Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

ابن زیدان گفت: من هم این می‌خواهم. حرار گفت: من و جمعی دیگر پیش حسن بن حمویه نشسته بودیم؛ و وی سر پیش افکنده بود. اا ی ا کا ار ما در یکدیگر نگریستیم و با یکدیگر گفتیم که: این قصه را با هیچ کس مگوبید! که خواهند گفت: باز تادرؤای دیگږ اوردند! سه روز بود که وی را ندیدیم و از وی خبری نشنیدیم؛ و هرکه ازوی خبر می‌پرسید می‌گفتیم: مشغول است. بعد از سه روز ناگاه دیدیم که ازدر مسجد درآمد متغیر اللون, و از هیبتی که داشت کس را با وی امکان سخن نبود و من همیشه با وی انبساط می کردم گفتم: ابّها الشیخ! نزدیک من مقداری پنیر تازه است, اجازت می‌دهی که بیارم؟ 6 فة وی :را نتر ارخ خوش :خی امد فت بيار ! آوردم. یک لقمه بخورد. پس به دست اشارت کرد که: بخورید! » شخ ۔ انوفندالله خفف گفت که «ابن زیدان روی به من کرد که: هیچ شک نیست که این مردی است ضادق, اما این کات را اور تمي دارم خله‌اق شان که هرا باوز شود کفتیر که ار رای :شه خامة خواب بندازند تااخواټ کنو از رچ راه براساند! جامة خواب انداختند و وی در خواب شد. من با ابن زیدان بنشستم و ان را بيان می‌کردم تا آڼ وقت که گفت: باور داشتم. >_ شیخ ابوعبدالله را پرسیدند که: «آن حال چگونه بود؟ » گفت: «وی از مکان خود دور نشده بود اما وی را لباسی پوشانیدند که به ان از ابصار غابب تىد. » س س 13- عبدالله القضار, رحمه الله تعالی شیخ ابوعبدالله خفیف گفته است که عبداللّه قصار گفت که: «وقتی به عزیمت حج بیرون می‌رفتم مشایخ شیراز مرا گفتند: E ‏ ما به وی برسان و بگوی که: ما به فضل تو معترفیم و هرچه می‌گویی باور می‌داریم از تو چنین به ما رسیده است که روز عرفه از جای خود بیرون می‌روی و به موقف کرات ا ار ا اہر ھی وی اکرو این را ات ما وار دوک ا به این ایمان داریم! » عبدالله قصار می‌گویدکه: «قصد وی کردم و بر وی درآمدم ولاه کردم. وی نشسته بود, ازاری در خود پیچیده و نعلینی از چوب پیش خود نهاده» و چشم وی بازمانده بود چون والھی حیرانی۔ هيبت بر من مستولی شد سخن نتوانستم کرد. در ميان آن که نشسته بودم» زنی آمد و گفت: ايها الشیخ! مرا پسری است بر E‏ سهل گفت: لِمَ لاتحهلیه الى عند ربّه؟ آن زن در E E I‏ اشارت کرد برخاستم و دست وی بگرفتم. برخاست و نعلین پوشید و روان شد. و آن زن نیز روان شد و وی را ببرد تا کنار شط. آن صبى را دید در سّماریه. سهل وی را گفت: دست خود را به من ده! آن زن گفت: موا دست دادن. سهل آن زن را گفت: دور شو! آن صبٌی دست به وی داد گفتن برخيز! دز خاست ‏ و به کنان آهد: سهل صاحب سماریه را گفت: ٠‏ نو برو. ! پس صبی را گفت: وضو ساز و دو رکعت نماز بگزار! چنان کرد. پس آن زن را گفت: دست وی بگیر! 158 بگرقت و با بکذیگر برفتند. » عبدالله. گفت: «چون آن را بدیدمء دهشت من برفت و نیساط کردم, و رسالت مشایخ رسانیدم, سول ساعتی سر پیش افکند بعد ا آن كفت نا دوست ! هول القوم توفنون يالله قعل ها تشاء؟ فلت عم قال فعا سؤالهم عَم ذلک؟ » 4- ابراهیم المتوکل» رحمه الله تعالی شیخ ابوعبداللّه خفیف گفته است که یکی از این طایفه با من گفت که: «به صحرا گفتم: بیا تا برویم و با هم چیزی خوریم!

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

ابن زیدان گفت: من هم این می‌خواهم. حرار گفت: من و جمعی دیگر پیش حسن بن حمویه نشسته بودیم؛ و وی سر پیش افکنده بود. اا ی ا کا ار ما در یکدیگر نگریستیم و با یکدیگر گفتیم که: این قصه را با هیچ کس مگوبید! که خواهند گفت: باز تادرؤای دیگږ اوردند! سه روز بود که وی را ندیدیم و از وی خبری نشنیدیم؛ و هرکه ازوی خبر می‌پرسید می‌گفتیم: مشغول است. بعد از سه روز ناگاه دیدیم که ازدر مسجد درآمد متغیر اللون, و از هیبتی که داشت کس را با وی امکان سخن نبود و من همیشه با وی انبساط می کردم گفتم: ابّها الشیخ! نزدیک من مقداری پنیر تازه است, اجازت می‌دهی که بیارم؟ 6 فة وی :را نتر ارخ خوش :خی امد فت بيار ! آوردم. یک لقمه بخورد. پس به دست اشارت کرد که: بخورید! » شخ ۔ انوفندالله خفف گفت که «ابن زیدان روی به من کرد که: هیچ شک نیست که این مردی است ضادق, اما این کات را اور تمي دارم خله‌اق شان که هرا باوز شود کفتیر که ار رای :شه خامة خواب بندازند تااخواټ کنو از رچ راه براساند! جامة خواب انداختند و وی در خواب شد. من با ابن زیدان بنشستم و ان را بيان می‌کردم تا آڼ وقت که گفت: باور داشتم. >_ شیخ ابوعبدالله را پرسیدند که: «آن حال چگونه بود؟ » گفت: «وی از مکان خود دور نشده بود اما وی را لباسی پوشانیدند که به ان از ابصار غابب تىد. » س س 13- عبدالله القضار, رحمه الله تعالی شیخ ابوعبدالله خفیف گفته است که عبداللّه قصار گفت که: «وقتی به عزیمت حج بیرون می‌رفتم مشایخ شیراز مرا گفتند: E ‏ ما به وی برسان و بگوی که: ما به فضل تو معترفیم و هرچه می‌گویی باور می‌داریم از تو چنین به ما رسیده است که روز عرفه از جای خود بیرون می‌روی و به موقف کرات ا ار ا اہر ھی وی اکرو این را ات ما وار دوک ا به این ایمان داریم! » عبدالله قصار می‌گویدکه: «قصد وی کردم و بر وی درآمدم ولاه کردم. وی نشسته بود, ازاری در خود پیچیده و نعلینی از چوب پیش خود نهاده» و چشم وی بازمانده بود چون والھی حیرانی۔ هيبت بر من مستولی شد سخن نتوانستم کرد. در ميان آن که نشسته بودم» زنی آمد و گفت: ايها الشیخ! مرا پسری است بر E‏ سهل گفت: لِمَ لاتحهلیه الى عند ربّه؟ آن زن در E E I‏ اشارت کرد برخاستم و دست وی بگرفتم. برخاست و نعلین پوشید و روان شد. و آن زن نیز روان شد و وی را ببرد تا کنار شط. آن صبى را دید در سّماریه. سهل وی را گفت: دست خود را به من ده! آن زن گفت: موا دست دادن. سهل آن زن را گفت: دور شو! آن صبٌی دست به وی داد گفتن برخيز! دز خاست ‏ و به کنان آهد: سهل صاحب سماریه را گفت: ٠‏ نو برو. ! پس صبی را گفت: وضو ساز و دو رکعت نماز بگزار! چنان کرد. پس آن زن را گفت: دست وی بگیر! 158 بگرقت و با بکذیگر برفتند. » عبدالله. گفت: «چون آن را بدیدمء دهشت من برفت و نیساط کردم, و رسالت مشایخ رسانیدم, سول ساعتی سر پیش افکند بعد ا آن كفت نا دوست ! هول القوم توفنون يالله قعل ها تشاء؟ فلت عم قال فعا سؤالهم عَم ذلک؟ » 4- ابراهیم المتوکل» رحمه الله تعالی شیخ ابوعبداللّه خفیف گفته است که یکی از این طایفه با من گفت که: «به صحرا گفتم: بیا تا برویم و با هم چیزی خوریم!

Orijinal Metin (FA)

پیراهن خود را همچنان تر بپوشید و با من قرا ی چون کارت راه وک و ا کی لفل در راا ن ا هرچند جهد کردم نیامد. » یکی از مشایخ, ابراهیم متوکل را گفت: «می‌خواهم که در این ماه نزدیک من افطار کنی! » قبول کرد. یک شب وی را گفت: «برخیز تا شحور کنیم! » برخاست. گفت: «آن سفره را فرود آر! » گفت: «من این نمی کنم» زیرا که این حرکت است در اسباب» و من در اسیاب حرکت نمی‌کنم. » یک شب وی را دید که سفره پیش نهاده و چیزی می خورد؛ گفت: «نگفتی که من در اسباب حرکت نمی‌کنم. پس این چیست؟ » گفت: وللا کمن دن انچر کت کدف از ای جود رخا سه تر هن بز نة :هة در پیش من افتاد. اين است که می‌خورم . “« 5- ابوطالب حَزرح بن علیى» رحمه الله تعالی شیخ ابوعبداللّه خفیف گفته است که: «ابوطالب حَرْرَج از اصحاب جنید بود. به شیراز اک ولت نک ات دای کی که ک مت او وا که حار کی که م اار کردم. هر شب قریب به شانزده هفده بار برمی‌خاست. یکی از شبها نشسته بودم و خیلی از شب گذشته بود چشم من گرم شن کان اواز دادو بود نشتیده بود دیگز آواز داد برخاستم و طشت پیش بردم. گفت: ای فرزند! وقتی که خدمت مخلوقی را همچو خود نیکو نتوانۍ کرد خدمت خالق را چگونه به جای توانی آورد؟ » و هم وی گفته است که: «وقتی غقایب بودم آواز داد که: شیرازی! من نشنودم. نکر باره آواز داد و گفت: شیرازی! هین لتک اللّه! من بشتافتم و طشت به وی بردم. » لی :یلم ار شخ ابوعدالله پرسید که کی آن لک الله را ار وی چون :شندی؟ » گفت: «چون رَحمَک اللّه. » ق الالام كت «فلن واهة ریا کل اساد و ور هه اد و قان وى تخورةه باد و لف الله او ده و و رج الله ر ناته بود و بو درد و ناکامی: ز ند نگشته اپا شد وی خود ژ ته باشند لایفلح. اتاد و پیر در بايد مرد بی یدز چنان سَنّدره و لایفلح نباشد که بی استاد و پیر. » شبی آواز طرکست آمد. شیخ ابوطالب گفت: «شیرازی این چه آواز بود؟ » ابوعبداللّه خفیف گفت که: «من در شبانروزی یک باقلی خشک بحورم و هر روز با کم می‌آورم, تا اکنون با نوزده باقلی آورده‌ام در ماهی. » شیخ ابوطالب گفت: «شیرازی این را به ناز دار! که آنچه مرا افتاد از آن افتاد که با ابوالحسن مزن در دعوتی e‏ َة رای کے اندو آوردند و من عهد داشتم که بریانی نخورم. دست خود از آن کشیده داشتم. ابوالحسن مزین گفت: کل بلا أثت, یعنی بخور بی آن که خود را در میان بینی! من گمان بردم که حال چنان است که می‌گوید. یک لقمه بخوردم احساس کردم که ایمان از من بیرون رفت و من از آن وقت هر روز بازپستر می‌روم. » شيخ الاسلام گفت: «یعنی وی را پوشش و استتار افتاد. که ایمان وی معاینه بود ایمان تو شهادت است, 9 ایمان عارف مشاهدت. » 159 وشخ انو غدالله خف کته انس ۶ھچ چن تست مرند را زنانفتدتو از اة نفس در رخصت جستن و قبول تأویلات. » و هم شیخ ابوعبدالله گفت که: «اول مجلسی که ابوطالب در شیراز داشت» پلاسی پوشیده بود و عصایی در دست گرفته؛ آمد و بر کرسی نشست. و من پهلوی او بودم, به مردم نگریست و گفت: نمی‌دانم چه گویم. گناهکاری‌ام میان گناهکاران و بگریست و مردم را بگریانید, و فریاد گریه از مجلس برخاست. وی را قبولی عظیم پدید آمد که خاک قدمهای وی به نیت شفای بیماران می‌گرفتند۔

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

پیراهن خود را همچنان تر بپوشید و با من قرا ی چون کارت راه وک و ا کی لفل در راا ن ا هرچند جهد کردم نیامد. » یکی از مشایخ, ابراهیم متوکل را گفت: «می‌خواهم که در این ماه نزدیک من افطار کنی! » قبول کرد. یک شب وی را گفت: «برخیز تا شحور کنیم! » برخاست. گفت: «آن سفره را فرود آر! » گفت: «من این نمی کنم» زیرا که این حرکت است در اسباب» و من در اسیاب حرکت نمی‌کنم. » یک شب وی را دید که سفره پیش نهاده و چیزی می خورد؛ گفت: «نگفتی که من در اسباب حرکت نمی‌کنم. پس این چیست؟ » گفت: وللا کمن دن انچر کت کدف از ای جود رخا سه تر هن بز نة :هة در پیش من افتاد. اين است که می‌خورم . “« 5- ابوطالب حَزرح بن علیى» رحمه الله تعالی شیخ ابوعبداللّه خفیف گفته است که: «ابوطالب حَرْرَج از اصحاب جنید بود. به شیراز اک ولت نک ات دای کی که ک مت او وا که حار کی که م اار کردم. هر شب قریب به شانزده هفده بار برمی‌خاست. یکی از شبها نشسته بودم و خیلی از شب گذشته بود چشم من گرم شن کان اواز دادو بود نشتیده بود دیگز آواز داد برخاستم و طشت پیش بردم. گفت: ای فرزند! وقتی که خدمت مخلوقی را همچو خود نیکو نتوانۍ کرد خدمت خالق را چگونه به جای توانی آورد؟ » و هم وی گفته است که: «وقتی غقایب بودم آواز داد که: شیرازی! من نشنودم. نکر باره آواز داد و گفت: شیرازی! هین لتک اللّه! من بشتافتم و طشت به وی بردم. » لی :یلم ار شخ ابوعدالله پرسید که کی آن لک الله را ار وی چون :شندی؟ » گفت: «چون رَحمَک اللّه. » ق الالام كت «فلن واهة ریا کل اساد و ور هه اد و قان وى تخورةه باد و لف الله او ده و و رج الله ر ناته بود و بو درد و ناکامی: ز ند نگشته اپا شد وی خود ژ ته باشند لایفلح. اتاد و پیر در بايد مرد بی یدز چنان سَنّدره و لایفلح نباشد که بی استاد و پیر. » شبی آواز طرکست آمد. شیخ ابوطالب گفت: «شیرازی این چه آواز بود؟ » ابوعبداللّه خفیف گفت که: «من در شبانروزی یک باقلی خشک بحورم و هر روز با کم می‌آورم, تا اکنون با نوزده باقلی آورده‌ام در ماهی. » شیخ ابوطالب گفت: «شیرازی این را به ناز دار! که آنچه مرا افتاد از آن افتاد که با ابوالحسن مزن در دعوتی e‏ َة رای کے اندو آوردند و من عهد داشتم که بریانی نخورم. دست خود از آن کشیده داشتم. ابوالحسن مزین گفت: کل بلا أثت, یعنی بخور بی آن که خود را در میان بینی! من گمان بردم که حال چنان است که می‌گوید. یک لقمه بخوردم احساس کردم که ایمان از من بیرون رفت و من از آن وقت هر روز بازپستر می‌روم. » شيخ الاسلام گفت: «یعنی وی را پوشش و استتار افتاد. که ایمان وی معاینه بود ایمان تو شهادت است, 9 ایمان عارف مشاهدت. » 159 وشخ انو غدالله خف کته انس ۶ھچ چن تست مرند را زنانفتدتو از اة نفس در رخصت جستن و قبول تأویلات. » و هم شیخ ابوعبدالله گفت که: «اول مجلسی که ابوطالب در شیراز داشت» پلاسی پوشیده بود و عصایی در دست گرفته؛ آمد و بر کرسی نشست. و من پهلوی او بودم, به مردم نگریست و گفت: نمی‌دانم چه گویم. گناهکاری‌ام میان گناهکاران و بگریست و مردم را بگریانید, و فریاد گریه از مجلس برخاست. وی را قبولی عظیم پدید آمد که خاک قدمهای وی به نیت شفای بیماران می‌گرفتند۔

Orijinal Metin (FA)

بعد از آن سببی واقع شد که هیچ کس به وی التفات نکرد و از وی همه کس اعراض کردند ا رار یه فنا ر فاخا هم کسی به وی التفات نکرد. از نجا به اصفهان رفت. من به علی سهل چیزی نوشتم و شرح محل و مقام وی کردم. وی بر على سهل درننامد و ذرارو وی شخان کفت: لی نهل از وی اقراض کرت ار اجا ته کوهقشتان عراق رفت و به همدان درآمد. ابوعلی وارجي عامل همدان بود پرسید که: حاجت تو چیت؟ گفت اداۍ واهۍ که :دارم انوعلی آن را ادا کزد . و پرسید که دټکر جه جاجحت داری؟ گفت: در فلان موضع برای من رباطی بساز! بساخت. به آنجا درآمد و آن را سیاه ساخت و پلاس سیاه پوشید, و در آنجا می‌بود تا از دنیا برفت. » شيخ الاسلام گفت: «جوانمرد آن است که چون وی را مصیبتی رسد یا از او چیزی فوت شود مصیبت را فرا سازد و به حسرت و ندامت تدارک جوید. ذز نه آن که اهل مصیبت و فوت باشد, و آن را نهان دارد و اظهار دعوی کند و به تمامی مغرور گردد. » شخ انوعبدالله. گفت که شخ ابوطالب گفت که: «جوانی. از خزاسان به زبارت جنیذ آمد, جنید عصا و رکو وی به خانه برد و در ببست و آن شب اصحاب را اجتماعی بود جنید گفت: وی را با خود ببرید و بامداد پیش من آرید! چون شب طعام خوردند, به طریق مزاح و طیبت انگشتری باختن آغاز کردند و اشارت به آن جوان کردند که: موافقت کن! وی ابا نمود و ایشان را تعبیر کرد. شبلی به وی نگاه کرد و گفت: وش س واگر نه برخیزم و سرت از تن بکنم. آن جوان خاموش گشت و هيچ و برفت. روز در ین بت با جنيد بر ختاست و به خانه رفت تا عصا و رکوه را بازجوید نیافت. بیرون آمد و با اصحاب گفت: چند نوبت شد که شما را وصیت می کھ که جون کر سی آنا اند وی زا خو ارمداری ؟ و کد تھ خاک فخا و رکوه اد خانه برداشته است, بی آن که من به وی دهم و رفته است. » 36- ابوعلی وارجی» رحمه الله تعالىی شيخ ابوعبدالله خفیف فس سژه گفته است که: «ابوعلی وارجی به شیراز آمد په عمل و حکومت, و از برای صادر و وارد فقرا مایده نهاد. عدار هر تمار شاف هی امد و با ھا مینست و ہا بکدیگر سخان می گفییم کی از نها د کن ایام ارات ذر مان آمد. پیراهن خود را بالا داشت بر گردن وی نشانی بود به مقدار طوقی. گفتم: که این چیست؟ گفت: در کوه لكام می‌بودم و پلاسی پوشیده بودم گردن مرا بخورد. چون از آنچا با زگشتم. گوشت بر آورد و این نشان آن است که باقی مانده. ينق فتن سبب درآمدن تو در این عمل چه بود؟ گفت: مادر من پیر و ضعیف شد و بر من وام بسيار جمع آمد, محتاج شدم به این که می‌بینید. » 7- ابوالفضل جعفر الجعدی» رحمه الله تعالی شخ انو الله کف ست که که حفر کدی ر تاد ند که اتو عفرو اضخری که است که: غسل می‌کردم ازار من گشاده شد. ديدم که دو دست از پس پشت من پیدا شد و ازار مرا محکم بر میان من بست. جعفر جعدی برخاست و به اصطخر رفت و به خانة اکرو ا وا و بگرفت. اصحاب ابوعمرو برجستند. گفت: بگذارید! که غضب وی لله است. و دوازده فرسنگ راه پیاده آمده است. پس ابوعمرو به مقام 160 ادان رامدو گت چان تف ام نلکه جتن و جتن كفه ام بعد ار أن أضحات را فرمود که وی را خدمتکاریهای نیکو کردند.

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

بعد از آن سببی واقع شد که هیچ کس به وی التفات نکرد و از وی همه کس اعراض کردند ا رار یه فنا ر فاخا هم کسی به وی التفات نکرد. از نجا به اصفهان رفت. من به علی سهل چیزی نوشتم و شرح محل و مقام وی کردم. وی بر على سهل درننامد و ذرارو وی شخان کفت: لی نهل از وی اقراض کرت ار اجا ته کوهقشتان عراق رفت و به همدان درآمد. ابوعلی وارجي عامل همدان بود پرسید که: حاجت تو چیت؟ گفت اداۍ واهۍ که :دارم انوعلی آن را ادا کزد . و پرسید که دټکر جه جاجحت داری؟ گفت: در فلان موضع برای من رباطی بساز! بساخت. به آنجا درآمد و آن را سیاه ساخت و پلاس سیاه پوشید, و در آنجا می‌بود تا از دنیا برفت. » شيخ الاسلام گفت: «جوانمرد آن است که چون وی را مصیبتی رسد یا از او چیزی فوت شود مصیبت را فرا سازد و به حسرت و ندامت تدارک جوید. ذز نه آن که اهل مصیبت و فوت باشد, و آن را نهان دارد و اظهار دعوی کند و به تمامی مغرور گردد. » شخ انوعبدالله. گفت که شخ ابوطالب گفت که: «جوانی. از خزاسان به زبارت جنیذ آمد, جنید عصا و رکو وی به خانه برد و در ببست و آن شب اصحاب را اجتماعی بود جنید گفت: وی را با خود ببرید و بامداد پیش من آرید! چون شب طعام خوردند, به طریق مزاح و طیبت انگشتری باختن آغاز کردند و اشارت به آن جوان کردند که: موافقت کن! وی ابا نمود و ایشان را تعبیر کرد. شبلی به وی نگاه کرد و گفت: وش س واگر نه برخیزم و سرت از تن بکنم. آن جوان خاموش گشت و هيچ و برفت. روز در ین بت با جنيد بر ختاست و به خانه رفت تا عصا و رکوه را بازجوید نیافت. بیرون آمد و با اصحاب گفت: چند نوبت شد که شما را وصیت می کھ که جون کر سی آنا اند وی زا خو ارمداری ؟ و کد تھ خاک فخا و رکوه اد خانه برداشته است, بی آن که من به وی دهم و رفته است. » 36- ابوعلی وارجی» رحمه الله تعالىی شيخ ابوعبدالله خفیف فس سژه گفته است که: «ابوعلی وارجی به شیراز آمد په عمل و حکومت, و از برای صادر و وارد فقرا مایده نهاد. عدار هر تمار شاف هی امد و با ھا مینست و ہا بکدیگر سخان می گفییم کی از نها د کن ایام ارات ذر مان آمد. پیراهن خود را بالا داشت بر گردن وی نشانی بود به مقدار طوقی. گفتم: که این چیست؟ گفت: در کوه لكام می‌بودم و پلاسی پوشیده بودم گردن مرا بخورد. چون از آنچا با زگشتم. گوشت بر آورد و این نشان آن است که باقی مانده. ينق فتن سبب درآمدن تو در این عمل چه بود؟ گفت: مادر من پیر و ضعیف شد و بر من وام بسيار جمع آمد, محتاج شدم به این که می‌بینید. » 7- ابوالفضل جعفر الجعدی» رحمه الله تعالی شخ انو الله کف ست که که حفر کدی ر تاد ند که اتو عفرو اضخری که است که: غسل می‌کردم ازار من گشاده شد. ديدم که دو دست از پس پشت من پیدا شد و ازار مرا محکم بر میان من بست. جعفر جعدی برخاست و به اصطخر رفت و به خانة اکرو ا وا و بگرفت. اصحاب ابوعمرو برجستند. گفت: بگذارید! که غضب وی لله است. و دوازده فرسنگ راه پیاده آمده است. پس ابوعمرو به مقام 160 ادان رامدو گت چان تف ام نلکه جتن و جتن كفه ام بعد ار أن أضحات را فرمود که وی را خدمتکاریهای نیکو کردند.

Orijinal Metin (FA)

» 8- ابوالقاسم القصرى,» رحمه الله تعالى وی از کان اضجات جنید بود. تة او الله حف کیا ست که د رور ی مرا گ2 مرا به صحرایی بیرون بر! وی را به صحرایی بیرون بردم. به موضعی رسیدیم مصطبه‌ای بود و جماعتی نرد بازی می‌کردند با ایشان به بازی کردن بنشست. من از آن متغیر شدم و خجل گشتم, در وقت بازگشتن به جای دیگر رسیدیم. جماعتی E E ‏ ان جماعت کاردھا برکشیدند۔ وی گفت: کاردها را به من دهید تا بخورم! من از این دو حال وی عجب ماندم, از وی سؤال کردم گفت: ‏ گریم چنان باشد و ابوبکر رى که i‏ و در ‏ شيخ اتو دال ابوالقاسم ڪر اائن ت 9 مو نات کے وک واوو کک واو اشوا کی و شل وو ووو اهاد و اله تعالی اعلم. و هم شیخ ابوعبداللّه فرموده که: «ابوالقاسم قصری کثیرالاطراق بود. یعنی بسیار سر در پیش می‌انداخت. از وی شنب آن را پرسیدم, گفت: پیش از این در قدیم الایام در هر هفت شبانروز یک بار چیزی می‌خوردم. مردی از جن می‌آمد و بر من سلام می‌کرد. اما وی را نمی‌دیدم. یک روز وی را گفتم: چه باشد که ظاهر شوی؟ ناگاه ديدم که شخصی در خوبترین صورتی بر من ظاهر شد. گفتم: چه کسی تو؟ گفت: من ‏ کنیم و سلام گوییم. پس گفتم: ‏ مرا دوست گرفت و با من انس تمام پیدا کرد و چیزها به من می‌آموخت. روزی وی را گفتم: بيا تا به مسجد رانم و ساعتی :نھ 1 كفك وقتی که بنشینی و سخن گویی و مردم ترا بینند و مرا نبینند, ترا به وسواس نسبت خواهند کرد. گفتم: بیا تا در اخرهای مسجد بنشینیم که هر را نبیند. شن دز امدت و ندنه گفت: این مردمان را چون می‌بینی؟ گفتم: بعضی را نیم خواب و بعضی را در خواب و بعضی را آگاه. گفت: آنچه بر سرهای انشان :انیت می نی ؟ کف بی چشمهای مرا بمالید, ديدم که بر سر هر کسی عغرابی نشسته است. بعضی را بالها به چشم فرو گذاشته است؛ و بعضی را بر سر نشسته است, و بعضی را گاهی به وي فرود می‌آید و گاهی بالا می‌رود. گفتم: اين 1 گفت: مگر نخوانده‌ای قول الله تعالی را که: ومن تفش عڻ ذگر الركمن ” E‏ سَبْطانا. قَهُوَ لَه قريڻ خ(36/زخرف) اينها شیاطین اند که بر سرهای ایشان a‏ بر هر یک به قدر غفلت وی استیلا بافته‌اند. و آن جنی به این طریق به من می‌آمد و بر من ظاهر می‌شد تا روزی سخت گرسنه شدم و پیش من از نان صدقه بقیه‌ای بود و تا وقت افطار که عادت داشتم چهار روز مانده بود. پاره‌ای از آن نان گرفتم و بخوردم, گرسکئ من نفاکن شد ناگاه آن جٹی آمد و بر من سلام کرد. اما ظاهر نشد. گفت: ما از بهر این ریاضات و صبر بر آن می‌خواهیم شما را. چون ما ترا امتحان کردیم. بر آن صبور نبودی. این بگفت و برفت و یکر باز شاد اين سر در پیش انداختن ا وقت أاست. » 9- عبدالعزیز بَخرانی» رحمه الله تعالى شیخ ابوعبدالله خفیف قدس الله تعالی سژه گفته است که: «عبدالعزیز بځرانی در زمستانی سخت سرد به شیراز آمد و جامه‌های کهنه داشت و هر فتوحی که وی را می‌رسید صرف فقرا می‌کرد. سه روز در یر از جود ہا وی در این بات سن -گفنند: 161 گت فن فن می رند ار خامدهای طا تس مرا کت با اعد الل قرا از این شهر بیرون کن که در نیت من نیست که در این شهر جامۀ نو پوشم! گفتم: به کجا می‌روی؟ گفت: به ناحیت بحر. مشایعة وی کردم و به دروازه‌ای که به آن جانب بود بيرون رفتيم.

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» 8- ابوالقاسم القصرى,» رحمه الله تعالى وی از کان اضجات جنید بود. تة او الله حف کیا ست که د رور ی مرا گ2 مرا به صحرایی بیرون بر! وی را به صحرایی بیرون بردم. به موضعی رسیدیم مصطبه‌ای بود و جماعتی نرد بازی می‌کردند با ایشان به بازی کردن بنشست. من از آن متغیر شدم و خجل گشتم, در وقت بازگشتن به جای دیگر رسیدیم. جماعتی E E ‏ ان جماعت کاردھا برکشیدند۔ وی گفت: کاردها را به من دهید تا بخورم! من از این دو حال وی عجب ماندم, از وی سؤال کردم گفت: ‏ گریم چنان باشد و ابوبکر رى که i‏ و در ‏ شيخ اتو دال ابوالقاسم ڪر اائن ت 9 مو نات کے وک واوو کک واو اشوا کی و شل وو ووو اهاد و اله تعالی اعلم. و هم شیخ ابوعبداللّه فرموده که: «ابوالقاسم قصری کثیرالاطراق بود. یعنی بسیار سر در پیش می‌انداخت. از وی شنب آن را پرسیدم, گفت: پیش از این در قدیم الایام در هر هفت شبانروز یک بار چیزی می‌خوردم. مردی از جن می‌آمد و بر من سلام می‌کرد. اما وی را نمی‌دیدم. یک روز وی را گفتم: چه باشد که ظاهر شوی؟ ناگاه ديدم که شخصی در خوبترین صورتی بر من ظاهر شد. گفتم: چه کسی تو؟ گفت: من ‏ کنیم و سلام گوییم. پس گفتم: ‏ مرا دوست گرفت و با من انس تمام پیدا کرد و چیزها به من می‌آموخت. روزی وی را گفتم: بيا تا به مسجد رانم و ساعتی :نھ 1 كفك وقتی که بنشینی و سخن گویی و مردم ترا بینند و مرا نبینند, ترا به وسواس نسبت خواهند کرد. گفتم: بیا تا در اخرهای مسجد بنشینیم که هر را نبیند. شن دز امدت و ندنه گفت: این مردمان را چون می‌بینی؟ گفتم: بعضی را نیم خواب و بعضی را در خواب و بعضی را آگاه. گفت: آنچه بر سرهای انشان :انیت می نی ؟ کف بی چشمهای مرا بمالید, ديدم که بر سر هر کسی عغرابی نشسته است. بعضی را بالها به چشم فرو گذاشته است؛ و بعضی را بر سر نشسته است, و بعضی را گاهی به وي فرود می‌آید و گاهی بالا می‌رود. گفتم: اين 1 گفت: مگر نخوانده‌ای قول الله تعالی را که: ومن تفش عڻ ذگر الركمن ” E‏ سَبْطانا. قَهُوَ لَه قريڻ خ(36/زخرف) اينها شیاطین اند که بر سرهای ایشان a‏ بر هر یک به قدر غفلت وی استیلا بافته‌اند. و آن جنی به این طریق به من می‌آمد و بر من ظاهر می‌شد تا روزی سخت گرسنه شدم و پیش من از نان صدقه بقیه‌ای بود و تا وقت افطار که عادت داشتم چهار روز مانده بود. پاره‌ای از آن نان گرفتم و بخوردم, گرسکئ من نفاکن شد ناگاه آن جٹی آمد و بر من سلام کرد. اما ظاهر نشد. گفت: ما از بهر این ریاضات و صبر بر آن می‌خواهیم شما را. چون ما ترا امتحان کردیم. بر آن صبور نبودی. این بگفت و برفت و یکر باز شاد اين سر در پیش انداختن ا وقت أاست. » 9- عبدالعزیز بَخرانی» رحمه الله تعالى شیخ ابوعبدالله خفیف قدس الله تعالی سژه گفته است که: «عبدالعزیز بځرانی در زمستانی سخت سرد به شیراز آمد و جامه‌های کهنه داشت و هر فتوحی که وی را می‌رسید صرف فقرا می‌کرد. سه روز در یر از جود ہا وی در این بات سن -گفنند: 161 گت فن فن می رند ار خامدهای طا تس مرا کت با اعد الل قرا از این شهر بیرون کن که در نیت من نیست که در این شهر جامۀ نو پوشم! گفتم: به کجا می‌روی؟ گفت: به ناحیت بحر. مشایعة وی کردم و به دروازه‌ای که به آن جانب بود بيرون رفتيم.

Orijinal Metin (FA)

تاگاه دیدیم که اتوالخیر مالکی تز استر خود نشسته و پای می‌جنباند و ما را اواز می قدو ا ود حورد ی هرا دارم بیستادیم تا به ما رسید. گفت: تفصّل کنید تا بهم این طعام بخوریم! پس بنشستیم و بخوردیم. بحرانی برخاست و سجاده بر دوش انداخت. ابوالخیر گفت: کاش از این طعام چیزی با خود برداری. گفت: مطبخ من پیش رفته است. ابوالخیر گفت: ما به این طعامها چه کنیم؟ بحرانی گفت: پیش سگان انداز! و برفت. » 0- ابوالحسن حکیمی,» رحمه الله تعالى وی گفته که از جنید شنیدم که گفت: «روزی در مجلس سری سقطی بودم و انجا مردم بسیار بودند و من حردتر ایشان بودم. سژری_ٍ پرسید که: چه چیز است که خواب را می‌برد؟ هرکسی چیزی گڳفت. یکی گفټ: E‏ يکي گفت: کم خوردن آب. نوبت به من رسید, گفتم عِلْمُ اقلوب ڀالطلاع الله على كُل تفس يما كَسَبَٿ. گفت: اخنشیت نا ی و قرا ته نزدنک خود اند و از ان روز قر جا ستو بر تمه قد هد و هم حکیمی گفته است که: «حال یکی از مشایخ از جنید پرسیدم که اقتدا را شاید؟ E‏ نه او را بگذار! » 1- ابوعلی حسین بن محمد الأکار» رحمه الله تعالی ویار اضخات: شخ ایوعدداللے خفف است و ن شخ انو اشاق کازروتى فس الله تعالی ارواحهم. گویند که شیخ حسین أکار به کازرون رسید, مشایخ آنجا پیش وی جمع شدند و شيخ ابواسحاق هنوز کودک بود وی نیز با ایشان آمده بود. وی را گفتند: «این کودک قران را نیک می‌خواند. » وی را فرمود تا قرآن خواند, وی را خوش آمد و تواجد کرد. چون فارغ شد وی را از مشایخ طلبید و به شیراز برد. و از مشایخ وقت و اصحاب شيخ ابوعبدالله خفیف سماع حدیث فرمود و با وی به عراق و حجاز مسافرت کرد و به برکت صحبت وی رسید به آنچه رسید. و شيخ حسین بعد از ثلثمائة از دنیا برفت» و قبر وى بر در روضة شيخ ابوعبداللّه خفیف است در شیراز. 2- شیخ ابواسحاق ابراهیم بن شهریار کازرونی» قدٌس الله تعالىی سره وی فارسی الأصل است. و مولد و منشاً وی تَوَرّدٍ کازرون بوده و شهریار پدر وی مسلمان شد و ولادت شيخ و سایر اولادش در زمان اسلام بوده و انتساب شيخ در تصوف به شیخ ابوعلی حسین بن محمد الفیروزابادی الاکار بوده و به صحبت بسیاری از اهل حدیث رسیده در کازرون و شیراز و بصره و مکه و مدینه و از همه روایت حدیث و آثار داشت. در مکه شیخ ابوالحسن علی بن عبدالله بن جَهْصّم همدانی را ديدم بود و ازوی روایت کند که ذوالنون گفت: «علیک بالقضد. فان الرّضا بقليلٍ الرّزقٍ يُرَكى يَسير الْعَمَلِ. یعنی بر تو باد که توسط احوال اختیار کنی. یعنی به ضرورت وقت قناعت کنی و طالب زیادت نباشی. بدرستی که رضا به رزق اندک. فل آندک را یاک کر داند و هز اينه عمل پاک شایستة حضرت پاک باشد. » یکی از وزرا را با شیخ ارادت تمام بود هر چند جهد کرد شیخ از وی چیزی قبول نکرد. 162 پیغام به شيخ فرستاد که: «هرچند جهد کردم از من هیچ قبول نکردی» از بهر تو چند بنده ازاد کردم و ثواب ان ترا بخشیدم . » شيخ قڈس سژه جواب فرستاد که: «رسالت تو به من رسانیدند و شکر نیکویی تو گفتم. لیکن آزاذ کردن بندگان: فدهت هن تنسنت: بکله مذهب من بنده گردانیدن ازادان است به ړفق و احسان . « شیخ رضی الله عنه حضرت رسالت را صلی الله عليه و سِلم به خواب دید, پرسید که: «یا رول الها ما التصوْفُ؟ » نول لى الله قله و ملم فة «التصوف ترک الڈعاوى و كٿمانٌ المَعانى .

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

تاگاه دیدیم که اتوالخیر مالکی تز استر خود نشسته و پای می‌جنباند و ما را اواز می قدو ا ود حورد ی هرا دارم بیستادیم تا به ما رسید. گفت: تفصّل کنید تا بهم این طعام بخوریم! پس بنشستیم و بخوردیم. بحرانی برخاست و سجاده بر دوش انداخت. ابوالخیر گفت: کاش از این طعام چیزی با خود برداری. گفت: مطبخ من پیش رفته است. ابوالخیر گفت: ما به این طعامها چه کنیم؟ بحرانی گفت: پیش سگان انداز! و برفت. » 0- ابوالحسن حکیمی,» رحمه الله تعالى وی گفته که از جنید شنیدم که گفت: «روزی در مجلس سری سقطی بودم و انجا مردم بسیار بودند و من حردتر ایشان بودم. سژری_ٍ پرسید که: چه چیز است که خواب را می‌برد؟ هرکسی چیزی گڳفت. یکی گفټ: E‏ يکي گفت: کم خوردن آب. نوبت به من رسید, گفتم عِلْمُ اقلوب ڀالطلاع الله على كُل تفس يما كَسَبَٿ. گفت: اخنشیت نا ی و قرا ته نزدنک خود اند و از ان روز قر جا ستو بر تمه قد هد و هم حکیمی گفته است که: «حال یکی از مشایخ از جنید پرسیدم که اقتدا را شاید؟ E‏ نه او را بگذار! » 1- ابوعلی حسین بن محمد الأکار» رحمه الله تعالی ویار اضخات: شخ ایوعدداللے خفف است و ن شخ انو اشاق کازروتى فس الله تعالی ارواحهم. گویند که شیخ حسین أکار به کازرون رسید, مشایخ آنجا پیش وی جمع شدند و شيخ ابواسحاق هنوز کودک بود وی نیز با ایشان آمده بود. وی را گفتند: «این کودک قران را نیک می‌خواند. » وی را فرمود تا قرآن خواند, وی را خوش آمد و تواجد کرد. چون فارغ شد وی را از مشایخ طلبید و به شیراز برد. و از مشایخ وقت و اصحاب شيخ ابوعبدالله خفیف سماع حدیث فرمود و با وی به عراق و حجاز مسافرت کرد و به برکت صحبت وی رسید به آنچه رسید. و شيخ حسین بعد از ثلثمائة از دنیا برفت» و قبر وى بر در روضة شيخ ابوعبداللّه خفیف است در شیراز. 2- شیخ ابواسحاق ابراهیم بن شهریار کازرونی» قدٌس الله تعالىی سره وی فارسی الأصل است. و مولد و منشاً وی تَوَرّدٍ کازرون بوده و شهریار پدر وی مسلمان شد و ولادت شيخ و سایر اولادش در زمان اسلام بوده و انتساب شيخ در تصوف به شیخ ابوعلی حسین بن محمد الفیروزابادی الاکار بوده و به صحبت بسیاری از اهل حدیث رسیده در کازرون و شیراز و بصره و مکه و مدینه و از همه روایت حدیث و آثار داشت. در مکه شیخ ابوالحسن علی بن عبدالله بن جَهْصّم همدانی را ديدم بود و ازوی روایت کند که ذوالنون گفت: «علیک بالقضد. فان الرّضا بقليلٍ الرّزقٍ يُرَكى يَسير الْعَمَلِ. یعنی بر تو باد که توسط احوال اختیار کنی. یعنی به ضرورت وقت قناعت کنی و طالب زیادت نباشی. بدرستی که رضا به رزق اندک. فل آندک را یاک کر داند و هز اينه عمل پاک شایستة حضرت پاک باشد. » یکی از وزرا را با شیخ ارادت تمام بود هر چند جهد کرد شیخ از وی چیزی قبول نکرد. 162 پیغام به شيخ فرستاد که: «هرچند جهد کردم از من هیچ قبول نکردی» از بهر تو چند بنده ازاد کردم و ثواب ان ترا بخشیدم . » شيخ قڈس سژه جواب فرستاد که: «رسالت تو به من رسانیدند و شکر نیکویی تو گفتم. لیکن آزاذ کردن بندگان: فدهت هن تنسنت: بکله مذهب من بنده گردانیدن ازادان است به ړفق و احسان . « شیخ رضی الله عنه حضرت رسالت را صلی الله عليه و سِلم به خواب دید, پرسید که: «یا رول الها ما التصوْفُ؟ » نول لى الله قله و ملم فة «التصوف ترک الڈعاوى و كٿمانٌ المَعانى .

Orijinal Metin (FA)

“« دیگر پرسید که: «ما الٹوحید؟ » رسول صلی الله عليه و سلّم گفت: ڈکل ما قن ببالک؛ E‏ قاللْة سبحانه بحلاف ذلک. اللوحية ان اكه عن الش آلشرك و التعطيل. » دیگر پرسید کەن «ما العقلٌ؟ » رسول ضلى الله عة :و لم كفت «أدناة توک الذنياء و أغلاة ترک التّفْكر في ذاتِ الله تعالى. » یی ال ی وو دى ا لفو تة ست و عر و ارا 3- شیخ روزبهان يَفّلی» قڈس الله تعالی روحه O E O I A ‏ علما و قدوة عشاق. ‏ با شيخ ابوالنجیب سهروردی در سماع صحیح بخاری در تغر اسکندریه شریک بوده است. و خرقه از شيخ سراج الدين محمود بن خليفة بن عبدالسلام بن احمد بن سال به پوشیده است. واشتعَل بالژياضات الشّديدة فى أطرافِ شيرإز و جبالها. . کان صاحب ذوق واستغراق و وجد دایم لاتسكنْ لوعته ولاترقاد مته ولايطمئن في و وټ من الأوقات ولانلو شاع كن الخنين والا قرات اده 9 ليلة بالأّكاء و العويل. و مر او را سخنان است که در حال غلبة وجد از وی صادر شده است که هر کسی به انچه ندیده است دو چشم زمان و آنچه بنشنید دو گوش زمین ت ت خيز بيا د گل ماا ببين در گل ما روی نموده است ان . : وی را مصنفات بسیار است,» چون تفسیر عرایس و شرح شطحیات عربی و فارسی و کات الانو ار في کش الاشرار وکر اآن: دد کتات الانوارد کی کف الاسر ان ورد سنت که قال اید که وروی ود که عارفان در مجمع سماع به جهت ترویح قلوب به سه چیز محتاج‌اند: روایجح طیبه» و وجه صبيح و صوت مليح. » پبعضی گفته اند: «از این قول اجتناب بهتر است, زیرا که این چنین کار عارفی را مسلم آید که طهارت قلب او به کمال رسیده باشد و چشم او از دیدن غير حق پوشیيده شىده. »> گویند که پنجاه سال در جامع عتیق شیراز تذکیر کرد و وعظ گفت. اول که به شیراز درآمد و می‌رفت تا مجلس گوید. شنید که زنی دختر خود را نصیحت می‌کرد که «ای دختر! حسن خود را با کسی اظهار مکن! که خوار و بی اعتبار می‌گردد. » شیخ گفت: «ای زن! ‏ او همه آن می‌خواهد که با عشق قرین باشد. حسن و عشق در ازل عهدی بسته‌اند که هرگز از هم جدا نباشند. » بر اصحاب از استماع ان چندان وجد و حال عارض شد که بعضی در ان برفتند. شيخ ابوالحسن کَردۇبّه گوید که: «در دعوت بعض صوفیه با شیخ روزبهان جمع شدم و هنوز وی را نمی شناختم. در خاطرم آمد که من در علم و حال از وی زیاده‌ام بر سژ من مطلع شد و گفت: ای بوالحسن! این خاطر را از خود نفی کن! که امروز هیچ کس با روزبهان برابر نیست و وی یگانة زمانة خود است. » و به این معنی اشارت کرده در 163 اين شعر: 2 E E ‏ روشدگان فعتارف مرا کجےا نند که هست منزل جانم به ماورای وری وی صاحب سماع بود ودر آخر عمر از آن باز ایستاد. با وی در این معنی سخن گفتند. گفت: «ٳِٿى اَسَمَعٌ الان من رَبي عَروجل فابث ستعرض ما سَمِعت من عيره. » و گویند که در آخر عمر وی را فلجی دریافت. ی ار ران ان کا ویو به مصر رفت و از خزاین ن¿ سلاطین قدری روغن بلسان خالص اورد برای مداوای وی. چون پیش وى اا #جزاک الله سی ! ار د رخاف اه سرون وو آنجا شسککی اسه گرگين خسبيدهء ان روغن را بر وی مال! و بدان که روزبهان به هیچ روغن به نمی‌ شود.

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

“« دیگر پرسید که: «ما الٹوحید؟ » رسول صلی الله عليه و سلّم گفت: ڈکل ما قن ببالک؛ E‏ قاللْة سبحانه بحلاف ذلک. اللوحية ان اكه عن الش آلشرك و التعطيل. » دیگر پرسید کەن «ما العقلٌ؟ » رسول ضلى الله عة :و لم كفت «أدناة توک الذنياء و أغلاة ترک التّفْكر في ذاتِ الله تعالى. » یی ال ی وو دى ا لفو تة ست و عر و ارا 3- شیخ روزبهان يَفّلی» قڈس الله تعالی روحه O E O I A ‏ علما و قدوة عشاق. ‏ با شيخ ابوالنجیب سهروردی در سماع صحیح بخاری در تغر اسکندریه شریک بوده است. و خرقه از شيخ سراج الدين محمود بن خليفة بن عبدالسلام بن احمد بن سال به پوشیده است. واشتعَل بالژياضات الشّديدة فى أطرافِ شيرإز و جبالها. . کان صاحب ذوق واستغراق و وجد دایم لاتسكنْ لوعته ولاترقاد مته ولايطمئن في و وټ من الأوقات ولانلو شاع كن الخنين والا قرات اده 9 ليلة بالأّكاء و العويل. و مر او را سخنان است که در حال غلبة وجد از وی صادر شده است که هر کسی به انچه ندیده است دو چشم زمان و آنچه بنشنید دو گوش زمین ت ت خيز بيا د گل ماا ببين در گل ما روی نموده است ان . : وی را مصنفات بسیار است,» چون تفسیر عرایس و شرح شطحیات عربی و فارسی و کات الانو ار في کش الاشرار وکر اآن: دد کتات الانوارد کی کف الاسر ان ورد سنت که قال اید که وروی ود که عارفان در مجمع سماع به جهت ترویح قلوب به سه چیز محتاج‌اند: روایجح طیبه» و وجه صبيح و صوت مليح. » پبعضی گفته اند: «از این قول اجتناب بهتر است, زیرا که این چنین کار عارفی را مسلم آید که طهارت قلب او به کمال رسیده باشد و چشم او از دیدن غير حق پوشیيده شىده. »> گویند که پنجاه سال در جامع عتیق شیراز تذکیر کرد و وعظ گفت. اول که به شیراز درآمد و می‌رفت تا مجلس گوید. شنید که زنی دختر خود را نصیحت می‌کرد که «ای دختر! حسن خود را با کسی اظهار مکن! که خوار و بی اعتبار می‌گردد. » شیخ گفت: «ای زن! ‏ او همه آن می‌خواهد که با عشق قرین باشد. حسن و عشق در ازل عهدی بسته‌اند که هرگز از هم جدا نباشند. » بر اصحاب از استماع ان چندان وجد و حال عارض شد که بعضی در ان برفتند. شيخ ابوالحسن کَردۇبّه گوید که: «در دعوت بعض صوفیه با شیخ روزبهان جمع شدم و هنوز وی را نمی شناختم. در خاطرم آمد که من در علم و حال از وی زیاده‌ام بر سژ من مطلع شد و گفت: ای بوالحسن! این خاطر را از خود نفی کن! که امروز هیچ کس با روزبهان برابر نیست و وی یگانة زمانة خود است. » و به این معنی اشارت کرده در 163 اين شعر: 2 E E ‏ روشدگان فعتارف مرا کجےا نند که هست منزل جانم به ماورای وری وی صاحب سماع بود ودر آخر عمر از آن باز ایستاد. با وی در این معنی سخن گفتند. گفت: «ٳِٿى اَسَمَعٌ الان من رَبي عَروجل فابث ستعرض ما سَمِعت من عيره. » و گویند که در آخر عمر وی را فلجی دریافت. ی ار ران ان کا ویو به مصر رفت و از خزاین ن¿ سلاطین قدری روغن بلسان خالص اورد برای مداوای وی. چون پیش وى اا #جزاک الله سی ! ار د رخاف اه سرون وو آنجا شسککی اسه گرگين خسبيدهء ان روغن را بر وی مال! و بدان که روزبهان به هیچ روغن به نمی‌ شود.

Orijinal Metin (FA)

این بندی است از بندهای عشق که خدای تعالی بر پای وی نهاده است تا ان زمان که به سعادت لقای وی برسد. » شیخ ابوبکر بن طاهر, که از اصحاب شیخ بوده است» گفته است که: «هر سحر به نوبت با شیخ قرآن می‌خواندم» یک عُشر وی و یک عشر من. چون وی فوت شد,دنیا بر من تنگ شد. آخر شب برخاستم و نمازگزاردم. پس بر سر تربت شیخ بنشستم» و بنیاد قران خواندن کردم و گریه بر من افتاد که از وی تنها مانده بودم. چون عشر تمام کردم آواز شيخ شنیدم که از قبر می‌آمد و عشر دیگر می‌خواند. تا آن زمان که اصحاب جمع شدند آواز منقطع شد و مدتی حال بدین گونه بود. روزی با یکی از احباب ان زا باز گفته: بعد از آن دیگ نشنیدم صاحب فتوحات مکیه رضی الله تعالی عنه مي‌آورد که: شيخ روزبهان در مکه مجاور بود و کان كر الرعقات قى جال وجدة فى. الله بخيف اله كان شوش على الطائفين بالبيت. فكان يطوف على سطوح الحرم و كان صادق الحال. ناگاه به محبت زنی مُغنیّه مبتلا شد و هیچ کس نمی‌دانست و آن وجد و صیحه‌هایی که در وخ فى اآلة می‌زد همچنان باقى بود. اما اول از برای خدای تعالی بود و اين زمان از برای زن مغنیه. دانست که مردم را چنان اعتقاد خواهد شد که وجد و صیحات وی این زمان نیز از برای خدای است, عزوجل. به مجلس صوفية حرم أمد و خرقة خود بیرون کرد و پیش ایشان انداخت و قصة خود را با مردم بگفت و گفت: «نمی‌خواهم که در حال خود کاذب باشم. » پس خدمت مغنیه را لازم گرفت. حال عشق و محبت وی رآ با مغنیّه گفتند و گفتند که: «وی از اکابر اولیاء الله است. » مغنیّه توبه کرد و خدمت وی پیش گرفت. محبت ان مغنیه از دل وی زایل شد به مجلس صوفیه امد و ا لے 4- شيخ ابوالحسن کَرَدُويّه» رحمه الله تعالى صاحب علم و تقوی بود. شصت سال در خانه‌ای که در شیراز داشت منزوی شد که جز به ادای نماز چمعه و کفایت بعض مهمات, علی سبیل الندره؛ بیرون نیامد و خضر الفلا ااا بو وی طاهر فى ند و صك می اهت گفته‌اند که سبب وفات وی آن بود که شخصضی بز وی درامد و گفت: «اینجا مردی است که می‌گوید: تقس من چون تقس عیسی است عليه السلام. زیرا که وي مردۀ طبیعت را زنده می‌کرد, ون ور ا را و ی م . » شيخ ابوالحسن اهی برکشید و گفت: «يا رب ! مرا عمر دراز دادی تا زمانی را دریافتم که در وی مثل این سخنان می‌شنوم. دیگر کک نمی‌خواهم. » شکم وی بگرفت و بر همان برفت, فی آخر محرم سنة سٹ و ا ا شد شیخ ابوالحسن کَرڏویه و شيخ على سراج که فزدق زر و عارف بود و اولاید شيخ روزبهان را خال می‌شد به عیادت وی آامدند. e ‏ «بیایید که از قید این حیات جسمانی و 164 زندگانی فانی بیرون ‏ و به حیات ابدی روحانی متصف شویم ! :« ایشان قبول کردند. شیخ گفت: «من پیش از شما می‌روم و تو ای ابوالحسن! بعد از پانزده روز به من می ر سی E O ‏ الو ال و ار ان دة عاو قى ر و اال 5- شيخ عبدالله تلبانی: قدس الله تعالی سره و ا ا 0 ‏ اھا ےل ا اد عل الاو وال ال اا و استاد ابوعلی را یک پسر پوده است اسماعیل و یک دختر, فاطمه بانو منکوحۀ شيخ ابوالقاسم فُشیری, رحمه الله تعالی.

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

این بندی است از بندهای عشق که خدای تعالی بر پای وی نهاده است تا ان زمان که به سعادت لقای وی برسد. » شیخ ابوبکر بن طاهر, که از اصحاب شیخ بوده است» گفته است که: «هر سحر به نوبت با شیخ قرآن می‌خواندم» یک عُشر وی و یک عشر من. چون وی فوت شد,دنیا بر من تنگ شد. آخر شب برخاستم و نمازگزاردم. پس بر سر تربت شیخ بنشستم» و بنیاد قران خواندن کردم و گریه بر من افتاد که از وی تنها مانده بودم. چون عشر تمام کردم آواز شيخ شنیدم که از قبر می‌آمد و عشر دیگر می‌خواند. تا آن زمان که اصحاب جمع شدند آواز منقطع شد و مدتی حال بدین گونه بود. روزی با یکی از احباب ان زا باز گفته: بعد از آن دیگ نشنیدم صاحب فتوحات مکیه رضی الله تعالی عنه مي‌آورد که: شيخ روزبهان در مکه مجاور بود و کان كر الرعقات قى جال وجدة فى. الله بخيف اله كان شوش على الطائفين بالبيت. فكان يطوف على سطوح الحرم و كان صادق الحال. ناگاه به محبت زنی مُغنیّه مبتلا شد و هیچ کس نمی‌دانست و آن وجد و صیحه‌هایی که در وخ فى اآلة می‌زد همچنان باقى بود. اما اول از برای خدای تعالی بود و اين زمان از برای زن مغنیه. دانست که مردم را چنان اعتقاد خواهد شد که وجد و صیحات وی این زمان نیز از برای خدای است, عزوجل. به مجلس صوفية حرم أمد و خرقة خود بیرون کرد و پیش ایشان انداخت و قصة خود را با مردم بگفت و گفت: «نمی‌خواهم که در حال خود کاذب باشم. » پس خدمت مغنیه را لازم گرفت. حال عشق و محبت وی رآ با مغنیّه گفتند و گفتند که: «وی از اکابر اولیاء الله است. » مغنیّه توبه کرد و خدمت وی پیش گرفت. محبت ان مغنیه از دل وی زایل شد به مجلس صوفیه امد و ا لے 4- شيخ ابوالحسن کَرَدُويّه» رحمه الله تعالى صاحب علم و تقوی بود. شصت سال در خانه‌ای که در شیراز داشت منزوی شد که جز به ادای نماز چمعه و کفایت بعض مهمات, علی سبیل الندره؛ بیرون نیامد و خضر الفلا ااا بو وی طاهر فى ند و صك می اهت گفته‌اند که سبب وفات وی آن بود که شخصضی بز وی درامد و گفت: «اینجا مردی است که می‌گوید: تقس من چون تقس عیسی است عليه السلام. زیرا که وي مردۀ طبیعت را زنده می‌کرد, ون ور ا را و ی م . » شيخ ابوالحسن اهی برکشید و گفت: «يا رب ! مرا عمر دراز دادی تا زمانی را دریافتم که در وی مثل این سخنان می‌شنوم. دیگر کک نمی‌خواهم. » شکم وی بگرفت و بر همان برفت, فی آخر محرم سنة سٹ و ا ا شد شیخ ابوالحسن کَرڏویه و شيخ على سراج که فزدق زر و عارف بود و اولاید شيخ روزبهان را خال می‌شد به عیادت وی آامدند. e ‏ «بیایید که از قید این حیات جسمانی و 164 زندگانی فانی بیرون ‏ و به حیات ابدی روحانی متصف شویم ! :« ایشان قبول کردند. شیخ گفت: «من پیش از شما می‌روم و تو ای ابوالحسن! بعد از پانزده روز به من می ر سی E O ‏ الو ال و ار ان دة عاو قى ر و اال 5- شيخ عبدالله تلبانی: قدس الله تعالی سره و ا ا 0 ‏ اھا ےل ا اد عل الاو وال ال اا و استاد ابوعلی را یک پسر پوده است اسماعیل و یک دختر, فاطمه بانو منکوحۀ شيخ ابوالقاسم فُشیری, رحمه الله تعالی.

Orijinal Metin (FA)

و سلسلة خرقة وی چنین است: وی خرقه از پدر خود دارد ضياالڈين مسعود و امام الذين مسعود یز کۆ رند و وی از شيخ اصيل الذين شیرازی و وی از شیخ رکن الڈین شیرازی و وی از شیخ رکن الین سنجاسی؛ ووی از شیخ قطب الین ابورشید ابهری و از شيخ جمال الڈین عبدالظمد زنجانی و هر دو از شیخ ابوالتٹجیب سهروردی, قڈس الله تعالی ارواحهم. وی گفته است که: «در اوایل از خلق انفراد جستم و یازده سال در کوه به سر بردم. چون از کوه بازایدة: به ضحت زاهد اكز همدانى زحمة الله الى مو شته. و وی مردی صاحب کرامت بود و فراستي صادق داشت و ورد وی همه آن بود که هر شب پرخاستی :و گضانی افسن داشت ان را جز زنر زنخدان کر فی و ا روز یر یاک ایستادی؛ من نیز به موافقت وی از عقب وی می‌ایستادم. وی وقتها روی باز پس کردی, و غیرت آوردی و گفتی: برو جایی بخسب! من بر زمین می‌نشستم تا وی مشغول کار خود می شد. . دیگر برمی‌خاستم و موافقت وی می‌کردم تا آنگاه که حال وى ية من فزودامد: آنگاه تنهایی گزیذم: و زاهد ابوبکر رحمه الله از غایت انبساطی که با من داشت, مرا لولی می‌گفت. شنیدم که روزی می‌گفته است که لولی آمد و از ما چیزی گرفت و برد, و نمی‌دانم که به کجا رفت. بعد از چندگاه پیش وی رفتم. فرمود که: کچا بودی و چه آوردی؟ تواضع نمودم و هیچ نگفتم. چون ساعتی بنشستم. زاهد رحمه الله از من سؤالی کرد که E 4‏ من غير خدا نیستم. زاهد گفت: خن :هضور آوردی: : من به یک اه که برارم توانم که ضدهزار چور منصور پیدا کنم؛ چون اين O O منصور را بردار کردند و نگریخت و تو آز بک عصا می گریزی؟ جواب دادم که آن از‎ مگر کاهیٰ خورده‌ای؟ گفتم: آری. گیاهی خوردةاط. اما از‎ a چون اين بگفتم. ‎ مرغزار حقیقت. زاهد فرمود: شاد خوردی و نیک خوردی, بیا و بر سر سجاده بنشین و‎ آن را نگاهدار! ‎ بعد از آن زاهد گفت: آن که گفتی که از ناتمامی منصور بود که نگریخت و او را بر دار‎ کردند, به چه دلیل گفتی؟ گفتم: دلیل آن است که هر سواری که دعوی سواری کند و‎ اسب بتازد چنانکه عنان از دست وی نرود و اگر برود تواند که سراسب باز گیرد. ‎ راست گفته است که وی سواری چالاک است و اگر سر اسب باز نتواند گرفت او در‎ سواری ناتمام است. چون اين بگفتم. زاهد تصدیق فرمود که: راست گفتی. من از تو‎ دیده‌ورتر کسی ندیدم. »‎ و «مرا گفتند که یکی از اصحاب شیخ شهاب الدین سُهروردی‎ قذس الله تعالی سژه که وي را شيخ نجیب الڏین بُرْعّش می‌گویند به شیراز آمده‎ است. بسیار خرم شدم» از آن جهت که از مقامات و احوال صوفیان آنچه دانسته بودم‎ خاضل کرده مود فاط ریادتی می کردم و یدرم می کت که انچه مناز دای‎ 165 خواسته بودم» آن را به عبدالله داد و آنچه بر من به مقدار دریچه‌ای گشادند بر وی به مقدار دروازه‌ای گشادند. برخاستم و به شیراز رفتم و به خدمت شيخ نجيب الدين مشرف شدم و چیزی چند از احوال و مقامات و واقعات خود با وی بگفتم. همه را نیک استماع کرد و هیچ جواب نگفت. ساعتی بنشستم و از آنجا بیرون آمدم. بعد از آن مرا به جهت ضرورتی عزیمت مراجعت شد, با خود گفتم: بروم و شیخ نجیب الڈین را ببینم تا چه می‌گوید. چون به در خانة وی رسیدم, گفتند: وی در اندرون است, برو و در آن خان بیرون که شیخ آ: می‌نشیند بنشین تا بیاید.

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

و سلسلة خرقة وی چنین است: وی خرقه از پدر خود دارد ضياالڈين مسعود و امام الذين مسعود یز کۆ رند و وی از شيخ اصيل الذين شیرازی و وی از شیخ رکن الڈین شیرازی و وی از شیخ رکن الین سنجاسی؛ ووی از شیخ قطب الین ابورشید ابهری و از شيخ جمال الڈین عبدالظمد زنجانی و هر دو از شیخ ابوالتٹجیب سهروردی, قڈس الله تعالی ارواحهم. وی گفته است که: «در اوایل از خلق انفراد جستم و یازده سال در کوه به سر بردم. چون از کوه بازایدة: به ضحت زاهد اكز همدانى زحمة الله الى مو شته. و وی مردی صاحب کرامت بود و فراستي صادق داشت و ورد وی همه آن بود که هر شب پرخاستی :و گضانی افسن داشت ان را جز زنر زنخدان کر فی و ا روز یر یاک ایستادی؛ من نیز به موافقت وی از عقب وی می‌ایستادم. وی وقتها روی باز پس کردی, و غیرت آوردی و گفتی: برو جایی بخسب! من بر زمین می‌نشستم تا وی مشغول کار خود می شد. . دیگر برمی‌خاستم و موافقت وی می‌کردم تا آنگاه که حال وى ية من فزودامد: آنگاه تنهایی گزیذم: و زاهد ابوبکر رحمه الله از غایت انبساطی که با من داشت, مرا لولی می‌گفت. شنیدم که روزی می‌گفته است که لولی آمد و از ما چیزی گرفت و برد, و نمی‌دانم که به کجا رفت. بعد از چندگاه پیش وی رفتم. فرمود که: کچا بودی و چه آوردی؟ تواضع نمودم و هیچ نگفتم. چون ساعتی بنشستم. زاهد رحمه الله از من سؤالی کرد که E 4‏ من غير خدا نیستم. زاهد گفت: خن :هضور آوردی: : من به یک اه که برارم توانم که ضدهزار چور منصور پیدا کنم؛ چون اين O O منصور را بردار کردند و نگریخت و تو آز بک عصا می گریزی؟ جواب دادم که آن از‎ مگر کاهیٰ خورده‌ای؟ گفتم: آری. گیاهی خوردةاط. اما از‎ a چون اين بگفتم. ‎ مرغزار حقیقت. زاهد فرمود: شاد خوردی و نیک خوردی, بیا و بر سر سجاده بنشین و‎ آن را نگاهدار! ‎ بعد از آن زاهد گفت: آن که گفتی که از ناتمامی منصور بود که نگریخت و او را بر دار‎ کردند, به چه دلیل گفتی؟ گفتم: دلیل آن است که هر سواری که دعوی سواری کند و‎ اسب بتازد چنانکه عنان از دست وی نرود و اگر برود تواند که سراسب باز گیرد. ‎ راست گفته است که وی سواری چالاک است و اگر سر اسب باز نتواند گرفت او در‎ سواری ناتمام است. چون اين بگفتم. زاهد تصدیق فرمود که: راست گفتی. من از تو‎ دیده‌ورتر کسی ندیدم. »‎ و «مرا گفتند که یکی از اصحاب شیخ شهاب الدین سُهروردی‎ قذس الله تعالی سژه که وي را شيخ نجیب الڏین بُرْعّش می‌گویند به شیراز آمده‎ است. بسیار خرم شدم» از آن جهت که از مقامات و احوال صوفیان آنچه دانسته بودم‎ خاضل کرده مود فاط ریادتی می کردم و یدرم می کت که انچه مناز دای‎ 165 خواسته بودم» آن را به عبدالله داد و آنچه بر من به مقدار دریچه‌ای گشادند بر وی به مقدار دروازه‌ای گشادند. برخاستم و به شیراز رفتم و به خدمت شيخ نجيب الدين مشرف شدم و چیزی چند از احوال و مقامات و واقعات خود با وی بگفتم. همه را نیک استماع کرد و هیچ جواب نگفت. ساعتی بنشستم و از آنجا بیرون آمدم. بعد از آن مرا به جهت ضرورتی عزیمت مراجعت شد, با خود گفتم: بروم و شیخ نجیب الڈین را ببینم تا چه می‌گوید. چون به در خانة وی رسیدم, گفتند: وی در اندرون است, برو و در آن خان بیرون که شیخ آ: می‌نشیند بنشین تا بیاید.

Orijinal Metin (FA)

چون آنجا بنشستم در پیش سجادۀ وی جزوی ديدم که هرچه با وی گفته بودم هه در آنجا نوشته بود. با خود گفتم: شيخ به آن محتاج بوده است که نوشته است, حال وی را بدانستم که تا کجاست. تنشستم و ترون . امذة. : چون به کازرون رسیدم, بانگی برخود زدم و غیرتی بتازگی در خود پیدا کردم و در خلوت نشستم؛ و هرچه از خدای تعالی می‌خواستم به پنج روز در آن ن خلوت به من داد. » وی در شیراز بود. روزی به خانقاه شيخ سعدی رحمه الله درآمد. شیخ سعدی یک مشت فلوس بیاورد و در نظر وی بنهاد و گفت: «بفرمای تا درویشان این تبرک به سفره دهند! » وی گفت: «ای سعدی! فلوس می‌اوری؟ برو و ان ظرف اقچه بيار که شصت و دو عدد آقچه در آن نهاده‌ای تا درویشان به سفره دهند. » در حال شيخ سعدی برفت و ان ظرف بیاورد. همچنان که وی فرموده بود. ان را بفرستاد و از برای درویشان سفرۀ تمام اوردند. شیخ را مریدی بود طباخ که در بازار آش پختی. هرگاه که شيخ به در دکان وی رسیدی, کاسه‌ای اش بستدی و همچنان ایستاده بخوردی. روزی کاسة اش در دست «می‌خواهم که مرا به خدای تعالی دلالت کنی و بگویی که فایده در چیست تا چنان کنم! » شيخ فرمود که: «شاید. » کاسۀ اش که در دست داشت به وی داد گفت: «از بنیاد کار این بستان و بخور! » درویش آن را بستد و بخورد. چون از طعام فارغ شد گفت که: «این دست که به طعام آلوده‌ای هم به این کر که پوشیده‌ای پاک کن! و هرگاه که چیزی می‌خوری چنین می‌کن! » گفت: «ای شیخ! این نتوانم کرد, به چیز دیگر اشارت فرمای! » شبخ فرمود: «چون این قدر نتوانی کرد هر چیز دیگر که ترا بگویم هم نتوانۍ کرد برو که تو مرد اینکار نیستی. » یکی از مریدان شيخ در کوه عزلت گرفته بود ماری پیش وی رسید, خواست که وی را بگیرد وی را بگزید و اعضای وی آماس کرد. خبر به شیخ رسید, جمعی را فرستاد تا وی را آوردند. گفت: «آن مار را چرا گرفتی تا ترا زخم زد؟ » گفت: «شیخا! تو گفته‌ای که غير خدای نیست. من آن مار را غير خدا ندیدم از این جهت دلیری کردم ووی را بگرفتم. » شیخ فرمود که: «هرگاه که حق تعالی را به لباس قهر بینی» بگریز و به نزدیک وی مرو! و اگر نه چنین کند که این ساعت در آنی افتاده. » پس دست در زیر سر وی کرد و وی را باز نشاند و گفت: «من بعد گستاخی چنین مکن تا وقتی که وی را نیک بشناسی! » آنگاه دعایی کرد و باد بر وی دمید. آماس بازنشست و شفا یافت. وی گفته است: «درویشی نه نماز و روزه است ونه احیای شب است. این جمله امات کن اش ووی تور الد وا رای حاعل دی واصل ارف و هم وی گفته است: «خدای دان باشید! و اگر خدای دان نه‌اید خوددان نیز مباشید! از برای آن که چون خوددان نباشید خدای 1 باشید. » پس فرموده که: «از این بهتر بگویم: خدای بین باشید! و اگر خدای بین نباشید خودبین مباشید! از برای آن که اگر خودبین نباشید خدای بین باشید. » پس فرموده که: «از این بهتر بگویم: خدای باشید! و اگر خدای نباشید خود مباشید! که اگر خود نباشید خدای باشید. » روزی به زیارت شیخ روزبهان بَقٌلی قڈس الله تعالی سره رفته بود و شيخ صدرالدین بن روزبهان بر سر تربت پدر نشسته بود. چون شیخ عبداللّه در برابر قبر بیستاد. شيخ 166 صدرالدین به تعظیم وی برخاست و مدتی بیستاد و بنشست, و باز برخاست ومدتی دیگر بیستاد.

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

چون آنجا بنشستم در پیش سجادۀ وی جزوی ديدم که هرچه با وی گفته بودم هه در آنجا نوشته بود. با خود گفتم: شيخ به آن محتاج بوده است که نوشته است, حال وی را بدانستم که تا کجاست. تنشستم و ترون . امذة. : چون به کازرون رسیدم, بانگی برخود زدم و غیرتی بتازگی در خود پیدا کردم و در خلوت نشستم؛ و هرچه از خدای تعالی می‌خواستم به پنج روز در آن ن خلوت به من داد. » وی در شیراز بود. روزی به خانقاه شيخ سعدی رحمه الله درآمد. شیخ سعدی یک مشت فلوس بیاورد و در نظر وی بنهاد و گفت: «بفرمای تا درویشان این تبرک به سفره دهند! » وی گفت: «ای سعدی! فلوس می‌اوری؟ برو و ان ظرف اقچه بيار که شصت و دو عدد آقچه در آن نهاده‌ای تا درویشان به سفره دهند. » در حال شيخ سعدی برفت و ان ظرف بیاورد. همچنان که وی فرموده بود. ان را بفرستاد و از برای درویشان سفرۀ تمام اوردند. شیخ را مریدی بود طباخ که در بازار آش پختی. هرگاه که شيخ به در دکان وی رسیدی, کاسه‌ای اش بستدی و همچنان ایستاده بخوردی. روزی کاسة اش در دست «می‌خواهم که مرا به خدای تعالی دلالت کنی و بگویی که فایده در چیست تا چنان کنم! » شيخ فرمود که: «شاید. » کاسۀ اش که در دست داشت به وی داد گفت: «از بنیاد کار این بستان و بخور! » درویش آن را بستد و بخورد. چون از طعام فارغ شد گفت که: «این دست که به طعام آلوده‌ای هم به این کر که پوشیده‌ای پاک کن! و هرگاه که چیزی می‌خوری چنین می‌کن! » گفت: «ای شیخ! این نتوانم کرد, به چیز دیگر اشارت فرمای! » شبخ فرمود: «چون این قدر نتوانی کرد هر چیز دیگر که ترا بگویم هم نتوانۍ کرد برو که تو مرد اینکار نیستی. » یکی از مریدان شيخ در کوه عزلت گرفته بود ماری پیش وی رسید, خواست که وی را بگیرد وی را بگزید و اعضای وی آماس کرد. خبر به شیخ رسید, جمعی را فرستاد تا وی را آوردند. گفت: «آن مار را چرا گرفتی تا ترا زخم زد؟ » گفت: «شیخا! تو گفته‌ای که غير خدای نیست. من آن مار را غير خدا ندیدم از این جهت دلیری کردم ووی را بگرفتم. » شیخ فرمود که: «هرگاه که حق تعالی را به لباس قهر بینی» بگریز و به نزدیک وی مرو! و اگر نه چنین کند که این ساعت در آنی افتاده. » پس دست در زیر سر وی کرد و وی را باز نشاند و گفت: «من بعد گستاخی چنین مکن تا وقتی که وی را نیک بشناسی! » آنگاه دعایی کرد و باد بر وی دمید. آماس بازنشست و شفا یافت. وی گفته است: «درویشی نه نماز و روزه است ونه احیای شب است. این جمله امات کن اش ووی تور الد وا رای حاعل دی واصل ارف و هم وی گفته است: «خدای دان باشید! و اگر خدای دان نه‌اید خوددان نیز مباشید! از برای آن که چون خوددان نباشید خدای 1 باشید. » پس فرموده که: «از این بهتر بگویم: خدای بین باشید! و اگر خدای بین نباشید خودبین مباشید! از برای آن که اگر خودبین نباشید خدای بین باشید. » پس فرموده که: «از این بهتر بگویم: خدای باشید! و اگر خدای نباشید خود مباشید! که اگر خود نباشید خدای باشید. » روزی به زیارت شیخ روزبهان بَقٌلی قڈس الله تعالی سره رفته بود و شيخ صدرالدین بن روزبهان بر سر تربت پدر نشسته بود. چون شیخ عبداللّه در برابر قبر بیستاد. شيخ 166 صدرالدین به تعظیم وی برخاست و مدتی بیستاد و بنشست, و باز برخاست ومدتی دیگر بیستاد.

Orijinal Metin (FA)

شيخ عبدالله به وی التفات نکرد. چون از زیارت فارغ شد, گفت: «شیخا! دیرگاه اشت که تر پائ ایستادمام: و شا هچ التفات تفر مودید» گفت که: «شتة روزبهان اناری به دست من داده بود به خوردن آن مشغول بودم. » و از جملة اشعار وى است: :2 واا ای اک اک E ‏ از هستی و نیستی همیشه عریان شده‌ایم و جامه چاکیم ‏ حقیقت جز خدا دیدن روا نیست که بی شک هر دو عالم جز خدا نمی‌گویم که عالم او تسده نه نیست نه او عالم شد ونه عالم او شد که این نسبت بدو کردن روا نیست همه او را چنين دیدن خطا نيست تا حق به دو چشم سر نبینم هر دم از پای طلب می‌ننشینم هر دم‎ ا ان ایشاانند. من چنينم هردم گویند خدا به چشم سر نتوان دید س وفات وی در روز عاشورای سنۀ سٹ و ثمانين 9 ستمائة بوده» قدس الله تعالی روحه. 6- شيخ جمال الدذين محمد باکلتجار, رحمه الله تعالىی کان شیخاً وجیھهاً هئ المنظر زگی المخبر, ذامجاهدت و حَلّوات و اوراد كثيرة من العبادات و الطاعات, وله كلمات روحانيّة و اشارات رحمانية. شیح عبدالله بلیانی قڈس سره فرموده است که: «در آن زمان که خردسال بودم» شیخ جمال الدین باکلتجار رحمه اللّه تعالی در صحبت پدرم خواجه ضياء الڈین مسعود. رحمه الله تعالی می ‌بود. و من پیوسته به ذکر مشغول e‏ و اواز خوش داشتم و از برای جمعیت خاطر خود وقتها E ‏ زق ااا می‌خواندم۔ شیخ جمال الدین گوش به آواز من می‌کرد و از آن وقت وی خوش می‌شد. و من از حال وی خبر نداشتم که گوش به من دارد. و از آنچه می‌خواندم خاموش می‌شدم و دیگر به ذکر مشغول می‌شدم. در یکی از روزها شیخ جمال الدين دیک فن :افد و گفت: ای شيخ عبداللّه! چرا چنين می‌کنی که در اثنای ذکر گفتن چیزی خوش می‌خوانی؛ و ما گوش به تو داریم. تو خاموش می‌شوی و ما را نیم یسمل می‌گذاری؟ دیگر چنین مکن و خاطرهای و را بخر چون 7 تو آواز می‌خرند و پدرم. نیز ضیاءالڈین مسعود, همچنان فرمود, سخن ایشان را قبول کردم. » a‏ وی گفته: اسخا دز قوله تعالی اغ درگ خی تافی القن (99/ خض :يقن تست خا غنان ین ودنم نیت قان کین فدیم بی صورت عل ادت اشت و نتن که بهن از ھل ا این است و صورت عمل بى نيت عيان عن قذي عبادت نبود, بلکه رسم و غین ودبم ست پیش وی جال وباطل ات وز خف الله الى فة ف کمن و مهاه و قر وق رو شرا اف 7- موسی بن عُمران جیرفتی» رحمه الله تعالى بزرگ بوده به جیرفت. بيز شخ إتوغندالله الطاقى است. شيخ الاسلام گفت که: اوفع دالله حفن راا اش ونی قران نقاری افتاد. به وی 167 نامه یا پیغام فرستاد که: من دو یراز هزار هرید دارة که اکر ار هر یکی هزار :دیار خواهم. شب را زمان نخواهند. موسی عمران جواب باز فرستاد که: من در جيرفت هزار دشمن دارم که هرگاه بر من دست یابند. مرا تا شب درنگ ندهند و زنده نگذارند. صوفی تو باشی یا من؟ » 8- خواجه علی بن حسن الکرمانی» رحمه الله تعالی شيخ کرمان بود و متاخرترین مشایخ انجا. داروخانه داشت, و کاری بنظام و مرید بسیار و معاملت نیکو. دعوی مریدی شيخ عمو کردی, تا شیخ عمو از دنیا نرفت؛ وی پشت باز نگذاشت. یعنی در مسند ارشاد ننشست. شیخ الاسلام گفت که: «در کرمان ميان خواجه على حسن و ميان خلیل خازن - که یکی از صوفیان بود - نقار افتاد.

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

شيخ عبدالله به وی التفات نکرد. چون از زیارت فارغ شد, گفت: «شیخا! دیرگاه اشت که تر پائ ایستادمام: و شا هچ التفات تفر مودید» گفت که: «شتة روزبهان اناری به دست من داده بود به خوردن آن مشغول بودم. » و از جملة اشعار وى است: :2 واا ای اک اک E ‏ از هستی و نیستی همیشه عریان شده‌ایم و جامه چاکیم ‏ حقیقت جز خدا دیدن روا نیست که بی شک هر دو عالم جز خدا نمی‌گویم که عالم او تسده نه نیست نه او عالم شد ونه عالم او شد که این نسبت بدو کردن روا نیست همه او را چنين دیدن خطا نيست تا حق به دو چشم سر نبینم هر دم از پای طلب می‌ننشینم هر دم‎ ا ان ایشاانند. من چنينم هردم گویند خدا به چشم سر نتوان دید س وفات وی در روز عاشورای سنۀ سٹ و ثمانين 9 ستمائة بوده» قدس الله تعالی روحه. 6- شيخ جمال الدذين محمد باکلتجار, رحمه الله تعالىی کان شیخاً وجیھهاً هئ المنظر زگی المخبر, ذامجاهدت و حَلّوات و اوراد كثيرة من العبادات و الطاعات, وله كلمات روحانيّة و اشارات رحمانية. شیح عبدالله بلیانی قڈس سره فرموده است که: «در آن زمان که خردسال بودم» شیخ جمال الدین باکلتجار رحمه اللّه تعالی در صحبت پدرم خواجه ضياء الڈین مسعود. رحمه الله تعالی می ‌بود. و من پیوسته به ذکر مشغول e‏ و اواز خوش داشتم و از برای جمعیت خاطر خود وقتها E ‏ زق ااا می‌خواندم۔ شیخ جمال الدین گوش به آواز من می‌کرد و از آن وقت وی خوش می‌شد. و من از حال وی خبر نداشتم که گوش به من دارد. و از آنچه می‌خواندم خاموش می‌شدم و دیگر به ذکر مشغول می‌شدم. در یکی از روزها شیخ جمال الدين دیک فن :افد و گفت: ای شيخ عبداللّه! چرا چنين می‌کنی که در اثنای ذکر گفتن چیزی خوش می‌خوانی؛ و ما گوش به تو داریم. تو خاموش می‌شوی و ما را نیم یسمل می‌گذاری؟ دیگر چنین مکن و خاطرهای و را بخر چون 7 تو آواز می‌خرند و پدرم. نیز ضیاءالڈین مسعود, همچنان فرمود, سخن ایشان را قبول کردم. » a‏ وی گفته: اسخا دز قوله تعالی اغ درگ خی تافی القن (99/ خض :يقن تست خا غنان ین ودنم نیت قان کین فدیم بی صورت عل ادت اشت و نتن که بهن از ھل ا این است و صورت عمل بى نيت عيان عن قذي عبادت نبود, بلکه رسم و غین ودبم ست پیش وی جال وباطل ات وز خف الله الى فة ف کمن و مهاه و قر وق رو شرا اف 7- موسی بن عُمران جیرفتی» رحمه الله تعالى بزرگ بوده به جیرفت. بيز شخ إتوغندالله الطاقى است. شيخ الاسلام گفت که: اوفع دالله حفن راا اش ونی قران نقاری افتاد. به وی 167 نامه یا پیغام فرستاد که: من دو یراز هزار هرید دارة که اکر ار هر یکی هزار :دیار خواهم. شب را زمان نخواهند. موسی عمران جواب باز فرستاد که: من در جيرفت هزار دشمن دارم که هرگاه بر من دست یابند. مرا تا شب درنگ ندهند و زنده نگذارند. صوفی تو باشی یا من؟ » 8- خواجه علی بن حسن الکرمانی» رحمه الله تعالی شيخ کرمان بود و متاخرترین مشایخ انجا. داروخانه داشت, و کاری بنظام و مرید بسیار و معاملت نیکو. دعوی مریدی شيخ عمو کردی, تا شیخ عمو از دنیا نرفت؛ وی پشت باز نگذاشت. یعنی در مسند ارشاد ننشست. شیخ الاسلام گفت که: «در کرمان ميان خواجه على حسن و ميان خلیل خازن - که یکی از صوفیان بود - نقار افتاد.

%0
10 Bölüm