» شیخ الاسلام گفت: «باید که به چشم حقارت در کس ننگرید, که دوستان وی پوشیده باشند و تا بصیرت و فراست صادق نداری در خلق تصرف نکنی که بر خود ستم کنی. » حَرقانی گفته است: «جون امانت از ميان مردم برخاست. وی دوستان خود را نهان کرد. » و گفته: «من که باشم که ترا دوست دارم؟ دوستان ترا دوست میدارم. » 6- ابوجعفر دامغانی» رحمه الله تعالی یکی از این طایفه گفته است که: «به مدینه بودم» ناگاه مردی غجمی بزری سر دید که وداع پیغمبر صلی الله علیه و سلّم میکرد. چون بیرون رفت, از پی او برفتم تا به مسجد ذوالخلیفه رسید. نماز گزارد و تلبیه کرد و من از پی وی بیرون رفتم. التفغات کرد و مرا دید. گفت: چه میخواهی؟ گفتم: میخواھم کہ در پی تو بیایم, وی منع کرد الحاح كردم. گفت: اگر لابڈ است و میآیی. قدم منه الا بر جای قدم من ! گفتم: بلی. و او برفت و غیر راه مشهور پیش گرفت. چون پارهای از شب گذشت. روشنایی چراغی دیدم. گفت: ایر تن شن :عانسة اشا رهی الله ها تو پیش میروی یا من پیش روم؟ گفتم: اچ واتار کنی. وی پیش رفت و من به خواب رفتم. چون وقت سحر به مکه درآمدم و طواف و سعی کردم و آمدم پیش ابوبکر کتانی رحمه الله و جماعتی مشایخ پیش وی نشسته بودند, بر ایشان سلام کردم. شیخ ابوبکر کتانی مرا گفت: کی رسیدی؟ گفتم: همين ساعت. گفت: 1 ز کجا میآیی؟ گفتم: از مدینه. گفت: چند است که بیرون آمدهای؟ گفتم: دوش. ایشان در یکدیگر نگریستند۔ شیخ ابوبکر مرا گفت: ا که بیزون افدی؟ گفته" با مردی که حال و قصة وی چنین و چنين بود. گفت: او شيخ ابوجعفر دامغانی است. و این در جنب حال او اندک است. بعد از آن گفت: برخیزید و وی را بطلبید! و مرا گفت: ای فرزند! من دانستم که این حال تو نیست و پرسید که: زمین را زیر قدم خود چون مییافتی؟ گفتم: مثل موج که به زیر کشتی درمیآید. » 114 7- ابوالحسین الوژاق» قدس الله تعالی سژه از طبقةۀ ثالثه است. نام وی محمد بن سعد است. از کبار مشایخ نشابور و قدمای ایشان است, از اصحاب ابوعثمان حیری. عالم بوده است به علم ظاهر,. و سخنگوی در دقايق علوم و معاملات و عيوب افعال. مات قبل العشرين و ثلثمائة. وی گفته که کرم در قو آن. است که یاد نگتی چنایت ار خود را ایتتن از ان که عقو کردی. » و هم وی گفته که: «حیات دل در یاد کرد زندهای است که هرگز نمیرد و عیش گوارنده. زندگانی است با الله تعالی نه غير آن . « «علامت دوستی الله تعالی متابعت دوست اوست. شتوك لى عليه و سلّم. » 8- ابوالحسين الدَراج» رحمه الله تعالى از طبقة ثالثه است. بغدادی است. خادم ابراهیم خواص است. در سماع برفته. در سنة عشرين و ثلثمائة با شيخ ابوعمرو دمشقی و ابوعمران مزین رازی. ا «بوالحسین دراج از بغداد به ری أفد به زارت یوسف بن الحسين. یوسف وی را گفت: برای چه آمدی؟ گفت: از برای دیدار و زیارت تو. گفت: اگر در راه ترا کسی سرایی آراسته و کنیزکی نیکو دادی, آن ترا از زیارت من مانع آمدی؟ گفت: اگر بودی نمیدانم. الله تعالی خود مرا به آن نیازمود . “ شیخ الاسلام گفت که: «جوابی سخت نیکو باز داد او ر خود از وی این نمیبایست پرسید. » ت ت س 9- بُكير الدَراج» رحمه الله تعالى وی برادر ابوالحسين دراج بود. در بغداد میبود و از ابوالحسين فاضل تر 9 زاهدتر بود و بزر دة بود. بہ ا ے وی گفته است: «تا من در اين راه درامدهام.
» شیخ الاسلام گفت: «باید که به چشم حقارت در کس ننگرید, که دوستان وی پوشیده باشند و تا بصیرت و فراست صادق نداری در خلق تصرف نکنی که بر خود ستم کنی. » حَرقانی گفته است: «جون امانت از ميان مردم برخاست. وی دوستان خود را نهان کرد. » و گفته: «من که باشم که ترا دوست دارم؟ دوستان ترا دوست میدارم. » 6- ابوجعفر دامغانی» رحمه الله تعالی یکی از این طایفه گفته است که: «به مدینه بودم» ناگاه مردی غجمی بزری سر دید که وداع پیغمبر صلی الله علیه و سلّم میکرد. چون بیرون رفت, از پی او برفتم تا به مسجد ذوالخلیفه رسید. نماز گزارد و تلبیه کرد و من از پی وی بیرون رفتم. التفغات کرد و مرا دید. گفت: چه میخواهی؟ گفتم: میخواھم کہ در پی تو بیایم, وی منع کرد الحاح كردم. گفت: اگر لابڈ است و میآیی. قدم منه الا بر جای قدم من ! گفتم: بلی. و او برفت و غیر راه مشهور پیش گرفت. چون پارهای از شب گذشت. روشنایی چراغی دیدم. گفت: ایر تن شن :عانسة اشا رهی الله ها تو پیش میروی یا من پیش روم؟ گفتم: اچ واتار کنی. وی پیش رفت و من به خواب رفتم. چون وقت سحر به مکه درآمدم و طواف و سعی کردم و آمدم پیش ابوبکر کتانی رحمه الله و جماعتی مشایخ پیش وی نشسته بودند, بر ایشان سلام کردم. شیخ ابوبکر کتانی مرا گفت: کی رسیدی؟ گفتم: همين ساعت. گفت: 1 ز کجا میآیی؟ گفتم: از مدینه. گفت: چند است که بیرون آمدهای؟ گفتم: دوش. ایشان در یکدیگر نگریستند۔ شیخ ابوبکر مرا گفت: ا که بیزون افدی؟ گفته" با مردی که حال و قصة وی چنین و چنين بود. گفت: او شيخ ابوجعفر دامغانی است. و این در جنب حال او اندک است. بعد از آن گفت: برخیزید و وی را بطلبید! و مرا گفت: ای فرزند! من دانستم که این حال تو نیست و پرسید که: زمین را زیر قدم خود چون مییافتی؟ گفتم: مثل موج که به زیر کشتی درمیآید. » 114 7- ابوالحسین الوژاق» قدس الله تعالی سژه از طبقةۀ ثالثه است. نام وی محمد بن سعد است. از کبار مشایخ نشابور و قدمای ایشان است, از اصحاب ابوعثمان حیری. عالم بوده است به علم ظاهر,. و سخنگوی در دقايق علوم و معاملات و عيوب افعال. مات قبل العشرين و ثلثمائة. وی گفته که کرم در قو آن. است که یاد نگتی چنایت ار خود را ایتتن از ان که عقو کردی. » و هم وی گفته که: «حیات دل در یاد کرد زندهای است که هرگز نمیرد و عیش گوارنده. زندگانی است با الله تعالی نه غير آن . « «علامت دوستی الله تعالی متابعت دوست اوست. شتوك لى عليه و سلّم. » 8- ابوالحسين الدَراج» رحمه الله تعالى از طبقة ثالثه است. بغدادی است. خادم ابراهیم خواص است. در سماع برفته. در سنة عشرين و ثلثمائة با شيخ ابوعمرو دمشقی و ابوعمران مزین رازی. ا «بوالحسین دراج از بغداد به ری أفد به زارت یوسف بن الحسين. یوسف وی را گفت: برای چه آمدی؟ گفت: از برای دیدار و زیارت تو. گفت: اگر در راه ترا کسی سرایی آراسته و کنیزکی نیکو دادی, آن ترا از زیارت من مانع آمدی؟ گفت: اگر بودی نمیدانم. الله تعالی خود مرا به آن نیازمود . “ شیخ الاسلام گفت که: «جوابی سخت نیکو باز داد او ر خود از وی این نمیبایست پرسید. » ت ت س 9- بُكير الدَراج» رحمه الله تعالى وی برادر ابوالحسين دراج بود. در بغداد میبود و از ابوالحسين فاضل تر 9 زاهدتر بود و بزر دة بود. بہ ا ے وی گفته است: «تا من در اين راه درامدهام.