Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ - Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۲ گفت مرا آن طبیب رو ترشی خورده ای گفتم نی گفت نک رنگ ترش کرده ای دل چو سیاهی دهد رنگ گواهی دهد عکس برون می زند گرچه تو در پرده ای خاک تو گر آب خوش یابد چون روضه ایست ور خورد او آب شور شوره برآورده ای سبز شوند از بهار زرد شوند از خزان گر نه خزان دیده ای پس ز چه رو زرده ای گفتمش ای غیب دان از تو چه دارم نهان پرورش جان تویی جان چو تو پرورده ای کیست که زنده کند آن که تو اش کشته ای کیست که گرمش کند چون تو اش افسرده ای شربت صحت فرست هم ز شرابات خاص زانک تو جوشیده ای زانک تو افشرده ای داد شراب خطیر گفت هلا این بگیر شاد شو ار پرغمی زنده شو ار مرده ای چشمه بجوشد ز تو چون ارس از خاره ای نور بتابد ز تو گرچه سیه چرده ای خضربقایی شوی گر عرض فانیی شادی دل ها شوی گرچه دل آزرده ای کی بشود این وجود پاک ز بیگانگان تا نرسد خلعتی دولت صدمرده ای گفت درختی به باد چند وزی باد گفت باد بهاری کند گرچه تو پژمرده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۳ قصر بود روح ما نی تل ویرانه ای همدم ما یار ما نی دم بیگانه ای بادیه ای هایلست راه دل و کی رسد جز که دل پردلی رستم مردانه ای نی دل خصم افکنی بل دل خویش افکنی نی دل تن پروری عاشق جانانه ای چونک فروشد تنش در تک خاک لحد رست درخت قبول از بن چون دانه ای عاشق آن نور کیست جز دل نورانیی فتنه آن شمع چیست جز تن پروانه ای مسرح روح الله است جلوه روح القدس زانک ورا آفتاب هست عزبخانه ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۴ بستگی این سماع هست ز بیگانه ای ز ارچلی جغد گشت حلقه چو ویرانه ای آنک بود همچو برف سرد کند وقت را چون بگدازد چو سیل پست کند خانه ای غیر برونی بدست غیر درونی بتر از سبب غیریست کندن دندانه ای باد خزانست غیر زرد کند باغ را حبس کند در زمین خوبی هر دانه ای پیش تو خندد چو گل پای درآید چو خار ریش نگه دار از آن دوسر چون شانه ای از سبب آنک بد در صف ترسنده ای گشت شکسته بسی لشکر مردانه ای خسرو تبریزیی شمس حق و دین که او شمع همه جمع هاست من شده پروانه ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۵ جای دگر بوده ای زانک تهی روده ای آب دگر خورده ای زانک گل آلوده ای مست دگر باده ای کاحمق و بس ساده ای دل چه بدو داده ای رو که نیاسوده ای گنج روان در دلت بر سر گنج این گلت گیرم بی دیده ای آخر نشنوده ای چیست سپیدی چشم از اثر نفس و خشم چون پی دارو ز یشم سرمه دهی سوده ای از نظر لم یزل دارد جانت تگل پرتو خورشید را تو به گل اندوده ای گنج دلت سر به مهر وین جگرت کان مهر ای تو شکم خوار چند در هوس روده ای از اثر شمس دینست این تبش عشق تو وز تبریزست این بخت که پرورده ای

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۲ گفت مرا آن طبیب رو ترشی خورده ای گفتم نی گفت نک رنگ ترش کرده ای دل چو سیاهی دهد رنگ گواهی دهد عکس برون می زند گرچه تو در پرده ای خاک تو گر آب خوش یابد چون روضه ایست ور خورد او آب شور شوره برآورده ای سبز شوند از بهار زرد شوند از خزان گر نه خزان دیده ای پس ز چه رو زرده ای گفتمش ای غیب دان از تو چه دارم نهان پرورش جان تویی جان چو تو پرورده ای کیست که زنده کند آن که تو اش کشته ای کیست که گرمش کند چون تو اش افسرده ای شربت صحت فرست هم ز شرابات خاص زانک تو جوشیده ای زانک تو افشرده ای داد شراب خطیر گفت هلا این بگیر شاد شو ار پرغمی زنده شو ار مرده ای چشمه بجوشد ز تو چون ارس از خاره ای نور بتابد ز تو گرچه سیه چرده ای خضربقایی شوی گر عرض فانیی شادی دل ها شوی گرچه دل آزرده ای کی بشود این وجود پاک ز بیگانگان تا نرسد خلعتی دولت صدمرده ای گفت درختی به باد چند وزی باد گفت باد بهاری کند گرچه تو پژمرده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۳ قصر بود روح ما نی تل ویرانه ای همدم ما یار ما نی دم بیگانه ای بادیه ای هایلست راه دل و کی رسد جز که دل پردلی رستم مردانه ای نی دل خصم افکنی بل دل خویش افکنی نی دل تن پروری عاشق جانانه ای چونک فروشد تنش در تک خاک لحد رست درخت قبول از بن چون دانه ای عاشق آن نور کیست جز دل نورانیی فتنه آن شمع چیست جز تن پروانه ای مسرح روح الله است جلوه روح القدس زانک ورا آفتاب هست عزبخانه ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۴ بستگی این سماع هست ز بیگانه ای ز ارچلی جغد گشت حلقه چو ویرانه ای آنک بود همچو برف سرد کند وقت را چون بگدازد چو سیل پست کند خانه ای غیر برونی بدست غیر درونی بتر از سبب غیریست کندن دندانه ای باد خزانست غیر زرد کند باغ را حبس کند در زمین خوبی هر دانه ای پیش تو خندد چو گل پای درآید چو خار ریش نگه دار از آن دوسر چون شانه ای از سبب آنک بد در صف ترسنده ای گشت شکسته بسی لشکر مردانه ای خسرو تبریزیی شمس حق و دین که او شمع همه جمع هاست من شده پروانه ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۵ جای دگر بوده ای زانک تهی روده ای آب دگر خورده ای زانک گل آلوده ای مست دگر باده ای کاحمق و بس ساده ای دل چه بدو داده ای رو که نیاسوده ای گنج روان در دلت بر سر گنج این گلت گیرم بی دیده ای آخر نشنوده ای چیست سپیدی چشم از اثر نفس و خشم چون پی دارو ز یشم سرمه دهی سوده ای از نظر لم یزل دارد جانت تگل پرتو خورشید را تو به گل اندوده ای گنج دلت سر به مهر وین جگرت کان مهر ای تو شکم خوار چند در هوس روده ای از اثر شمس دینست این تبش عشق تو وز تبریزست این بخت که پرورده ای

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۶ خیره چرا گشته ای خواجه مگر عاشقی کاسه بزن کوزه خور خواجه اگر عاشقی کاش بدانستیی بر چه در استاده ای کاش بدانستیی بر چه قمر عاشقی چشمه آن آفتاب خواب نبیند فلک چشمت از او روشنست تیزنظر عاشقی شیر فلک زین خطر خون شده استش جگر راست بگویم مرنج سخته جگر عاشقی ای گل تر راست گو بر چه دریدی قبا ای مه لاغرشده بر چه سحر عاشقی ای دل دریاصفت موج تو ز اندیشه هاست هر دم کف می کنی بر چه گهر عاشقی آنک از او گشت دنگ غم نخورد از خدنگ ور تو سپر بفکنی سسته سپر عاشقی جمله اجزای خاک هست چو ما عشقناک لیک تو ای روح پاک نادره تر عاشقی ای خرد ار بحریی دم مزن و دم بخور چون هنرت خامشیست بر چه هنر عاشقی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۷ نیست عجب صف زده پیش سلیمان پری صف سلیمان نگر پیش رخ آن پری آن پریی کز رخش گشت بشر چون ملک یافت فراغت ز رنج وز غم درمان پری تربیت آن پری چشم بشر باز کرد یافته دیو و ملک گوهر جان زان پری ما و منی پاک رفت ماء منی خشک شد گشت پری آدمی هم شد انسان پری دیده جان شمس دین مفخر تبریز و جان شاد ز عشق رخش شادتر از جان پری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۸ ای صنم گلزاری چند مرا آزاری من چو کمین فلاحم تو دهیم سالاری چند مرا بفریبی هر چه کنی می زیبی چند به دل آموزی مغلطه و طراری آن که از آن طراری باز بر او برشکنی افتد و سودش نکند در دغلی هشیاری ساده دلی ساز مرا سوی عدم تاز مرا تا رهم از لطف فنا زین قرح و زین زاری هر کی بگرید به یقین دیده بود گنج دفین هر کی بخندد بود او در حجب ستاری من که ز دور آمده ام با شر و شور آمده ام بازبنگشاده ام این دان خبر سرباری بار که بگشاده شود از پی سرمایه بود مایه نداری تو ولی خایه خود می خاری بس کن و بسیار مگو روی بدو آر بدو مشتری گفت تو او سیر نه از بسیاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۹ آه که دلم برد غمزه های نگاری شیر شگرف آمد و ضعیف شکاری هیچ دلی چون نبود خالی از اندوه درد و غم چون تو یار و دلبر باری از پی این عشق اشک هاست روانه خوب شهی آمد و لطیف نثاری چشم پیاپی چو ابر آب فشاند تا ننشیند بر آن نیاز غباری کان شکر آن لبست باد بقایش تا که نماند حزین و غوره فشاری نک شب قدرست و بدر کرد عنایت بر دل هر شب روی ستاره شماری بی مه او جان چو چرخ زیر و زبر بود ماهی بی آب را کی دید قراری خود تو چو عقلی و این جهان همه چون تن از تن بی عقل کی بیاید کاری خلعت نو پوش بر زمین و زمانه خلعت گل یافت از جناب تو خاری گر نبدی خوی دوست روح فشانی خود نبدی عاشقی و روح سپاری خرقه بده در قمارخانه عالم خوب حریفی و سودناک قماری بهر کنارش همی کنار گشایم هیچ کس آن بحر را ندید کناری تن بزنم تا بگوید آن مه خوش رو آنک ز حلمش بیافت کوه وقاری

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۶ خیره چرا گشته ای خواجه مگر عاشقی کاسه بزن کوزه خور خواجه اگر عاشقی کاش بدانستیی بر چه در استاده ای کاش بدانستیی بر چه قمر عاشقی چشمه آن آفتاب خواب نبیند فلک چشمت از او روشنست تیزنظر عاشقی شیر فلک زین خطر خون شده استش جگر راست بگویم مرنج سخته جگر عاشقی ای گل تر راست گو بر چه دریدی قبا ای مه لاغرشده بر چه سحر عاشقی ای دل دریاصفت موج تو ز اندیشه هاست هر دم کف می کنی بر چه گهر عاشقی آنک از او گشت دنگ غم نخورد از خدنگ ور تو سپر بفکنی سسته سپر عاشقی جمله اجزای خاک هست چو ما عشقناک لیک تو ای روح پاک نادره تر عاشقی ای خرد ار بحریی دم مزن و دم بخور چون هنرت خامشیست بر چه هنر عاشقی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۷ نیست عجب صف زده پیش سلیمان پری صف سلیمان نگر پیش رخ آن پری آن پریی کز رخش گشت بشر چون ملک یافت فراغت ز رنج وز غم درمان پری تربیت آن پری چشم بشر باز کرد یافته دیو و ملک گوهر جان زان پری ما و منی پاک رفت ماء منی خشک شد گشت پری آدمی هم شد انسان پری دیده جان شمس دین مفخر تبریز و جان شاد ز عشق رخش شادتر از جان پری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۸ ای صنم گلزاری چند مرا آزاری من چو کمین فلاحم تو دهیم سالاری چند مرا بفریبی هر چه کنی می زیبی چند به دل آموزی مغلطه و طراری آن که از آن طراری باز بر او برشکنی افتد و سودش نکند در دغلی هشیاری ساده دلی ساز مرا سوی عدم تاز مرا تا رهم از لطف فنا زین قرح و زین زاری هر کی بگرید به یقین دیده بود گنج دفین هر کی بخندد بود او در حجب ستاری من که ز دور آمده ام با شر و شور آمده ام بازبنگشاده ام این دان خبر سرباری بار که بگشاده شود از پی سرمایه بود مایه نداری تو ولی خایه خود می خاری بس کن و بسیار مگو روی بدو آر بدو مشتری گفت تو او سیر نه از بسیاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۹ آه که دلم برد غمزه های نگاری شیر شگرف آمد و ضعیف شکاری هیچ دلی چون نبود خالی از اندوه درد و غم چون تو یار و دلبر باری از پی این عشق اشک هاست روانه خوب شهی آمد و لطیف نثاری چشم پیاپی چو ابر آب فشاند تا ننشیند بر آن نیاز غباری کان شکر آن لبست باد بقایش تا که نماند حزین و غوره فشاری نک شب قدرست و بدر کرد عنایت بر دل هر شب روی ستاره شماری بی مه او جان چو چرخ زیر و زبر بود ماهی بی آب را کی دید قراری خود تو چو عقلی و این جهان همه چون تن از تن بی عقل کی بیاید کاری خلعت نو پوش بر زمین و زمانه خلعت گل یافت از جناب تو خاری گر نبدی خوی دوست روح فشانی خود نبدی عاشقی و روح سپاری خرقه بده در قمارخانه عالم خوب حریفی و سودناک قماری بهر کنارش همی کنار گشایم هیچ کس آن بحر را ندید کناری تن بزنم تا بگوید آن مه خوش رو آنک ز حلمش بیافت کوه وقاری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۰ سلمک الله نیست مثل تو یاری نیست نکوتر ز بندگی تو کاری ای دل گفتی که یار غار منست او هیچ نگنجد چنین محیط به غاری عاشق او خرد نیست زانک نخسبد بر سر آن گنج غیب هر نره ماری ذره به ذره کنار شوق گشادست گرچه نگنجد نگار ما به کناری آن شکرستان رسید تا نگذارد سرکه فروشنده ای و غوره فشاری جوی فراتی روان شدست از این سو کاین همه جان ها ز آب اوست بخاری از سر مستی پریر گفتم او را کار مرا این زمان بده تو قراری خنده شیرین زد و ز شرم برافروخت ماه غریب از چو من غریب شماری گفت مخور غم که زرد و خشک نماند باغ تو با این چنین لطیف بهاری هفت فلک ز آتش منست چو دودی هفت زمین در ره منست غباری دام جهان را هزار قرن گذشتست درخور صیدم نیامدست شکاری هم به کنار آمد این زمانه و دورش عاشق مستی ز ما نیافت کناری این مه و خورشید چون دو گاو خراسند روز چرایی و شب اسیر شیاری جمع خرانی نگر که گاوپرستند یاوه شدستند بی شکال و فساری رو به خران گو که ریش گاو بریزاد توبه کنید و روید سوی مطاری تا که شود هر خری ندیم مسیحی وحی پذیرنده ای و روح سپاری از شش و از پنج بگذرید و ببینید شهره حریفان و مقبلانه قماری چون به خلاصه رسید تا که بگویم سوخت لبم را ز شوق دوست شراری ماند سخن در دهان و رفت دل من جانب یاران به سوی دور دیاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۱ خوشدلم از یار همچنانک تو دیدی جان پرانوار همچنانک تو دیدی از چمن یار صد روان مقدس در گل و گلزار همچنانک تو دیدی هر کی دلی داشت زین هوس تو ببینش بی دل و بی کار همچنانک تو دیدی هر نظری کو بدید روی تو را گشت خواجه اسرار همچنانک تو دیدی صورت منصور دانک بود بهانه برشده بر دار همچنانک تو دیدی هست بر اومید گلستان تو جان ها ساخته با خار همچنانک تو دیدی عشق چو طاووس چون پرید شود دل خانه پرمار همچنانک تو دیدی عشق گزین عشق بی حیات خوش عشق عمر بود بار همچنانک تو دیدی در دل عشاق فخر و ملک دو عالم ننگ بود عار همچنانک تو دیدی عشق خداوند شمس دین که به تبریز جان کند ایثار همچنانک تو دیدی

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۰ سلمک الله نیست مثل تو یاری نیست نکوتر ز بندگی تو کاری ای دل گفتی که یار غار منست او هیچ نگنجد چنین محیط به غاری عاشق او خرد نیست زانک نخسبد بر سر آن گنج غیب هر نره ماری ذره به ذره کنار شوق گشادست گرچه نگنجد نگار ما به کناری آن شکرستان رسید تا نگذارد سرکه فروشنده ای و غوره فشاری جوی فراتی روان شدست از این سو کاین همه جان ها ز آب اوست بخاری از سر مستی پریر گفتم او را کار مرا این زمان بده تو قراری خنده شیرین زد و ز شرم برافروخت ماه غریب از چو من غریب شماری گفت مخور غم که زرد و خشک نماند باغ تو با این چنین لطیف بهاری هفت فلک ز آتش منست چو دودی هفت زمین در ره منست غباری دام جهان را هزار قرن گذشتست درخور صیدم نیامدست شکاری هم به کنار آمد این زمانه و دورش عاشق مستی ز ما نیافت کناری این مه و خورشید چون دو گاو خراسند روز چرایی و شب اسیر شیاری جمع خرانی نگر که گاوپرستند یاوه شدستند بی شکال و فساری رو به خران گو که ریش گاو بریزاد توبه کنید و روید سوی مطاری تا که شود هر خری ندیم مسیحی وحی پذیرنده ای و روح سپاری از شش و از پنج بگذرید و ببینید شهره حریفان و مقبلانه قماری چون به خلاصه رسید تا که بگویم سوخت لبم را ز شوق دوست شراری ماند سخن در دهان و رفت دل من جانب یاران به سوی دور دیاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۱ خوشدلم از یار همچنانک تو دیدی جان پرانوار همچنانک تو دیدی از چمن یار صد روان مقدس در گل و گلزار همچنانک تو دیدی هر کی دلی داشت زین هوس تو ببینش بی دل و بی کار همچنانک تو دیدی هر نظری کو بدید روی تو را گشت خواجه اسرار همچنانک تو دیدی صورت منصور دانک بود بهانه برشده بر دار همچنانک تو دیدی هست بر اومید گلستان تو جان ها ساخته با خار همچنانک تو دیدی عشق چو طاووس چون پرید شود دل خانه پرمار همچنانک تو دیدی عشق گزین عشق بی حیات خوش عشق عمر بود بار همچنانک تو دیدی در دل عشاق فخر و ملک دو عالم ننگ بود عار همچنانک تو دیدی عشق خداوند شمس دین که به تبریز جان کند ایثار همچنانک تو دیدی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۲ از پگه ای یار زان عقار سمایی ده به کف ما که نور دیده مایی زانک وظیفه ست هر سحر ز کف تو دور بگردان که آفتاب لقایی هم به منش ده مها مده به دگر کس عهد و وفا کن که شهریار وفایی در تتق گردها لطیف هلالی وز جهت دردها لطیف دوایی دور بگردان که دور عشق تو آمد خلق کجااند و تو غریب کجایی بر عدد ذره جان فدای تو کردی چرخ فلک گر بدی مه تو بهایی با همه شاهی چو تشنگان خماریم ساقی ما شو بکن به لطف سقایی بهر تو آدم گرفت دبه و زنبیل بهر تو حوا نمود نیز حوایی آدم و حوا نبود بهر قدومت خالق می کرد گونه گونه خدایی در قدح تو چهار جوی بهشتست نه از شش و پنجست این سرورفزایی جمله اجزای ما شکفته کن این دم تا به فلک بررود غریو گوایی غبغب غنچه در این چمن بنخندد تا تو به خنده دهان او نگشایی طلعت خورشید تو اگر ننماید یمن نیاید ز سایه های همایی خانه بی جام نیست خوب و منور راه رهاوی بزن کز اوست رهایی مشک که ارزد هزار بحر فروریز کوه وقاری و بحر جود و سخایی هر شب آید ز غیب چون گله بانی جان رهد از تن چو اشتران چرایی در عدمستان کشد نهان شتران را خوش بچراند ز سبزه های عطایی بند کند چشمشان که راه نبینند راه الهیست نیست راه هوایی چون بنهد رخ پیاده در قدم شاه جست دواسبه ز نیستی و گدایی کژ نرود زان سپس به راه چو فرزین خواب ببیند چو پیل هند رجایی مات شو و لعب گفت و گوی رها کن کان شه شطرنج راست راه نمایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۳ چند دویدم سوی افندی شکر که دیدم روی افندی در شب تاری ره متواری رهبر ما شد بوی افندی شادی جان ها ذوق دهان ها اصل مکان ها کوی افندی صحن گلستان عشرت مستان آب حیات و جوی افندی عیش معظم جام دمادم بزم دو عالم طوی افندی کام من آمد دام افندی های من آمد هوی افندی گرگ ز بره دست بدارد چون شنود او قوی افندی گنج سبیلی خوان خلیلی نیست بخیلی خوی افندی کله شاهان سکه ماهان در خم چوگان گوی افندی خامش و کم گو هی کی بود او قبله اوها اوی افندی

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۲ از پگه ای یار زان عقار سمایی ده به کف ما که نور دیده مایی زانک وظیفه ست هر سحر ز کف تو دور بگردان که آفتاب لقایی هم به منش ده مها مده به دگر کس عهد و وفا کن که شهریار وفایی در تتق گردها لطیف هلالی وز جهت دردها لطیف دوایی دور بگردان که دور عشق تو آمد خلق کجااند و تو غریب کجایی بر عدد ذره جان فدای تو کردی چرخ فلک گر بدی مه تو بهایی با همه شاهی چو تشنگان خماریم ساقی ما شو بکن به لطف سقایی بهر تو آدم گرفت دبه و زنبیل بهر تو حوا نمود نیز حوایی آدم و حوا نبود بهر قدومت خالق می کرد گونه گونه خدایی در قدح تو چهار جوی بهشتست نه از شش و پنجست این سرورفزایی جمله اجزای ما شکفته کن این دم تا به فلک بررود غریو گوایی غبغب غنچه در این چمن بنخندد تا تو به خنده دهان او نگشایی طلعت خورشید تو اگر ننماید یمن نیاید ز سایه های همایی خانه بی جام نیست خوب و منور راه رهاوی بزن کز اوست رهایی مشک که ارزد هزار بحر فروریز کوه وقاری و بحر جود و سخایی هر شب آید ز غیب چون گله بانی جان رهد از تن چو اشتران چرایی در عدمستان کشد نهان شتران را خوش بچراند ز سبزه های عطایی بند کند چشمشان که راه نبینند راه الهیست نیست راه هوایی چون بنهد رخ پیاده در قدم شاه جست دواسبه ز نیستی و گدایی کژ نرود زان سپس به راه چو فرزین خواب ببیند چو پیل هند رجایی مات شو و لعب گفت و گوی رها کن کان شه شطرنج راست راه نمایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۳ چند دویدم سوی افندی شکر که دیدم روی افندی در شب تاری ره متواری رهبر ما شد بوی افندی شادی جان ها ذوق دهان ها اصل مکان ها کوی افندی صحن گلستان عشرت مستان آب حیات و جوی افندی عیش معظم جام دمادم بزم دو عالم طوی افندی کام من آمد دام افندی های من آمد هوی افندی گرگ ز بره دست بدارد چون شنود او قوی افندی گنج سبیلی خوان خلیلی نیست بخیلی خوی افندی کله شاهان سکه ماهان در خم چوگان گوی افندی خامش و کم گو هی کی بود او قبله اوها اوی افندی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۴ می رسد ای جان باد بهاری تا سوی گلشن دست برآری سبزه و سوسن لاله و سنبل گفت بروید هر چه بکاری غنچه و گل ها مغفرت آمد تا ننماید زشتی خاری رفعت آمد سرو سهی را یافت عزیزی از پس خواری روح درآید در همه گلشن کب نماید روح سپاری خوبی گلشن ز آب فزاید سخت مبارک آمد یاری کرد پیامی برگ به میوه زود بیایی گوش نخاری شاه ثمارست آن عنب خوش زانک درختش داشت نزاری در دی شهوت چند بماند باغ دل ما حبس و حصاری راه ز دل جو ماه ز جان جو خاک چه دارد غیر غباری خیز بشو رو لیک به آبی کرد گل را خوب عذاری گفت به ریحان شاخ شکوفه در ره ما نه هر چه که داری بلبل مرغان گفت به بستان دام شما راییم شکاری لابه کند گل رحمت حق را بر ما دی را برنگماری گوید یزدان شیره ز میوه کی به کف آید تا نفشاری غم مخور از دی وز غز و غارت وز در من بین کارگزاری شکر و ستایش ذوق و فزایش رو ننماید جز که به زاری عمر ببخشم بی ز شمارت گر بستانم عمر شماری باده ببخشم بی ز خمارت گر بستانم خمر خماری چند نگاران دارد دانش کاغذها را چند نگاری از تو سیه شد چهره کاغذ چونک بخوانی خط نهاری دود رها کن نور نگر تو از مه جانان در شب تاری بس کن و بس کن ز اسب فرود آ تا که کند او شاه سواری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۵ دوش همه شب دوش همه شب گشتم من بر بام افندی آخر شب شد آخر شب شد خوردم می از جام افندی شیر و شکر را شمس و قمر را مایه ببخشد نام افندی نور دو عالم عشق قدیمی دولت مرغان دام افندی شیر روان شد خوش ز بیانش شیر سیه شد رام افندی کام ملوکان جایزه گیری جایزه بخشی کام افندی کعبه جان ها روی ملیحش پخته عالم خام افندی گر الفی و سابق حرفی محو شو اندر لام افندی نور بود او نار نماید خاص بود خود عام افندی بس کن بس کن کس نتواند که بگزارد وام افندی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۶ گاه چو اشتر در وحل آیی گه چو شکاری در عجل آیی کجکنن اغلن چند گریزی عاقبت آخر در عمل آیی در سوی بی سو می رو و می جو تا کی ای دل در علل آیی در طلبی تو در طرب افتی در نمدی تو در حلل آیی دردسر آید شور و شر آید عاشق شو تا بی خلل آیی نفخ کند جان در دل ترسان مطرب جویی در غزل آیی چونک قویتر دردمد آن نی در رخ دلبر مکتحل آیی چنگ بگیری ننگ پذیری فاعل نبوی مفتعل آیی از غم دلبر در برش افتی در کف اویی در بغل آیی فکر رها کن ترک نهی کن زانک ز حیرت با دول آیی فکر چو آید ضد ورا بین زین دو به حیرت محتمل آیی زانک تردد آرد حیرت زین دو تحول در محل آیی ز اول فکرت آخر ره بین چند به گفتن منتقل آیی

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۴ می رسد ای جان باد بهاری تا سوی گلشن دست برآری سبزه و سوسن لاله و سنبل گفت بروید هر چه بکاری غنچه و گل ها مغفرت آمد تا ننماید زشتی خاری رفعت آمد سرو سهی را یافت عزیزی از پس خواری روح درآید در همه گلشن کب نماید روح سپاری خوبی گلشن ز آب فزاید سخت مبارک آمد یاری کرد پیامی برگ به میوه زود بیایی گوش نخاری شاه ثمارست آن عنب خوش زانک درختش داشت نزاری در دی شهوت چند بماند باغ دل ما حبس و حصاری راه ز دل جو ماه ز جان جو خاک چه دارد غیر غباری خیز بشو رو لیک به آبی کرد گل را خوب عذاری گفت به ریحان شاخ شکوفه در ره ما نه هر چه که داری بلبل مرغان گفت به بستان دام شما راییم شکاری لابه کند گل رحمت حق را بر ما دی را برنگماری گوید یزدان شیره ز میوه کی به کف آید تا نفشاری غم مخور از دی وز غز و غارت وز در من بین کارگزاری شکر و ستایش ذوق و فزایش رو ننماید جز که به زاری عمر ببخشم بی ز شمارت گر بستانم عمر شماری باده ببخشم بی ز خمارت گر بستانم خمر خماری چند نگاران دارد دانش کاغذها را چند نگاری از تو سیه شد چهره کاغذ چونک بخوانی خط نهاری دود رها کن نور نگر تو از مه جانان در شب تاری بس کن و بس کن ز اسب فرود آ تا که کند او شاه سواری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۵ دوش همه شب دوش همه شب گشتم من بر بام افندی آخر شب شد آخر شب شد خوردم می از جام افندی شیر و شکر را شمس و قمر را مایه ببخشد نام افندی نور دو عالم عشق قدیمی دولت مرغان دام افندی شیر روان شد خوش ز بیانش شیر سیه شد رام افندی کام ملوکان جایزه گیری جایزه بخشی کام افندی کعبه جان ها روی ملیحش پخته عالم خام افندی گر الفی و سابق حرفی محو شو اندر لام افندی نور بود او نار نماید خاص بود خود عام افندی بس کن بس کن کس نتواند که بگزارد وام افندی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۶ گاه چو اشتر در وحل آیی گه چو شکاری در عجل آیی کجکنن اغلن چند گریزی عاقبت آخر در عمل آیی در سوی بی سو می رو و می جو تا کی ای دل در علل آیی در طلبی تو در طرب افتی در نمدی تو در حلل آیی دردسر آید شور و شر آید عاشق شو تا بی خلل آیی نفخ کند جان در دل ترسان مطرب جویی در غزل آیی چونک قویتر دردمد آن نی در رخ دلبر مکتحل آیی چنگ بگیری ننگ پذیری فاعل نبوی مفتعل آیی از غم دلبر در برش افتی در کف اویی در بغل آیی فکر رها کن ترک نهی کن زانک ز حیرت با دول آیی فکر چو آید ضد ورا بین زین دو به حیرت محتمل آیی زانک تردد آرد حیرت زین دو تحول در محل آیی ز اول فکرت آخر ره بین چند به گفتن منتقل آیی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۷ به خاک پای تو ای مه هر آن شبی که بتابی به جای عمر عزیزی چو عمر ما نشتابی چو شب روان هوس را تو چشمی و تو چراغی مسافران فلک را تو آتشی و تو آبی در این منازل گردون در این طواف همایون گر از قضا مه ما را به اتفاق بیابی اگر چه روح جهانست و روح سوی ندارد ثواب کن سوی او رو اگر چه غرق ثوابی بگو به تست پیامی اگر چه حاضر جانی جواب ده به حق آنک بس لطیف جوابی هزار مهره ربودی هنوز اول بازیست هزار پرده دریدی هنوز زیر نقابی چه ناله هاست نهان و چه زخم هاست دلم را زهی رباب دل من به دست چون تو ربابی دلم تو را چو ربابی تنم تو را چو خرابی رباب می زن و می گرد مست گرد خرابی همه ز جام تو مستند هر یکی ز شرابی ز جام خویش نپرسی که مست از چه شرابی کجاست ساحل دریا دلا که هر دم غرقی کجاست آتش غیبی که لحظه لحظه کبابی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۸ ببرد عقل و دلم را براق عشق معانی مرا بپرس کجا برد آن طرف که ندانی بدان رواق رسیدم که ماه و چرخ ندیدم بدان جهان که جهان هم جدا شود ز جهانی یکی دمیم امان ده که عقل من به من آید بگویمت صفت جان تو گوش دار که جانی ولیک پیشتر آ خواجه گوش بر دهنم ده که گوش دارد دیوار و این سریست نهانی عنایتیست ز جانان چنین غریب کرامت ز راه گوش درآید چراغ های عیانی رفیق خضر خرد شو به سوی چشمه حیوان که تا چو چشمه خورشید روز نور فشانی چنانک گشت زلیخا جوان به همت یوسف جهان کهنه بیابد از این ستاره جوانی فروخورد مه و خورشید و قطب هفت فلک را سهیل جان چو برآید ز سوی رکن یمانی دمی قراضه دین را بگیر و زیر زبان نه که تا به نقد ببینی که در درونه چه کانی فتاده ای به دهان ها همی گزندت مردم لطیف و پخته چو نانی بدان همیشه چنانی چو ذره پای بکوبی چو نور دست تو گیرد ز سردیست و ز تری که همچو ریگ گرانی چو آفتاب برآمد به خاک تیره بگوید که چون قرین تو گشتم تو صاحب دو قرانی تو بز نه ای که برآیی چراغپایه به بازی که پیش گله شیران چو نره شیر شبانی چراغ پنج حست را به نور دل بفروزان حواس پنج نمازست و دل چو سبع مثانی همی رسد ز سموات هر صبوح ندایی که ره بری به نشانی چو گرد ره بنشانی سپس مکش چو مخنث عنان عزم که پیشت دو لشکرست که در وی تو پیش رو چو سنانی شکر به پیش تو آمد که برگشای دهان را چرا ز دعوت شکر چو پسته بسته دهانی بگیر طبله شکر بخور به طبل که نوشت مکوب طبل فسانه چرا حریف زبانی ز شمس مفخر تبریز آفتاب پرستی که اوست شمس معارف رییس شمس مکانی

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۷ به خاک پای تو ای مه هر آن شبی که بتابی به جای عمر عزیزی چو عمر ما نشتابی چو شب روان هوس را تو چشمی و تو چراغی مسافران فلک را تو آتشی و تو آبی در این منازل گردون در این طواف همایون گر از قضا مه ما را به اتفاق بیابی اگر چه روح جهانست و روح سوی ندارد ثواب کن سوی او رو اگر چه غرق ثوابی بگو به تست پیامی اگر چه حاضر جانی جواب ده به حق آنک بس لطیف جوابی هزار مهره ربودی هنوز اول بازیست هزار پرده دریدی هنوز زیر نقابی چه ناله هاست نهان و چه زخم هاست دلم را زهی رباب دل من به دست چون تو ربابی دلم تو را چو ربابی تنم تو را چو خرابی رباب می زن و می گرد مست گرد خرابی همه ز جام تو مستند هر یکی ز شرابی ز جام خویش نپرسی که مست از چه شرابی کجاست ساحل دریا دلا که هر دم غرقی کجاست آتش غیبی که لحظه لحظه کبابی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۸ ببرد عقل و دلم را براق عشق معانی مرا بپرس کجا برد آن طرف که ندانی بدان رواق رسیدم که ماه و چرخ ندیدم بدان جهان که جهان هم جدا شود ز جهانی یکی دمیم امان ده که عقل من به من آید بگویمت صفت جان تو گوش دار که جانی ولیک پیشتر آ خواجه گوش بر دهنم ده که گوش دارد دیوار و این سریست نهانی عنایتیست ز جانان چنین غریب کرامت ز راه گوش درآید چراغ های عیانی رفیق خضر خرد شو به سوی چشمه حیوان که تا چو چشمه خورشید روز نور فشانی چنانک گشت زلیخا جوان به همت یوسف جهان کهنه بیابد از این ستاره جوانی فروخورد مه و خورشید و قطب هفت فلک را سهیل جان چو برآید ز سوی رکن یمانی دمی قراضه دین را بگیر و زیر زبان نه که تا به نقد ببینی که در درونه چه کانی فتاده ای به دهان ها همی گزندت مردم لطیف و پخته چو نانی بدان همیشه چنانی چو ذره پای بکوبی چو نور دست تو گیرد ز سردیست و ز تری که همچو ریگ گرانی چو آفتاب برآمد به خاک تیره بگوید که چون قرین تو گشتم تو صاحب دو قرانی تو بز نه ای که برآیی چراغپایه به بازی که پیش گله شیران چو نره شیر شبانی چراغ پنج حست را به نور دل بفروزان حواس پنج نمازست و دل چو سبع مثانی همی رسد ز سموات هر صبوح ندایی که ره بری به نشانی چو گرد ره بنشانی سپس مکش چو مخنث عنان عزم که پیشت دو لشکرست که در وی تو پیش رو چو سنانی شکر به پیش تو آمد که برگشای دهان را چرا ز دعوت شکر چو پسته بسته دهانی بگیر طبله شکر بخور به طبل که نوشت مکوب طبل فسانه چرا حریف زبانی ز شمس مفخر تبریز آفتاب پرستی که اوست شمس معارف رییس شمس مکانی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۹ هزار جان مقدس هزار گوهر کانی فدای جاه و جمالت که روح بخش جهانی چه روح ها که فزایی چه حلقه ها که ربایی چو ماه غیب نمایی ز پرده های نهانی چو در غزا تو بتازی ز بحر گرد برآری هزار بحر بجوشد چو قطره ای بچکانی توی ز کون گزیده توی گشایش دیده به یک نظر تو ببخشی سعادت دوجهانی کژی که هست جهان را چو تیر راست کن آن را بکش کمان زمان را که سخت سخته کمانی نه چرخ زهر چشاند نه ترس و خوف بماند چو دل ثنای تو خواند که شاه امن و امانی به چرخ سینه برآیی هزار ماه نمایی یکی بدان که تو اینی یکی بدان که تو آنی تو راست چرخ چو چاکر تو مه نباشی و اختر هزار ماه منور ز آستین بفشانی تو شمس مفخر تبریز به خواجگی چو نشینی صد آفتاب زمان را چو بندگان بنشانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۰ چه آفتاب جمالی که از مجره گشادی درون روزن عالم چو روز بخت فتادی هزار سوسن نادر ز روی گل بشکفتی هزار رسم دل افزا بدان چمن بنهادی هزار اطلس کحلی بنفشه وار دریدی که پر و بال مریدی و جان جان مرادی در آن زمان که به خوبی کلاه عقل ربایی نه عقل پره کاه ست و تو به لطف چو بادی چه عقل دارد آن گل که پیش باد ستیزد نه از نسیم ویستش جمال و نیک نهادی میی که کف تو بخشد دو صد خمار به ارزد چگونه گیج نگردد سر وجود ز شادی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۱ اگر مرا تو ندانی بپرس از شب تاری شب است محرم عاشق گواه ناله و زاری چه جای شب که هزاران نشانه دارد عاشق کمینه اشک و رخ زرد و لاغری و نزاری چو ابر ساعت گریه چو کوه وقت تحمل چو آب سجده کنان و چو خاک راه به خواری ولیک این همه محنت به گرد باغ چو خاری درون باغ گلستان و یار و چشمه جاری چو بگذری تو ز دیوار باغ و در چمن آیی زبان شکر گزاری سجود شکر بیاری که شکر و حمد خدا را که برد جور خزان را شکفته گشت زمین و بهار کرد بهاری هزار شاخ برهنه قرین حله گل شد هزار خار مغیلان رهیده گشت ز خاری حلاوت غم معشوق را چه داند عاقل چو جوله ست نداند طریق جنگ و سواری برادر و پدر و مادر تو عشاقند که جمله یک شده اند و سرشته اند ز یاری نمک شود چو درافتد هزار تن به نمکدان دوی نماند در تن چه مرغزی چه بخاری مکش عنان سخن را به کودنی ملولان تو تشنگان ملک بین به وقت حرف گزاری

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۹ هزار جان مقدس هزار گوهر کانی فدای جاه و جمالت که روح بخش جهانی چه روح ها که فزایی چه حلقه ها که ربایی چو ماه غیب نمایی ز پرده های نهانی چو در غزا تو بتازی ز بحر گرد برآری هزار بحر بجوشد چو قطره ای بچکانی توی ز کون گزیده توی گشایش دیده به یک نظر تو ببخشی سعادت دوجهانی کژی که هست جهان را چو تیر راست کن آن را بکش کمان زمان را که سخت سخته کمانی نه چرخ زهر چشاند نه ترس و خوف بماند چو دل ثنای تو خواند که شاه امن و امانی به چرخ سینه برآیی هزار ماه نمایی یکی بدان که تو اینی یکی بدان که تو آنی تو راست چرخ چو چاکر تو مه نباشی و اختر هزار ماه منور ز آستین بفشانی تو شمس مفخر تبریز به خواجگی چو نشینی صد آفتاب زمان را چو بندگان بنشانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۰ چه آفتاب جمالی که از مجره گشادی درون روزن عالم چو روز بخت فتادی هزار سوسن نادر ز روی گل بشکفتی هزار رسم دل افزا بدان چمن بنهادی هزار اطلس کحلی بنفشه وار دریدی که پر و بال مریدی و جان جان مرادی در آن زمان که به خوبی کلاه عقل ربایی نه عقل پره کاه ست و تو به لطف چو بادی چه عقل دارد آن گل که پیش باد ستیزد نه از نسیم ویستش جمال و نیک نهادی میی که کف تو بخشد دو صد خمار به ارزد چگونه گیج نگردد سر وجود ز شادی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۱ اگر مرا تو ندانی بپرس از شب تاری شب است محرم عاشق گواه ناله و زاری چه جای شب که هزاران نشانه دارد عاشق کمینه اشک و رخ زرد و لاغری و نزاری چو ابر ساعت گریه چو کوه وقت تحمل چو آب سجده کنان و چو خاک راه به خواری ولیک این همه محنت به گرد باغ چو خاری درون باغ گلستان و یار و چشمه جاری چو بگذری تو ز دیوار باغ و در چمن آیی زبان شکر گزاری سجود شکر بیاری که شکر و حمد خدا را که برد جور خزان را شکفته گشت زمین و بهار کرد بهاری هزار شاخ برهنه قرین حله گل شد هزار خار مغیلان رهیده گشت ز خاری حلاوت غم معشوق را چه داند عاقل چو جوله ست نداند طریق جنگ و سواری برادر و پدر و مادر تو عشاقند که جمله یک شده اند و سرشته اند ز یاری نمک شود چو درافتد هزار تن به نمکدان دوی نماند در تن چه مرغزی چه بخاری مکش عنان سخن را به کودنی ملولان تو تشنگان ملک بین به وقت حرف گزاری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۲ چو مهر عشق سلیمان به هر دو کون تو داری مکش تو دامن خود را که شرط نیست بیاری نه بند گردد بندی نه دل پذیرد پندی چو تنگ شکرقندی توام درون کناری طراوت سمنی تو چه رونق چمنی تو مگر تو عین منی تو مگر تو آینه واری چه نور پنج و ششی تو که آفت حبشی تو چو خوان عشق کشی تو ز سنگ آب برآری چه کیمیای زری تو چه رونق قمری تو چو دل ز سینه بری تو هزار سینه بیاری ز خلق جمله گسستم که عشق دوست بسستم چو در فنا بنشستم مرا چه کار به زاری بسوخت عشق تو خرمن نه جان بماند نه این تن جوی نیابی تو از من اگر هزار فشاری برون ز دور زمانی مثال گوهر کانی نشسته ایم چو جانی اگر کشی و بداری ز جام شربت شافی شدم به عشق تو لافی بیامدم زر صافی اگر تو کوره ناری کف از بهشت بشوید چو باغ عشق تو گوید کز او جواهر روید اگر چه سنگ بکاری دلی که عشق نوازد در این جهان بنسازد ازانک می نگذارد که یک زمانش بخاری تو شمس خسرو تبریز شراب باقی برریز براق عشق بکن تیز که بس لطیف سواری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۳ ز حد چون بگذشتی بیا بگوی که چونی ز عشق جیب دریدی در ابتدای جنونی شکست کشتی صبرم هزار بار ز موجت سری برآر ز موجی که موج قلزم خونی که خون بهینه شرابست جگر بهینه کبابست همین دوم تو فزون کن که از فزونه فزونی چو از الست تو مستم چو در فنای تو هستم چو مهر عشق شکستم چه غم خورم ز حرونی برون بسیت بجستم درون بدیدم و رستم چه میل و عشق شدستم به جست و جوی درونی دلی ز من بربودی که دل نبود و تو بودی چه آتشی و چه دودی چه جادوی چه فسونی نمای چهره زیبا تو شمس مفخر تبریز که نقش ها تو نمایی ز روح آینه گونی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۴ گهی به سینه درآیی گهی ز روح برآیی گهی به هجر گرایی چه آفتی چه بلایی گهی جمال بتانی گهی ز بت شکنانی گهی نه این و نه آنی چه آفتی چه بلایی بشر به پای دویده ملک به پر بپریده به غیر عجز ندیده چه آفتی چه بلایی چو پر و پاش نماند چو او ز هر دو بماند تو را به فقر بداند چه آفتی چه بلایی مثال لذت مستی میان چشم نشستی طریق فهم ببستی چه آفتی چه بلایی در آن دلی که گزیدی خیال وار دویدی بگفتی و بشنیدی چه آفتی چه بلایی چه دولتی ز چه سودی چه آتشی و چه دودی چه مجمری و چه عودی چه آفتی چه بلایی غم تو دامن جانی کشید جانب کانی به سوی گنج نهانی چه آفتی چه بلایی چه سوی گنج کشیدش ز جمله خلق بریدش دگر کسی بندیدش چه آفتی چه بلایی چه راحتی و چه روحی چه کشتیی و چه نوحی چه نعمتی چه فتوحی چه آفتی چه بلایی بگفتمت چه کس است این بگفتیم هوس است این خمش خمش که بس است این چه آفتی چه بلایی هوس چه باشد ای جان مرا مخند و مرنجان رهم نما و بگنجان چه آفتی چه بلایی تو عشق جمله جهانی ولی ز جمله نهانی نهان و عین چو جانی چه آفتی چه بلایی مرا چو دیک بجوشی مگو خمش چه خروشی چه جای صبر و خموشی چه آفتی چه بلایی بجوش دیک دلم را بسوز آب و گلم را بدر خط و سجلم را چه آفتی چه بلایی بسوز تا که برویم حدیث سوز بگویم به عود ماند خویم چه آفتی چه بلایی دگر مگوی پیامش رسید نوبت جامش ز جام ساز ختامش چه آفتی چه بلایی

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۲ چو مهر عشق سلیمان به هر دو کون تو داری مکش تو دامن خود را که شرط نیست بیاری نه بند گردد بندی نه دل پذیرد پندی چو تنگ شکرقندی توام درون کناری طراوت سمنی تو چه رونق چمنی تو مگر تو عین منی تو مگر تو آینه واری چه نور پنج و ششی تو که آفت حبشی تو چو خوان عشق کشی تو ز سنگ آب برآری چه کیمیای زری تو چه رونق قمری تو چو دل ز سینه بری تو هزار سینه بیاری ز خلق جمله گسستم که عشق دوست بسستم چو در فنا بنشستم مرا چه کار به زاری بسوخت عشق تو خرمن نه جان بماند نه این تن جوی نیابی تو از من اگر هزار فشاری برون ز دور زمانی مثال گوهر کانی نشسته ایم چو جانی اگر کشی و بداری ز جام شربت شافی شدم به عشق تو لافی بیامدم زر صافی اگر تو کوره ناری کف از بهشت بشوید چو باغ عشق تو گوید کز او جواهر روید اگر چه سنگ بکاری دلی که عشق نوازد در این جهان بنسازد ازانک می نگذارد که یک زمانش بخاری تو شمس خسرو تبریز شراب باقی برریز براق عشق بکن تیز که بس لطیف سواری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۳ ز حد چون بگذشتی بیا بگوی که چونی ز عشق جیب دریدی در ابتدای جنونی شکست کشتی صبرم هزار بار ز موجت سری برآر ز موجی که موج قلزم خونی که خون بهینه شرابست جگر بهینه کبابست همین دوم تو فزون کن که از فزونه فزونی چو از الست تو مستم چو در فنای تو هستم چو مهر عشق شکستم چه غم خورم ز حرونی برون بسیت بجستم درون بدیدم و رستم چه میل و عشق شدستم به جست و جوی درونی دلی ز من بربودی که دل نبود و تو بودی چه آتشی و چه دودی چه جادوی چه فسونی نمای چهره زیبا تو شمس مفخر تبریز که نقش ها تو نمایی ز روح آینه گونی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۴ گهی به سینه درآیی گهی ز روح برآیی گهی به هجر گرایی چه آفتی چه بلایی گهی جمال بتانی گهی ز بت شکنانی گهی نه این و نه آنی چه آفتی چه بلایی بشر به پای دویده ملک به پر بپریده به غیر عجز ندیده چه آفتی چه بلایی چو پر و پاش نماند چو او ز هر دو بماند تو را به فقر بداند چه آفتی چه بلایی مثال لذت مستی میان چشم نشستی طریق فهم ببستی چه آفتی چه بلایی در آن دلی که گزیدی خیال وار دویدی بگفتی و بشنیدی چه آفتی چه بلایی چه دولتی ز چه سودی چه آتشی و چه دودی چه مجمری و چه عودی چه آفتی چه بلایی غم تو دامن جانی کشید جانب کانی به سوی گنج نهانی چه آفتی چه بلایی چه سوی گنج کشیدش ز جمله خلق بریدش دگر کسی بندیدش چه آفتی چه بلایی چه راحتی و چه روحی چه کشتیی و چه نوحی چه نعمتی چه فتوحی چه آفتی چه بلایی بگفتمت چه کس است این بگفتیم هوس است این خمش خمش که بس است این چه آفتی چه بلایی هوس چه باشد ای جان مرا مخند و مرنجان رهم نما و بگنجان چه آفتی چه بلایی تو عشق جمله جهانی ولی ز جمله نهانی نهان و عین چو جانی چه آفتی چه بلایی مرا چو دیک بجوشی مگو خمش چه خروشی چه جای صبر و خموشی چه آفتی چه بلایی بجوش دیک دلم را بسوز آب و گلم را بدر خط و سجلم را چه آفتی چه بلایی بسوز تا که برویم حدیث سوز بگویم به عود ماند خویم چه آفتی چه بلایی دگر مگوی پیامش رسید نوبت جامش ز جام ساز ختامش چه آفتی چه بلایی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۵ من آن نیم که تو دیدی چو بینیم نشناسی تو جز خیال نبینی که مست خواب و نعاسی مرا بپرس که چونی در این کمی و فزونی چگونه باشد یوسف به دست کور نخاسی به چشم عشق توان دید روی یوسف جان را تو چشم عشق نداری تو مرد وهم و قیاسی بهای نعمت دیده سپاس و شکر خدا دان مرم چو قلب ز کوره که کان شکر و سپاسی وگر ز کوره بترسی یقین خیال پرستی بت خیال تراشی وزان خیال هراسی بت خیال تو سازی به پیش بت به نمازی چو گبر اسیر بتانی چو زن حریف نفاسی خیال فرع تو باشد که فرع فرع تو را شد تو مه نه ای تو غباری تو زر نه ای تو نحاسی به جان جمله مردان اگر چه جمله یکی اند که زیر چرخه گردون تنا چو گاو خراسی وگر ز چنبر گردون برون کشی سر و گردن ز خرگله برهیدی فرشته ای و ز ناسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۶ چو صبحدم خندیدی در بلا بندیدی چو صیقلی غم ها را ز آینه رندیدی چه جامه ها دردادی چه خرقه ها دزدیدی چه گوش ها بگرفتی به عیش دان بکشیدی چه شعله ها برکردی چه دیک ها بپزیدی چه جس ها بگرفتی چه راه ها پرسیدی ز عقل کل بگذشتی برون دل بدمیدی گشاد گلشن و باغی چو سرو تر نازیدی اگر چه خود سرمستی دهان چرا بربستی قلم چرا بشکستی ورق چرا بدریدی چه شاخه ها افشاندی چه میوه ها برچیدی ترش چرا بنشستی چه طالب تهدیدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۷ به جان تو ای طایی که سوی ما بازآیی تو هر چه می فرمایی همه شکر می خایی برآ به بام ای خوش خو به بام ما آور رو دو سه قدم نه این سو رضای این مستان جو اگر ملولی بستان قنینه ای از مستان که راحت جانست آن بدار دست از دستان ایا بت جان افزا نه وعده کردی ما را که من بیایم فردا زهی فریب و سودا ایا بت ناموسی لب مرا گر بوسی رها کنی سالوسی جلا کنی طاووسی سری ز روزن درکن وثاق پرشکر کن جهان پر از گوهر کن بیا ز ما باور کن نهال نیکی بنشان درخت گل را بفشان بیا به نزد خویشان دغل مکن با ایشان دو دیده را خوابی ده زمانه را تابی ده به تشنگان آبی ده به غوره دوشابی ده بگیر چنگ و تنتن دل از جدایی برکن بیار باده روشن خمار ما را بشکن از این ملولی بگذر به سوی روزن منگر شراب با یاران خور میان یاران خوشتر ز بیخودی آشفتم به دلبر خود گفتم که با غمت من جفتم به هر سوی که افتم به ضرب دستش بنگر به چشم مستش بنگر به زلف شستش بنگر به هر چه هستش بنگر چو دامن او گیرم عظیم باتوفیرم چو انگبین و شیرم به پیش لطفش میرم مزن نگارا بربط به پیش مشتی خربط مران تو کشتی بی شط بگیر راه اوسط بکار تخم زیبا که سبز گردد فردا که هر چه کاری این جا تو را بروید ده تا اگر تو تخمی کشتی چرا پشیمان گشتی اگر به کوه و دشتی برو که زرین طشتی ملول گشتی ای کش بخسب و رو اندرکش ز عالم پرآتش گریز پنهان خوش خوش ببند از این سو دیده برو ره دزدیده به غیب آرامیده به پر جان پریده نشسته خسبد عاشق که هست صبرش لایق بود خفیف و سابق برای عذرا وامق مگو دگر کوته کن سکوت را همره کن نظر به شاهنشه کن نظاره آن مه کن

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۵ من آن نیم که تو دیدی چو بینیم نشناسی تو جز خیال نبینی که مست خواب و نعاسی مرا بپرس که چونی در این کمی و فزونی چگونه باشد یوسف به دست کور نخاسی به چشم عشق توان دید روی یوسف جان را تو چشم عشق نداری تو مرد وهم و قیاسی بهای نعمت دیده سپاس و شکر خدا دان مرم چو قلب ز کوره که کان شکر و سپاسی وگر ز کوره بترسی یقین خیال پرستی بت خیال تراشی وزان خیال هراسی بت خیال تو سازی به پیش بت به نمازی چو گبر اسیر بتانی چو زن حریف نفاسی خیال فرع تو باشد که فرع فرع تو را شد تو مه نه ای تو غباری تو زر نه ای تو نحاسی به جان جمله مردان اگر چه جمله یکی اند که زیر چرخه گردون تنا چو گاو خراسی وگر ز چنبر گردون برون کشی سر و گردن ز خرگله برهیدی فرشته ای و ز ناسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۶ چو صبحدم خندیدی در بلا بندیدی چو صیقلی غم ها را ز آینه رندیدی چه جامه ها دردادی چه خرقه ها دزدیدی چه گوش ها بگرفتی به عیش دان بکشیدی چه شعله ها برکردی چه دیک ها بپزیدی چه جس ها بگرفتی چه راه ها پرسیدی ز عقل کل بگذشتی برون دل بدمیدی گشاد گلشن و باغی چو سرو تر نازیدی اگر چه خود سرمستی دهان چرا بربستی قلم چرا بشکستی ورق چرا بدریدی چه شاخه ها افشاندی چه میوه ها برچیدی ترش چرا بنشستی چه طالب تهدیدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۷ به جان تو ای طایی که سوی ما بازآیی تو هر چه می فرمایی همه شکر می خایی برآ به بام ای خوش خو به بام ما آور رو دو سه قدم نه این سو رضای این مستان جو اگر ملولی بستان قنینه ای از مستان که راحت جانست آن بدار دست از دستان ایا بت جان افزا نه وعده کردی ما را که من بیایم فردا زهی فریب و سودا ایا بت ناموسی لب مرا گر بوسی رها کنی سالوسی جلا کنی طاووسی سری ز روزن درکن وثاق پرشکر کن جهان پر از گوهر کن بیا ز ما باور کن نهال نیکی بنشان درخت گل را بفشان بیا به نزد خویشان دغل مکن با ایشان دو دیده را خوابی ده زمانه را تابی ده به تشنگان آبی ده به غوره دوشابی ده بگیر چنگ و تنتن دل از جدایی برکن بیار باده روشن خمار ما را بشکن از این ملولی بگذر به سوی روزن منگر شراب با یاران خور میان یاران خوشتر ز بیخودی آشفتم به دلبر خود گفتم که با غمت من جفتم به هر سوی که افتم به ضرب دستش بنگر به چشم مستش بنگر به زلف شستش بنگر به هر چه هستش بنگر چو دامن او گیرم عظیم باتوفیرم چو انگبین و شیرم به پیش لطفش میرم مزن نگارا بربط به پیش مشتی خربط مران تو کشتی بی شط بگیر راه اوسط بکار تخم زیبا که سبز گردد فردا که هر چه کاری این جا تو را بروید ده تا اگر تو تخمی کشتی چرا پشیمان گشتی اگر به کوه و دشتی برو که زرین طشتی ملول گشتی ای کش بخسب و رو اندرکش ز عالم پرآتش گریز پنهان خوش خوش ببند از این سو دیده برو ره دزدیده به غیب آرامیده به پر جان پریده نشسته خسبد عاشق که هست صبرش لایق بود خفیف و سابق برای عذرا وامق مگو دگر کوته کن سکوت را همره کن نظر به شاهنشه کن نظاره آن مه کن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۸ تو آسمان منی من زمین به حیرانی که دم به دم ز دل من چه چیز رویانی زمین خشک لبم من ببار آب کرم زمین ز آب تو باید گل و گلستانی زمین چه داند کاندر دلش چه کاشته ای ز توست حامله و حمل او تو می دانی ز توست حامله هر ذره ای به سر دگر به درد حامله را مدتی بپیچانی چه هاست در شکم این جهان پیچاپیچ کز او بزاید اناالحق و بانگ سبحانی گهی بنالد و ناقه بزاید از شکمش عصا بیفتد و گیرد طریق ثعبانی رسول گفت چو اشتر شناس مؤمن را همیشه مست خدا کش کند شتربانی گهیش داغ کند گه نهد علف پیشش گهیش بندد زانو به بند عقلانی گهی گشاید زانوش بهر رقص جعل که تا مهار به درد کند پریشانی چمن نگر که نمی گنجد از طرب در پوست که نقش چند بدو داد باغ روحانی ببین تو قوت تفهیم نفس کلی را که خاک کودن از او شد مصور جانی چو نفس کل همه کلی حجاب و روپوشست ز آفتاب جلالت که نیستش ثانی از آفتاب قدیمی که از غروب بری است که نور روش نه دلوی بود نه میزانی یکان یکان بنماید هر آنچ کاشت خموش که حامله ست صدف ها ز در ربانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۹ ربود عقل و دلم را جمال آن عربی درون غمزه مستش هزار بوالعجبی هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه کنون چو مست و خرابم صلای بی ادبی مسبب سبب این جا در سبب بربست تو آن ببین که سبب می کشد ز بی سببی پریر رفتم سرمست بر سر کویش به خشم گفت چه گم کرده ای چه می طلبی شکسته بسته بگفتم یکی دو لفظ عرب أتیت أطلب في حیکم مقام أبي جواب داد کجا خفته ای چه می جویی به پیش عقل محمد پلاس بولهبی ز عجز خوردم سوگندها و گرم شدم به ذات پاک خدا و به جان پاک نبی چه جای گرمی و سوگند پیش آن بینا و کیف یصرع صقر بصولة الخرب روان شد اشک ز چشم من و گواهی داد کما یسیل میاه السقا من القرب چه چاره دارم غماز من هم از خانه ست رخم چو سکه زر آب دیده ام سحبی دریغ دلبر جان را به مال میل بدی و یا فریفته گشتی به سیدی چلبی و یا به حیله و مکری ز ره درافتادی و یا که مست شدی او ز باده عنبی دهان به گوش من آرد به گاه نومیدی چه می کند سر و گوش مرا به شهد لبی غلام ساعت نومیدیم که آن ساعت شراب وصل بتابد ز شیشه ای حلبی از آن شراب پرستم که یار می بخشست رخم چو شیشه می کرد و بود رخ ذهبي برادرم پدرم اصل و فصل من عشقست که خویش عشق بماند نه خویشی نسبی خمش که مفخر آفاق شمس تبریزی بشست نام و نشان مرا به خوش لقبی

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۸ تو آسمان منی من زمین به حیرانی که دم به دم ز دل من چه چیز رویانی زمین خشک لبم من ببار آب کرم زمین ز آب تو باید گل و گلستانی زمین چه داند کاندر دلش چه کاشته ای ز توست حامله و حمل او تو می دانی ز توست حامله هر ذره ای به سر دگر به درد حامله را مدتی بپیچانی چه هاست در شکم این جهان پیچاپیچ کز او بزاید اناالحق و بانگ سبحانی گهی بنالد و ناقه بزاید از شکمش عصا بیفتد و گیرد طریق ثعبانی رسول گفت چو اشتر شناس مؤمن را همیشه مست خدا کش کند شتربانی گهیش داغ کند گه نهد علف پیشش گهیش بندد زانو به بند عقلانی گهی گشاید زانوش بهر رقص جعل که تا مهار به درد کند پریشانی چمن نگر که نمی گنجد از طرب در پوست که نقش چند بدو داد باغ روحانی ببین تو قوت تفهیم نفس کلی را که خاک کودن از او شد مصور جانی چو نفس کل همه کلی حجاب و روپوشست ز آفتاب جلالت که نیستش ثانی از آفتاب قدیمی که از غروب بری است که نور روش نه دلوی بود نه میزانی یکان یکان بنماید هر آنچ کاشت خموش که حامله ست صدف ها ز در ربانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۹ ربود عقل و دلم را جمال آن عربی درون غمزه مستش هزار بوالعجبی هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه کنون چو مست و خرابم صلای بی ادبی مسبب سبب این جا در سبب بربست تو آن ببین که سبب می کشد ز بی سببی پریر رفتم سرمست بر سر کویش به خشم گفت چه گم کرده ای چه می طلبی شکسته بسته بگفتم یکی دو لفظ عرب أتیت أطلب في حیکم مقام أبي جواب داد کجا خفته ای چه می جویی به پیش عقل محمد پلاس بولهبی ز عجز خوردم سوگندها و گرم شدم به ذات پاک خدا و به جان پاک نبی چه جای گرمی و سوگند پیش آن بینا و کیف یصرع صقر بصولة الخرب روان شد اشک ز چشم من و گواهی داد کما یسیل میاه السقا من القرب چه چاره دارم غماز من هم از خانه ست رخم چو سکه زر آب دیده ام سحبی دریغ دلبر جان را به مال میل بدی و یا فریفته گشتی به سیدی چلبی و یا به حیله و مکری ز ره درافتادی و یا که مست شدی او ز باده عنبی دهان به گوش من آرد به گاه نومیدی چه می کند سر و گوش مرا به شهد لبی غلام ساعت نومیدیم که آن ساعت شراب وصل بتابد ز شیشه ای حلبی از آن شراب پرستم که یار می بخشست رخم چو شیشه می کرد و بود رخ ذهبي برادرم پدرم اصل و فصل من عشقست که خویش عشق بماند نه خویشی نسبی خمش که مفخر آفاق شمس تبریزی بشست نام و نشان مرا به خوش لقبی

%0
10 Bölüm