مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۰ - گفتن روح القدس مریم راکی من رسول حقم به تو آشفته مشو و پنهان مشو از من کی فرمان اینست بانگ بر وی زد نمودار کرم که امین حضرتم از من مرم از سرافرازان عزت سرمکش از چنین خوش محرمان خود درمکش این همی گفت و ذباله نور پاک از لبش می شد پیاپی بر سماک از وجودم می گریزی در عدم در عدم من شاهم و صاحب علم خود بنه و بنگاه من در نیستیست یکسواره نقش من پیش ستیست مریما بنگر که نقش مشکلم هم هلالم هم خیال اندر دلم چون خیالی در دلت آمد نشست هر کجا که می گریزی با توست جز خیالی عارضی و باطلی کو بود چون صبح کاذب آفلی من چو صبح صادقم از نور رب که نگردد گرد روزم هیچ شب هین مکن لاحول عمران زاده ام که ز لاحول این طرف افتاده ام مر مرا اصل و غذا لاحول بود نور لاحولی که پیش از قول بود تو همی گیری پناه ازمن به حق من نگاریده پناهم در سبق آن پناهم من که مخلصهات بود تو اعوذ آری و من خود آن اعوذ آفتی نبود بتر از ناشناخت تو بر یار و ندانی عشق باخت یار را اغیار پنداری همی شادیی را نام بنهادی غمی اینچنین نخلی که لطف یار ماست چونک ما دزدیم نخلش دار ماست اینچنین مشکین که زلف میر ماست چونکه بی عقلیم این زنجیر ماست اینچنین لطفی چو نیلی می رود چونکه فرعونیم چون خون می شود خون همی گوید من آبم هین مریز یوسفم گرگ از توام ای پر ستیز تو نمی بینی که یار بردبار چونکه با او ضد شدی گردد چو مار لحم او و شحم او دیگر نشد او چنان بد جز که از منظر نشد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۱ - عزم کردن آن وکیل ازعشق کی رجوع کند به بخارا لاابالیوار شمع مریم را بهل افروخته که بخارا می رود آن سوخته سخت بی صبر و در آتشدان تیز رو سوی صدر جهان می کن گریز این بخارا منبع دانش بود پس بخاراییست هرک آنش بود پیش شیخی در بخارا اندری تا به خواری در بخارا ننگری جز به خواری در بخارای دلش راه ندهد جزر و مد مشکلش ای خنک آن را که ذلت نفسه وای آنکس را که یردی رفسه فرقت صدر جهان در جان او پاره پاره کرده بود ارکان او گفت بر خیزم هم آنجا واروم کافر ار گشتم دگر ره بگروم واروم آنجا بیفتم پیش او پیش آن صدر نکواندیش او گویم افکندم به پیشت جان خویش زنده کن یا سر ببر ما را چو میش کشته و مرده به پیشت ای قمر به که شاه زندگان جای دگر آزمودم من هزاران بار بیش بی تو شیرین می نبینم عیش خویش غن لی یا منیتی لحن النشور ابرکی یا ناقتی تم السرور ابلعی یا ارض دمعی قد کفی اشربی یا نفس وردا قد صفا عدت یا عیدی الینا مرحبا نعم ما روحت یا ریح الصبا گفت ای یاران روان گشتم وداع سوی آن صدری که میر است و مطاع دم بدم در سوز بریان می شوم هرچه بادا باد آنجا می روم گرچه دل چون سنگ خارا می کند جان من عزم بخارا می کند مسکن یارست و شهر شاه من پیش عاشق این بود حب الوطن
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۰ - گفتن روح القدس مریم راکی من رسول حقم به تو آشفته مشو و پنهان مشو از من کی فرمان اینست بانگ بر وی زد نمودار کرم که امین حضرتم از من مرم از سرافرازان عزت سرمکش از چنین خوش محرمان خود درمکش این همی گفت و ذباله نور پاک از لبش می شد پیاپی بر سماک از وجودم می گریزی در عدم در عدم من شاهم و صاحب علم خود بنه و بنگاه من در نیستیست یکسواره نقش من پیش ستیست مریما بنگر که نقش مشکلم هم هلالم هم خیال اندر دلم چون خیالی در دلت آمد نشست هر کجا که می گریزی با توست جز خیالی عارضی و باطلی کو بود چون صبح کاذب آفلی من چو صبح صادقم از نور رب که نگردد گرد روزم هیچ شب هین مکن لاحول عمران زاده ام که ز لاحول این طرف افتاده ام مر مرا اصل و غذا لاحول بود نور لاحولی که پیش از قول بود تو همی گیری پناه ازمن به حق من نگاریده پناهم در سبق آن پناهم من که مخلصهات بود تو اعوذ آری و من خود آن اعوذ آفتی نبود بتر از ناشناخت تو بر یار و ندانی عشق باخت یار را اغیار پنداری همی شادیی را نام بنهادی غمی اینچنین نخلی که لطف یار ماست چونک ما دزدیم نخلش دار ماست اینچنین مشکین که زلف میر ماست چونکه بی عقلیم این زنجیر ماست اینچنین لطفی چو نیلی می رود چونکه فرعونیم چون خون می شود خون همی گوید من آبم هین مریز یوسفم گرگ از توام ای پر ستیز تو نمی بینی که یار بردبار چونکه با او ضد شدی گردد چو مار لحم او و شحم او دیگر نشد او چنان بد جز که از منظر نشد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۱ - عزم کردن آن وکیل ازعشق کی رجوع کند به بخارا لاابالیوار شمع مریم را بهل افروخته که بخارا می رود آن سوخته سخت بی صبر و در آتشدان تیز رو سوی صدر جهان می کن گریز این بخارا منبع دانش بود پس بخاراییست هرک آنش بود پیش شیخی در بخارا اندری تا به خواری در بخارا ننگری جز به خواری در بخارای دلش راه ندهد جزر و مد مشکلش ای خنک آن را که ذلت نفسه وای آنکس را که یردی رفسه فرقت صدر جهان در جان او پاره پاره کرده بود ارکان او گفت بر خیزم هم آنجا واروم کافر ار گشتم دگر ره بگروم واروم آنجا بیفتم پیش او پیش آن صدر نکواندیش او گویم افکندم به پیشت جان خویش زنده کن یا سر ببر ما را چو میش کشته و مرده به پیشت ای قمر به که شاه زندگان جای دگر آزمودم من هزاران بار بیش بی تو شیرین می نبینم عیش خویش غن لی یا منیتی لحن النشور ابرکی یا ناقتی تم السرور ابلعی یا ارض دمعی قد کفی اشربی یا نفس وردا قد صفا عدت یا عیدی الینا مرحبا نعم ما روحت یا ریح الصبا گفت ای یاران روان گشتم وداع سوی آن صدری که میر است و مطاع دم بدم در سوز بریان می شوم هرچه بادا باد آنجا می روم گرچه دل چون سنگ خارا می کند جان من عزم بخارا می کند مسکن یارست و شهر شاه من پیش عاشق این بود حب الوطن