مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۳ شاها بکش قطار که شهوار می کشی دامان ما گرفته به گلزار می کشی قطار اشتران همه مستند و کف زنان بویی ببرده اند که قطار می کشی هر اشتری میانه زنجیر می گزد چون شهد و چون شکر که سوی یار می کشی آن چشم های مست به چشمت که ساقی است گویند خوش بکش که به دیدار می کشی ما کشت تو بدیم درودی به داس عشق کردی ز که جدا و به انبار می کشی سکسک بدیم و توسن و در راه صدق لنگ رهوار از آن شدیم که رهوار می کشی هر چند سال ها ز چمن گل بچیده ایم ناگه ز چشم بد به ره خار می کشی ما کی غلط کنیم به هر سو کشی بکش هر سو کشی به عشرت بسیار می کشی شاهان کشند بنده بد را به انتقام تو جانب کرامت و ایثار می کشی زین لطف مجرمان را گستاخ کرده ای دزدان دار را خوش و بی دار می کشی هر تخمه و ملول همی گویدم خموش تو کرده ای ستیزه به گفتار می کشی سختی کشان ز گردش این چرخ در غم اند بر رغم جمله چرخه دوار می کشی ای شاه شمس مفخر تبریز نور حق تو نور نور ندره به اقطار می کشی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۴ ای نای خوش نوای که دلدار و دلخوشی دم می دهی تو گرم و دم سرد می کشی خالی است اندرون تو از بند لاجرم خالی کننده دل و جان مشوشی نقشی کنی به صورت معشوق هر کسی هر چند امیی تو به معنی منقشی ای صورت حقایق کل در چه پرده ای سر برزن از میانه بی چون شکروشی نه چشم گشته ای تو و ده گوش گشته جان دردم به شش جهت که تو دمساز هر ششی ای نای سربریده بگو سر بی زبان خوش می چشان ز حلق از آن دم که می چشی آتش فتاد در نی و عالم گرفت دود زیرا ندای عشق ز نی هست آتشی بنواز سر لیلی و مجنون ز عشق خویش دل را چه لذتی تو و جان را چه مفرشی بویی است در دم تو ز تبریز لاجرم بس دل که می ربایی از حسن و از کشی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۵ اندر میان جمع چه جان است آن یکی یک جان نخوانمش که جهان است آن یکی سوگند می خورم به جمال و کمال او کز چشم خویش هم پنهان است آن یکی بر فرق خاک آب روان کرد عشق او در باغ عشق سرو روان است آن یکی جمله شکوفه اند اگر میوه است او جمله قراضه اند چو کان است آن یکی دل موج می زند ز صفاتش ولی خموش زیرا فزون ز شرح و بیان است آن یکی روزی که او بزاد زمین و زمان نبود بالاتر از زمین و زمان است آن یکی قفلی است بر دهان من از رشک عاشقان تا من نگویم این که فلان است آن یکی هر دم که کنج چشمم بر روی او فتد گویم که ای خدای چه سان است آن یکی گر چشم درد نیست تو را چشم باز کن زیرا چو آفتاب عیان است آن یکی پیشش تو سجده می کن تا پادشا شوی زیرا که پادشاه نشان است آن یکی گر صد هزار خلق تو را رهزند که نیست اندر گمان مباش که آن است آن یکی گفتم به شمس مفخر تبریز بنگرش گفتا عجب مدار چنان است آن یکی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۳ شاها بکش قطار که شهوار می کشی دامان ما گرفته به گلزار می کشی قطار اشتران همه مستند و کف زنان بویی ببرده اند که قطار می کشی هر اشتری میانه زنجیر می گزد چون شهد و چون شکر که سوی یار می کشی آن چشم های مست به چشمت که ساقی است گویند خوش بکش که به دیدار می کشی ما کشت تو بدیم درودی به داس عشق کردی ز که جدا و به انبار می کشی سکسک بدیم و توسن و در راه صدق لنگ رهوار از آن شدیم که رهوار می کشی هر چند سال ها ز چمن گل بچیده ایم ناگه ز چشم بد به ره خار می کشی ما کی غلط کنیم به هر سو کشی بکش هر سو کشی به عشرت بسیار می کشی شاهان کشند بنده بد را به انتقام تو جانب کرامت و ایثار می کشی زین لطف مجرمان را گستاخ کرده ای دزدان دار را خوش و بی دار می کشی هر تخمه و ملول همی گویدم خموش تو کرده ای ستیزه به گفتار می کشی سختی کشان ز گردش این چرخ در غم اند بر رغم جمله چرخه دوار می کشی ای شاه شمس مفخر تبریز نور حق تو نور نور ندره به اقطار می کشی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۴ ای نای خوش نوای که دلدار و دلخوشی دم می دهی تو گرم و دم سرد می کشی خالی است اندرون تو از بند لاجرم خالی کننده دل و جان مشوشی نقشی کنی به صورت معشوق هر کسی هر چند امیی تو به معنی منقشی ای صورت حقایق کل در چه پرده ای سر برزن از میانه بی چون شکروشی نه چشم گشته ای تو و ده گوش گشته جان دردم به شش جهت که تو دمساز هر ششی ای نای سربریده بگو سر بی زبان خوش می چشان ز حلق از آن دم که می چشی آتش فتاد در نی و عالم گرفت دود زیرا ندای عشق ز نی هست آتشی بنواز سر لیلی و مجنون ز عشق خویش دل را چه لذتی تو و جان را چه مفرشی بویی است در دم تو ز تبریز لاجرم بس دل که می ربایی از حسن و از کشی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۵ اندر میان جمع چه جان است آن یکی یک جان نخوانمش که جهان است آن یکی سوگند می خورم به جمال و کمال او کز چشم خویش هم پنهان است آن یکی بر فرق خاک آب روان کرد عشق او در باغ عشق سرو روان است آن یکی جمله شکوفه اند اگر میوه است او جمله قراضه اند چو کان است آن یکی دل موج می زند ز صفاتش ولی خموش زیرا فزون ز شرح و بیان است آن یکی روزی که او بزاد زمین و زمان نبود بالاتر از زمین و زمان است آن یکی قفلی است بر دهان من از رشک عاشقان تا من نگویم این که فلان است آن یکی هر دم که کنج چشمم بر روی او فتد گویم که ای خدای چه سان است آن یکی گر چشم درد نیست تو را چشم باز کن زیرا چو آفتاب عیان است آن یکی پیشش تو سجده می کن تا پادشا شوی زیرا که پادشاه نشان است آن یکی گر صد هزار خلق تو را رهزند که نیست اندر گمان مباش که آن است آن یکی گفتم به شمس مفخر تبریز بنگرش گفتا عجب مدار چنان است آن یکی