Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

خلیل به خواجه علی نامه فرستاد و در آن نوشت که: «تو از بامداد تا چاشتگاه دارو وشربت و گوارش خوری تا طعام خوش بتوانی خورد از لتر نة > و مرا از بامداد تا چاشتگاه گرد بر باید گشت تا چیزی یابم که بخورم. صوفی تویی یا من؟ » مشایخ طعن می‌زدند و نمی‌پسندیدند قبول جستن و قبول داشتن خلق راء از بس زهر غرور که در ان است. ایشان مايه تو خورند و نفس رعنا را مُعجب کنند تا از حد خود درگذرد. اگر الله تعالی نگاه ندارد و این عقبة عظيم است این قوم را. 9- مِيِرَة نیسابوری» رحمه الله تعالی پیری بوده بزرگ از صوفیان. و ملامتی بوده. به نسا رفت به زیارت یا به کار دیگر و یک خادم با وی. وی را انجا قبول عظیم خاست و مریدان تسیار یدید امدند: ا به رنج می‌بود و شغل دل می‌افزود. چون بازگشت. خلق بسیار با او بیرون آمدند و با وی در رفتن ایستادند. از خادم پرسید که: «اینان که‌اند؟ » گفت: «به خدمت تو می‌آیند. »> صبر کرد و هیچ نگفت تا به سر بالایی رسید, و بادی سخت می‌جست,» بند شلوار بگشاد و بول اغاز کرد, چنانکه جامه‌های خود و جامه‌های ایشان را نیز پلید کرد. آن قوم گفتند: «أحسنت! زهی شیخ و زهی معاملت نیکو! » همه از وی منکر بازگشتند. و آن خادم که با وی بود. پس وی می‌رفت دل پر انکار که: این چه بود که وی و جمعی مریدان با ارادتهای تازه و نظرهای نیکو با وی می‌آیند. ببین که وی چه کرد ! میره می‌رفت تا به اب رسید, با مرقع و جامه به اب درامد و ا E‏ خادم را گفت: «باید که انکار نکنی. که آافتی به آن_ عظیمی و فتنه و شغلی چنان بزرگ به این مقدار بول از خود بازتوان کرد. چرا مئونت ان بايد کشید, ایشان به چه کار ایند خر ان که جردم برا رعا ومفجت کدی از مان غردم خورند ونل دل افر انند و این قبول پیش از دید عیب باشد. چون اندک عیبی پدید اید, یا کاری نه بر مراد ایشان برود همه منکر گردند. » شيخ الاسلام گفت: «دانی که آن چرا کرد؟ از جهت آن که طبع و نفس وی به آن خوش شده بود آن بر او واجب بود. » 0- ابوعبدالله التّروغبدی» رحمه الله تعالی از طبقة حامس اشت: نام وئ مخمدين محمد بن الحسين اشت؛ از اجلة مشانخ طوس بود. با ابوعثمان حیری صحبت داشته و با ان مشایخی که از طبقة وی بودند و بخان فاته ود در طرفت خود گراضات ظاکر داشت هجرد تود و بلند جال و نزرگ همت . پس از سنة خمسين و ثلثمائة برفته از دنيا. وی گفته: «طوبی لِمَنْ لم يَکڻْ له e‏ و هم وی گفته: «ترک الذّنيا ‏ جَمْع الذّنيا . “« 168 و هم وی گفته که: «اللّه تعالی بندة خود را از معرفت خود چیزی بدهد, و به آن مقدار که وی را معرفت داده بود بلا بر وی گمارد تا به قوت آن معرفت آن بلا را برمی‌دارد. » و هم وی گفته که: «دور باش از تمییز در خدمت! زیرا که کسانی که ایشان را در خدمت ممتاز گردانی ظاهر نمانده‌اند. پس همه را خدمت کن تا مراد حاصل شود و مقصود فوت نشود. » 1- ابوعبدالله الژودباریء قڈس الله تعالى روحه از طبقة خامسه است. نام وی احمدبن عطاست. شيخ شام است, به صور نشستی و صور بر کنار دریاست. و قبر وی به صور بود و اکنون در دریاست. خواهرزادۀ ابوعلی رودباری است. ا بود و صوفی در صورتټت قژايان. مار وی فاطمه.

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

خلیل به خواجه علی نامه فرستاد و در آن نوشت که: «تو از بامداد تا چاشتگاه دارو وشربت و گوارش خوری تا طعام خوش بتوانی خورد از لتر نة > و مرا از بامداد تا چاشتگاه گرد بر باید گشت تا چیزی یابم که بخورم. صوفی تویی یا من؟ » مشایخ طعن می‌زدند و نمی‌پسندیدند قبول جستن و قبول داشتن خلق راء از بس زهر غرور که در ان است. ایشان مايه تو خورند و نفس رعنا را مُعجب کنند تا از حد خود درگذرد. اگر الله تعالی نگاه ندارد و این عقبة عظيم است این قوم را. 9- مِيِرَة نیسابوری» رحمه الله تعالی پیری بوده بزرگ از صوفیان. و ملامتی بوده. به نسا رفت به زیارت یا به کار دیگر و یک خادم با وی. وی را انجا قبول عظیم خاست و مریدان تسیار یدید امدند: ا به رنج می‌بود و شغل دل می‌افزود. چون بازگشت. خلق بسیار با او بیرون آمدند و با وی در رفتن ایستادند. از خادم پرسید که: «اینان که‌اند؟ » گفت: «به خدمت تو می‌آیند. »> صبر کرد و هیچ نگفت تا به سر بالایی رسید, و بادی سخت می‌جست,» بند شلوار بگشاد و بول اغاز کرد, چنانکه جامه‌های خود و جامه‌های ایشان را نیز پلید کرد. آن قوم گفتند: «أحسنت! زهی شیخ و زهی معاملت نیکو! » همه از وی منکر بازگشتند. و آن خادم که با وی بود. پس وی می‌رفت دل پر انکار که: این چه بود که وی و جمعی مریدان با ارادتهای تازه و نظرهای نیکو با وی می‌آیند. ببین که وی چه کرد ! میره می‌رفت تا به اب رسید, با مرقع و جامه به اب درامد و ا E‏ خادم را گفت: «باید که انکار نکنی. که آافتی به آن_ عظیمی و فتنه و شغلی چنان بزرگ به این مقدار بول از خود بازتوان کرد. چرا مئونت ان بايد کشید, ایشان به چه کار ایند خر ان که جردم برا رعا ومفجت کدی از مان غردم خورند ونل دل افر انند و این قبول پیش از دید عیب باشد. چون اندک عیبی پدید اید, یا کاری نه بر مراد ایشان برود همه منکر گردند. » شيخ الاسلام گفت: «دانی که آن چرا کرد؟ از جهت آن که طبع و نفس وی به آن خوش شده بود آن بر او واجب بود. » 0- ابوعبدالله التّروغبدی» رحمه الله تعالی از طبقة حامس اشت: نام وئ مخمدين محمد بن الحسين اشت؛ از اجلة مشانخ طوس بود. با ابوعثمان حیری صحبت داشته و با ان مشایخی که از طبقة وی بودند و بخان فاته ود در طرفت خود گراضات ظاکر داشت هجرد تود و بلند جال و نزرگ همت . پس از سنة خمسين و ثلثمائة برفته از دنيا. وی گفته: «طوبی لِمَنْ لم يَکڻْ له e‏ و هم وی گفته: «ترک الذّنيا ‏ جَمْع الذّنيا . “« 168 و هم وی گفته که: «اللّه تعالی بندة خود را از معرفت خود چیزی بدهد, و به آن مقدار که وی را معرفت داده بود بلا بر وی گمارد تا به قوت آن معرفت آن بلا را برمی‌دارد. » و هم وی گفته که: «دور باش از تمییز در خدمت! زیرا که کسانی که ایشان را در خدمت ممتاز گردانی ظاهر نمانده‌اند. پس همه را خدمت کن تا مراد حاصل شود و مقصود فوت نشود. » 1- ابوعبدالله الژودباریء قڈس الله تعالى روحه از طبقة خامسه است. نام وی احمدبن عطاست. شيخ شام است, به صور نشستی و صور بر کنار دریاست. و قبر وی به صور بود و اکنون در دریاست. خواهرزادۀ ابوعلی رودباری است. ا بود و صوفی در صورتټت قژايان. مار وی فاطمه.

Orijinal Metin (FA)

خواهر شيخ انو علی :ر ودار پشررا کی د هذا اغ حال کان صو فا عالم 4دت غلم قران و علم شریعت و علم حقیقت و حدیث داشت. وی را اخلاق و شمایل نیکو بود وموصوف بود به تعظیم فقر و دوستی درویشان و رفق کردن با ایشان. در ماه ذوالحجه سنة تسع و ستين و ثلثمائة برفته از دنيا. وی را کتابی است در آداب فقر. شيخ الاسلام گفت که: «ابوعبدالله رودباری ان است که شتر وی را ډر باد یه دست به ریگ فرو شد گفت: جل الله! شتر با وی به زبان فصیح گفت: جل الله! » شيخ الاسلام گفت که: «من دو تن دیده‌ام که وی را دیده‌اند: شيخ اتو ندال باکو و شیح ابوالقاسم ابوسلمة باوردی . “« شيخ ابوعبدالله باکو گفت که ابوعبدالله رودباری گفت كه: «الثصوف ترک الثكلّفِ, واستعمال الَّظرٌ ف وَحَذْفُ التشژف . « و شیح ابوالقاسم ا باوردی گفت که شیح ابوعبدالله رودباری گفت که: «حديیتث نوشتن جهل از مرد ببرد» و درویشی کبر از مرد ببرد, فاذا اجِتَمَعَتا فناهیک به بلا » شیخ الاسلام گفت که بوسعید مقری گفت که: «با شيخ ابو عبداللّه رودباری باقلى می‌خوردم, باقلی پسندیده نیامد با جای نهادم. شیخ گفت: با جای منه! چیزی که خود را نیسندی» در راه درویشی می‌نهی که بخور؟ » یک ای کی ی ی ا اا ت 32- ابوعبداللّه مانک» رحمه الله تعالى شيخ الاسلام گفت که: «ابوعبدالله مانک به ارغان فارس بوده. نام وی احمدبن ابراهیم مانک است. شاگرد بندار ارغانی است. سل را دیده بود. عمر وی صدواند سال بوده. چون سخن گفتی. دو کس ودند یر دو دسټ وی که اټ دهان وئ پاک هی کرږدند که دندان نداشت آب از دهان . وئ بیرون می‌افتاد. شيخ الاسلام گفت که: «شیخ ابونصر قبانی پیر من است. ابوعبدالله مانک ر دیده بود و حديت داشت و من بر وی حدیيتثت م وی گفت مرا که شیح ابوعبدالله مانک گفت که شبلی روزی بر منبر گفت که: حق: ! جنید حاضر بود گفت که: غيبت حرام است. » شیخ الاسلام گفت که: «ابوسعید خراز به مصر آمد. وی را گفتند: ای سید قوم! چرا سخن نگویی؟ گفت: اینان از حق غایب‌اند ذکر حق باغایبان غیبت است. » 3 ابۆغندالله دونى: رخمة الله قغالن وی از متأخران است. به دون می‌بوده و وی شوری داشته است. ت الاملاہ کیت کو قاتی اامن فت که شا کرد تو الله د وی اا فن کت 5 «شیخ ما مست بزیست و مست بمرد. » شیخ الاسلام گفت: «راست گفت شاگرد وی خرقانی گفت که من گفتم: ان ابوبکر شبلی بود که مست زیست و مست بمرد. که من شبلی را ديدم پیش خویش که در 169 هوا رقص می‌کرد و مرا شکر مي گفت. » شیخ الاسلام گفت که: «ابوعبدالله دونی را پرسیدند که: فقر چیست؟ گفت: اسم واقع. فاذا تم فهو اللّه. گفت: نامي است افتاده, چون تمام شود اوست . “ شيخ الاسلام گفت که: «دونی قرآن فراوان خواندی و سماع آن دوست داشتی. چون به ایت زکات یا صدقه رسیدی؛ خوش شدی چیزی از خود بیرون کردی, یکی را گفتی: به در بیرون بر و بنه و بازگرد تا هر که برسد برگیرد! » 4- ابوعبدالله مولی» رحمه الله تعالی در هرات می‌بوده. در ایام پیر بوسعد دونی زاهد. روزی در مسجد جامع هنوز پیر بوسعد نیامده بود وی در سخن آمده لختی ت بگفت. پس گفت: «اگر توحید صرف می‌باید اینک بگفتم, ‏ فردا بوسعد بیاید شما را بگوید. » شیخ الاسلام گفت که: «از اول این کار همه گویندگان یک سخن می گویند. یکی ر باندام‌تر می‌گوید می‌رهد و یکی بی‌اندام‌تر می‌گوید می‌آویزد. آن چیست که ابوعبداللّه مولی می‌گفت؟

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

خواهر شيخ انو علی :ر ودار پشررا کی د هذا اغ حال کان صو فا عالم 4دت غلم قران و علم شریعت و علم حقیقت و حدیث داشت. وی را اخلاق و شمایل نیکو بود وموصوف بود به تعظیم فقر و دوستی درویشان و رفق کردن با ایشان. در ماه ذوالحجه سنة تسع و ستين و ثلثمائة برفته از دنيا. وی را کتابی است در آداب فقر. شيخ الاسلام گفت که: «ابوعبدالله رودباری ان است که شتر وی را ډر باد یه دست به ریگ فرو شد گفت: جل الله! شتر با وی به زبان فصیح گفت: جل الله! » شيخ الاسلام گفت که: «من دو تن دیده‌ام که وی را دیده‌اند: شيخ اتو ندال باکو و شیح ابوالقاسم ابوسلمة باوردی . “« شيخ ابوعبدالله باکو گفت که ابوعبدالله رودباری گفت كه: «الثصوف ترک الثكلّفِ, واستعمال الَّظرٌ ف وَحَذْفُ التشژف . « و شیح ابوالقاسم ا باوردی گفت که شیح ابوعبدالله رودباری گفت که: «حديیتث نوشتن جهل از مرد ببرد» و درویشی کبر از مرد ببرد, فاذا اجِتَمَعَتا فناهیک به بلا » شیخ الاسلام گفت که بوسعید مقری گفت که: «با شيخ ابو عبداللّه رودباری باقلى می‌خوردم, باقلی پسندیده نیامد با جای نهادم. شیخ گفت: با جای منه! چیزی که خود را نیسندی» در راه درویشی می‌نهی که بخور؟ » یک ای کی ی ی ا اا ت 32- ابوعبداللّه مانک» رحمه الله تعالى شيخ الاسلام گفت که: «ابوعبدالله مانک به ارغان فارس بوده. نام وی احمدبن ابراهیم مانک است. شاگرد بندار ارغانی است. سل را دیده بود. عمر وی صدواند سال بوده. چون سخن گفتی. دو کس ودند یر دو دسټ وی که اټ دهان وئ پاک هی کرږدند که دندان نداشت آب از دهان . وئ بیرون می‌افتاد. شيخ الاسلام گفت که: «شیخ ابونصر قبانی پیر من است. ابوعبدالله مانک ر دیده بود و حديت داشت و من بر وی حدیيتثت م وی گفت مرا که شیح ابوعبدالله مانک گفت که شبلی روزی بر منبر گفت که: حق: ! جنید حاضر بود گفت که: غيبت حرام است. » شیخ الاسلام گفت که: «ابوسعید خراز به مصر آمد. وی را گفتند: ای سید قوم! چرا سخن نگویی؟ گفت: اینان از حق غایب‌اند ذکر حق باغایبان غیبت است. » 3 ابۆغندالله دونى: رخمة الله قغالن وی از متأخران است. به دون می‌بوده و وی شوری داشته است. ت الاملاہ کیت کو قاتی اامن فت که شا کرد تو الله د وی اا فن کت 5 «شیخ ما مست بزیست و مست بمرد. » شیخ الاسلام گفت: «راست گفت شاگرد وی خرقانی گفت که من گفتم: ان ابوبکر شبلی بود که مست زیست و مست بمرد. که من شبلی را ديدم پیش خویش که در 169 هوا رقص می‌کرد و مرا شکر مي گفت. » شیخ الاسلام گفت که: «ابوعبدالله دونی را پرسیدند که: فقر چیست؟ گفت: اسم واقع. فاذا تم فهو اللّه. گفت: نامي است افتاده, چون تمام شود اوست . “ شيخ الاسلام گفت که: «دونی قرآن فراوان خواندی و سماع آن دوست داشتی. چون به ایت زکات یا صدقه رسیدی؛ خوش شدی چیزی از خود بیرون کردی, یکی را گفتی: به در بیرون بر و بنه و بازگرد تا هر که برسد برگیرد! » 4- ابوعبدالله مولی» رحمه الله تعالی در هرات می‌بوده. در ایام پیر بوسعد دونی زاهد. روزی در مسجد جامع هنوز پیر بوسعد نیامده بود وی در سخن آمده لختی ت بگفت. پس گفت: «اگر توحید صرف می‌باید اینک بگفتم, ‏ فردا بوسعد بیاید شما را بگوید. » شیخ الاسلام گفت که: «از اول این کار همه گویندگان یک سخن می گویند. یکی ر باندام‌تر می‌گوید می‌رهد و یکی بی‌اندام‌تر می‌گوید می‌آویزد. آن چیست که ابوعبداللّه مولی می‌گفت؟

Orijinal Metin (FA)

کودکان از رپسرٍ وی درمی‌امدند 9 می گفتند؟ بوعبدالله مولی! وی می‌گفت: ای دوست! عبدالله بگذار مولی می‌گوی. » شيخ الاسلام گفت که: «بوعبدالله مولی این کار را در یک سخن آورده» و آن آن است که وقتی گرسنه بود وی را آرزوی آن شد که دو نان گرم بود و دوشاب که بخورد. در آن گرسنگی در مسجد جامع بخفت. یکی از مریدان وی به آنجا وی را خفته دید بر سجاده؛ و دست در زیر سر کرده. با خود گفت: شاید که وی گرسنه بود. به بازار رفت و دو نان گرم بستد و پاره‌ای دوشاب در آن میان کرد و بیاورد و در زیر سجادۀ وی نهاد. بوی نان گرم به وی رسید بیدار شد آن را دید که آرزو کرده بود. روی به آن کرد و گفت: الھی! کار کی که ترا باید بتوانی ساخت, یعنی اگر عنایت بود کارک دوستان خود بی سبب و جهد می‌سازی. » شيخ الاسلام گفت که: «از جهد ما و طلب ما هیچ چیز نیاید. و به هیچ چیز نرسیم مگر ان که او زا عاتن باش به کسی. » 5- ابوعبدالله المُفُرى» رحمه الله تعالى از طبقة خامسه است. نام وی محمدبن احمدبن محمد المقری است. صحبت داشته با بن الحسین و عبدالله خژاز رازی و مظفرکرمانشاهی و رُویم جُریری و ابن وی از جوانمردان مشایخ بود و سخی‌ترین ایشان. پنجاه هزار دینار میراث به وی رسید ورای ضیاع و عقار. از همه بیرون آمد و بر فقرا نفقه کرد و بر وحدت و تجرید احرام حج بست. با ان که هنوز در حداثت سن بود در سنۀ ست و سين و ثلثمائة برفته ازدنیا. وی گفته: «ألْققير الظادق الذي ملک كَل شَىٰءِ ولايَهْلِكة شیءٌ E Kî‏ و هم وی گفته: «من تعزرَ ع خدَمَة إخوانه. أوزنة الله سبحانه E‏ لااتفکاک َه فة آندا' هرکه او خدمت از اران و برادران دریغ دارډ او را ذلی دهند که هرگز از آن نرهد. » و هم وی گفته كه: «ما فيل مي أحدٌ شيئاً إلا رأيث لَه مَِّةَ على لابُمُكتّنى القيامٌ بواجبها أبداً. » و هم وی گفته که: «فتوت نیک خویی است با آن که وی را دشمن داړری و بذل مال برای ان که دل تو ار وی کزاھت ار دو جسن صحف و معاشرت اران که طن ا اد وی نفرت باشد. » و هم وی گفته که: ندرالل او ر دة گفتم: اها الشيخ! مرا به چه می‌فرمایی؟ گفت: به سه چیز: e‏ 170 E E موافق حق باشد. »‎ 6- ابوالقاسم المُفری» رحمه الله تعالی از طبقة خامسه است. نام وی جعفر بن احمدبن محمد المقری است, برادر ابوعبداللّه مُقری. از بزرگان مشایخ خراسان بود, و یگانه در وقټ خود و طریقت خود. و عالی حال و شریف همت بود. شیخ سُلمی گويد: «لم نلق أحَدا مِنَ المشايخ في سَهْتِهِ ا ا ا ا ا e E‏ يسابور. وی گفته که: «عارف آن است که وی را معروف وی مشغول گرداند از آن که به خلق نگرد به چشم رد پا قبول. » و هم وی گفته: «آوائِل بَرَکة الذّخول في الثصوفِ آن تصدٌّق الصادقينَ في الأخبار عن آنفسهم و عَنْ مشایخهم. » 7- ابومحمد الرٌاسبی» رحمه الله تعالی اة خا م امات اوو عد الل جى مخفدال اف الشداتى اسه ار كاز مشایخ بغداد است. صحبت داشته با ابن عطا و جریری. به شام رحلت کرده و باز به بغداد آمده وآنجا برفته در سنۀ سبع و سين و ثإثمائة وی گفته: «اعظم حجاب بيتک وَبينَ الحق اشتغاای اقدبیر فیک او اهاد لی عاجز هِثلک في أسبابک:» و هم م وی گفته: «الهُمُومٍ غقوباٹ الذئوب .

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

کودکان از رپسرٍ وی درمی‌امدند 9 می گفتند؟ بوعبدالله مولی! وی می‌گفت: ای دوست! عبدالله بگذار مولی می‌گوی. » شيخ الاسلام گفت که: «بوعبدالله مولی این کار را در یک سخن آورده» و آن آن است که وقتی گرسنه بود وی را آرزوی آن شد که دو نان گرم بود و دوشاب که بخورد. در آن گرسنگی در مسجد جامع بخفت. یکی از مریدان وی به آنجا وی را خفته دید بر سجاده؛ و دست در زیر سر کرده. با خود گفت: شاید که وی گرسنه بود. به بازار رفت و دو نان گرم بستد و پاره‌ای دوشاب در آن میان کرد و بیاورد و در زیر سجادۀ وی نهاد. بوی نان گرم به وی رسید بیدار شد آن را دید که آرزو کرده بود. روی به آن کرد و گفت: الھی! کار کی که ترا باید بتوانی ساخت, یعنی اگر عنایت بود کارک دوستان خود بی سبب و جهد می‌سازی. » شيخ الاسلام گفت که: «از جهد ما و طلب ما هیچ چیز نیاید. و به هیچ چیز نرسیم مگر ان که او زا عاتن باش به کسی. » 5- ابوعبدالله المُفُرى» رحمه الله تعالى از طبقة خامسه است. نام وی محمدبن احمدبن محمد المقری است. صحبت داشته با بن الحسین و عبدالله خژاز رازی و مظفرکرمانشاهی و رُویم جُریری و ابن وی از جوانمردان مشایخ بود و سخی‌ترین ایشان. پنجاه هزار دینار میراث به وی رسید ورای ضیاع و عقار. از همه بیرون آمد و بر فقرا نفقه کرد و بر وحدت و تجرید احرام حج بست. با ان که هنوز در حداثت سن بود در سنۀ ست و سين و ثلثمائة برفته ازدنیا. وی گفته: «ألْققير الظادق الذي ملک كَل شَىٰءِ ولايَهْلِكة شیءٌ E Kî‏ و هم وی گفته: «من تعزرَ ع خدَمَة إخوانه. أوزنة الله سبحانه E‏ لااتفکاک َه فة آندا' هرکه او خدمت از اران و برادران دریغ دارډ او را ذلی دهند که هرگز از آن نرهد. » و هم وی گفته كه: «ما فيل مي أحدٌ شيئاً إلا رأيث لَه مَِّةَ على لابُمُكتّنى القيامٌ بواجبها أبداً. » و هم وی گفته که: «فتوت نیک خویی است با آن که وی را دشمن داړری و بذل مال برای ان که دل تو ار وی کزاھت ار دو جسن صحف و معاشرت اران که طن ا اد وی نفرت باشد. » و هم وی گفته که: ندرالل او ر دة گفتم: اها الشيخ! مرا به چه می‌فرمایی؟ گفت: به سه چیز: e‏ 170 E E موافق حق باشد. »‎ 6- ابوالقاسم المُفری» رحمه الله تعالی از طبقة خامسه است. نام وی جعفر بن احمدبن محمد المقری است, برادر ابوعبداللّه مُقری. از بزرگان مشایخ خراسان بود, و یگانه در وقټ خود و طریقت خود. و عالی حال و شریف همت بود. شیخ سُلمی گويد: «لم نلق أحَدا مِنَ المشايخ في سَهْتِهِ ا ا ا ا ا e E‏ يسابور. وی گفته که: «عارف آن است که وی را معروف وی مشغول گرداند از آن که به خلق نگرد به چشم رد پا قبول. » و هم وی گفته: «آوائِل بَرَکة الذّخول في الثصوفِ آن تصدٌّق الصادقينَ في الأخبار عن آنفسهم و عَنْ مشایخهم. » 7- ابومحمد الرٌاسبی» رحمه الله تعالی اة خا م امات اوو عد الل جى مخفدال اف الشداتى اسه ار كاز مشایخ بغداد است. صحبت داشته با ابن عطا و جریری. به شام رحلت کرده و باز به بغداد آمده وآنجا برفته در سنۀ سبع و سين و ثإثمائة وی گفته: «اعظم حجاب بيتک وَبينَ الحق اشتغاای اقدبیر فیک او اهاد لی عاجز هِثلک في أسبابک:» و هم م وی گفته: «الهُمُومٍ غقوباٹ الذئوب .

Orijinal Metin (FA)

« و هم وی گفته: «لا یون الصوفیٌ صوفبًاً حى لاثقلّه أرضْ ولائظلّه سَماءٌ, ولایکون له قبولٌ عند الخلق و يكون مَرَجِعّه في كل الأحوال إلى الحق, تعالى. » روزی به نزدیک وی ذکر محبت می‌رفت, گفت: «أَلْمَحبَةُ اذا ظَهَرتِ افْتَصَحَ فيها القحث: و إذا ّمث فَيَلَ المَحِبٌ كمداً. » و أنشد: 5ا أفاره e‏ عمبداً لیشثر سه إعلائه ‏ ل ای 5ل بع م لطائه 8- ابوعبداللّه الڈینوری» رحمه الله تعالى از طبقة خامسه است. نام وی محمدبن عبدالخالق الڈینوری است. ‏ المشايخ و اكبرهم حالاً و أفصحهم في علوم هذه الطائفه. و بازگشت وی به صحت فقر و التزام آداب آن و محبت اهل آن بود. سالها در وادی القری اقامت کرد پس به دینور بازگشت و آنجا وفات کرد چنین است در طبقات ت شلفی. ر الا دا «وی به آخر عمر در وادی القری په مسجدی درآمد. مردمان برفتند و وی را مهمان نداشتند و چیزی خوردنی ندادند. آن شب از گرسنگی بمرد. روز امدند و وی را کفن کردند و دفن کردند. روز دیگر در مسجد آمدند, کفن را دیدند در محراب نهاده و کاغذی در میان کفن و در آن نوشته که: دوستی از آن ما به تفا . امد وی را شههان: د اشندد و طغام تدادید و ار کزسنگی بکشتید. کفن شما را نخواهیم. » شيخ الاسلام گفت که ابوعبداللّه دینوری گفته که: «الله تعالی خود بر فقرا سلام می‌کند. می‌گوید در قرآن: فَفُل سَلامٌ علیکم (54/انعام). » 171 گویند که وی سالی در کشتی بماند. که باد نمی جست. مرقع باز می‌کرد و می‌دوخت تا با کلاهی آمد. گفت: «نفس خود را مشغول می‌کنم» پیش از آن که مرآ مشغول کند. » وی گفته که: «صحبت حُردان با بزرگان از جملة توفیق الله تعالی است مر خردان را و از زیرکی ایشان است و رغبت بزرگان به صحبت خردان علامت خذلان بزرگان و حماقت و بی خردی ایشان است. » و هم وی گفته مر بعض اصحاب خود را: 5 ا زى فن هة ال الطافرة عليهم: فما روا الظواهر الا بعد ان خرنوا التوأظة. » نشخ الاسام ت که َه ا خود را قفارت اظن اموکتم ته جرد ظاهز و آرایش جامه. خدای خشیود هباد از انان که این کار کر دتا افا همین اراش امهو مرقع و ميان بند و سجاده و كف و مانند آن کردند و معانی و صفای باطن نه» تا هر که بدید پندارد که این کار همه آن است و بس. و آن کسان که خداوندان معانی و ناطن یکو و ند انی اند کوداول آن :تداز ند و طافت ان هارند که وراۍ انه چو یکر مشغول باشند. » و هم وی گفته که: «در بعض سفرهای خود لنگی ديدم که به یک پای برمی‌ جست. گفتم: ترا سفر چه ضرورت, که آلت آن نداری؟ گفت: تو فتضلمانی؟ كفني آری. گفت: این ايت زا بخوان كه وخماناقم قي ال والمجز(70/اسراء) چون خامل و بزدازنده وی است, می‌شاید که بی‌آلت بردارد . “< درآمد و مسيت؟ » بخواند: ِ 9- ابوالحسین السیروانی الضغير» فس سه از طبقة سادسه است. نام وی على بن جعفر داود است. از سیرون مغرب بوده» شاگرد سیروانی کبیر است صاحب خواص. به مصر بوده و به مکه مجاورت کرده و انجا برفته ازدنیا. شاگرد مُعاذ مصری است و ابوبکر موازینی و جنید و شبلی و ابوالخیر تیناتی و کتانی و ابوعلی کاتب و ابوبکر مصری و غیرایشان را از مشایخ وقت دیده بود شيخ حرم بود در وقت خویش ویگانة مشایخ در روزگار خود.

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

« و هم وی گفته: «لا یون الصوفیٌ صوفبًاً حى لاثقلّه أرضْ ولائظلّه سَماءٌ, ولایکون له قبولٌ عند الخلق و يكون مَرَجِعّه في كل الأحوال إلى الحق, تعالى. » روزی به نزدیک وی ذکر محبت می‌رفت, گفت: «أَلْمَحبَةُ اذا ظَهَرتِ افْتَصَحَ فيها القحث: و إذا ّمث فَيَلَ المَحِبٌ كمداً. » و أنشد: 5ا أفاره e‏ عمبداً لیشثر سه إعلائه ‏ ل ای 5ل بع م لطائه 8- ابوعبداللّه الڈینوری» رحمه الله تعالى از طبقة خامسه است. نام وی محمدبن عبدالخالق الڈینوری است. ‏ المشايخ و اكبرهم حالاً و أفصحهم في علوم هذه الطائفه. و بازگشت وی به صحت فقر و التزام آداب آن و محبت اهل آن بود. سالها در وادی القری اقامت کرد پس به دینور بازگشت و آنجا وفات کرد چنین است در طبقات ت شلفی. ر الا دا «وی به آخر عمر در وادی القری په مسجدی درآمد. مردمان برفتند و وی را مهمان نداشتند و چیزی خوردنی ندادند. آن شب از گرسنگی بمرد. روز امدند و وی را کفن کردند و دفن کردند. روز دیگر در مسجد آمدند, کفن را دیدند در محراب نهاده و کاغذی در میان کفن و در آن نوشته که: دوستی از آن ما به تفا . امد وی را شههان: د اشندد و طغام تدادید و ار کزسنگی بکشتید. کفن شما را نخواهیم. » شيخ الاسلام گفت که ابوعبداللّه دینوری گفته که: «الله تعالی خود بر فقرا سلام می‌کند. می‌گوید در قرآن: فَفُل سَلامٌ علیکم (54/انعام). » 171 گویند که وی سالی در کشتی بماند. که باد نمی جست. مرقع باز می‌کرد و می‌دوخت تا با کلاهی آمد. گفت: «نفس خود را مشغول می‌کنم» پیش از آن که مرآ مشغول کند. » وی گفته که: «صحبت حُردان با بزرگان از جملة توفیق الله تعالی است مر خردان را و از زیرکی ایشان است و رغبت بزرگان به صحبت خردان علامت خذلان بزرگان و حماقت و بی خردی ایشان است. » و هم وی گفته مر بعض اصحاب خود را: 5 ا زى فن هة ال الطافرة عليهم: فما روا الظواهر الا بعد ان خرنوا التوأظة. » نشخ الاسام ت که َه ا خود را قفارت اظن اموکتم ته جرد ظاهز و آرایش جامه. خدای خشیود هباد از انان که این کار کر دتا افا همین اراش امهو مرقع و ميان بند و سجاده و كف و مانند آن کردند و معانی و صفای باطن نه» تا هر که بدید پندارد که این کار همه آن است و بس. و آن کسان که خداوندان معانی و ناطن یکو و ند انی اند کوداول آن :تداز ند و طافت ان هارند که وراۍ انه چو یکر مشغول باشند. » و هم وی گفته که: «در بعض سفرهای خود لنگی ديدم که به یک پای برمی‌ جست. گفتم: ترا سفر چه ضرورت, که آلت آن نداری؟ گفت: تو فتضلمانی؟ كفني آری. گفت: این ايت زا بخوان كه وخماناقم قي ال والمجز(70/اسراء) چون خامل و بزدازنده وی است, می‌شاید که بی‌آلت بردارد . “< درآمد و مسيت؟ » بخواند: ِ 9- ابوالحسین السیروانی الضغير» فس سه از طبقة سادسه است. نام وی على بن جعفر داود است. از سیرون مغرب بوده» شاگرد سیروانی کبیر است صاحب خواص. به مصر بوده و به مکه مجاورت کرده و انجا برفته ازدنیا. شاگرد مُعاذ مصری است و ابوبکر موازینی و جنید و شبلی و ابوالخیر تیناتی و کتانی و ابوعلی کاتب و ابوبکر مصری و غیرایشان را از مشایخ وقت دیده بود شيخ حرم بود در وقت خویش ویگانة مشایخ در روزگار خود.

Orijinal Metin (FA)

شیخ سُلمی وی را درتاریخ صوفیان ذکر کرده و گفته که عمر وی صد و بیست و چهار شال کنو و ته اکر مر ود نن هر کو فد اھت دی ر خاستی و چون نماز بکردی باز مقعد شدی, و درحال سماع نیز همچنان بود. و شیخ عمو و شیخ عباس فخر می‌کردند به دیدار وی؛ و چه کردندی که فخر نکردندی؛ که لاف ایشان فرض بود به آن پیر؟ ازوی پرسیدند که: «تصوف چیست ؟ » گفت: «الأفراد والأنفراد. یگانه داشتن همت و یگانه زیستن از ز خلق. » وی گفته: «الصوفيّة مَعَ الوارداتِ لامع الأوراد. » شيخ الاسلام گفت که فتح حاجی گفت که وی گفت: «صوفی از مقامات و احوال برگذشته است. آن همه زیر قدم وی است و همه در حال جمع. ». شيخ الاسلام گفت که شيخ عمو گفت که شیخ سیروآنی گفت: «آَخِرُ مايَعْرُخٌ رؤوس الصديقينَ حب الرياسة. » و عباس گفت که وی گفت: «شما را وصیت می‌کنم به کسانی که شما را دوست می‌دارند. » وو یت کوک کت که ا کی ا 5 ا فی راشان اتکی ارت کسی که شما را دوست می‌دارد. » فتح حاجی گفت که سیروانی گفت که: «کس بود که بزرگان در وی می‌نگرند و مقام وی می‌بینند و او خود نداند که هیچ چیز دارد. » شیخ سیروانی گفته: «مَنْ طَلَبَ عِراً بباطل. آؤرته الله ڏل بحق. » 172 و هم وی گفټه: «التَصْوّفٌ ټرک الحَلق و إفراد الهمّة. » ودر عقب آن گفته: «الخلق محنة. ما دَحَلُوا في شيءِ إلا أقسذوة . « و هم وی گفته: «منڻْ ترک تد بير ۾ عاش طساً. » و هم وی گفته: «ما أفة الاس الا التاسن. « و هم وی گفته: «الفُقراءُهم ملوك الذّنيا و,الأخرة استَغْجَلوا الاحة. » و هم وی گفته: «القَقيرٌ اب وَفْيّه, فاذا تطلْعَ إلى وقتِ ثانِ, فقد حَرَحَ مِنَ القَفْر. » و هم وی گفته که از جنید شنیدم که گفت که: «هر که به وی فاقه رسد و بر وی جامه‌ای بود افزونی که از آن بم سر شود آن از بخیلې به وی رسیده بود. » و هم وی گفته: «حَتُونا عَلّى الطْلَّب وهُو لاتجيىءٌ يالطلب. » و هم وی گفته که مرتعش گفت: «لو لَعبَ الققير عشرينَ يستة. ثم صَدَق ساعة, لتجا. » پس سیروانی گفت: «حاشاهُم مِنَ اللعْب, اثما ارابه قَلة اليَقين. » E E ‏ «مرا إشراف دادند بر دوزح؛ بيشتر اهل آن اصحاب رکوه و مرقع ديدم . » پس شیخ سیروانی گفت که: «مستوجب ان ندند شکز ان آندکی يقین . “> 30- ابوالحسین بن جَهْصّم الهمدانی, قدس الله تعالى سره از طبقة سادسه است, نام وی على بن عبداللّه , بن الحسن بن حَهَصَّم الهمدانى. دزری بوده. شاگرد کوکبی و جعفر خّلدی است. شيخ حرم بوده. وی را کتابی است معتبر مسمى به بهجة الاسرار در ذكر حكايات و احوال و مقامات اين طايفه. وفى الثاريخ اليافعى اه تُوفى سنة اربع و عشرة و اربعمائه. ¿ احمد کوفانی وی را دیده بود. شيخ الاسلام گفته که: «من کس می‌شناسم که به زیارت بوالحسین جهضم شد به مکه و حج نکرد. که من به زیارت وی آمده‌ام. از برزگی وی حج با آن نیامیخت, و آن نه حچ اسلام بود. » شيخ الاسلام گفت که: «زیارت مشایخ و خدمت ایشان بر این طایفه فرض است. » شيخ الاسلام گفت که: «عقیل بستی از ز بست به حچ می‌رفت. ۽ گفت: به زیارت شيخ ابوالعباس شوم از وی شلواری افم لار را چون به وی شد. شیح شلواری به وی داد و گفت: دریونشن وناز گرد! نکذاشت که نشین دز هر متزلی شلواری می‌یافت نگذاشت که به حچج شود. » شيخ ابوالحسين جهضم را پسری بود نه بهنجار, و پدرے از وی رنجه می‌بود.

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

شیخ سُلمی وی را درتاریخ صوفیان ذکر کرده و گفته که عمر وی صد و بیست و چهار شال کنو و ته اکر مر ود نن هر کو فد اھت دی ر خاستی و چون نماز بکردی باز مقعد شدی, و درحال سماع نیز همچنان بود. و شیخ عمو و شیخ عباس فخر می‌کردند به دیدار وی؛ و چه کردندی که فخر نکردندی؛ که لاف ایشان فرض بود به آن پیر؟ ازوی پرسیدند که: «تصوف چیست ؟ » گفت: «الأفراد والأنفراد. یگانه داشتن همت و یگانه زیستن از ز خلق. » وی گفته: «الصوفيّة مَعَ الوارداتِ لامع الأوراد. » شيخ الاسلام گفت که فتح حاجی گفت که وی گفت: «صوفی از مقامات و احوال برگذشته است. آن همه زیر قدم وی است و همه در حال جمع. ». شيخ الاسلام گفت که شيخ عمو گفت که شیخ سیروآنی گفت: «آَخِرُ مايَعْرُخٌ رؤوس الصديقينَ حب الرياسة. » و عباس گفت که وی گفت: «شما را وصیت می‌کنم به کسانی که شما را دوست می‌دارند. » وو یت کوک کت که ا کی ا 5 ا فی راشان اتکی ارت کسی که شما را دوست می‌دارد. » فتح حاجی گفت که سیروانی گفت که: «کس بود که بزرگان در وی می‌نگرند و مقام وی می‌بینند و او خود نداند که هیچ چیز دارد. » شیخ سیروانی گفته: «مَنْ طَلَبَ عِراً بباطل. آؤرته الله ڏل بحق. » 172 و هم وی گفټه: «التَصْوّفٌ ټرک الحَلق و إفراد الهمّة. » ودر عقب آن گفته: «الخلق محنة. ما دَحَلُوا في شيءِ إلا أقسذوة . « و هم وی گفته: «منڻْ ترک تد بير ۾ عاش طساً. » و هم وی گفته: «ما أفة الاس الا التاسن. « و هم وی گفته: «الفُقراءُهم ملوك الذّنيا و,الأخرة استَغْجَلوا الاحة. » و هم وی گفته: «القَقيرٌ اب وَفْيّه, فاذا تطلْعَ إلى وقتِ ثانِ, فقد حَرَحَ مِنَ القَفْر. » و هم وی گفته که از جنید شنیدم که گفت که: «هر که به وی فاقه رسد و بر وی جامه‌ای بود افزونی که از آن بم سر شود آن از بخیلې به وی رسیده بود. » و هم وی گفته: «حَتُونا عَلّى الطْلَّب وهُو لاتجيىءٌ يالطلب. » و هم وی گفته که مرتعش گفت: «لو لَعبَ الققير عشرينَ يستة. ثم صَدَق ساعة, لتجا. » پس سیروانی گفت: «حاشاهُم مِنَ اللعْب, اثما ارابه قَلة اليَقين. » E E ‏ «مرا إشراف دادند بر دوزح؛ بيشتر اهل آن اصحاب رکوه و مرقع ديدم . » پس شیخ سیروانی گفت که: «مستوجب ان ندند شکز ان آندکی يقین . “> 30- ابوالحسین بن جَهْصّم الهمدانی, قدس الله تعالى سره از طبقة سادسه است, نام وی على بن عبداللّه , بن الحسن بن حَهَصَّم الهمدانى. دزری بوده. شاگرد کوکبی و جعفر خّلدی است. شيخ حرم بوده. وی را کتابی است معتبر مسمى به بهجة الاسرار در ذكر حكايات و احوال و مقامات اين طايفه. وفى الثاريخ اليافعى اه تُوفى سنة اربع و عشرة و اربعمائه. ¿ احمد کوفانی وی را دیده بود. شيخ الاسلام گفته که: «من کس می‌شناسم که به زیارت بوالحسین جهضم شد به مکه و حج نکرد. که من به زیارت وی آمده‌ام. از برزگی وی حج با آن نیامیخت, و آن نه حچ اسلام بود. » شيخ الاسلام گفت که: «زیارت مشایخ و خدمت ایشان بر این طایفه فرض است. » شيخ الاسلام گفت که: «عقیل بستی از ز بست به حچ می‌رفت. ۽ گفت: به زیارت شيخ ابوالعباس شوم از وی شلواری افم لار را چون به وی شد. شیح شلواری به وی داد و گفت: دریونشن وناز گرد! نکذاشت که نشین دز هر متزلی شلواری می‌یافت نگذاشت که به حچج شود. » شيخ ابوالحسين جهضم را پسری بود نه بهنجار, و پدرے از وی رنجه می‌بود.

Orijinal Metin (FA)

روزی به میان مسجد حرام می‌گذشت, یکی با شیخ سیروانی گفت: «ای شیخ! این پسر شیخ ابوالحسین است. چه ملامت و رنج که بر ان پیر است از این پسر! » شيخ سیروانی گفت: «رنج از پیراست بر پسر نه از پسر بر پیر. اگر نه بزرگی پدر وی بودی؛ که را یاد پسر آمدی؟ از بزرگی پدر اوست که پسر در زبان خلق افتاده است و انگشت نمای گشته. » 1- ابوالحسین طَرّری» رحمه الله تعالى شيخ الاسلام گفت: «طَرَر جایی است به فارس . “« وی بزو بود و بزرگ می داشت درویشان راء و اصحاب وی با ادب و صیانت بودند. نة الأهشلاف كفت كه اتو ضر حاجن مرا كفت كه دح او الخسن ظط زئ را وة که پایتابة درویشی برداشته بود و در سر و روی خود می‌مالید. » شيخ الاسلام گفت: «قومی بودند به کواشان. با من می‌بودند خداوندان دل روشن, از من درخواستند که: مارا ف اتود الاه طاقی بر! از وی دستوری خواستم و ایشان را به وی ‏ و گفتم: می‌خواهند که ایشان را وضتتئ. کنئ. گفت: متاهلانند؟ کف آری۔ گفت: مکتسانند؟ گفتم: آری: فت سخت یکو اشد کار کن هی کن و 173 اهل خود را نیکو می‌دارند و شبانگاه هر کسی بهرۀ خود از طعام برمی‌گیرند و با یکدیگر می‌آرند و با هم می‌خورند و ساعتی می‌باشند و آنگاه پراکنده می‌شوند و اسان راف کو وخا یو انع مو زا کوب کے کو کے کے اضجات ابوعبدالله دونی وابوالحسين ظرزی جسن می کردند تا :ترجای بودند. » E‏ چون شيخ سیروانی و ابوالعباس سهروردی و شیخ بواسامه و ابوالخیر حبشی و بوسعید شیرازی و شیخ محمد ساخری, همه یاران یکدیگر بودند و مشایخ وی را تعظیم تمام می‌داشتند. شیخ الاسلام گفت که: «شیخ ابوالحسین سرکی در بادیه بود با ياران: شيخ بوسعيد شیرازی و شیخ بواسامه از هرات و شیخ محمد ساخری و جمعی دیگر, که سّموم خاست. ابوالحسین گفت: مترسید که این کار مرا افتاده است. من بروم و شما همه برهید و سيراب شوید. چنان بود وی برفت و ميغ آمد و باران درایستاد. ایشان همه سیراب شدند و سیل درآمد و وی را برگرفت و ببرد. » شيخ الاسلام گفت: «زندة وی را شربت اب نداد و تنشنة و کشتة وی را قرا آ ب داد او با دوستان خود چنین کند. » شيخ الاسلام گفت که: «شیخ ابوالحسین قزین بافتی. روزی در مسجد حرام ميان صوفيان از درویشی سخن می‌رفت. ‏ چندين می کو ند از درویشی؟ اگر درویشی را بر دیوار بنویسند یکی از ما به آنجا نگذرد و شر کسی می کونی که دز وة قوم نور یدند گفند" این چیشت که وی می‌گوید؟ اکنون ما نه درویشانیم؟ جولاهی آمده ما را از درویشی بیرون می‌کند! آنچه مشایخ بودند گفتند: چنان است که وی می‌گوید. جنگ و نِقا نار برخاست. وقت عمره آمد. ابوالحسین سرکی به به عمره شد تازافد و تخار یکر دو :ةا یت هوه عاضر ودند فی را رار کر یی ا وبوسه بر سر وی می‌داد و عذر می‌خواست. یکی از مشایخ وی را برادر خوانده بود گفت: سخنی حق گفتی و مهینان مشایخ با تو یار بودند. اکنون آمدی و از آن برگشتی به قول سفیهی چند؟ گفت: فز از آن در نکن ته اما من هرگاه به عمره شدمی؛» در راه ا اوو ا . امروز در راه با خود می‌گفتم که: او چنين گفت من چنین گویم» آن دیگر چنین گفت من چنین گویم. همه راه در خصومت بودم. اکنون آمدم خود را و دل خود را باز رهانیدم. ایشان خواه بر حق باشند و خواه بر باطل؛ من دل خود را دوا کردم یعنی فارغ ساختم.

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

روزی به میان مسجد حرام می‌گذشت, یکی با شیخ سیروانی گفت: «ای شیخ! این پسر شیخ ابوالحسین است. چه ملامت و رنج که بر ان پیر است از این پسر! » شيخ سیروانی گفت: «رنج از پیراست بر پسر نه از پسر بر پیر. اگر نه بزرگی پدر وی بودی؛ که را یاد پسر آمدی؟ از بزرگی پدر اوست که پسر در زبان خلق افتاده است و انگشت نمای گشته. » 1- ابوالحسین طَرّری» رحمه الله تعالى شيخ الاسلام گفت: «طَرَر جایی است به فارس . “« وی بزو بود و بزرگ می داشت درویشان راء و اصحاب وی با ادب و صیانت بودند. نة الأهشلاف كفت كه اتو ضر حاجن مرا كفت كه دح او الخسن ظط زئ را وة که پایتابة درویشی برداشته بود و در سر و روی خود می‌مالید. » شيخ الاسلام گفت: «قومی بودند به کواشان. با من می‌بودند خداوندان دل روشن, از من درخواستند که: مارا ف اتود الاه طاقی بر! از وی دستوری خواستم و ایشان را به وی ‏ و گفتم: می‌خواهند که ایشان را وضتتئ. کنئ. گفت: متاهلانند؟ کف آری۔ گفت: مکتسانند؟ گفتم: آری: فت سخت یکو اشد کار کن هی کن و 173 اهل خود را نیکو می‌دارند و شبانگاه هر کسی بهرۀ خود از طعام برمی‌گیرند و با یکدیگر می‌آرند و با هم می‌خورند و ساعتی می‌باشند و آنگاه پراکنده می‌شوند و اسان راف کو وخا یو انع مو زا کوب کے کو کے کے اضجات ابوعبدالله دونی وابوالحسين ظرزی جسن می کردند تا :ترجای بودند. » E‏ چون شيخ سیروانی و ابوالعباس سهروردی و شیخ بواسامه و ابوالخیر حبشی و بوسعید شیرازی و شیخ محمد ساخری, همه یاران یکدیگر بودند و مشایخ وی را تعظیم تمام می‌داشتند. شیخ الاسلام گفت که: «شیخ ابوالحسین سرکی در بادیه بود با ياران: شيخ بوسعيد شیرازی و شیخ بواسامه از هرات و شیخ محمد ساخری و جمعی دیگر, که سّموم خاست. ابوالحسین گفت: مترسید که این کار مرا افتاده است. من بروم و شما همه برهید و سيراب شوید. چنان بود وی برفت و ميغ آمد و باران درایستاد. ایشان همه سیراب شدند و سیل درآمد و وی را برگرفت و ببرد. » شيخ الاسلام گفت: «زندة وی را شربت اب نداد و تنشنة و کشتة وی را قرا آ ب داد او با دوستان خود چنین کند. » شيخ الاسلام گفت که: «شیخ ابوالحسین قزین بافتی. روزی در مسجد حرام ميان صوفيان از درویشی سخن می‌رفت. ‏ چندين می کو ند از درویشی؟ اگر درویشی را بر دیوار بنویسند یکی از ما به آنجا نگذرد و شر کسی می کونی که دز وة قوم نور یدند گفند" این چیشت که وی می‌گوید؟ اکنون ما نه درویشانیم؟ جولاهی آمده ما را از درویشی بیرون می‌کند! آنچه مشایخ بودند گفتند: چنان است که وی می‌گوید. جنگ و نِقا نار برخاست. وقت عمره آمد. ابوالحسین سرکی به به عمره شد تازافد و تخار یکر دو :ةا یت هوه عاضر ودند فی را رار کر یی ا وبوسه بر سر وی می‌داد و عذر می‌خواست. یکی از مشایخ وی را برادر خوانده بود گفت: سخنی حق گفتی و مهینان مشایخ با تو یار بودند. اکنون آمدی و از آن برگشتی به قول سفیهی چند؟ گفت: فز از آن در نکن ته اما من هرگاه به عمره شدمی؛» در راه ا اوو ا . امروز در راه با خود می‌گفتم که: او چنين گفت من چنین گویم» آن دیگر چنین گفت من چنین گویم. همه راه در خصومت بودم. اکنون آمدم خود را و دل خود را باز رهانیدم. ایشان خواه بر حق باشند و خواه بر باطل؛ من دل خود را دوا کردم یعنی فارغ ساختم.

Orijinal Metin (FA)

فراغت دل به خصومت بيهوده دور شود کسی را که دلی باشد. » 3- شيخ محمد ساحری» رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که: «شیخ محمد ساخری آن است که به سر ؤ کو ا الله لته وة سلم امد كفت كه E O‏ سیر کنی یا این قندیلها در هم شکنم. یکی به وی امد و وی را خواند, و خرما و یری پارو ویررا سر کر و کی چه گفته بودی رسول خدآی را صلی الله عليه و سلم و می‌خندید. پگفت آنچه گهته بود. گفت: و کجا می‌گویی؟ گفت: خفته بودم. مصطفی را صلی الله علیه و سلّم به خواب دیدم۔ گفت مرا مهمانی است بس ‏ که اینجا جای ارزو نیست . »> 4- شيخ احمد جوالگر. رحمه الله تعالی نة الالام گفت که وی نز ای تاران اشان انت در :کت یکدگر دة اند از فرغانه بود و در حرم مجاور. » 174 شیخ الاسلام گفت که شيخ عمو گفت که: «وقتی به مکه تنگی افتاده بود, از صوفیان وى ال شدند. زن خواستند و ولیمه‌ها می‌دادند تا حال فراختر گشت و بر معلوم افتادند. شيخ جوالگر هم زن خواست. چون شب گذشت, روز دیگر به طیبت با E‏ تیل اید از خابب سن که این کان خان جوش تود و چندبن کا وها ا « شج الاملام فت که «شیخ احمد جوالگر تنها نان خوردی. وی را گفتند: چرا تنها نان خوری؟ گفت: برای آن که روزی با پیر همکاسه بودم» پاره‌ای گوشت برداشتم پسند نیامد. با جای نهادم. وی بانگ بر من زد. گفت: چیزی که خود را نپسندی. چرا دیگری را پسندی؟ در دهن نه! از آن وقت باز تنها طعام می‌خورم تا بادب شوم . » شيخ عمو گفت که: ف شيخ الاسلام گفت که: «وی بزرگ بوده. درویش مجرد. ظریف از ظرفای صوفیان. » وی هم به مکه مجاور بوده با مشایخ و از مکه به شیخ ابوالعباس قصاب آمد و پرسید که: «جوانمردی چیست؟ » وی جواب داد که: «بگویم ای ابوالحسین! جوانمردی ان بود که فر نمه پر بازان هرد یکی ر هو اکر دل و همانا که مخ انو الخ به حهة اشتغال به بعض کارهای خود. یاران را انتظار داده بوده است و هریسه بر ایشان سرد کرده. شیخ الاسلام گفت که: «در جعبة من از شیخ احمد کوفانی یک حکایت است که چیزی ارزد. گفت که: ابوالحسین در آخر عمر در استراباد می‌بود. یکی با وی گفت که: آن نی که ترا هتربانی: تنود ج خاتة هن آی! کیت این خود گاه گاه می‌بود و آن مرا برای خود می‌باید. » و هم احمد گفته است که: «ابوالحسین , به آخر عمر از بعض احوال صوفيان رسمی اظهار ملالت کرد و گفت: مرا برگ آن نمی‌بود از آنم ملال گرفت. مرا پیش خود ببر! پس از ان دعا سه روز بزیست روز چهارم به جوار حق پیوست. » 6- ابوالمظفر ترمذی» رحمه الله تعالی از طبقة سادسه است. نام وی حبال بن احمد است. امام بوده و زاهد و حنبلۍ مذهب. به ترمذ مذکری کردی. O‏ می‌بودی که وی سخن می‌گفتی. شاگرد محمد حامد واشگردی است شاگرد. ابوبکر وراق و پیر پیر شیخ الاسلام. و وی را سخن بسیار است و حکایات نیکو در معاملت و زهد و ورع و تقوی. شیح الاسلام گفت که: «ابوالمظفر ترمذی و استاد وی محمد بن حامد و استاد وی ابوبکر وراق ترمذی مگس از خود باز نمی‌کردند. » وک وران کو تا مسلمانی سس اشد میں از که ارک کار تی چ بر وی نشیند.

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

فراغت دل به خصومت بيهوده دور شود کسی را که دلی باشد. » 3- شيخ محمد ساحری» رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که: «شیخ محمد ساخری آن است که به سر ؤ کو ا الله لته وة سلم امد كفت كه E O‏ سیر کنی یا این قندیلها در هم شکنم. یکی به وی امد و وی را خواند, و خرما و یری پارو ویررا سر کر و کی چه گفته بودی رسول خدآی را صلی الله عليه و سلم و می‌خندید. پگفت آنچه گهته بود. گفت: و کجا می‌گویی؟ گفت: خفته بودم. مصطفی را صلی الله علیه و سلّم به خواب دیدم۔ گفت مرا مهمانی است بس ‏ که اینجا جای ارزو نیست . »> 4- شيخ احمد جوالگر. رحمه الله تعالی نة الالام گفت که وی نز ای تاران اشان انت در :کت یکدگر دة اند از فرغانه بود و در حرم مجاور. » 174 شیخ الاسلام گفت که شيخ عمو گفت که: «وقتی به مکه تنگی افتاده بود, از صوفیان وى ال شدند. زن خواستند و ولیمه‌ها می‌دادند تا حال فراختر گشت و بر معلوم افتادند. شيخ جوالگر هم زن خواست. چون شب گذشت, روز دیگر به طیبت با E‏ تیل اید از خابب سن که این کان خان جوش تود و چندبن کا وها ا « شج الاملام فت که «شیخ احمد جوالگر تنها نان خوردی. وی را گفتند: چرا تنها نان خوری؟ گفت: برای آن که روزی با پیر همکاسه بودم» پاره‌ای گوشت برداشتم پسند نیامد. با جای نهادم. وی بانگ بر من زد. گفت: چیزی که خود را نپسندی. چرا دیگری را پسندی؟ در دهن نه! از آن وقت باز تنها طعام می‌خورم تا بادب شوم . » شيخ عمو گفت که: ف شيخ الاسلام گفت که: «وی بزرگ بوده. درویش مجرد. ظریف از ظرفای صوفیان. » وی هم به مکه مجاور بوده با مشایخ و از مکه به شیخ ابوالعباس قصاب آمد و پرسید که: «جوانمردی چیست؟ » وی جواب داد که: «بگویم ای ابوالحسین! جوانمردی ان بود که فر نمه پر بازان هرد یکی ر هو اکر دل و همانا که مخ انو الخ به حهة اشتغال به بعض کارهای خود. یاران را انتظار داده بوده است و هریسه بر ایشان سرد کرده. شیخ الاسلام گفت که: «در جعبة من از شیخ احمد کوفانی یک حکایت است که چیزی ارزد. گفت که: ابوالحسین در آخر عمر در استراباد می‌بود. یکی با وی گفت که: آن نی که ترا هتربانی: تنود ج خاتة هن آی! کیت این خود گاه گاه می‌بود و آن مرا برای خود می‌باید. » و هم احمد گفته است که: «ابوالحسین , به آخر عمر از بعض احوال صوفيان رسمی اظهار ملالت کرد و گفت: مرا برگ آن نمی‌بود از آنم ملال گرفت. مرا پیش خود ببر! پس از ان دعا سه روز بزیست روز چهارم به جوار حق پیوست. » 6- ابوالمظفر ترمذی» رحمه الله تعالی از طبقة سادسه است. نام وی حبال بن احمد است. امام بوده و زاهد و حنبلۍ مذهب. به ترمذ مذکری کردی. O‏ می‌بودی که وی سخن می‌گفتی. شاگرد محمد حامد واشگردی است شاگرد. ابوبکر وراق و پیر پیر شیخ الاسلام. و وی را سخن بسیار است و حکایات نیکو در معاملت و زهد و ورع و تقوی. شیح الاسلام گفت که: «ابوالمظفر ترمذی و استاد وی محمد بن حامد و استاد وی ابوبکر وراق ترمذی مگس از خود باز نمی‌کردند. » وک وران کو تا مسلمانی سس اشد میں از که ارک کار تی چ بر وی نشیند.

Orijinal Metin (FA)

« معلوم می‌شود که آن وقت مگس باز نمی‌کردند که کسی بودی و گویند گاهها بگوشیدندی هیچ مگس ندیدندی بر وی نشسته» الله تعالی شغل ایشان را کفایت کرده بود به آن نیت نيکو. 7- امیرچة سفال فروش,. رحمه الله تعالى شيخ الاسلام گفت که پدر من گفت که: «اميرچة سفال فروش کزدم ازدکان برداشتی و به باره بردی و آنجا بگذاشتی . “« شیخ الاسلام گفت که: «پدر من همچنین هیچ جانور نکشتی. این مذهب ابدال است و ایشان از ابدال بودند و اهل کرامات. » 175 مردی را وت خوش کت ورت جود را دید وی را کت «چه باید کرد تا مرد شما را بیند؟ » گفت: «هيچ جانور نباید ازرد! » ان مرد هیچ جانور نمی‌آزرد. فرشته می‌دید. روزی مورچه‌ای وی را بگزید چیزی بر وی زد مورچه بیفتاد. پس از آن هرگز فرشته ندید. شيخ الاسلام گفت که: «وقتی میرچۀ سفال فروش بر در دکان بود یکی پیش وی نشسته بود عجوزی آمد و گفت: هین ای زراق! فلان کس برفت به جنازه نمی‌ایی؟ 9 برفت. امیرچه به پیشان دکان در رفت. ساعتی گذشت بیرون نیامد. آن مرد به دکان درون رفت. وی را ندید. بعد از آن میرچه بیرون آمد. گفت: کجا بودی؟ گفت: در پیشان دکان. گفت: من درآمدم ترا ندیدم. گفت: آن عجوز رادیدی که اینجا آمد و گفت فلان کس برفت؟ به یمن کسی برفته بود برفتم و بر وی نماز کردم و باز آمدم؛ پاره‌اى جَزع یمانی داشت گفت: اين در راه افتاده بود خواهی؟ » امیرچۀ سفال فروش گفته که: «وقتی به بلخ می‌گذشتم, در هوا قبّه‌ای بسته بودند. بر قبّه خنیاگری چیزی می‌زد و این بیت می‌خواند: همچون علم شیری پر کرده زباد كفى فة ولنم وای اة من آن را یاد گرفتم. » وقتی یکی به وی رسید گفت: «این قرابه‌ها که می‌فروشی می‌دانی که چه می ‌کنند؟ » وی گفت: «تو پس آن برو و ببین که چه می‌کنند. » شیح الاسلام پسر وی را دیده بود. a‏ ا و ر عليه السلام و مستجاب الڈعوة و پیرپیر شیخ الاسلام است و یاران داشت همه بزرگان و خداوندان کرامات, چون پیر فارسی و عبدالملک اسکاف و ابوالقاسم حنانه و حسن شیخ الاسلام گفت که پدر من گفت که بوالمظفرترمذی گفت: «هرکه به جای تو نیکویی کرد ترا بستة خود کرد و هر که با تو جفا کرد ترا رستۀ خود کرد. رسته به از بلسته. »> شيخ الاسلام گفت که: «در آسمان و زمین از هر که رسته باشی سود کنی. » پیری حکایت کرد مرا از پیر دیگر که: «محمد عبداللّه گازر را به ابتدای ارادت بایست E‏ روزی در مسجدی بود پیری درآمد باتها . گفت: کجا می‌روی؟ گفت: به سفر. گفت: معلومی داری؟ گفت: ني. گفت: پس چگونه کنی؟ ا ق ا ی و ا ا ا را که ندهد؟ گفت: آن را که چیزی دهد. گفت: هنوز نارسیده‌ای. آن را دوست تر بايد داشت که ترا چیزي ندهد. آن که ترا چیزی دهد ترا از او به خود می‌خواند يعني دل تو به وی می‌گراید و آن که ترا چیزی ندهد ترا به او می‌فرستد. پس نه این را از آن دوستر بايد داشت که ترا از خود به او راه می‌نماید؟ گفت: بازگردم تا خود را به این راست کنم. پای افزار در پای کرد و آمد به هری؛ و پس از آن ببود آنچه بود. » ‏ «پیر معتمر قهندزی اینجا آمد. گفت: گرد جهان بگشتم نه رَسته‌ای ديدم و نه خود رَستم. » 9- عارف عبار رحمه الله تعالى به بلخ بودهء از اصحاب شریف عقیلی است نام وی منصور است.

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

« معلوم می‌شود که آن وقت مگس باز نمی‌کردند که کسی بودی و گویند گاهها بگوشیدندی هیچ مگس ندیدندی بر وی نشسته» الله تعالی شغل ایشان را کفایت کرده بود به آن نیت نيکو. 7- امیرچة سفال فروش,. رحمه الله تعالى شيخ الاسلام گفت که پدر من گفت که: «اميرچة سفال فروش کزدم ازدکان برداشتی و به باره بردی و آنجا بگذاشتی . “« شیخ الاسلام گفت که: «پدر من همچنین هیچ جانور نکشتی. این مذهب ابدال است و ایشان از ابدال بودند و اهل کرامات. » 175 مردی را وت خوش کت ورت جود را دید وی را کت «چه باید کرد تا مرد شما را بیند؟ » گفت: «هيچ جانور نباید ازرد! » ان مرد هیچ جانور نمی‌آزرد. فرشته می‌دید. روزی مورچه‌ای وی را بگزید چیزی بر وی زد مورچه بیفتاد. پس از آن هرگز فرشته ندید. شيخ الاسلام گفت که: «وقتی میرچۀ سفال فروش بر در دکان بود یکی پیش وی نشسته بود عجوزی آمد و گفت: هین ای زراق! فلان کس برفت به جنازه نمی‌ایی؟ 9 برفت. امیرچه به پیشان دکان در رفت. ساعتی گذشت بیرون نیامد. آن مرد به دکان درون رفت. وی را ندید. بعد از آن میرچه بیرون آمد. گفت: کجا بودی؟ گفت: در پیشان دکان. گفت: من درآمدم ترا ندیدم. گفت: آن عجوز رادیدی که اینجا آمد و گفت فلان کس برفت؟ به یمن کسی برفته بود برفتم و بر وی نماز کردم و باز آمدم؛ پاره‌اى جَزع یمانی داشت گفت: اين در راه افتاده بود خواهی؟ » امیرچۀ سفال فروش گفته که: «وقتی به بلخ می‌گذشتم, در هوا قبّه‌ای بسته بودند. بر قبّه خنیاگری چیزی می‌زد و این بیت می‌خواند: همچون علم شیری پر کرده زباد كفى فة ولنم وای اة من آن را یاد گرفتم. » وقتی یکی به وی رسید گفت: «این قرابه‌ها که می‌فروشی می‌دانی که چه می ‌کنند؟ » وی گفت: «تو پس آن برو و ببین که چه می‌کنند. » شیح الاسلام پسر وی را دیده بود. a‏ ا و ر عليه السلام و مستجاب الڈعوة و پیرپیر شیخ الاسلام است و یاران داشت همه بزرگان و خداوندان کرامات, چون پیر فارسی و عبدالملک اسکاف و ابوالقاسم حنانه و حسن شیخ الاسلام گفت که پدر من گفت که بوالمظفرترمذی گفت: «هرکه به جای تو نیکویی کرد ترا بستة خود کرد و هر که با تو جفا کرد ترا رستۀ خود کرد. رسته به از بلسته. »> شيخ الاسلام گفت که: «در آسمان و زمین از هر که رسته باشی سود کنی. » پیری حکایت کرد مرا از پیر دیگر که: «محمد عبداللّه گازر را به ابتدای ارادت بایست E‏ روزی در مسجدی بود پیری درآمد باتها . گفت: کجا می‌روی؟ گفت: به سفر. گفت: معلومی داری؟ گفت: ني. گفت: پس چگونه کنی؟ ا ق ا ی و ا ا ا را که ندهد؟ گفت: آن را که چیزی دهد. گفت: هنوز نارسیده‌ای. آن را دوست تر بايد داشت که ترا چیزي ندهد. آن که ترا چیزی دهد ترا از او به خود می‌خواند يعني دل تو به وی می‌گراید و آن که ترا چیزی ندهد ترا به او می‌فرستد. پس نه این را از آن دوستر بايد داشت که ترا از خود به او راه می‌نماید؟ گفت: بازگردم تا خود را به این راست کنم. پای افزار در پای کرد و آمد به هری؛ و پس از آن ببود آنچه بود. » ‏ «پیر معتمر قهندزی اینجا آمد. گفت: گرد جهان بگشتم نه رَسته‌ای ديدم و نه خود رَستم. » 9- عارف عبار رحمه الله تعالى به بلخ بودهء از اصحاب شریف عقیلی است نام وی منصور است.

Orijinal Metin (FA)

وی روزی گفته که: # می كود على رضي الله الى عه در خر دركاة اگر یاری الله 176 ندندو مشاه . فضطفى صلى الله عله ولم :و لفقا كر هن كوه قاق بنکنم بر من تاوان باشد. » نخ الالام گت که د این تقض افیف دی غلی: که این گواهی شت لی را رة له چیز. “» 30- ابوالحسين سال به بن ابراهیم» رحمه الله تعالی وی را شیخ الشیوخ می‌خواندند۔ به شیراز بوده؛ بزرگ و یگانۀ روزگار خود. پیر عباس هروی است و مشایخ جهان به خانقاه وی امدندی. از اصحاب شيخ ابومسلم فسوی است. در شیراز خانقاهی داشت. سی سال به خدمت فقرا مشغول بود و اطعام صادر و وارد کرد و جمعی کثیر از علما و صلحا مجاور خانقاه وی گشته بودند. ثوفى سنة ثلاث و سبعين و اربعمائة و دفن في خانقاهه> چون شيخ محتضر شد. خادم خود. شيخ عبدالله بن عبدالرحمان. را فرستاد تا ترتیب کفن وی بکند. وی به بازار رفت و دو کفن خريد و تجهیز دو میت کرد. چون بازامد: شيخ رفته بود. شیخ را در بر گرفت و الله گفت و جان بداد. وی را در پهلوی شيخ دفن کردند. وی گفته است که: فرید را در حکم گرنه بودن: هزار بار بهتر از ان که در حکم خود بودن» زیرا که صحبت با غیر از برای خدا بود و صحبت با خود از برای پروردن هوی. » 1 تة هران لر رحهة الله ا ثلث دهی است نزدیک به مصر؛ وی آنجا می‌بودہ: ‏ ے شيخ الاسلام گفت که: «طریق ابراهیم عليه السلام آن بود که بی میهمان چیزی نخوردی. در خانه. او را ابوالصیفان می‌خواندند. » و شيخ عمو گفت که: «نهاوندی دیگ نپختی تا مهمان نبودی. » و شیخ عباس فقیر هروی گفت که: «عمران ثلثی چیزی نخوردی به روز بی مهمان. چون مهمان رسیدی, با وی بخوردی و چون نرسیدی» روزه داشتی. روزی بگاه کسی نرسیده بود نیت روزه کرده بود. روز نزدیک نماز شام رسیده بود ناگاه مهمان در رسید. E O ‏ ان شنت حق تعالی را به خواب دید که وی را گفت: عمران! تو با ما عادتی داشتی نیکو. ما با توسنتی داشتیم نیکو. تو عادت خود بدل کردی,» ما نیز سنت خود بدل کردیم. بیدار شد رنج و اندیشه‌مند. دير برنیامد که والی مصر به ده ثلث که ملک عمران بود عاملی فرستاد تا حساب وی کند و آن عامل ترسا بود بر وی زور کرد وی را از آنجا ببایست گریخت. » شيخ الاسلام گفت که شيخ عباس فقیر گفت مرا که: «به شیراز بودم پیش شيخ ابوالحسین سال به در خانقاه؛ که یکی درآمد. ما نشناختیم که وی کیست. شيخ ابوالحسین در وی نگریست و گفت: غمران توبی؟ گفت: تلئ: شیخ برخاست و وی را استقبال کرد و در برگرفت و به جای برد و بنشاند. خچنده‌ای دید که در چشم وی می‌رفت. شيخ گفت: این چیست که در چشم تو می‌رود؟ گفت: وف شيء ودر چشم من چیزی است. از آن بی خبر بود. » عباس گفت که: «شیخ مرا گفت که: هروی. ! زود وی را به گرمابه بر! به گرمابه بردم. شيخ جامة تن خویش بیرون کرد وبر گرمابه فرستاد. چون بیرون آمد, جامة شيخ در وی پوشیدم و به خانقاه أمدیم. ان شب دعوتی ساختند بشکوه. که شیخ ابوالحسین به خان وی بسیار بوده بود که هر سال همة مشایخ یک بار به خانۀ وی آمدندی» به مصر به آن ده ثلث و وی دعوت کردی. شيخ گفت: باری یک چند به نزدیک من باشد تا به بعضی از آن خدمتها که وی کرده قیام نمایم. دیگر روز بامداد عمران پای افزار خواست, شیخ گفت: می‌روی؟ گفت: «آری. شیخ رنجه شد.

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

وی روزی گفته که: # می كود على رضي الله الى عه در خر دركاة اگر یاری الله 176 ندندو مشاه . فضطفى صلى الله عله ولم :و لفقا كر هن كوه قاق بنکنم بر من تاوان باشد. » نخ الالام گت که د این تقض افیف دی غلی: که این گواهی شت لی را رة له چیز. “» 30- ابوالحسين سال به بن ابراهیم» رحمه الله تعالی وی را شیخ الشیوخ می‌خواندند۔ به شیراز بوده؛ بزرگ و یگانۀ روزگار خود. پیر عباس هروی است و مشایخ جهان به خانقاه وی امدندی. از اصحاب شيخ ابومسلم فسوی است. در شیراز خانقاهی داشت. سی سال به خدمت فقرا مشغول بود و اطعام صادر و وارد کرد و جمعی کثیر از علما و صلحا مجاور خانقاه وی گشته بودند. ثوفى سنة ثلاث و سبعين و اربعمائة و دفن في خانقاهه> چون شيخ محتضر شد. خادم خود. شيخ عبدالله بن عبدالرحمان. را فرستاد تا ترتیب کفن وی بکند. وی به بازار رفت و دو کفن خريد و تجهیز دو میت کرد. چون بازامد: شيخ رفته بود. شیخ را در بر گرفت و الله گفت و جان بداد. وی را در پهلوی شيخ دفن کردند. وی گفته است که: فرید را در حکم گرنه بودن: هزار بار بهتر از ان که در حکم خود بودن» زیرا که صحبت با غیر از برای خدا بود و صحبت با خود از برای پروردن هوی. » 1 تة هران لر رحهة الله ا ثلث دهی است نزدیک به مصر؛ وی آنجا می‌بودہ: ‏ ے شيخ الاسلام گفت که: «طریق ابراهیم عليه السلام آن بود که بی میهمان چیزی نخوردی. در خانه. او را ابوالصیفان می‌خواندند. » و شيخ عمو گفت که: «نهاوندی دیگ نپختی تا مهمان نبودی. » و شیخ عباس فقیر هروی گفت که: «عمران ثلثی چیزی نخوردی به روز بی مهمان. چون مهمان رسیدی, با وی بخوردی و چون نرسیدی» روزه داشتی. روزی بگاه کسی نرسیده بود نیت روزه کرده بود. روز نزدیک نماز شام رسیده بود ناگاه مهمان در رسید. E O ‏ ان شنت حق تعالی را به خواب دید که وی را گفت: عمران! تو با ما عادتی داشتی نیکو. ما با توسنتی داشتیم نیکو. تو عادت خود بدل کردی,» ما نیز سنت خود بدل کردیم. بیدار شد رنج و اندیشه‌مند. دير برنیامد که والی مصر به ده ثلث که ملک عمران بود عاملی فرستاد تا حساب وی کند و آن عامل ترسا بود بر وی زور کرد وی را از آنجا ببایست گریخت. » شيخ الاسلام گفت که شيخ عباس فقیر گفت مرا که: «به شیراز بودم پیش شيخ ابوالحسین سال به در خانقاه؛ که یکی درآمد. ما نشناختیم که وی کیست. شيخ ابوالحسین در وی نگریست و گفت: غمران توبی؟ گفت: تلئ: شیخ برخاست و وی را استقبال کرد و در برگرفت و به جای برد و بنشاند. خچنده‌ای دید که در چشم وی می‌رفت. شيخ گفت: این چیست که در چشم تو می‌رود؟ گفت: وف شيء ودر چشم من چیزی است. از آن بی خبر بود. » عباس گفت که: «شیخ مرا گفت که: هروی. ! زود وی را به گرمابه بر! به گرمابه بردم. شيخ جامة تن خویش بیرون کرد وبر گرمابه فرستاد. چون بیرون آمد, جامة شيخ در وی پوشیدم و به خانقاه أمدیم. ان شب دعوتی ساختند بشکوه. که شیخ ابوالحسین به خان وی بسیار بوده بود که هر سال همة مشایخ یک بار به خانۀ وی آمدندی» به مصر به آن ده ثلث و وی دعوت کردی. شيخ گفت: باری یک چند به نزدیک من باشد تا به بعضی از آن خدمتها که وی کرده قیام نمایم. دیگر روز بامداد عمران پای افزار خواست, شیخ گفت: می‌روی؟ گفت: «آری. شیخ رنجه شد.

Orijinal Metin (FA)

گفت: روزی چند اینجا 177 نشین تا نر اسانی] گفت: می‌روم که من مرد معاتبم, مبادا که مرا در تنعم بینند نیسندند. بروم سر به محنت خود بازنهم تا خود چه شود. » شیخ عباس گفت که: کیش از ان وی ر اادز ضر یافنددن ویر انهای فردة و فوش یک گوش وی بخورده. » 2- ابوالحسین مرو الژودی» رحمه الله تعالى وی شبلی را دیده بود و گفته که: «شبلی را پرسیدند که: اکرم الاکرمین که بود؟ گفت: آن بود که وقتی گناه کسی را آمرزیده بود هرگز کسی را , به آن گناه عذاب نکند که این آن گناه است که من فلان دوست و بنده را بیامرزیده‌ام . « ۴ ‏ گردد. » 353- ابوحامد دوستان» رحمه الله تعالىی وی به مرو بوده شیخ الاسلام گفت که: «من یک تن دیده‌ام که وی را دیده. احمد چشتىتى. » و وقتی دیگر گفت که احمد چشتی گفت که ابوسعید مالینی گفت و این درستر است. که بوسعید مالینی بوحامد را دیده ہود از وی پرسیدند که: «مَتى سقط الحشَمَةٌ؟ » قال: «إذا قَدَمَتِ الككنة تتقظت الحشحة . « شدخ :الاسلاة گنت که «حشمت چیزی است ميان هيبت و وحشت. چون صحبت قديم شود وحشت برخیزد. هيبت بماند. » و شیخ الاسلام ابوسعید مالینی را دیده بود اما نشناخته بود که طفل بود و کسی ‏ همانا که ان یک تن را که دیده بود که بوحامد را دیده بود وی را ت الالام فت ف اخ جف د «بوحامد دوستان در مرو بر در دکانی ا سقّایی آب به وی داد ساعتی آب را در دست نگاهداشت. سقا گفت: ای شیخ! چرا نمی‌خوری؟ گفت: مگسی آب می‌خورد, صبر می‌کنم تا وی آب بخورد, که دوستان او به زحمت چیزی نخورند. » شيخ الاسلام گفت که: «به زحمت خوردن آن بود که چیزی می‌خوری و بر دیگری ایثار می‌کنی ایثار ظاهر, تا وی طیره می‌بود و آن که از وی بیشتر خوری, آن خود شره بود. يا ایٿثار پنهان کن يا میانه خور! » و در شرح تعژف مذکور است که تعظیم ‏ شده بود که چون به نماز ایستادی و گفتی: ‏ پیش از آن که. «اکیر» گفتی بیهوش شدی و بیفتادی. سالها عمر وی بر این گذشت وهم بر این وفات کرد. و گویند که وی هرگز بخود جامه نپوشیدی, بلکه مریدان وی جامه در وی پوشیدندی و اکر . کسی را به آن حاجت بودی, فرصت نگاهداشتی چون پیش وی کسی نبودی جامه از وی برکشیدی و پوشاننده و کشنده را نگفتی که چرا چنین می‌کنی. ابوحامد دوستان با رفیقی می‌رفت در راهی. آن رفیق گفت: «مرا اینجا کسی است. تو اینجا باش تا در شوم و صله رحم به جای آرم ! » وی در شد و ابوحامد بنشست. آن مرد آن شب بیرون نیامد, و برفی عظیم آمد. دیگر روز آن مرد بیرون آمد. ابوحامد در ميان برف می‌جنبید و برف از وی می‌ریخت. آن مرد گفت: «تو هنوز اینجایی؟ » گفت: «نگفته بودی که اینجا باش ؟ دوستان وفای دوستان به جای رنڈ . “« 4- بات فرغانی» رحمه الله تعالى نام وی عمر است. به فرغانه بود و درویشان آن ديار مشایخ بزرگ را باب خوانند. مردی صاحب کرامات ظاهر بود و صاحب کتاب کشف المحجوب گفته است که: «وی 178 از اوتاد الارض بود. » شیخ الاسلام گفته که: «شیخ عمو وی را دیده بود وی گوید که: روزی پیش وی نشسته بودم» یکی درآمد و گفت: دعایی بکن, که سرّکب بازآمد و سرکب امیری بود که به جنگ آمدی و باب بر کنار آتشدان نشسته بود و جورب در پای او. آفتابه‌ای آنجا نهاده بود. پای بر آفتابه زد و گفت: افکندمش !

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

گفت: روزی چند اینجا 177 نشین تا نر اسانی] گفت: می‌روم که من مرد معاتبم, مبادا که مرا در تنعم بینند نیسندند. بروم سر به محنت خود بازنهم تا خود چه شود. » شیخ عباس گفت که: کیش از ان وی ر اادز ضر یافنددن ویر انهای فردة و فوش یک گوش وی بخورده. » 2- ابوالحسین مرو الژودی» رحمه الله تعالى وی شبلی را دیده بود و گفته که: «شبلی را پرسیدند که: اکرم الاکرمین که بود؟ گفت: آن بود که وقتی گناه کسی را آمرزیده بود هرگز کسی را , به آن گناه عذاب نکند که این آن گناه است که من فلان دوست و بنده را بیامرزیده‌ام . « ۴ ‏ گردد. » 353- ابوحامد دوستان» رحمه الله تعالىی وی به مرو بوده شیخ الاسلام گفت که: «من یک تن دیده‌ام که وی را دیده. احمد چشتىتى. » و وقتی دیگر گفت که احمد چشتی گفت که ابوسعید مالینی گفت و این درستر است. که بوسعید مالینی بوحامد را دیده ہود از وی پرسیدند که: «مَتى سقط الحشَمَةٌ؟ » قال: «إذا قَدَمَتِ الككنة تتقظت الحشحة . « شدخ :الاسلاة گنت که «حشمت چیزی است ميان هيبت و وحشت. چون صحبت قديم شود وحشت برخیزد. هيبت بماند. » و شیخ الاسلام ابوسعید مالینی را دیده بود اما نشناخته بود که طفل بود و کسی ‏ همانا که ان یک تن را که دیده بود که بوحامد را دیده بود وی را ت الالام فت ف اخ جف د «بوحامد دوستان در مرو بر در دکانی ا سقّایی آب به وی داد ساعتی آب را در دست نگاهداشت. سقا گفت: ای شیخ! چرا نمی‌خوری؟ گفت: مگسی آب می‌خورد, صبر می‌کنم تا وی آب بخورد, که دوستان او به زحمت چیزی نخورند. » شيخ الاسلام گفت که: «به زحمت خوردن آن بود که چیزی می‌خوری و بر دیگری ایثار می‌کنی ایثار ظاهر, تا وی طیره می‌بود و آن که از وی بیشتر خوری, آن خود شره بود. يا ایٿثار پنهان کن يا میانه خور! » و در شرح تعژف مذکور است که تعظیم ‏ شده بود که چون به نماز ایستادی و گفتی: ‏ پیش از آن که. «اکیر» گفتی بیهوش شدی و بیفتادی. سالها عمر وی بر این گذشت وهم بر این وفات کرد. و گویند که وی هرگز بخود جامه نپوشیدی, بلکه مریدان وی جامه در وی پوشیدندی و اکر . کسی را به آن حاجت بودی, فرصت نگاهداشتی چون پیش وی کسی نبودی جامه از وی برکشیدی و پوشاننده و کشنده را نگفتی که چرا چنین می‌کنی. ابوحامد دوستان با رفیقی می‌رفت در راهی. آن رفیق گفت: «مرا اینجا کسی است. تو اینجا باش تا در شوم و صله رحم به جای آرم ! » وی در شد و ابوحامد بنشست. آن مرد آن شب بیرون نیامد, و برفی عظیم آمد. دیگر روز آن مرد بیرون آمد. ابوحامد در ميان برف می‌جنبید و برف از وی می‌ریخت. آن مرد گفت: «تو هنوز اینجایی؟ » گفت: «نگفته بودی که اینجا باش ؟ دوستان وفای دوستان به جای رنڈ . “« 4- بات فرغانی» رحمه الله تعالى نام وی عمر است. به فرغانه بود و درویشان آن ديار مشایخ بزرگ را باب خوانند. مردی صاحب کرامات ظاهر بود و صاحب کتاب کشف المحجوب گفته است که: «وی 178 از اوتاد الارض بود. » شیخ الاسلام گفته که: «شیخ عمو وی را دیده بود وی گوید که: روزی پیش وی نشسته بودم» یکی درآمد و گفت: دعایی بکن, که سرّکب بازآمد و سرکب امیری بود که به جنگ آمدی و باب بر کنار آتشدان نشسته بود و جورب در پای او. آفتابه‌ای آنجا نهاده بود. پای بر آفتابه زد و گفت: افکندمش !

%0
10 Bölüm