مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۱ منم فتنه هزاران فتنه زادم به من بنگر که داد فتنه دادم ز من مگریز زیرا درفتادی بگو الحمدلله درفتادم عجب چیزی است عشق و من عجبتر تو گویی عشق را خود من نهادم بیا گر من منم خونم بریزید که تا خود من نمردم من نزادم نگویم سر تو کان غمز باشد ولی ناگفته بندی برگشادم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۲ ز زندان خلق را آزاد کردم روان عاشقان را شاد کردم دهان اژدها را بردریدم طریق عشق را آباد کردم ز آبی من جهانی برتنیدم پس آنگه آب را پرباد کردم ببستم نقش ها بر آب کان را نه بر عاج و نه بر شمشاد کردم ز شادی نقش خود جان می دراند که من نقش خودش میعاد کردم ز چاهی یوسفان را برکشیدم که از یعقوب ایشان یاد کردم چو خسرو زلف شیرینان گرفتم اگر قصد یکی فرهاد کردم زهی باغی که من ترتیب کردم زهی شهری که من بنیاد کردم جهان داند که تا من شاه اویم بدادم داد ملک و داد کردم جهان داند که بیرون از جهانم تصور بهر استشهاد کردم چه استادان که من شهمات کردم چه شاگردان که من استاد کردم بسا شیران که غریدند بر ما چو روبه عاجز و منقاد کردم خمش کن آنک او از صلب عشق است بسستش اینک من ارشاد کردم ولیک آن را که طوفان بلا برد فروشد گرچه من فریاد کردم مگر از قعر طوفانش برآرم چنانک نیست را ایجاد کردم برآمد شمس تبریزی بزد تیغ زبان از تیغ او پولاد کردم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۳ غلامم خواجه را آزاد کردم منم کاستاد را استاد کردم منم آن جان که دی زادم ز عالم جهان کهنه را بنیاد کردم منم مومی که دعوی من این است که من پولاد را پولاد کردم بسی بی دیده را سرمه کشیدم بسی بی عقل را استاد کردم منم ابر سیه اندر شب غم که روز عید را دلشاد کردم عجب خاکم که من از آتش عشق دماغ چرخ را پرباد کردم ز شادی دوش آن سلطان نخفته ست که من بنده مر او را یاد کردم ملامت نیست چون مستم تو کردی اگر من فاشم و بیداد کردم خمش کن کآینه زنگار گیرد چو بر وی دم زدم فریاد کردم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۴ حسودان را ز غم آزاد کردم دل گله خران را شاد کردم به بیدادان بدادم داد پنهان ولی در حق خود بیداد کردم چو از صبرم همه فریاد کردند چنان باشد که من فریاد کردم مرا استاد صبر است و از این رو خلاف مذهب استاد کردم جهانی که نشد آباد هرگز به ویران کردنش آباد کردم در این تیزاب که چون برگ کاه است به مشتی گل در او بنیاد کردم فراموشم مکن یا رب ز رحمت اگر غیر تو را من یاد کردم
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۱ منم فتنه هزاران فتنه زادم به من بنگر که داد فتنه دادم ز من مگریز زیرا درفتادی بگو الحمدلله درفتادم عجب چیزی است عشق و من عجبتر تو گویی عشق را خود من نهادم بیا گر من منم خونم بریزید که تا خود من نمردم من نزادم نگویم سر تو کان غمز باشد ولی ناگفته بندی برگشادم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۲ ز زندان خلق را آزاد کردم روان عاشقان را شاد کردم دهان اژدها را بردریدم طریق عشق را آباد کردم ز آبی من جهانی برتنیدم پس آنگه آب را پرباد کردم ببستم نقش ها بر آب کان را نه بر عاج و نه بر شمشاد کردم ز شادی نقش خود جان می دراند که من نقش خودش میعاد کردم ز چاهی یوسفان را برکشیدم که از یعقوب ایشان یاد کردم چو خسرو زلف شیرینان گرفتم اگر قصد یکی فرهاد کردم زهی باغی که من ترتیب کردم زهی شهری که من بنیاد کردم جهان داند که تا من شاه اویم بدادم داد ملک و داد کردم جهان داند که بیرون از جهانم تصور بهر استشهاد کردم چه استادان که من شهمات کردم چه شاگردان که من استاد کردم بسا شیران که غریدند بر ما چو روبه عاجز و منقاد کردم خمش کن آنک او از صلب عشق است بسستش اینک من ارشاد کردم ولیک آن را که طوفان بلا برد فروشد گرچه من فریاد کردم مگر از قعر طوفانش برآرم چنانک نیست را ایجاد کردم برآمد شمس تبریزی بزد تیغ زبان از تیغ او پولاد کردم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۳ غلامم خواجه را آزاد کردم منم کاستاد را استاد کردم منم آن جان که دی زادم ز عالم جهان کهنه را بنیاد کردم منم مومی که دعوی من این است که من پولاد را پولاد کردم بسی بی دیده را سرمه کشیدم بسی بی عقل را استاد کردم منم ابر سیه اندر شب غم که روز عید را دلشاد کردم عجب خاکم که من از آتش عشق دماغ چرخ را پرباد کردم ز شادی دوش آن سلطان نخفته ست که من بنده مر او را یاد کردم ملامت نیست چون مستم تو کردی اگر من فاشم و بیداد کردم خمش کن کآینه زنگار گیرد چو بر وی دم زدم فریاد کردم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۴ حسودان را ز غم آزاد کردم دل گله خران را شاد کردم به بیدادان بدادم داد پنهان ولی در حق خود بیداد کردم چو از صبرم همه فریاد کردند چنان باشد که من فریاد کردم مرا استاد صبر است و از این رو خلاف مذهب استاد کردم جهانی که نشد آباد هرگز به ویران کردنش آباد کردم در این تیزاب که چون برگ کاه است به مشتی گل در او بنیاد کردم فراموشم مکن یا رب ز رحمت اگر غیر تو را من یاد کردم