Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۹ با هر کی تو درسازی می دانک نیاسایی زیر و زبرت دارم زیرا که تو از مایی تا تو نشوی رسوا آن سر نشود پیدا کان جام نیاشامد جز عاشق رسوایی بردار صراحی را بگذار صلاحی را آن جام مباحی را درکش که بیاسایی در حلقه آن مستان در لاله و در بستان امروز قدح بستان ای عاشق فردایی بر رسم زبردستی می کن تو چنین مستی تا بگذری از هستی ای سخره هرجایی سرفتنه اوباشی همخرقه قلاشی در مصر نمی باشی تا جمله شکرخایی شمس الحق تبریزی جان را چه شکر ریزی جز با تو نیارامد جان های مصفایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۰ ای خیره نظر در جو پیش آ و بخور آبی بیهوده چه می گردی بر آب چو دولابی صحراست پر از شکر دریاست پر از گوهر یک جو نبری زین دو بی کوشش و اسبابی گر مرد تماشایی چون دیده بنگشایی بگشادن چشم ارزد تابانی مهتابی محراب بسی دیدی در وی بنگنجیدی اندر نظر حربی بشکافد محرابی ما تشنه و هر جانب یک چشمه حیوانی ما طامع و پیش و پس دریا کف وهابی ره چیست میان ما جز نقص عیان ما کو پرده میان ما جز چشم گران خوابی شش نور همی بارد زان ابر که حق آرد جسمت مثل بامی هر حس تو میزانی شش چشمه پیوسته می گردد شب بسته زان سوش روان کرده آن فاتح ابوابی خورشید و قمر گاهی شب افتد در چاهی بیرون کشدش زان چه بی آلت و قلابی صد صنعت سلطانی دارد ز تو پنهانی زیرا که ضعیفی تو بی طاقت و بی تابی این مفرش و آن کیوان افلاک ورای آن بر کف خدا لرزان ماننده سیمابی دریا چو چنان باشد کف درخور آن باشد اندر صفتش خاطر هست احول و کذابی بگریزد عقل و جان از هیبت آن سلطان چون دیو که بگریزد از عمر خطابی بکری برمد از شو معشوق جهانش او از جان عزیز خود بیگانه و صخابی ره داده به دام خود صد زاغ پی بازی چون باز به دام آمد برداشته مضرابی خاموش که آن اسعد این را به از این گوید بی صفقه صفاقی بی شرفه دبابی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۱ ای سوخته یوسف در آتش یعقوبی گه بیت و غزل گویی گه پای عمل کوبی گه دور بگردانی گاهی شکر افشانی گه غوطه خوری عریان در چشمه ایوبی خلقان همه مرد و زن لب بسته و در شیون وز دولت و داد او ما غرقه این خوبی بر عشق چو می چسبد عاشق ز چه رو خسپد چون دوست نمی خسپد با آن همه مطلوبی آن دوست که می باید چون سوی تو می آید از بهر چنان مهمان چون خانه نمی روبی چون رزم نمی سازی چون چست نمی تازی چون سر تو نیندازی از غصه محجوبی ای نعل تو در آتش آن سوی ز پنج و شش از جذبه آن است این کاندر غم و آشوبی کی باشد و کی باشد کو گل ز تو بتراشد بی عیب خرد جان را از جمله معیوبی اجزای درختان را چون میوه کند دارا بنگر که چه مبدل شد آن چوب از آن چوبی زین به بتوان گفتن اما بمگو تن زن منگر ز حساب ای جان در عالم محسوبی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۹ با هر کی تو درسازی می دانک نیاسایی زیر و زبرت دارم زیرا که تو از مایی تا تو نشوی رسوا آن سر نشود پیدا کان جام نیاشامد جز عاشق رسوایی بردار صراحی را بگذار صلاحی را آن جام مباحی را درکش که بیاسایی در حلقه آن مستان در لاله و در بستان امروز قدح بستان ای عاشق فردایی بر رسم زبردستی می کن تو چنین مستی تا بگذری از هستی ای سخره هرجایی سرفتنه اوباشی همخرقه قلاشی در مصر نمی باشی تا جمله شکرخایی شمس الحق تبریزی جان را چه شکر ریزی جز با تو نیارامد جان های مصفایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۰ ای خیره نظر در جو پیش آ و بخور آبی بیهوده چه می گردی بر آب چو دولابی صحراست پر از شکر دریاست پر از گوهر یک جو نبری زین دو بی کوشش و اسبابی گر مرد تماشایی چون دیده بنگشایی بگشادن چشم ارزد تابانی مهتابی محراب بسی دیدی در وی بنگنجیدی اندر نظر حربی بشکافد محرابی ما تشنه و هر جانب یک چشمه حیوانی ما طامع و پیش و پس دریا کف وهابی ره چیست میان ما جز نقص عیان ما کو پرده میان ما جز چشم گران خوابی شش نور همی بارد زان ابر که حق آرد جسمت مثل بامی هر حس تو میزانی شش چشمه پیوسته می گردد شب بسته زان سوش روان کرده آن فاتح ابوابی خورشید و قمر گاهی شب افتد در چاهی بیرون کشدش زان چه بی آلت و قلابی صد صنعت سلطانی دارد ز تو پنهانی زیرا که ضعیفی تو بی طاقت و بی تابی این مفرش و آن کیوان افلاک ورای آن بر کف خدا لرزان ماننده سیمابی دریا چو چنان باشد کف درخور آن باشد اندر صفتش خاطر هست احول و کذابی بگریزد عقل و جان از هیبت آن سلطان چون دیو که بگریزد از عمر خطابی بکری برمد از شو معشوق جهانش او از جان عزیز خود بیگانه و صخابی ره داده به دام خود صد زاغ پی بازی چون باز به دام آمد برداشته مضرابی خاموش که آن اسعد این را به از این گوید بی صفقه صفاقی بی شرفه دبابی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۱ ای سوخته یوسف در آتش یعقوبی گه بیت و غزل گویی گه پای عمل کوبی گه دور بگردانی گاهی شکر افشانی گه غوطه خوری عریان در چشمه ایوبی خلقان همه مرد و زن لب بسته و در شیون وز دولت و داد او ما غرقه این خوبی بر عشق چو می چسبد عاشق ز چه رو خسپد چون دوست نمی خسپد با آن همه مطلوبی آن دوست که می باید چون سوی تو می آید از بهر چنان مهمان چون خانه نمی روبی چون رزم نمی سازی چون چست نمی تازی چون سر تو نیندازی از غصه محجوبی ای نعل تو در آتش آن سوی ز پنج و شش از جذبه آن است این کاندر غم و آشوبی کی باشد و کی باشد کو گل ز تو بتراشد بی عیب خرد جان را از جمله معیوبی اجزای درختان را چون میوه کند دارا بنگر که چه مبدل شد آن چوب از آن چوبی زین به بتوان گفتن اما بمگو تن زن منگر ز حساب ای جان در عالم محسوبی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۲ خواهم که روم زین جا پایم بگرفته ستی دل را بربوده ستی در دل بنشسته ستی سر سخره سودا شد دل بی سر و بی پا شد زان مه که نموده ستی زان راز که گفته ستی برپر به پر روزه زین گنبد پیروزه ای آنک در این سودا بس شب که نخفته ستی چون دید که می سوزم گفتا که قلاوز م راهیت بیاموزم کان راه نرفته ستی من پیش توام حاضر گرچه پس دیواری من خویش توام گرچه با جور تو جفت استی ای طالب خوش جمله من راست کنم جمله هر خواب که دیده ستی هر دیگ که پخته ستی آن یار که گم کردی عمری است کز او فردی بیرونش بجسته ستی در خانه نجسته ستی این طرفه که آن دلبر با توست در این جستن دست تو گرفته ست او هر جا که بگشته ستی در جستن او با او همره شده و می جو ای دوست ز پیدایی گویی که نهفته ستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۳ آمد مه ما مستی دستی فلکا دستی من نیست شدم باری در هست یکی هستی از یک قدح و صد دل او مست نمی گردد گر باده اثر کردی در دل تن از او رستی بار دگر آوردی زان می که سحر خوردی پر می دهیم گر نی این شیشه بنشکستی بر جام من از مستی سنگی زدی اشکستی از جز تو گر اشکستی بودی که نپیوستی زین باده چشید آدم کز خویش برون آمد گر مرده از این خوردی از گور برون جستی گر سیر نه ای از سر هین خوار و زبون منگر در ماه که از بالا  آید به چه پستی ای برده نمازم را از وقت چه بی باکی گر رشک نبردی دل تن عشق پرستستی آن مست در آن مستی گر آمدی اندر صف هم قبله از او گشتی هم کعبه رخش خستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۴ ماییم در این گوشه پنهان شده از مستی ای دوست حریفان بین یک جان شده از مستی از جان و جهان رسته چون پسته دهان بسته دم ها زده آهسته زان راز که گفتستی ماییم در این خلوت غرقه شده در رحمت دستی صنما دستی می زن که از این دستی عاشق شده بر پستی بر فقر و فرودستی ای جمله بلندی ها خاک در این پستی جز خویش نمی دیدی در خویش بپیچیدی شیخا چه ترنجیدی بی خویش شو و رستی بربند در خانه منمای به بیگانه آن چهره که بگشادی و آن زلف که بربستی امروز مکن جانا آن شیوه که دی کردی ما را غلطی دادی از خانه برون جستی صورت چه که بربودی در سر بر ما بودی برخاستی از دیده در دلکده بنشستی شد صافی بی دردی عقلی که توش بردی شد داروی هر خسته آن را که توش خستی ای دل بر آن ماهی زین گفت چه می خواهی در قعر رو ای ماهی گر دشمن این شستی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۲ خواهم که روم زین جا پایم بگرفته ستی دل را بربوده ستی در دل بنشسته ستی سر سخره سودا شد دل بی سر و بی پا شد زان مه که نموده ستی زان راز که گفته ستی برپر به پر روزه زین گنبد پیروزه ای آنک در این سودا بس شب که نخفته ستی چون دید که می سوزم گفتا که قلاوز م راهیت بیاموزم کان راه نرفته ستی من پیش توام حاضر گرچه پس دیواری من خویش توام گرچه با جور تو جفت استی ای طالب خوش جمله من راست کنم جمله هر خواب که دیده ستی هر دیگ که پخته ستی آن یار که گم کردی عمری است کز او فردی بیرونش بجسته ستی در خانه نجسته ستی این طرفه که آن دلبر با توست در این جستن دست تو گرفته ست او هر جا که بگشته ستی در جستن او با او همره شده و می جو ای دوست ز پیدایی گویی که نهفته ستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۳ آمد مه ما مستی دستی فلکا دستی من نیست شدم باری در هست یکی هستی از یک قدح و صد دل او مست نمی گردد گر باده اثر کردی در دل تن از او رستی بار دگر آوردی زان می که سحر خوردی پر می دهیم گر نی این شیشه بنشکستی بر جام من از مستی سنگی زدی اشکستی از جز تو گر اشکستی بودی که نپیوستی زین باده چشید آدم کز خویش برون آمد گر مرده از این خوردی از گور برون جستی گر سیر نه ای از سر هین خوار و زبون منگر در ماه که از بالا  آید به چه پستی ای برده نمازم را از وقت چه بی باکی گر رشک نبردی دل تن عشق پرستستی آن مست در آن مستی گر آمدی اندر صف هم قبله از او گشتی هم کعبه رخش خستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۴ ماییم در این گوشه پنهان شده از مستی ای دوست حریفان بین یک جان شده از مستی از جان و جهان رسته چون پسته دهان بسته دم ها زده آهسته زان راز که گفتستی ماییم در این خلوت غرقه شده در رحمت دستی صنما دستی می زن که از این دستی عاشق شده بر پستی بر فقر و فرودستی ای جمله بلندی ها خاک در این پستی جز خویش نمی دیدی در خویش بپیچیدی شیخا چه ترنجیدی بی خویش شو و رستی بربند در خانه منمای به بیگانه آن چهره که بگشادی و آن زلف که بربستی امروز مکن جانا آن شیوه که دی کردی ما را غلطی دادی از خانه برون جستی صورت چه که بربودی در سر بر ما بودی برخاستی از دیده در دلکده بنشستی شد صافی بی دردی عقلی که توش بردی شد داروی هر خسته آن را که توش خستی ای دل بر آن ماهی زین گفت چه می خواهی در قعر رو ای ماهی گر دشمن این شستی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۵ گر نرگس خون خوارش دربند امانستی هم زهر شکر گشتی هم گرگ شبانستی هم دور قمر یارا چون بنده بدی ما را هم ساغر سلطانی اندر دورانستی هم کوه بدان سختی چون شیره و شیرستی هم بحر بدان تلخی آب حیوانستی از طلعت مستورش بر خلق زدی نورش هم نرگس مخمورش بر ما نگرانستی با هیچ دل مست او تقصیر نکرده ست او پس چیست ز ناشکری تشنیع چنانستی وصلش به میان آید از لطف و کرم لیکن کفو کمر وصلش ای کاش میانستی صورتگر بی صورت گر ز آنک عیان بودی در مردن این صورت کس را چه زیانستی راه نظر ار بودی بی رهزن پنهانی با هر مژه و ابرو کی تیر و کمانستی بربند دهان زیرا دریا خمشی خواهد ور نی دهن ماهی پرگفت و زبانستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۶ گر هیچ نگارینم بر خلق عیانستی ای شاد که خلقستی ای خوش که جهانستی گر نقش پذیرفتی در شش جهت عالم بالا همه باغستی پستی همه کانستی از خلق نهان زان شد تا جمله مرا باشد گر هیچ پدیدستی آن همگانستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۷ ای ساکن جان من آخر به کجا رفتی در خانه نهان گشتی یا سوی هوا رفتی چون عهد دلم دیدی از عهد بگردیدی چون مرغ بپریدی ای دوست کجا رفتی در روح نظر کردی چون روح سفر کردی از خلق حذر کردی وز خلق جدا رفتی رفتی تو بدین زودی تو باد صبا بودی ماننده بوی گل با باد صبا رفتی نی باد صبا بودی نی مرغ هوا بودی از نور خدا بودی در نور خدا رفتی ای خواجه این خانه چون شمع در این خانه وز ننگ چنین خانه بر سقف سما رفتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۸ ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی از کار خود افتادی در کار دگر رفتی صد بار ببخشودم بر تو به تو بنمودم ای خویش پسندیده هین بار دگر رفتی صد بار فسون کردم خار از تو برون کردم گلزار ندانستی در خار دگر رفتی گفتم که توی ماهی با مار چه همراهی ای حال غلط کرده با مار دگر رفتی مانند مکوک کژ اندر کف جولاهه صد تار بریدی تو در تار دگر رفتی گفتی که تو را یارا در غار نمی بینم آن یار در آن غار است تو غار دگر رفتی چون کم نشود سنگت چون بد نشود رنگت بازار مرا دیده بازار دگر رفتی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۵ گر نرگس خون خوارش دربند امانستی هم زهر شکر گشتی هم گرگ شبانستی هم دور قمر یارا چون بنده بدی ما را هم ساغر سلطانی اندر دورانستی هم کوه بدان سختی چون شیره و شیرستی هم بحر بدان تلخی آب حیوانستی از طلعت مستورش بر خلق زدی نورش هم نرگس مخمورش بر ما نگرانستی با هیچ دل مست او تقصیر نکرده ست او پس چیست ز ناشکری تشنیع چنانستی وصلش به میان آید از لطف و کرم لیکن کفو کمر وصلش ای کاش میانستی صورتگر بی صورت گر ز آنک عیان بودی در مردن این صورت کس را چه زیانستی راه نظر ار بودی بی رهزن پنهانی با هر مژه و ابرو کی تیر و کمانستی بربند دهان زیرا دریا خمشی خواهد ور نی دهن ماهی پرگفت و زبانستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۶ گر هیچ نگارینم بر خلق عیانستی ای شاد که خلقستی ای خوش که جهانستی گر نقش پذیرفتی در شش جهت عالم بالا همه باغستی پستی همه کانستی از خلق نهان زان شد تا جمله مرا باشد گر هیچ پدیدستی آن همگانستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۷ ای ساکن جان من آخر به کجا رفتی در خانه نهان گشتی یا سوی هوا رفتی چون عهد دلم دیدی از عهد بگردیدی چون مرغ بپریدی ای دوست کجا رفتی در روح نظر کردی چون روح سفر کردی از خلق حذر کردی وز خلق جدا رفتی رفتی تو بدین زودی تو باد صبا بودی ماننده بوی گل با باد صبا رفتی نی باد صبا بودی نی مرغ هوا بودی از نور خدا بودی در نور خدا رفتی ای خواجه این خانه چون شمع در این خانه وز ننگ چنین خانه بر سقف سما رفتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۸ ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی از کار خود افتادی در کار دگر رفتی صد بار ببخشودم بر تو به تو بنمودم ای خویش پسندیده هین بار دگر رفتی صد بار فسون کردم خار از تو برون کردم گلزار ندانستی در خار دگر رفتی گفتم که توی ماهی با مار چه همراهی ای حال غلط کرده با مار دگر رفتی مانند مکوک کژ اندر کف جولاهه صد تار بریدی تو در تار دگر رفتی گفتی که تو را یارا در غار نمی بینم آن یار در آن غار است تو غار دگر رفتی چون کم نشود سنگت چون بد نشود رنگت بازار مرا دیده بازار دگر رفتی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۹ نه چرخ زمرد را محبوس هوا کردی تا صورت خاکی را در چرخ درآوردی ای آب چه می شویی وی باد چه می جویی ای رعد چه می غری وی چرخ چه می گردی ای عشق چه می خندی وی عقل چه می بندی وی صبر چه خرسندی وی چهره چرا زردی سر را چه محل باشد در راه وفاداری جان خود چه قدر باشد در دین جوانمردی کامل صفت آن باشد کو صید فنا باشد یک موی نمی گنجد در دایره فردی گه غصه و گه شادی دور است ز آزادی ای سرد کسی کو ماند در گرمی و در سردی کو تابش پیشانی گر ماه مرا دیدی کو شعشعه مستی گر باده جان خوردی زین کیسه و زان کاسه نگرفت تو را تاسه آخر نه خر کوری بر گرد چه می گردی با سینه ناشسته چه سود ز رو شستن کز حرص چو جارویی پیوسته در این گردی هر روز من آدینه وین خطبه من دایم وین منبر من عالی مقصوره من مردی چون پایه این منبر خالی شود از مردم ارواح و ملک از حق آرند ره آوردی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۰ ای پرده ی در پرده بنگر که چه ها کردی دل بردی و جان بردی این جا چه رها کردی ای برده هوس ها را بشکسته قفس ها را مرغ دل ما خستی پس قصد هوا کردی گر قصد هوا کردی ور عزم جفا کردی کو زهره که تا گویم ای دوست چرا کردی آن شمع که می سوزد گویم ز چه می گرید زیرا که ز شیرینش در قهر جدا کردی آن چنگ که می زارد گویم ز چه می زارد کز هجر تو پشت او چون بنده دوتا کردی این جمله جفا کردی اما چو نمودی رو زهرم چو شکر کردی وز درد دوا کردی هر برگ ز بی برگی کف ها به دعا برداشت از بس که کرم کردی حاجات روا کردی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۱ ای پرده در پرده بنگر که چه ها کردی دل بردی و جان بردی این جا چه رها کردی خورشید جهانی تو سلطان شهانی تو بی هوشی جانی تو گیرم که جفا کردی هم عاقبت ای سلطان بردی همه را مهمان در بخشش و در احسان حاجات روا کردی هر سنگ که بگرفتی لعل و گهرش کردی هر پشه که پروردی صد همچو هما کردی یک طایفه را ای جان منشور خطا دادی یک قافله را ناگه اصحاب صفا کردی آثار فلک ها را اجزای زمین کردی اجزای زمین ها را در لطف سما کردی پس من ز چه بشناسم از چرخ زمین ها را چون قاعده بشکستی وز درد دوا کردی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۲ ای صورت روحانی امروز چه آوردی آورد نمی دانم دانم که مرا بردی ای گلشن نیکویی امروز چه خوش بویی بر شاخ کی خندیدی در باغ کی پروردی امروز عجب چیزی می افتی و می خیزی در باغ کی خندیدی وز دست کی می خوردی آن طبع زرافشانی و آن همت سلطانی پیران و جوانان را آموخت جوامردی بگذر ز جوامردی کان هم ز دوی خیزد در وحدت همدردی درکش قدح دردی هم همره و همدردی هم جمعی و هم فردی هم عاشق و معشوقی هم سرخی و هم زردی با این همه در مجلس بنشین و میا با من ترسم که میان ره بگریزی و برگردی ور ز آنک همی آیی با خویش مبر دل را کز دل دودلی خیزد گه گرمی و گه سردی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۹ نه چرخ زمرد را محبوس هوا کردی تا صورت خاکی را در چرخ درآوردی ای آب چه می شویی وی باد چه می جویی ای رعد چه می غری وی چرخ چه می گردی ای عشق چه می خندی وی عقل چه می بندی وی صبر چه خرسندی وی چهره چرا زردی سر را چه محل باشد در راه وفاداری جان خود چه قدر باشد در دین جوانمردی کامل صفت آن باشد کو صید فنا باشد یک موی نمی گنجد در دایره فردی گه غصه و گه شادی دور است ز آزادی ای سرد کسی کو ماند در گرمی و در سردی کو تابش پیشانی گر ماه مرا دیدی کو شعشعه مستی گر باده جان خوردی زین کیسه و زان کاسه نگرفت تو را تاسه آخر نه خر کوری بر گرد چه می گردی با سینه ناشسته چه سود ز رو شستن کز حرص چو جارویی پیوسته در این گردی هر روز من آدینه وین خطبه من دایم وین منبر من عالی مقصوره من مردی چون پایه این منبر خالی شود از مردم ارواح و ملک از حق آرند ره آوردی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۰ ای پرده ی در پرده بنگر که چه ها کردی دل بردی و جان بردی این جا چه رها کردی ای برده هوس ها را بشکسته قفس ها را مرغ دل ما خستی پس قصد هوا کردی گر قصد هوا کردی ور عزم جفا کردی کو زهره که تا گویم ای دوست چرا کردی آن شمع که می سوزد گویم ز چه می گرید زیرا که ز شیرینش در قهر جدا کردی آن چنگ که می زارد گویم ز چه می زارد کز هجر تو پشت او چون بنده دوتا کردی این جمله جفا کردی اما چو نمودی رو زهرم چو شکر کردی وز درد دوا کردی هر برگ ز بی برگی کف ها به دعا برداشت از بس که کرم کردی حاجات روا کردی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۱ ای پرده در پرده بنگر که چه ها کردی دل بردی و جان بردی این جا چه رها کردی خورشید جهانی تو سلطان شهانی تو بی هوشی جانی تو گیرم که جفا کردی هم عاقبت ای سلطان بردی همه را مهمان در بخشش و در احسان حاجات روا کردی هر سنگ که بگرفتی لعل و گهرش کردی هر پشه که پروردی صد همچو هما کردی یک طایفه را ای جان منشور خطا دادی یک قافله را ناگه اصحاب صفا کردی آثار فلک ها را اجزای زمین کردی اجزای زمین ها را در لطف سما کردی پس من ز چه بشناسم از چرخ زمین ها را چون قاعده بشکستی وز درد دوا کردی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۲ ای صورت روحانی امروز چه آوردی آورد نمی دانم دانم که مرا بردی ای گلشن نیکویی امروز چه خوش بویی بر شاخ کی خندیدی در باغ کی پروردی امروز عجب چیزی می افتی و می خیزی در باغ کی خندیدی وز دست کی می خوردی آن طبع زرافشانی و آن همت سلطانی پیران و جوانان را آموخت جوامردی بگذر ز جوامردی کان هم ز دوی خیزد در وحدت همدردی درکش قدح دردی هم همره و همدردی هم جمعی و هم فردی هم عاشق و معشوقی هم سرخی و هم زردی با این همه در مجلس بنشین و میا با من ترسم که میان ره بگریزی و برگردی ور ز آنک همی آیی با خویش مبر دل را کز دل دودلی خیزد گه گرمی و گه سردی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۳ گر شمس و قمر خواهی نک شمس و قمر باری ور صبح و سحر خواهی نک صبح و سحر باری ای یوسف کنعانی وی جان سلیمانی گر تاج و کمر خواهی نک تاج و کمر باری ای حمزه آهنگی وی رستم هر جنگی گر تیغ و سپر خواهی نک تیغ و سپر باری ای بلبل پوینده وی طوطی گوینده گر قند و شکر خواهی نک قند و شکر باری ای دشمن عقل و هش وی عاشق عاشق کش گر زیر و زبر خواهی نک زیر و زبر باری ای جان تماشاجو موسی تجلی جو گر سمع و بصر خواهی نک سمع و بصر باری ای دیو پر از کینه وی دشمن دیرینه گر فتنه و شر خواهی نک فتنه و شر باری خاموش مگو چندین برخیز سفر بگزین گر یار سفر خواهی نک یار سفر باری شمس الحق تبریزی از حسن و دلاویزی گر خسته جگر خواهی نک خسته جگر باری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۴ از مرگ چه اندیشی چون جان بقا داری در گور کجا گنجی چون نور خدا داری خوش باش کز آن گوهر عالم همه شد چون زر ماننده آن دلبر بنما که کجا داری در عشق نشسته تن در عشرت تا گردن تو روی ترش با من ای خواجه چرا داری در عالم بی رنگی مستی بود و شنگی شیخا تو چو دلتنگی با غم چه هواداری چندین بمخور این غم تا چند نهی ماتم همرنگ شو آخر هم گر بخشش ما داری از تابش تو جانا جان گشت چنین دانا بسم الله مولانا چون ساغرها داری شمس الحق تبریزی چون صاف شکرریزی با تیره نیامیزی چون بحر صفا داری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۵ امشب پریان را من تا روز به دلداری در خوردن و شب گردی خواهم که کنم یاری من شیوه پریان را آموخته ام شب ها وقت حشرانگیزی در چالش و میخواری جنی پنهان باشد در ستر و امان باشد پوشیده تر از پریان ماییم به ستاری بر صورت ما واقف پریان و ز جان غافل در مکر خدا مانده آن قوم ز اغیاری خود را تو نمی دانی جویای پری ز آنی مفروش چنین ارزان خود را به سبکباری و آن جنی ما بهتر زیبارخ و خوش گوهر از دیو و پری برده صد گوی به عیاری شب از مه او حیران مه عاشق آن سیران نی بی مزه و رنگین پالوده بازاری از سیخ کباب او وز جام شراب او وز چنگ و رباب او وز شیوه خماری دیوانه شده شب ها آلوده شده لب ها در جمله مذهب ها او راست سزاواری خواب از شب او مرده شلوار گرو کرده کس نیست در این پرده تو پشت کی می خاری بردی ز حد ای مکثر بربند دهان آخر نی عاشق عشقی تو تو عاشق گفتاری

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۳ گر شمس و قمر خواهی نک شمس و قمر باری ور صبح و سحر خواهی نک صبح و سحر باری ای یوسف کنعانی وی جان سلیمانی گر تاج و کمر خواهی نک تاج و کمر باری ای حمزه آهنگی وی رستم هر جنگی گر تیغ و سپر خواهی نک تیغ و سپر باری ای بلبل پوینده وی طوطی گوینده گر قند و شکر خواهی نک قند و شکر باری ای دشمن عقل و هش وی عاشق عاشق کش گر زیر و زبر خواهی نک زیر و زبر باری ای جان تماشاجو موسی تجلی جو گر سمع و بصر خواهی نک سمع و بصر باری ای دیو پر از کینه وی دشمن دیرینه گر فتنه و شر خواهی نک فتنه و شر باری خاموش مگو چندین برخیز سفر بگزین گر یار سفر خواهی نک یار سفر باری شمس الحق تبریزی از حسن و دلاویزی گر خسته جگر خواهی نک خسته جگر باری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۴ از مرگ چه اندیشی چون جان بقا داری در گور کجا گنجی چون نور خدا داری خوش باش کز آن گوهر عالم همه شد چون زر ماننده آن دلبر بنما که کجا داری در عشق نشسته تن در عشرت تا گردن تو روی ترش با من ای خواجه چرا داری در عالم بی رنگی مستی بود و شنگی شیخا تو چو دلتنگی با غم چه هواداری چندین بمخور این غم تا چند نهی ماتم همرنگ شو آخر هم گر بخشش ما داری از تابش تو جانا جان گشت چنین دانا بسم الله مولانا چون ساغرها داری شمس الحق تبریزی چون صاف شکرریزی با تیره نیامیزی چون بحر صفا داری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۵ امشب پریان را من تا روز به دلداری در خوردن و شب گردی خواهم که کنم یاری من شیوه پریان را آموخته ام شب ها وقت حشرانگیزی در چالش و میخواری جنی پنهان باشد در ستر و امان باشد پوشیده تر از پریان ماییم به ستاری بر صورت ما واقف پریان و ز جان غافل در مکر خدا مانده آن قوم ز اغیاری خود را تو نمی دانی جویای پری ز آنی مفروش چنین ارزان خود را به سبکباری و آن جنی ما بهتر زیبارخ و خوش گوهر از دیو و پری برده صد گوی به عیاری شب از مه او حیران مه عاشق آن سیران نی بی مزه و رنگین پالوده بازاری از سیخ کباب او وز جام شراب او وز چنگ و رباب او وز شیوه خماری دیوانه شده شب ها آلوده شده لب ها در جمله مذهب ها او راست سزاواری خواب از شب او مرده شلوار گرو کرده کس نیست در این پرده تو پشت کی می خاری بردی ز حد ای مکثر بربند دهان آخر نی عاشق عشقی تو تو عاشق گفتاری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۶ نظاره چه می آیی در حلقه بیداری گر سینه نپوشانی تیری بخوری کاری در حلقه سر اندرکن دل را تو قویتر کن شاهی است تو باور کن بر کرسی جباری تا بازرهی زان دم تا مست شوی هر دم گاهی ز لب لعلش گاهی ز می ناری بگشای دهانت را خاشاک مجو در می خاشاک کجا باشد در ساغر هشیاری ای خواجه چرا جویی دلداری از آن جانان بس نیست رخ خوبش دلجویی و دلداری دی نامه او خواندم در قصه بی خویشی بنوشتم از عالم صد نامه بیزاری نقش تو چو نقش من رخ بر رخ خود کرده ست با ما غم دل گویی یا قصه جان آری من با صنم معنی تن جامه برون کردم چون عشق بزد آتش در پرده ستاری در رنگ رخم عشقش چون عکس جمالش دید افتاد به پایم عشق در عذر گنه کاری شمس الحق تبریزی آیی و نبینندت زیرا که چو جان آیی بی رنگ صباواری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۷ گر روی بگردانی تو پشت قوی داری کان روی چو خورشیدت صد گون کندت یاری من بی رخ چون ماهت گر روی به ماه آرم مه بی تو ز من گیرد صد دوری و بیزاری جان بی تو یتیم آمد مه بی تو دو نیم آمد گلزار جفا گردد چون تخم جفا کاری چون سرکشی آغازی یا اسب جفا تازی دست کی رسد در تو گر پای نیفشاری مهمان توام ای جان ای شادی هر مهمان شاید که ز بخشایش این دم سر من خاری رو ای دل بیچاره با تیغ و کفن پیشش کی پیش رود با او بدفعلی و طراری ای جان نه ز باغ تو رسته ست درخت من پرورده و خو کرده با عشرت و خماری اجزای وجود من مستان تواند ای جان مستان مرا مفکن در نوحه و در زاری آن ساغر پنهانی خواهم که بگردانی مستانه به پیش آیی بی نخوت و جباری ای ساغر پنهانی تو جامی و یا جانی یا چشمه حیوانی یا صحت بیماری یا آب حیاتی تو یا خط نجاتی تو یا کان نباتی تو یا ابر شکرباری آن ساغر و آن کوزه کو نشکندم روزه اما نهلد در سر نی عقل نی هشیاری هم عقلی و هم جانی هم اینی و هم آنی هم آبی و هم نانی هم یاری و هم غاری خاموش شدم حاصل تا برنپرد این دل نی زان که سخن کم شد از غایت بسیاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۸ ای جان و جهان آخر از روی نکوکاری یک دم چه زیان دارد گر روی به ما آری ای روی تو چون آتش وی بوی تو چون گل خوش یا رب که چه رو داری یا رب که چه بو داری در پیش دو چشم من پیوسته خیال تو خوش خواب که می بینم در حالت بیداری دل را چو خیال تو بنوازد مسکین دل در پوست نمی گنجد از لذت دلداری قرص قمرت گویم نور بصرت گویم جان دگرت گویم یا صحت بیماری از شرم تو شاخ گل سر پیش درافکنده وز زاری من بلبل وامانده شد از زاری از جمله ببر زیرا آن جا که توی و او تو نیز نمی گنجی جز او که دهد یاری اندر شکم ماهی دم با کی زند یونس جز او کی بود مونس در نیم شب تاری در چشمه سوزن تو خواهی که رود اشتر ای بسته تو بر اشتر شش تنگ به سرباری با این همه ای دیده نومید مباش از وی چون ابر بهاری کن در عشق گهرباری

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۶ نظاره چه می آیی در حلقه بیداری گر سینه نپوشانی تیری بخوری کاری در حلقه سر اندرکن دل را تو قویتر کن شاهی است تو باور کن بر کرسی جباری تا بازرهی زان دم تا مست شوی هر دم گاهی ز لب لعلش گاهی ز می ناری بگشای دهانت را خاشاک مجو در می خاشاک کجا باشد در ساغر هشیاری ای خواجه چرا جویی دلداری از آن جانان بس نیست رخ خوبش دلجویی و دلداری دی نامه او خواندم در قصه بی خویشی بنوشتم از عالم صد نامه بیزاری نقش تو چو نقش من رخ بر رخ خود کرده ست با ما غم دل گویی یا قصه جان آری من با صنم معنی تن جامه برون کردم چون عشق بزد آتش در پرده ستاری در رنگ رخم عشقش چون عکس جمالش دید افتاد به پایم عشق در عذر گنه کاری شمس الحق تبریزی آیی و نبینندت زیرا که چو جان آیی بی رنگ صباواری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۷ گر روی بگردانی تو پشت قوی داری کان روی چو خورشیدت صد گون کندت یاری من بی رخ چون ماهت گر روی به ماه آرم مه بی تو ز من گیرد صد دوری و بیزاری جان بی تو یتیم آمد مه بی تو دو نیم آمد گلزار جفا گردد چون تخم جفا کاری چون سرکشی آغازی یا اسب جفا تازی دست کی رسد در تو گر پای نیفشاری مهمان توام ای جان ای شادی هر مهمان شاید که ز بخشایش این دم سر من خاری رو ای دل بیچاره با تیغ و کفن پیشش کی پیش رود با او بدفعلی و طراری ای جان نه ز باغ تو رسته ست درخت من پرورده و خو کرده با عشرت و خماری اجزای وجود من مستان تواند ای جان مستان مرا مفکن در نوحه و در زاری آن ساغر پنهانی خواهم که بگردانی مستانه به پیش آیی بی نخوت و جباری ای ساغر پنهانی تو جامی و یا جانی یا چشمه حیوانی یا صحت بیماری یا آب حیاتی تو یا خط نجاتی تو یا کان نباتی تو یا ابر شکرباری آن ساغر و آن کوزه کو نشکندم روزه اما نهلد در سر نی عقل نی هشیاری هم عقلی و هم جانی هم اینی و هم آنی هم آبی و هم نانی هم یاری و هم غاری خاموش شدم حاصل تا برنپرد این دل نی زان که سخن کم شد از غایت بسیاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۸ ای جان و جهان آخر از روی نکوکاری یک دم چه زیان دارد گر روی به ما آری ای روی تو چون آتش وی بوی تو چون گل خوش یا رب که چه رو داری یا رب که چه بو داری در پیش دو چشم من پیوسته خیال تو خوش خواب که می بینم در حالت بیداری دل را چو خیال تو بنوازد مسکین دل در پوست نمی گنجد از لذت دلداری قرص قمرت گویم نور بصرت گویم جان دگرت گویم یا صحت بیماری از شرم تو شاخ گل سر پیش درافکنده وز زاری من بلبل وامانده شد از زاری از جمله ببر زیرا آن جا که توی و او تو نیز نمی گنجی جز او که دهد یاری اندر شکم ماهی دم با کی زند یونس جز او کی بود مونس در نیم شب تاری در چشمه سوزن تو خواهی که رود اشتر ای بسته تو بر اشتر شش تنگ به سرباری با این همه ای دیده نومید مباش از وی چون ابر بهاری کن در عشق گهرباری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۹ ای بر سر بازارت صد خرقه به زناری وز روی تو در عالم هر روی به دیواری هر ذره ز خورشیدت گویای اناالحقی هر گوشه چو منصوری آویخته بر داری این طرفه که از یک خم هر یک ز میی مستند این طرفه که از یک گل در هر قدمی خاری هر شاخ همی گوید من مست شدم دستی هر عقل همی گوید من خیره شدم باری گل از سر مشتاقی بدریده گریبانی عشق از سر بی خویشی انداخته دستاری از عقل گروهی مست بی عقل گروهی مست جز عاقل و لایعقل قومی دگرند آری ماییم چو کوه طور مست از قدح موسی بی زحمت فرعونی بی غصه اغیاری ماییم چو می جوشان در خم خراباتی گرچه سر خم بسته است از کهگل پنداری از جوشش می کهگل شد بر سر خم رقصان والله که از این خوشتر نبود به جهان کاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۰ گفتم که بجست آن مه از خانه چو عیاری تشنیع زنان بودم بر عهد وفاداری غماز غمت گفتا در خانه بجوی آخر آن طره که دل دزدد ماننده طراری در سوخته جان زن از آهن و از سنگش در پیه دو دیده خود بر آب بزن ناری بفروز چنین شمعی در خانه همی گردان باشد که نهان باشد او از پس دیواری اندر پس دیواری در سایه خورشیدش در نیم شب هجران بگشود مرا کاری در خانه همی گشتم در دست چنین شمعی تا تیره شد این شمعم از تابش انواری گفتم که در این زندان چون یافتمت ای جان در بی نمکی چون ره بردم به نمکساری ای شوخ گریزنده وی شاه ستیزنده وی از تو جهان زنده چون یافتمت باری در حال نهانی شد پنهان چو معانی شد چون گوهر کانی شد غیرت شده ستاری من دست زنان بر سر چون حلقه شده بر در وین طعنه زنان بر من هم یافته بازاری از پرتو مخدومی شمس الحق تبریزی چون مه که ز خورشیدش شد تیره خجل واری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۱ ای بر سر هر سنگی از لعل لبت نوری وز شورش زلف تو در هر طرفی سوری در حسن بهشت تو در زیر درختانت هر سوی یکی ساقی هر سوی یکی حوری از عشق شراب تو هر سوی یکی جانی محبوس یکی خنبی چون شیره انگوری هر صبح ز عشق تو این عقل شود شیدا بر بام دماغ آید بنوازد طنبوری ای شادی آن شهری کش عشق بود سلطان هر کوی بود بزمی هر خانه بود سوری بگذشتم بر دیری پیش آمد قسیسی می زد به در وحدت از عشق تو ناقوری ادریس شد از درسش هر جا که بد ابلیسی در صحبت آن کافر شب گشته چون کافوری گفتم ز که داری این گفتا ز یکی شاهی هم عاشق و معشوقی هم ناصر و منصوری یک شاه شکرریزی شمس الحق تبریزی جان پرور هر خویشی شور و شر هر دوری

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۹ ای بر سر بازارت صد خرقه به زناری وز روی تو در عالم هر روی به دیواری هر ذره ز خورشیدت گویای اناالحقی هر گوشه چو منصوری آویخته بر داری این طرفه که از یک خم هر یک ز میی مستند این طرفه که از یک گل در هر قدمی خاری هر شاخ همی گوید من مست شدم دستی هر عقل همی گوید من خیره شدم باری گل از سر مشتاقی بدریده گریبانی عشق از سر بی خویشی انداخته دستاری از عقل گروهی مست بی عقل گروهی مست جز عاقل و لایعقل قومی دگرند آری ماییم چو کوه طور مست از قدح موسی بی زحمت فرعونی بی غصه اغیاری ماییم چو می جوشان در خم خراباتی گرچه سر خم بسته است از کهگل پنداری از جوشش می کهگل شد بر سر خم رقصان والله که از این خوشتر نبود به جهان کاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۰ گفتم که بجست آن مه از خانه چو عیاری تشنیع زنان بودم بر عهد وفاداری غماز غمت گفتا در خانه بجوی آخر آن طره که دل دزدد ماننده طراری در سوخته جان زن از آهن و از سنگش در پیه دو دیده خود بر آب بزن ناری بفروز چنین شمعی در خانه همی گردان باشد که نهان باشد او از پس دیواری اندر پس دیواری در سایه خورشیدش در نیم شب هجران بگشود مرا کاری در خانه همی گشتم در دست چنین شمعی تا تیره شد این شمعم از تابش انواری گفتم که در این زندان چون یافتمت ای جان در بی نمکی چون ره بردم به نمکساری ای شوخ گریزنده وی شاه ستیزنده وی از تو جهان زنده چون یافتمت باری در حال نهانی شد پنهان چو معانی شد چون گوهر کانی شد غیرت شده ستاری من دست زنان بر سر چون حلقه شده بر در وین طعنه زنان بر من هم یافته بازاری از پرتو مخدومی شمس الحق تبریزی چون مه که ز خورشیدش شد تیره خجل واری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۱ ای بر سر هر سنگی از لعل لبت نوری وز شورش زلف تو در هر طرفی سوری در حسن بهشت تو در زیر درختانت هر سوی یکی ساقی هر سوی یکی حوری از عشق شراب تو هر سوی یکی جانی محبوس یکی خنبی چون شیره انگوری هر صبح ز عشق تو این عقل شود شیدا بر بام دماغ آید بنوازد طنبوری ای شادی آن شهری کش عشق بود سلطان هر کوی بود بزمی هر خانه بود سوری بگذشتم بر دیری پیش آمد قسیسی می زد به در وحدت از عشق تو ناقوری ادریس شد از درسش هر جا که بد ابلیسی در صحبت آن کافر شب گشته چون کافوری گفتم ز که داری این گفتا ز یکی شاهی هم عاشق و معشوقی هم ناصر و منصوری یک شاه شکرریزی شمس الحق تبریزی جان پرور هر خویشی شور و شر هر دوری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۲ ای دشمن عقل من وی داروی بی هوشی من خابیه تو در من چون باده همی جوشی اول تو و آخر تو بیرون تو و در سر تو هم شاهی و سلطانی هم حاجب و چاووشی خوش خویی و بدخویی دلسوزی و دلجویی هم یوسف مه رویی هم مانع و روپوشی بس تازه و بس سبزی بس شاهد و بس نغزی چون عقل در این مغزی چون حلقه در این گوشی هم دوری و هم خویشی هم پیشی و هم بیشی هم مار بداندیشی هم نیشی و هم نوشی ای رهزن بی خویشان ای مخزن درویشان یا رب چه خوشند ایشان آن دم که در آغوشی آن روز که هشیارم من عربده ها دارم و آن روز که خمارم چه صبر و چه خاموشی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۳ ای بر سر و پا گشته داری سر حیرانی با حلقه عشاقان رو بر در حیرانی در زلف چو چوگانت غلطیده بسی جان ها وز بهر چنان مشکی جان عنبر حیرانی از کون حذر کردم وز خویش گذر کردم در شاه نظر کردم من چاکر حیرانی من یوسف دلخواهم چاه زنخت خواهم هم مؤمن این راهم هم کافر حیرانی هم باده آن مستم هم بسته آن شستم تا چست برون جستم از چنبر حیرانی ای عقل شده مهتر ای گشته دلت مرمر آخر تو یکی بنگر در دلبر حیرانی ور نه بستیزم من در کار تو خیزم من خون تو بریزم من از خنجر حیرانی از دولت مخدومی شمس الحق تبریزی هم فربه عشقم من هم لاغر حیرانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۴ آن چهره و پیشانی شد قبله حیرانی تشویش مسلمانی ای مه تو که را مانی من واله یزدانم در حلقه مردانم زین بیش نمی دانم ای مه تو که را مانی هم بنده و آزادم ویرانه و آبادم هم بی دل و دلشادم ای مه تو که را مانی هر جسم که بر سر شد جان گشت و قلندر شد هم مؤمن و کافر شد ای مه تو که را مانی شاد آنک نهد پایی در لجه دریایی با دیده بینایی ای مه تو که را مانی باشد ز توام مفخر فارغ شدم از دلبر از طعنه و از تسخر ای مه تو که را مانی من زان سوی دولابم زان جانب اسبابم تو محو کن القابم ای مه تو که را مانی بر عاشق دوتاقد آن کس که همی خندد زان خنده چه بربندد ای مه تو که را مانی شمس الحق تبریزی در لخلخه آمیزی ای جان و جهان می زد ای مه تو که را مانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۵ ای باغ همی دانی کز باد کی رقصانی آبستن میوه ستی سرمست گلستانی این روح چرا داری گر ز آنک تو این جسمی وین نقش چرا بندی گر ز آنک همه جانی جان پیشکشت چه بود خرما به سوی بصره وز گوهر چون گویم چون غیرت عمانی عقلا ز قیاس خود زین رو تو زنخ می زن زان رو تو کجا دانی چون مست زنخدانی دشوار بود با کر طنبور نوازیدن یا بر سر صفرایی رسم شکرافشانی می وام کند ایمان صد دیده به دیدارش تا مست شود ایمان زان باده یزدانی در پای دل افتم من هر روز همی گویم راز تو شود پنهان گر راز تو نجهانی کان مهره شش گوشه هم لایق آن نطع است کی گنجد در طاسی شش گوشه انسانی شمس الحق تبریزی من باز چرا گردم هر لحظه به دست تو گر ز آنک نه سلطانی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۲ ای دشمن عقل من وی داروی بی هوشی من خابیه تو در من چون باده همی جوشی اول تو و آخر تو بیرون تو و در سر تو هم شاهی و سلطانی هم حاجب و چاووشی خوش خویی و بدخویی دلسوزی و دلجویی هم یوسف مه رویی هم مانع و روپوشی بس تازه و بس سبزی بس شاهد و بس نغزی چون عقل در این مغزی چون حلقه در این گوشی هم دوری و هم خویشی هم پیشی و هم بیشی هم مار بداندیشی هم نیشی و هم نوشی ای رهزن بی خویشان ای مخزن درویشان یا رب چه خوشند ایشان آن دم که در آغوشی آن روز که هشیارم من عربده ها دارم و آن روز که خمارم چه صبر و چه خاموشی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۳ ای بر سر و پا گشته داری سر حیرانی با حلقه عشاقان رو بر در حیرانی در زلف چو چوگانت غلطیده بسی جان ها وز بهر چنان مشکی جان عنبر حیرانی از کون حذر کردم وز خویش گذر کردم در شاه نظر کردم من چاکر حیرانی من یوسف دلخواهم چاه زنخت خواهم هم مؤمن این راهم هم کافر حیرانی هم باده آن مستم هم بسته آن شستم تا چست برون جستم از چنبر حیرانی ای عقل شده مهتر ای گشته دلت مرمر آخر تو یکی بنگر در دلبر حیرانی ور نه بستیزم من در کار تو خیزم من خون تو بریزم من از خنجر حیرانی از دولت مخدومی شمس الحق تبریزی هم فربه عشقم من هم لاغر حیرانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۴ آن چهره و پیشانی شد قبله حیرانی تشویش مسلمانی ای مه تو که را مانی من واله یزدانم در حلقه مردانم زین بیش نمی دانم ای مه تو که را مانی هم بنده و آزادم ویرانه و آبادم هم بی دل و دلشادم ای مه تو که را مانی هر جسم که بر سر شد جان گشت و قلندر شد هم مؤمن و کافر شد ای مه تو که را مانی شاد آنک نهد پایی در لجه دریایی با دیده بینایی ای مه تو که را مانی باشد ز توام مفخر فارغ شدم از دلبر از طعنه و از تسخر ای مه تو که را مانی من زان سوی دولابم زان جانب اسبابم تو محو کن القابم ای مه تو که را مانی بر عاشق دوتاقد آن کس که همی خندد زان خنده چه بربندد ای مه تو که را مانی شمس الحق تبریزی در لخلخه آمیزی ای جان و جهان می زد ای مه تو که را مانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۵ ای باغ همی دانی کز باد کی رقصانی آبستن میوه ستی سرمست گلستانی این روح چرا داری گر ز آنک تو این جسمی وین نقش چرا بندی گر ز آنک همه جانی جان پیشکشت چه بود خرما به سوی بصره وز گوهر چون گویم چون غیرت عمانی عقلا ز قیاس خود زین رو تو زنخ می زن زان رو تو کجا دانی چون مست زنخدانی دشوار بود با کر طنبور نوازیدن یا بر سر صفرایی رسم شکرافشانی می وام کند ایمان صد دیده به دیدارش تا مست شود ایمان زان باده یزدانی در پای دل افتم من هر روز همی گویم راز تو شود پنهان گر راز تو نجهانی کان مهره شش گوشه هم لایق آن نطع است کی گنجد در طاسی شش گوشه انسانی شمس الحق تبریزی من باز چرا گردم هر لحظه به دست تو گر ز آنک نه سلطانی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۶ مانده شدم از گفتن تا تو بر ما مانی خویش من و پیوندی نی همره و مهمانی شیری است که می جوشد خونی است نمی خسبد خربنده چرا گشتی شه زاده ارکانی زر دارد و زر بدهد زین واخردت این دم آن کس که رهانید از بسیار پریشانی اشتر ز سوی بیشه بی جهد نمی آید کی آمده ای ای جان زان خاک به آسانی صد جا بترنجیدی گفتی نروم زین جا گوش تو کشان کردم تا جوهر انسانی در چرخ درآوردم نه گنبد نیلی را استیزه چه می بافی ای شیخ لت انبانی چون دیگ سیه پوشی اندر پی تتماجی کو نخوت کرمنا کو همت سلطانی تو مرد لب قدری نی مرد شب قدری تو طفل سر خوانی نی پیر پری خوانی سخت است بلی پندت اما نگذارندت سیلی زندت آرد استاد دبستانی هر لحظه کمندی نو در گردنت اندازد روزی که به جد گیرد گردن ز کی پیچانی بنگر تو در این اجزا که همرهشان بودی در خود بترنجیده از نامی و ارکانی زان جا بکشانمشان مانند تو تا این جا و اندر پس این منزل صد منزل روحانی چون بز همه را گویم هین برجه و خدمت کن ریشت پی آن دادم تا ریش بجنبانی گر ریش نجنبانی یک یک بکنم ریشت ریش کی رهید از من تا تو دبه برهانی یک لحظه شدی شانه در ریش درافتادی یک لحظه شو آیینه چون حلقه گردانی هم شانه و هم مویی هم آینه هم رویی هم شیر و هم آهویی هم اینی و هم آنی هم فرقی و هم زلفی مفتاحی و هم قلفی بی رنج چه می سلفی آواز چه لرزانی خاموش کن از گفتن هین بازی دیگر کن صد بازی نو داری ای نر بز لحیانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۷ آن ماه همی تابد بر چرخ و زمین یا نی خود نیست به جز آن مه این هست چنین یا نی در هر ره و هر پیشه در لشکر اندیشه هر چستی و هر سستی آید ز کمین یا نی آن رسته خویش خود دیده پس و پیش خود ایمن بود و فارغ از روز پسین یا نی در هر قدمی دامی چون شکر و بادامی زین دام امان یابد جز جان امین یا نی گر باغ یقین خواهی پس رخت منه بر ظن ظن ار چه بود عالی باشد چو یقین یا نی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۶ مانده شدم از گفتن تا تو بر ما مانی خویش من و پیوندی نی همره و مهمانی شیری است که می جوشد خونی است نمی خسبد خربنده چرا گشتی شه زاده ارکانی زر دارد و زر بدهد زین واخردت این دم آن کس که رهانید از بسیار پریشانی اشتر ز سوی بیشه بی جهد نمی آید کی آمده ای ای جان زان خاک به آسانی صد جا بترنجیدی گفتی نروم زین جا گوش تو کشان کردم تا جوهر انسانی در چرخ درآوردم نه گنبد نیلی را استیزه چه می بافی ای شیخ لت انبانی چون دیگ سیه پوشی اندر پی تتماجی کو نخوت کرمنا کو همت سلطانی تو مرد لب قدری نی مرد شب قدری تو طفل سر خوانی نی پیر پری خوانی سخت است بلی پندت اما نگذارندت سیلی زندت آرد استاد دبستانی هر لحظه کمندی نو در گردنت اندازد روزی که به جد گیرد گردن ز کی پیچانی بنگر تو در این اجزا که همرهشان بودی در خود بترنجیده از نامی و ارکانی زان جا بکشانمشان مانند تو تا این جا و اندر پس این منزل صد منزل روحانی چون بز همه را گویم هین برجه و خدمت کن ریشت پی آن دادم تا ریش بجنبانی گر ریش نجنبانی یک یک بکنم ریشت ریش کی رهید از من تا تو دبه برهانی یک لحظه شدی شانه در ریش درافتادی یک لحظه شو آیینه چون حلقه گردانی هم شانه و هم مویی هم آینه هم رویی هم شیر و هم آهویی هم اینی و هم آنی هم فرقی و هم زلفی مفتاحی و هم قلفی بی رنج چه می سلفی آواز چه لرزانی خاموش کن از گفتن هین بازی دیگر کن صد بازی نو داری ای نر بز لحیانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۷ آن ماه همی تابد بر چرخ و زمین یا نی خود نیست به جز آن مه این هست چنین یا نی در هر ره و هر پیشه در لشکر اندیشه هر چستی و هر سستی آید ز کمین یا نی آن رسته خویش خود دیده پس و پیش خود ایمن بود و فارغ از روز پسین یا نی در هر قدمی دامی چون شکر و بادامی زین دام امان یابد جز جان امین یا نی گر باغ یقین خواهی پس رخت منه بر ظن ظن ار چه بود عالی باشد چو یقین یا نی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۸ افند کلیمیرا از زحمت ما چونی ای جان صفا چونی وی کان وفا چونی ای فخر خردمندان وی بی تو جهان زندان وی عاشق بی دل را درمان و دوا چونی مه گوش همی خارد صد سجده همی آرد می گوید حسنت را کی خوب لقا چونی باری من بیچاره گشتم ز خود آواره زان روز که پرسیدی گفتی تو مرا چونی ماییم و هوای تو دو چشم سقای تو ای آب حیات ما زین آب و هوا چونی تلخ است فراق تو دوری ز وثاق تو ای آنک مبادا کس دور از تو جدا چونی زد طال بقای تو هر ذره که خورشیدی ای نیر اعظم تو زین طال بقا چونی ای آینه مانده در دست دو سه زنگی وی یوسف افتاده با اهل عما چونی ای دلدل آن میدان چونی تو در این زندان وی بلبل آن بستان با ناشنوا چونی ای آدم خوکرده با جنت و با حورا افتاده در این غربت با رنج و عنا چونی ای آنک نمی گنجی در شش جهت عالم با این همگی زفتی در زیر قبا چونی مصباح و زجاجی تو پیش دو سه نابینا از عربده کوران وز زخم عصا چونی پیغام و سلام ما ای باد بگو با دل با این همه بی برگی داوودنوا چونی بس کردم من اما برگو تو تمامش را کای تشنه پرخواره با جام خدا چونی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۹ در عشق کجا باشد مانند تو عشقینی شاهان ز هوای تو در خرقه دلقینی بر خوان تو استاده هر گوشه سلیمانی وز غایت مستی تو همکاسه مسکینی بس جان گزین بوده سلطان یقین بوده سردفتر دین بوده از عشق تو بی دینی کو گوهر جان بودن کو حرف بپیمودن کو سینه ره بینی کو دیده شه بینی هر مست میت خورده دو دست برآورده کاین عشق فزون بادا وز هر طرف آمینی گویند بخوان یاسین تا عشق شود تسکین جانی که به لب آمد چه سود ز یاسینی آن دلشده خاکی کز عشق زمین بوسد در دولت تو بنهد بر پشت فلک زینی آوه خنک آن دل را کو لازم آن جان شد گه باده جان گیرد گه طره مشکینی هرگز نکند ما را عالم به جوال اندر کز شمس حق تبریز پر کردم خرجینی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۰ چون بسته کنی راهی آخر بشنو آهی از بهر خدا بشنو فریاد و علی اللهی در روح نظر کردم بی رنگ چو آبی بود ناگاه پدید آمد در آب چنان ماهی آن آب به جوش آمد هستی به خروش آمد تا واشد و دریا شد این عالم چون چاهی دیدم که فراز آمد دریا و بشد قطره من قطره و او قطره گشتیم چو همراهی چون پیشترک رفتم دریا شد و بگرفتم او قطره شده دریا من قطره شده گاهی پیش آی تو دریا را نظاره بکن ما را باشد که تو هم افتی در مکر شهنشاهی آبی است به زیرش مه آبی است به زیرش که او چشم چنین بندد چون جادو دلخواهی با لعل تو کی جویم من ملک بدخشان را چاه و رسن زلفت والله که به از جاهی از غمزه جادواش شمس الحق تبریزی در سحر نمی بندد جز سینه آگاهی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۸ افند کلیمیرا از زحمت ما چونی ای جان صفا چونی وی کان وفا چونی ای فخر خردمندان وی بی تو جهان زندان وی عاشق بی دل را درمان و دوا چونی مه گوش همی خارد صد سجده همی آرد می گوید حسنت را کی خوب لقا چونی باری من بیچاره گشتم ز خود آواره زان روز که پرسیدی گفتی تو مرا چونی ماییم و هوای تو دو چشم سقای تو ای آب حیات ما زین آب و هوا چونی تلخ است فراق تو دوری ز وثاق تو ای آنک مبادا کس دور از تو جدا چونی زد طال بقای تو هر ذره که خورشیدی ای نیر اعظم تو زین طال بقا چونی ای آینه مانده در دست دو سه زنگی وی یوسف افتاده با اهل عما چونی ای دلدل آن میدان چونی تو در این زندان وی بلبل آن بستان با ناشنوا چونی ای آدم خوکرده با جنت و با حورا افتاده در این غربت با رنج و عنا چونی ای آنک نمی گنجی در شش جهت عالم با این همگی زفتی در زیر قبا چونی مصباح و زجاجی تو پیش دو سه نابینا از عربده کوران وز زخم عصا چونی پیغام و سلام ما ای باد بگو با دل با این همه بی برگی داوودنوا چونی بس کردم من اما برگو تو تمامش را کای تشنه پرخواره با جام خدا چونی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۹ در عشق کجا باشد مانند تو عشقینی شاهان ز هوای تو در خرقه دلقینی بر خوان تو استاده هر گوشه سلیمانی وز غایت مستی تو همکاسه مسکینی بس جان گزین بوده سلطان یقین بوده سردفتر دین بوده از عشق تو بی دینی کو گوهر جان بودن کو حرف بپیمودن کو سینه ره بینی کو دیده شه بینی هر مست میت خورده دو دست برآورده کاین عشق فزون بادا وز هر طرف آمینی گویند بخوان یاسین تا عشق شود تسکین جانی که به لب آمد چه سود ز یاسینی آن دلشده خاکی کز عشق زمین بوسد در دولت تو بنهد بر پشت فلک زینی آوه خنک آن دل را کو لازم آن جان شد گه باده جان گیرد گه طره مشکینی هرگز نکند ما را عالم به جوال اندر کز شمس حق تبریز پر کردم خرجینی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۰ چون بسته کنی راهی آخر بشنو آهی از بهر خدا بشنو فریاد و علی اللهی در روح نظر کردم بی رنگ چو آبی بود ناگاه پدید آمد در آب چنان ماهی آن آب به جوش آمد هستی به خروش آمد تا واشد و دریا شد این عالم چون چاهی دیدم که فراز آمد دریا و بشد قطره من قطره و او قطره گشتیم چو همراهی چون پیشترک رفتم دریا شد و بگرفتم او قطره شده دریا من قطره شده گاهی پیش آی تو دریا را نظاره بکن ما را باشد که تو هم افتی در مکر شهنشاهی آبی است به زیرش مه آبی است به زیرش که او چشم چنین بندد چون جادو دلخواهی با لعل تو کی جویم من ملک بدخشان را چاه و رسن زلفت والله که به از جاهی از غمزه جادواش شمس الحق تبریزی در سحر نمی بندد جز سینه آگاهی

%0
10 Bölüm