مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۳ امشب ای دلدار مهمان توییم شب چه باشد روز و شب آن توییم هر کجا باشیم و هر جا که رویم حاضران کاسه و خوان توییم نقش های صنعت دست توییم پروریده نعمت و نان توییم چون کبوترزاده برج توییم در سفر طواف ایوان توییم حیث ما کنتم فولوا شطره با زجاجه دل پری خوان توییم هر زمان نقشی کنی در مغز ما ما صحیفه خط و عنوان توییم همچو موسی کم خوریم از دایه شیر زانک مست شیر و پستان توییم ایمنیم از دزد و مکر راه زن زانک چون زر در حرمدان توییم زان چنین مست است و دلخوش جان ما که سبکسار و گران جان توییم گوی زرین فلک رقصان ماست چون نباشد چون که چوگان توییم خواه چوگان ساز ما را خواه گوی دولت این بس که به میدان توییم خواه ما را مار کن خواهی عصا معجز موسی و برهان توییم گر عصا سازیم بیفشانیم برگ وقت خشم و جنگ ثعبان توییم عشق ما را پشت داری می کند زانک خندان روی بستان توییم سایه ساز ماست نور سایه سوز زانک همچون مه به میزان توییم هم تو بگشا این دهان را هم تو بند بند آن توست و انبان توییم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۴ ما ز بالاییم و بالا می رویم ما ز دریاییم و دریا می رویم ما از آن جا و از این جا نیستیم ما ز بی جاییم و بی جا می رویم لااله اندر پی الالله است همچو لا ما هم به الا می رویم قل تعالوا آیتیست از جذب حق ما به جذبه حق تعالی می رویم کشتی نوحیم در طوفان روح لاجرم بی دست و بی پا می رویم همچو موج از خود برآوردیم سر باز هم در خود تماشا می رویم راه حق تنگ است چون سم الخیاط ما مثال رشته یکتا می رویم هین ز همراهان و منزل یاد کن پس بدانک هر دمی ما می رویم خوانده ای انا الیه راجعون تا بدانی که کجاها می رویم اختر ما نیست در دور قمر لاجرم فوق ثریا می رویم همت عالی است در سرهای ما از علی تا رب اعلا می رویم رو ز خرمنگاه ما ای کورموش گر نه کوری بین که بینا می رویم ای سخن خاموش کن با ما میا بین که ما از رشک بی ما می رویم ای که هستی ما ره را مبند ما به کوه قاف و عنقا می رویم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۵ دوش عشق شمس دین می باختیم سوی رفعت روح می افراختیم در فراق روی آن معشوق جان ماحضر با عشق او می ساختیم در نثار عشق جان افزای او قالب از جان هر زمان پرداختیم عشق او صد جان دیگر می بداد ما در این داد و ستد پرداختیم همچو چنگ از حال خود خالی شدیم پرده عشاق را بنواختیم اندر آن پرده بده یک پردگی کز شعاعش پرده ها بشناختیم هر زمان خود را به سوی پرده ای حیله حیله پیشتر انداختیم برج برج و پرده پرده بعد از آن همچو ماه چارده می تاختیم رو نمود از سوی تبریز آفتاب تا دل از رخت طبیعت آختیم
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۳ امشب ای دلدار مهمان توییم شب چه باشد روز و شب آن توییم هر کجا باشیم و هر جا که رویم حاضران کاسه و خوان توییم نقش های صنعت دست توییم پروریده نعمت و نان توییم چون کبوترزاده برج توییم در سفر طواف ایوان توییم حیث ما کنتم فولوا شطره با زجاجه دل پری خوان توییم هر زمان نقشی کنی در مغز ما ما صحیفه خط و عنوان توییم همچو موسی کم خوریم از دایه شیر زانک مست شیر و پستان توییم ایمنیم از دزد و مکر راه زن زانک چون زر در حرمدان توییم زان چنین مست است و دلخوش جان ما که سبکسار و گران جان توییم گوی زرین فلک رقصان ماست چون نباشد چون که چوگان توییم خواه چوگان ساز ما را خواه گوی دولت این بس که به میدان توییم خواه ما را مار کن خواهی عصا معجز موسی و برهان توییم گر عصا سازیم بیفشانیم برگ وقت خشم و جنگ ثعبان توییم عشق ما را پشت داری می کند زانک خندان روی بستان توییم سایه ساز ماست نور سایه سوز زانک همچون مه به میزان توییم هم تو بگشا این دهان را هم تو بند بند آن توست و انبان توییم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۴ ما ز بالاییم و بالا می رویم ما ز دریاییم و دریا می رویم ما از آن جا و از این جا نیستیم ما ز بی جاییم و بی جا می رویم لااله اندر پی الالله است همچو لا ما هم به الا می رویم قل تعالوا آیتیست از جذب حق ما به جذبه حق تعالی می رویم کشتی نوحیم در طوفان روح لاجرم بی دست و بی پا می رویم همچو موج از خود برآوردیم سر باز هم در خود تماشا می رویم راه حق تنگ است چون سم الخیاط ما مثال رشته یکتا می رویم هین ز همراهان و منزل یاد کن پس بدانک هر دمی ما می رویم خوانده ای انا الیه راجعون تا بدانی که کجاها می رویم اختر ما نیست در دور قمر لاجرم فوق ثریا می رویم همت عالی است در سرهای ما از علی تا رب اعلا می رویم رو ز خرمنگاه ما ای کورموش گر نه کوری بین که بینا می رویم ای سخن خاموش کن با ما میا بین که ما از رشک بی ما می رویم ای که هستی ما ره را مبند ما به کوه قاف و عنقا می رویم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۵ دوش عشق شمس دین می باختیم سوی رفعت روح می افراختیم در فراق روی آن معشوق جان ماحضر با عشق او می ساختیم در نثار عشق جان افزای او قالب از جان هر زمان پرداختیم عشق او صد جان دیگر می بداد ما در این داد و ستد پرداختیم همچو چنگ از حال خود خالی شدیم پرده عشاق را بنواختیم اندر آن پرده بده یک پردگی کز شعاعش پرده ها بشناختیم هر زمان خود را به سوی پرده ای حیله حیله پیشتر انداختیم برج برج و پرده پرده بعد از آن همچو ماه چارده می تاختیم رو نمود از سوی تبریز آفتاب تا دل از رخت طبیعت آختیم