Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

» شیخ الاسلام گفت: «باید که به چشم حقارت در کس ننگرید, که دوستان وی پوشیده باشند و تا بصیرت و فراست صادق نداری در خلق تصرف نکنی که بر خود ستم کنی. » حَرقانی گفته است: «جون امانت از ميان مردم برخاست. وی دوستان خود را نهان کرد. » و گفته: «من که باشم که ترا دوست دارم؟ دوستان ترا دوست می‌دارم. » 6- ابوجعفر دامغانی» رحمه الله تعالی یکی از این طایفه گفته است که: «به مدینه بودم» ناگاه مردی غجمی بزری سر دید که وداع پیغمبر صلی الله علیه و سلّم می‌کرد. چون بیرون رفت, از پی او برفتم تا به مسجد ذوالخلیفه رسید. نماز گزارد و تلبیه کرد و من از پی وی بیرون رفتم. التفغات کرد و مرا دید. گفت: چه می‌خواهی؟ گفتم: می‌خواھم کہ در پی تو بیایم, وی منع کرد الحاح كردم. گفت: اگر لابڈ است و می‌آیی. قدم منه الا بر جای قدم من ! گفتم: بلی. و او برفت و غیر راه مشهور پیش گرفت. چون پاره‌ای از شب گذشت. روشنایی چراغی دیدم. گفت: ایر تن شن :عانسة اشا رهی الله ها تو پیش می‌روی یا من پیش روم؟ گفتم: اچ واتار کنی. وی پیش رفت و من به خواب رفتم. چون وقت سحر به مکه درآمدم و طواف و سعی کردم و آمدم پیش ابوبکر کتانی رحمه الله و جماعتی مشایخ پیش وی نشسته بودند, بر ایشان سلام کردم. شیخ ابوبکر کتانی مرا گفت: کی رسیدی؟ گفتم: همين ساعت. گفت: 1 ز کجا می‌آیی؟ گفتم: از مدینه. گفت: چند است که بیرون آمده‌ای؟ گفتم: دوش. ایشان در یکدیگر نگریستند۔ شیخ ابوبکر مرا گفت: ا که بیزون افدی؟ گفته" با مردی که حال و قصة وی چنین و چنين بود. گفت: او شيخ ابوجعفر دامغانی است. و این در جنب حال او اندک است. بعد از آن گفت: برخیزید و وی را بطلبید! و مرا گفت: ای فرزند! من دانستم که این حال تو نیست و پرسید که: زمین را زیر قدم خود چون می‌یافتی؟ گفتم: مثل موج که به زیر کشتی درمی‌آید. » 114 7- ابوالحسین الوژاق» قدس الله تعالی سژه از طبقةۀ ثالثه است. نام وی محمد بن سعد است. از کبار مشایخ نشابور و قدمای ایشان است, از اصحاب ابوعثمان حیری. عالم بوده است به علم ظاهر,. و سخنگوی در دقايق علوم و معاملات و عيوب افعال. مات قبل العشرين و ثلثمائة. وی گفته که کرم در قو آن. است که یاد نگتی چنایت ار خود را ایتتن از ان که عقو کردی. » و هم وی گفته که: «حیات دل در یاد کرد زنده‌ای است که هرگز نمیرد و عیش گوارنده. زندگانی است با الله تعالی نه غير آن . « ‏ «علامت دوستی الله تعالی متابعت دوست اوست. شتوك لى عليه و سلّم. » 8- ابوالحسين الدَراج» رحمه الله تعالى از طبقة ثالثه است. بغدادی است. خادم ابراهیم خواص است. در سماع برفته. در سنة عشرين و ثلثمائة با شيخ ابوعمرو دمشقی و ابوعمران مزین رازی. ا «بوالحسین دراج از بغداد به ری أفد به زارت یوسف بن الحسين. یوسف وی را گفت: برای چه آمدی؟ گفت: از برای دیدار و زیارت تو. گفت: اگر در راه ترا کسی سرایی آراسته و کنیزکی نیکو دادی, آن ترا از زیارت من مانع آمدی؟ گفت: اگر بودی نمی‌دانم. الله تعالی خود مرا به آن نیازمود . “ شیخ الاسلام گفت که: «جوابی سخت نیکو باز داد او ر خود از وی این نمی‌بایست پرسید. » ت ت س 9- بُكير الدَراج» رحمه الله تعالى وی برادر ابوالحسين دراج بود. در بغداد می‌بود و از ابوالحسين فاضل تر 9 زاهدتر بود و بزر دة بود. بہ ا ے وی گفته است: «تا من در اين راه درامده‌ام.

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» شیخ الاسلام گفت: «باید که به چشم حقارت در کس ننگرید, که دوستان وی پوشیده باشند و تا بصیرت و فراست صادق نداری در خلق تصرف نکنی که بر خود ستم کنی. » حَرقانی گفته است: «جون امانت از ميان مردم برخاست. وی دوستان خود را نهان کرد. » و گفته: «من که باشم که ترا دوست دارم؟ دوستان ترا دوست می‌دارم. » 6- ابوجعفر دامغانی» رحمه الله تعالی یکی از این طایفه گفته است که: «به مدینه بودم» ناگاه مردی غجمی بزری سر دید که وداع پیغمبر صلی الله علیه و سلّم می‌کرد. چون بیرون رفت, از پی او برفتم تا به مسجد ذوالخلیفه رسید. نماز گزارد و تلبیه کرد و من از پی وی بیرون رفتم. التفغات کرد و مرا دید. گفت: چه می‌خواهی؟ گفتم: می‌خواھم کہ در پی تو بیایم, وی منع کرد الحاح كردم. گفت: اگر لابڈ است و می‌آیی. قدم منه الا بر جای قدم من ! گفتم: بلی. و او برفت و غیر راه مشهور پیش گرفت. چون پاره‌ای از شب گذشت. روشنایی چراغی دیدم. گفت: ایر تن شن :عانسة اشا رهی الله ها تو پیش می‌روی یا من پیش روم؟ گفتم: اچ واتار کنی. وی پیش رفت و من به خواب رفتم. چون وقت سحر به مکه درآمدم و طواف و سعی کردم و آمدم پیش ابوبکر کتانی رحمه الله و جماعتی مشایخ پیش وی نشسته بودند, بر ایشان سلام کردم. شیخ ابوبکر کتانی مرا گفت: کی رسیدی؟ گفتم: همين ساعت. گفت: 1 ز کجا می‌آیی؟ گفتم: از مدینه. گفت: چند است که بیرون آمده‌ای؟ گفتم: دوش. ایشان در یکدیگر نگریستند۔ شیخ ابوبکر مرا گفت: ا که بیزون افدی؟ گفته" با مردی که حال و قصة وی چنین و چنين بود. گفت: او شيخ ابوجعفر دامغانی است. و این در جنب حال او اندک است. بعد از آن گفت: برخیزید و وی را بطلبید! و مرا گفت: ای فرزند! من دانستم که این حال تو نیست و پرسید که: زمین را زیر قدم خود چون می‌یافتی؟ گفتم: مثل موج که به زیر کشتی درمی‌آید. » 114 7- ابوالحسین الوژاق» قدس الله تعالی سژه از طبقةۀ ثالثه است. نام وی محمد بن سعد است. از کبار مشایخ نشابور و قدمای ایشان است, از اصحاب ابوعثمان حیری. عالم بوده است به علم ظاهر,. و سخنگوی در دقايق علوم و معاملات و عيوب افعال. مات قبل العشرين و ثلثمائة. وی گفته که کرم در قو آن. است که یاد نگتی چنایت ار خود را ایتتن از ان که عقو کردی. » و هم وی گفته که: «حیات دل در یاد کرد زنده‌ای است که هرگز نمیرد و عیش گوارنده. زندگانی است با الله تعالی نه غير آن . « ‏ «علامت دوستی الله تعالی متابعت دوست اوست. شتوك لى عليه و سلّم. » 8- ابوالحسين الدَراج» رحمه الله تعالى از طبقة ثالثه است. بغدادی است. خادم ابراهیم خواص است. در سماع برفته. در سنة عشرين و ثلثمائة با شيخ ابوعمرو دمشقی و ابوعمران مزین رازی. ا «بوالحسین دراج از بغداد به ری أفد به زارت یوسف بن الحسين. یوسف وی را گفت: برای چه آمدی؟ گفت: از برای دیدار و زیارت تو. گفت: اگر در راه ترا کسی سرایی آراسته و کنیزکی نیکو دادی, آن ترا از زیارت من مانع آمدی؟ گفت: اگر بودی نمی‌دانم. الله تعالی خود مرا به آن نیازمود . “ شیخ الاسلام گفت که: «جوابی سخت نیکو باز داد او ر خود از وی این نمی‌بایست پرسید. » ت ت س 9- بُكير الدَراج» رحمه الله تعالى وی برادر ابوالحسين دراج بود. در بغداد می‌بود و از ابوالحسين فاضل تر 9 زاهدتر بود و بزر دة بود. بہ ا ے وی گفته است: «تا من در اين راه درامده‌ام.

Orijinal Metin (FA)

هرگز خاطر فاسد بر من نگذشته است. » 0- ابوالحسین سلامی» رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که: «وی مردی زر بوده» و صاحب تاریخ أاست. » وی گفته که: «عيسي موصلی راهب بوده. وی گفته که: بر مسلمانان آنتی فړود آمده؛ که از چئئن ان ایت الله تعالی را چون آزارتة؟ ما کون هن توئ لد الا هة بعهّم (7/مجادله). » 1 نالو فالگى: ر خهه الله الى نام وی احمدبن سعید المالکی است. بغدادی است. فصیح بوده» با جنید ونوری و آن طبقه صحبت داشته. به طرّ سوس بوده و انجا برفته از دنیا. وی گفته که: «از جنید پرسیدند که: دل کی خوش بود؟ گفت: آن وقت که او در دل بود. « شيخ الاسلام گفت که: «او سخن با جوانمردان می‌گفت. در دل یاد او بود و مهر او بود و صحبت او بود و گفت: دل کی خوش بود؟ که او ناظر بود. کی خوش بود؟ که او حاضر بود. » 115 3- ابوبکر الواسطی» قدس الله تعالی سره اوک مدن موت اس و کان ف اوا و ی فا ا ت خو نوری است. از علمای مشایخ قوم بوده. هیچ کس در اصول تصوف چون وی سخن نگفته است, عالم بوده به اصول و علوم ظاهر شيخ الاسلام گفت که: «واسطی امام توحيد ‏ مشرق در علم اشارت . « وی به جوانی از عراق آمده؛ وی را آنجا سخن کم است. به مرو آمد, گفت: «شهر به شهر می‌گردم در آرزوی نیوشنده‌ای. » وی را گفتند: «چرا به مرو آرام گرفتی؟ » گفت: «ایشان را تیز فهم‌تر یافتم. » و همانجا برفته پيش از سنة عشرين و ثلثمائة, و تربيت وی آنجاست, معروف و مشهور شیخ الاسلام گفت که: ارات ا کی ھت ا و ی رو و ن است که به او می‌نگرم» و کسی است که به او برمی‌نگرم. به یحیی مُعاذ رازی فرومی‌نگرم و به نصر آبادی می‌نگرم و به واسطی برمی‌نگرم. » اا و «من و او! و او و من! و کرد من و پاداش من : ! و دعای من و اجابت او! همه ثنؤیت است و دوگانگی. » شت الاسام گفت کا داز ران هھ کس در اسان ان توخ امھ که ار ان واسطی. » آن وقت که از عراق می‌آمد. چون به نشابور رسید. ابوعثمان حیری برفته بود. شاگردان وی را دید و سخنان وی شنید. از وی پرسیدند که: «چون یافتی ایشان را؟ » كاحت امان انان را فافو حه مر وه فک کی دوا ی من أو. » شیخ الاسلام گفت که: «ابوبکر قَجْطّبی از شاگردان ابوعثمان حیری است. یکی وی را به بغداد دید گفت: پیر شما شما را به چه دلالت می‌کرد؟ گفت: به گزارد طاعت و تقصیير دیدن معصيت . گفت: این گبری محض است. در تصوف توحید و یگانگی می‌باید. » E « شیچ الاسلام گفت که ابوطتب مصری گوید: «مَنْ لم يَنْدَرِج لَه وفاءٌ العْبوديّة في عرز الرْبُوبيْة لم ضف لة العْبُوديّة. » شیخ الاسلام گفت که: E ‏ استاد جنید اسټ و اکر ادوالخائں سارک خد را هوی ناف اتو سر ناجه ابن اسب مشخ . ال الڙحمن الژحيم. سلامٌ علیک يا پابكر و رحمة الله و بركاثه, عافانا الله و اياك بالكرامَة. به آخر گوید: علما و حکها از الله تغالی بر خلق رحمت‌اند. چنان کن در سخن خويش که خلق را رحمت باشی و خود را بلا. از حال خویش بیرون آی و با حال ایشان شو, که با ایشان سخن می‌گویی. به قدر طاقت و حال ایشان با ایشان سخن گوي و خطاب ,ر بر آنِ موضع نه که ایشان را بر آن می‌یابی.

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

هرگز خاطر فاسد بر من نگذشته است. » 0- ابوالحسین سلامی» رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که: «وی مردی زر بوده» و صاحب تاریخ أاست. » وی گفته که: «عيسي موصلی راهب بوده. وی گفته که: بر مسلمانان آنتی فړود آمده؛ که از چئئن ان ایت الله تعالی را چون آزارتة؟ ما کون هن توئ لد الا هة بعهّم (7/مجادله). » 1 نالو فالگى: ر خهه الله الى نام وی احمدبن سعید المالکی است. بغدادی است. فصیح بوده» با جنید ونوری و آن طبقه صحبت داشته. به طرّ سوس بوده و انجا برفته از دنیا. وی گفته که: «از جنید پرسیدند که: دل کی خوش بود؟ گفت: آن وقت که او در دل بود. « شيخ الاسلام گفت که: «او سخن با جوانمردان می‌گفت. در دل یاد او بود و مهر او بود و صحبت او بود و گفت: دل کی خوش بود؟ که او ناظر بود. کی خوش بود؟ که او حاضر بود. » 115 3- ابوبکر الواسطی» قدس الله تعالی سره اوک مدن موت اس و کان ف اوا و ی فا ا ت خو نوری است. از علمای مشایخ قوم بوده. هیچ کس در اصول تصوف چون وی سخن نگفته است, عالم بوده به اصول و علوم ظاهر شيخ الاسلام گفت که: «واسطی امام توحيد ‏ مشرق در علم اشارت . « وی به جوانی از عراق آمده؛ وی را آنجا سخن کم است. به مرو آمد, گفت: «شهر به شهر می‌گردم در آرزوی نیوشنده‌ای. » وی را گفتند: «چرا به مرو آرام گرفتی؟ » گفت: «ایشان را تیز فهم‌تر یافتم. » و همانجا برفته پيش از سنة عشرين و ثلثمائة, و تربيت وی آنجاست, معروف و مشهور شیخ الاسلام گفت که: ارات ا کی ھت ا و ی رو و ن است که به او می‌نگرم» و کسی است که به او برمی‌نگرم. به یحیی مُعاذ رازی فرومی‌نگرم و به نصر آبادی می‌نگرم و به واسطی برمی‌نگرم. » اا و «من و او! و او و من! و کرد من و پاداش من : ! و دعای من و اجابت او! همه ثنؤیت است و دوگانگی. » شت الاسام گفت کا داز ران هھ کس در اسان ان توخ امھ که ار ان واسطی. » آن وقت که از عراق می‌آمد. چون به نشابور رسید. ابوعثمان حیری برفته بود. شاگردان وی را دید و سخنان وی شنید. از وی پرسیدند که: «چون یافتی ایشان را؟ » كاحت امان انان را فافو حه مر وه فک کی دوا ی من أو. » شیخ الاسلام گفت که: «ابوبکر قَجْطّبی از شاگردان ابوعثمان حیری است. یکی وی را به بغداد دید گفت: پیر شما شما را به چه دلالت می‌کرد؟ گفت: به گزارد طاعت و تقصیير دیدن معصيت . گفت: این گبری محض است. در تصوف توحید و یگانگی می‌باید. » E « شیچ الاسلام گفت که ابوطتب مصری گوید: «مَنْ لم يَنْدَرِج لَه وفاءٌ العْبوديّة في عرز الرْبُوبيْة لم ضف لة العْبُوديّة. » شیخ الاسلام گفت که: E ‏ استاد جنید اسټ و اکر ادوالخائں سارک خد را هوی ناف اتو سر ناجه ابن اسب مشخ . ال الڙحمن الژحيم. سلامٌ علیک يا پابكر و رحمة الله و بركاثه, عافانا الله و اياك بالكرامَة. به آخر گوید: علما و حکها از الله تغالی بر خلق رحمت‌اند. چنان کن در سخن خويش که خلق را رحمت باشی و خود را بلا. از حال خویش بیرون آی و با حال ایشان شو, که با ایشان سخن می‌گویی. به قدر طاقت و حال ایشان با ایشان سخن گوي و خطاب ,ر بر آنِ موضع نه که ایشان را بر آن می‌یابی.

Orijinal Metin (FA)

فهذا َغ ى و لهم وَل لهه فى آلفْسهة و قولاً ليغا( 63/نساء) شيخ آلاسلام گفت: «جنید دانست که او نه به طاقت خلق سخن گوید. وی را به رفق و رحمت فرمود. » ۰ : نھ الاسام کیک کی وای کو دان که کون ردک ور ات و ان وا است, در هستی او نیست است, تصوف این است. » 4- ابوبکر رَقّاق کبیر» قدس الله تعالی سژه شیخ الاسلام وی را از طبقة ثالثه داشته است. نام وی احمدبن نصر است. وی مصری انت اساد انکر و تاق را و استاد ابویکر دی است. چون زقاق کبیر ازدنیا برفت, شیخ آبوبکر کتانی گفت: «إِلْقَطَعَ حجْةٌ القَقَراءِ في ذخُولِهمْ مِضْرَ. » 116 وی از اصحاب و اقران جنید بوده. وی گفته: «نَمَنْ هدا الطريق روح الأنسان. » E ‏ اسنها کشتی وا شان که الا پر دای لی چان ر رفته بود. » 5- ابوبکر رَفاق صغیر» قدس الله تعالی روحه شیخ الاسلام گفت که: «رَفقاق صغیر بغدادی است. شاگرد زقاق کبیر است. به ابتدا دست در حدیث داشت. حدیث می‌نوشت, پس با طریقت اهل حقیقت گشت. یک چشم بود. » ابوبکر رازی گوید: «وی را گفتم: سبب چشم بشدن تو چه بود؟ گفت: در بادیه شدم بر توکل, گفتم: از دست اهل منازل هیچ نخورم ورع را یک چشم من به روی من فرو دوید از گرسنگی. » وی گفته که: «چهل سال است تا از جنید یک سخن شنیده‌ام در فنا هنوز چاشنی آن در جان من است. » 6- ابوبکر الکتانی» قدٌس الله تعالی سژه اظ ر انه اس ام وی مین على نخ عفر البق ادى الكانى است از اصحاب جنید بوده؛ و به مکه مجاورت کرده سالها و انجا برفته. در سنة اثنتین و رن و لفان کر آن سال که دالو اخد اض هان که کست او انوالع ته اش د طرسوس برفته از دنیا. مرتعش گوید که: «کٹانی چراغ حرم است. » وی گفته: «الصوفيّةٌ عَبيدٌ الظواهر أحرار الْبَواطِن. » شيخ الاسلام گفت که: وى يت دار جر بود غا القلام ‏ نف نانم » وی گفت که خضر گفت که: «در مسجد صَتٌعا بودم به يمن. مردم بر عبدالژزاق حدیث می‌خواندند و در گوشة مسجد جوانی بود سر به گریبان فرو برده. وی را گفتم: مردم بر عبدالرزاق حدیث می‌خوانند و تو اینجا نشسته‌ای»؛ چرا نروی و از وی حدیث شنوی؟ گفت: من اینجا از رزاق می‌شنوم, تو مرا با عبدالرزاق می‌خوانی؟ گفتم: اگر راست می‌گویی من کیم؟ گفت: خضر, و سر به گریبان فرو برد. » شيخ الاسلام گفت که: «آن ظریف‌تر بودی که همچنان که از ررٌاق می‌شنید. از عبدالرزاق هم بشنیدی. که از مشایخ آنان مه‌اند که ظاهر ایشان چوںن ظاهر عام بود و باطن ایشان چون باطن خاصء که شریعت پر تن است و حقيقت بر جان و سڙ. » و هم وی گفته: «مَن لم يتَادب رأستاد, فَهُوَ بَطال. » و هم وی گفته که: «کڻ في الدنيا پتدنک, وفي الأخِرَة يقَليک. » شيخ ابوبکر رازی گفت که: «شیخ آبوبکر کتانی در پیري نگریست سر سفید و موی سفید(! ) و سؤال می‌کرد. گفت: هذا رَجُل أضاعَ أمر الله في صِعّره, قَصَتَعَةُ اللَةٌ في بره بعنی وی به خردی و جوانی فرمان الله تعالی را ضایع کرد الله تعالی وی را در پیری فرو گذاشت خوار ذلیل. اگر وی در جوانی در فرمان او کوشیدی. در پیری به دل سؤال گرفتار نشدی. که پیران اهل سنت هر چند مهتر شوند بر چشم و دل خلق عزیزتر شوند. » شیخ الآسلام گفت که: «ابوبکر کتانی را شاگرد مصطفی صلی الله عليه و سلّم می‌گفتند. از بس که وی را به خواب دیدی. معلوم بودی که کدام روز يا شېپ خواهد دید.

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

فهذا َغ ى و لهم وَل لهه فى آلفْسهة و قولاً ليغا( 63/نساء) شيخ آلاسلام گفت: «جنید دانست که او نه به طاقت خلق سخن گوید. وی را به رفق و رحمت فرمود. » ۰ : نھ الاسام کیک کی وای کو دان که کون ردک ور ات و ان وا است, در هستی او نیست است, تصوف این است. » 4- ابوبکر رَقّاق کبیر» قدس الله تعالی سژه شیخ الاسلام وی را از طبقة ثالثه داشته است. نام وی احمدبن نصر است. وی مصری انت اساد انکر و تاق را و استاد ابویکر دی است. چون زقاق کبیر ازدنیا برفت, شیخ آبوبکر کتانی گفت: «إِلْقَطَعَ حجْةٌ القَقَراءِ في ذخُولِهمْ مِضْرَ. » 116 وی از اصحاب و اقران جنید بوده. وی گفته: «نَمَنْ هدا الطريق روح الأنسان. » E ‏ اسنها کشتی وا شان که الا پر دای لی چان ر رفته بود. » 5- ابوبکر رَفاق صغیر» قدس الله تعالی روحه شیخ الاسلام گفت که: «رَفقاق صغیر بغدادی است. شاگرد زقاق کبیر است. به ابتدا دست در حدیث داشت. حدیث می‌نوشت, پس با طریقت اهل حقیقت گشت. یک چشم بود. » ابوبکر رازی گوید: «وی را گفتم: سبب چشم بشدن تو چه بود؟ گفت: در بادیه شدم بر توکل, گفتم: از دست اهل منازل هیچ نخورم ورع را یک چشم من به روی من فرو دوید از گرسنگی. » وی گفته که: «چهل سال است تا از جنید یک سخن شنیده‌ام در فنا هنوز چاشنی آن در جان من است. » 6- ابوبکر الکتانی» قدٌس الله تعالی سژه اظ ر انه اس ام وی مین على نخ عفر البق ادى الكانى است از اصحاب جنید بوده؛ و به مکه مجاورت کرده سالها و انجا برفته. در سنة اثنتین و رن و لفان کر آن سال که دالو اخد اض هان که کست او انوالع ته اش د طرسوس برفته از دنیا. مرتعش گوید که: «کٹانی چراغ حرم است. » وی گفته: «الصوفيّةٌ عَبيدٌ الظواهر أحرار الْبَواطِن. » شيخ الاسلام گفت که: وى يت دار جر بود غا القلام ‏ نف نانم » وی گفت که خضر گفت که: «در مسجد صَتٌعا بودم به يمن. مردم بر عبدالژزاق حدیث می‌خواندند و در گوشة مسجد جوانی بود سر به گریبان فرو برده. وی را گفتم: مردم بر عبدالرزاق حدیث می‌خوانند و تو اینجا نشسته‌ای»؛ چرا نروی و از وی حدیث شنوی؟ گفت: من اینجا از رزاق می‌شنوم, تو مرا با عبدالرزاق می‌خوانی؟ گفتم: اگر راست می‌گویی من کیم؟ گفت: خضر, و سر به گریبان فرو برد. » شيخ الاسلام گفت که: «آن ظریف‌تر بودی که همچنان که از ررٌاق می‌شنید. از عبدالرزاق هم بشنیدی. که از مشایخ آنان مه‌اند که ظاهر ایشان چوںن ظاهر عام بود و باطن ایشان چون باطن خاصء که شریعت پر تن است و حقيقت بر جان و سڙ. » و هم وی گفته: «مَن لم يتَادب رأستاد, فَهُوَ بَطال. » و هم وی گفته که: «کڻ في الدنيا پتدنک, وفي الأخِرَة يقَليک. » شيخ ابوبکر رازی گفت که: «شیخ آبوبکر کتانی در پیري نگریست سر سفید و موی سفید(! ) و سؤال می‌کرد. گفت: هذا رَجُل أضاعَ أمر الله في صِعّره, قَصَتَعَةُ اللَةٌ في بره بعنی وی به خردی و جوانی فرمان الله تعالی را ضایع کرد الله تعالی وی را در پیری فرو گذاشت خوار ذلیل. اگر وی در جوانی در فرمان او کوشیدی. در پیری به دل سؤال گرفتار نشدی. که پیران اهل سنت هر چند مهتر شوند بر چشم و دل خلق عزیزتر شوند. » شیخ الآسلام گفت که: «ابوبکر کتانی را شاگرد مصطفی صلی الله عليه و سلّم می‌گفتند. از بس که وی را به خواب دیدی. معلوم بودی که کدام روز يا شېپ خواهد دید.

Orijinal Metin (FA)

از وی سؤالها کردندی, وی آن سؤالها از مصطفي صلی الله علیه و سلم بپرسیدی 6ا وی مهای حلي الله عا وسلو وی را کت رک رر 117 چهل و یک بار بگوید: يا حى يا 5 قَنّومُ! يا لا إله الا أنت! چون دلها بمیرد. دل وی نمیرد. » شت الأ ستلام كقت كه نة اوالا دفشقی گؤید. استاد شالمی که «از کتانی کک که: تصوف چیست؟ گفت: کمینه ان است که تودر نیابی. » از بوحفص پرسید که: «صوفی کیست؟ » جواب داد که: «صوفی نپرسد که ا شيخ الاسلام گفت که: وان فلم سر الله اش و این قوم ضاخب رار اسان را با راز ملوک چه کار؟ اصل این کار یافت است نه دریافت. به انکار آن شتافت کش ا ا کون ات ل کرو او ادهل سال ا راکاد اتہر این کار آن. کس که از این کار ونی :ارد ایراما شو ال جه کار؟ انگازمگن: که انکان شوم انت :انکار آن کد که ار این کان مخروم است. قوی قول اند ار اتن کار و قومی بر این کار به انکار و قومی خود در سر این کار آن که بر این کار به انکار است مزدور است. و آن که از . این كار فشغول اا و آن که در سر این کار است غرقة نور است. » 7- ابوبکر عطا جُحْفی, رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که وی گوید: «روزی بر بالایی نشسته بودم, ديدم که شل فی امد و عماریی می‌آورد و مردی در آنجا به بانگ بلند می‌گفت: الله لك لتك و سغدك لن ابتليت فَلطالآما عافيت. و سیل می‌برد وی را تا به دریا. » و جُحَقَه موضع سیل است و خود ان زا نهر ان خکفه خوانند که شنل :راید و هر چه دږ پیش ان اید ان :را بزوید و ببرد. 8- ابوبکر شاق رحمه الله تعالی نام وی محمد بن عبداللّه است, صاحب ابوسعید خراز. وی گفته که ابوسعید خراز گفته که: «روزی در صحرا می‌رفتم. نژدیک به :دو سک از سگان شبانان بر من حمله آوردند. چون نزدیک من رسیدند. به مراقبه مشغول شدم. ناگاه سگی سفید از میان ایشان بیرون آمد و بر ایشان حمله کرد و ایشان را از من دور گرڈانیھ و از ھن جدا نشد تا آن:سگان دور تر فنند. بعد از آن باز نکریشتھ وی را ندیدم. »> وهم وی گفټه که ابوسعید خراز گ گفت: «کڻ بذکر الله قان قوي ك حالّک عبت عَن ذكر الله و ذكر الله ایاک. » شیخ الاسلام گفت: «زبان در سر ذکر شد و ذکر در سر مذکور و دل در سر مهر شد و مهر در سر نور و جان در سر عیان شد و عيان از بيان دور. بهرۀ حق به حق رسيد و بهو ادم به اوی اب و جا با کنا شد ود وانگی پا عدم رَجَع الحو إلى أصحابه وَقى المسكين في الثراب رَمَيما. » 9- ابوبکر الشبلی» قڈس الله تعالی سڑژه از طبقة رابعه است. نام وی جعفر بن يونس است و گفته‌اند دُلّف بن جعفر و گفته‌اند دلف بن جَحڌر. و بر قبر وی به بغداد جعفر بن يونس نوشته‌اند. شیخ الاسلام گفت که: «وی مصری است. به بغړاد امد و در مجلس خير نساج توبه کرد. شاگرد جنید است. عالم بوده و فقیه و مذکر. مجلس کردی. مذهب مالک داشت 5 فوطاجفظ کرده بود. پدر وی حاجب الحجاب خلیفه بود. >. رف ات الال دا راشای اال بغدادی الا الولو ا قن أسروشَتَة من فرغانة و مولده كما قيل سامڑ زه ‏ وا ارا الى اي ر الاي آل اي ا الى نض فاه عينْ من عَيُون الله .

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

از وی سؤالها کردندی, وی آن سؤالها از مصطفي صلی الله علیه و سلم بپرسیدی 6ا وی مهای حلي الله عا وسلو وی را کت رک رر 117 چهل و یک بار بگوید: يا حى يا 5 قَنّومُ! يا لا إله الا أنت! چون دلها بمیرد. دل وی نمیرد. » شت الأ ستلام كقت كه نة اوالا دفشقی گؤید. استاد شالمی که «از کتانی کک که: تصوف چیست؟ گفت: کمینه ان است که تودر نیابی. » از بوحفص پرسید که: «صوفی کیست؟ » جواب داد که: «صوفی نپرسد که ا شيخ الاسلام گفت که: وان فلم سر الله اش و این قوم ضاخب رار اسان را با راز ملوک چه کار؟ اصل این کار یافت است نه دریافت. به انکار آن شتافت کش ا ا کون ات ل کرو او ادهل سال ا راکاد اتہر این کار آن. کس که از این کار ونی :ارد ایراما شو ال جه کار؟ انگازمگن: که انکان شوم انت :انکار آن کد که ار این کان مخروم است. قوی قول اند ار اتن کار و قومی بر این کار به انکار و قومی خود در سر این کار آن که بر این کار به انکار است مزدور است. و آن که از . این كار فشغول اا و آن که در سر این کار است غرقة نور است. » 7- ابوبکر عطا جُحْفی, رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که وی گوید: «روزی بر بالایی نشسته بودم, ديدم که شل فی امد و عماریی می‌آورد و مردی در آنجا به بانگ بلند می‌گفت: الله لك لتك و سغدك لن ابتليت فَلطالآما عافيت. و سیل می‌برد وی را تا به دریا. » و جُحَقَه موضع سیل است و خود ان زا نهر ان خکفه خوانند که شنل :راید و هر چه دږ پیش ان اید ان :را بزوید و ببرد. 8- ابوبکر شاق رحمه الله تعالی نام وی محمد بن عبداللّه است, صاحب ابوسعید خراز. وی گفته که ابوسعید خراز گفته که: «روزی در صحرا می‌رفتم. نژدیک به :دو سک از سگان شبانان بر من حمله آوردند. چون نزدیک من رسیدند. به مراقبه مشغول شدم. ناگاه سگی سفید از میان ایشان بیرون آمد و بر ایشان حمله کرد و ایشان را از من دور گرڈانیھ و از ھن جدا نشد تا آن:سگان دور تر فنند. بعد از آن باز نکریشتھ وی را ندیدم. »> وهم وی گفټه که ابوسعید خراز گ گفت: «کڻ بذکر الله قان قوي ك حالّک عبت عَن ذكر الله و ذكر الله ایاک. » شیخ الاسلام گفت: «زبان در سر ذکر شد و ذکر در سر مذکور و دل در سر مهر شد و مهر در سر نور و جان در سر عیان شد و عيان از بيان دور. بهرۀ حق به حق رسيد و بهو ادم به اوی اب و جا با کنا شد ود وانگی پا عدم رَجَع الحو إلى أصحابه وَقى المسكين في الثراب رَمَيما. » 9- ابوبکر الشبلی» قڈس الله تعالی سڑژه از طبقة رابعه است. نام وی جعفر بن يونس است و گفته‌اند دُلّف بن جعفر و گفته‌اند دلف بن جَحڌر. و بر قبر وی به بغداد جعفر بن يونس نوشته‌اند. شیخ الاسلام گفت که: «وی مصری است. به بغړاد امد و در مجلس خير نساج توبه کرد. شاگرد جنید است. عالم بوده و فقیه و مذکر. مجلس کردی. مذهب مالک داشت 5 فوطاجفظ کرده بود. پدر وی حاجب الحجاب خلیفه بود. >. رف ات الال دا راشای اال بغدادی الا الولو ا قن أسروشَتَة من فرغانة و مولده كما قيل سامڑ زه ‏ وا ارا الى اي ر الاي آل اي ا الى نض فاه عينْ من عَيُون الله .

Orijinal Metin (FA)

« 118 شناد و فت سال کر وک ود در هة رع و لايق و اة در فة اردنا در ماه ذوالڭجة. هم جنید گفته: «لِكُلٌ قوم تاخ, وتاج هدا القَوّم الشبّلى. » شبلی بيست و دو بار در بیمار رسټان بوده. شبلی گفته: «الځژية هي حرية القلب لاعير. » شیخ الاسلام گفت که شیخ ابوسعید مالینی حافظ صوفی این حکایت از شبلی آورده که وی گفته که: «این سرماية وقت که دارید به ناز دارید! فردا همین خواهيد داشت, 9 تا جاوید صحبت با وی به این می‌باید کرد. » شیخ ,الاسلام گفت که «از اینجا می‌باید برد. که فردا گویند منافقان را: إرّجِغُوا وراءَڭم. فالتَهسُوا نورا(13/حدید). » شیخ الاسلام گفت و وصیت کرد که: «این حکایت بنویسید و یاد دارید که شما را از لی هچ چیز نیازند به ار این خکایت فرا وقت نو نارن که این وقت که اجا دازی ببر أرند. » کسئ :لئ را گقت' «مرا دعایی کن! » این بیت بخواند: مَضى رَمَنٌ و الاس بلس يَستَشفعَونَ بي فمل لي إلى ا ليلي الداة رژ شفيع وی را گفتند: «ترا خوش فربه می‌بینیم و محبتی که دعوی می‌کنی تقاضای لاغری می‌کند. » رگفت: أحثتَ ا و وما ری س دنی ولودرى ما أقامَ في السَمَن وی را پرسیدند که: «مردی سماع مئ کند 9 نمی‌داند که چه می‌شتنود. این چیست؟ » جواب داد به اين ابیات: رب وَرقياءَ كوف ب الجمى ذاتِ شش جو ص ڪٽ في قفتن وَلة أ ن ا أ ما ولة 9 يكۇ فد 2 غير اي الجوی أغرقها وَهيَ ايض بالهویى تعرفني وة الف او فق راضالكطا _ كث اوه اح و ی شيخ الاسلام گفت که: «این ابیات مجنون راست نه شبلی راء اما وی انشا کرد. » شیلی عبدالرحمان خړاسانی را گفت: «یا خراسانی! هل ریت غیر شبلئ احداً یقولٌ الله قط؟ » قال: «قَفْلث: و ما رأيتْ الشبلى يوماً يقول الله. » قال: «قََ الشبلى مَعْشٹا عَلّیه. » عبدالرحمان خراسانی گوید که: «شخصی به در سرای شبلی آمد و در بزد. شبلی فرا در آمد سر برهنه و پای برهنه. گفت: که را می‌خواهی؟ گفت: شبلی را. گفت: نشنیدی که مات کافرا فلا رَحِمَه اللَهٌ؟ » شيخ الاسلام گفت: «نفس را می‌گفت. » وقتی جمعی در خانة وی بودند. در آفتاب نگریست دید که به غروب نزدیک است. گفت: «وقت نماز است. » برخاستند و نماز دیگر بگزاردند. شبلی بخندید و گفت: «چه خوش گفته است آن کس که گفته است: نسيث اليومَ مِنْ عشقي صَلاتي قلا ري غَداتي مِنْ عشائی فی دیا وود ووی ان رایت ش اء دائ و یکی از این طایفه گوید که: «در مسجد مدینه بر حلقة شبلی بیستادم. سایلی به رسد و کی فت :ال0 ۱با رادا شنلی اهن شد و کقف: ا سبحانه به جود ستایم؛ ومخلوقی در مدح مخلوقی ‏ تقو شط الكف حى لو إلّه اراد الفا لخ تة انامه اوا ا ا ای طاو الد سال 119 ولويم يكن في کقّه غيڙ روڃه اد بها فلق الأ ةه امله فو التحر من أو الأواحى اه قَلْجّبّه القَفْروف وَالجّودٌ ساجله بعد از آن بگریست و گفت: بلي يا جواد! فاٹک آَوْجَدّت تلک الجوارح و بَسَطت تلک اله ثمّ َسنت بعد ذلک على أقوام بالأستغناء عَْهُمٍْ و عما في ايديهم بک فابک الجواڈ کل الجَواد. ورن جدود وَعطاءٌک لا حه لَه ولاصغة. فيا جواداً ملو كل E‏ شبلی گفته دړ تفسیر قوله تعالي فل لِلْمُؤْمِنين وا فن انضاروة (30/نور): «أبصاڙ الوس عَنِ المَحارم وَأبصارٌ الفُلوب عَمًا سوَى اللهِ. » گفته‌اند که وی شنید که کسی می‌گفت: E‏ و «اذا کان الخيارٌ عشرة بدانق. فكيف الشرار؟ » وی گفته که: «وقتی عهد کردم که نخورم مگر حلال. در بیابانها می‌گشتم به انجیر بنی رسیدم۔

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

« 118 شناد و فت سال کر وک ود در هة رع و لايق و اة در فة اردنا در ماه ذوالڭجة. هم جنید گفته: «لِكُلٌ قوم تاخ, وتاج هدا القَوّم الشبّلى. » شبلی بيست و دو بار در بیمار رسټان بوده. شبلی گفته: «الځژية هي حرية القلب لاعير. » شیخ الاسلام گفت که شیخ ابوسعید مالینی حافظ صوفی این حکایت از شبلی آورده که وی گفته که: «این سرماية وقت که دارید به ناز دارید! فردا همین خواهيد داشت, 9 تا جاوید صحبت با وی به این می‌باید کرد. » شیخ ,الاسلام گفت که «از اینجا می‌باید برد. که فردا گویند منافقان را: إرّجِغُوا وراءَڭم. فالتَهسُوا نورا(13/حدید). » شیخ الاسلام گفت و وصیت کرد که: «این حکایت بنویسید و یاد دارید که شما را از لی هچ چیز نیازند به ار این خکایت فرا وقت نو نارن که این وقت که اجا دازی ببر أرند. » کسئ :لئ را گقت' «مرا دعایی کن! » این بیت بخواند: مَضى رَمَنٌ و الاس بلس يَستَشفعَونَ بي فمل لي إلى ا ليلي الداة رژ شفيع وی را گفتند: «ترا خوش فربه می‌بینیم و محبتی که دعوی می‌کنی تقاضای لاغری می‌کند. » رگفت: أحثتَ ا و وما ری س دنی ولودرى ما أقامَ في السَمَن وی را پرسیدند که: «مردی سماع مئ کند 9 نمی‌داند که چه می‌شتنود. این چیست؟ » جواب داد به اين ابیات: رب وَرقياءَ كوف ب الجمى ذاتِ شش جو ص ڪٽ في قفتن وَلة أ ن ا أ ما ولة 9 يكۇ فد 2 غير اي الجوی أغرقها وَهيَ ايض بالهویى تعرفني وة الف او فق راضالكطا _ كث اوه اح و ی شيخ الاسلام گفت که: «این ابیات مجنون راست نه شبلی راء اما وی انشا کرد. » شیلی عبدالرحمان خړاسانی را گفت: «یا خراسانی! هل ریت غیر شبلئ احداً یقولٌ الله قط؟ » قال: «قَفْلث: و ما رأيتْ الشبلى يوماً يقول الله. » قال: «قََ الشبلى مَعْشٹا عَلّیه. » عبدالرحمان خراسانی گوید که: «شخصی به در سرای شبلی آمد و در بزد. شبلی فرا در آمد سر برهنه و پای برهنه. گفت: که را می‌خواهی؟ گفت: شبلی را. گفت: نشنیدی که مات کافرا فلا رَحِمَه اللَهٌ؟ » شيخ الاسلام گفت: «نفس را می‌گفت. » وقتی جمعی در خانة وی بودند. در آفتاب نگریست دید که به غروب نزدیک است. گفت: «وقت نماز است. » برخاستند و نماز دیگر بگزاردند. شبلی بخندید و گفت: «چه خوش گفته است آن کس که گفته است: نسيث اليومَ مِنْ عشقي صَلاتي قلا ري غَداتي مِنْ عشائی فی دیا وود ووی ان رایت ش اء دائ و یکی از این طایفه گوید که: «در مسجد مدینه بر حلقة شبلی بیستادم. سایلی به رسد و کی فت :ال0 ۱با رادا شنلی اهن شد و کقف: ا سبحانه به جود ستایم؛ ومخلوقی در مدح مخلوقی ‏ تقو شط الكف حى لو إلّه اراد الفا لخ تة انامه اوا ا ا ای طاو الد سال 119 ولويم يكن في کقّه غيڙ روڃه اد بها فلق الأ ةه امله فو التحر من أو الأواحى اه قَلْجّبّه القَفْروف وَالجّودٌ ساجله بعد از آن بگریست و گفت: بلي يا جواد! فاٹک آَوْجَدّت تلک الجوارح و بَسَطت تلک اله ثمّ َسنت بعد ذلک على أقوام بالأستغناء عَْهُمٍْ و عما في ايديهم بک فابک الجواڈ کل الجَواد. ورن جدود وَعطاءٌک لا حه لَه ولاصغة. فيا جواداً ملو كل E‏ شبلی گفته دړ تفسیر قوله تعالي فل لِلْمُؤْمِنين وا فن انضاروة (30/نور): «أبصاڙ الوس عَنِ المَحارم وَأبصارٌ الفُلوب عَمًا سوَى اللهِ. » گفته‌اند که وی شنید که کسی می‌گفت: E‏ و «اذا کان الخيارٌ عشرة بدانق. فكيف الشرار؟ » وی گفته که: «وقتی عهد کردم که نخورم مگر حلال. در بیابانها می‌گشتم به انجیر بنی رسیدم۔

Orijinal Metin (FA)

دست دراز کردم تا بخورم. از ان انجیر , ئن اواز امد که قهذ خود نگاشدار وراز من مخور که من ملک یهودیی‌ام! » از وی پرسیدند که: «کدام چیزی عجیب‌تر است؟ » گفت: «دلی که خدای خود را بشناسد و در وی عاصی شود . « بُکیر دینوری گوید خادم شبلی که: «نزدیک وفات خود گفت: بر من یک درم مظلمه است. و چندين هزار درم برای صاحب آن صدقه داده‌ام. وهنوز بر دل من هیچ شغلی از آن گران‌تر نیست. » و هم بُکیر گوید که: «در این بیماری گفت که: مرا وضو ده! وی را وضو دادم و تخلیل لحیه فراموش کردم. زبان وی گرفته بود. دست مرا گرفت و به ميان لحيۀ خود درآورد. پس جان پداد. » یکی از بزرگان آن را شنید گفت: «چه گویید در مردی که در آخر عمر ادبی از آداب شریعت از وی فوت نشد؟ » و هم بکیر گوید که: «شبلی را روز جمعه در آن بیماری خفتی شد. گفت: به مسجد جامع می‌رویم؛ تکیه بر دست من کرده بود و می‌رفت. مردی ما را در راه پیش آمد. شنبلئ کقت: بُکیر! گفتم: لبیک! گفت: ما را فردا با این مرد کاری است. پس برفتیم و نماز بگزاردیم» و به خانه باز آمدیم. شب را فوت شد. گفتند: در فلان موضع مردی است صالح که غسل مردگان می‌کند. سحرگاه به در خان وی رفتم,. و آهسته دربزدم و گفتم: سلام علیکم! از درون خانه گفت: شبلی بمرد؟ گفتم: بلی. پس پیرون آمد. ديدم همان مرد بود که در راه مسجد پیش آمده بود. به تعجب گفتم: ا اله الا الله! گفت: تعجب از چه می کنی؟ سبب را گفتم. پس سوگند بر وی دادم که: تو از کجا دانستی که شبلی مرد؟ گفت: اا د ا و ا است. » 0- ابوبکر یزدانیار ازمَوی» رحمه الله تعالی ار ا ا ایی هن ن عل و ا امعت وا ر ای اسه در تصوف که به آن مخصوص است, و بعضی از مشایخ چون شبلی و غیر وی بر وی انکاز کر دة اند و کان نکر على فض مضا اقاولهد. E E‏ علوم فغاملات وسعارف: شيخ الاسلام گقت که «ابوبکر یزدانیار الله تعالی را به خواب دید. گفت: خداوندا حاجت دارم. گفت: چه حاجت خواهی به از آن که دادم؟ نه ترا از دستبند صوفيان برهانیدم؟ » شيخ الاسلام گفت که: «دیده‌ام جایی که پرسیدند که: ما دستبند الطوفيّة؟ گفت: الحالٌ المُحال و الأشاراث الباطلة. » وی را قضه‌ای است دراز با صوفیان و انکار بر ایشان و دران اشکال است. مردی بزرگ است و صاحب تلبیس است در ظاهر و محفُق در با 120 وی گفته كه: «الملائكة خاس السّماءِ. وأصحابٌ الحديثِ حراس السلّة, و الصوفيّة خاس الله. » شیخ الاسلام گفت که: «ابوالعباس نهاوندی روزی پس از نماز بامداد صوفیان را همه خفته دبد. گفت: همه بخسبید که او بگوشد. یعنی امر او و صحبت او و دوستی با او. » و هم وی گفته که: مید مرا که اسن می کویی ر صوفیه؟ و الله که ر 'ایشان ی برایشان, که اسرار حق را سبحانه به غير اهل آن وار نه اسقاں ادات آهل غلم اندو به مهت هان درپ ف وخوم که ج «“. و هم وی گفته: «آلمَفْرقة تجِفَقٌ القلب بوحدانية الله تچالی. » وهم وى كفتة الح أطاها المواقف د والفحت قو الذي ود رها فخ وة قن كل شى ءِ . “ و هم وی کته «من ستَعْقَر 9 هو ملازم للذثب, حَرَمَ الله عليه التوبة 9 الانابة إليه. » 1- ابوبکر الصَّبْدلانی» رحمه الله تعالى از اخلة شاخ و اغلام اسان وده انمت لی وک را ر رک داش اس ان قارش وده و در نشابور وفات کرده.

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

دست دراز کردم تا بخورم. از ان انجیر , ئن اواز امد که قهذ خود نگاشدار وراز من مخور که من ملک یهودیی‌ام! » از وی پرسیدند که: «کدام چیزی عجیب‌تر است؟ » گفت: «دلی که خدای خود را بشناسد و در وی عاصی شود . « بُکیر دینوری گوید خادم شبلی که: «نزدیک وفات خود گفت: بر من یک درم مظلمه است. و چندين هزار درم برای صاحب آن صدقه داده‌ام. وهنوز بر دل من هیچ شغلی از آن گران‌تر نیست. » و هم بُکیر گوید که: «در این بیماری گفت که: مرا وضو ده! وی را وضو دادم و تخلیل لحیه فراموش کردم. زبان وی گرفته بود. دست مرا گرفت و به ميان لحيۀ خود درآورد. پس جان پداد. » یکی از بزرگان آن را شنید گفت: «چه گویید در مردی که در آخر عمر ادبی از آداب شریعت از وی فوت نشد؟ » و هم بکیر گوید که: «شبلی را روز جمعه در آن بیماری خفتی شد. گفت: به مسجد جامع می‌رویم؛ تکیه بر دست من کرده بود و می‌رفت. مردی ما را در راه پیش آمد. شنبلئ کقت: بُکیر! گفتم: لبیک! گفت: ما را فردا با این مرد کاری است. پس برفتیم و نماز بگزاردیم» و به خانه باز آمدیم. شب را فوت شد. گفتند: در فلان موضع مردی است صالح که غسل مردگان می‌کند. سحرگاه به در خان وی رفتم,. و آهسته دربزدم و گفتم: سلام علیکم! از درون خانه گفت: شبلی بمرد؟ گفتم: بلی. پس پیرون آمد. ديدم همان مرد بود که در راه مسجد پیش آمده بود. به تعجب گفتم: ا اله الا الله! گفت: تعجب از چه می کنی؟ سبب را گفتم. پس سوگند بر وی دادم که: تو از کجا دانستی که شبلی مرد؟ گفت: اا د ا و ا است. » 0- ابوبکر یزدانیار ازمَوی» رحمه الله تعالی ار ا ا ایی هن ن عل و ا امعت وا ر ای اسه در تصوف که به آن مخصوص است, و بعضی از مشایخ چون شبلی و غیر وی بر وی انکاز کر دة اند و کان نکر على فض مضا اقاولهد. E E‏ علوم فغاملات وسعارف: شيخ الاسلام گقت که «ابوبکر یزدانیار الله تعالی را به خواب دید. گفت: خداوندا حاجت دارم. گفت: چه حاجت خواهی به از آن که دادم؟ نه ترا از دستبند صوفيان برهانیدم؟ » شيخ الاسلام گفت که: «دیده‌ام جایی که پرسیدند که: ما دستبند الطوفيّة؟ گفت: الحالٌ المُحال و الأشاراث الباطلة. » وی را قضه‌ای است دراز با صوفیان و انکار بر ایشان و دران اشکال است. مردی بزرگ است و صاحب تلبیس است در ظاهر و محفُق در با 120 وی گفته كه: «الملائكة خاس السّماءِ. وأصحابٌ الحديثِ حراس السلّة, و الصوفيّة خاس الله. » شیخ الاسلام گفت که: «ابوالعباس نهاوندی روزی پس از نماز بامداد صوفیان را همه خفته دبد. گفت: همه بخسبید که او بگوشد. یعنی امر او و صحبت او و دوستی با او. » و هم وی گفته که: مید مرا که اسن می کویی ر صوفیه؟ و الله که ر 'ایشان ی برایشان, که اسرار حق را سبحانه به غير اهل آن وار نه اسقاں ادات آهل غلم اندو به مهت هان درپ ف وخوم که ج «“. و هم وی گفته: «آلمَفْرقة تجِفَقٌ القلب بوحدانية الله تچالی. » وهم وى كفتة الح أطاها المواقف د والفحت قو الذي ود رها فخ وة قن كل شى ءِ . “ و هم وی کته «من ستَعْقَر 9 هو ملازم للذثب, حَرَمَ الله عليه التوبة 9 الانابة إليه. » 1- ابوبکر الصَّبْدلانی» رحمه الله تعالى از اخلة شاخ و اغلام اسان وده انمت لی وک را ر رک داش اس ان قارش وده و در نشابور وفات کرده.

Orijinal Metin (FA)

۴ وی گفته که: «صحبت با حق دارید. و اگر نتوانید صحبت با آان کس دارید که صحبت N O ‏ و هم وی گفته که: «عاقل آن است که سخن به قدر حاجت گوید و هرچه افزونی بود از ان دست بدارد. » و هم وی گفته که: «با حق تعالی بسیار نشینید و با خلق اندک! » از مریدان وی گوید که: «بعد ازوفات وی برای قبر وی لوحی ساختم و نام وی بر آنجا نوشتم, خراب کردند. بار دیگر راست کردم باز خراب ب کردند. و همچنین چند بار هر چند راست کردم خراب ب کردند و با قبر هیچ کس دیگر آن نمی‌کردند. شع ان وا از استاد ابوعلی دقاق در سڈ ف فت آن مرد در دنیا گمنامی اختیار کرده بود و حق سبحانه نیز وی را پنهان می‌خواهد و تو می‌خواهی که وی را آشکارا کنی. این کی میسر شود؟ » 2- ابوبكر الخبّاز البغدادى» رحمه الله تعالى وی از استادان جریری, است. وی گفته که: «ألعيال عَقَوبَةٌ تنفيدذ شَهوات الحَلال. » 3او گر نن عنمى الفط و عى ر حه الله تالف از ابهر است, از اقران ابوبکر و بزرگتر از وی. ابوبکر طاهر بر وی درآمد و وی محتضر بود. وی را گفت: «احسِن ظنکه بریک ! » گفت: «با چون هی جتین نکن کویند؟ اگر ما را بگذارد پرستش وی کنیم و اگر بخواند فرمان بریم و برویم. » E. ‏ و ثلثمائة 4- ابوبکر بن طاهر الابهری» رحمه الله تعالی ار عراست ام وی عندالله ن ظاهن الخارت الطانی: ار کار ضاخ جنل است. از اقران شبلی بوده» عالم بوده و با ورع. با يوسف بن الحسين صحبت داشته. رفیق مظفر کرمانشاهی بوده. شيخ مُهَلْب مصری گويد و هو مُهَلّب بن احمد بن مرزوق که: «با هیچ کس صحبت نداشتم از مشایخ که مرا ضخبت وی آن نفع کرده باشد که صحبٹ شخ ابویکر طاهر. » 121 در سنة ثلثين و ثلثمائة برفته از دنيا. روزی ابوبکر طاهر به دکان بزازی برگذشت. پسر بزاز دوست وی بود. چون شيخ را دید از دکان برخاست و بر پی وی برفت. تاز قد ینز را دود در خشم شد و بر اثر پسر برفت. وې را دریافت و لختی بپیچید, و از پیش شیخ ابوبکر وی را با دکان برد. شیخ ابوبکر از آن؛ همه شب رنجه بود. دیگر روز به در سرای آن بزاز رفت و کنیزکی داشت با خود ببرد و وی را بیرون طلبید و گفت: «دوش همه شب رنجه بودم. از مال دنیا این کنیزک دارم اگر بیذیری به کفارت آن رنج به تو دادم, و آر تذیری آزاد کردم. » آن مرد در پای وی افتاد و گفت: «ای شیخ! من جرم کرده‌ام. تو عذر می‌خواهی؟ » گفت: «راست که تو جرم کرده‌ای, اما مرا می‌زنند. » پرسیدند ازوی که: «حقیقت چیست؟ » گفت: «همة آن علم است. » و پرسیدند که: «علم چیست؟ » گفت: «همة آن حقیقت است . “« وی گفته: «الجمعٌ جم المتفرقات, و الثفرقةٌ تفرقةٌ المجموعات, فاذا جمعت فلت الله و اذا فژقت ترت إلى الكون. » و هم وی گفته که: «مردی رآ ديدم که وداع کعبه می‌کرد و می‌گریست و این بیت می‌خواند: الا ر م سو وتسزعم أ بجبک. 9 الائى أو 5 ابونگر جن اتئ شغدان» رخمة الله الى از طبقة رابعه است. نام وی احمد بن محمد بن ابی سعدان است. بغدادی است. از اضحاب جنید فذس سه از اقزان رودباری: عالم تر مشایخ وقت بوده به علوم این طایفه.

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

۴ وی گفته که: «صحبت با حق دارید. و اگر نتوانید صحبت با آان کس دارید که صحبت N O ‏ و هم وی گفته که: «عاقل آن است که سخن به قدر حاجت گوید و هرچه افزونی بود از ان دست بدارد. » و هم وی گفته که: «با حق تعالی بسیار نشینید و با خلق اندک! » از مریدان وی گوید که: «بعد ازوفات وی برای قبر وی لوحی ساختم و نام وی بر آنجا نوشتم, خراب کردند. بار دیگر راست کردم باز خراب ب کردند. و همچنین چند بار هر چند راست کردم خراب ب کردند و با قبر هیچ کس دیگر آن نمی‌کردند. شع ان وا از استاد ابوعلی دقاق در سڈ ف فت آن مرد در دنیا گمنامی اختیار کرده بود و حق سبحانه نیز وی را پنهان می‌خواهد و تو می‌خواهی که وی را آشکارا کنی. این کی میسر شود؟ » 2- ابوبكر الخبّاز البغدادى» رحمه الله تعالى وی از استادان جریری, است. وی گفته که: «ألعيال عَقَوبَةٌ تنفيدذ شَهوات الحَلال. » 3او گر نن عنمى الفط و عى ر حه الله تالف از ابهر است, از اقران ابوبکر و بزرگتر از وی. ابوبکر طاهر بر وی درآمد و وی محتضر بود. وی را گفت: «احسِن ظنکه بریک ! » گفت: «با چون هی جتین نکن کویند؟ اگر ما را بگذارد پرستش وی کنیم و اگر بخواند فرمان بریم و برویم. » E. ‏ و ثلثمائة 4- ابوبکر بن طاهر الابهری» رحمه الله تعالی ار عراست ام وی عندالله ن ظاهن الخارت الطانی: ار کار ضاخ جنل است. از اقران شبلی بوده» عالم بوده و با ورع. با يوسف بن الحسين صحبت داشته. رفیق مظفر کرمانشاهی بوده. شيخ مُهَلْب مصری گويد و هو مُهَلّب بن احمد بن مرزوق که: «با هیچ کس صحبت نداشتم از مشایخ که مرا ضخبت وی آن نفع کرده باشد که صحبٹ شخ ابویکر طاهر. » 121 در سنة ثلثين و ثلثمائة برفته از دنيا. روزی ابوبکر طاهر به دکان بزازی برگذشت. پسر بزاز دوست وی بود. چون شيخ را دید از دکان برخاست و بر پی وی برفت. تاز قد ینز را دود در خشم شد و بر اثر پسر برفت. وې را دریافت و لختی بپیچید, و از پیش شیخ ابوبکر وی را با دکان برد. شیخ ابوبکر از آن؛ همه شب رنجه بود. دیگر روز به در سرای آن بزاز رفت و کنیزکی داشت با خود ببرد و وی را بیرون طلبید و گفت: «دوش همه شب رنجه بودم. از مال دنیا این کنیزک دارم اگر بیذیری به کفارت آن رنج به تو دادم, و آر تذیری آزاد کردم. » آن مرد در پای وی افتاد و گفت: «ای شیخ! من جرم کرده‌ام. تو عذر می‌خواهی؟ » گفت: «راست که تو جرم کرده‌ای, اما مرا می‌زنند. » پرسیدند ازوی که: «حقیقت چیست؟ » گفت: «همة آن علم است. » و پرسیدند که: «علم چیست؟ » گفت: «همة آن حقیقت است . “« وی گفته: «الجمعٌ جم المتفرقات, و الثفرقةٌ تفرقةٌ المجموعات, فاذا جمعت فلت الله و اذا فژقت ترت إلى الكون. » و هم وی گفته که: «مردی رآ ديدم که وداع کعبه می‌کرد و می‌گریست و این بیت می‌خواند: الا ر م سو وتسزعم أ بجبک. 9 الائى أو 5 ابونگر جن اتئ شغدان» رخمة الله الى از طبقة رابعه است. نام وی احمد بن محمد بن ابی سعدان است. بغدادی است. از اضحاب جنید فذس سه از اقزان رودباری: عالم تر مشایخ وقت بوده به علوم این طایفه.

Orijinal Metin (FA)

او الکن خد و ا لانن قافن کیاد کت اندو ات 5ر ان ھان اتن طایفه را جز دو تن: ابوعلی رودباری به مصر و ابوبکر بن ابی سعدان به عراق و ابوبکر دریابنده‌تر است از ابوعلی . “« وی گفته: «هر که با صوفیان صحبت دارد, بايد که وی را نفس نبود و دل نبود و ملک نبود چون به چیزی نگرد از اسباب,از بلوغ به مقصد خود بیفتد و به آن نرسد. » و هم وی گفته: «الصوفي هُوَ الخارج عن اللّعوتِ و الرُسوم و المَقيرٌ هُوَ الفاقد الاشات . ةة الشف آو حب لَه اسم الفقرء و سَهَل له الطريق إلى المُسبّب. » و هم وی گفته: «مَنْ لم تتطرف في اللصؤُف. فهو بی ای جاهل. » شیخ ابوعبداللّه خفیف گفته است که: E‏ ابن ابی سعدان را می‌شناسی؟ گفتم: آری. گفت: برو و بگوی که امروز ما را به مجالست و مؤانست خود مشرف گردانند! برفتم. وی را در خانه یافتم در دهلیز که در آنجا غير یک پاره بوریای کهنه هيچ نبود. و وی بر آنجا نشسته بود. ادای رسالت کردم. گفت: اين سفره را بگیر و شخصی است بر بیرون به وی ده تا خوردنی بیارد! گفتم: مگر اجابت ابومحمدررویم نمی‌کنید؟ گفت: اری؛ ولکن روي عن علی رَضې الله تعالی عنه: ان رسول الله صلي الله عليه و سلّم دعي الى مَأبة, وَهى الّتى ثسَكُونها الّوليمة. فقال: دو فاا عل الى الت اكل کسر لجسن وراكفا ت الاس فن تفر ة را كةو به آن شخص دادم. سه رغیف و کامخ آورد. بخوردیم و برفتیم. » 6- ابوبکر عَطُوفی,. رحمه الله تعالى نام وى محمدبن على بن الحسين بن وهب القطوفى است. شاگرد جنید است. قڈس الله تعالی سژه. ثوفى بالژملة سنة خمس و اربعين و ثلثمائة. وی گفته که استاد من گفت جنید :«اگر کسی ببینید که ایمان دارد به این طایفه و این سخنان بپذیرد. زنهار وی را گویید تا مرا به دعا یاد ارد. » 122 شيخ الاسلام گفت که: «حلاج در آخر کتاب عین جمع گوید: هر که به این سخنان ما ایمان دارد و از آن چاشنئی دارد. وی را از من سلام کنید! » و شیخ عمو گفت که شیخ سیروانی گفت: «اگر پای دارید به خراسان روید به زیارت کسی که ما را دوست دارد. » و شیخ عباس گفت که شيخ سیروانی گفت که: «وصیت می‌کنم شما را به نیکویی با کسی که این طابفه را دوست دارد. « 7- ابوبکر سکاک» رحمه الله تعالی وی گفته که: «مشتاق به در مرگ لذت بیش از آن یابد که زنده از شربت شهد. » شيخ الاسلام گفت: «به آن خدای که جز او خدایی نیست که بندۀ نیکبخت_ را هرگز روزی نیاید نیکوتر و با راحت‌تر و خوش‌تر از آن روزی که عزراییل به وی آید. گوید: مترس به ارحم الژٌاحمین می‌شوی! و با وطن خود می‌رسی,» و به عید مهین می‌روی. این جهان منزل است و زندان مؤمن است. این بودن عاریتی اینجا بهانه‌ای است. به یک بار بهانه را ببرد و دور کند و در حقیقت باز شود و مرد به زندگانی جاوید برسد. > موث الثقی حياة لا القطاعَ لها قدمات قوم وَهُم في الاس آکياءَ 8- ابوبکر سفًا» رحمه الله تعالی وی گفته است که: «در کشتی بودم» باد برخاست و موج درگرفت. و خلق به دعا کردن فریاد برداشتند. در کشتی درویشی بود سر در گلیم پیچیده؛ پیش وی رفتند و گفتند: دیوانه نه‌ای؟ خلق در دعا و زاری‌اند. تو هم چیزی بگوی! سر از گلیم بیرون کرد گفت: عَجبّث لِقّلیک كيف القآّب؟ و سر درگلیم برد. گفتند: چه دیوانه است! او را می‌گویند دعا کن, وی بیت می‌خواند!

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

او الکن خد و ا لانن قافن کیاد کت اندو ات 5ر ان ھان اتن طایفه را جز دو تن: ابوعلی رودباری به مصر و ابوبکر بن ابی سعدان به عراق و ابوبکر دریابنده‌تر است از ابوعلی . “« وی گفته: «هر که با صوفیان صحبت دارد, بايد که وی را نفس نبود و دل نبود و ملک نبود چون به چیزی نگرد از اسباب,از بلوغ به مقصد خود بیفتد و به آن نرسد. » و هم وی گفته: «الصوفي هُوَ الخارج عن اللّعوتِ و الرُسوم و المَقيرٌ هُوَ الفاقد الاشات . ةة الشف آو حب لَه اسم الفقرء و سَهَل له الطريق إلى المُسبّب. » و هم وی گفته: «مَنْ لم تتطرف في اللصؤُف. فهو بی ای جاهل. » شیخ ابوعبداللّه خفیف گفته است که: E‏ ابن ابی سعدان را می‌شناسی؟ گفتم: آری. گفت: برو و بگوی که امروز ما را به مجالست و مؤانست خود مشرف گردانند! برفتم. وی را در خانه یافتم در دهلیز که در آنجا غير یک پاره بوریای کهنه هيچ نبود. و وی بر آنجا نشسته بود. ادای رسالت کردم. گفت: اين سفره را بگیر و شخصی است بر بیرون به وی ده تا خوردنی بیارد! گفتم: مگر اجابت ابومحمدررویم نمی‌کنید؟ گفت: اری؛ ولکن روي عن علی رَضې الله تعالی عنه: ان رسول الله صلي الله عليه و سلّم دعي الى مَأبة, وَهى الّتى ثسَكُونها الّوليمة. فقال: دو فاا عل الى الت اكل کسر لجسن وراكفا ت الاس فن تفر ة را كةو به آن شخص دادم. سه رغیف و کامخ آورد. بخوردیم و برفتیم. » 6- ابوبکر عَطُوفی,. رحمه الله تعالى نام وى محمدبن على بن الحسين بن وهب القطوفى است. شاگرد جنید است. قڈس الله تعالی سژه. ثوفى بالژملة سنة خمس و اربعين و ثلثمائة. وی گفته که استاد من گفت جنید :«اگر کسی ببینید که ایمان دارد به این طایفه و این سخنان بپذیرد. زنهار وی را گویید تا مرا به دعا یاد ارد. » 122 شيخ الاسلام گفت که: «حلاج در آخر کتاب عین جمع گوید: هر که به این سخنان ما ایمان دارد و از آن چاشنئی دارد. وی را از من سلام کنید! » و شیخ عمو گفت که شیخ سیروانی گفت: «اگر پای دارید به خراسان روید به زیارت کسی که ما را دوست دارد. » و شیخ عباس گفت که شيخ سیروانی گفت که: «وصیت می‌کنم شما را به نیکویی با کسی که این طابفه را دوست دارد. « 7- ابوبکر سکاک» رحمه الله تعالی وی گفته که: «مشتاق به در مرگ لذت بیش از آن یابد که زنده از شربت شهد. » شيخ الاسلام گفت: «به آن خدای که جز او خدایی نیست که بندۀ نیکبخت_ را هرگز روزی نیاید نیکوتر و با راحت‌تر و خوش‌تر از آن روزی که عزراییل به وی آید. گوید: مترس به ارحم الژٌاحمین می‌شوی! و با وطن خود می‌رسی,» و به عید مهین می‌روی. این جهان منزل است و زندان مؤمن است. این بودن عاریتی اینجا بهانه‌ای است. به یک بار بهانه را ببرد و دور کند و در حقیقت باز شود و مرد به زندگانی جاوید برسد. > موث الثقی حياة لا القطاعَ لها قدمات قوم وَهُم في الاس آکياءَ 8- ابوبکر سفًا» رحمه الله تعالی وی گفته است که: «در کشتی بودم» باد برخاست و موج درگرفت. و خلق به دعا کردن فریاد برداشتند. در کشتی درویشی بود سر در گلیم پیچیده؛ پیش وی رفتند و گفتند: دیوانه نه‌ای؟ خلق در دعا و زاری‌اند. تو هم چیزی بگوی! سر از گلیم بیرون کرد گفت: عَجبّث لِقّلیک كيف القآّب؟ و سر درگلیم برد. گفتند: چه دیوانه است! او را می‌گویند دعا کن, وی بیت می‌خواند!

Orijinal Metin (FA)

باز راز لھ یرون کرد ودنکر تمه یت كفت وَشدَهٌ حُبک لي لِمَ ذَهب؟ E اوخت عجب م5 موج بیارامید و باد ساکن شد. » شیح الاسلام گفت که: «او دو بیت آوزدة: من سيم آن دیده‌ام جایی دیگر. ٤‏ 9 آن اين است: قان کت بالوظ ل اک تي إلا قدا الطريخة العَطَّب. » نام وی محمد بن ابراهیم است. استاد ابوبکر ڈقھی و قرافی است. شاگرد رَقاق کبير است. با جنید ونوری صحبت داشته. توفی فی شهر رمضان سنة < و اربعین و نلثمائة مع ابى بكر القطوفي. ابوبکر مصری گوید: «با جنید بودم و ابوالحسين نوری و جماعتی از مشایخ صوفیان» و قۆال چیزی می خواندہ نوری برخاست و رقص می ‌کرد. ره ود نوری فرا سر جنید آمد و گفت: پرخیز! و این آیت بخواند: إتما : تحت الذئن تور (36 e‏ جنید گفت: وَتّرى الجبال تحْسَبُها جاهِدَة و هى تَمْدّمَرَ الشّحاب(88/نمل). » 123 0- ابوبکر الذفی» قدڈس الله تعالى سژه از طبقة خامسه است. نام وی محمدبن داود الڈمشقی است و گویند به اصل دینوری ایق اغا وا ی و وی ا و ع مال کی ارا ان او ای رودباری بود و غير او. صحبت داشته بود با ابن جلا و به وی نسبت کند, و شاگرد زقاق ست . جنید را دیده بود و با ابوبکر مصری صحبت داشته بود. مجرد جهان بود و از کبار مشایخ وقت با نیکوتر حالي. سنة تسع و خمسين و ثلثمائة برفته از دنيا. شيخ N‏ ابوعبدالله باکو گفت که غلام ڈفی گفت که دُقی گفت: «العافيَّة و الصف لايَكُونَ و حخُصری گفته: للأصوفى و العارفية! صوفی را با عافیت چه کار! » شیح ابوعبدالله رودباری بر کنار دریا وسوسه‌اى داشت. طهارت می‌کرد. باد مئ‌امد 9 دست و پای می‌ترکید و خون مي‌آمد. وی درماند. گفت: «الهى العافية! » آواز دادند که: «العافيةٌ في العِلم, يعنى الشريعة . « شیخ الاسلام گفت که ابوبکر دقّی گفته که: «به نصیبین شدیم مهمان سَمَيعی. وقت خوش بود وقوال خوش و هیچ بیگانه نبود. هیچ ذوقی و حالی نمی‌شد. همه آرمیده بودند. سُمَیعی گفت: وقٿ طيّب و قؤال طيْب و مافينا ضدء فما هذا الجُّمودٌ؟ » ڈُقی می‌گوید که: «گفتم: وقتَّنا فوق السّماءِ, سُمَیعی ‏ حھ کی ونی ؟ :كفم نجه او می‌خواند همه از من و تست. همواره به گوش می‌آید که من و تو. در تصوف من و تو کجا بود؟ صوفی را جز یکی نبود. حالی پدید شد و شور برخاست که همگان < مه می‌دریدند, و می‌افتادند و بانگ می‌زدند. هیچ کس نماند که جامه ندریده بود. » شيخ الاسلام گفت که: «وقتی دُفّی در بادیه بزارید. گفت: الهی از آن حقیقت خود که مرا دادی بهرۀ من چیزی بر دل من ان شکارا کن تا جان من بیاساید. چیزی بر وی بگشادند, زاری بر وی افتاد. نزدیک بود که تباه شود گفت: الهی بپوش! که طاقت ندارم. آن را بپوشیدند. » شیخ الاسلام گفت که: کیان کردن غیے واآھل کیب از الله الى رحمت اسے که ان در این وان جر هر چیزی که از آن جهان آشکارا شود آن کس را در وقت ببرد. یا آن کس طاقت آن نیارد. احوال و رسوم وی متغیر شود. آنچه غيب است و حقیقت. پنهان به تا به سر آن شوی در سرای غیب و حقیقت. که این دنیا سرای بهانه است و زندان تاریک. چون مدت به سر آید و روزی خورده شود در حقایق و غيب a‏ فی گفته: «علامة الفري الأنقطاعٌ عَنْ كل شىءِ سوی الله . « و «كلامُ الله تعالی إذا جاءَ على السرا ئر يأشراقه, زات البشربةٌ کک سيل عن سْوءِ دي اقرا هة الله فى اخوالهة قال: «ذاک اتخطاظ ف دة الْوِلّم إلى ظاهر العلم.

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

باز راز لھ یرون کرد ودنکر تمه یت كفت وَشدَهٌ حُبک لي لِمَ ذَهب؟ E اوخت عجب م5 موج بیارامید و باد ساکن شد. » شیح الاسلام گفت که: «او دو بیت آوزدة: من سيم آن دیده‌ام جایی دیگر. ٤‏ 9 آن اين است: قان کت بالوظ ل اک تي إلا قدا الطريخة العَطَّب. » نام وی محمد بن ابراهیم است. استاد ابوبکر ڈقھی و قرافی است. شاگرد رَقاق کبير است. با جنید ونوری صحبت داشته. توفی فی شهر رمضان سنة < و اربعین و نلثمائة مع ابى بكر القطوفي. ابوبکر مصری گوید: «با جنید بودم و ابوالحسين نوری و جماعتی از مشایخ صوفیان» و قۆال چیزی می خواندہ نوری برخاست و رقص می ‌کرد. ره ود نوری فرا سر جنید آمد و گفت: پرخیز! و این آیت بخواند: إتما : تحت الذئن تور (36 e‏ جنید گفت: وَتّرى الجبال تحْسَبُها جاهِدَة و هى تَمْدّمَرَ الشّحاب(88/نمل). » 123 0- ابوبکر الذفی» قدڈس الله تعالى سژه از طبقة خامسه است. نام وی محمدبن داود الڈمشقی است و گویند به اصل دینوری ایق اغا وا ی و وی ا و ع مال کی ارا ان او ای رودباری بود و غير او. صحبت داشته بود با ابن جلا و به وی نسبت کند, و شاگرد زقاق ست . جنید را دیده بود و با ابوبکر مصری صحبت داشته بود. مجرد جهان بود و از کبار مشایخ وقت با نیکوتر حالي. سنة تسع و خمسين و ثلثمائة برفته از دنيا. شيخ N‏ ابوعبدالله باکو گفت که غلام ڈفی گفت که دُقی گفت: «العافيَّة و الصف لايَكُونَ و حخُصری گفته: للأصوفى و العارفية! صوفی را با عافیت چه کار! » شیح ابوعبدالله رودباری بر کنار دریا وسوسه‌اى داشت. طهارت می‌کرد. باد مئ‌امد 9 دست و پای می‌ترکید و خون مي‌آمد. وی درماند. گفت: «الهى العافية! » آواز دادند که: «العافيةٌ في العِلم, يعنى الشريعة . « شیخ الاسلام گفت که ابوبکر دقّی گفته که: «به نصیبین شدیم مهمان سَمَيعی. وقت خوش بود وقوال خوش و هیچ بیگانه نبود. هیچ ذوقی و حالی نمی‌شد. همه آرمیده بودند. سُمَیعی گفت: وقٿ طيّب و قؤال طيْب و مافينا ضدء فما هذا الجُّمودٌ؟ » ڈُقی می‌گوید که: «گفتم: وقتَّنا فوق السّماءِ, سُمَیعی ‏ حھ کی ونی ؟ :كفم نجه او می‌خواند همه از من و تست. همواره به گوش می‌آید که من و تو. در تصوف من و تو کجا بود؟ صوفی را جز یکی نبود. حالی پدید شد و شور برخاست که همگان < مه می‌دریدند, و می‌افتادند و بانگ می‌زدند. هیچ کس نماند که جامه ندریده بود. » شيخ الاسلام گفت که: «وقتی دُفّی در بادیه بزارید. گفت: الهی از آن حقیقت خود که مرا دادی بهرۀ من چیزی بر دل من ان شکارا کن تا جان من بیاساید. چیزی بر وی بگشادند, زاری بر وی افتاد. نزدیک بود که تباه شود گفت: الهی بپوش! که طاقت ندارم. آن را بپوشیدند. » شیخ الاسلام گفت که: کیان کردن غیے واآھل کیب از الله الى رحمت اسے که ان در این وان جر هر چیزی که از آن جهان آشکارا شود آن کس را در وقت ببرد. یا آن کس طاقت آن نیارد. احوال و رسوم وی متغیر شود. آنچه غيب است و حقیقت. پنهان به تا به سر آن شوی در سرای غیب و حقیقت. که این دنیا سرای بهانه است و زندان تاریک. چون مدت به سر آید و روزی خورده شود در حقایق و غيب a‏ فی گفته: «علامة الفري الأنقطاعٌ عَنْ كل شىءِ سوی الله . « و «كلامُ الله تعالی إذا جاءَ على السرا ئر يأشراقه, زات البشربةٌ کک سيل عن سْوءِ دي اقرا هة الله فى اخوالهة قال: «ذاک اتخطاظ ف دة الْوِلّم إلى ظاهر العلم.

Orijinal Metin (FA)

» 1- ابوبکر طمَستانی» قدذس الله تعالی سژه از طبقة خامسه است. از فارس بود. شاگرد شبلی و ابراهیم دباغ شیرازی است. از کبار مشایخ بود صاحب آیات و کرامات. ا شبلی وی را بزرگ می‌داشت و قدر و محل وی را تز رگ هی تهاد: ر با مشایخ فارس صحبت داشته بود وی را حرمتی عظیم می‌داشتند. سّکر و محبت بر وی غالب بود و رموز و کلام عالی داشت. در فارس سخن او را کسی قوت شنیدن نداشت, مشایخ وقت صواب چنان دیدند که وی به خراسان رود. به نشابور آمد وآنجا برفت از دنیا. بعد از سنۀ اربعين و ثلثمائة. وی گفته: «ما الحياة الا في المُوت:؛ نى :ما حياة القلب إلا في إمائة التّفْس. » شیخ الاسلام گفت که: «هیچ زنده زندگی نکند. تا از خود بنمیری. به او زنده نگردی. » 124 کسی اپوبکر طمستانی را گفت: «مرا وصیتی کن! » گفت: «الهمْة الهِمُة! فان عَليها مدار الأمر و اليها يَرَحعٌ الأمر. » و هم وی گفته: «بزرگترین نعمتی بیرون آمدن است از نفس, از برای آن که نفس بزرگترین حجابهاست ميان تو و الله تعالي. » و هم وی گفته که: «ممکن نیست بیرون آمدن و رستن از نفس خود به نفس خود که از نفس خود به او توان رست و به صحت ارادت او را . » 2- ابوبکر فراء. قدس الله تعالی سژه از طبقۀ خامسه است. نام وی محمد بن احمد بن حمدون الفژاء است. از اجلَْة مشايخ نشابور بوده. با فراست عظیم. شیخ عمو وی را دیده بود و گفت: «اگر من بوبکر فژا را ندیدی, صوفی نبودی. » و صحبت داشته با ابوعلی ثقفی و عبداللّه منازل و آبوبکر شبلی و ابوبکر طاهر ابهری و مرتعش و غیر ایشان. از مشایخ یگانه بود و طریقت نیکو داشت. در سنة سبعين و ثلثمائة برفته ازدنيا. شيخ عمو گفت: «با جمعی قصد حج داشتم. چون به نشابور رسیدم. اصحاب من گفتند که به زیارت ابوبکر فرا مرو که او گوید که با مادر و پدر شو, و تو بازگردی. لختی بییچیدم؛ آخر گفتة: چیست که می‌کنم؟ شاید که باز گردم وی را نيابم. به وی شدم؛ وی را در مسجد نیافتم. چون ساعتی برآمد. وی را ديدم که از در مسجد درآمد. شوری در وی و پاره‌ای چند پوستین در دست که او , تون كران تود _سلام کردم, گفت: علیک السّلام, از کجایی؟ گفتم: آز هرات. گفت: کجا می‌روی؟ گفتم: به سوی قبله. گفت: پدر داری؟ گفتم: دارم. گفت: باز گرد به پدر شو! گفتم: چنين کنم. . پیش اران رفتم, چندان بگفتند که بر سر رفتن آمدم. مراتبی عظیم گرفت. دیگر روز به نزدیک شیځ ابوبکر رفتم. گهت: ‏ فضت العَهد. عهد پشکستي؟ گفتم: ای شیخ؛ توبه E‏ ن لم ئر اللة على ك شىء لا يصل إلى قليه نوز الغرقة يحال. » وق و تە ا الشات آؤلی: م کتمان الشات فانک تر جوا الجاة:» 233- ابوبکر الشستهى: قدس الله تعالى سره از طبقة خامسه است. نام وی محمد بن جعفر الشبهی است. از جوانمردان مشایخ وقت بوده. در نیسابور با شيخ ابوعثمان حیری صحبت داشته. پیش از سنة ستين و ٿثلثمائة برفته از دنيا. وی گفته: «الفتوة حش خسن الخْلْق ونل الفيوفن . « 4- ابوبکر الطرسوسی الحَرّمی» فس سژهہ شیخ الاسلام وی را از طبقة سادسه داشته است. نام وی علی بن احمد بن محمد الطرسوسی است. سالها به مکه مجاور بوده. وی را طاوس الحرمين می‌خواندند از عبادت. وی بزرگ بوده» شاگرد ابوالحسين مالکی است و صحبت داشته با ابراهیم شیبان کرمانشاهی و نسبت به وی کردی. در سنة اريع و سبعين و تلثمائة برفته در مکه. شیخ سّلمی وی را دیده؛ اما د رتاریخ نیاورده و از اقران شیخ سیروانی بوده.

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» 1- ابوبکر طمَستانی» قدذس الله تعالی سژه از طبقة خامسه است. از فارس بود. شاگرد شبلی و ابراهیم دباغ شیرازی است. از کبار مشایخ بود صاحب آیات و کرامات. ا شبلی وی را بزرگ می‌داشت و قدر و محل وی را تز رگ هی تهاد: ر با مشایخ فارس صحبت داشته بود وی را حرمتی عظیم می‌داشتند. سّکر و محبت بر وی غالب بود و رموز و کلام عالی داشت. در فارس سخن او را کسی قوت شنیدن نداشت, مشایخ وقت صواب چنان دیدند که وی به خراسان رود. به نشابور آمد وآنجا برفت از دنیا. بعد از سنۀ اربعين و ثلثمائة. وی گفته: «ما الحياة الا في المُوت:؛ نى :ما حياة القلب إلا في إمائة التّفْس. » شیخ الاسلام گفت که: «هیچ زنده زندگی نکند. تا از خود بنمیری. به او زنده نگردی. » 124 کسی اپوبکر طمستانی را گفت: «مرا وصیتی کن! » گفت: «الهمْة الهِمُة! فان عَليها مدار الأمر و اليها يَرَحعٌ الأمر. » و هم وی گفته: «بزرگترین نعمتی بیرون آمدن است از نفس, از برای آن که نفس بزرگترین حجابهاست ميان تو و الله تعالي. » و هم وی گفته که: «ممکن نیست بیرون آمدن و رستن از نفس خود به نفس خود که از نفس خود به او توان رست و به صحت ارادت او را . » 2- ابوبکر فراء. قدس الله تعالی سژه از طبقۀ خامسه است. نام وی محمد بن احمد بن حمدون الفژاء است. از اجلَْة مشايخ نشابور بوده. با فراست عظیم. شیخ عمو وی را دیده بود و گفت: «اگر من بوبکر فژا را ندیدی, صوفی نبودی. » و صحبت داشته با ابوعلی ثقفی و عبداللّه منازل و آبوبکر شبلی و ابوبکر طاهر ابهری و مرتعش و غیر ایشان. از مشایخ یگانه بود و طریقت نیکو داشت. در سنة سبعين و ثلثمائة برفته ازدنيا. شيخ عمو گفت: «با جمعی قصد حج داشتم. چون به نشابور رسیدم. اصحاب من گفتند که به زیارت ابوبکر فرا مرو که او گوید که با مادر و پدر شو, و تو بازگردی. لختی بییچیدم؛ آخر گفتة: چیست که می‌کنم؟ شاید که باز گردم وی را نيابم. به وی شدم؛ وی را در مسجد نیافتم. چون ساعتی برآمد. وی را ديدم که از در مسجد درآمد. شوری در وی و پاره‌ای چند پوستین در دست که او , تون كران تود _سلام کردم, گفت: علیک السّلام, از کجایی؟ گفتم: آز هرات. گفت: کجا می‌روی؟ گفتم: به سوی قبله. گفت: پدر داری؟ گفتم: دارم. گفت: باز گرد به پدر شو! گفتم: چنين کنم. . پیش اران رفتم, چندان بگفتند که بر سر رفتن آمدم. مراتبی عظیم گرفت. دیگر روز به نزدیک شیځ ابوبکر رفتم. گهت: ‏ فضت العَهد. عهد پشکستي؟ گفتم: ای شیخ؛ توبه E‏ ن لم ئر اللة على ك شىء لا يصل إلى قليه نوز الغرقة يحال. » وق و تە ا الشات آؤلی: م کتمان الشات فانک تر جوا الجاة:» 233- ابوبکر الشستهى: قدس الله تعالى سره از طبقة خامسه است. نام وی محمد بن جعفر الشبهی است. از جوانمردان مشایخ وقت بوده. در نیسابور با شيخ ابوعثمان حیری صحبت داشته. پیش از سنة ستين و ٿثلثمائة برفته از دنيا. وی گفته: «الفتوة حش خسن الخْلْق ونل الفيوفن . « 4- ابوبکر الطرسوسی الحَرّمی» فس سژهہ شیخ الاسلام وی را از طبقة سادسه داشته است. نام وی علی بن احمد بن محمد الطرسوسی است. سالها به مکه مجاور بوده. وی را طاوس الحرمين می‌خواندند از عبادت. وی بزرگ بوده» شاگرد ابوالحسين مالکی است و صحبت داشته با ابراهیم شیبان کرمانشاهی و نسبت به وی کردی. در سنة اريع و سبعين و تلثمائة برفته در مکه. شیخ سّلمی وی را دیده؛ اما د رتاریخ نیاورده و از اقران شیخ سیروانی بوده.

%0
10 Bölüm