مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۳ شاگرد تو می باشم گر کودن و کژپوزم تا زان لب خندانت یک خنده بیاموزم ای چشمه آگاهی شاگرد نمی خواهی چه حیله کنم تا من خود را به تو دردوزم باری ز شکاف در برق رخ تو بینم زان آتش دهلیزی صد شمع برافروزم یک لحظه بری رختم در راه که عشارم یک لحظه روی پیشم یعنی که قلاوزم گه در گنهم رانی گه سوی پشیمانی کژ کن سر و دنبم را من همزه مهموزم در حوبه و در توبه چون ماهی بر تابه این پهلو و آن پهلو بر تابه همی سوزم بر تابه توام گردان این پهلو و آن پهلو در ظلمت شب با تو براقتر از روزم بس کن همه تلوینم در پیشه و اندیشه یک لحظه چو پیروزه یک لحظه چو پیروزم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۴ سر برمزن از هستی تا راه نگردد گم در بادیه مردان محوست تو را جم جم در عالم پرآتش در محو سر اندرکش در عالم هستی بین نیلین سر چون قاقم زیر فلک ناری در حلقه بیداری هر چند که سر داری نه سر هلدت نی دم هر رنج که دیده ست او در رنج شدیدست او محو است که عید است او باقی دهل و لم لم سرگشتگی حالم تو فهم کن از قالم کای هیزم از آن آتش برخوان که و ان منکم کی روید از این صحرا جز لقمه پرصفرا کی تازد بر بالا این مرکب پشمین سم ور پرد چون کرکس خاکش بکشد واپس هر چیز به اصل خود بازآید می دانم رو آر گر انسانی در جوهر پنهانی کو آب حیات آمد در قالب همچون خم شمس الحق تبریزی ما بیضه مرغ تو در زیر پرت جوشان تا آید وقت قم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۵ ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانم زان روی که حیرانم من خانه نمی دانم ای گشته ز تو واله هم شهر و هم اهل ده کو خانه نشانم ده من خانه نمی دانم زان کس که شدی جانش زان کس مطلب دانش پیش آ و مرنجانش من خانه نمی دانم وان کز تو بود شورش می دار تو معذورش وز خانه مکن دورش من خانه نمی دانم من عاشق و مشتاقم من شهره آفاقم رحم آر و مکن طاقم من خانه نمی دانم ای مطرب صاحب صف می زن تو به زخم کف بر راه دلم این دف من خانه نمی دانم شمس الحق تبریزم جز با تو نیامیزم می افتم و می خیزم من خانه نمی دانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۶ در عشق سلیمانی من همدم مرغانم هم عشق پری دارم هم مرد پری خوانم هر کس که پری خوتر در شیشه کنم زوتر برخوانم افسونش حراقه بجنبانم زین واقعه مدهوشم باهوشم و بی هوشم هم ناطق و خاموشم هم لوح خموشانم فریاد که آن مریم رنگی دگر است این دم فریاد کز این حالت فریاد نمی دانم زان رنگ چه بی رنگم زان طره چو آونگم زان شمع چو پروانه یا رب چه پریشانم گفتم که مها جانی امروز دگر سانی گفتا که برو منگر از دیده انسانم ای خواجه اگر مردی تشویش چه آوردی کز آتش حرص تو پردود شود جانم یا عاشق شیدا شو یا از بر ما واشو در پرده میا با خود تا پرده نگردانم هم خونم و هم شیرم هم طفلم و هم پیرم هم چاکر و هم میرم هم اینم و هم آنم هم شمس شکرریزم هم خطه تبریزم هم ساقی و هم مستم هم شهره و پنهانم
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۳ شاگرد تو می باشم گر کودن و کژپوزم تا زان لب خندانت یک خنده بیاموزم ای چشمه آگاهی شاگرد نمی خواهی چه حیله کنم تا من خود را به تو دردوزم باری ز شکاف در برق رخ تو بینم زان آتش دهلیزی صد شمع برافروزم یک لحظه بری رختم در راه که عشارم یک لحظه روی پیشم یعنی که قلاوزم گه در گنهم رانی گه سوی پشیمانی کژ کن سر و دنبم را من همزه مهموزم در حوبه و در توبه چون ماهی بر تابه این پهلو و آن پهلو بر تابه همی سوزم بر تابه توام گردان این پهلو و آن پهلو در ظلمت شب با تو براقتر از روزم بس کن همه تلوینم در پیشه و اندیشه یک لحظه چو پیروزه یک لحظه چو پیروزم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۴ سر برمزن از هستی تا راه نگردد گم در بادیه مردان محوست تو را جم جم در عالم پرآتش در محو سر اندرکش در عالم هستی بین نیلین سر چون قاقم زیر فلک ناری در حلقه بیداری هر چند که سر داری نه سر هلدت نی دم هر رنج که دیده ست او در رنج شدیدست او محو است که عید است او باقی دهل و لم لم سرگشتگی حالم تو فهم کن از قالم کای هیزم از آن آتش برخوان که و ان منکم کی روید از این صحرا جز لقمه پرصفرا کی تازد بر بالا این مرکب پشمین سم ور پرد چون کرکس خاکش بکشد واپس هر چیز به اصل خود بازآید می دانم رو آر گر انسانی در جوهر پنهانی کو آب حیات آمد در قالب همچون خم شمس الحق تبریزی ما بیضه مرغ تو در زیر پرت جوشان تا آید وقت قم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۵ ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانم زان روی که حیرانم من خانه نمی دانم ای گشته ز تو واله هم شهر و هم اهل ده کو خانه نشانم ده من خانه نمی دانم زان کس که شدی جانش زان کس مطلب دانش پیش آ و مرنجانش من خانه نمی دانم وان کز تو بود شورش می دار تو معذورش وز خانه مکن دورش من خانه نمی دانم من عاشق و مشتاقم من شهره آفاقم رحم آر و مکن طاقم من خانه نمی دانم ای مطرب صاحب صف می زن تو به زخم کف بر راه دلم این دف من خانه نمی دانم شمس الحق تبریزم جز با تو نیامیزم می افتم و می خیزم من خانه نمی دانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۶ در عشق سلیمانی من همدم مرغانم هم عشق پری دارم هم مرد پری خوانم هر کس که پری خوتر در شیشه کنم زوتر برخوانم افسونش حراقه بجنبانم زین واقعه مدهوشم باهوشم و بی هوشم هم ناطق و خاموشم هم لوح خموشانم فریاد که آن مریم رنگی دگر است این دم فریاد کز این حالت فریاد نمی دانم زان رنگ چه بی رنگم زان طره چو آونگم زان شمع چو پروانه یا رب چه پریشانم گفتم که مها جانی امروز دگر سانی گفتا که برو منگر از دیده انسانم ای خواجه اگر مردی تشویش چه آوردی کز آتش حرص تو پردود شود جانم یا عاشق شیدا شو یا از بر ما واشو در پرده میا با خود تا پرده نگردانم هم خونم و هم شیرم هم طفلم و هم پیرم هم چاکر و هم میرم هم اینم و هم آنم هم شمس شکرریزم هم خطه تبریزم هم ساقی و هم مستم هم شهره و پنهانم