مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۷ چیزی مگو که گنج نهانی خریده ام جان داده ام ولیک جهانی خریده ام رویم چو زرگر است از او این سخن شنو دادم قراضه زر و کانی خریده ام از چشم ترک دوست چه تیری که خورده ام وز طاق ابروش چه کمانی خریده ام با خلق بسته بسته بگویم من این حدیث با کس نگویم این ز فلانی خریده ام هر چند بی زبان شده بودم چو ماهیی دیدم شکرلبی و زبانی خریده ام ناگاه چون درخت برستم میان باغ زان باغ بی نشانه نشانی خریده ام گفتم میان باغ خود آن را میانه نیست لیک از میان نیست میانی خریده ام کردم قران به مفخر تبریز شمس دین بیرون ز هر دو قرن قرانی خریده ام مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۸ ای گوش من گرفته توی چشم روشنم باغم چه می بری چو توی باغ و گلشنم عمری است کز عطای تو من طبل می خورم در سایه لوای کرم طبل می زنم می مالم این دو چشم که خواب است یا خیال باور نمی کنم عجب ای دوست کاین منم آری منم ولیک برون رفته از منی چون ماه نو ز بدر تو باریک می تنم در تاج خسروان به حقارت نظر کنم تا شوق روی توست مها طوق گردنم با ماهیان ز بحر تو من نزل می خورم با خاکیان ز رشک تو چون آب و روغنم گرچه ز بحر صنعت من آب خوردنی است چون ماهیم نبیند کس آب خوردنم گر ناخن جفا بخراشد رگ مرا من خوش صدا چو چنگ ز آسیب ناخنم خود پی ببرده ای تو که رگ دار نیستم گر می جهد رگی بنما تاش برکنم گفتی چه کار داری بر نیست کار نیست گر نیست نیستم ز چه شد نیست مسکنم نفخ قیامتی تو و من شخص مرده ام تو جان نوبهاری و من سرو و سوسنم من نیم کاره گفتم باقیش تو بگو تو عقل عقل عقلی و من سخت کودنم من صورتی کشیدم جان بخشی آن توست تو جان جان جانی و من قالب تنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۹ ما قحطیان تشنه و بسیارخواره ایم بیچاره نیستیم که درمان و چاره ایم در بزم چون عقار و گه رزم ذوالفقار در شکر همچو چشمه و در صبر خاره ایم ما پادشاه رشوت باره نبوده ایم بل پاره دوز خرقه دل های پاره ایم از ما مپوش راز که در سینه توایم وز ما مدزد دل که نه ما دل فشاره ایم ما آب قلزمیم نهان گشته زیر کاه یا آفتاب تن زده اندر ستاره ایم ما را ببین تو مست چنین بر کنار بام داند کنار بام که ما بی کناره ایم مهتاب را چه ترس بود از کنار بام پس ما چه غم خوریم که بر مه سواره ایم گر تیردوز گشت جگرهای ما ز عشق بی زحمت جگر تو ببین خون چه کاره ایم قصاب ده اگر چه که ما را بکشت زار هم می چریم در ده و هم بر قناره ایم ما مهره ایم و هم جهت مهره حقه ایم هنگامه گیر دل شده و هم نظاره ایم خاموش باش اگر چه به بشرای احمدی همچون مسیح ناطق طفل گواره ایم در عشق شمس مفخر تبریز روز و شب بر چرخ دیوکش چو شهاب و شراره ایم
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۷ چیزی مگو که گنج نهانی خریده ام جان داده ام ولیک جهانی خریده ام رویم چو زرگر است از او این سخن شنو دادم قراضه زر و کانی خریده ام از چشم ترک دوست چه تیری که خورده ام وز طاق ابروش چه کمانی خریده ام با خلق بسته بسته بگویم من این حدیث با کس نگویم این ز فلانی خریده ام هر چند بی زبان شده بودم چو ماهیی دیدم شکرلبی و زبانی خریده ام ناگاه چون درخت برستم میان باغ زان باغ بی نشانه نشانی خریده ام گفتم میان باغ خود آن را میانه نیست لیک از میان نیست میانی خریده ام کردم قران به مفخر تبریز شمس دین بیرون ز هر دو قرن قرانی خریده ام مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۸ ای گوش من گرفته توی چشم روشنم باغم چه می بری چو توی باغ و گلشنم عمری است کز عطای تو من طبل می خورم در سایه لوای کرم طبل می زنم می مالم این دو چشم که خواب است یا خیال باور نمی کنم عجب ای دوست کاین منم آری منم ولیک برون رفته از منی چون ماه نو ز بدر تو باریک می تنم در تاج خسروان به حقارت نظر کنم تا شوق روی توست مها طوق گردنم با ماهیان ز بحر تو من نزل می خورم با خاکیان ز رشک تو چون آب و روغنم گرچه ز بحر صنعت من آب خوردنی است چون ماهیم نبیند کس آب خوردنم گر ناخن جفا بخراشد رگ مرا من خوش صدا چو چنگ ز آسیب ناخنم خود پی ببرده ای تو که رگ دار نیستم گر می جهد رگی بنما تاش برکنم گفتی چه کار داری بر نیست کار نیست گر نیست نیستم ز چه شد نیست مسکنم نفخ قیامتی تو و من شخص مرده ام تو جان نوبهاری و من سرو و سوسنم من نیم کاره گفتم باقیش تو بگو تو عقل عقل عقلی و من سخت کودنم من صورتی کشیدم جان بخشی آن توست تو جان جان جانی و من قالب تنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۹ ما قحطیان تشنه و بسیارخواره ایم بیچاره نیستیم که درمان و چاره ایم در بزم چون عقار و گه رزم ذوالفقار در شکر همچو چشمه و در صبر خاره ایم ما پادشاه رشوت باره نبوده ایم بل پاره دوز خرقه دل های پاره ایم از ما مپوش راز که در سینه توایم وز ما مدزد دل که نه ما دل فشاره ایم ما آب قلزمیم نهان گشته زیر کاه یا آفتاب تن زده اندر ستاره ایم ما را ببین تو مست چنین بر کنار بام داند کنار بام که ما بی کناره ایم مهتاب را چه ترس بود از کنار بام پس ما چه غم خوریم که بر مه سواره ایم گر تیردوز گشت جگرهای ما ز عشق بی زحمت جگر تو ببین خون چه کاره ایم قصاب ده اگر چه که ما را بکشت زار هم می چریم در ده و هم بر قناره ایم ما مهره ایم و هم جهت مهره حقه ایم هنگامه گیر دل شده و هم نظاره ایم خاموش باش اگر چه به بشرای احمدی همچون مسیح ناطق طفل گواره ایم در عشق شمس مفخر تبریز روز و شب بر چرخ دیوکش چو شهاب و شراره ایم