را وی اد ماد و یت بطم فوت ان ور کو حون دلا ماه ال بن سل اصحات زاره ال اف حكيم نان وة الط فرندالن عطار و مصيبت نامة وی دریافت. از خدمت مولانا درخواست که: «اسرار عزلیّات بسیار شد. اگر چنانچه به طرز الھی نامة سنایی با منطق الطیر کتابی منظوم گردد تا دوشتان را یادگارۍ بود, غایک غنایت باشد:» خدمت مولانا قئ: الخال از سر دستار خود کاغذی به دست چلبی حسام الدین داد. در انجا هژده بیت از اول منوک نوشته. از آنجا گه: «بشنو از نی چون حکایت می‌کند» تا آنجا که: «پس سخن کوتاه بايد والسلام. » بعد از ان خدمت مولانا فرمود که: «پیش از ان که از ضمیر شما این داعیه سر بر زند از عالم غیب عالِم غیب در دلم این القا کرده بود که این نوع کتابی نظم کرده شود. » و به اهتمام تمام در نظم مثنوی شروع نمود. گاه گاه چنان بودی که از اول شب تا مطل فحز خوت مو ااانا مو كر و جلي حسام الاين مي وت و محفو ان و وا بے اواز ل تکیت کول ا می کوان و ون معاد اول ت ادام ر هه جرد کل اوا قاتا ا کا و ی ا کو ال حل جا الذين به خدمت مولانا نیازمندی تمام به تقدیم رسانید و بقیة مثنوی را استدعا نمود. ‏ بعد از آن ‏ آخر کتاب. خدمت مولانا می فرمود و چلبی حسام الدتن می‌نوشت. روزی چلبی حسام الدين گفت که: «وقتی که اصحاب, مثتنوی مخدومی را می‌خوانند 9 اهل حضور در نور آن مستغرق می شتوند, می‌بینم که جماعتی غیبیان به کف دورباشها و شمشیرها گرفته حاضر می‌شوند و هر که از سر اخلاص اصغا نمی‌کند بیخ ایمان او را و شاخه‌های دين او را می برند و کشان کشان به مستقر سقر می‌برند . »> حدمت مولانا فرمود که: «چنان است که دیدی. » ای حسام الذين تو دیدی جال او حیق نمودت پاسخ افعال او 9- سلطان ولد قدڈس الله تعالی روحه وی سید برهان الڈین محفٌق و شيخ شمس الڈین تبریزی را خدمتهای شایسته کرده بود و با شيخ صلاح الدین که پدر خاتون وی بود ارادت تمام داشت و یازده سال چلبی حسام الڈین را قایم مقام و خلیفة پدر خود می‌داشت و سالهای بسیار کلام والد خود 284 را به لسان فصیح و بیان صریح تقریر می‌کرد وی را مثنویی است بر وزن حدیقة حکیم سنایی؛ بسی از معارف و اسرار در آنجا درج کردم است.

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

شیح صلا ح الدين به الهام ازدکان آمد وسر در قدم مولانا نهاد. خدمت مولانا وی را ونوازش بسیار کرد. ازوقت نماز پیشین تا نماز دیگر خدمت کک بود e‏ فرمود 283 زر وبی زهی خخ وبی! شيخ صلاح الین فرمود تا دکان را یغما کردند و از دوکون آزاد شد و در صحبت مولانا روانه شد. خدمت مولانا همان عشق بازی که با شیخ شمس الڈین داشت با وی پیش گرفت و مدت ده سال با وی مؤانست و مصاحبت داشت. روزی از خدمت مولانا سؤال کردند که: «عارف کیست؟ » گفت: «آن که از سر تو سخن گوید و تو خاموش باشی. و آن چنان مرد صلاح الدین است. » و چون سطان ولد به درجۀ بلوغ رسید, خدمت مولانا دختر شيخ صلاح الدین را به جهت وی خطبه کرد و چلبی عارف از ان دختر پود. وخدمت شيخ صلاح الین در قونیه مدفون است در جوار مولانا بھهاءالڈین. قدس الله تعالى روحهما. 8- شيخ حسام الڈين حسن بن محمد بن الحسن بن أخى ترک» رحمه الله تعالى وچون شيخ صلاح الڈین به جوار رحمت حق پيوست. عنایت خدمت مولانا و خلافت وی به لبي سنام الاين مل دو یی بار را وی اد ماد و یت بطم فوت ان ور کو حون دلا ماه ال بن سل اصحات زاره ال اف حكيم نان وة الط فرندالن عطار و مصيبت نامة وی دریافت. از خدمت مولانا درخواست که: «اسرار عزلیّات بسیار شد. اگر چنانچه به طرز الھی نامة سنایی با منطق الطیر کتابی منظوم گردد تا دوشتان را یادگارۍ بود, غایک غنایت باشد:» خدمت مولانا قئ: الخال از سر دستار خود کاغذی به دست چلبی حسام الدین داد. در انجا هژده بیت از اول منوک نوشته. از آنجا گه: «بشنو از نی چون حکایت می‌کند» تا آنجا که: «پس سخن کوتاه بايد والسلام. » بعد از ان خدمت مولانا فرمود که: «پیش از ان که از ضمیر شما این داعیه سر بر زند از عالم غیب عالِم غیب در دلم این القا کرده بود که این نوع کتابی نظم کرده شود. » و به اهتمام تمام در نظم مثنوی شروع نمود. گاه گاه چنان بودی که از اول شب تا مطل فحز خوت مو ااانا مو كر و جلي حسام الاين مي وت و محفو ان و وا بے اواز ل تکیت کول ا می کوان و ون معاد اول ت ادام ر هه جرد کل اوا قاتا ا کا و ی ا کو ال حل جا الذين به خدمت مولانا نیازمندی تمام به تقدیم رسانید و بقیة مثنوی را استدعا نمود. ‏ بعد از آن ‏ آخر کتاب. خدمت مولانا می فرمود و چلبی حسام الدتن می‌نوشت. روزی چلبی حسام الدين گفت که: «وقتی که اصحاب, مثتنوی مخدومی را می‌خوانند 9 اهل حضور در نور آن مستغرق می شتوند, می‌بینم که جماعتی غیبیان به کف دورباشها و شمشیرها گرفته حاضر می‌شوند و هر که از سر اخلاص اصغا نمی‌کند بیخ ایمان او را و شاخه‌های دين او را می برند و کشان کشان به مستقر سقر می‌برند . »> حدمت مولانا فرمود که: «چنان است که دیدی. » ای حسام الذين تو دیدی جال او حیق نمودت پاسخ افعال او 9- سلطان ولد قدڈس الله تعالی روحه وی سید برهان الڈین محفٌق و شيخ شمس الڈین تبریزی را خدمتهای شایسته کرده بود و با شيخ صلاح الدین که پدر خاتون وی بود ارادت تمام داشت و یازده سال چلبی حسام الڈین را قایم مقام و خلیفة پدر خود می‌داشت و سالهای بسیار کلام والد خود 284 را به لسان فصیح و بیان صریح تقریر می‌کرد وی را مثنویی است بر وزن حدیقة حکیم سنایی؛ بسی از معارف و اسرار در آنجا درج کردم است.

Orijinal Metin (FA)

بارها خدمت مولانا وی را خطاب کردی که: «أئّت اش سْبَهٌ الاس بي حَلقاً وَحْلقاً. » و عظیم دوستش داشتی. کھت لھ ر وار مو و خو وو ووو که «بهاءالدين ما نیکبخت است. خوش زیست و خوش میرد. » واللة اعلم. و گویند که روزی وی را نوازش می‌فرمود و می‌گفت: «بهاءالڈین! آمدن من به این عالم جهت ظهور تو بود. این همه سخنان قول من است و تو فعل منی. » روزی خدمت مولانا وی را گفت: «به دمشق رو به طلب مولانا شمس الدین و چندی سیم و زر با خود بیر و در کفش آن سلطان ریز و کفش مبارکش را طرف روم بگردان! چون به دمشق رسی. ذر ضالحته ځانی است مشهور: یکسز به آنجا رو که وی را آنجا یابی که با فرنگی پسری ,صاحب جمال شطرنج می‌بازد چون وی می‌برد زر می‌ستاند و چون آن پسر می‌برد سلی می‌خورد. زنهار که انکار نیاری که آن پسر از این طایفه است. اما خود را نمی‌داند. می‌خواهد که وي را به وی شناسا گرداند. » چون ولد به جانب دمشق رفت مولانا شمس الین را هم آنجا که نشان داده بود یافت که با آن پسر شطرنج مي‌باخت. با جماعت همراهان پیش وی سر نهادند و رقتها کردند. آن فرنگی پسر چون آن را بدید. بزرگی وی را دانست از بی ادبیهای خود خجل شد. سر برهنه کرد و ایمان آورد و به انصاف بایستاد و خواست که هرچه دارد به یغما دهد. مولانا شمس الڈين نگذاشت. فرمود که: به . فرنگکشتان یاز گرد و قزیزان ان دتاز را مُشژف گردان و قطب آن جماعت باش ! :« بعد از آن سلطان ولد زر و سیمی که آورده بود در کفش مولانا شمس الڈین ریخت و کفش وی را به طرف روم گردانید و از زبان خدمت مولانا و سایر مخلصان روم اشد عائ وئ گر وی قبول فرمود. اسبی که داشت پیش کشید. مولانا شمس الدڏين سوار شد و سلطان ولد پیاده در رکاب وی روان گشت. مولانا شمس الدڏین فرمود که: «بهاءالڈین سوار شو! » سر نهاد گفت: «شاه سوار و بنده سوار! این هرگز روا نباشد. » از دمشق تا قونیه در رکاب وی پیاده رفت. چون به قونیه رسید. مولانا شمس الدین خدمتهای سلطان ولد را با مولانا تقریر می‌کرد و می‌گفت که من وی را چنین گفتم و وی جوابم چنین داد و بشاشت بسیار می‌نمود. پس گفت: «مرا از موهبت حق دو چیز است: سر و سرٌ. سّر را در راه مولانا به اخلاص فدا کردم؛ و سر را به بهاءالڈین ولد بخشیدم۔ اگر بهاءالڈین را عمر نوح بودی و همه را در این راه صرف کردی, انش میسر نشدی که در این سفر از من به وی رسید. اميد است که از شما نیز نصیبها یابد. » چون خدمت مولانا به جوار رحمت حق پیوستند, بعد از روز هفتم چلبی حسام الڈین پر انت وا خم اضحات ن سلطا ولد افد و كفت می وهم کاله ر جای پدر بنشینۍ و مخلصان و مریدان را ارشاد کنی و شیخ راستین ما باشی,؛ ؛ و من در رکاب تو غاشیه بر دوش نهاده بندگی کنم» و این بیت بخواند: رخات دل ای خان آن کش ت و کا کک و ا ابر اده رر هاهزاده سلطان ولد سر نهاد و بسیار گریست و فرمود که: ألصّوفئٌ آۋلى يخِرقێه. وَالْيَتيمُ آحری بخرقته. همچنان که در زمان والدم خلیفه و بزرگوار بودی. همچنین در این زمان خلیفه و بزرگوار مایی. » وی گفته که روزی والدم گفت که: «بهاءالڈين! اکر ځواهی که انا در بهشت بريین باشى» با همه کس دوست شو و کین کسی را در دل مدار!

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

بارها خدمت مولانا وی را خطاب کردی که: «أئّت اش سْبَهٌ الاس بي حَلقاً وَحْلقاً. » و عظیم دوستش داشتی. کھت لھ ر وار مو و خو وو ووو که «بهاءالدين ما نیکبخت است. خوش زیست و خوش میرد. » واللة اعلم. و گویند که روزی وی را نوازش می‌فرمود و می‌گفت: «بهاءالڈین! آمدن من به این عالم جهت ظهور تو بود. این همه سخنان قول من است و تو فعل منی. » روزی خدمت مولانا وی را گفت: «به دمشق رو به طلب مولانا شمس الدین و چندی سیم و زر با خود بیر و در کفش آن سلطان ریز و کفش مبارکش را طرف روم بگردان! چون به دمشق رسی. ذر ضالحته ځانی است مشهور: یکسز به آنجا رو که وی را آنجا یابی که با فرنگی پسری ,صاحب جمال شطرنج می‌بازد چون وی می‌برد زر می‌ستاند و چون آن پسر می‌برد سلی می‌خورد. زنهار که انکار نیاری که آن پسر از این طایفه است. اما خود را نمی‌داند. می‌خواهد که وي را به وی شناسا گرداند. » چون ولد به جانب دمشق رفت مولانا شمس الین را هم آنجا که نشان داده بود یافت که با آن پسر شطرنج مي‌باخت. با جماعت همراهان پیش وی سر نهادند و رقتها کردند. آن فرنگی پسر چون آن را بدید. بزرگی وی را دانست از بی ادبیهای خود خجل شد. سر برهنه کرد و ایمان آورد و به انصاف بایستاد و خواست که هرچه دارد به یغما دهد. مولانا شمس الڈين نگذاشت. فرمود که: به . فرنگکشتان یاز گرد و قزیزان ان دتاز را مُشژف گردان و قطب آن جماعت باش ! :« بعد از آن سلطان ولد زر و سیمی که آورده بود در کفش مولانا شمس الڈین ریخت و کفش وی را به طرف روم گردانید و از زبان خدمت مولانا و سایر مخلصان روم اشد عائ وئ گر وی قبول فرمود. اسبی که داشت پیش کشید. مولانا شمس الدڏين سوار شد و سلطان ولد پیاده در رکاب وی روان گشت. مولانا شمس الدڏین فرمود که: «بهاءالڈین سوار شو! » سر نهاد گفت: «شاه سوار و بنده سوار! این هرگز روا نباشد. » از دمشق تا قونیه در رکاب وی پیاده رفت. چون به قونیه رسید. مولانا شمس الدین خدمتهای سلطان ولد را با مولانا تقریر می‌کرد و می‌گفت که من وی را چنین گفتم و وی جوابم چنین داد و بشاشت بسیار می‌نمود. پس گفت: «مرا از موهبت حق دو چیز است: سر و سرٌ. سّر را در راه مولانا به اخلاص فدا کردم؛ و سر را به بهاءالڈین ولد بخشیدم۔ اگر بهاءالڈین را عمر نوح بودی و همه را در این راه صرف کردی, انش میسر نشدی که در این سفر از من به وی رسید. اميد است که از شما نیز نصیبها یابد. » چون خدمت مولانا به جوار رحمت حق پیوستند, بعد از روز هفتم چلبی حسام الڈین پر انت وا خم اضحات ن سلطا ولد افد و كفت می وهم کاله ر جای پدر بنشینۍ و مخلصان و مریدان را ارشاد کنی و شیخ راستین ما باشی,؛ ؛ و من در رکاب تو غاشیه بر دوش نهاده بندگی کنم» و این بیت بخواند: رخات دل ای خان آن کش ت و کا کک و ا ابر اده رر هاهزاده سلطان ولد سر نهاد و بسیار گریست و فرمود که: ألصّوفئٌ آۋلى يخِرقێه. وَالْيَتيمُ آحری بخرقته. همچنان که در زمان والدم خلیفه و بزرگوار بودی. همچنین در این زمان خلیفه و بزرگوار مایی. » وی گفته که روزی والدم گفت که: «بهاءالڈين! اکر ځواهی که انا در بهشت بريین باشى» با همه کس دوست شو و کین کسی را در دل مدار!

Orijinal Metin (FA)

» و این رباعی را بخواند: بیشی طلبی ز هیچ کس بیش مباش چون مرهم و موم باش چون نيش جواهی کر فج کن ا و دارو و د اس بدگوی و بداموز و بد اندیش مباش 285 «تمامی انبیا عليهم السلام اين کرده‌اند 9 اين سیرت را به صورت آورده» لاجرم کافة عالمیان مغلوب خلق ایشان گشته‌اند و مجذوب لطف ایشان شده. چون دوستان را ياد می‌کنی» بوستان درونت از خوشی می‌شکفد و از گل و ریحان پر می‌شود و چون ذکر دشمنان می‌کنی,» باغ درونت از خار و مار پر می‌شود و پژمرده خاطر می‌گردی. » گویند که در شب وفات خود این بیت می‌خوانده است: امشب شب آن است که بينم شادی دریابم از خدای خود آزادی توفى قدس سره ليلة يوم السبت. العاشر من شهر رجب سنة اثنى عشر و سبعمائة. 500- شيبح شهاب الدين سْهرَوَردى» قدس الله تعالى روحه امام يافعی در القاب وی چنین نوشته است که: «أستاد زمانه, فرید د أوانه. مطلعٌ الأنوار و منبعٌ الأسرارء ډليل الطريقة و ترجماڻ الحقيقة. استاذٌ الشيوخ الأكابرء الجامع بين علمَي الباطن و الظاهر, قدوة العارفين و عمدة السالكين, العالم الژبانى؛ شهاب الين انوخقص, عمرين مخمذ النكرى الشهزةرذئ: قدذش الله تغالى سزة» از اولاد ابوبکر صدیقے است رضی الله تعالی عنه و انتساب وی در تصوف به عم وی ابوالنجیب سهروردی است, و به صحبت شیخ عبدالقادر گیلانی رسیده است و غير ایشان از مشایخ. بسیاری را دریافته است. و گفته‌اند که مدتی با بعضی از ابدال در جزیرۂ عبادان بوده, و خضر را عليه السّلام دریافته. شیخ عبدالقادر وی را گفته است: دات اخ القسشهوزين يالراق . « وی را تصانیف است, چون عوارف و رشف التصايح و اعلام الثقى و غيرها. عوارف را در مکه مبارکه تصنیف کرده است. هرگاه که بر وی امری مشکل شدی, به خدای تعالی بازگشتی و طواف خانه کردی و طلب توفیق کردی در رفع اشکال و دانستن انچه حق است. در وقت خود شيخ الشیوخ بغداد بود و ارباب طریقت از بلاد دور و نزډیک استفتای مسایل از وی کردندی. کتب اليه بعضهم: «یا سيّدی! إن ترکٹ العَمَل أَحلَوّث إلى البطالة. ران غلك دال الى . » فَكتبَ في جَوابه: «إعمَل واد رال ن الْعْجّب. » در رسالة اقبالیه ا «شیخ رکن, الدين علاءالڈوله گفته ا از شيخ ات ل فد و ا نو مُتابَعة الي لا ا ا ا ولادت وی در رجب سنة تسع و ثلاثین و خمسماته بوده است و وفات وی در سنة اثنتین وثلاثین و ستمائه. 1 شيخ نجیب الڈین على بن بُرْغْش الشیرازیء قدس الله : روحه وی عالم بوده و عارف و سرچشمة علوم و معارف. ارو ف او اا ار و ای کار ر و اراھ E‏ عار دو وو خا کل متوطن شده؛ شبی در خواب دید که: ازال هن لی ر فی االله ن ی و طغامی, اوزد وا وی بخورد و وی را بشارت داد که: حق سبحانه و تعالی ترا فرزندی نجیب صالح خواهد داد. » چون ان فرزند بزاد. وی را علی نام نهاد به نام حضرت امیر و لقب نجيب الذين كرد. و وی از بدایت حال محبت فقرا می‌ورزید و با ایشان می‌نشست. هرچند پدر وی را لباسهای فاخر می‌ساخت و طعامهای لذيذ می‌داد به آن التفات نمی کرد و می‌گفت: 286 «من جامة زنان نمی‌پوشم و طعام نازکان نمی‌خورم. » و جامه‌های پشمین می‌پوشید و طعامهای بی تکلف می‌خورد تا آن زمان که بزرگ شد و داعیة طلب در وی قوت يافت. ‏ «از روضة شیخ کبیر پیری بیرون آمد و در عقب وی شش پیر دیگر بر , یک راه می‌رفتند. راست یکی در عقب دیگری.

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» و این رباعی را بخواند: بیشی طلبی ز هیچ کس بیش مباش چون مرهم و موم باش چون نيش جواهی کر فج کن ا و دارو و د اس بدگوی و بداموز و بد اندیش مباش 285 «تمامی انبیا عليهم السلام اين کرده‌اند 9 اين سیرت را به صورت آورده» لاجرم کافة عالمیان مغلوب خلق ایشان گشته‌اند و مجذوب لطف ایشان شده. چون دوستان را ياد می‌کنی» بوستان درونت از خوشی می‌شکفد و از گل و ریحان پر می‌شود و چون ذکر دشمنان می‌کنی,» باغ درونت از خار و مار پر می‌شود و پژمرده خاطر می‌گردی. » گویند که در شب وفات خود این بیت می‌خوانده است: امشب شب آن است که بينم شادی دریابم از خدای خود آزادی توفى قدس سره ليلة يوم السبت. العاشر من شهر رجب سنة اثنى عشر و سبعمائة. 500- شيبح شهاب الدين سْهرَوَردى» قدس الله تعالى روحه امام يافعی در القاب وی چنین نوشته است که: «أستاد زمانه, فرید د أوانه. مطلعٌ الأنوار و منبعٌ الأسرارء ډليل الطريقة و ترجماڻ الحقيقة. استاذٌ الشيوخ الأكابرء الجامع بين علمَي الباطن و الظاهر, قدوة العارفين و عمدة السالكين, العالم الژبانى؛ شهاب الين انوخقص, عمرين مخمذ النكرى الشهزةرذئ: قدذش الله تغالى سزة» از اولاد ابوبکر صدیقے است رضی الله تعالی عنه و انتساب وی در تصوف به عم وی ابوالنجیب سهروردی است, و به صحبت شیخ عبدالقادر گیلانی رسیده است و غير ایشان از مشایخ. بسیاری را دریافته است. و گفته‌اند که مدتی با بعضی از ابدال در جزیرۂ عبادان بوده, و خضر را عليه السّلام دریافته. شیخ عبدالقادر وی را گفته است: دات اخ القسشهوزين يالراق . « وی را تصانیف است, چون عوارف و رشف التصايح و اعلام الثقى و غيرها. عوارف را در مکه مبارکه تصنیف کرده است. هرگاه که بر وی امری مشکل شدی, به خدای تعالی بازگشتی و طواف خانه کردی و طلب توفیق کردی در رفع اشکال و دانستن انچه حق است. در وقت خود شيخ الشیوخ بغداد بود و ارباب طریقت از بلاد دور و نزډیک استفتای مسایل از وی کردندی. کتب اليه بعضهم: «یا سيّدی! إن ترکٹ العَمَل أَحلَوّث إلى البطالة. ران غلك دال الى . » فَكتبَ في جَوابه: «إعمَل واد رال ن الْعْجّب. » در رسالة اقبالیه ا «شیخ رکن, الدين علاءالڈوله گفته ا از شيخ ات ل فد و ا نو مُتابَعة الي لا ا ا ا ولادت وی در رجب سنة تسع و ثلاثین و خمسماته بوده است و وفات وی در سنة اثنتین وثلاثین و ستمائه. 1 شيخ نجیب الڈین على بن بُرْغْش الشیرازیء قدس الله : روحه وی عالم بوده و عارف و سرچشمة علوم و معارف. ارو ف او اا ار و ای کار ر و اراھ E‏ عار دو وو خا کل متوطن شده؛ شبی در خواب دید که: ازال هن لی ر فی االله ن ی و طغامی, اوزد وا وی بخورد و وی را بشارت داد که: حق سبحانه و تعالی ترا فرزندی نجیب صالح خواهد داد. » چون ان فرزند بزاد. وی را علی نام نهاد به نام حضرت امیر و لقب نجيب الذين كرد. و وی از بدایت حال محبت فقرا می‌ورزید و با ایشان می‌نشست. هرچند پدر وی را لباسهای فاخر می‌ساخت و طعامهای لذيذ می‌داد به آن التفات نمی کرد و می‌گفت: 286 «من جامة زنان نمی‌پوشم و طعام نازکان نمی‌خورم. » و جامه‌های پشمین می‌پوشید و طعامهای بی تکلف می‌خورد تا آن زمان که بزرگ شد و داعیة طلب در وی قوت يافت. ‏ «از روضة شیخ کبیر پیری بیرون آمد و در عقب وی شش پیر دیگر بر , یک راه می‌رفتند. راست یکی در عقب دیگری.

Orijinal Metin (FA)

آن پیر اول در روی وی تبسم کرد و دست وی بگرفت و به دست پیر آخرین داد و گفت: این ودیعتی است از خدای تعالی نزدیک ټ تو! » چون بیدار شد خواب را با پدر بگفت. پدرش گفت: و ار اا ا و وی در آن زمان از مجانین عقلا بود. کسی پیش وی فرستاد که از تعبیر آن خواب سؤال کند. چون شیخ ابراهیم آن را بشنید, گفت: «این نیست مگر خواب على بُرْعّش. و اول یر است وران راان کک ان رنه ارون کر ایو سا که ن پیر اخرین زنده باشد که حوالۀ تربیت وی به او کرده است. می‌باید که ان شيخ را طلب کند تا به مقصود برسد. » از پدر اجازت خواست و به جانب حجاز روان شد. چون به شيخ شهاب الدذین سهروردی رسید. وی را بشناخت که همان کس است که در خواب دیده بود. و شیخ نیز بر حال وی اطلاع داشت مضمون خواب وی را با وی بگفت و پیش شیخ ملازم شد و سالها به سر برد و خرقه پوشید و مصنفات شیخ و غير آن را از نشخ ششد و به ادن شخ ته شیراز مراخعت کرد و متاهل شد و«خانقاهی ها کز دږ تھ از شاد طالیان مشغول شد و الات و كامات وی ميان لی اشنهار باقت وة ارا شخان لبف و رسال قاق ریف ست که ار ان نوی اتقاس حضرت شح شهاتب الذین ايد روزی وی را گفتند که: «سژ توحید را به مثالی روشن کن! » گفت: «دو آیینه و سیبی. » یکی از فضلا حاضر بود, این معنی را به نظم آورد و گفت: گا کے رودت ا وال واف سو دو اآمکے ی ر کی کر روزی دیگر فرمود که: «پیوسته وصف خال معشوق می‌کنم و این عجب که او را خود خال نیست. » پس فرمود که: «می‌خواهم که کسی این معنی را ر به نظم آرد. » همان فاضل_حاضر بود گفت: ای آن که ترا به حسن تمثالی نیست چون حال من از خال رخت حالی وصافی من همه ز خال رخ تست نیست وین طرفه که بر رخ تو خود خالی توفی فى شعبان سنة ثمان و سبعين و سثمائة. 2- ظهير الین عبدالژحمان بن على بن بغش رحمه الله تعالی وی خلف صدق و خلیفة بحق بود مر پدر خود را. چون مادر وی به وی حامله شد شيخ شهاب الڈین برای وی پاره‌ای از خرقة مبارک خود فرستاد. چون متولد شد آن را در وک پوشانند ند و اول خرقه که دږ دنا پوشید ان تودو چون پژرۍ لشت ها خدیت پدر مشغول شد و تربیت یافت و دررایام حیات پدر به حج رفت. شب عرفه در خواب دید کرو ارف رول وا الله عاو علا واا کا حر شرف وار امد ک چ عل الالام ا اا الجاشي ا بدو وة تز ان حال مط ده اقل خود را ار آن وان چ ږ دارو شاوی داد ایشان را که مراد جال شد a‏ که عوارف را ترجمه کرده است و در آنجا تحقیقات صادر از کشف و الهام بسيار 287 است و به مقامات بلند رسید و به کرامات ارجمند مشهور شد و این دو بیت را از اشعار شيخ شهاب الذين سهروردی بسیار می‌خوانده است: وقد كث لاأرضي مِنَ الَوَصَلِ ڀال ر ضا وأنْذماقَوق ا ترما اا وفنا وَس طط مالا ب ف واک ا وف فن زفضان فة مك رة و فاتك رجخهة الله الى 505 تة مجك تى رجف الله ال شيخ نجیب الڈین بزغش قڈس سژه فرموده است که: «روزی با جمعی از اصحاب در صحبت شیخ شهاب الدین قڈس الله تعالی روحه بودم. شيخ فرمود که: یکی از O ‏ مشام من می‌رسد.

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

آن پیر اول در روی وی تبسم کرد و دست وی بگرفت و به دست پیر آخرین داد و گفت: این ودیعتی است از خدای تعالی نزدیک ټ تو! » چون بیدار شد خواب را با پدر بگفت. پدرش گفت: و ار اا ا و وی در آن زمان از مجانین عقلا بود. کسی پیش وی فرستاد که از تعبیر آن خواب سؤال کند. چون شیخ ابراهیم آن را بشنید, گفت: «این نیست مگر خواب على بُرْعّش. و اول یر است وران راان کک ان رنه ارون کر ایو سا که ن پیر اخرین زنده باشد که حوالۀ تربیت وی به او کرده است. می‌باید که ان شيخ را طلب کند تا به مقصود برسد. » از پدر اجازت خواست و به جانب حجاز روان شد. چون به شيخ شهاب الدذین سهروردی رسید. وی را بشناخت که همان کس است که در خواب دیده بود. و شیخ نیز بر حال وی اطلاع داشت مضمون خواب وی را با وی بگفت و پیش شیخ ملازم شد و سالها به سر برد و خرقه پوشید و مصنفات شیخ و غير آن را از نشخ ششد و به ادن شخ ته شیراز مراخعت کرد و متاهل شد و«خانقاهی ها کز دږ تھ از شاد طالیان مشغول شد و الات و كامات وی ميان لی اشنهار باقت وة ارا شخان لبف و رسال قاق ریف ست که ار ان نوی اتقاس حضرت شح شهاتب الذین ايد روزی وی را گفتند که: «سژ توحید را به مثالی روشن کن! » گفت: «دو آیینه و سیبی. » یکی از فضلا حاضر بود, این معنی را به نظم آورد و گفت: گا کے رودت ا وال واف سو دو اآمکے ی ر کی کر روزی دیگر فرمود که: «پیوسته وصف خال معشوق می‌کنم و این عجب که او را خود خال نیست. » پس فرمود که: «می‌خواهم که کسی این معنی را ر به نظم آرد. » همان فاضل_حاضر بود گفت: ای آن که ترا به حسن تمثالی نیست چون حال من از خال رخت حالی وصافی من همه ز خال رخ تست نیست وین طرفه که بر رخ تو خود خالی توفی فى شعبان سنة ثمان و سبعين و سثمائة. 2- ظهير الین عبدالژحمان بن على بن بغش رحمه الله تعالی وی خلف صدق و خلیفة بحق بود مر پدر خود را. چون مادر وی به وی حامله شد شيخ شهاب الڈین برای وی پاره‌ای از خرقة مبارک خود فرستاد. چون متولد شد آن را در وک پوشانند ند و اول خرقه که دږ دنا پوشید ان تودو چون پژرۍ لشت ها خدیت پدر مشغول شد و تربیت یافت و دررایام حیات پدر به حج رفت. شب عرفه در خواب دید کرو ارف رول وا الله عاو علا واا کا حر شرف وار امد ک چ عل الالام ا اا الجاشي ا بدو وة تز ان حال مط ده اقل خود را ار آن وان چ ږ دارو شاوی داد ایشان را که مراد جال شد a‏ که عوارف را ترجمه کرده است و در آنجا تحقیقات صادر از کشف و الهام بسيار 287 است و به مقامات بلند رسید و به کرامات ارجمند مشهور شد و این دو بیت را از اشعار شيخ شهاب الذين سهروردی بسیار می‌خوانده است: وقد كث لاأرضي مِنَ الَوَصَلِ ڀال ر ضا وأنْذماقَوق ا ترما اا وفنا وَس طط مالا ب ف واک ا وف فن زفضان فة مك رة و فاتك رجخهة الله الى 505 تة مجك تى رجف الله ال شيخ نجیب الڈین بزغش قڈس سژه فرموده است که: «روزی با جمعی از اصحاب در صحبت شیخ شهاب الدین قڈس الله تعالی روحه بودم. شيخ فرمود که: یکی از O ‏ مشام من می‌رسد.

Orijinal Metin (FA)

یکی از ‏ باز آمد که: کسی نیافتم. شیخ به هيبت فرمود که: دیگر بار برو که بیابی! دیگر بار برفت سیاهی دید اثر غربت و سفر بر وی وی را درون آورد. قصد آن کرد که در صف نعال بنشیند. شیخ گفت: ای شيخ محمد! نزدیک ای که از تو بوی اشنایی می‌آید. بگذشت و پهلوی شیخ بنشست. شیخ و وی در سر با یکدیگر سخنان گفتند. پس آن سياه بوسه بر ران شيخ داد. شيخ فرمود تا سفره حاضر کردند و چیزی خوردند و من روزه‌دار بودم. شيخ فرمود: هر که روزه دار است به حال خود باشد. در آن سفره انار بود. شیخ انار می‌خورد و دانة آن از دهن بیرون مي‌آورد و پیش خود می‌نهاد. در خاطر من گذشت که مخ آن دانه‌ها وا دزگیرزم که بزکت اټ دهن شخ نه ان رنشسده انست: و ا رة چون این بر خاطرم گذشت. آن سیاه دست فراز کرد و آن را برگرفت و بخورد, و به من نگریست و تبسم کرد. من دانستم که خاطر مرا دانست. چون سفره برداشتند. شیخ گفت: شیخ محمد حافظ قرآن است ولی چندوقت است که تنها خوانده است. کسی می‌خواهد که هر روز جزوی بر وی خواند۔ هر که از اصحاب شيخ قرآن حفظ داشت, چون عنایت شیخ را با وی دانستند استدعای آن کردند. و مرا نیز در خاطر گذشت, اما به زبان نیاوردم و حواله به اختیار شيخ کردم. شیخ وی را حواله به من کرد و گفت: شیخ محمد هر روز پیش علی شیرازی می‌رود و جزوی بر وی می‌خواند. چون شب درآمد, شيخ عیسی که خادم شیخ بود بیامد و اناری بیاورد بعضی از آن خورده و به من داد و گفت: شیخ بعضی از این خورده است و باقی ترا فرستاده تا بدان افطار کنی» و گفته که به وی بگوی که: این عوض آن تفل انار است که شيخ محمد بخورد. پس بدان افطار کردم. چون نماز صبح بگزاردیم و من به خانة خود رفتم» آن سياه درآمد و سلام کرد و من جواب دادم و بنشست و هیچ نگفت و من نيز هيچ نگفتم. که وی هیبتی داشت. یک جزو از اول قرآن بخواند و روان برخاست و به خانۀ خود رفت. و روز دوم نیز همچنین کرد. روز سیم چون وظیفة خود بخواند, بیستاد و گفت: وان ھنو وق اساد شاگردی شد. من از یمنم و شیراز ندیده‌ام؛ مرا وصف مشایخ شیراز بگوی! من آغاز کردم ونام هر کس از مشایخ که در آن عصر در شیراز بودم ی گفتم. چون نام همه ‏ اک من وروم که گر کرم که فیس فطع تود زمانی دراز در ان بود. بعد از آن به هوش آمد و گفت: رفتم و همه را ديدم اکنون تو تام آایشان یک یک باز می کوی تا فن وصق ایشان :می گویة: من نام یک یک می‌گفتم و وی چنان وصف ایشان می کرد که سلوک ایشان و حال ایشان 9 لباس ایشان چگونه ا و ی وو ا من تعجب کردم. پس در آخر گفت: a a‏ ا ولايت افتاد. ونام وی از جریدۀ اوليا محو 288 گفتم: سبب چه بود؟ گفت: پادشاه شیراز, اتابک ابویکر را به وی ارادتی يدند . افد 5 پیش وی رفت و وی را مال و نعمت داد و به سبب آن از نظر حق بيفتاد. پس من اين سخن را یاد داشتم, چون به شیراز آفدم. فمچتان بود که وی فته بود پس گفت: دیگری از این زهاد که یاد کردی ترا نشانه‌ای داده است و با تست,. ظاهر کن تا ببینم. هر چند اندیشه کردم. به خاطر من نیامد. نظر در کفش من کرد و گفت: آن چیست؟ مرا یاد آمد که زاهدی بود در شیراز کفش دوختی۔

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

یکی از ‏ باز آمد که: کسی نیافتم. شیخ به هيبت فرمود که: دیگر بار برو که بیابی! دیگر بار برفت سیاهی دید اثر غربت و سفر بر وی وی را درون آورد. قصد آن کرد که در صف نعال بنشیند. شیخ گفت: ای شيخ محمد! نزدیک ای که از تو بوی اشنایی می‌آید. بگذشت و پهلوی شیخ بنشست. شیخ و وی در سر با یکدیگر سخنان گفتند. پس آن سياه بوسه بر ران شيخ داد. شيخ فرمود تا سفره حاضر کردند و چیزی خوردند و من روزه‌دار بودم. شيخ فرمود: هر که روزه دار است به حال خود باشد. در آن سفره انار بود. شیخ انار می‌خورد و دانة آن از دهن بیرون مي‌آورد و پیش خود می‌نهاد. در خاطر من گذشت که مخ آن دانه‌ها وا دزگیرزم که بزکت اټ دهن شخ نه ان رنشسده انست: و ا رة چون این بر خاطرم گذشت. آن سیاه دست فراز کرد و آن را برگرفت و بخورد, و به من نگریست و تبسم کرد. من دانستم که خاطر مرا دانست. چون سفره برداشتند. شیخ گفت: شیخ محمد حافظ قرآن است ولی چندوقت است که تنها خوانده است. کسی می‌خواهد که هر روز جزوی بر وی خواند۔ هر که از اصحاب شيخ قرآن حفظ داشت, چون عنایت شیخ را با وی دانستند استدعای آن کردند. و مرا نیز در خاطر گذشت, اما به زبان نیاوردم و حواله به اختیار شيخ کردم. شیخ وی را حواله به من کرد و گفت: شیخ محمد هر روز پیش علی شیرازی می‌رود و جزوی بر وی می‌خواند. چون شب درآمد, شيخ عیسی که خادم شیخ بود بیامد و اناری بیاورد بعضی از آن خورده و به من داد و گفت: شیخ بعضی از این خورده است و باقی ترا فرستاده تا بدان افطار کنی» و گفته که به وی بگوی که: این عوض آن تفل انار است که شيخ محمد بخورد. پس بدان افطار کردم. چون نماز صبح بگزاردیم و من به خانة خود رفتم» آن سياه درآمد و سلام کرد و من جواب دادم و بنشست و هیچ نگفت و من نيز هيچ نگفتم. که وی هیبتی داشت. یک جزو از اول قرآن بخواند و روان برخاست و به خانۀ خود رفت. و روز دوم نیز همچنین کرد. روز سیم چون وظیفة خود بخواند, بیستاد و گفت: وان ھنو وق اساد شاگردی شد. من از یمنم و شیراز ندیده‌ام؛ مرا وصف مشایخ شیراز بگوی! من آغاز کردم ونام هر کس از مشایخ که در آن عصر در شیراز بودم ی گفتم. چون نام همه ‏ اک من وروم که گر کرم که فیس فطع تود زمانی دراز در ان بود. بعد از آن به هوش آمد و گفت: رفتم و همه را ديدم اکنون تو تام آایشان یک یک باز می کوی تا فن وصق ایشان :می گویة: من نام یک یک می‌گفتم و وی چنان وصف ایشان می کرد که سلوک ایشان و حال ایشان 9 لباس ایشان چگونه ا و ی وو ا من تعجب کردم. پس در آخر گفت: a a‏ ا ولايت افتاد. ونام وی از جریدۀ اوليا محو 288 گفتم: سبب چه بود؟ گفت: پادشاه شیراز, اتابک ابویکر را به وی ارادتی يدند . افد 5 پیش وی رفت و وی را مال و نعمت داد و به سبب آن از نظر حق بيفتاد. پس من اين سخن را یاد داشتم, چون به شیراز آفدم. فمچتان بود که وی فته بود پس گفت: دیگری از این زهاد که یاد کردی ترا نشانه‌ای داده است و با تست,. ظاهر کن تا ببینم. هر چند اندیشه کردم. به خاطر من نیامد. نظر در کفش من کرد و گفت: آن چیست؟ مرا یاد آمد که زاهدی بود در شیراز کفش دوختی۔

%0
10 Bölüm