چون به سفر بیرون می فدھ هرا دے حفت کف رک دادو کت ا نا ے ای افد کے درا ووا ياددارى. چه راحتها و رَوّحها که از صحبت وی به من رسید! آنگاه از خدمت شيخ خرقه پوشید و بسیار مرید وی شدند. » وی همان است که ذکر وی در بیان احوال شيخ نجیب الڈین بزغش گذشت. شیخ نجیب الدین گفته است که: «دیوانهای عجب بود و خلق میگفتند که: وقت باشد که چند روز هیچ نخورد و وقت باشد که به یک دفعه صدمن بخورد. و وی را احوال و امات عجب میگفتند. مرا آرزوی صحبت او میبود. وى را می فته اا ر هم صحبت باشیم! اجابت نمیکرد. یک بار آخر روزی وی را در بازار دیدم و ميان زمستان بود گفت: این ساعت وقت آن است که هم صحبت باشیم,. لیکن به شرط آن که امشب در مسجد بازار باشیم. با وی در مسجد رفتم. گفتم: طعامی بیاورم؟ گفت: من سيرم E آمدن گرفت و و روان گشت. چون نماز شام و خفتن بگزاردیم و خلق از مسجد بیرون رفتند و من با وی تنها بماندم, گفت: ر چیزی بیاور تا بخورم! شب E E N چند دینار زر داشتم وی را دادم و گفتم: معذور دار که عذر واضح است. این زر را فردا قوت خود ساز! زر را بستد و ساعتی صبر کرد. باز گفت: من گرسههام؛ برخیز و چیزی بیار تا بخورم! خانۀة من از ان مسجد دون تو دافا ردک ان مسخد مرا خونشی بود تة به خانۀ وی رفتم و چون شنیده بودم که وی چیز بسیار میخورد, گفتم: مرا جماعتی مهمانان رسیدهاند و این به آن معنی گفتم که هر یک تن در حقیقت جمعی است از بس لطایف که در وی است, از نفس و قلب و روح و غیرها. ایشان گفتند: دیرگاه است و طعامی پخته نمانده است. خدمتکاران داشتند هر یکی را طبقی بر سر نهادند, بعضی پر از برنج» و بعضی پر باقلی خام و بعضی پینو و بعضی نخود و گندم و یک عدد دنبه و یک عدد قدید. و با من به مسجد آوردند. گفتند: خود بپزید! من آنها پیش وی بنهادم و با خود تخمین کردم آن همه پنجاه من بود. گفتم: صبر کن تا اینها را بیزم! گفت: من همچنین میخورم. همه را همچنان خام بخورد. ساعتی صبر کرد. میکرد. از مسجد بیرون دوید. و هرچه جمع کرده بود از وی بستد. مقدار ده من نان پارهها و طعامها به مسجد درون اورد و همه را بخورد. چون از شب نیمه گذشت مرا گفت: برخیز و در گوشة مسجد رو و بخسب که بسیار زحمت از من کشیدی. اما اگر حرکتی کنی یا بجنبی ترا هلاک کنم. من به گوشۀ مسجد رفتم و بخسبیدم و زهرۀ آن نداشتم که حرکتی کنم چنانکه اگر عضوی از من خارش می کرد رّهره خاریدن نداشتم و درآن مسجد سنگی بزرگ نهاده بود هر ساعت برخاستی و آن سنگ را پر گر گی و به الین من آوردی و با خود گفتی: این سنگ را به وی فرو کویم و وی را هلاک کنم. باز هم روا نباشد. که پدرش مردی پیر است فردا جَرَع کند. آن سنگ را باز به جای خود بنهادی. چند نوبت چنین کرد و مرا از ترس خواب نمیآمد, اما خود را چنان مینمودم که در خوابم. پس مرا گفت: میدانم که در خواب نهای. ترا زحمت بسیار 289 دادم اکنون ترا به خدای بخشیدم بر بام مسجد میروم تا تو ایمن گردی و خواب کنی. پس بر بام رفت و بر سر نردبان مسجد یک خانه بود و کتاب بسیار در انجا که امام مسجد نهاده بود, به آن خانه در رفت.
چون به سفر بیرون می فدھ هرا دے حفت کف رک دادو کت ا نا ے ای افد کے درا ووا ياددارى. چه راحتها و رَوّحها که از صحبت وی به من رسید! آنگاه از خدمت شيخ خرقه پوشید و بسیار مرید وی شدند. » وی همان است که ذکر وی در بیان احوال شيخ نجیب الڈین بزغش گذشت. شیخ نجیب الدین گفته است که: «دیوانهای عجب بود و خلق میگفتند که: وقت باشد که چند روز هیچ نخورد و وقت باشد که به یک دفعه صدمن بخورد. و وی را احوال و امات عجب میگفتند. مرا آرزوی صحبت او میبود. وى را می فته اا ر هم صحبت باشیم! اجابت نمیکرد. یک بار آخر روزی وی را در بازار دیدم و ميان زمستان بود گفت: این ساعت وقت آن است که هم صحبت باشیم,. لیکن به شرط آن که امشب در مسجد بازار باشیم. با وی در مسجد رفتم. گفتم: طعامی بیاورم؟ گفت: من سيرم E آمدن گرفت و و روان گشت. چون نماز شام و خفتن بگزاردیم و خلق از مسجد بیرون رفتند و من با وی تنها بماندم, گفت: ر چیزی بیاور تا بخورم! شب E E N چند دینار زر داشتم وی را دادم و گفتم: معذور دار که عذر واضح است. این زر را فردا قوت خود ساز! زر را بستد و ساعتی صبر کرد. باز گفت: من گرسههام؛ برخیز و چیزی بیار تا بخورم! خانۀة من از ان مسجد دون تو دافا ردک ان مسخد مرا خونشی بود تة به خانۀ وی رفتم و چون شنیده بودم که وی چیز بسیار میخورد, گفتم: مرا جماعتی مهمانان رسیدهاند و این به آن معنی گفتم که هر یک تن در حقیقت جمعی است از بس لطایف که در وی است, از نفس و قلب و روح و غیرها. ایشان گفتند: دیرگاه است و طعامی پخته نمانده است. خدمتکاران داشتند هر یکی را طبقی بر سر نهادند, بعضی پر از برنج» و بعضی پر باقلی خام و بعضی پینو و بعضی نخود و گندم و یک عدد دنبه و یک عدد قدید. و با من به مسجد آوردند. گفتند: خود بپزید! من آنها پیش وی بنهادم و با خود تخمین کردم آن همه پنجاه من بود. گفتم: صبر کن تا اینها را بیزم! گفت: من همچنین میخورم. همه را همچنان خام بخورد. ساعتی صبر کرد. میکرد. از مسجد بیرون دوید. و هرچه جمع کرده بود از وی بستد. مقدار ده من نان پارهها و طعامها به مسجد درون اورد و همه را بخورد. چون از شب نیمه گذشت مرا گفت: برخیز و در گوشة مسجد رو و بخسب که بسیار زحمت از من کشیدی. اما اگر حرکتی کنی یا بجنبی ترا هلاک کنم. من به گوشۀ مسجد رفتم و بخسبیدم و زهرۀ آن نداشتم که حرکتی کنم چنانکه اگر عضوی از من خارش می کرد رّهره خاریدن نداشتم و درآن مسجد سنگی بزرگ نهاده بود هر ساعت برخاستی و آن سنگ را پر گر گی و به الین من آوردی و با خود گفتی: این سنگ را به وی فرو کویم و وی را هلاک کنم. باز هم روا نباشد. که پدرش مردی پیر است فردا جَرَع کند. آن سنگ را باز به جای خود بنهادی. چند نوبت چنین کرد و مرا از ترس خواب نمیآمد, اما خود را چنان مینمودم که در خوابم. پس مرا گفت: میدانم که در خواب نهای. ترا زحمت بسیار 289 دادم اکنون ترا به خدای بخشیدم بر بام مسجد میروم تا تو ایمن گردی و خواب کنی. پس بر بام رفت و بر سر نردبان مسجد یک خانه بود و کتاب بسیار در انجا که امام مسجد نهاده بود, به آن خانه در رفت.