شیخ الاسلام گفت که شيخ عباس فقیر مرا گفت که شیخ ابوبکر حرمی گفت که: «به مکه مهمان کسی بودیم. بخواند: درویشی برپای خاست. بانگی چند بزد و گفت: که ملامت کرد در مهر تو مگر تو؟ حرف بگفت و بیفتاد و برفت از دنیا. » 125 شیخ الاسلام گفت که ابوعبداللّه باکو گفت که: «اثْوبُ نار در خانة قزوینی به مکه» در سماع بود. گویندهای چیزی بخواند به پارسی. وق برخاست ا بشت زانست اآنگاة گفت: نفیر از تو و بیفتاد و بیهوش شد و برفت. » شيخ الاسلام گفت که: ا سایح با قوم در میهمانی بود. گویندهای برخواند: کل او ا غير فُحتاج إلى السّ ج وج كر الاو ون ححتّنا يوم اتن الاس بالحځجَج لاأتاح الأۉة لى رجا وار وو و الان ابوالقاسم سایح دست راست برآورد و بانگ زد و بیفتاد. برفته بود. » شيخ الاسلام گفته که: «یکی از این طایفه گفت که در نیسابور حادثهای بود که مردم از شهر بیرون رفته بودند. من در مسجدی بودم و در کنج آن مسجد درویشی دیگر بوډی گویندهای درآمد, درویش وی را گفت که: چیزی بگوی! وی برخواند: القت بوتي ون الحت ,مَعرقة لايتقضى أداً او نقضي الأب لأ جن من الدساء ونك بينَ الجَوايح ل ا E E آن درویش بیفتاد و میتپید تا ميان دو نماز آنگاه بیارامید. چون نکر دة برفته بود. » شيخ الاسلام گفت که: «صوفیی در شهر اله که ميان بصره و کوفه است میرفت, به پای کوشکي رسید و بر آن کوشک مهتری بود و پیش وی کنیزکی مغتی چیزی میخواند. آن _صوفی اذا وی فو کل يوم لون غير هدا بک اخسن کل يوم تول عير هذا یک أکمَل درویش را خوش آمد و بر وی خورد. گفت: يا جارية باللو و مَولاک لَأِذتِ على ئمیگذری؟ گفت: دن ریو کوشی دروناق ات رفک اوی خوش تواست ارهن وی میگویم. خواجه سر فرو کرد. آن غریب را دید خوش گشته و پای میکوفت. به آخر سخنی گفت و بانگی بزد و بیفتاد و جان بداد. بگشت کنیزک را آزاد 8 و پیران شهر را بخواند و بر آن درویش نماز کردند و دفن کردند. و پیران را : مرا شناسید؟ من فلان بن فلانم. شما را گواه میکنم که هرچه مرا است از ضیاع و املاک همه وقف کردم بر درویشان و کوشک سبیل کردم. ٠ 9 هرچه داشت از زر و سیم بداد و جامه بیرون کرد و إزاری در بست» و مرقع درپوشید و ردا برافکند و روی در بادیه نهاد و برفت. و مرذفان فی نگریستند ا :از چنق م یشان غایب شد و چشمها گریان. پس از ان کس وی را ندید و خبر وی نشنید. » بۆالخشسين دراج و قوطي حکایت کنند این راد دڈاح گوید؛ «ما رايت احسنَ من ذلک اليَوم. » شيخ ابوعبداللّه جلا گوید که: «به مغرب دو چیز ديدم عجب. یکی در جامع قیروان برمی گشت و میشکافت و از مردمان چیزی میخواست و میگفت: اها التاس! كث رَجُلاً ضُوفبًاً قَصَعفْث. و دیگر دو پیر دیدم آنجا: یکی جَبله نام و دیگر رُرَیق نام. و هر یکی را از ایشان شاگردان بودند و مریدان. روزی جَبّله به زیارت رُریق شد با یاران. یکی از اصحاب رریق قرآن خواند۔ یکی از ياران جبله را وقت خوش شد, بانگی بزد و جان بداد. وی را دفن کردند. چون دنگږ زوز شد -چبله به ریق آمد و گفت: کجا شد آن یار تو که ما را قرآن خواند؟ وی را بخواندند قرآن خواند. جبله بانگی بزد و فریادی کرد خواننده بر جای بمرد. جبله گفت: واحدٌ بواحدٍ ۆالبادي أظلمٌ, یکی , E نام وی محمد بن ابراهیم السوسی الصوفی است. به شام بوده؛ به شهر رَمُله.
شیخ الاسلام گفت که شيخ عباس فقیر مرا گفت که شیخ ابوبکر حرمی گفت که: «به مکه مهمان کسی بودیم. بخواند: درویشی برپای خاست. بانگی چند بزد و گفت: که ملامت کرد در مهر تو مگر تو؟ حرف بگفت و بیفتاد و برفت از دنیا. » 125 شیخ الاسلام گفت که ابوعبداللّه باکو گفت که: «اثْوبُ نار در خانة قزوینی به مکه» در سماع بود. گویندهای چیزی بخواند به پارسی. وق برخاست ا بشت زانست اآنگاة گفت: نفیر از تو و بیفتاد و بیهوش شد و برفت. » شيخ الاسلام گفت که: ا سایح با قوم در میهمانی بود. گویندهای برخواند: کل او ا غير فُحتاج إلى السّ ج وج كر الاو ون ححتّنا يوم اتن الاس بالحځجَج لاأتاح الأۉة لى رجا وار وو و الان ابوالقاسم سایح دست راست برآورد و بانگ زد و بیفتاد. برفته بود. » شيخ الاسلام گفته که: «یکی از این طایفه گفت که در نیسابور حادثهای بود که مردم از شهر بیرون رفته بودند. من در مسجدی بودم و در کنج آن مسجد درویشی دیگر بوډی گویندهای درآمد, درویش وی را گفت که: چیزی بگوی! وی برخواند: القت بوتي ون الحت ,مَعرقة لايتقضى أداً او نقضي الأب لأ جن من الدساء ونك بينَ الجَوايح ل ا E E آن درویش بیفتاد و میتپید تا ميان دو نماز آنگاه بیارامید. چون نکر دة برفته بود. » شيخ الاسلام گفت که: «صوفیی در شهر اله که ميان بصره و کوفه است میرفت, به پای کوشکي رسید و بر آن کوشک مهتری بود و پیش وی کنیزکی مغتی چیزی میخواند. آن _صوفی اذا وی فو کل يوم لون غير هدا بک اخسن کل يوم تول عير هذا یک أکمَل درویش را خوش آمد و بر وی خورد. گفت: يا جارية باللو و مَولاک لَأِذتِ على ئمیگذری؟ گفت: دن ریو کوشی دروناق ات رفک اوی خوش تواست ارهن وی میگویم. خواجه سر فرو کرد. آن غریب را دید خوش گشته و پای میکوفت. به آخر سخنی گفت و بانگی بزد و بیفتاد و جان بداد. بگشت کنیزک را آزاد 8 و پیران شهر را بخواند و بر آن درویش نماز کردند و دفن کردند. و پیران را : مرا شناسید؟ من فلان بن فلانم. شما را گواه میکنم که هرچه مرا است از ضیاع و املاک همه وقف کردم بر درویشان و کوشک سبیل کردم. ٠ 9 هرچه داشت از زر و سیم بداد و جامه بیرون کرد و إزاری در بست» و مرقع درپوشید و ردا برافکند و روی در بادیه نهاد و برفت. و مرذفان فی نگریستند ا :از چنق م یشان غایب شد و چشمها گریان. پس از ان کس وی را ندید و خبر وی نشنید. » بۆالخشسين دراج و قوطي حکایت کنند این راد دڈاح گوید؛ «ما رايت احسنَ من ذلک اليَوم. » شيخ ابوعبداللّه جلا گوید که: «به مغرب دو چیز ديدم عجب. یکی در جامع قیروان برمی گشت و میشکافت و از مردمان چیزی میخواست و میگفت: اها التاس! كث رَجُلاً ضُوفبًاً قَصَعفْث. و دیگر دو پیر دیدم آنجا: یکی جَبله نام و دیگر رُرَیق نام. و هر یکی را از ایشان شاگردان بودند و مریدان. روزی جَبّله به زیارت رُریق شد با یاران. یکی از اصحاب رریق قرآن خواند۔ یکی از ياران جبله را وقت خوش شد, بانگی بزد و جان بداد. وی را دفن کردند. چون دنگږ زوز شد -چبله به ریق آمد و گفت: کجا شد آن یار تو که ما را قرآن خواند؟ وی را بخواندند قرآن خواند. جبله بانگی بزد و فریادی کرد خواننده بر جای بمرد. جبله گفت: واحدٌ بواحدٍ ۆالبادي أظلمٌ, یکی , E نام وی محمد بن ابراهیم السوسی الصوفی است. به شام بوده؛ به شهر رَمُله.