مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۲ - دعاکردن موسی آن شخص را تا بایمان رود از دنیا موسی آمد در مناجات آن سحر کای خدا ایمان ازو مستان مبر پادشاهی کن برو بخشا که او سهو کرد و خیره رویی و غلو گفتمش این علم نه درخورد تست دفع پندارید گفتم را و سست دست را بر اژدها آنکس زند که عصا را دستش اژدرها کند سر غیب آن را سزد آموختن که ز گفتن لب تواند دوختن درخور دریا نشد جز مرغ آب فهم کن والله اعلم بالصواب او به دریا رفت و مرغ آبی نبود گشت غرقه دست گیرش ای ودود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۳ - اجابت کردن حق تعالی دعای موسی را علیه السلام گفت بخشیدم بدو ایمان نعم ور تو خواهی این زمان زنده ش کنم بلک جمله مردگان خاک را این زمان زنده کنم بهر ترا گفت موسی این جهان مردنست آن جهان انگیز کانجا روشنست این فناجا چون جهان بود نیست بازگشت عاریت بس سود نیست رحمتی افشان بر ایشان هم کنون در نهان خانه لدینا محضرون تابدانی که زیان جسم و مال سود جان باشد رهاند از وبال پس ریاضت را به جان شو مشتری چون سپردی تن به خدمت جان بری ور ریاضت آیدت بی اختیار سر بنه شکرانه ده ای کامیار چون حقت داد آن ریاضت شکر کن تو نکردی او کشیدت ز امر کن مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۴ - حکایت آن زنی کی فرزندش نمیزیست بنالید جواب آمد کی آن عوض ریاضت تست و به جای جهاد مجاهدانست ترا آن زنی هر سال زاییدی پسر بیش از شش مه نبودی عمرور یاسه مه یا چار مه گشتی تباه ناله کرد آن زن که افغان ای اله نه مهم بارست و سه ماهم فرح نعمتم زوتر رو از قوس قزح پیش مردان خدا کردی نفیر زین شکایت آن زن از درد نذیر بیست فرزند این چنین در گور رفت آتشی در جانشان افتاد تفت تا شبی بنمود او را جنتی باقیی سبزی خوشی بی ضنتی باغ گفتم نعمت بی کیف را کاصل نعمتهاست و مجمع باغها ورنه لا عین رات چه جای باغ گفت نور غیب را یزدان چراغ مثل نبود آن مثال آن بود تا برد بوی آنک او حیران بود حاصل آن زن دید آن را مست شد زان تجلی آن ضعیف از دست شد دید در قصری نبشته نام خویش آن خود دانستش آن محبوب کیش بعد از آن گفتند کین نعمت وراست کو بجان بازی به جز صادق نخاست خدمت بسیار می بایست کرد مر ترا تا بر خوری زین چاشت خورد چون تو کاهل بودی اندر التجا آن مصیبتها عوض دادت خدا گفت یا رب تا به صد سال و فزون این چنینم ده بریز از من تو خون اندر آن باغ او چو آمد پیش پیش دید در وی جمله فرزندان خویش گفت از من کم شد از تو گم نشد بی دو چشم غیب کس مردم نشد تو نکردی فصد و از بینی دوید خون افزون تا ز تب جانت رهید مغز هر میوه بهست از پوستش پوست دان تن را و مغز آن دوستش مغز نغزی دارد آخر آدمی یکدمی آن را طلب گر زان دمی
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۲ - دعاکردن موسی آن شخص را تا بایمان رود از دنیا موسی آمد در مناجات آن سحر کای خدا ایمان ازو مستان مبر پادشاهی کن برو بخشا که او سهو کرد و خیره رویی و غلو گفتمش این علم نه درخورد تست دفع پندارید گفتم را و سست دست را بر اژدها آنکس زند که عصا را دستش اژدرها کند سر غیب آن را سزد آموختن که ز گفتن لب تواند دوختن درخور دریا نشد جز مرغ آب فهم کن والله اعلم بالصواب او به دریا رفت و مرغ آبی نبود گشت غرقه دست گیرش ای ودود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۳ - اجابت کردن حق تعالی دعای موسی را علیه السلام گفت بخشیدم بدو ایمان نعم ور تو خواهی این زمان زنده ش کنم بلک جمله مردگان خاک را این زمان زنده کنم بهر ترا گفت موسی این جهان مردنست آن جهان انگیز کانجا روشنست این فناجا چون جهان بود نیست بازگشت عاریت بس سود نیست رحمتی افشان بر ایشان هم کنون در نهان خانه لدینا محضرون تابدانی که زیان جسم و مال سود جان باشد رهاند از وبال پس ریاضت را به جان شو مشتری چون سپردی تن به خدمت جان بری ور ریاضت آیدت بی اختیار سر بنه شکرانه ده ای کامیار چون حقت داد آن ریاضت شکر کن تو نکردی او کشیدت ز امر کن مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۴ - حکایت آن زنی کی فرزندش نمیزیست بنالید جواب آمد کی آن عوض ریاضت تست و به جای جهاد مجاهدانست ترا آن زنی هر سال زاییدی پسر بیش از شش مه نبودی عمرور یاسه مه یا چار مه گشتی تباه ناله کرد آن زن که افغان ای اله نه مهم بارست و سه ماهم فرح نعمتم زوتر رو از قوس قزح پیش مردان خدا کردی نفیر زین شکایت آن زن از درد نذیر بیست فرزند این چنین در گور رفت آتشی در جانشان افتاد تفت تا شبی بنمود او را جنتی باقیی سبزی خوشی بی ضنتی باغ گفتم نعمت بی کیف را کاصل نعمتهاست و مجمع باغها ورنه لا عین رات چه جای باغ گفت نور غیب را یزدان چراغ مثل نبود آن مثال آن بود تا برد بوی آنک او حیران بود حاصل آن زن دید آن را مست شد زان تجلی آن ضعیف از دست شد دید در قصری نبشته نام خویش آن خود دانستش آن محبوب کیش بعد از آن گفتند کین نعمت وراست کو بجان بازی به جز صادق نخاست خدمت بسیار می بایست کرد مر ترا تا بر خوری زین چاشت خورد چون تو کاهل بودی اندر التجا آن مصیبتها عوض دادت خدا گفت یا رب تا به صد سال و فزون این چنینم ده بریز از من تو خون اندر آن باغ او چو آمد پیش پیش دید در وی جمله فرزندان خویش گفت از من کم شد از تو گم نشد بی دو چشم غیب کس مردم نشد تو نکردی فصد و از بینی دوید خون افزون تا ز تب جانت رهید مغز هر میوه بهست از پوستش پوست دان تن را و مغز آن دوستش مغز نغزی دارد آخر آدمی یکدمی آن را طلب گر زان دمی