Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۵ چرا چون ای حیات جان در این عالم وطن داری نباشد خاک ره ناطق ندارد سنگ هشیاری چرا زهری دهد تلخی چرا خاری کند تیزی چرا خشمی کند تندی چرا باشد شبی تاری در آن گلزار روی او عجب می ماندم روزی که خاری اندر این عالم کند در عهد او خاری مگر حضرت نقابی بست از غیرت بر آن چهره که تا غیری نبیند آن برون ناید ز اغیاری مگر خود دیده عالم غلیظ و درد و قلب آمد نمی تاند که دریابد ز لطف آن چهره ناری دو چشم زشت رویان را لباس زشت می باید و کی شاید که درپوشد لباس زشت آن عاری که از عریانی لطفش لباس لطف شرمنده که از شرم صفای او عرق ها می شود جاری و او با این همه جسمی فروبرید و درپوشید برون زد لطف از چشمش ز هر سو شد به دیداری فروپوشید لطف او نهانی کرده چشمش را که تا شد دیده ها محروم و کند از سیر و سیاری ولیک آن نور ناپیدا همی فرمایدت هر دم شراب می که بفزاید ز بی هوشیت هشیاری که خوبان به غایت را فراغت باشد از شیوه ولیکن عشقشان دارد هزاران مکر و عیاری چنانک از شهوتی تو خوش به جسم و جان شهوانی نباشی زان طرب غافل اگر تو جان جان داری درون خود طلب آن را نه پیش و پس نه بر گردون نمی بینی که اندر خواب تو در باغ و گلزاری کدامین سوی می دانی کدامین سوی می بینی تو آن باغی که می بینی به خواب اندر به بیداری چو دیده جان گشادی تو بدیدی ملک روحانی از آن جا طفل ره باشی چو رو زین سو به شه آری کدامین شه نیارم گفت رمزی از صفات او ولیکن از مثالی تو بدانی گر خرد داری خردهایی نمی خواهم که از دونی و طماعی سر و سرور نمی جوید همی جوید کلهداری کله بگذار و سر می جو کز آن سر سر به دست آید به سر بنشین به بزم سر ببین زان سر تو خماری ز جامی کز صفای آن نماید غیب ها یک یک چه مه رویان نماید غیب اندر حجب و عماری به روی هر مهی بینی تو داغی بس ظریف و کش نشان بندگی شه که فرد است او به دلداری به نزد حسن انس و جن مخدومی شمس الدین زهی تبریز دریاوش که بر هر ابر در باری

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۵ چرا چون ای حیات جان در این عالم وطن داری نباشد خاک ره ناطق ندارد سنگ هشیاری چرا زهری دهد تلخی چرا خاری کند تیزی چرا خشمی کند تندی چرا باشد شبی تاری در آن گلزار روی او عجب می ماندم روزی که خاری اندر این عالم کند در عهد او خاری مگر حضرت نقابی بست از غیرت بر آن چهره که تا غیری نبیند آن برون ناید ز اغیاری مگر خود دیده عالم غلیظ و درد و قلب آمد نمی تاند که دریابد ز لطف آن چهره ناری دو چشم زشت رویان را لباس زشت می باید و کی شاید که درپوشد لباس زشت آن عاری که از عریانی لطفش لباس لطف شرمنده که از شرم صفای او عرق ها می شود جاری و او با این همه جسمی فروبرید و درپوشید برون زد لطف از چشمش ز هر سو شد به دیداری فروپوشید لطف او نهانی کرده چشمش را که تا شد دیده ها محروم و کند از سیر و سیاری ولیک آن نور ناپیدا همی فرمایدت هر دم شراب می که بفزاید ز بی هوشیت هشیاری که خوبان به غایت را فراغت باشد از شیوه ولیکن عشقشان دارد هزاران مکر و عیاری چنانک از شهوتی تو خوش به جسم و جان شهوانی نباشی زان طرب غافل اگر تو جان جان داری درون خود طلب آن را نه پیش و پس نه بر گردون نمی بینی که اندر خواب تو در باغ و گلزاری کدامین سوی می دانی کدامین سوی می بینی تو آن باغی که می بینی به خواب اندر به بیداری چو دیده جان گشادی تو بدیدی ملک روحانی از آن جا طفل ره باشی چو رو زین سو به شه آری کدامین شه نیارم گفت رمزی از صفات او ولیکن از مثالی تو بدانی گر خرد داری خردهایی نمی خواهم که از دونی و طماعی سر و سرور نمی جوید همی جوید کلهداری کله بگذار و سر می جو کز آن سر سر به دست آید به سر بنشین به بزم سر ببین زان سر تو خماری ز جامی کز صفای آن نماید غیب ها یک یک چه مه رویان نماید غیب اندر حجب و عماری به روی هر مهی بینی تو داغی بس ظریف و کش نشان بندگی شه که فرد است او به دلداری به نزد حسن انس و جن مخدومی شمس الدین زهی تبریز دریاوش که بر هر ابر در باری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۶ زهی چشم مرا حاصل شده آیین خون ریزی ز هجران خداوندی شمس الدین تبریزی ایا خورشید رخشنده متاب از امر او سر را که تاریک ابد گردی اگر با او تو بستیزی ایا ای ابر گر تو یک نظر از نرگسش یابی به جای آب آب زندگانی و گهربیزی اگر آتش شبی در خواب لطف و حلم او دیدی گلستان ها شدی آتش نکردی ذره ای تیزی به هنگامی که هر جانی به جانی جفت می گردند بفرمودند گر جانی به جان او نیامیزی که جان او چنان صاف و لطیف آمد که جان ها را ز روی شرم و لطف او فریضه گشت پرهیزی هر آنچ از روح او آید به وهم روح ها ناید که خشتک کی تواند کرد اندر جامه تیریزی کسی کاندر جهان از بوش انا لا غیر می گفته ست گر از جاهش ببردی بو ز حسرت کرده خون ریزی بیا ای عقل کل با من که بردابرد او بینی ورای بحر روحانی بدان شرطی که نگریزی از آن بحری گذشته ست او که دل ها دل از او یابند و جان ها جان از او گیرند و هر چیزی از او چیزی اگر انکار خواهی کرد از عجزی است اندر تو چه داند قوت حیدر مزاج حیز از حیزی علی الله خانه کعبه و فی الله بیت معمورا گهی که بشنوی تبریز از تعظیم برخیزی ایا ای عقل و تمییزی که لاف دیدنش داری وآنگه باخودی بالله که بی الهام و تمییزی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۷ هر آن چشمی که گریان است در عشق دلارامی بشارت آیدش روزی ز وصل او به پیغامی هر آن چشم سپیدی کو سیه کرده ست تن جامه سیاهش شد سپید آخر سپیدش شد سیه فامی چو گریان بود آن یعقوب کنعان از پی یوسف بشارت آمدش ناگه از آن خوش روی خوش نامی مثال نردبان باشد به نالیدن به عشق اندر چو او بر نردبان کوشد رسد ناگاه بر بامی حریف عشق پیش آید چو بیند مر تو را بیخود کبابی از جگر در کف ز خون دل یکی جامی که آب لطف آن دلبر گرفته قاف تا قاف است از آن است آتش هجران که تا پخته شود خامی برای امتحان مرغ جان عاشق وحشی بلا چون ضربت دامی و زلف یار چون دامی که تا زین دام و زین ضربت کشاکش یابد این وحشی نماند ناز و تندی او شود همراز و هم رامی چنان چون میوه های خام از آن پخته شود شیرین که گاهش تاب خورشید است و گاهش طره شامی ز رنج عام و لطف خاص حکمت ها شود پیدا که تا صافی شود دردی که تا خاصه شود عامی گهی از خوف محرومی و هجران ابد سوزی گهی اندر امید وصل یکتا زفت انعامی خصوصا درد این مسکین که عالم سوز طوفان است زهی تلخی و ناکامی که شیرین است از او کامی به هر گامی اگر صد تیر آید از هوای او نگردم از هوای او نگردانم یکی گامی منم در وام عشق شاه تا گردن بحمدالله مبارک صاحب وامی مبارک کردن وامی زهی دریای لطف حق زهی خورشید ربانی به هر صد قرن نبود این چه جای سال و ایامی ز مخدومی شمس الدین تبریزی بیابد جان خلاصه نور ایمانی صفای جان اسلامی چه جای نور اسلام است که نورانی و روحانی شود واله اگر پیدا شود از دفترش لامی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۶ زهی چشم مرا حاصل شده آیین خون ریزی ز هجران خداوندی شمس الدین تبریزی ایا خورشید رخشنده متاب از امر او سر را که تاریک ابد گردی اگر با او تو بستیزی ایا ای ابر گر تو یک نظر از نرگسش یابی به جای آب آب زندگانی و گهربیزی اگر آتش شبی در خواب لطف و حلم او دیدی گلستان ها شدی آتش نکردی ذره ای تیزی به هنگامی که هر جانی به جانی جفت می گردند بفرمودند گر جانی به جان او نیامیزی که جان او چنان صاف و لطیف آمد که جان ها را ز روی شرم و لطف او فریضه گشت پرهیزی هر آنچ از روح او آید به وهم روح ها ناید که خشتک کی تواند کرد اندر جامه تیریزی کسی کاندر جهان از بوش انا لا غیر می گفته ست گر از جاهش ببردی بو ز حسرت کرده خون ریزی بیا ای عقل کل با من که بردابرد او بینی ورای بحر روحانی بدان شرطی که نگریزی از آن بحری گذشته ست او که دل ها دل از او یابند و جان ها جان از او گیرند و هر چیزی از او چیزی اگر انکار خواهی کرد از عجزی است اندر تو چه داند قوت حیدر مزاج حیز از حیزی علی الله خانه کعبه و فی الله بیت معمورا گهی که بشنوی تبریز از تعظیم برخیزی ایا ای عقل و تمییزی که لاف دیدنش داری وآنگه باخودی بالله که بی الهام و تمییزی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۷ هر آن چشمی که گریان است در عشق دلارامی بشارت آیدش روزی ز وصل او به پیغامی هر آن چشم سپیدی کو سیه کرده ست تن جامه سیاهش شد سپید آخر سپیدش شد سیه فامی چو گریان بود آن یعقوب کنعان از پی یوسف بشارت آمدش ناگه از آن خوش روی خوش نامی مثال نردبان باشد به نالیدن به عشق اندر چو او بر نردبان کوشد رسد ناگاه بر بامی حریف عشق پیش آید چو بیند مر تو را بیخود کبابی از جگر در کف ز خون دل یکی جامی که آب لطف آن دلبر گرفته قاف تا قاف است از آن است آتش هجران که تا پخته شود خامی برای امتحان مرغ جان عاشق وحشی بلا چون ضربت دامی و زلف یار چون دامی که تا زین دام و زین ضربت کشاکش یابد این وحشی نماند ناز و تندی او شود همراز و هم رامی چنان چون میوه های خام از آن پخته شود شیرین که گاهش تاب خورشید است و گاهش طره شامی ز رنج عام و لطف خاص حکمت ها شود پیدا که تا صافی شود دردی که تا خاصه شود عامی گهی از خوف محرومی و هجران ابد سوزی گهی اندر امید وصل یکتا زفت انعامی خصوصا درد این مسکین که عالم سوز طوفان است زهی تلخی و ناکامی که شیرین است از او کامی به هر گامی اگر صد تیر آید از هوای او نگردم از هوای او نگردانم یکی گامی منم در وام عشق شاه تا گردن بحمدالله مبارک صاحب وامی مبارک کردن وامی زهی دریای لطف حق زهی خورشید ربانی به هر صد قرن نبود این چه جای سال و ایامی ز مخدومی شمس الدین تبریزی بیابد جان خلاصه نور ایمانی صفای جان اسلامی چه جای نور اسلام است که نورانی و روحانی شود واله اگر پیدا شود از دفترش لامی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۸ الا ای نقش روحانی چرا از ما گریزانی تو خود از خانه آخر ز حال بنده می دانی به حق اشک گرم من به حق روی زرد من به پیوندی که با تستم ورای طور انسانی اگر عالم بود خندان مرا بی تو بود زندان بس است آخر بکن رحمی بر این محروم زندانی اگر با جمله خویشانم چو تو دوری پریشانم مبادا ای خدا کس را بدین غایت پریشانی بر آن پای گریزانت چه بربندم که نگریزی به جان بی وفا مانی چو یار ما گریزانی ور از نه چرخ برتازی بسوزی هفت دریا را بدرم چرخ و دریا را به عشق و صبر و پیشانی وگر چو آفتابی هم روی بر طارم چارم چو سایه در رکاب تو همی آیم به پنهانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۹ الا ای یوسف مصری از این دریای ظلمانی روان کن کشتی وصلت برای پیر کنعانی یکی کشتی که این دریا ز نور او بگیرد چشم که از شعشاع آن کشتی بگردد بحر نورانی نه زان نوری که آن باشد به جان چاکران لایق از آن نوری که آن باشد جمال و فر سلطانی در آن بحر جلالت ها که آن کشتی همی گردد چو باشد عاشق او حق که باشد روح روحانی چو آن کشتی نماید رخ برآید گرد آن دریا نماند صعبیی دیگر بگردد جمله آسانی چه آسانی که از شادی ز عاشق هر سر مویی در آن دریا به رقص اندرشده غلطان و خندانی نبیند خنده جان را مگر که دیده جان ها نماید خدها در جسم آب و خاک ارکانی ز عریانی نشانی هاست بر درز لباس او ز چشم و گوش و فهم و وهم اگر خواهی تو برهانی تو برهان را چه خواهی کرد که غرق عالم حسی برو می چر چو استوران در این مرعای شهوانی مگر الطاف مخدومی خداوندی شمس دین رباید مر تو را چون باد از وسواس شیطانی کز این جمله اشارت ها هم از کشتی هم از دریا مکن فهمی مگر در حق آن دریای ربانی چو این را فهم کردی تو سجودی بر سوی تبریز که تا او را بیابد جان ز رحمت های یزدانی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۸ الا ای نقش روحانی چرا از ما گریزانی تو خود از خانه آخر ز حال بنده می دانی به حق اشک گرم من به حق روی زرد من به پیوندی که با تستم ورای طور انسانی اگر عالم بود خندان مرا بی تو بود زندان بس است آخر بکن رحمی بر این محروم زندانی اگر با جمله خویشانم چو تو دوری پریشانم مبادا ای خدا کس را بدین غایت پریشانی بر آن پای گریزانت چه بربندم که نگریزی به جان بی وفا مانی چو یار ما گریزانی ور از نه چرخ برتازی بسوزی هفت دریا را بدرم چرخ و دریا را به عشق و صبر و پیشانی وگر چو آفتابی هم روی بر طارم چارم چو سایه در رکاب تو همی آیم به پنهانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۹ الا ای یوسف مصری از این دریای ظلمانی روان کن کشتی وصلت برای پیر کنعانی یکی کشتی که این دریا ز نور او بگیرد چشم که از شعشاع آن کشتی بگردد بحر نورانی نه زان نوری که آن باشد به جان چاکران لایق از آن نوری که آن باشد جمال و فر سلطانی در آن بحر جلالت ها که آن کشتی همی گردد چو باشد عاشق او حق که باشد روح روحانی چو آن کشتی نماید رخ برآید گرد آن دریا نماند صعبیی دیگر بگردد جمله آسانی چه آسانی که از شادی ز عاشق هر سر مویی در آن دریا به رقص اندرشده غلطان و خندانی نبیند خنده جان را مگر که دیده جان ها نماید خدها در جسم آب و خاک ارکانی ز عریانی نشانی هاست بر درز لباس او ز چشم و گوش و فهم و وهم اگر خواهی تو برهانی تو برهان را چه خواهی کرد که غرق عالم حسی برو می چر چو استوران در این مرعای شهوانی مگر الطاف مخدومی خداوندی شمس دین رباید مر تو را چون باد از وسواس شیطانی کز این جمله اشارت ها هم از کشتی هم از دریا مکن فهمی مگر در حق آن دریای ربانی چو این را فهم کردی تو سجودی بر سوی تبریز که تا او را بیابد جان ز رحمت های یزدانی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۰ الا ای جان قدس آخر به سوی من نمی آیی هماره جان به تن آید تو سوی تن نمی آیی بدم دامن کشان تا تو ز من دامن کشیدستی ز اشک خون همی ریزم در این دامن نمی آیی زهی بی آبی جانم چو نیسانت نمی بارد زهی خرمن که سوی این سیه خرمن نمی آیی چو دورم زان نظر کردن نظاره عالمی گشتم نظاره من بیا گر تو نظر کردن نمی آیی الا ای دل پری خوانی نگویی آن پری را تو چرا خوابم ببردی گر به سحر و فن نمی آیی الا ای طوق وصل او که در گردن همی زیبی چو قمری ناله می دارم که در گردن نمی آیی دل تو همچو سنگ و من چو آهن ثابت اندر عشق ایا آهن ربا آخر سوی آهن نمی آیی ز ما و من برست آن کس که تو رویی بدو آری چرا تو سوی این هجران صد چون من نمی آیی فزایش از کجا باشد بهارا چون نمی باری سکونت از کجا آخر سوی مسکن نمی آیی الا ای نور غایب بین در این دیده نمی تابی الا ای ناطقه کلی بدین الکن نمی آیی چو ارزن خرد گشتستم ز بهر مرغ مژده آور الا ای مرغ مژده آور بدین ارزن نمی آیی همه جان ها شده لرزان در این مکمن گه هجران برای امن این جان ها در این مکمن نمی آیی زبان چون سوسن تازه به مدحت ای خوش آوازه الا گلزار ربانی بدین سوسن نمی آیی الا ای باده شادان به عشق اندر چو استادان درونت خنب سرمستی چرا از دن نمی آیی معاش خانه جانم اگر نه از قرص خورشید است چرا ای خانه بی خورشید تو روشن نمی آیی اگر نه طالب اویی به خانه خانه خورشید چرا چون شکل شب دزدان به هر روزن نمی آیی چو صحرای جمال او برای جان بود مؤمن چرا در خوف می باشی چرامؤمن نمی آیی تو بشکن جوز این تن را بکوب این مغز را درهم چرا اندر چراغ عشق چون روغن نمی آیی تو آب و روغنی کردی به نورت ره کجا باشد مبر تو آب بی روغن که بی دشمن نمی آیی چه نقد پاک می دانی تو خود را وین نمی بینی که اندر دست خود ماندی و در مخزن نمی آیی ز عشق شمس تبریزی چو موسی گفته ام ارنی ز سوی طور تبریزی چرا چون لن نمی آیی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۱ مسلمانان مسلمانان مرا جانی است سودایی چو طوفان بر سرم بارد از این سودا ز بالایی مسلمانان مسلمانان به هر روزی یکی شوری به کوی لولیان افتد از آن لولی سرنایی مسلمانان مسلمانان ز جان پرسید کای سابق ورای طور اندیشه حریفان را چه می پایی مسلمانان مسلمانان بشویید از دل من دست کز این اندیشه دادم دل به دست موج دریایی مسلمانان مسلمانان خبر آن کارفرما را که سخت از کار رفتم من مرا کاری بفرمایی مسلمانان مسلمانان امانت دست من گیرید که مستم ره نمی دانم بدان معشوق زیبایی مسلمانان مسلمانان به کوی او سپاریدم بر آن خاکم بخسپانید زان خاک است بینایی مسلمانان مسلمانان زبان پارسی گویم که نبود شرط در جمعی شکر خوردن به تنهایی بیا ای شمس تبریزی که بر دست این سخن بیزی به غیر تو نمی باید توی آنک همی بایی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۰ الا ای جان قدس آخر به سوی من نمی آیی هماره جان به تن آید تو سوی تن نمی آیی بدم دامن کشان تا تو ز من دامن کشیدستی ز اشک خون همی ریزم در این دامن نمی آیی زهی بی آبی جانم چو نیسانت نمی بارد زهی خرمن که سوی این سیه خرمن نمی آیی چو دورم زان نظر کردن نظاره عالمی گشتم نظاره من بیا گر تو نظر کردن نمی آیی الا ای دل پری خوانی نگویی آن پری را تو چرا خوابم ببردی گر به سحر و فن نمی آیی الا ای طوق وصل او که در گردن همی زیبی چو قمری ناله می دارم که در گردن نمی آیی دل تو همچو سنگ و من چو آهن ثابت اندر عشق ایا آهن ربا آخر سوی آهن نمی آیی ز ما و من برست آن کس که تو رویی بدو آری چرا تو سوی این هجران صد چون من نمی آیی فزایش از کجا باشد بهارا چون نمی باری سکونت از کجا آخر سوی مسکن نمی آیی الا ای نور غایب بین در این دیده نمی تابی الا ای ناطقه کلی بدین الکن نمی آیی چو ارزن خرد گشتستم ز بهر مرغ مژده آور الا ای مرغ مژده آور بدین ارزن نمی آیی همه جان ها شده لرزان در این مکمن گه هجران برای امن این جان ها در این مکمن نمی آیی زبان چون سوسن تازه به مدحت ای خوش آوازه الا گلزار ربانی بدین سوسن نمی آیی الا ای باده شادان به عشق اندر چو استادان درونت خنب سرمستی چرا از دن نمی آیی معاش خانه جانم اگر نه از قرص خورشید است چرا ای خانه بی خورشید تو روشن نمی آیی اگر نه طالب اویی به خانه خانه خورشید چرا چون شکل شب دزدان به هر روزن نمی آیی چو صحرای جمال او برای جان بود مؤمن چرا در خوف می باشی چرامؤمن نمی آیی تو بشکن جوز این تن را بکوب این مغز را درهم چرا اندر چراغ عشق چون روغن نمی آیی تو آب و روغنی کردی به نورت ره کجا باشد مبر تو آب بی روغن که بی دشمن نمی آیی چه نقد پاک می دانی تو خود را وین نمی بینی که اندر دست خود ماندی و در مخزن نمی آیی ز عشق شمس تبریزی چو موسی گفته ام ارنی ز سوی طور تبریزی چرا چون لن نمی آیی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۱ مسلمانان مسلمانان مرا جانی است سودایی چو طوفان بر سرم بارد از این سودا ز بالایی مسلمانان مسلمانان به هر روزی یکی شوری به کوی لولیان افتد از آن لولی سرنایی مسلمانان مسلمانان ز جان پرسید کای سابق ورای طور اندیشه حریفان را چه می پایی مسلمانان مسلمانان بشویید از دل من دست کز این اندیشه دادم دل به دست موج دریایی مسلمانان مسلمانان خبر آن کارفرما را که سخت از کار رفتم من مرا کاری بفرمایی مسلمانان مسلمانان امانت دست من گیرید که مستم ره نمی دانم بدان معشوق زیبایی مسلمانان مسلمانان به کوی او سپاریدم بر آن خاکم بخسپانید زان خاک است بینایی مسلمانان مسلمانان زبان پارسی گویم که نبود شرط در جمعی شکر خوردن به تنهایی بیا ای شمس تبریزی که بر دست این سخن بیزی به غیر تو نمی باید توی آنک همی بایی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۲ یکی فرهنگ دیگر نو برآر ای اصل دانایی ببین تو چاره ای از نو که الحق سخت بینایی بسی دل ها چو گوهرها ز نور لعل تو تابان بسی طوطی که آموزند از قندت شکرخایی زدی طعنه که دود تو ندارد آتش عاشق گر آتش نیستش حقی وگر دارد چه فرمایی برو ای جان دولت جو چه خواهم کرد دولت را من و عشق و شب تیره نگار و باده پیمایی بیا ای مونس روزم نگفتم دوش در گوشت که عشرت در کمی خندد تو کم زن تا بیفزایی دلا آخر نمی گویی کجا شد مکر و دستانت چو جام از دست جان نوشی از آن بی دست و بی پایی به هر شب شمس تبریزی چه گوهرها که می بیزی چه سلطانی چه جان بخشی چه خورشیدی چه دریایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۳ من پای همی کوبم ای جان و جهان دستی ای جان و جهان برجه از بهر دل مستی ای مست مکن محشر بازآی ز شور و شر آن دست بر آن دل نه ای کاش دلی هستی ترک دل و جان کردم تا بی دل و جان گردم یک دل چه محل دارد صد دلکده بایستی بنگر به درخت ای جان در رقص و سراندازی اشکوفه چرا کردی گر باده نخوردستی آن باد بهاری بین آمیزش و یاری بین گر نی همه لطفستی با خاک نپیوستی از یار مکن افغان بی جور نیامد عشق گر نی ره عشق این است او کی دل ما خستی صد لطف و عطا دارد صد مهر و وفا دارد گر غیرت بگذارد دل بر دل ما بستی با جمله جفاکاری پشتی کند و یاری گر پشتی او نبود پشت همه بشکستی دامی که در او عنقا بی پر شود و بی پا بی رحمت او صعوه زین دام کجا جستی خامش کن و ساکن شو ای باد سخن گرچه در جنبش باد دل صد مروحه بایستی شمس الحق تبریزی ماییم و شب وحشت گر شمس نبودی شب از خویش کجا رستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۴ گر عشق بزد راهم ور عقل شد از مستی ای دولت و اقبالم آخر نه توام هستی رستن ز جهان شک هرگز نبود اندک خاک کف پای شه کی باشد سردستی ای طوطی جان پر زن بر خرمن شکر زن بر عمر موفر زن کز بند قفس رستی ای جان سوی جانان رو در حلقه مردان رو در روضه و بستان رو کز هستی خود جستی در حیرت تو ماندم از گریه و از خنده با رفعت تو رستم از رفعت و از پستی ای دل بزن انگشتک بی زحمت لی و لک در دولت پیوسته رفتی و بپیوستی آن باده فروش تو بس گفت به گوش تو جان ها بپرستندت گر جسم بنپرستی ای خواجه شنگولی ای فتنه صد لولی بشتاب چه می مولی آخر دل ما خستی گر خیر و شرت باشد ور کر و فرت باشد ور صد هنرت باشد آخر نه در آن شستی چالاک کسی یارا با آن دل چون خارا تا ره نزدی ما را از پای بننشستی درجست در این گفتن بنمودن و بنهفتن یک پرده برافکندی صد پرده نو بستی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۲ یکی فرهنگ دیگر نو برآر ای اصل دانایی ببین تو چاره ای از نو که الحق سخت بینایی بسی دل ها چو گوهرها ز نور لعل تو تابان بسی طوطی که آموزند از قندت شکرخایی زدی طعنه که دود تو ندارد آتش عاشق گر آتش نیستش حقی وگر دارد چه فرمایی برو ای جان دولت جو چه خواهم کرد دولت را من و عشق و شب تیره نگار و باده پیمایی بیا ای مونس روزم نگفتم دوش در گوشت که عشرت در کمی خندد تو کم زن تا بیفزایی دلا آخر نمی گویی کجا شد مکر و دستانت چو جام از دست جان نوشی از آن بی دست و بی پایی به هر شب شمس تبریزی چه گوهرها که می بیزی چه سلطانی چه جان بخشی چه خورشیدی چه دریایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۳ من پای همی کوبم ای جان و جهان دستی ای جان و جهان برجه از بهر دل مستی ای مست مکن محشر بازآی ز شور و شر آن دست بر آن دل نه ای کاش دلی هستی ترک دل و جان کردم تا بی دل و جان گردم یک دل چه محل دارد صد دلکده بایستی بنگر به درخت ای جان در رقص و سراندازی اشکوفه چرا کردی گر باده نخوردستی آن باد بهاری بین آمیزش و یاری بین گر نی همه لطفستی با خاک نپیوستی از یار مکن افغان بی جور نیامد عشق گر نی ره عشق این است او کی دل ما خستی صد لطف و عطا دارد صد مهر و وفا دارد گر غیرت بگذارد دل بر دل ما بستی با جمله جفاکاری پشتی کند و یاری گر پشتی او نبود پشت همه بشکستی دامی که در او عنقا بی پر شود و بی پا بی رحمت او صعوه زین دام کجا جستی خامش کن و ساکن شو ای باد سخن گرچه در جنبش باد دل صد مروحه بایستی شمس الحق تبریزی ماییم و شب وحشت گر شمس نبودی شب از خویش کجا رستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۴ گر عشق بزد راهم ور عقل شد از مستی ای دولت و اقبالم آخر نه توام هستی رستن ز جهان شک هرگز نبود اندک خاک کف پای شه کی باشد سردستی ای طوطی جان پر زن بر خرمن شکر زن بر عمر موفر زن کز بند قفس رستی ای جان سوی جانان رو در حلقه مردان رو در روضه و بستان رو کز هستی خود جستی در حیرت تو ماندم از گریه و از خنده با رفعت تو رستم از رفعت و از پستی ای دل بزن انگشتک بی زحمت لی و لک در دولت پیوسته رفتی و بپیوستی آن باده فروش تو بس گفت به گوش تو جان ها بپرستندت گر جسم بنپرستی ای خواجه شنگولی ای فتنه صد لولی بشتاب چه می مولی آخر دل ما خستی گر خیر و شرت باشد ور کر و فرت باشد ور صد هنرت باشد آخر نه در آن شستی چالاک کسی یارا با آن دل چون خارا تا ره نزدی ما را از پای بننشستی درجست در این گفتن بنمودن و بنهفتن یک پرده برافکندی صد پرده نو بستی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۵ ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتی ما تلخ شدیم و تو در کان شکر رفتی نوری که بدو پرد جان از قفس قالب در تو نظری کرد او در نور نظر رفتی رفتی تو از این پستی در شادی و در مستی آن سوی زبردستی گر زیر و زبر رفتی مانند خیالی تو هر دم به یکی صورت زین شکل برون جستی در شکل دگر رفتی امروز چو جانستی در صدر جنانستی از دور قمر رستی بالای قمر رفتی اکنون ز تن گریان جانا شده ای عریان چون ترک کله کردی وز بند کمر رفتی از نان شده ای فارغ وز منت خبازان وز آب شدی فارغ کز تف جگر رفتی نانی دهدت جانان بی معده و بی دندان آبی دهدت صافی زان بحر که دررفتی از جان شریف خود وز حال لطیف خود بفرست خبر زیرا در عین خبر رفتی ور ز آنک خبر ندهی دانم که کجاهایی در دامن دریایی چون در و گهر رفتی هان ای سخن روشن درتاب در این روزن کز گوش گذر کردی در عقل و بصر رفتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۶ آورد طبیب جان یک طبله ره آوردی گر پیر خرف باشی تو خوب و جوان گردی تن را بدهد هستی جان را بدهد مستی از دل ببرد سستی وز رخ ببرد زردی آن طبله عیسی بد میراث طبیبان شد تریاق در او یابی گر زهر اجل خوردی ای طالب آن طبله روی آر بدین قبله چون روی بدو آری مه روی جهان گردی حبی ست در او پنهان کان ناید در دندان نی تری و نی خشکی نی گرمی و نی سردی زان حب کم از حبه آیی بر آن قبه کان مسکن عیسی شد و آن حبه بدان خردی شد محرز و شد محرز از داد تو هر عاجز لاغر نشود هرگز آن را که تو پروردی گفتم به طبیب جان امروز هزاران سان صدق قدمی باشد چون تو قدم افشردی از جا نبرد چیزی آن را که تو جا دادی غم نسترد آن دل را کو را ز غم استردی خامش کن و دم درکش چون تجربه افتادت ترک گروان برگو تو زان گروان فردی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۷ افتاد دل و جانم در فتنه طراری سنگینک جنگینک سر بسته چو بیماری آید سوی بی خوابی خواهد ز درش آبی آب چه که می خواهد تا درفکند ناری گوید که به اجرت ده این خانه مرا چندی هین تا چه کنی سازم از آتشش انباری گه گوید این عرصه کاین خانه برآوردی بوده ست از آن من تو دانی و دیواری دیوار ببر زین جا این عرصه به ما واده در عرصه جان باشد دیوار تو مرداری آن دلبر سروین قد در قصد کسی باشد در کوی همی گردد چون مشتغل کاری ناگه بکند چاهی ناگه بزند راهی ناگه شنوی آهی از کوچه و بازاری جان نقش همی خواند می داند و می راند چون رخت نمی ماند در غارت او باری ای شاه شکرخنده ای شادی هر زنده دل کیست تو را بنده جان کیست گرفتاری ای ذوق دل از نوشت وی شوق دل از جوشت پیش آر به من گوشت تا نشنود اغیاری از باغ تو جان و تن پر کرده ز گل دامن آموخت خرامیدن با تو به سمن زاری زان گوش همی خارد کاومید چنین دارد و آن گاه یقین دارد این از کرمت آری تا از تو شدم دانا چون چنگ شدم جانا بشنو هله مولانا زاری چنین زاری تا عشق حمیاخد این مهر همی کارد خامش که دلم دارد بی مشغله گفتاری

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۵ ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتی ما تلخ شدیم و تو در کان شکر رفتی نوری که بدو پرد جان از قفس قالب در تو نظری کرد او در نور نظر رفتی رفتی تو از این پستی در شادی و در مستی آن سوی زبردستی گر زیر و زبر رفتی مانند خیالی تو هر دم به یکی صورت زین شکل برون جستی در شکل دگر رفتی امروز چو جانستی در صدر جنانستی از دور قمر رستی بالای قمر رفتی اکنون ز تن گریان جانا شده ای عریان چون ترک کله کردی وز بند کمر رفتی از نان شده ای فارغ وز منت خبازان وز آب شدی فارغ کز تف جگر رفتی نانی دهدت جانان بی معده و بی دندان آبی دهدت صافی زان بحر که دررفتی از جان شریف خود وز حال لطیف خود بفرست خبر زیرا در عین خبر رفتی ور ز آنک خبر ندهی دانم که کجاهایی در دامن دریایی چون در و گهر رفتی هان ای سخن روشن درتاب در این روزن کز گوش گذر کردی در عقل و بصر رفتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۶ آورد طبیب جان یک طبله ره آوردی گر پیر خرف باشی تو خوب و جوان گردی تن را بدهد هستی جان را بدهد مستی از دل ببرد سستی وز رخ ببرد زردی آن طبله عیسی بد میراث طبیبان شد تریاق در او یابی گر زهر اجل خوردی ای طالب آن طبله روی آر بدین قبله چون روی بدو آری مه روی جهان گردی حبی ست در او پنهان کان ناید در دندان نی تری و نی خشکی نی گرمی و نی سردی زان حب کم از حبه آیی بر آن قبه کان مسکن عیسی شد و آن حبه بدان خردی شد محرز و شد محرز از داد تو هر عاجز لاغر نشود هرگز آن را که تو پروردی گفتم به طبیب جان امروز هزاران سان صدق قدمی باشد چون تو قدم افشردی از جا نبرد چیزی آن را که تو جا دادی غم نسترد آن دل را کو را ز غم استردی خامش کن و دم درکش چون تجربه افتادت ترک گروان برگو تو زان گروان فردی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۷ افتاد دل و جانم در فتنه طراری سنگینک جنگینک سر بسته چو بیماری آید سوی بی خوابی خواهد ز درش آبی آب چه که می خواهد تا درفکند ناری گوید که به اجرت ده این خانه مرا چندی هین تا چه کنی سازم از آتشش انباری گه گوید این عرصه کاین خانه برآوردی بوده ست از آن من تو دانی و دیواری دیوار ببر زین جا این عرصه به ما واده در عرصه جان باشد دیوار تو مرداری آن دلبر سروین قد در قصد کسی باشد در کوی همی گردد چون مشتغل کاری ناگه بکند چاهی ناگه بزند راهی ناگه شنوی آهی از کوچه و بازاری جان نقش همی خواند می داند و می راند چون رخت نمی ماند در غارت او باری ای شاه شکرخنده ای شادی هر زنده دل کیست تو را بنده جان کیست گرفتاری ای ذوق دل از نوشت وی شوق دل از جوشت پیش آر به من گوشت تا نشنود اغیاری از باغ تو جان و تن پر کرده ز گل دامن آموخت خرامیدن با تو به سمن زاری زان گوش همی خارد کاومید چنین دارد و آن گاه یقین دارد این از کرمت آری تا از تو شدم دانا چون چنگ شدم جانا بشنو هله مولانا زاری چنین زاری تا عشق حمیاخد این مهر همی کارد خامش که دلم دارد بی مشغله گفتاری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۸ یک حمله و یک حمله کآمد شب و تاریکی چستی کن و ترکی کن نی نرمی و تاجیکی داریم سری کان سر بی تن بزید چون مه گر گردن ما دارد در عشق تو باریکی شاهیم نه سه روزه لعلیم نه پیروزه عشقیم نه سردستی مستیم نه از سیکی من بنده خوبانم هر چند بدم گویند با زشت نیامیزم هر چند کند نیکی عشاق بسی دارد من از حسد ایشان بیگانه همی باشم از غایت نزدیکی روپوش کند او هم با محرم و نامحرم گویند فلان بنده گوید که عجب کی کی طفلی است سخن گفتن مردی است خمش کردن تو رستم چالاکی نی کودک چالیکی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۹ آن زلف مسلسل را گر دام کنی حالی در عشق جهانی را بدنام کنی حالی می جوش ز سر گیرد خمخانه به رقص آید گر از شکر قندت در جام کنی حالی از چشم چو بادامت در مجلس یک رنگی هر نقل که پیش آید بادام کنی حالی حاشا ز عطای تو کان نسیه بود ای جان گر تشنه بود صادق انعام کنی حالی ای ماه فلک پیما از منزل ما تا تو صدساله ره ار باشد یک گام کنی حالی از لطف تو از عقرب صد شیر بجوشیده و آن کره گردون را هم رام کنی حالی بر بام فلک صد در بگشاید و بنماید گر حارس بامت را بر بام کنی حالی هر خام شود پخته هم خوانده شود تخته گر صبح رخت جلوه در شام کنی حالی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۰ پنهان به میان ما می گردد سلطانی و اندر حشر موران افتاده سلیمانی می بیند و می داند یک یک سر یاران را امروز در این مجمع شاهنشه سردانی اسرار بر او ظاهر همچون طبق حلوا گر مکر کند دزدی ور راست رود جانی نیک و بد هر کس را از تخته پیشانی می بیند و می خواند با تجربه خط خوانی در مطبخ ما آمد یک بی من و بی مایی تا شور دراندازد بر ما ز نمکدانی امروز سماع ما چون دل سبکی دارد یا رب تو نگهدارش ز آسیب گران جانی آن شیشه دلی کو دی بگریخت چو نامردان امروز همی آید پرشرم و پشیمانی صد سال اگر جایی بگریزد و بستیزد پرگریه و غم باشد بی دولت خندانی خورشید چه غم دارد ار خشم کند گازر خاموش که بازآید بلبل به گلستانی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۸ یک حمله و یک حمله کآمد شب و تاریکی چستی کن و ترکی کن نی نرمی و تاجیکی داریم سری کان سر بی تن بزید چون مه گر گردن ما دارد در عشق تو باریکی شاهیم نه سه روزه لعلیم نه پیروزه عشقیم نه سردستی مستیم نه از سیکی من بنده خوبانم هر چند بدم گویند با زشت نیامیزم هر چند کند نیکی عشاق بسی دارد من از حسد ایشان بیگانه همی باشم از غایت نزدیکی روپوش کند او هم با محرم و نامحرم گویند فلان بنده گوید که عجب کی کی طفلی است سخن گفتن مردی است خمش کردن تو رستم چالاکی نی کودک چالیکی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۹ آن زلف مسلسل را گر دام کنی حالی در عشق جهانی را بدنام کنی حالی می جوش ز سر گیرد خمخانه به رقص آید گر از شکر قندت در جام کنی حالی از چشم چو بادامت در مجلس یک رنگی هر نقل که پیش آید بادام کنی حالی حاشا ز عطای تو کان نسیه بود ای جان گر تشنه بود صادق انعام کنی حالی ای ماه فلک پیما از منزل ما تا تو صدساله ره ار باشد یک گام کنی حالی از لطف تو از عقرب صد شیر بجوشیده و آن کره گردون را هم رام کنی حالی بر بام فلک صد در بگشاید و بنماید گر حارس بامت را بر بام کنی حالی هر خام شود پخته هم خوانده شود تخته گر صبح رخت جلوه در شام کنی حالی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۰ پنهان به میان ما می گردد سلطانی و اندر حشر موران افتاده سلیمانی می بیند و می داند یک یک سر یاران را امروز در این مجمع شاهنشه سردانی اسرار بر او ظاهر همچون طبق حلوا گر مکر کند دزدی ور راست رود جانی نیک و بد هر کس را از تخته پیشانی می بیند و می خواند با تجربه خط خوانی در مطبخ ما آمد یک بی من و بی مایی تا شور دراندازد بر ما ز نمکدانی امروز سماع ما چون دل سبکی دارد یا رب تو نگهدارش ز آسیب گران جانی آن شیشه دلی کو دی بگریخت چو نامردان امروز همی آید پرشرم و پشیمانی صد سال اگر جایی بگریزد و بستیزد پرگریه و غم باشد بی دولت خندانی خورشید چه غم دارد ار خشم کند گازر خاموش که بازآید بلبل به گلستانی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۱ ای شاه مسلمانان وی جان مسلمانی پنهان شده و افکنده در شهر پریشانی ای آتش در آتش هم می کش و هم می کش سلطان سلاطینی بر کرسی سبحانی شاهنشه هر شاهی صد اختر و صد ماهی هر حکم که می خواهی می کن که همه جانی گفتی که تو را یارم رخت تو نگهدارم از شیر عجب باشد بس نادره چوپانی گر نیست و گر هستم گر عاقل و گر مستم ور هیچ نمی دانم دانم که تو می دانی گر در غم و در رنجم در پوست نمی گنجم کز بهر چو تو عیدی قربانم و قربانی گه چون شب یغمایی هر مدرکه بربایی روز از تن همچون شب چون صبح برون رانی گه جامه بگردانی گویی که رسولم من یا رب که چه گردد جان چون جامه بگردانی در رزم توی فارس بر بام توی حارس آن چیست عجب جز تو کو را تو نگهبانی ای عشق توی جمله بر کیست تو را حمله ای عشق عدم ها را خواهی که برنجانی ای عشق توی تنها گر لطفی و گر قهری سرنای تو می نالد هم تازی و سریانی گر دیده ببندی تو ور هیچ نخندی تو فر تو همی تابد از تابش پیشانی پنهان نتوان بردن در خانه چراغی را ای ماه چه می آیی در پرده پنهانی ای چشم نمی بینی این لشکر سلطان را وی گوش نمی نوشی این نوبت سلطانی گفتم که به چه دهی آن گفتا که به بذل جان گنجی است به یک حبه در غایت ارزانی لاحول کجا راند دیوی که تو بگماری باران نکند ساکن گردی که تو ننشانی چون سرمه جادویی در دیده کشی دل را تمییز کجا ماند در دیده انسانی هر نیست بود هستی در دیده از آن سرمه هر وهم برد دستی از عقل به آسانی از خاک درت باید در دیده دل سرمه تا سوی درت آید جوینده ربانی تا جزو به کل تازد حبه سوی کان یازد قطره سوی بحر آید از سیل کهستانی نی سیل بود این جا نی بحر بود آن جا خامش که نشد ظاهر هرگز سر روحانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۲ جانا به غریبستان چندین به چه می مانی بازآ تو از این غربت تا چند پریشانی صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم یا راه نمی دانی یا نامه نمی خوانی گر نامه نمی خوانی خود نامه تو را خواند ور راه نمی دانی در پنجه ره-دانی بازآ که در آن محبس قدر تو نداند کس با سنگ دلان منشین چون گوهر این کانی ای از دل و جان رسته دست از دل و جان شسته از دام جهان جسته بازآ که ز بازانی هم آبی و هم جویی هم آب همی جویی هم شیر و هم آهویی هم بهتر از ایشانی چند است ز تو تا جان تو طرفه تری یا جان آمیخته ای با جان یا پرتو جانانی نور قمری در شب قند و شکری در لب یا رب چه کسی یا رب اعجوبه ربانی هر دم ز تو زیب و فر از ما دل و جان و سر بازار چنین خوشتر خوش بدهی و بستانی از عشق تو جان بردن وز ما چو شکر مردن زهر از کف تو خوردن سرچشمه حیوانی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۱ ای شاه مسلمانان وی جان مسلمانی پنهان شده و افکنده در شهر پریشانی ای آتش در آتش هم می کش و هم می کش سلطان سلاطینی بر کرسی سبحانی شاهنشه هر شاهی صد اختر و صد ماهی هر حکم که می خواهی می کن که همه جانی گفتی که تو را یارم رخت تو نگهدارم از شیر عجب باشد بس نادره چوپانی گر نیست و گر هستم گر عاقل و گر مستم ور هیچ نمی دانم دانم که تو می دانی گر در غم و در رنجم در پوست نمی گنجم کز بهر چو تو عیدی قربانم و قربانی گه چون شب یغمایی هر مدرکه بربایی روز از تن همچون شب چون صبح برون رانی گه جامه بگردانی گویی که رسولم من یا رب که چه گردد جان چون جامه بگردانی در رزم توی فارس بر بام توی حارس آن چیست عجب جز تو کو را تو نگهبانی ای عشق توی جمله بر کیست تو را حمله ای عشق عدم ها را خواهی که برنجانی ای عشق توی تنها گر لطفی و گر قهری سرنای تو می نالد هم تازی و سریانی گر دیده ببندی تو ور هیچ نخندی تو فر تو همی تابد از تابش پیشانی پنهان نتوان بردن در خانه چراغی را ای ماه چه می آیی در پرده پنهانی ای چشم نمی بینی این لشکر سلطان را وی گوش نمی نوشی این نوبت سلطانی گفتم که به چه دهی آن گفتا که به بذل جان گنجی است به یک حبه در غایت ارزانی لاحول کجا راند دیوی که تو بگماری باران نکند ساکن گردی که تو ننشانی چون سرمه جادویی در دیده کشی دل را تمییز کجا ماند در دیده انسانی هر نیست بود هستی در دیده از آن سرمه هر وهم برد دستی از عقل به آسانی از خاک درت باید در دیده دل سرمه تا سوی درت آید جوینده ربانی تا جزو به کل تازد حبه سوی کان یازد قطره سوی بحر آید از سیل کهستانی نی سیل بود این جا نی بحر بود آن جا خامش که نشد ظاهر هرگز سر روحانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۲ جانا به غریبستان چندین به چه می مانی بازآ تو از این غربت تا چند پریشانی صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم یا راه نمی دانی یا نامه نمی خوانی گر نامه نمی خوانی خود نامه تو را خواند ور راه نمی دانی در پنجه ره-دانی بازآ که در آن محبس قدر تو نداند کس با سنگ دلان منشین چون گوهر این کانی ای از دل و جان رسته دست از دل و جان شسته از دام جهان جسته بازآ که ز بازانی هم آبی و هم جویی هم آب همی جویی هم شیر و هم آهویی هم بهتر از ایشانی چند است ز تو تا جان تو طرفه تری یا جان آمیخته ای با جان یا پرتو جانانی نور قمری در شب قند و شکری در لب یا رب چه کسی یا رب اعجوبه ربانی هر دم ز تو زیب و فر از ما دل و جان و سر بازار چنین خوشتر خوش بدهی و بستانی از عشق تو جان بردن وز ما چو شکر مردن زهر از کف تو خوردن سرچشمه حیوانی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۳ در پرده خاک ای جان عیشی است به پنهانی و اندر تتق غیبی صد یوسف کنعانی این صورت تن رفته و آن صورت جان مانده ای صورت جان باقی وی صورت تن فانی گر چاشنیی خواهی هر شب بنگر خود را تن مرده و جان پران در روضه رضوانی ای عشق که آن داری یا رب چه جهان داری چندان صفتت کردم والله که دو چندانی المؤمن حلوی و العاش علوی با تو چه زبان گویم ای جان که نمی دانی چندان بدوان لنگان کاین پای فروماند وآنگه رسد از سلطان صد مرکب میدانی می مرد یکی عاشق می گفت یکی او را در حالت جان کندن چون است که خندانی گفتا چو بپردازم من جمله دهان گردم صدمرده همی خندم بی خنده دندانی زیرا که یکی نیمم نی بود شکر گشتم نیم دگرم دارد عزم شکرافشانی هر کو نمرد خندان تو شمع مخوان او را بو بیش دهد عنبر در وقت پریشانی ای شهره نوای تو جان است سزای تو تو مطرب جانانی چون در طمع نانی کس کیسه میفشان گو کس خرقه میفکن گو اومید کی ضایع شد از کیسه ربانی از کیسه حق گردون صد نور و ضیا ریزد دریا ز عطای حق دارد گهرافشانی نان ریزه سفره ست این کز چرخ همی ریزد بگذر ز فلک بررو گر درخور آن خوانی گر خسته شود کفت کفی دگرت بخشد ور خسته شود حلقت در حلقه سلطانی برگو غزلی برگو پامزد خود از حق جو بر سوخته زن آبی چون چشمه حیوانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۴ از آتش ناپیدا دارم دل بریانی فریاد مسلمانان از دست مسلمانی شهد و شکرش گویم کان گهرش گویم شمع و سحرش خوانم یا نادره سلطانی زین فتنه و غوغایی آتش زده هر جایی وز آتش و دود ما برخاسته ایوانی با این همه سلطانی آن خصم مسلمانی بربود به قهر از من در راه حرمدانی بگشاد حرمدانم بربود دل و جانم آن کس که به پیش او جانی به یکی نانی من دوش ز بوی او رفتم سر کوی او ناگاه پدید آمد باغی و گلستانی آن جا دل و دلداری هم عالم اسراری هم واقف و بیداری هم شهره و پنهانی در خدمت خاک او عیشی و تماشایی در آتش عشق او هر چشمه حیوانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۵ هر لحظه یکی صورت می بینی و زادن نی جز دیده فزودن نی جز چشم گشودن نی از نعمت روحانی در مجلس پنهانی چندانک خوری می خور دستوری دادن نی آن میوه که از لطفش می آب شود در کف و آن میوه نورش را بر کف بنهادن نی این بوی که از زلف آن ترک خطا آمد در مشک تتاری نی در عنبر و لادن نی می کوبد تقدیرش در هاون تن جان را وین سرمه عشق او اندرخور هاون نی دیدی تو چنین سرمه کو هاون ها ساید تا بازرود آن جا آن جا که تو و من نی آن جا روش و دین نی جز باغ نوآیین نی جز گلبن و نسرین نی جز لاله و سوسن نی بگذار تنی ها را بشنو ارنی ها را چون سوخت منی ها را پس طعنه گه لن نی تن را تو مبر سوی شمس الحق تبریزی کز غلبه جان آن جا جای سر سوزن نی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۳ در پرده خاک ای جان عیشی است به پنهانی و اندر تتق غیبی صد یوسف کنعانی این صورت تن رفته و آن صورت جان مانده ای صورت جان باقی وی صورت تن فانی گر چاشنیی خواهی هر شب بنگر خود را تن مرده و جان پران در روضه رضوانی ای عشق که آن داری یا رب چه جهان داری چندان صفتت کردم والله که دو چندانی المؤمن حلوی و العاش علوی با تو چه زبان گویم ای جان که نمی دانی چندان بدوان لنگان کاین پای فروماند وآنگه رسد از سلطان صد مرکب میدانی می مرد یکی عاشق می گفت یکی او را در حالت جان کندن چون است که خندانی گفتا چو بپردازم من جمله دهان گردم صدمرده همی خندم بی خنده دندانی زیرا که یکی نیمم نی بود شکر گشتم نیم دگرم دارد عزم شکرافشانی هر کو نمرد خندان تو شمع مخوان او را بو بیش دهد عنبر در وقت پریشانی ای شهره نوای تو جان است سزای تو تو مطرب جانانی چون در طمع نانی کس کیسه میفشان گو کس خرقه میفکن گو اومید کی ضایع شد از کیسه ربانی از کیسه حق گردون صد نور و ضیا ریزد دریا ز عطای حق دارد گهرافشانی نان ریزه سفره ست این کز چرخ همی ریزد بگذر ز فلک بررو گر درخور آن خوانی گر خسته شود کفت کفی دگرت بخشد ور خسته شود حلقت در حلقه سلطانی برگو غزلی برگو پامزد خود از حق جو بر سوخته زن آبی چون چشمه حیوانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۴ از آتش ناپیدا دارم دل بریانی فریاد مسلمانان از دست مسلمانی شهد و شکرش گویم کان گهرش گویم شمع و سحرش خوانم یا نادره سلطانی زین فتنه و غوغایی آتش زده هر جایی وز آتش و دود ما برخاسته ایوانی با این همه سلطانی آن خصم مسلمانی بربود به قهر از من در راه حرمدانی بگشاد حرمدانم بربود دل و جانم آن کس که به پیش او جانی به یکی نانی من دوش ز بوی او رفتم سر کوی او ناگاه پدید آمد باغی و گلستانی آن جا دل و دلداری هم عالم اسراری هم واقف و بیداری هم شهره و پنهانی در خدمت خاک او عیشی و تماشایی در آتش عشق او هر چشمه حیوانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۵ هر لحظه یکی صورت می بینی و زادن نی جز دیده فزودن نی جز چشم گشودن نی از نعمت روحانی در مجلس پنهانی چندانک خوری می خور دستوری دادن نی آن میوه که از لطفش می آب شود در کف و آن میوه نورش را بر کف بنهادن نی این بوی که از زلف آن ترک خطا آمد در مشک تتاری نی در عنبر و لادن نی می کوبد تقدیرش در هاون تن جان را وین سرمه عشق او اندرخور هاون نی دیدی تو چنین سرمه کو هاون ها ساید تا بازرود آن جا آن جا که تو و من نی آن جا روش و دین نی جز باغ نوآیین نی جز گلبن و نسرین نی جز لاله و سوسن نی بگذار تنی ها را بشنو ارنی ها را چون سوخت منی ها را پس طعنه گه لن نی تن را تو مبر سوی شمس الحق تبریزی کز غلبه جان آن جا جای سر سوزن نی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۶ ای خواجه سلام علیک از زحمت ما چونی ای معدن زیبایی وی کان وفا چونی در جنت و در دوزخ پرسان تواند ای جان کای جنت روحانی وی بحر صفا چونی هر نور تو را گوید ای چشم و چراغ من هر رنج تو را گوید کی دفع بلا چونی ای خدمت تو کردن چون گلبشکر خوردن زین خدمت پوسیده زین طال بقا چونی در وقت جفا دل را صد تاج و کمر بخشی در وقت جفا اینی تا وقت وفا چونی ای موسی این دوران چونی تو ز فرعونان وی شاه ید بیضا با اهل عمی چونی گوید به تو هر گلشن هر نرگس و هر سوسن کز زحمت و رنج ما ای باد صبا چونی ای آب خضر چونی از گردش چرخ آخر وی تاج همه جان ها دربند قبا چونی ای جان عنادیده خامش که عنایت ها پرسند تو را هر دم کز رنج و عنا چونی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۷ همرنگ جماعت شو تا لذت جان بینی در کوی خرابات آ تا دردکشان بینی درکش قدح سودا هل تا بشوی رسوا بربند دو چشم سر تا چشم نهان بینی بگشای دو دست خود گر میل کنارستت بشکن بت خاکی را تا روی بتان بینی از بهر عجوزی را تا چند کشی کابین وز بهر سه نان تا کی شمشیر و سنان بینی نک ساقی بی جوری در مجلس او دوری در دور درآ بنشین تا کی دوران بینی این جاست ربا نیکو جانی ده و صد بستان گرگی و سگی کم کن تا مهر شبان بینی شب یار همی گردد خشخاش مخور امشب بربند دهان از خور تا طعم دهان بینی گویی که فلانی را ببرید ز من دشمن رو ترک فلانی گو تا بیست فلان بینی اندیشه مکن الا از خالق اندیشه اندیشه جانان به کاندیشه نان بینی با وسعت ارض الله بر حبس چه چفسیدی ز اندیشه گره کم زن تا شرح جنان بینی خامش کن از این گفتن تا گفت بری باری از جان و جهان بگذر تا جان و جهان بینی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۸ ای بود تو از کی نی وی ملک تو تا کی نی عشق تو و جان من جز آتش و جز نی نی بر کشته دیت باشد ای شادی این کشته صد کشته هو دیدم امکان یکی هی نی ای دیده عجایب ها بنگر که عجب این است معشوق بر عاشق با وی نی و بی وی نی امروز به بستان آ در حلقه مستان آ مستان خرف از مستی آن جا قدح و می نی مستند نه از ساغر بنگر به شتر بنگر برخوان افلا ینظر معنیش بر این پی نی در مؤمن و در کافر بنگر تو به چشم سر جز نعره یا رب نی جز ناله یا حی نی آن جا که همی پویی زان است کز او سیری زان جا که گریزانی جز لطف پیاپی نی از ابجد اندیشه یا رب تو بشو لوحم در مکتب درویشان خود ابجد و حطی نی شمس الحق تبریزی آن جا که تو پیروزی از تابش خورشیدت هرگز خطری دی نی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۶ ای خواجه سلام علیک از زحمت ما چونی ای معدن زیبایی وی کان وفا چونی در جنت و در دوزخ پرسان تواند ای جان کای جنت روحانی وی بحر صفا چونی هر نور تو را گوید ای چشم و چراغ من هر رنج تو را گوید کی دفع بلا چونی ای خدمت تو کردن چون گلبشکر خوردن زین خدمت پوسیده زین طال بقا چونی در وقت جفا دل را صد تاج و کمر بخشی در وقت جفا اینی تا وقت وفا چونی ای موسی این دوران چونی تو ز فرعونان وی شاه ید بیضا با اهل عمی چونی گوید به تو هر گلشن هر نرگس و هر سوسن کز زحمت و رنج ما ای باد صبا چونی ای آب خضر چونی از گردش چرخ آخر وی تاج همه جان ها دربند قبا چونی ای جان عنادیده خامش که عنایت ها پرسند تو را هر دم کز رنج و عنا چونی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۷ همرنگ جماعت شو تا لذت جان بینی در کوی خرابات آ تا دردکشان بینی درکش قدح سودا هل تا بشوی رسوا بربند دو چشم سر تا چشم نهان بینی بگشای دو دست خود گر میل کنارستت بشکن بت خاکی را تا روی بتان بینی از بهر عجوزی را تا چند کشی کابین وز بهر سه نان تا کی شمشیر و سنان بینی نک ساقی بی جوری در مجلس او دوری در دور درآ بنشین تا کی دوران بینی این جاست ربا نیکو جانی ده و صد بستان گرگی و سگی کم کن تا مهر شبان بینی شب یار همی گردد خشخاش مخور امشب بربند دهان از خور تا طعم دهان بینی گویی که فلانی را ببرید ز من دشمن رو ترک فلانی گو تا بیست فلان بینی اندیشه مکن الا از خالق اندیشه اندیشه جانان به کاندیشه نان بینی با وسعت ارض الله بر حبس چه چفسیدی ز اندیشه گره کم زن تا شرح جنان بینی خامش کن از این گفتن تا گفت بری باری از جان و جهان بگذر تا جان و جهان بینی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۸ ای بود تو از کی نی وی ملک تو تا کی نی عشق تو و جان من جز آتش و جز نی نی بر کشته دیت باشد ای شادی این کشته صد کشته هو دیدم امکان یکی هی نی ای دیده عجایب ها بنگر که عجب این است معشوق بر عاشق با وی نی و بی وی نی امروز به بستان آ در حلقه مستان آ مستان خرف از مستی آن جا قدح و می نی مستند نه از ساغر بنگر به شتر بنگر برخوان افلا ینظر معنیش بر این پی نی در مؤمن و در کافر بنگر تو به چشم سر جز نعره یا رب نی جز ناله یا حی نی آن جا که همی پویی زان است کز او سیری زان جا که گریزانی جز لطف پیاپی نی از ابجد اندیشه یا رب تو بشو لوحم در مکتب درویشان خود ابجد و حطی نی شمس الحق تبریزی آن جا که تو پیروزی از تابش خورشیدت هرگز خطری دی نی

%0
10 Bölüm