Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

من غلامی حبشی می‌شناسم که روزی در جامع طرابلس نشسته بود و سر در مرقع کشیده؛ خوشی حرم به خاطر وی آمد در سژ خود گفت: کاش من اکنون در حرم بودمی! چون سر از جيب مرقع بيرون آورد. خود را در حرم يافت. آن جماعت در یکدیگر نگریستند وبا یکدیگر به اشارت گفتند که: این غلام حبشی وی است پس یکی از آن جماعت گستاخی کرد و گفت: اصحاب می‌پرسند که: سبب بریدن دست شما چه بود؟ گفت: دستی گناهی کرد ببریدند. گفتند: مدتهاست که این شی کوتی: می‌خواهیم که سبب آن را کو گفت: من مردی بودم از مغرب» مر هوای سفر خاست. به اسکندریه آمدم. دوازده سال انجا بودم. از انجا E‏ دوازده سال دیگر در میان طا و دِمُیاط اقامت کردم. گفتند: اسکندریه شهری است معمور, انجا می‌توان بود. اما در ميان شطا و دمیاط هیچ نوع آبادانی نیست. چون معاش می‌کردی؟ گفت: بر کنار خلیج دمیاط خانگکی از نی ساخته بودم» ودر ان زمان راهگذریان ‏ زود شی امذ ند چون شبانگاه چیزی می‌خوردند. سفره‌های خود را بیرون سور می‌افشاندند. نان ریزه‌ای که می‌ریخت. در آن با سگان مزاحمت می‌کردم و نصیب خود می گر فت در تابستان قوت من اين بود و چون زمستان می شد در نواحی خانة من بردي بسیار بود. از زمين می‌کندم و بیخ آن راء که تازه و سفید بود می‌خوردم و آنجه. از ان خشک و تشر بود می انداختم این بود قوت من. اکا روؤژی تهس هن در داذند که ای ابوالخیر! تو چنان گمان می‌بری که با خلق در وای ن رک تي وو و ی ي و حال آن که در ميان معلوم نشسته‌ای! گفتم: الھی و سیدی و مولایی! سوگند به عزت تو که هرگز دست به انچه آن را زمین رویاند دراز نکنم و هيچ نخورم جز آنچه تو به من رسانی. دوازده روز گذشت. , نماز فرض و سنت و تفل می‌گزاردم. بعد از آن از نفل عاجز شدم. دوازده _ روزدیگر فرض و سنت مي‌گزاردم, بعد از ان از سنت هم عاجز شدم. دوازده روز دیگر فرض می‌گزاردم. بعد از آن از قیام عاجز شدم. دوازده زوز یکر ستهة می کزاردة: بعد از آن از نشستن نیز عاجز شدم» ديدم که دیگر فرض ار و و پس پناه به خدای تعالی بردم و در سر خود گفتم: الهی و سیّدی! بر من خدمتی فرض کرده‌ای که از آنم سؤال خواهی کرد و رزق مرا ضمان شده‌ای که به من رسانی. به آن رزقی که ضمان شده‌ای بر من تفصّل کن. و به آن عهدی که بسته‌ام مرا مگیر! ناگاه ديدم که در پیش من دو قرص پیدا شد و در میان آن چیزی و هیچ نگفت که آن چه چیز بود و از اصحاب هم کسی نپرسید پس دایم آن دو قرص را از این شب تا شب دیگر می‌یافتم. بعد از آن اشارت چنان شد که به جانب تٌغر می‌باید شد به غزا. به جانب ثغر روان شدم تا به دهی رسیدم, و اثفاقا روز جمعه بود. در صحن مسجد جامع شخصی قصة زگریا عليه السلام و در آمدن وی در درخت. و دو نیمه کردن وی به الژه. و صبر کردن وی بر آن می‌گفت. در نفس خود گفتم: الھی وسیدی! زکریا عليه السلام مردی صبار بوده است. اکن فزا تیر ما كود انی به لای هز کن پش از آن روان شدم تا به انطاکیه رسیدم. بعضی از دوستان من مرا دیدند. دانستند که عزیمت ثغر دارم. برای من شمشیری و سپری و حربه‌ای آوردند. پس به ثغر رفتم و از خدای تعالی شرم داشتم که از ترس عدو در پس سور مقام گیرم.

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

من غلامی حبشی می‌شناسم که روزی در جامع طرابلس نشسته بود و سر در مرقع کشیده؛ خوشی حرم به خاطر وی آمد در سژ خود گفت: کاش من اکنون در حرم بودمی! چون سر از جيب مرقع بيرون آورد. خود را در حرم يافت. آن جماعت در یکدیگر نگریستند وبا یکدیگر به اشارت گفتند که: این غلام حبشی وی است پس یکی از آن جماعت گستاخی کرد و گفت: اصحاب می‌پرسند که: سبب بریدن دست شما چه بود؟ گفت: دستی گناهی کرد ببریدند. گفتند: مدتهاست که این شی کوتی: می‌خواهیم که سبب آن را کو گفت: من مردی بودم از مغرب» مر هوای سفر خاست. به اسکندریه آمدم. دوازده سال انجا بودم. از انجا E‏ دوازده سال دیگر در میان طا و دِمُیاط اقامت کردم. گفتند: اسکندریه شهری است معمور, انجا می‌توان بود. اما در ميان شطا و دمیاط هیچ نوع آبادانی نیست. چون معاش می‌کردی؟ گفت: بر کنار خلیج دمیاط خانگکی از نی ساخته بودم» ودر ان زمان راهگذریان ‏ زود شی امذ ند چون شبانگاه چیزی می‌خوردند. سفره‌های خود را بیرون سور می‌افشاندند. نان ریزه‌ای که می‌ریخت. در آن با سگان مزاحمت می‌کردم و نصیب خود می گر فت در تابستان قوت من اين بود و چون زمستان می شد در نواحی خانة من بردي بسیار بود. از زمين می‌کندم و بیخ آن راء که تازه و سفید بود می‌خوردم و آنجه. از ان خشک و تشر بود می انداختم این بود قوت من. اکا روؤژی تهس هن در داذند که ای ابوالخیر! تو چنان گمان می‌بری که با خلق در وای ن رک تي وو و ی ي و حال آن که در ميان معلوم نشسته‌ای! گفتم: الھی و سیدی و مولایی! سوگند به عزت تو که هرگز دست به انچه آن را زمین رویاند دراز نکنم و هيچ نخورم جز آنچه تو به من رسانی. دوازده روز گذشت. , نماز فرض و سنت و تفل می‌گزاردم. بعد از آن از نفل عاجز شدم. دوازده _ روزدیگر فرض و سنت مي‌گزاردم, بعد از ان از سنت هم عاجز شدم. دوازده روز دیگر فرض می‌گزاردم. بعد از آن از قیام عاجز شدم. دوازده زوز یکر ستهة می کزاردة: بعد از آن از نشستن نیز عاجز شدم» ديدم که دیگر فرض ار و و پس پناه به خدای تعالی بردم و در سر خود گفتم: الهی و سیّدی! بر من خدمتی فرض کرده‌ای که از آنم سؤال خواهی کرد و رزق مرا ضمان شده‌ای که به من رسانی. به آن رزقی که ضمان شده‌ای بر من تفصّل کن. و به آن عهدی که بسته‌ام مرا مگیر! ناگاه ديدم که در پیش من دو قرص پیدا شد و در میان آن چیزی و هیچ نگفت که آن چه چیز بود و از اصحاب هم کسی نپرسید پس دایم آن دو قرص را از این شب تا شب دیگر می‌یافتم. بعد از آن اشارت چنان شد که به جانب تٌغر می‌باید شد به غزا. به جانب ثغر روان شدم تا به دهی رسیدم, و اثفاقا روز جمعه بود. در صحن مسجد جامع شخصی قصة زگریا عليه السلام و در آمدن وی در درخت. و دو نیمه کردن وی به الژه. و صبر کردن وی بر آن می‌گفت. در نفس خود گفتم: الھی وسیدی! زکریا عليه السلام مردی صبار بوده است. اکن فزا تیر ما كود انی به لای هز کن پش از آن روان شدم تا به انطاکیه رسیدم. بعضی از دوستان من مرا دیدند. دانستند که عزیمت ثغر دارم. برای من شمشیری و سپری و حربه‌ای آوردند. پس به ثغر رفتم و از خدای تعالی شرم داشتم که از ترس عدو در پس سور مقام گیرم.

Orijinal Metin (FA)

روز در بیشه‌ای؛ که بیرون سور بود مقام گرفتم و شب به کنار دریا می‌آمدم و حربه را به زمین فرو می‌بردم و سپر را به آن باز می‌نهادم و 137 محراب می ساختم و شمشیر را حمایل می‌کردم و تا روز نماز می‌گزاردم. چون نماز صبح می‌گزاردم به بیشه باز می گشتم. بعضی از روزها نظر کردم چشم من به i E ‏ نشسته بود و می‌درخشید۔ مرا خوش امد. عهد مرا بر من فراموش گردانیدند. دست به آن درخت دراز کردم و از میوۀ آن چیزی گرفتم. بعضی در دهن گذاشتم و بعضی در دست که . هد را گرا باد هن :دادند. آنچه در دست داشتم بریختم و آنچه در دهان بود بینداختم و با خود گفتم که: وقت محنت و ابتلا رسید. و سپر و حربه را دور انداختم و بر جای بنشستم؛ » و دست در سر خود زدم. و ار ا و ي سواران و پیادگان گرد من درآمدند و گفتند: برخيز: ! مرا می‌بردند تا به ساحل رسانیدند. ديدم که امتر اق نواحی سوار ایستاده است و کروقئ سواران و پیادگان گرد بر گرد وی و جماعتی از سیاهان. که روز قطع طریق کرده بودند. پیش روی وی بازداشته‌اند. چون پیش امیر رسیدم. گفت: چه کسی؟ گفتم: بنده‌ای از بندگان خدای, تعالی. پس از آن سیاهان پرسید که: وی را می‌شناسید؟ گفتند: تی: گفت: وی مهتر شماست, خود را فدای وی می‌کنید! پس حکم کرد که: دستها و پایهای ایشان را ببرید! یک یک را پیش می‌آوردند و از هر کدام یک دست و یک پای می‌بریدند. چون نوبت به من رسید, گفتند: پیش ای و دست خود دراز کن! دست خود را دراز کردم» ببریدند. گفتند: پای خود را دراز کن! دراز کردم و روی به آسمان کردم و گفتم: الهی و سیدی! دست من گناه کرده بود. پای را چه گناه است؟ ناگاه سواری که در ميان ایستاده بود خود را بر زمین انداخت و گفت: چه می‌کنید؟ فی‌خواهند که اسهان بر زمین فرود آید؟ این فلان مرد صالح است و نام مرا گفت. آن امیر خود را از اسب بینداخت و دست بریدۀ مرا برداشت و ببوسید و در من آویخت و می‌گریست که: مرا بحل کن! گفتم: من در اول ترا بحل کرده‌ام دستی بود گناهی کرده بود ببریدند. بعد از آن تکریستم :و فته : کدام مصیبت از این عظيم تر که هم دست بریده شد و هم ان دو قرص از دست برفت؟ » شيخ الاسلام گفت: «پیری بوده زهير بن بُکیر نام. وی عالم بوده و صاحب تصنیفات. وی گوید که: به روزگاری مرا موالی در چشم نیامدی و ایشان را کسی نداشتمی. مگږ آنان:را که ته اصل از عرزت یودند. نی در -خواب ذیدم آر ا این ظایغه جحلقه»حاقه و جوق جوق تا به در اسمان, مرا گفتند: ای بر کا اين همه که دیدی همه موالی‌اند ازعجم. در میان ایشان یک تن است از عرب. » و لالاھ کھت دفن مقر دة اوا لخ امار ان طا غه ههه وال د سيّدان جهان. » و چندی را نام برد: «ابوالخیر شناتن: 9 ابوالخیر عسقَلانی 9 ابوالخیر حمصی 9 ابوالخیر مالکی 9 ابوالخیر حبشی . »> ابوالخیر حبشی يسين ابوالخیر است. 1- ابوالخیر حبشی» رحمه الله تعالی شیخ عمو و شیخ عباس به دیدار وی فخر می‌کردند. وی به مکه مجاور بوده. وقتی شخصی در مسجد حرام آمد و گفت: «کجایند آنان که جوانمردان می‌گویند؟ » پس اشارت به صوفيان کرد 9 بر سبیل حقارت گفت: «جوانمردان اینانند؟ » ساعتی E‏ شیخ ابوالخیر حبشی می امد با هيبت و خشم تمام. زردی بر روی وی پدید آمده.

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

روز در بیشه‌ای؛ که بیرون سور بود مقام گرفتم و شب به کنار دریا می‌آمدم و حربه را به زمین فرو می‌بردم و سپر را به آن باز می‌نهادم و 137 محراب می ساختم و شمشیر را حمایل می‌کردم و تا روز نماز می‌گزاردم. چون نماز صبح می‌گزاردم به بیشه باز می گشتم. بعضی از روزها نظر کردم چشم من به i E ‏ نشسته بود و می‌درخشید۔ مرا خوش امد. عهد مرا بر من فراموش گردانیدند. دست به آن درخت دراز کردم و از میوۀ آن چیزی گرفتم. بعضی در دهن گذاشتم و بعضی در دست که . هد را گرا باد هن :دادند. آنچه در دست داشتم بریختم و آنچه در دهان بود بینداختم و با خود گفتم که: وقت محنت و ابتلا رسید. و سپر و حربه را دور انداختم و بر جای بنشستم؛ » و دست در سر خود زدم. و ار ا و ي سواران و پیادگان گرد من درآمدند و گفتند: برخيز: ! مرا می‌بردند تا به ساحل رسانیدند. ديدم که امتر اق نواحی سوار ایستاده است و کروقئ سواران و پیادگان گرد بر گرد وی و جماعتی از سیاهان. که روز قطع طریق کرده بودند. پیش روی وی بازداشته‌اند. چون پیش امیر رسیدم. گفت: چه کسی؟ گفتم: بنده‌ای از بندگان خدای, تعالی. پس از آن سیاهان پرسید که: وی را می‌شناسید؟ گفتند: تی: گفت: وی مهتر شماست, خود را فدای وی می‌کنید! پس حکم کرد که: دستها و پایهای ایشان را ببرید! یک یک را پیش می‌آوردند و از هر کدام یک دست و یک پای می‌بریدند. چون نوبت به من رسید, گفتند: پیش ای و دست خود دراز کن! دست خود را دراز کردم» ببریدند. گفتند: پای خود را دراز کن! دراز کردم و روی به آسمان کردم و گفتم: الهی و سیدی! دست من گناه کرده بود. پای را چه گناه است؟ ناگاه سواری که در ميان ایستاده بود خود را بر زمین انداخت و گفت: چه می‌کنید؟ فی‌خواهند که اسهان بر زمین فرود آید؟ این فلان مرد صالح است و نام مرا گفت. آن امیر خود را از اسب بینداخت و دست بریدۀ مرا برداشت و ببوسید و در من آویخت و می‌گریست که: مرا بحل کن! گفتم: من در اول ترا بحل کرده‌ام دستی بود گناهی کرده بود ببریدند. بعد از آن تکریستم :و فته : کدام مصیبت از این عظيم تر که هم دست بریده شد و هم ان دو قرص از دست برفت؟ » شيخ الاسلام گفت: «پیری بوده زهير بن بُکیر نام. وی عالم بوده و صاحب تصنیفات. وی گوید که: به روزگاری مرا موالی در چشم نیامدی و ایشان را کسی نداشتمی. مگږ آنان:را که ته اصل از عرزت یودند. نی در -خواب ذیدم آر ا این ظایغه جحلقه»حاقه و جوق جوق تا به در اسمان, مرا گفتند: ای بر کا اين همه که دیدی همه موالی‌اند ازعجم. در میان ایشان یک تن است از عرب. » و لالاھ کھت دفن مقر دة اوا لخ امار ان طا غه ههه وال د سيّدان جهان. » و چندی را نام برد: «ابوالخیر شناتن: 9 ابوالخیر عسقَلانی 9 ابوالخیر حمصی 9 ابوالخیر مالکی 9 ابوالخیر حبشی . »> ابوالخیر حبشی يسين ابوالخیر است. 1- ابوالخیر حبشی» رحمه الله تعالی شیخ عمو و شیخ عباس به دیدار وی فخر می‌کردند. وی به مکه مجاور بوده. وقتی شخصی در مسجد حرام آمد و گفت: «کجایند آنان که جوانمردان می‌گویند؟ » پس اشارت به صوفيان کرد 9 بر سبیل حقارت گفت: «جوانمردان اینانند؟ » ساعتی E‏ شیخ ابوالخیر حبشی می امد با هيبت و خشم تمام. زردی بر روی وی پدید آمده.

Orijinal Metin (FA)

آن :سحن را که ان شخض کفنه بود دانسته بود: پس گفت: «# کشت آڻ که می‌گوید کجایند جوانمردان؟ جوانمردی باید تا جوانمرد بیند. » و گویند که وی همان است که قبر وی در ابرقوه است. و نام وی اقبال بود و لقب وی طاوس الحرمین؛ و کنیت وی ابوالخیر. غلامی بود حبشی مر بعض خواجگان جُرجان را و در اوان یکی یری بندکی خضرت ق سبحانه اشتغال تمام داشت. همواره خواجة وی می‌گفت: «از من چیزی خواه! :« 9 وی هیچ نمي خواست. روزی بر وی الحاح بسیار کرد. گفت:«اگر می‌خواهی, مرا خاصضة لوجه الله آزاد کن! » خواجه گفت: «من چندین سال است که ترا آزاد کرده‌ام و به 138 حقیقت تو خواجه بودی و من بنده. پس خواجة خود را وداع کرد و روی به بغداد آورد. به قصد زیارت یکی از مشایخ. چون به آنجا رسید. آن شيخ مُشرف بر موت بود. چون سلام کرد گفت: «وعلیک السّلام يا ابالخير! مشتاق بودیم و تو را لقبی است شریف که در حجاز به آن مشرف خواهی شد. » و وی را وصیت به مجاورت حرمین شریفین زادهما الله تعالی شرفاً کرد و گفت: «مقصود تو آنجا حاصل خواهد شد. » شصت سال مجاورت حرمین کرد که ھرگز از هیچ کس هیچ چیز طلب نکرد. وی گفته: «شصت سال در مکه و مدینه مجاورت کردم و سختیهای بسیار کشیدم. هرگاه خواستم که از کسی سؤال کنم هاتفی آواز داد که: شرم نمی‌داری که رویی که به آن سجدۂ ما می کنی» آن را پیش غیر ما خوار گردانی؟ » گفته‌اند که هرگاه که به روضۀ مقڈسةۀ مصطفویه على ساکنها الصّلوة و السلام در آمدی و گفتی: «الشلام علیک یا رَسُول الثقلین! » جواب آمدی که: «وعلیک السّلامٌ يا طاوس الحَرَ مي وی گفته: «الخا من بوجت على تفسه خذمة الأحران والقتى قن لإرى لتفيه على أحَڍ مِتّة وَلا ير لِتفْسه اسيغناءً عن أَحَد. » و هم وی گفته که: «بر تجارت احرار است. و تواضع سود ایشان . “ در سنة ثلاث و ثمانين و ثلثمائة برفته از دنيا. 2- ابوالخیر عشقلانی رحمه الله تعالى به بغداد آمد و چندگاه اقامت کرد و با مشایخ صحبت داشت و از آنجا به یکی از دیهها رقتو فتاهل د و همانجا وقات کرد 3- ابوالخیر حمْصیى. رحمه الله تعالی بادية كعبه را بارها بر قدم توكل قطع كرد. ثُوفى بعد العشر و ثلثمائة. 4- ابراهیم بن سَبّْبان الکرمانشاهیى» قدس الله تعالى روحه ا رابعه است. کنیت وی ابواسحاق است. شيخ جبل بود در وقت خویش. وی را أدز اة خوراش اف از عبدالله مَنازل, پرسیدند که: «در وی چه گویی؟ » گفت: «ابراهيم حجة الله غل الفُقَراء 9 اهل الأداب 9 المُعاملات . « در سنة سبع و ثلاثين و ثلثمائة برفته از دنيا. وی گفته: «هر که حرمت مشایخ نگاه ندارد. به دعویهای دروغ و گزافهای بی فروغ گرفتار شود و به آن فضیحت گردد. » و هم وی گفته که: «چون درویش گويد که: نعلین من, بايد که در وی نگاه نکنی. بعنی در صحبت بايد که ترا ملک نباشد. » و هم وی گفته که: «پدر مرا وصبّت کرد که: علم بیاموز از برای آداب ظاهر و ورع را پیشه گیر از برای آداب باطن؛ و دور باش از آن که ترا چیزی از خدای تعالی مشغو گرداند. که کم افتد که کسی از وی روی بگرداند باز دولت آن یابد که روی به وی آرد. » 5- ابوزید مَرْعّزی خراسانی» رحمه الله تعالی شیح الاسلام گفت که: «خواجه ابوزید مرغزی؛ فقيه خراسانی به حج می‌شد. به کرمانشاهان رسید. ابراهیم سَیّبان را آنجا یافت. ان سال حج را بگذاشت و صحبت وی را لازم گرفت عمارت دل خود را و پس از ان سه حج کرد.

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

آن :سحن را که ان شخض کفنه بود دانسته بود: پس گفت: «# کشت آڻ که می‌گوید کجایند جوانمردان؟ جوانمردی باید تا جوانمرد بیند. » و گویند که وی همان است که قبر وی در ابرقوه است. و نام وی اقبال بود و لقب وی طاوس الحرمین؛ و کنیت وی ابوالخیر. غلامی بود حبشی مر بعض خواجگان جُرجان را و در اوان یکی یری بندکی خضرت ق سبحانه اشتغال تمام داشت. همواره خواجة وی می‌گفت: «از من چیزی خواه! :« 9 وی هیچ نمي خواست. روزی بر وی الحاح بسیار کرد. گفت:«اگر می‌خواهی, مرا خاصضة لوجه الله آزاد کن! » خواجه گفت: «من چندین سال است که ترا آزاد کرده‌ام و به 138 حقیقت تو خواجه بودی و من بنده. پس خواجة خود را وداع کرد و روی به بغداد آورد. به قصد زیارت یکی از مشایخ. چون به آنجا رسید. آن شيخ مُشرف بر موت بود. چون سلام کرد گفت: «وعلیک السّلام يا ابالخير! مشتاق بودیم و تو را لقبی است شریف که در حجاز به آن مشرف خواهی شد. » و وی را وصیت به مجاورت حرمین شریفین زادهما الله تعالی شرفاً کرد و گفت: «مقصود تو آنجا حاصل خواهد شد. » شصت سال مجاورت حرمین کرد که ھرگز از هیچ کس هیچ چیز طلب نکرد. وی گفته: «شصت سال در مکه و مدینه مجاورت کردم و سختیهای بسیار کشیدم. هرگاه خواستم که از کسی سؤال کنم هاتفی آواز داد که: شرم نمی‌داری که رویی که به آن سجدۂ ما می کنی» آن را پیش غیر ما خوار گردانی؟ » گفته‌اند که هرگاه که به روضۀ مقڈسةۀ مصطفویه على ساکنها الصّلوة و السلام در آمدی و گفتی: «الشلام علیک یا رَسُول الثقلین! » جواب آمدی که: «وعلیک السّلامٌ يا طاوس الحَرَ مي وی گفته: «الخا من بوجت على تفسه خذمة الأحران والقتى قن لإرى لتفيه على أحَڍ مِتّة وَلا ير لِتفْسه اسيغناءً عن أَحَد. » و هم وی گفته که: «بر تجارت احرار است. و تواضع سود ایشان . “ در سنة ثلاث و ثمانين و ثلثمائة برفته از دنيا. 2- ابوالخیر عشقلانی رحمه الله تعالى به بغداد آمد و چندگاه اقامت کرد و با مشایخ صحبت داشت و از آنجا به یکی از دیهها رقتو فتاهل د و همانجا وقات کرد 3- ابوالخیر حمْصیى. رحمه الله تعالی بادية كعبه را بارها بر قدم توكل قطع كرد. ثُوفى بعد العشر و ثلثمائة. 4- ابراهیم بن سَبّْبان الکرمانشاهیى» قدس الله تعالى روحه ا رابعه است. کنیت وی ابواسحاق است. شيخ جبل بود در وقت خویش. وی را أدز اة خوراش اف از عبدالله مَنازل, پرسیدند که: «در وی چه گویی؟ » گفت: «ابراهيم حجة الله غل الفُقَراء 9 اهل الأداب 9 المُعاملات . « در سنة سبع و ثلاثين و ثلثمائة برفته از دنيا. وی گفته: «هر که حرمت مشایخ نگاه ندارد. به دعویهای دروغ و گزافهای بی فروغ گرفتار شود و به آن فضیحت گردد. » و هم وی گفته که: «چون درویش گويد که: نعلین من, بايد که در وی نگاه نکنی. بعنی در صحبت بايد که ترا ملک نباشد. » و هم وی گفته که: «پدر مرا وصبّت کرد که: علم بیاموز از برای آداب ظاهر و ورع را پیشه گیر از برای آداب باطن؛ و دور باش از آن که ترا چیزی از خدای تعالی مشغو گرداند. که کم افتد که کسی از وی روی بگرداند باز دولت آن یابد که روی به وی آرد. » 5- ابوزید مَرْعّزی خراسانی» رحمه الله تعالی شیح الاسلام گفت که: «خواجه ابوزید مرغزی؛ فقيه خراسانی به حج می‌شد. به کرمانشاهان رسید. ابراهیم سَیّبان را آنجا یافت. ان سال حج را بگذاشت و صحبت وی را لازم گرفت عمارت دل خود را و پس از ان سه حج کرد.

Orijinal Metin (FA)

چون خواجه ابوزید از دنيا برفت, ان روز بارانی عظیم بود, بیرون نتوانستند برد. در خانه دفن کردند به عاریت 139 که باز بیرون برند. چون خواستند که بیرون برند. در گور نبود. » شيخ الاسلام گفت که: «آن ولایت نه از فقه یافته بود. که از آن پیر و صحبت وی يافته بود. « 6- ابراهيم بن احمد بن المولد الضوفى الرّفّى» رحمه الله تعا تعالى از طبقة رابعه است. کنیت وی ابواسحاق است. از کبار مشایخ رَقّه است. و فتیان اسان . ہا انو الله خاد و اترا هم قھارر کی جف د انوه و در ست فتن و ازنختن ,و لهات برفتة )ار دا برادر وی» ابوالحسن على بن اچمد. وی را پس از وفات E‏ دبد. گفت: «مرا وصیتی کن! » گفت: و بالقلة و الله إلى ان تلق ریک وی گفته: «حَقيقَةٌ القَفْرِ أن لايَستع ا ی ا سبحانه. » هھ وی کفتة که «عجب می‌آید مرا از کسی که بشناخت که وی را راهی است به خداوندروی, چون زندگانی کند با غیر او؟ و حال آن که خدای تعالی می‌گوید: وَأنيبُوا إلى ربكم وَأْسْلِمُوا لَة(54/زمر). » و هم ابراهیم رَفی گوید که: «من در ابتدای امر خود قصد زیارت مسلم مغربی کردم چون به مسجد وی درامدم» امامی کرد و الحمد را چند جای خطا خواند. با خود گفتم که: رنج من ضايع شد. آن شب آنجا ببودم, روز دیگر به قصد طهارت خواستم تا به کرانة فرات روم. شیری بر راه خفته بود. بازگشتم: دیگری بر اتر هن افده عاجز شدم. بانگ برگرفتم. مسلم از صومعه بیرون آمد. چون شیران وی را بدپدند, تواضع کردند. وی گوش هر یک بگرفت و بمالید و گفت: ای سگان خدای, عژوجل! نگفته‌ام شما را ‏ یا ابااسحاق شما به راست کردن ظاهر فقول دو اند ا ار لق می رمه وها نه راشف کردن اظن بالق او ها 7- ابراهیم الجیلىی» رحمه الله تعالی از زمین گیل بوده. پیری بزرگ و با شکوه بوده این طایفه را؛ وقت صافی داشته. ااا > ا د ا بزنی کرد. به وی مشعوف شد. , چنانکه از بیقراری در دوستی وی از نزدیک وی برنتوانست خاست. وقتی با خود گفت: ايڻ چيست که هن :ڌرانم؟ اکر من نه ايڻ جال به آخرت روم من که باشم؟ به شب برخاست و غسل کرد و نماز کرد و بزارید و کک الا و ان اکل که هوی دل مرا ان کال ایل ناردو! دو شاع رن را ت گرفت و روز سیم را برفت. ابراهیم وی را دفن کرد و با سر وقت خود شد. پای برهنه و سر برهنه به بادیه درامد. » 8 ابزاخية تهفتانئ: زجحفة الله بعالى الاسام کیت کد سے جد قاب امان را کھت کک چان وت کور این ديار اهل کلام پدبد آمدند, من از آن رنجه می‌بودم. برخاستم و به شیح ابراهيم کوان رفے ادو فرع یعنی از مذهب و سخن ایشان. چون پیش وی رسیدم» ,هنوز با وی از آن چیزی نگفته بودم»مرا گفت: محمد باز گرد! لايَعرفه احدٌ غیژه! الله را جز الله کسی _ نشناسد. » سخن ذوالنون است که: «ألْعِلمٌ في ذاتِ الله جَهل . « شيخ الاسلام گفت که: «او را نتوان شناخت جز به او و سخن او. چون او را ته قران و سنت بشناسی. او را به او بشناخته باشی. یعنی شناخت تصدیقی و تسلیمی. به عقل فخر د اورا توان فاخت عقل مخلوق است بر همچون خودی دلالت کند. هرکه در او 140 از او با تو سخن گوید بپذیر! که او خود گوید. و عقل و قیاس خود مپذیر, که ایمان لسمعی است نه عقلى. » 9- ابراهیم مَرٌّغینانی» رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که وی گفته که: «آنچه گوش دریابد علم است.

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

چون خواجه ابوزید از دنيا برفت, ان روز بارانی عظیم بود, بیرون نتوانستند برد. در خانه دفن کردند به عاریت 139 که باز بیرون برند. چون خواستند که بیرون برند. در گور نبود. » شيخ الاسلام گفت که: «آن ولایت نه از فقه یافته بود. که از آن پیر و صحبت وی يافته بود. « 6- ابراهيم بن احمد بن المولد الضوفى الرّفّى» رحمه الله تعا تعالى از طبقة رابعه است. کنیت وی ابواسحاق است. از کبار مشایخ رَقّه است. و فتیان اسان . ہا انو الله خاد و اترا هم قھارر کی جف د انوه و در ست فتن و ازنختن ,و لهات برفتة )ار دا برادر وی» ابوالحسن على بن اچمد. وی را پس از وفات E‏ دبد. گفت: «مرا وصیتی کن! » گفت: و بالقلة و الله إلى ان تلق ریک وی گفته: «حَقيقَةٌ القَفْرِ أن لايَستع ا ی ا سبحانه. » هھ وی کفتة که «عجب می‌آید مرا از کسی که بشناخت که وی را راهی است به خداوندروی, چون زندگانی کند با غیر او؟ و حال آن که خدای تعالی می‌گوید: وَأنيبُوا إلى ربكم وَأْسْلِمُوا لَة(54/زمر). » و هم ابراهیم رَفی گوید که: «من در ابتدای امر خود قصد زیارت مسلم مغربی کردم چون به مسجد وی درامدم» امامی کرد و الحمد را چند جای خطا خواند. با خود گفتم که: رنج من ضايع شد. آن شب آنجا ببودم, روز دیگر به قصد طهارت خواستم تا به کرانة فرات روم. شیری بر راه خفته بود. بازگشتم: دیگری بر اتر هن افده عاجز شدم. بانگ برگرفتم. مسلم از صومعه بیرون آمد. چون شیران وی را بدپدند, تواضع کردند. وی گوش هر یک بگرفت و بمالید و گفت: ای سگان خدای, عژوجل! نگفته‌ام شما را ‏ یا ابااسحاق شما به راست کردن ظاهر فقول دو اند ا ار لق می رمه وها نه راشف کردن اظن بالق او ها 7- ابراهیم الجیلىی» رحمه الله تعالی از زمین گیل بوده. پیری بزرگ و با شکوه بوده این طایفه را؛ وقت صافی داشته. ااا > ا د ا بزنی کرد. به وی مشعوف شد. , چنانکه از بیقراری در دوستی وی از نزدیک وی برنتوانست خاست. وقتی با خود گفت: ايڻ چيست که هن :ڌرانم؟ اکر من نه ايڻ جال به آخرت روم من که باشم؟ به شب برخاست و غسل کرد و نماز کرد و بزارید و کک الا و ان اکل که هوی دل مرا ان کال ایل ناردو! دو شاع رن را ت گرفت و روز سیم را برفت. ابراهیم وی را دفن کرد و با سر وقت خود شد. پای برهنه و سر برهنه به بادیه درامد. » 8 ابزاخية تهفتانئ: زجحفة الله بعالى الاسام کیت کد سے جد قاب امان را کھت کک چان وت کور این ديار اهل کلام پدبد آمدند, من از آن رنجه می‌بودم. برخاستم و به شیح ابراهيم کوان رفے ادو فرع یعنی از مذهب و سخن ایشان. چون پیش وی رسیدم» ,هنوز با وی از آن چیزی نگفته بودم»مرا گفت: محمد باز گرد! لايَعرفه احدٌ غیژه! الله را جز الله کسی _ نشناسد. » سخن ذوالنون است که: «ألْعِلمٌ في ذاتِ الله جَهل . « شيخ الاسلام گفت که: «او را نتوان شناخت جز به او و سخن او. چون او را ته قران و سنت بشناسی. او را به او بشناخته باشی. یعنی شناخت تصدیقی و تسلیمی. به عقل فخر د اورا توان فاخت عقل مخلوق است بر همچون خودی دلالت کند. هرکه در او 140 از او با تو سخن گوید بپذیر! که او خود گوید. و عقل و قیاس خود مپذیر, که ایمان لسمعی است نه عقلى. » 9- ابراهیم مَرٌّغینانی» رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که وی گفته که: «آنچه گوش دریابد علم است.

Orijinal Metin (FA)

و آنچه فهم دریابد حکمت است و انچه به او بشنوی و به او دریابی حیات است. » کنیت وی ابواسحاق است. از مشایخ نشابور است. ابوحفص را دیده و با ابوعثمان حیری صحبت داشته. وکا در فقتو ت شا نئ ود واشت قظیم: نام وی ابراهیم بن محمد بن سعید است, اما از صورت نیکوی وی و خوش خواندن؛ وی را ناژویه لقب کردند. 1- مظفر کرمانشاهی» قدس الله تعالی روحه وی از طبقة رابعه است. از کبار مشایخ جبل است و از فقرای صادق. با عبدالله خراز صحبت داشته بود و با بزرگتر از وی نیز. در طریقت خود یگانۀ مشایخ بود. استاد عباس شاعر است. شیخ الاسلام گفت که: «وی شب را به سه بخش کرده بود. سیکی نماز کردی؛ و سیکی قرآن خواندی و سیکی مناجات کردی, بر خود می‌زاریدی و این بیت میگ قد لسَعَث حيْةٌ الهوى كّدى قلا بيب وَلا ا غير الحبيب الحاف ت ت ت فاده رق تی وتټرياقي» وی گفته: «العارف من مَن جَعَل كَلبَهُ مولا وَجَسده E. ‏ و هم وی گفته: «مَنْ صَحبَ الأحدات على سَرط السَلامَة و التصيحة اداه ذل إلى البلاءِ: قَكيف بِمَنَ د کچھ ات غير شَرَّط السَلامَة؟ » ف قە وق وەه ‏ اضطرار, و ترک تو مر آن را بر سبیل اختیار. » از وی پرسیدند که: «فقیر کیست؟ » گفت: «فقیر آن که به او حاجتش نباشد. » شيخ الاسلام گفت: «از آن به او حاجتش نباشد که حاجتش همه او باشد و بس. » 75 ایو الکن ن فان رخال الى از طبقة رابعه است. با ابوسعید خژٌاز صحبت داشته و نسبت خود به وی درست کند ابوعثمان مغربی گوید که ابوعلی کاتب گفت که: «وقتی ابوالحسين بنان در وجد و رقص بود و ابوسعید خژاز برای وی دست می‌زد. » ابوالحسین بنان گوید که: «همة خلق در بادیه تشنه باشند و من بر کنار نیل. » و هم وی گوید که: یزرک دار د کدر د ومسان الله هال را مکو ری قوی و ادى أو. » 3- ابوالحسین بن هند الفارسیى» رحمه الله تعالى از طبقة رابعه است. نام وی على بن هند القُرّشی است. از کبار مشایخ فارس است و علمای ایشان. صحبت داشته با جعفر حَذا و بزرگتر از وی چون عمرو بن عثمان و جنيد و طبقة ايشان. وی گفته: «هر که را خدای تعالی بر بساط قرب خود جای دهد وی را راضی و خشنود E ‏ بر بساط قرب بی رضایی و ناخشنودی نباشد. » 141 و فم وی کته خسن حل . االله غالی بو ترک شکابت :ا ست وبا افرها و فرمانهای وی ان که به نشاط دل و طیب نفس به ان قیام نمایی و با خلق به نیکوکاری و بردباری. »>_ 2 £ o‏ و هم وی گفته: «إجتهڈ اَن لاثفارق باب سيک بحال, فاته مَلجاً الكل, قَمَنْ فارَق تلک السَدّة لايرى بَعْدها قراراً ولا مَقاما. » ل ےه 2 - ٍ و ب 2 کئٿ من كرتي اؤ فز الهم قَهُمٌ كرتي قاين القَقً؟ شیخ ابوعبداللّه خفیف گفته که: «شیح ابوالحسین هند با جمعی در شیراز در دعوتی بود و من در سفر بودم. گفته بود که: نصیب ابوعبداللّه بگذارید! چماعت عذری گفته بودند. دیگرباره گفته بود: : البته نصيب وى بگذارید! بگذاشتند. اتفاقاً من رسیدم, درآمدم و سلام کردم. ابوالحسین هند برخاست و جامه در زیر بغل گرفت و می‌گشت و می‌گفت: قلوت المؤمنينَ لاتكذب. یتس هن فته" هیچ خوردنی دارید. که من گرسنه‌ام؟ آنچه گذاشته بودند آوردند. » 4- ابوالأديان» رحمه الله تعالى کنیت وی ابوالحسن است. و نام وی علی. وی را از آن ابوالادیان گفتند که در همۀ دینها مناظره کردی و مخالفان را بشکستی. وی بصری است.

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

و آنچه فهم دریابد حکمت است و انچه به او بشنوی و به او دریابی حیات است. » کنیت وی ابواسحاق است. از مشایخ نشابور است. ابوحفص را دیده و با ابوعثمان حیری صحبت داشته. وکا در فقتو ت شا نئ ود واشت قظیم: نام وی ابراهیم بن محمد بن سعید است, اما از صورت نیکوی وی و خوش خواندن؛ وی را ناژویه لقب کردند. 1- مظفر کرمانشاهی» قدس الله تعالی روحه وی از طبقة رابعه است. از کبار مشایخ جبل است و از فقرای صادق. با عبدالله خراز صحبت داشته بود و با بزرگتر از وی نیز. در طریقت خود یگانۀ مشایخ بود. استاد عباس شاعر است. شیخ الاسلام گفت که: «وی شب را به سه بخش کرده بود. سیکی نماز کردی؛ و سیکی قرآن خواندی و سیکی مناجات کردی, بر خود می‌زاریدی و این بیت میگ قد لسَعَث حيْةٌ الهوى كّدى قلا بيب وَلا ا غير الحبيب الحاف ت ت ت فاده رق تی وتټرياقي» وی گفته: «العارف من مَن جَعَل كَلبَهُ مولا وَجَسده E. ‏ و هم وی گفته: «مَنْ صَحبَ الأحدات على سَرط السَلامَة و التصيحة اداه ذل إلى البلاءِ: قَكيف بِمَنَ د کچھ ات غير شَرَّط السَلامَة؟ » ف قە وق وەه ‏ اضطرار, و ترک تو مر آن را بر سبیل اختیار. » از وی پرسیدند که: «فقیر کیست؟ » گفت: «فقیر آن که به او حاجتش نباشد. » شيخ الاسلام گفت: «از آن به او حاجتش نباشد که حاجتش همه او باشد و بس. » 75 ایو الکن ن فان رخال الى از طبقة رابعه است. با ابوسعید خژٌاز صحبت داشته و نسبت خود به وی درست کند ابوعثمان مغربی گوید که ابوعلی کاتب گفت که: «وقتی ابوالحسين بنان در وجد و رقص بود و ابوسعید خژاز برای وی دست می‌زد. » ابوالحسین بنان گوید که: «همة خلق در بادیه تشنه باشند و من بر کنار نیل. » و هم وی گوید که: یزرک دار د کدر د ومسان الله هال را مکو ری قوی و ادى أو. » 3- ابوالحسین بن هند الفارسیى» رحمه الله تعالى از طبقة رابعه است. نام وی على بن هند القُرّشی است. از کبار مشایخ فارس است و علمای ایشان. صحبت داشته با جعفر حَذا و بزرگتر از وی چون عمرو بن عثمان و جنيد و طبقة ايشان. وی گفته: «هر که را خدای تعالی بر بساط قرب خود جای دهد وی را راضی و خشنود E ‏ بر بساط قرب بی رضایی و ناخشنودی نباشد. » 141 و فم وی کته خسن حل . االله غالی بو ترک شکابت :ا ست وبا افرها و فرمانهای وی ان که به نشاط دل و طیب نفس به ان قیام نمایی و با خلق به نیکوکاری و بردباری. »>_ 2 £ o‏ و هم وی گفته: «إجتهڈ اَن لاثفارق باب سيک بحال, فاته مَلجاً الكل, قَمَنْ فارَق تلک السَدّة لايرى بَعْدها قراراً ولا مَقاما. » ل ےه 2 - ٍ و ب 2 کئٿ من كرتي اؤ فز الهم قَهُمٌ كرتي قاين القَقً؟ شیخ ابوعبداللّه خفیف گفته که: «شیح ابوالحسین هند با جمعی در شیراز در دعوتی بود و من در سفر بودم. گفته بود که: نصیب ابوعبداللّه بگذارید! چماعت عذری گفته بودند. دیگرباره گفته بود: : البته نصيب وى بگذارید! بگذاشتند. اتفاقاً من رسیدم, درآمدم و سلام کردم. ابوالحسین هند برخاست و جامه در زیر بغل گرفت و می‌گشت و می‌گفت: قلوت المؤمنينَ لاتكذب. یتس هن فته" هیچ خوردنی دارید. که من گرسنه‌ام؟ آنچه گذاشته بودند آوردند. » 4- ابوالأديان» رحمه الله تعالى کنیت وی ابوالحسن است. و نام وی علی. وی را از آن ابوالادیان گفتند که در همۀ دینها مناظره کردی و مخالفان را بشکستی. وی بصری است.

Orijinal Metin (FA)

در ایام جنید بوده و با ابوسعید خراز صحبت داشته. عالم بوده و صاحب لسان. وی را غلامی بود احمد نام. وی گفته که: وزی فيان انوالادیان :ی فان مجوسیی سخنی می گذشت. ابوالأديان گفت که: اتش به اذن خدای تعالی کار می‌کند و مجوسی کت که جضن است. که ت ظح خد کان کی کد و . اکر خانده مخسوتن ناین که اتش به قزقان خدای تعالی کار می‌کند به دین E‏ اتفاق بر آن کردند که اتنننن برافروزند و ابوالآدیان در ميان آتش رود. هیزم بسیار جمع کردند و آنش عظیم برافروختند و مردم بسیار حاضر آمدند. چون هیزم تمام بسوخت, اخگرها را بر روی زمین پهن کردند. ابوالأدیان سجاده انداخته پود و نماز می‌کرد. چون سلام باز داد برخاست و بر بالای اخگرها برفت. چون به آخر رسید روی با مجوسی کرد و این کفایت اشست ا نوی یکر دران چون این سخن بگفت. روی در هم کشید. مجوسی مسلمان لتىد. » احمد گوید: «چون شب درآمد: وی را می مالیدم,؛ در زیر انگشت پای وی آبله‌ای ديدم مقدار سیبی. گفتم: شیخا! اين چیست؟ گفت: چون بر سر آتش می‌رفتم غایب بودم» چون به آخر آتش رسیدم حاضر گشتم و آن سخن بگفتم و اگر این حضور در میانة آتش بودی» بسوختمی. » شیخ الاسلام گفت که: «هرگاه که وی به حچ رفتی, از خانۀ خود لبیک زدی و از آنجا احرام گرفتی. وقتی از حج باز آمد و زود لبیک زدن گرفت. گفتند: سَرّدی مکن! اکنون باز اھدى: ناز لیک می ز تی ؟ کف اين بار لبیک نه حچ را می‌زنم. که لبیک او را می‌زن. » یک هفته برنیامد که از دنیا برفت. رحمه الله تعالى از طبقة رابعه است. از کبار مشایخ بوده, از اجْلة اصحاب ابوعثمان حيری. محفوظ گوید که: «وی امام اهل معارف است. وی از نسا قاصد به ابوعثمان آمدی به پرسیدن مسایل از وی و در راه آب و نان نخوردی و خواب نکردی و بر طهارت رفتی و چون طهارت بشکستی, نرفتی تا طهارت نکردی. » شیخ الاسلام گفت: «اگر به ابوعثمان رفتی؛ روا بودی طعام خوردن و بی طهارت 142 رفتن. اما او نه به ابوعثمان می‌رفت مقصود وی چیزی یکر بود. » وی گفته: «هرکه به اختیار و خواست خود اظهار کرامت می‌کند. وی مدعی است و هر که بی خواست وی بر وی کرامتی ظاهر می‌شود؛ وی ولی است. » و هم وی گفته: «چون دوست نداری کسی را که هرگز از بر و احسان وی یک طرّفة الف اله ف و جور دقن اخ كه كه ر ال اة موافقت وی نباشی؟ » و هم وی گفته: «هرکه با غیر الله تعالی آرام گیرد, الله تعالی وی را فرو گذارد و هرکه ا الل لی اراھ کیرد رر ارادا دیک ران را ر وی ر 6 الغ انی رجه ال ال از طبقة خامسه است. نام وی احمدبن محمد است. بصری الأصل است. به مکه ساکن شده بود عالم بوده و فقيه. e :‏ عثمان و ابوالحسین نوری و حسن مُسوحی و ابوجعفر حفار و ابوالفتح حمال, قريب در وقت خود شيخ حرم بود. شيخ الاسلام گفت که: «وی را جزوی است در نکته‌های توحید. سخت نیکو. در آنجا گفته: لایکونٌ فرب إلا وة مَساقَة. نزدیکی نگویند تا مسافت نبود. » شيخ الاسلام گفت: «در قرب دوگانگی است که یکی به دیگری نزدیک بود. پس چون نیک بنگری قرب بعد پاشد. . تصوف یگانگی است . 86 وی گفته: «التْصَوّفُ کله ترک الفصُول, وَالمَعرِقَةٌ كلها الأعترافُ بالْجَهل . « و هم وی گفته: «لا يَكُونْ الشوق إل إلى غایب . « شیخ الاسلام گفت: «داود طایی را گفتند که تو مشتاقی؟ گفت: من نه دورم. غایب مُشتاق بود. دوست من حاضر است.

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

در ایام جنید بوده و با ابوسعید خراز صحبت داشته. عالم بوده و صاحب لسان. وی را غلامی بود احمد نام. وی گفته که: وزی فيان انوالادیان :ی فان مجوسیی سخنی می گذشت. ابوالأديان گفت که: اتش به اذن خدای تعالی کار می‌کند و مجوسی کت که جضن است. که ت ظح خد کان کی کد و . اکر خانده مخسوتن ناین که اتش به قزقان خدای تعالی کار می‌کند به دین E‏ اتفاق بر آن کردند که اتنننن برافروزند و ابوالآدیان در ميان آتش رود. هیزم بسیار جمع کردند و آنش عظیم برافروختند و مردم بسیار حاضر آمدند. چون هیزم تمام بسوخت, اخگرها را بر روی زمین پهن کردند. ابوالأدیان سجاده انداخته پود و نماز می‌کرد. چون سلام باز داد برخاست و بر بالای اخگرها برفت. چون به آخر رسید روی با مجوسی کرد و این کفایت اشست ا نوی یکر دران چون این سخن بگفت. روی در هم کشید. مجوسی مسلمان لتىد. » احمد گوید: «چون شب درآمد: وی را می مالیدم,؛ در زیر انگشت پای وی آبله‌ای ديدم مقدار سیبی. گفتم: شیخا! اين چیست؟ گفت: چون بر سر آتش می‌رفتم غایب بودم» چون به آخر آتش رسیدم حاضر گشتم و آن سخن بگفتم و اگر این حضور در میانة آتش بودی» بسوختمی. » شیخ الاسلام گفت که: «هرگاه که وی به حچ رفتی, از خانۀ خود لبیک زدی و از آنجا احرام گرفتی. وقتی از حج باز آمد و زود لبیک زدن گرفت. گفتند: سَرّدی مکن! اکنون باز اھدى: ناز لیک می ز تی ؟ کف اين بار لبیک نه حچ را می‌زنم. که لبیک او را می‌زن. » یک هفته برنیامد که از دنیا برفت. رحمه الله تعالى از طبقة رابعه است. از کبار مشایخ بوده, از اجْلة اصحاب ابوعثمان حيری. محفوظ گوید که: «وی امام اهل معارف است. وی از نسا قاصد به ابوعثمان آمدی به پرسیدن مسایل از وی و در راه آب و نان نخوردی و خواب نکردی و بر طهارت رفتی و چون طهارت بشکستی, نرفتی تا طهارت نکردی. » شیخ الاسلام گفت: «اگر به ابوعثمان رفتی؛ روا بودی طعام خوردن و بی طهارت 142 رفتن. اما او نه به ابوعثمان می‌رفت مقصود وی چیزی یکر بود. » وی گفته: «هرکه به اختیار و خواست خود اظهار کرامت می‌کند. وی مدعی است و هر که بی خواست وی بر وی کرامتی ظاهر می‌شود؛ وی ولی است. » و هم وی گفته: «چون دوست نداری کسی را که هرگز از بر و احسان وی یک طرّفة الف اله ف و جور دقن اخ كه كه ر ال اة موافقت وی نباشی؟ » و هم وی گفته: «هرکه با غیر الله تعالی آرام گیرد, الله تعالی وی را فرو گذارد و هرکه ا الل لی اراھ کیرد رر ارادا دیک ران را ر وی ر 6 الغ انی رجه ال ال از طبقة خامسه است. نام وی احمدبن محمد است. بصری الأصل است. به مکه ساکن شده بود عالم بوده و فقيه. e :‏ عثمان و ابوالحسین نوری و حسن مُسوحی و ابوجعفر حفار و ابوالفتح حمال, قريب در وقت خود شيخ حرم بود. شيخ الاسلام گفت که: «وی را جزوی است در نکته‌های توحید. سخت نیکو. در آنجا گفته: لایکونٌ فرب إلا وة مَساقَة. نزدیکی نگویند تا مسافت نبود. » شيخ الاسلام گفت: «در قرب دوگانگی است که یکی به دیگری نزدیک بود. پس چون نیک بنگری قرب بعد پاشد. . تصوف یگانگی است . 86 وی گفته: «التْصَوّفُ کله ترک الفصُول, وَالمَعرِقَةٌ كلها الأعترافُ بالْجَهل . « و هم وی گفته: «لا يَكُونْ الشوق إل إلى غایب . « شیخ الاسلام گفت: «داود طایی را گفتند که تو مشتاقی؟ گفت: من نه دورم. غایب مُشتاق بود. دوست من حاضر است.

Orijinal Metin (FA)

3 و هم ابن الاعرابی گفته است که: «اللّه تعالی بعضی از اخلاق دوستان خود با دشمنان داده تا به آن بر دوستان وی تعطف می کنند و به آن سبب دوستان وی می‌اسایند . « ر س 7- ابوعمرو الزجاجی» رحمه الله تعالی از طبقة خامسه است. نام وی محمدبن ابراهیم است, و گفته‌اند نام وی ابراهيم است. نیسابوری الاصل است. صحبت داشته با ابوعثمان حیری و جنید ورویم و خواص E E‏ بول نکرده و موی نینداخته تعظیم حرم را ونزدیک به شصت حج گزارده بود. ابوعمرو تجید گوید که: «به مکه بودم. و مشایخ وقت چون کتانی و ابوالحسین مزین کبیر و صغیر و غیرایشان از مشایخ حلقه می‌زدند. و صدر همه ابوعمرو زجاجی بود و چون سخن رفتی؛ وی حکم کردی و به وی حوالت کردندی. پیوسته گفتی که: من سی سال خلای جنید به دست خود پاک کرده‌ام و به آن فخر می‌کرد. » در سنة ثمان و اربعين و ثلثمائة برفته از دنياءر وی گفته: «لان ينتقص فن الفشره ىء خث الق من أن أف على الهاء: کی از از وجود شریت من چیزی کم شود, دوستر از آن دارم که بر آب بروم. » و هم وی گفته که: «مادر من بمرد و از وی پنجاه دینار میراث به من رسید. به قصد حچ بیرون آمدم. چون به بابل رسیدم؛ مرا شخصی پیش آمد و گفت: با خود چه داری؟ با خود گفتم: هیچ بهتر از راستی نیست,» گفتم: پنجاه دینار. گفت: به من ده! هميان را به وی دادم. آن را بشمرد. همچنان یافت که گفته بودم. گفت: بستان که راستی تو مرا بگرفت. قن . از مر کت خود رود امد که سوار شو! گفتم: نمی‌خواهم. گفت: 143 چاره نیست و الحاح بسیار کرد. سوار شدم. گفت: من هم بر اثر تو می‌رسم. سال آینده به من رسید در مکه و با من می‌بود تا از دنیا برفت. » گویند که در موسم حج عجمی پیش وی آمد که: «برات من بده که حج گزاردم و یاران تو مرا به تو نشان دادند که برات حچ از تو بستانم. » شيخ سلامت صدر و سادگی وی را دید دانست که یاران با وی مزاح کرده‌اند. به ملتزم اشارت کرد و گفت: «آنجا رو و بگوی: یا رَبٌ أعُطنی البَراءَة! » ساعتی برنیامد که آن عجمی بازگشت: و به دست وی کاغذق و به خط سښبز بز آن نوشته که" «بسم الله الرّحْمنِ الزّحيم. هذه بَراءَةٌ فلان بن فلان مِنَ الثار. » 8- ابراهیم بن یوسف بن محمد الرٌجاجی,» رحمه الله تعالی کنیت وی ابواسحاق است. والد ابوعمرو رُجاجی است. وی را در تاریخ مشایخ ا روھ و ار او اا تان ین ا ی در ری ایت اا ن ا کت مذهب است. از وي حکایت کنند که گفته ست: «في خلاف البَفْس على وام الَأوقاتِ بَرَگة, وقد غات سي َة فن حطوة فما آنکني تدا ڑكها إلى سثين. » 79- جعفربن محمد بن ضير اللدى الخواص» قدس الله تعالی سزه از طبقة خامسه است. کنیت وی أابومحمد است. بغدادی است. و ّلد محلتی است از بغداد. وی حصیرباف بود. شاگرد جنید و ابراهیم خواص است. , و با نوری و رویم و سمنون و جَرّیری صحبت داشته بود و با غیر ایشان از مشایخ وقت و عالم بوده به علوم این طایفه و صاحب جمع کتب و تواریخ و حکایات و سیر مشایخ بوده. وی گفته که: «دویست ديوان دارم از آن مشایخې و دو هزار پیر شناسم از این طايفه . « وی گفته که: «عجایب عراق سه چیز است: شطح شبلی و نکتة مرتعش و حکایت . “« من و قبر وی به شونیزیه است» نزدیک قبر سری سقطی و جنید.

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

3 و هم ابن الاعرابی گفته است که: «اللّه تعالی بعضی از اخلاق دوستان خود با دشمنان داده تا به آن بر دوستان وی تعطف می کنند و به آن سبب دوستان وی می‌اسایند . « ر س 7- ابوعمرو الزجاجی» رحمه الله تعالی از طبقة خامسه است. نام وی محمدبن ابراهیم است, و گفته‌اند نام وی ابراهيم است. نیسابوری الاصل است. صحبت داشته با ابوعثمان حیری و جنید ورویم و خواص E E‏ بول نکرده و موی نینداخته تعظیم حرم را ونزدیک به شصت حج گزارده بود. ابوعمرو تجید گوید که: «به مکه بودم. و مشایخ وقت چون کتانی و ابوالحسین مزین کبیر و صغیر و غیرایشان از مشایخ حلقه می‌زدند. و صدر همه ابوعمرو زجاجی بود و چون سخن رفتی؛ وی حکم کردی و به وی حوالت کردندی. پیوسته گفتی که: من سی سال خلای جنید به دست خود پاک کرده‌ام و به آن فخر می‌کرد. » در سنة ثمان و اربعين و ثلثمائة برفته از دنياءر وی گفته: «لان ينتقص فن الفشره ىء خث الق من أن أف على الهاء: کی از از وجود شریت من چیزی کم شود, دوستر از آن دارم که بر آب بروم. » و هم وی گفته که: «مادر من بمرد و از وی پنجاه دینار میراث به من رسید. به قصد حچ بیرون آمدم. چون به بابل رسیدم؛ مرا شخصی پیش آمد و گفت: با خود چه داری؟ با خود گفتم: هیچ بهتر از راستی نیست,» گفتم: پنجاه دینار. گفت: به من ده! هميان را به وی دادم. آن را بشمرد. همچنان یافت که گفته بودم. گفت: بستان که راستی تو مرا بگرفت. قن . از مر کت خود رود امد که سوار شو! گفتم: نمی‌خواهم. گفت: 143 چاره نیست و الحاح بسیار کرد. سوار شدم. گفت: من هم بر اثر تو می‌رسم. سال آینده به من رسید در مکه و با من می‌بود تا از دنیا برفت. » گویند که در موسم حج عجمی پیش وی آمد که: «برات من بده که حج گزاردم و یاران تو مرا به تو نشان دادند که برات حچ از تو بستانم. » شيخ سلامت صدر و سادگی وی را دید دانست که یاران با وی مزاح کرده‌اند. به ملتزم اشارت کرد و گفت: «آنجا رو و بگوی: یا رَبٌ أعُطنی البَراءَة! » ساعتی برنیامد که آن عجمی بازگشت: و به دست وی کاغذق و به خط سښبز بز آن نوشته که" «بسم الله الرّحْمنِ الزّحيم. هذه بَراءَةٌ فلان بن فلان مِنَ الثار. » 8- ابراهیم بن یوسف بن محمد الرٌجاجی,» رحمه الله تعالی کنیت وی ابواسحاق است. والد ابوعمرو رُجاجی است. وی را در تاریخ مشایخ ا روھ و ار او اا تان ین ا ی در ری ایت اا ن ا کت مذهب است. از وي حکایت کنند که گفته ست: «في خلاف البَفْس على وام الَأوقاتِ بَرَگة, وقد غات سي َة فن حطوة فما آنکني تدا ڑكها إلى سثين. » 79- جعفربن محمد بن ضير اللدى الخواص» قدس الله تعالی سزه از طبقة خامسه است. کنیت وی أابومحمد است. بغدادی است. و ّلد محلتی است از بغداد. وی حصیرباف بود. شاگرد جنید و ابراهیم خواص است. , و با نوری و رویم و سمنون و جَرّیری صحبت داشته بود و با غیر ایشان از مشایخ وقت و عالم بوده به علوم این طایفه و صاحب جمع کتب و تواریخ و حکایات و سیر مشایخ بوده. وی گفته که: «دویست ديوان دارم از آن مشایخې و دو هزار پیر شناسم از این طايفه . « وی گفته که: «عجایب عراق سه چیز است: شطح شبلی و نکتة مرتعش و حکایت . “« من و قبر وی به شونیزیه است» نزدیک قبر سری سقطی و جنید.

Orijinal Metin (FA)

شيخ الاسلام گفت که: «من یک تن دیده‌ام که وی را دیده بود و از وی حدیث داشت. قاضی ابومنصور هرویٍ وی را ب بغداد دیده بود. » 5 وی گفته که: «الفبْوةٌ إحتَقار النفس ونه يم حَرَمَة المَُسَلِمينَ . “« و هم وی گفته: «كَنْ سريف الْهّة, فان الهِمَمَ تبلغ بالرَجُل لا المُجاقدات. » و هم وی گفته که: «در بیت المقدس بودم» ديدم که مردی همه روز خود را در عبایي پیچیده بود ناگاه برخاست و روی به آسمان کرد و گفت: کدام را دوستر می‌داری. آن که دوغبا و پالوده دهی یا آنکه این قندیلهای خانۀ ترا درهم شکنم؟ پس به جای خود O ‏ یا این مرد روستایی است یا از اولیاء الله است. در میان آن که من در فکر کار وی بودم» ديدم که شخصی درآمد و با وی زنبیلی بزرگ e E E‏ گریست تا وی را دید آمد و بالای سر وی بنشست و گ برخيز: ! پس از زنبیل دو غبا و پالوده بیرون کرد. ان فی ت ور کان که خواست. پس گفت: این باقی را به فرزندان خود بر! آن شخص برخاست و برفت. من در عقب وی برفتم و گفتم: بدا بر تو گه. تو این مرد زا می‌شناختی؟ گقت: نی من هرگز وی را ندیده بودم غیر از امروز. ‏ پالوده خواسته بودند و من مردی فقیرم و حمالی می‌کنم. گفتم که: هرگاه که خدای تعالی فتوحی رساند, بکنم آنچه می‌خواهید. امروز یک دینار کسب کردم و حوایج آنچه گفته بودند, خریدم و به خانه آوردم. خواب بر من غلبه کرد بخفتم؛ هاتفئ اواز داد که برخیز آنچه پخته‌ای به مسجد بر و پیش آن مرد که خود را در عبا پیچیده بنه! که ما این 144 را برای وی ساخته‌ایم؛ آنچه از وی بماند به فرزندان خود آور! از خواب درآمدم۔ فرزندان ان را پیش أوردند Û‏ بخوریم؛ برداشتم و اينجا أوردم؛ چنانکه دیدی. » شيخ الاسلام گفت که از جعفر خلدى ٍ پرسیدند که: «عا رفان کیانند؟ » گفت: «هم ماهُم, وَل کائوا N‏ ایشان نه ایشانند. اگر ایشان ایشانند نه ایشانند. » شیخ الاسلام گفت که: «مُتز با من گفت که: صوفی نبود اگر بود صوفی نبود و آنچنان ‏ ندانم که وی از که شنیده بود. » شیح الاسلام گفت: «سبحان الله! شگفت تر از این که دید در جهان؟ نیست در همست نهان! شخص در پیرهن روان و می‌گویند که او نه آن! کالبد در دل گم و دل در جان و جان در آن که زنده به آن است جاودان . « 0- ابوالحسن الضوفى الفُوسنٌجى. رحمه الله تعالى بود. ابوعثمان حیری را دیده بود و در عراق با ابوالعباس عطا و جریری صحبت داشته‎ سخن‎ وهو من غلم مشایخ فته علوم التوحيد و علوم المعاملات, و أحَسَنهم طَريقَةَ في‎ N الفُْوَة و التجريد. و كان حَلِقاً ينا‎ از پوشنگ بوده و به نشابور نشسته و طریقت صوفیان نیکو دانسته و سفرهای نیکو‎ ده. وی است که عهد کرده بود که: «هرگاه مرا احتلام افتد. چیزی بدهم نه دزونش که ان ا لل ا ر ل ا ن را و او اق تنها بود ازار از پای بیرون کرد و بر مغیلان انداخت تا هر که برسد بردارد وفا کردن عهد را. وی را پرسیدند که: «تصوف چیست؟ » گفت: «اسمٌ ولاحَقيقَةٌ, و قد كان قبل حقيقة ولا اسم . « ابوعثمان مغربی گوید که از وی پرسیيدند که: «ظریف کیست؟ » گفت: «الحَفيفُ في ذاته و أخْلاقه و آفعاله وَسّمائله من عير تگلْفي.

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

شيخ الاسلام گفت که: «من یک تن دیده‌ام که وی را دیده بود و از وی حدیث داشت. قاضی ابومنصور هرویٍ وی را ب بغداد دیده بود. » 5 وی گفته که: «الفبْوةٌ إحتَقار النفس ونه يم حَرَمَة المَُسَلِمينَ . “« و هم وی گفته: «كَنْ سريف الْهّة, فان الهِمَمَ تبلغ بالرَجُل لا المُجاقدات. » و هم وی گفته که: «در بیت المقدس بودم» ديدم که مردی همه روز خود را در عبایي پیچیده بود ناگاه برخاست و روی به آسمان کرد و گفت: کدام را دوستر می‌داری. آن که دوغبا و پالوده دهی یا آنکه این قندیلهای خانۀ ترا درهم شکنم؟ پس به جای خود O ‏ یا این مرد روستایی است یا از اولیاء الله است. در میان آن که من در فکر کار وی بودم» ديدم که شخصی درآمد و با وی زنبیلی بزرگ e E E‏ گریست تا وی را دید آمد و بالای سر وی بنشست و گ برخيز: ! پس از زنبیل دو غبا و پالوده بیرون کرد. ان فی ت ور کان که خواست. پس گفت: این باقی را به فرزندان خود بر! آن شخص برخاست و برفت. من در عقب وی برفتم و گفتم: بدا بر تو گه. تو این مرد زا می‌شناختی؟ گقت: نی من هرگز وی را ندیده بودم غیر از امروز. ‏ پالوده خواسته بودند و من مردی فقیرم و حمالی می‌کنم. گفتم که: هرگاه که خدای تعالی فتوحی رساند, بکنم آنچه می‌خواهید. امروز یک دینار کسب کردم و حوایج آنچه گفته بودند, خریدم و به خانه آوردم. خواب بر من غلبه کرد بخفتم؛ هاتفئ اواز داد که برخیز آنچه پخته‌ای به مسجد بر و پیش آن مرد که خود را در عبا پیچیده بنه! که ما این 144 را برای وی ساخته‌ایم؛ آنچه از وی بماند به فرزندان خود آور! از خواب درآمدم۔ فرزندان ان را پیش أوردند Û‏ بخوریم؛ برداشتم و اينجا أوردم؛ چنانکه دیدی. » شيخ الاسلام گفت که از جعفر خلدى ٍ پرسیدند که: «عا رفان کیانند؟ » گفت: «هم ماهُم, وَل کائوا N‏ ایشان نه ایشانند. اگر ایشان ایشانند نه ایشانند. » شیخ الاسلام گفت که: «مُتز با من گفت که: صوفی نبود اگر بود صوفی نبود و آنچنان ‏ ندانم که وی از که شنیده بود. » شیح الاسلام گفت: «سبحان الله! شگفت تر از این که دید در جهان؟ نیست در همست نهان! شخص در پیرهن روان و می‌گویند که او نه آن! کالبد در دل گم و دل در جان و جان در آن که زنده به آن است جاودان . « 0- ابوالحسن الضوفى الفُوسنٌجى. رحمه الله تعالى بود. ابوعثمان حیری را دیده بود و در عراق با ابوالعباس عطا و جریری صحبت داشته‎ سخن‎ وهو من غلم مشایخ فته علوم التوحيد و علوم المعاملات, و أحَسَنهم طَريقَةَ في‎ N الفُْوَة و التجريد. و كان حَلِقاً ينا‎ از پوشنگ بوده و به نشابور نشسته و طریقت صوفیان نیکو دانسته و سفرهای نیکو‎ ده. وی است که عهد کرده بود که: «هرگاه مرا احتلام افتد. چیزی بدهم نه دزونش که ان ا لل ا ر ل ا ن را و او اق تنها بود ازار از پای بیرون کرد و بر مغیلان انداخت تا هر که برسد بردارد وفا کردن عهد را. وی را پرسیدند که: «تصوف چیست؟ » گفت: «اسمٌ ولاحَقيقَةٌ, و قد كان قبل حقيقة ولا اسم . « ابوعثمان مغربی گوید که از وی پرسیيدند که: «ظریف کیست؟ » گفت: «الحَفيفُ في ذاته و أخْلاقه و آفعاله وَسّمائله من عير تگلْفي.

Orijinal Metin (FA)

» ابوبکر رازی گوید که شنیدم که ابوالحسن فوشنجی می‌گفت که: «مردم سه گروه‌اند: اولیا که باطن ایشان بهتر است از ظاهر ایشان و علما که ظاهرو باطن ایشان برابر است :و مال که ظاکی اسان مهافت اراظن اتان که احاف تم فووا دیگران انصاف مي‌طابند. » و هم وی گفته: «لْسَ في الڈنيا شىء أَسْمَج مِنْ مُحِبٌ لِسببٍ و عوض. » 81-- بندار , بن الحسين بن هحمد بن المُهَلّب الشیرازی» رحمه الله تعالى اظ اة اج کیک وی ا نکی امد از اقل شیراز استة جه اجان بوذ و تربتش آنجاست. عالم بوده به اصول, و وی را در علوم حقایق زبانی است ني شاگرد شبلی است و با جعفر حذٌا صحبت داشته و شبلی قدر وی بزرگ می‌داشت. استاد ابوعبداللّه خفیف است و ميان یشان ای ات اسف دز ایل کسان دو ف ا طبری وی را غسل کرده. وی گفته: «نه از ادب است که از یار خود پرسی که: 1 ز کجا می‌رسی و در چه کاری؟ » ازوی پرسیدند که: «تصوف چیست؟ » گفت: «وفا به عهد. » سخ الالام گفت:دوفا ب عمد آن است که هرجه تز دل کوت که براق او گی ان را بکنی. » 145 وقتی عیّاری با صوفیی گفت: «فرق میان ما و شما آن است که هرچه ما بگوییم بکنيم» و شما هرچه بر دل گذرد بکنید. » شیخ الاسلام گفت که مشایخ گفته‌اند که: «پیشین خاطر که بر دل,گذرد از حق بود. » شیخ ابوالحسن جَهُضم همدانی گوید که بُندار آژجانی گفت که: «اللّه تعالی از معرفت چیزی به بنده‌ای دهد از بندگان خود و آن بنده به موجب آن معاملت نکند. الله تعالى آن را از وی بازنستاند و به وی بگذارد حجت راء تا فردا با وی به آن حساب کند اما زیادتی بار گیرد و در زیادت دربندد. » شيخ الاسلام گفت: «هرکه نه در زیادت است در نقصان است و این صعب است اين قوم را. » ث o‏ و o ‏ ے ‏ 3 و هم بُندار گفته: «مَنْ لم يَنْرُك الكل رسما في جَنَّب الحَق. لايَحْصْل له الكل حَقيقَة وَهُوَ الحة“ سبحانه . “ س 2- ابوعمرو تن تيد الشّلمى, قڈس الله تعالی سژه ا الشلمنْ از جانب مادر وې E ‏ کون کسی :ان انان که تر فته از دسا فی نه ست اومس و نوو لاه جنید را دیده بود و از کبار مشایخ وقت خود بود و وی را طریقی خاص بود از تلبیس حال و نگاهداشت وقت و حدیيتث فراوان داشت و ثقه بود. روزی ابوعثمان از برای خرج بعضی از ثغور مسلمانان چیزی طلبید۔ هیچ کس هیچ نداد. ابوعثمان تنگدل شد, چنانچه در مجلس بگریست. چون شب درآمد. ابوعمرو بعد از نماز خفتن کیسه‌ای, دو هزار درم در آنجاء پیش ابوعثمان آوزد و گفت: «این وجه را در آنچه می‌خواستید صرف نمایید! » ابوعثمان خرم شد و وی را دعای خير کرد. چون بامداد شد و ابوعثمان به مجلس بنشست. گفت: «ای مردمان! ما به ابوعمرو بسیار امیدوار شدیم؛ که دوشنبه دو هزار درم به جهت ثغر مسلمانان آوز د جزاه الله خیرآً. » ابوعمرو از میان مردم برخاست و بر سر جمع گفت: «آن از مال مادر من بود و وی به آن راضی نیست. ان را به من باز دهید تا به وي باز دهم. » ابوعثمان بفرمود تا آن. کینسنه را آوردند وبه وی دادند. چون شب درآمد. باز آن را پیش ابوعثمان برد و E‏ «رب شُکوت ابع مِن گلام. » E‏ «من ۾ كَرْمَث عليه تَفْسُة هان عليه ديثة و هم وی گفته: ا الأحسان حير منَ الأحسانِ . « و از وی پرسیدند که: «آن چیست که بنده را از آن چاره نیست؟

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» ابوبکر رازی گوید که شنیدم که ابوالحسن فوشنجی می‌گفت که: «مردم سه گروه‌اند: اولیا که باطن ایشان بهتر است از ظاهر ایشان و علما که ظاهرو باطن ایشان برابر است :و مال که ظاکی اسان مهافت اراظن اتان که احاف تم فووا دیگران انصاف مي‌طابند. » و هم وی گفته: «لْسَ في الڈنيا شىء أَسْمَج مِنْ مُحِبٌ لِسببٍ و عوض. » 81-- بندار , بن الحسين بن هحمد بن المُهَلّب الشیرازی» رحمه الله تعالى اظ اة اج کیک وی ا نکی امد از اقل شیراز استة جه اجان بوذ و تربتش آنجاست. عالم بوده به اصول, و وی را در علوم حقایق زبانی است ني شاگرد شبلی است و با جعفر حذٌا صحبت داشته و شبلی قدر وی بزرگ می‌داشت. استاد ابوعبداللّه خفیف است و ميان یشان ای ات اسف دز ایل کسان دو ف ا طبری وی را غسل کرده. وی گفته: «نه از ادب است که از یار خود پرسی که: 1 ز کجا می‌رسی و در چه کاری؟ » ازوی پرسیدند که: «تصوف چیست؟ » گفت: «وفا به عهد. » سخ الالام گفت:دوفا ب عمد آن است که هرجه تز دل کوت که براق او گی ان را بکنی. » 145 وقتی عیّاری با صوفیی گفت: «فرق میان ما و شما آن است که هرچه ما بگوییم بکنيم» و شما هرچه بر دل گذرد بکنید. » شیخ الاسلام گفت که مشایخ گفته‌اند که: «پیشین خاطر که بر دل,گذرد از حق بود. » شیخ ابوالحسن جَهُضم همدانی گوید که بُندار آژجانی گفت که: «اللّه تعالی از معرفت چیزی به بنده‌ای دهد از بندگان خود و آن بنده به موجب آن معاملت نکند. الله تعالى آن را از وی بازنستاند و به وی بگذارد حجت راء تا فردا با وی به آن حساب کند اما زیادتی بار گیرد و در زیادت دربندد. » شيخ الاسلام گفت: «هرکه نه در زیادت است در نقصان است و این صعب است اين قوم را. » ث o‏ و o ‏ ے ‏ 3 و هم بُندار گفته: «مَنْ لم يَنْرُك الكل رسما في جَنَّب الحَق. لايَحْصْل له الكل حَقيقَة وَهُوَ الحة“ سبحانه . “ س 2- ابوعمرو تن تيد الشّلمى, قڈس الله تعالی سژه ا الشلمنْ از جانب مادر وې E ‏ کون کسی :ان انان که تر فته از دسا فی نه ست اومس و نوو لاه جنید را دیده بود و از کبار مشایخ وقت خود بود و وی را طریقی خاص بود از تلبیس حال و نگاهداشت وقت و حدیيتث فراوان داشت و ثقه بود. روزی ابوعثمان از برای خرج بعضی از ثغور مسلمانان چیزی طلبید۔ هیچ کس هیچ نداد. ابوعثمان تنگدل شد, چنانچه در مجلس بگریست. چون شب درآمد. ابوعمرو بعد از نماز خفتن کیسه‌ای, دو هزار درم در آنجاء پیش ابوعثمان آوزد و گفت: «این وجه را در آنچه می‌خواستید صرف نمایید! » ابوعثمان خرم شد و وی را دعای خير کرد. چون بامداد شد و ابوعثمان به مجلس بنشست. گفت: «ای مردمان! ما به ابوعمرو بسیار امیدوار شدیم؛ که دوشنبه دو هزار درم به جهت ثغر مسلمانان آوز د جزاه الله خیرآً. » ابوعمرو از میان مردم برخاست و بر سر جمع گفت: «آن از مال مادر من بود و وی به آن راضی نیست. ان را به من باز دهید تا به وي باز دهم. » ابوعثمان بفرمود تا آن. کینسنه را آوردند وبه وی دادند. چون شب درآمد. باز آن را پیش ابوعثمان برد و E‏ «رب شُکوت ابع مِن گلام. » E‏ «من ۾ كَرْمَث عليه تَفْسُة هان عليه ديثة و هم وی گفته: ا الأحسان حير منَ الأحسانِ . « و از وی پرسیدند که: «آن چیست که بنده را از آن چاره نیست؟

Orijinal Metin (FA)

» گفت: «مُلارَمَةٌ العْبُوديّة على اسع وَدوامٌ المُراقبة. » و هم وی گفته: «الالسن بعير الله تعالی وَحَشَة . « 3- عبداللّه بن محمد بن عیدالرحمان الژازی الشّعرانی. رحمه الله تعالی از طبقة خامسه است. کنیت وی ابومحمد است. به اصل از ری بوده و به نشابور بزرگ شده با جنيد و با اتوؤعثمان ٠و‏ مجمد بن الفضل و زويم و شمنون و بو جوزجانی و محمد حامد و غیرایشان از مشایخ قوم صحبت داشته و از کبار اصحاب ابوعثمان بود و ابوعثمان وی را نرک فی دانیت. وی را ریاضات عجب است. عالم بوده به علوم این طایفه و حدیث داشت و ثقه بود. در سنة ثلاث و خمسين و ثلثمائة برفته از دنیا. وی گفته که: دازرف رسند الله الى را بز خوافقت :ل که وی کار کننده بود بر 146 موافقت خالق. » وهم وی گفته که: «معرفت حجاب بدرد ميان بنده و الله تعالی. » و هم وی گفته که: «دنیا آن است که محجوب گرداندترا از الله تعالی. » و هم وی گفته که: «شکایت و تنگدلی از اندکی معرفت زاید. » 4- ابوالحسین السیروانی» رحمه الله تعالى نام وی علی بن محمد السیروانی است. استاد ابوالحسین سیروانی صغیر است» از سيروان مغرب بوده است بززرگ بوده و به دمیاط نشستی. شیح ابوسعید مالینی اورده در اربعين_ مشایخ که ابوالحسڀٍن سیروانی کنیر گوند که سهل عدالله ٹستری گوید: «کل مَنْ لَمْ يكن لکرگټه وَسکوڼه ٳِمام بَفُتدي يه في ظاهره تم يَرَجٌِ إلى باطنه فُطع به. » و هم وی گويد: «الضا قوق المُواقَقَة مَعَ مايْدو مِنَ العَبّب. » و هم وی از خواص طلب وصیت کرد. خواص گفت: «إِلْرَم الَقُقَراءَ. فان الْحَيْرَفيهم. » 5- ابوالحسين القٌرافیى» رحمه الله تعالى نام وی على بن عتما بن تضر القراقی است: و قراقه دهی اشت به مض و گویند که وی به دمیاط بوده. شاگرد ابوالخیر تیناتی و ابوالحسن الصایغ الدینوری است. صد و ده سال عمر وی بوده در سنة ثمانین و ثلثماية برفته از دنيا. شيخ الاسلام گفت که: «قرافی یگانة دنیا و بی نظیر بود در وقت خویش و بس حاد اللظر و حاضر الوقت بود. با عام سنی بود و با خاص عارف و در خود موحد بود و نشان خود گم . “ شيخ الاسلام به آخر عمر ده تن از مشایخ مٿاخرنق اختیار کرده بود: شیخ ابوالخیر تیناتی و قرافی و حُصری و علی بندار صیرفی و نصرآبادی و سیروانی صغیر ونهاوندی 9 قصاب و خرقانی 9 طاقی. 9 می گفت : «اینها جدااند. » 8 وقتی قرافی در کشتی احتساب کرد. دست و پای أو ببستند و در اب انداختند۔ چون وقت نماز شد وی را در صف اول دبدند جامة وی تر ناشده. شيخ الاسلام گفت که: «زندة او را کسی نکشد. که وی به روح دیگر زنده است. » نش الاسلاد کیت کو ا ال ارات کرای کون که ون انرو کی ب اا شریعت. واجب بود که پنهان داری. » 6- ابوسلیمان نیلی» رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که: «ابوسلیمان نیلی به قرافي آمد و بوسه بر سر قرافی داد و ك قرافی به وی نگریست و گفت: يا با سليمان! ا جامه می‌بینم, اما در ميان دو ابروی تو حکومت می‌بینم. دو خشت زیر سر می نھی؛ اما حاکمی در آن میان. بعد از ان ودرا پش از ضوفیکر ی به فرب خاکه کردند. > ر ابویکر دی ب فزاقی آمدا وی را کفت :کا با گرا اون ھی گوند که جرد چان تویی. . من ترا در ميان دو گهواره می‌بینم. » پس از آن چندان برنیامد که زنی خواست. وی را دو فرزند آمد. در ميان دو گهواره نشسته بود و سخن قرافی را یاد می‌کرد. قرافی را در فراست عجایب بسیار است.

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» گفت: «مُلارَمَةٌ العْبُوديّة على اسع وَدوامٌ المُراقبة. » و هم وی گفته: «الالسن بعير الله تعالی وَحَشَة . « 3- عبداللّه بن محمد بن عیدالرحمان الژازی الشّعرانی. رحمه الله تعالی از طبقة خامسه است. کنیت وی ابومحمد است. به اصل از ری بوده و به نشابور بزرگ شده با جنيد و با اتوؤعثمان ٠و‏ مجمد بن الفضل و زويم و شمنون و بو جوزجانی و محمد حامد و غیرایشان از مشایخ قوم صحبت داشته و از کبار اصحاب ابوعثمان بود و ابوعثمان وی را نرک فی دانیت. وی را ریاضات عجب است. عالم بوده به علوم این طایفه و حدیث داشت و ثقه بود. در سنة ثلاث و خمسين و ثلثمائة برفته از دنیا. وی گفته که: دازرف رسند الله الى را بز خوافقت :ل که وی کار کننده بود بر 146 موافقت خالق. » وهم وی گفته که: «معرفت حجاب بدرد ميان بنده و الله تعالی. » و هم وی گفته که: «دنیا آن است که محجوب گرداندترا از الله تعالی. » و هم وی گفته که: «شکایت و تنگدلی از اندکی معرفت زاید. » 4- ابوالحسین السیروانی» رحمه الله تعالى نام وی علی بن محمد السیروانی است. استاد ابوالحسین سیروانی صغیر است» از سيروان مغرب بوده است بززرگ بوده و به دمیاط نشستی. شیح ابوسعید مالینی اورده در اربعين_ مشایخ که ابوالحسڀٍن سیروانی کنیر گوند که سهل عدالله ٹستری گوید: «کل مَنْ لَمْ يكن لکرگټه وَسکوڼه ٳِمام بَفُتدي يه في ظاهره تم يَرَجٌِ إلى باطنه فُطع به. » و هم وی گويد: «الضا قوق المُواقَقَة مَعَ مايْدو مِنَ العَبّب. » و هم وی از خواص طلب وصیت کرد. خواص گفت: «إِلْرَم الَقُقَراءَ. فان الْحَيْرَفيهم. » 5- ابوالحسين القٌرافیى» رحمه الله تعالى نام وی على بن عتما بن تضر القراقی است: و قراقه دهی اشت به مض و گویند که وی به دمیاط بوده. شاگرد ابوالخیر تیناتی و ابوالحسن الصایغ الدینوری است. صد و ده سال عمر وی بوده در سنة ثمانین و ثلثماية برفته از دنيا. شيخ الاسلام گفت که: «قرافی یگانة دنیا و بی نظیر بود در وقت خویش و بس حاد اللظر و حاضر الوقت بود. با عام سنی بود و با خاص عارف و در خود موحد بود و نشان خود گم . “ شيخ الاسلام به آخر عمر ده تن از مشایخ مٿاخرنق اختیار کرده بود: شیخ ابوالخیر تیناتی و قرافی و حُصری و علی بندار صیرفی و نصرآبادی و سیروانی صغیر ونهاوندی 9 قصاب و خرقانی 9 طاقی. 9 می گفت : «اینها جدااند. » 8 وقتی قرافی در کشتی احتساب کرد. دست و پای أو ببستند و در اب انداختند۔ چون وقت نماز شد وی را در صف اول دبدند جامة وی تر ناشده. شيخ الاسلام گفت که: «زندة او را کسی نکشد. که وی به روح دیگر زنده است. » نش الاسلاد کیت کو ا ال ارات کرای کون که ون انرو کی ب اا شریعت. واجب بود که پنهان داری. » 6- ابوسلیمان نیلی» رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که: «ابوسلیمان نیلی به قرافي آمد و بوسه بر سر قرافی داد و ك قرافی به وی نگریست و گفت: يا با سليمان! ا جامه می‌بینم, اما در ميان دو ابروی تو حکومت می‌بینم. دو خشت زیر سر می نھی؛ اما حاکمی در آن میان. بعد از ان ودرا پش از ضوفیکر ی به فرب خاکه کردند. > ر ابویکر دی ب فزاقی آمدا وی را کفت :کا با گرا اون ھی گوند که جرد چان تویی. . من ترا در ميان دو گهواره می‌بینم. » پس از آن چندان برنیامد که زنی خواست. وی را دو فرزند آمد. در ميان دو گهواره نشسته بود و سخن قرافی را یاد می‌کرد. قرافی را در فراست عجایب بسیار است.

%0
10 Bölüm