Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ - Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۱ جانا تو بگو رمزی از آتش همراهی من دم نزنم زیرا دم می نزند ماهی بر خیمه این گردون تو دوش قنق بودی مه سجده همی کردت ای ایبک خرگاهی خورشید ز تو گشته صاحب کله گردون وز بخشش تو دیده این ماه سما ماهی کی هر دو یکی گردد تو آتش و من روغن وین قسمت چون آمد تو یوسف و من چاهی هر چند که این جوشم از آتش تو باشد من بنده آن خلعت گر رانی و گر خواهی این دانش من گشته بر دانش تو پرده فریاد من مسکین از دانش و آگاهی گه از می و از شاهد گویم مثل لطفش وین هر دو کجا گنجد در وحدت اللهی شمس الحق تبریزی صبحی که تو خندانی کی شب بودش در پی یا زحمت بی گاهی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۲ در کوی که می گردی ای خواجه چه می خواهی پابسته شدی چون من زان دلبر خرگاهی گر بسته شدی از وی رسته ز همه بندی نی خدمت کس خواهی نی خسروی و شاهی شد خدمت تو دستان چون خدمت سرمستان در آب سجود آری بی مساله چون ماهی چون مست و خراب آمد سجده گهش آب آمد فارغ ز ثواب آمد فرد از ره و بیراهی کو ره چو در این آبی کو سجده چو محرابی نی ظالم و نی تایب نی ذاکر و نی ساهی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۳ ای شادی آن روزی کز راه تو بازآیی در روزن جان تابی چون ماه ز بالایی زان ماه پرافزایش آن فارغ از آرایش این فرش زمینی را چون عرش بیارایی بس عاقل پابسته کز خویش شود رسته بس جان که ز سر گیرد قانون شکرخایی زین منزل شش گوشه بی مرکب و بی توشه بس قافله ره یابد در عالم بی جایی روشن کن جان من تا گوید جان با تن کامروز مرا بنگر ای خواجه فردایی تو آبی و من جویم جز وصل تو کی جویم رونق نبود جو را چون آب بنگشایی ای شاد تو از پیشی یعنی ز همه بیشی والله که چو با خویشی از خویش نیاسایی در جستن دل بودم بر راه خودش دیدم افتاده در این سودا چون مردم صفرایی شمس الحق تبریزی پالود مرا هجرت جز عشق نبینی گر صد بار بپالایی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۱ جانا تو بگو رمزی از آتش همراهی من دم نزنم زیرا دم می نزند ماهی بر خیمه این گردون تو دوش قنق بودی مه سجده همی کردت ای ایبک خرگاهی خورشید ز تو گشته صاحب کله گردون وز بخشش تو دیده این ماه سما ماهی کی هر دو یکی گردد تو آتش و من روغن وین قسمت چون آمد تو یوسف و من چاهی هر چند که این جوشم از آتش تو باشد من بنده آن خلعت گر رانی و گر خواهی این دانش من گشته بر دانش تو پرده فریاد من مسکین از دانش و آگاهی گه از می و از شاهد گویم مثل لطفش وین هر دو کجا گنجد در وحدت اللهی شمس الحق تبریزی صبحی که تو خندانی کی شب بودش در پی یا زحمت بی گاهی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۲ در کوی که می گردی ای خواجه چه می خواهی پابسته شدی چون من زان دلبر خرگاهی گر بسته شدی از وی رسته ز همه بندی نی خدمت کس خواهی نی خسروی و شاهی شد خدمت تو دستان چون خدمت سرمستان در آب سجود آری بی مساله چون ماهی چون مست و خراب آمد سجده گهش آب آمد فارغ ز ثواب آمد فرد از ره و بیراهی کو ره چو در این آبی کو سجده چو محرابی نی ظالم و نی تایب نی ذاکر و نی ساهی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۳ ای شادی آن روزی کز راه تو بازآیی در روزن جان تابی چون ماه ز بالایی زان ماه پرافزایش آن فارغ از آرایش این فرش زمینی را چون عرش بیارایی بس عاقل پابسته کز خویش شود رسته بس جان که ز سر گیرد قانون شکرخایی زین منزل شش گوشه بی مرکب و بی توشه بس قافله ره یابد در عالم بی جایی روشن کن جان من تا گوید جان با تن کامروز مرا بنگر ای خواجه فردایی تو آبی و من جویم جز وصل تو کی جویم رونق نبود جو را چون آب بنگشایی ای شاد تو از پیشی یعنی ز همه بیشی والله که چو با خویشی از خویش نیاسایی در جستن دل بودم بر راه خودش دیدم افتاده در این سودا چون مردم صفرایی شمس الحق تبریزی پالود مرا هجرت جز عشق نبینی گر صد بار بپالایی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۴ ما می نرویم ای جان زین خانه دگر جایی یا رب چه خوش است این جا هر لحظه تماشایی هر گوشه یکی باغی هر کنج یکی لاغی بی ولوله زاغی بی گرگ جگرخایی افکند خبر دشمن در شهر اراجیفی کو عزم سفر دارد از بیم تقاضایی از رشک همی گوید والله که دروغ است آن بی جان کی رود جایی بی سر کی نهد پایی من زیر فلک چون او ماهی ز کجا یابم او هر طرفی یابد شوریده و شیدایی مه گرد درت گردد زیرا که کجا یابد چو چشم تو خماری چون روی تو صحرایی این عشق اگر چه او پاک است ز هر صورت در عشق پدید آید هر یوسف زیبایی بی عشق نه یوسف را اخوان چو سگی دیدند وز عشق پدر دیدش زیبا و مطرایی گر نام سفر گویم بشکن تو دهانم را دوزخ کی رود آخر از جنت مأوایی من بی سر و پا گشتم خوش غرقه این دریا بی پای همی گردم چون کشتی دریایی از در اگرم رانی آیم ز ره روزن چون ذره به زیر آیم در رقص ز بالایی چون ذره رسن سازم از نور و رسن بازم در روزن این خانه در گردش سودایی بنشین که در این مجلس لاغر نشود عیسی برگو که در این دولت تیره نشود رایی بربند دهان برگو در گنبد سر خود تا ناله در آن گنبد یابی تو مثنایی شمس الحق تبریزی از لطف صفات خود از حرف همی گردد این نکته مصفایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۵ هم پهلوی خم سر نه ای خواجه هرجایی پرهیز ز هشیاران وز مردم غوغایی هشیار به سگ ماند جز جنگ نمی داند تو جنس سگ کهفی از جنگ مبرایی سر بر در خمخانه زد آن سگ فرزانه چون دید در آن درگه شکر و شکرافزایی بیرون مرو ای خواجه زین صورت دیباچه این جاست تماشاها تو مرد تماشایی بس مست طرب خورده آهنگ برون کرده در سرکه درافتاده آن خوش لب حلوایی سر پهلوی آن خم نه کوزه به بر خم به بجهی به سوی او جه ای مست علالایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۶ من نیت آن کردم تا باشم سودایی نیت ز کجا گنجد اندر دل شیدایی مجنونی من گشته سرمایه صد عاقل وین تلخی من گشته دریای شکرخایی زیر شجر طوبی دیدم صنمی خوبی بس فتنه و آشوبی افکنده ز زیبایی از من دو جهان شیدا وز من همه سر پیدا فارغ ز شب و فردا چون باشم فردایی می گفت کرایم من وقتی که برآیم من جان که فزایم من گفتم دلم افزایی دریای معانی بین بی قیمت و بی کابین تبریز ز شمس الدین بی صورت دریایی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۴ ما می نرویم ای جان زین خانه دگر جایی یا رب چه خوش است این جا هر لحظه تماشایی هر گوشه یکی باغی هر کنج یکی لاغی بی ولوله زاغی بی گرگ جگرخایی افکند خبر دشمن در شهر اراجیفی کو عزم سفر دارد از بیم تقاضایی از رشک همی گوید والله که دروغ است آن بی جان کی رود جایی بی سر کی نهد پایی من زیر فلک چون او ماهی ز کجا یابم او هر طرفی یابد شوریده و شیدایی مه گرد درت گردد زیرا که کجا یابد چو چشم تو خماری چون روی تو صحرایی این عشق اگر چه او پاک است ز هر صورت در عشق پدید آید هر یوسف زیبایی بی عشق نه یوسف را اخوان چو سگی دیدند وز عشق پدر دیدش زیبا و مطرایی گر نام سفر گویم بشکن تو دهانم را دوزخ کی رود آخر از جنت مأوایی من بی سر و پا گشتم خوش غرقه این دریا بی پای همی گردم چون کشتی دریایی از در اگرم رانی آیم ز ره روزن چون ذره به زیر آیم در رقص ز بالایی چون ذره رسن سازم از نور و رسن بازم در روزن این خانه در گردش سودایی بنشین که در این مجلس لاغر نشود عیسی برگو که در این دولت تیره نشود رایی بربند دهان برگو در گنبد سر خود تا ناله در آن گنبد یابی تو مثنایی شمس الحق تبریزی از لطف صفات خود از حرف همی گردد این نکته مصفایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۵ هم پهلوی خم سر نه ای خواجه هرجایی پرهیز ز هشیاران وز مردم غوغایی هشیار به سگ ماند جز جنگ نمی داند تو جنس سگ کهفی از جنگ مبرایی سر بر در خمخانه زد آن سگ فرزانه چون دید در آن درگه شکر و شکرافزایی بیرون مرو ای خواجه زین صورت دیباچه این جاست تماشاها تو مرد تماشایی بس مست طرب خورده آهنگ برون کرده در سرکه درافتاده آن خوش لب حلوایی سر پهلوی آن خم نه کوزه به بر خم به بجهی به سوی او جه ای مست علالایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۶ من نیت آن کردم تا باشم سودایی نیت ز کجا گنجد اندر دل شیدایی مجنونی من گشته سرمایه صد عاقل وین تلخی من گشته دریای شکرخایی زیر شجر طوبی دیدم صنمی خوبی بس فتنه و آشوبی افکنده ز زیبایی از من دو جهان شیدا وز من همه سر پیدا فارغ ز شب و فردا چون باشم فردایی می گفت کرایم من وقتی که برآیم من جان که فزایم من گفتم دلم افزایی دریای معانی بین بی قیمت و بی کابین تبریز ز شمس الدین بی صورت دریایی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۷ عیسی چو توی جانا ای دولت ترسایی لاهوت ازل را از ناسوت تو بنمایی ایمان ز سر زلفت زنار عجب بندد کز کافر زلف خود یک پیچ تو بگشایی ای از پس صد پرده درتافته رخسارت تا عالم خاکی را از عشق برآرایی جان دوش ز سرمستی با عشق تو عهدی کرد جان بود در آن بیعت با عشق به تنهایی سر عشق به گوشش برد سر گفت به گوش جان کس عهد کند با خود نی تو همگی مایی چندانک تو می کوشی جز چشم نمی پوشی تا چند گریزی تو از خویش و نیاسایی جان گفت که ای فردم سوگند بدین دردم سوگند بدان زلفی عاشق کش سودایی کان عهد که من کردم بی جان و بدن کردم نی ما و نه من کردم ای مفرد یکتایی مست آنچ کند در می از می بود آن در وی در آب نماید او لیک اوست ز بالایی تبریز ز شمس الدین آخر قدحی زو هین آن ساقی ترسا را یک نکته نفرمایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۸ جانا نظری فرما چون جان نظرهایی چون گویم دل بردی چون عین دل مایی جان ها همه پا کوبند آن لحظه که دل کوبی دل نیز شکر خاید آن دم که جگر خایی تن روح برافشاند چون دست برافشانی مرده ز تو حال آرد چون شعبده بنمایی گر جور و جفا این است پس گشت وفا کاسد ای دل به جفای او جان باز چه می پایی امروز چنان مستم کز خویش برون جستم ای یار بکش دستم آن جا که تو آن جایی چیزی که تو را باید افلاک همان زاید گوهر چه کمت آید چون در تک دریایی مردم ز تو شد ای جان هر مردمک دیده بی تو چه بود دیده ای گوهر بینایی ای روح بزن دستی در دولت سرمستی هستی و چه خوش هستی در وحدت یکتایی ای روح چه می ترسی روحی نه تن و نفسی تن معدن ترس آمد تو عیش و تماشایی ای روز چه خوش روزی شمع طرب افروزی او را برسان روزی جان را و پذیرایی صبحا نفسی داری سرمایه بیداری بر خفته دلان بردم انفاس مسیحایی شمس الحق تبریزی خورشید چو استاره در نور تو گم گردد چون شرق برآرایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۹ گل گفت مرا نرمی از خار چه می جویی گفتم که در این سودا هشیار چه می جویی گفتا که در این سودا دلدار تو کو بنما گفتم نشدی بی دل دلدار چه می جویی گفتا هله مستانه بنما ره خمخانه گفتم که برو طفلی خمار چه می جویی گفتا ز چه بی هوشی بنمای چه می نوشی گفتم برو ای مسکین هشدار چه می جویی گفتا که چه گلزار است کز وی نرسد بویی گفتم اگرت بو نیست گلزار چه می جویی گفتا که وفاجویان خوابی است که می بینند گفتم که خیال خواب بیدار چه می جویی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۰ ای دل به ادب بنشین برخیز ز بدخویی زیرا به ادب یابی آن چیز که می گویی حاشا که چنان سودا یابند بدین صفرا هیهات چنان رویی یابند به بی رویی در عین نظر بنشین چون مردمک دیده در خویش بجو ای دل آن چیز که می جویی بگریز ز همسایه گر سایه نمی خواهی در خود منگر زیرا در دیده خود مویی گر غرقه دریایی این خاک چه پیمایی ور بر لب دریایی چون روی نمی شویی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۷ عیسی چو توی جانا ای دولت ترسایی لاهوت ازل را از ناسوت تو بنمایی ایمان ز سر زلفت زنار عجب بندد کز کافر زلف خود یک پیچ تو بگشایی ای از پس صد پرده درتافته رخسارت تا عالم خاکی را از عشق برآرایی جان دوش ز سرمستی با عشق تو عهدی کرد جان بود در آن بیعت با عشق به تنهایی سر عشق به گوشش برد سر گفت به گوش جان کس عهد کند با خود نی تو همگی مایی چندانک تو می کوشی جز چشم نمی پوشی تا چند گریزی تو از خویش و نیاسایی جان گفت که ای فردم سوگند بدین دردم سوگند بدان زلفی عاشق کش سودایی کان عهد که من کردم بی جان و بدن کردم نی ما و نه من کردم ای مفرد یکتایی مست آنچ کند در می از می بود آن در وی در آب نماید او لیک اوست ز بالایی تبریز ز شمس الدین آخر قدحی زو هین آن ساقی ترسا را یک نکته نفرمایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۸ جانا نظری فرما چون جان نظرهایی چون گویم دل بردی چون عین دل مایی جان ها همه پا کوبند آن لحظه که دل کوبی دل نیز شکر خاید آن دم که جگر خایی تن روح برافشاند چون دست برافشانی مرده ز تو حال آرد چون شعبده بنمایی گر جور و جفا این است پس گشت وفا کاسد ای دل به جفای او جان باز چه می پایی امروز چنان مستم کز خویش برون جستم ای یار بکش دستم آن جا که تو آن جایی چیزی که تو را باید افلاک همان زاید گوهر چه کمت آید چون در تک دریایی مردم ز تو شد ای جان هر مردمک دیده بی تو چه بود دیده ای گوهر بینایی ای روح بزن دستی در دولت سرمستی هستی و چه خوش هستی در وحدت یکتایی ای روح چه می ترسی روحی نه تن و نفسی تن معدن ترس آمد تو عیش و تماشایی ای روز چه خوش روزی شمع طرب افروزی او را برسان روزی جان را و پذیرایی صبحا نفسی داری سرمایه بیداری بر خفته دلان بردم انفاس مسیحایی شمس الحق تبریزی خورشید چو استاره در نور تو گم گردد چون شرق برآرایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۹ گل گفت مرا نرمی از خار چه می جویی گفتم که در این سودا هشیار چه می جویی گفتا که در این سودا دلدار تو کو بنما گفتم نشدی بی دل دلدار چه می جویی گفتا هله مستانه بنما ره خمخانه گفتم که برو طفلی خمار چه می جویی گفتا ز چه بی هوشی بنمای چه می نوشی گفتم برو ای مسکین هشدار چه می جویی گفتا که چه گلزار است کز وی نرسد بویی گفتم اگرت بو نیست گلزار چه می جویی گفتا که وفاجویان خوابی است که می بینند گفتم که خیال خواب بیدار چه می جویی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۰ ای دل به ادب بنشین برخیز ز بدخویی زیرا به ادب یابی آن چیز که می گویی حاشا که چنان سودا یابند بدین صفرا هیهات چنان رویی یابند به بی رویی در عین نظر بنشین چون مردمک دیده در خویش بجو ای دل آن چیز که می جویی بگریز ز همسایه گر سایه نمی خواهی در خود منگر زیرا در دیده خود مویی گر غرقه دریایی این خاک چه پیمایی ور بر لب دریایی چون روی نمی شویی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۱ از هر چه ترنجیدی با دل تو بگو حالی کای دل تو نمی گفتی کز خویش شدم خالی این رنج چو در وا شد دعوی تو رسوا شد زشتی تو پیدا شد بگذار تو نکالی در صورت رنج خود نظاره بکن ای بد کی باشد با این خود آن مرتبه عالی بنگر که چه زشتی تو بس دیوسرشتی تو این است که کشتی تو پس از کی همی نالی گر رنج بشد مشکل نومید مشو ای دل کز غیب شود حاصل اندر عوض ابدالی از ذوق چو عوری تو هر لحظه بشوری تو کای کعبه چه دوری تو از حیزک خلخالی در بادیه مردان را کاری است نه سردان را کاین بادیه فردان را بزدود ز ارذالی در خدمت مخدومی شمس الحق تبریزی بشتاب که از فضلش در منزل اجلالی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۲ ای خواجه تو چه مرغی نامت چه چرا شایی نی پری و نی چری ای مرغک حلوایی مانند شترمرغی گویند بپر گویی من اشترم و اشتر کی پرد ای طایی چون نوبت بار آید گویی که نه من مرغم کی بار کشد مرغی تکلیف چه فرمایی نی بلبل خوش لحنی نی طوطی خوش رنگی نی فاخته طوقی نی در چمن مایی حق است سلیمان را در گردن هر مرغی مرغان همه پریدند آنجا تو چه می پایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۳ ما گوش شماییم شما تن زده تا کی ما مست و خراباتی و بیخود شده تا کی ما سوخته حالان و شما سیر و ملولان آخر بنگویید که این قاعده تا کی دل زیر و زبر گشت مها چند زنی طشت مجلس همه شوریده بتا عربده تا کی دی عقل درافتاد و به کف کرده عصایی در حلقه رندان شده کاین مفسده تا کی چون ساقی ما ریخت بر او جام شرابی بشکست در صومعه کاین معبده تا کی تسبیح بینداخت و ز سالوس بپرداخت کاین نوبت شادی است غم بیهده تا کی آن ها که خموشند به مستی مزه نوشند ای در سخن بی مزه گرم آمده تا کی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۴ برخیز که جان است و جهان است و جوانی خورشید برآمد بنگر نورفشانی آن حسن که در خواب همی جست زلیخا ای یوسف ایام به صد ره به از آنی برخیز که آویخت ترازوی قیامت برسنج ببین که سبکی یا تو گرانی هر سوی نشانی است ز مخلوق به خالق قانع نشود عاشق بی دل به نشانی هر لحظه ز گردون برسد بانگ که ای گاو ما راه سعادت بنمودیم تو دانی برخیز و بیا دبدبه عمر ابد بین تا بازرهی زود از این عالم فانی او عمر عزیزی است از او چاره نداری او جان جهان آمد و تو نقش جهانی بر صورت سنگین بزند روح پذیرد حیف است کز این روح تو محروم بمانی او کان عقیق آمد و سرمایه کان ها در کان عقیق آی چه دربند دکانی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۱ از هر چه ترنجیدی با دل تو بگو حالی کای دل تو نمی گفتی کز خویش شدم خالی این رنج چو در وا شد دعوی تو رسوا شد زشتی تو پیدا شد بگذار تو نکالی در صورت رنج خود نظاره بکن ای بد کی باشد با این خود آن مرتبه عالی بنگر که چه زشتی تو بس دیوسرشتی تو این است که کشتی تو پس از کی همی نالی گر رنج بشد مشکل نومید مشو ای دل کز غیب شود حاصل اندر عوض ابدالی از ذوق چو عوری تو هر لحظه بشوری تو کای کعبه چه دوری تو از حیزک خلخالی در بادیه مردان را کاری است نه سردان را کاین بادیه فردان را بزدود ز ارذالی در خدمت مخدومی شمس الحق تبریزی بشتاب که از فضلش در منزل اجلالی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۲ ای خواجه تو چه مرغی نامت چه چرا شایی نی پری و نی چری ای مرغک حلوایی مانند شترمرغی گویند بپر گویی من اشترم و اشتر کی پرد ای طایی چون نوبت بار آید گویی که نه من مرغم کی بار کشد مرغی تکلیف چه فرمایی نی بلبل خوش لحنی نی طوطی خوش رنگی نی فاخته طوقی نی در چمن مایی حق است سلیمان را در گردن هر مرغی مرغان همه پریدند آنجا تو چه می پایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۳ ما گوش شماییم شما تن زده تا کی ما مست و خراباتی و بیخود شده تا کی ما سوخته حالان و شما سیر و ملولان آخر بنگویید که این قاعده تا کی دل زیر و زبر گشت مها چند زنی طشت مجلس همه شوریده بتا عربده تا کی دی عقل درافتاد و به کف کرده عصایی در حلقه رندان شده کاین مفسده تا کی چون ساقی ما ریخت بر او جام شرابی بشکست در صومعه کاین معبده تا کی تسبیح بینداخت و ز سالوس بپرداخت کاین نوبت شادی است غم بیهده تا کی آن ها که خموشند به مستی مزه نوشند ای در سخن بی مزه گرم آمده تا کی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۴ برخیز که جان است و جهان است و جوانی خورشید برآمد بنگر نورفشانی آن حسن که در خواب همی جست زلیخا ای یوسف ایام به صد ره به از آنی برخیز که آویخت ترازوی قیامت برسنج ببین که سبکی یا تو گرانی هر سوی نشانی است ز مخلوق به خالق قانع نشود عاشق بی دل به نشانی هر لحظه ز گردون برسد بانگ که ای گاو ما راه سعادت بنمودیم تو دانی برخیز و بیا دبدبه عمر ابد بین تا بازرهی زود از این عالم فانی او عمر عزیزی است از او چاره نداری او جان جهان آمد و تو نقش جهانی بر صورت سنگین بزند روح پذیرد حیف است کز این روح تو محروم بمانی او کان عقیق آمد و سرمایه کان ها در کان عقیق آی چه دربند دکانی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۵ گر علم خرابات تو را همنفسستی این علم و هنر پیش تو باد و هوسستی ور طایر غیبی به تو بر سایه فکندی سیمرغ جهان در نظر تو مگسستی گر کوکبه شاه حقیقت بنمودی این کوس سلاطین بر تو چون جرسستی گر صبح سعادت به تو اقبال نمودی کی دامن و ریش تو به دست عسسستی گر پیش روان بر تو عنایت فکنندی فکری که به پیش دل توست آن سپسستی معکوس شنو گر نبدی گوش دل تو از دفتر عشاق یکی حرف بسستی گوید همه مردند یکی بازنیامد بازآمده دیدی اگر آن گیج کسستی لرزان لهب جان تو از صرصر مرگ است لرزان نبدی گر ز بقا مقتبسستی همراه خسان گر نبدی طبع خسیست در حلق تو این شربت فانی چو خسستی طفل خرد تو به تبارک برسیدی در مکتب شادی ز کجا در عبسستی خاموش که این ها همه موقوف به وقت است گر وقت بدی داعیه فریادرسستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۶ ای دل تو در این غارت و تاراج چه دیدی تا رخت گشادی و دکان بازکشیدی چون جولهه حرص در این خانه ویران از آب دهان دام مگس گیر تنیدی از لذت و از مستی این دانه دنیا پنداشت دل تو که از این دام رهیدی در سیل کسی خانه کند از گل و از خاک در دام کسی دانه خورد هیچ شنیدی ای دل ببر از دام و برون جه تو به هنگام آن سوی که در روضه ارواح دویدی ای روح چو طاووس بیفشان تو پر عقل یا یاد نداری تو که بر عرش پریدی از عرش سوی فرش فتادی و قضا بود دادی تو پر خویش و دو سه دانه خریدی چون گرسنه قحط در این لقمه فتادی گه لب بگزیدی و گهی دست خلیدی کو همت شاهانه نه زان دایه دولت زان شیر تباشیر سعادت بمزیدی آن خوی ملوکانه که با شیر فرورفت والله که نیامیزد با خون و پلیدی آن شاه گل ما به کف خویش سرشته ست آن همت و بختش ز کف شاه چشیدی والله که در آن زاویه کاوراد الست است آموخت تو را شاه تو شیخی و مریدی آموخت تو را که دل و دلدار یکی اند گه قفل شود گاه کند رسم کلیدی گه پند و گهی بند و گهی زهر و گهی قند گه تازه و برجسته گهی کهنه قدیدی ای سیل در این راه تو بالا و نشیب است تلوین برود از تو چو در بحر رسیدی ای خاک از این زخم پیاپی تو نژندی وی چرخ از این بار گران سنگ خمیدی ای بحر حقایق که زمین موج و کف توست پنهانی و در فعل چه پیدا و پدیدی ای چشمه خورشید که جوشیدی از آن بحر تا پرده ظلمات به انوار دریدی هر خاک که در دست گرفتی همه زر شد شد لعل و زمرد ز تو سنگی که گزیدی بس تلخ و ترش از تو چو حلوا و شکر شد بگزیده شد آن میوه که او را بگزیدی شاگرد کی بودی که تو استاد جهانی این صنعت بی آلت و بی کف ز کی دیدی چون مرکب جبریلی و از سم تو هر خاک سبزه شود آخر ز چه کهسار چریدی خامش کن و یاد آور آن را که به حضرت صد بار از این ذکر و از این فکر بریدی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۵ گر علم خرابات تو را همنفسستی این علم و هنر پیش تو باد و هوسستی ور طایر غیبی به تو بر سایه فکندی سیمرغ جهان در نظر تو مگسستی گر کوکبه شاه حقیقت بنمودی این کوس سلاطین بر تو چون جرسستی گر صبح سعادت به تو اقبال نمودی کی دامن و ریش تو به دست عسسستی گر پیش روان بر تو عنایت فکنندی فکری که به پیش دل توست آن سپسستی معکوس شنو گر نبدی گوش دل تو از دفتر عشاق یکی حرف بسستی گوید همه مردند یکی بازنیامد بازآمده دیدی اگر آن گیج کسستی لرزان لهب جان تو از صرصر مرگ است لرزان نبدی گر ز بقا مقتبسستی همراه خسان گر نبدی طبع خسیست در حلق تو این شربت فانی چو خسستی طفل خرد تو به تبارک برسیدی در مکتب شادی ز کجا در عبسستی خاموش که این ها همه موقوف به وقت است گر وقت بدی داعیه فریادرسستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۶ ای دل تو در این غارت و تاراج چه دیدی تا رخت گشادی و دکان بازکشیدی چون جولهه حرص در این خانه ویران از آب دهان دام مگس گیر تنیدی از لذت و از مستی این دانه دنیا پنداشت دل تو که از این دام رهیدی در سیل کسی خانه کند از گل و از خاک در دام کسی دانه خورد هیچ شنیدی ای دل ببر از دام و برون جه تو به هنگام آن سوی که در روضه ارواح دویدی ای روح چو طاووس بیفشان تو پر عقل یا یاد نداری تو که بر عرش پریدی از عرش سوی فرش فتادی و قضا بود دادی تو پر خویش و دو سه دانه خریدی چون گرسنه قحط در این لقمه فتادی گه لب بگزیدی و گهی دست خلیدی کو همت شاهانه نه زان دایه دولت زان شیر تباشیر سعادت بمزیدی آن خوی ملوکانه که با شیر فرورفت والله که نیامیزد با خون و پلیدی آن شاه گل ما به کف خویش سرشته ست آن همت و بختش ز کف شاه چشیدی والله که در آن زاویه کاوراد الست است آموخت تو را شاه تو شیخی و مریدی آموخت تو را که دل و دلدار یکی اند گه قفل شود گاه کند رسم کلیدی گه پند و گهی بند و گهی زهر و گهی قند گه تازه و برجسته گهی کهنه قدیدی ای سیل در این راه تو بالا و نشیب است تلوین برود از تو چو در بحر رسیدی ای خاک از این زخم پیاپی تو نژندی وی چرخ از این بار گران سنگ خمیدی ای بحر حقایق که زمین موج و کف توست پنهانی و در فعل چه پیدا و پدیدی ای چشمه خورشید که جوشیدی از آن بحر تا پرده ظلمات به انوار دریدی هر خاک که در دست گرفتی همه زر شد شد لعل و زمرد ز تو سنگی که گزیدی بس تلخ و ترش از تو چو حلوا و شکر شد بگزیده شد آن میوه که او را بگزیدی شاگرد کی بودی که تو استاد جهانی این صنعت بی آلت و بی کف ز کی دیدی چون مرکب جبریلی و از سم تو هر خاک سبزه شود آخر ز چه کهسار چریدی خامش کن و یاد آور آن را که به حضرت صد بار از این ذکر و از این فکر بریدی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۷ عاشق شو و عاشق شو بگذار زحیری سلطان بچه ای آخر تا چند اسیری سلطان بچه را میر و وزیری همه عار است زنهار به جز عشق دگر چیز نگیری آن میر اجل نیست اسیر اجل است او جز وزر نیامد همه سودای وزیری گر صورت گرمابه نه ای روح طلب کن تا عاشق نقشی ز کجا روح پذیری در خاک میامیز که تو گوهر پاکی در سرکه میامیز که تو شکر و شیری هر چند از این سوی تو را خلق ندانند آن سوی که سو نیست چه بی مثل و نظیری این عالم مرگ است و در این عالم فانی گر ز آنک نه میری نه بس است این که نمیری در نقش بنی آدم تو شیر خدایی پیداست در این حمله و چالیش و دلیری تا فضل و مقامات و کرامات تو دیدم بیزارم از این فضل و مقامات حریری بی گاه شد این عمر ولیکن چو تو هستی در نور خدایی چه به گاهی و چه دیری اندازه معشوق بود عزت عاشق ای عاشق بیچاره ببین تا ز چه تیری زیبایی پروانه به اندازه شمع است آخر نه که پروانه این شمع منیری شمس الحق تبریز از آنت نتوان دید که اصل بصر باشی یا عین بصیری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۸ هر روز بگه ای شه دلدار درآیی جان را و جهان را شکفانی و فزایی یا رب چه خجسته ست ملاقات جمالت آن لحظه که چون بدر بر این صدر برآیی هر جا که ملاقات دو یار است اثر توست خود ذوق و نمک بخش وصالی و لقایی معنی ندهد وصلت این حرف بدان حرف تا تو ننهی در کلمه فایده زایی ای داده تو دندان و شکرها که بخایند دندان دگر داده پی فایده خایی بیزارم از آن گوش که آواز نی اشنود و آگاه نشد از خرد و دانش نایی این مشک به خود چون رود و آب کشاند تا خواجه سقا نکند جهد سقایی این چرخ که می گردد بی آب نگردد تا سر نبود پای کجا یابد پایی هان ای دل پرسنده که دلدار کجای است تو ای دل جوینده و پرسنده کجایی تیهی ز کجا یابد گلزار و شقایق پیهی ز کجا یابد تمییز ضیایی اصداف حواسی که به شب ماند ز در دور دانند که در هست ز دریای عطایی درهاست در آن بحر در اصداف نگنجد آن سوی برو ای صدف این سوی چه پایی آن نیستی ای خواجه که کعبه به تو آید گوید بر ما آی اگر حاجی مایی این کعبه نه جا دارد نی گنجد در جا می گوید العزه و الحسن ردایی هین غرقه عزت شو و فانی ردا شو تا جان دهدت چونک ببیند که فنایی خامش کن و از راه خموشی به عدم رو معدوم چو گشتی همگی حد و ثنایی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۷ عاشق شو و عاشق شو بگذار زحیری سلطان بچه ای آخر تا چند اسیری سلطان بچه را میر و وزیری همه عار است زنهار به جز عشق دگر چیز نگیری آن میر اجل نیست اسیر اجل است او جز وزر نیامد همه سودای وزیری گر صورت گرمابه نه ای روح طلب کن تا عاشق نقشی ز کجا روح پذیری در خاک میامیز که تو گوهر پاکی در سرکه میامیز که تو شکر و شیری هر چند از این سوی تو را خلق ندانند آن سوی که سو نیست چه بی مثل و نظیری این عالم مرگ است و در این عالم فانی گر ز آنک نه میری نه بس است این که نمیری در نقش بنی آدم تو شیر خدایی پیداست در این حمله و چالیش و دلیری تا فضل و مقامات و کرامات تو دیدم بیزارم از این فضل و مقامات حریری بی گاه شد این عمر ولیکن چو تو هستی در نور خدایی چه به گاهی و چه دیری اندازه معشوق بود عزت عاشق ای عاشق بیچاره ببین تا ز چه تیری زیبایی پروانه به اندازه شمع است آخر نه که پروانه این شمع منیری شمس الحق تبریز از آنت نتوان دید که اصل بصر باشی یا عین بصیری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۸ هر روز بگه ای شه دلدار درآیی جان را و جهان را شکفانی و فزایی یا رب چه خجسته ست ملاقات جمالت آن لحظه که چون بدر بر این صدر برآیی هر جا که ملاقات دو یار است اثر توست خود ذوق و نمک بخش وصالی و لقایی معنی ندهد وصلت این حرف بدان حرف تا تو ننهی در کلمه فایده زایی ای داده تو دندان و شکرها که بخایند دندان دگر داده پی فایده خایی بیزارم از آن گوش که آواز نی اشنود و آگاه نشد از خرد و دانش نایی این مشک به خود چون رود و آب کشاند تا خواجه سقا نکند جهد سقایی این چرخ که می گردد بی آب نگردد تا سر نبود پای کجا یابد پایی هان ای دل پرسنده که دلدار کجای است تو ای دل جوینده و پرسنده کجایی تیهی ز کجا یابد گلزار و شقایق پیهی ز کجا یابد تمییز ضیایی اصداف حواسی که به شب ماند ز در دور دانند که در هست ز دریای عطایی درهاست در آن بحر در اصداف نگنجد آن سوی برو ای صدف این سوی چه پایی آن نیستی ای خواجه که کعبه به تو آید گوید بر ما آی اگر حاجی مایی این کعبه نه جا دارد نی گنجد در جا می گوید العزه و الحسن ردایی هین غرقه عزت شو و فانی ردا شو تا جان دهدت چونک ببیند که فنایی خامش کن و از راه خموشی به عدم رو معدوم چو گشتی همگی حد و ثنایی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۹ ای ماه اگر باز بر این شکل بتابی ما را و جهان را تو در این خانه نیابی چون کوه احد آب شد از شرم عقیقت چه نادره گر آب شود مردم آبی از عقل دو صدپر دو سه پر بیش نمانده ست و آن نیز بدان ماند که در زیر نقابی ای عشق دو عالم ز رخت مست و خرابند باری تو نگویی ز کی مست و خرابی تا باده نجوشید در آن خنب ز اول در جوش نیارد همه را او به شرابی تا اول با خود نخروشید ربابی در ناله نیارد همه را او به ربابی ای گرد جهان گشته و جز نقش ندیده بر روی زن آبی و یقین دان که بخوابی در خرمن ما آی اگر طالب کشتی سوی دل ما آی اگر مرد کبابی ور ز آنک نیایی بکشیمت به سوی خویش کز حلقه مایی نه غریبی نه غرابی مکتب نرود کودک لیکن ببرندش پنداشته ای خواجه که بیرون حسابی بستان قدح عشرت وز بند برون جه تا باخبری بند سؤالی و جوابی آخر بشنو هر نفسی نعره مستان کای گیج خرف گشته ببین در چه عذابی دست تو بگیرم دو سه روزی تو همی جوش تا بار دگر روی ز اقبال نتابی آن جا که شدی مست همان جای بخسبی و آن سوی که ساقی است همان سوی شتابی تا چند در آتش روی ای دل نه حدیدی وی دیده گرینده بس است این نه سحابی ای ساقی مه روی چه مست است دو چشمت انگشتک می زن که تو بر راه صوابی بگشای دهان ز آنچ نگفتم تو بیان کن بگشا در دل ها که تو سلطان خطابی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۰ یا ساقی شرف بشراباتک زندی فالراح مع الروح من افضالک عندی برخیز که شورید خرابات افندی مستان نگر و نقل و شرابات افندی هر مست درآویخته با مست ز مستی گردان شده ساقی به مساقات افندی یک موی نمی گنجد در حلقه مستان جز رقص و هیاهوی و مراعات افندی بسم الله ساقی ولی نعمت برخیز تا جان بدهیمت به مکافات افندی در هر دو جهان است و نبوده ست و نباشد جز دیدن روی تو کرامات افندی چون تنگ شکر میر خرابات درآمد یا رب چه لطیف است ملاقات افندی می خندد و می گوید من خفته بدم مست هیهای شنیدم من و هیهات افندی زان خنده و زان گفتن و زان شیوه شیرین صد غلغله در سقف سماوات افندی خورشید ز برق رخ تو چشم ببندد کافزون ز زجاجه ست و ز مشکات افندی در خانه خمار و خرابات کی دیده ست معراج و تجلی و مقامات افندی با مست خرابات خدا تا بنپیچی تا وا ننماید همه رگ هات افندی در خانه دل کژ مکن آن چانه به افسوس کامروز عیان است خفیات افندی روزی که روم جانب دریای معانی یاد آیدت این جمله مقالات افندی شاد آمدی ای کان شکر عیب مفرما گر بوسه دهد بنده بر آن پات افندی واجب کند ای دوست که آرم به صد اخلاص در سایه زلف تو مناجات افندی از مصحف آن روی چو ماه تو بخوانیم سوره قصص و نادره آیات افندی مستیم ز جام تو و زان نرگس مخمور رستیم به شاهیت ز شهمات افندی عالم همه پرغصه و آن نرگس مخمور فارغ ز بدایات و نهایات افندی چون سایه فناییم به خورشید جمالت ایمن شده از جمله آفات افندی سرمست بیا جانب بازار نظر کن تا راست شود جمله مهمات افندی تا روز اجل هر چه بگوییم ز اشعار این است و دگر جمله خرافات افندی سلطان غزل هاست و همه بنده اینند هر بیتش مفتاح مرادات افندی من کردم خاموش تو باقیش بفرما ای جان اشارات و عبارات افندی شمس الحق تبریز توی موسی ایام بر طور دلم رفته به میقات افندی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۹ ای ماه اگر باز بر این شکل بتابی ما را و جهان را تو در این خانه نیابی چون کوه احد آب شد از شرم عقیقت چه نادره گر آب شود مردم آبی از عقل دو صدپر دو سه پر بیش نمانده ست و آن نیز بدان ماند که در زیر نقابی ای عشق دو عالم ز رخت مست و خرابند باری تو نگویی ز کی مست و خرابی تا باده نجوشید در آن خنب ز اول در جوش نیارد همه را او به شرابی تا اول با خود نخروشید ربابی در ناله نیارد همه را او به ربابی ای گرد جهان گشته و جز نقش ندیده بر روی زن آبی و یقین دان که بخوابی در خرمن ما آی اگر طالب کشتی سوی دل ما آی اگر مرد کبابی ور ز آنک نیایی بکشیمت به سوی خویش کز حلقه مایی نه غریبی نه غرابی مکتب نرود کودک لیکن ببرندش پنداشته ای خواجه که بیرون حسابی بستان قدح عشرت وز بند برون جه تا باخبری بند سؤالی و جوابی آخر بشنو هر نفسی نعره مستان کای گیج خرف گشته ببین در چه عذابی دست تو بگیرم دو سه روزی تو همی جوش تا بار دگر روی ز اقبال نتابی آن جا که شدی مست همان جای بخسبی و آن سوی که ساقی است همان سوی شتابی تا چند در آتش روی ای دل نه حدیدی وی دیده گرینده بس است این نه سحابی ای ساقی مه روی چه مست است دو چشمت انگشتک می زن که تو بر راه صوابی بگشای دهان ز آنچ نگفتم تو بیان کن بگشا در دل ها که تو سلطان خطابی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۰ یا ساقی شرف بشراباتک زندی فالراح مع الروح من افضالک عندی برخیز که شورید خرابات افندی مستان نگر و نقل و شرابات افندی هر مست درآویخته با مست ز مستی گردان شده ساقی به مساقات افندی یک موی نمی گنجد در حلقه مستان جز رقص و هیاهوی و مراعات افندی بسم الله ساقی ولی نعمت برخیز تا جان بدهیمت به مکافات افندی در هر دو جهان است و نبوده ست و نباشد جز دیدن روی تو کرامات افندی چون تنگ شکر میر خرابات درآمد یا رب چه لطیف است ملاقات افندی می خندد و می گوید من خفته بدم مست هیهای شنیدم من و هیهات افندی زان خنده و زان گفتن و زان شیوه شیرین صد غلغله در سقف سماوات افندی خورشید ز برق رخ تو چشم ببندد کافزون ز زجاجه ست و ز مشکات افندی در خانه خمار و خرابات کی دیده ست معراج و تجلی و مقامات افندی با مست خرابات خدا تا بنپیچی تا وا ننماید همه رگ هات افندی در خانه دل کژ مکن آن چانه به افسوس کامروز عیان است خفیات افندی روزی که روم جانب دریای معانی یاد آیدت این جمله مقالات افندی شاد آمدی ای کان شکر عیب مفرما گر بوسه دهد بنده بر آن پات افندی واجب کند ای دوست که آرم به صد اخلاص در سایه زلف تو مناجات افندی از مصحف آن روی چو ماه تو بخوانیم سوره قصص و نادره آیات افندی مستیم ز جام تو و زان نرگس مخمور رستیم به شاهیت ز شهمات افندی عالم همه پرغصه و آن نرگس مخمور فارغ ز بدایات و نهایات افندی چون سایه فناییم به خورشید جمالت ایمن شده از جمله آفات افندی سرمست بیا جانب بازار نظر کن تا راست شود جمله مهمات افندی تا روز اجل هر چه بگوییم ز اشعار این است و دگر جمله خرافات افندی سلطان غزل هاست و همه بنده اینند هر بیتش مفتاح مرادات افندی من کردم خاموش تو باقیش بفرما ای جان اشارات و عبارات افندی شمس الحق تبریز توی موسی ایام بر طور دلم رفته به میقات افندی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۱ تو دوش رهیدی و شب دوش رهیدی امروز مکن حیله که آن رفت که دیدی ما را به حکایت به در خانه ببردی بر در بنشاندی و تو بر بام دویدی صد کاسه همسایه مظلوم شکستی صد کیسه در این راه به حیلت ببریدی آن کیست که او را به دغل خفته نکردی وز زیر سر خفته گلیمی نکشیدی گفتی که از آن عالم کس بازنیامد امروز ببینی چو بدین حال رسیدی امروز ببینی که چه مرغی و چه رنگی کز زخم اجل بند قفس را بدریدی امروز ببینی که کیان را یله کردی امروز ببینی که کیان را بگزیدی یا شیر ز پستان کرامات چشیدی یا شیر ز پستان سیه دیو مکیدی ای باز کلاه از سر و روی تو برون شد خوش بنگر و خوش بشنو آنچ نشنیدی آن جا بردت پای که در سر هوسش بود و آن جا بردت دیده که آن جا نگریدی بر تو زند آن گل که به گلزار بکشتی در تو خلد آن خار که در یار خلیدی تلخی دهد امروز تو را در دل و در کام آن زهرگیایی که در این دشت چریدی آن آهن تو نرم شد امروز ببینی که قفل دری یا جهت قفل کلیدی طوق ملکی این دم اگر گوهر پاکی رد فلکی این دم اگر زشت و پلیدی گر آب حیاتی تو و گر آب سیاهی این چشم ببستی تو در آن چشمه رسیدی با جمله روان ها بپر روح روانی این است سزای تو گر از نفس جهیدی با خالق آرام تو آرام گرفتی وز آب و گل تیره بیگانه رمیدی امروز تو را بازخرد شعله آن نور کاین جا ز دل و جان به دل و جانش خریدی آن سیمبر اندر بر سیمین تو آید کو را چو نثار زر از این خاک بچیدی ای عشق ببخشای تو بر حال ضعیفان کز خاک همان رست که در خاک دمیدی خامش کن و منمای به هر کس سر دل ز آنک در دیده هر ذره چو خورشید پدیدی خاموش و دهان را به خموشی تو دوا کن زیرا که ز پستان سیه دیو چشیدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۲ ای جان گذرکرده از این گنبد ناری در سلطنت فقر و فنا کار تو داری ای رخت کشیده به نهان خانه بینش وی کشته وجود همه و خویش به زاری پوشیده قباهای صفت های مقدس وز دلق دو صدپاره آدم شده عاری از شرم تو گل ریخته در پای جمالت وز لطف تو هر خار برون رفته ز خاری بی برگ نشاید که دگر غوره فشارد در میکده اکنون که تو انگور فشاری اقبال کف پای تو بر چشم نهاده اندر طمعی که سرش از لطف بخاری از غار به نور تو به باغ ازل آیند ای یار چه یاری تو و ای غار چه غاری بر کار شود در خود و بی کار ز عالم آن کز تو بنوشید یکی شربت کاری در باغ صفا زیر درختی به نگاری افتاد مرا چشم و بگفتم چه نگاری کز لذت حسن تو درختان به شکوفه آبستن تو گشته مگر جان بهاری در سجده شدم بیخود و گفتم که نگارا آخر ز کجایی تو علی الله چه یاری او گفت که از پرتو شمس الحق تبریز کاوصاف جمال رخ او نیست شماری

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۱ تو دوش رهیدی و شب دوش رهیدی امروز مکن حیله که آن رفت که دیدی ما را به حکایت به در خانه ببردی بر در بنشاندی و تو بر بام دویدی صد کاسه همسایه مظلوم شکستی صد کیسه در این راه به حیلت ببریدی آن کیست که او را به دغل خفته نکردی وز زیر سر خفته گلیمی نکشیدی گفتی که از آن عالم کس بازنیامد امروز ببینی چو بدین حال رسیدی امروز ببینی که چه مرغی و چه رنگی کز زخم اجل بند قفس را بدریدی امروز ببینی که کیان را یله کردی امروز ببینی که کیان را بگزیدی یا شیر ز پستان کرامات چشیدی یا شیر ز پستان سیه دیو مکیدی ای باز کلاه از سر و روی تو برون شد خوش بنگر و خوش بشنو آنچ نشنیدی آن جا بردت پای که در سر هوسش بود و آن جا بردت دیده که آن جا نگریدی بر تو زند آن گل که به گلزار بکشتی در تو خلد آن خار که در یار خلیدی تلخی دهد امروز تو را در دل و در کام آن زهرگیایی که در این دشت چریدی آن آهن تو نرم شد امروز ببینی که قفل دری یا جهت قفل کلیدی طوق ملکی این دم اگر گوهر پاکی رد فلکی این دم اگر زشت و پلیدی گر آب حیاتی تو و گر آب سیاهی این چشم ببستی تو در آن چشمه رسیدی با جمله روان ها بپر روح روانی این است سزای تو گر از نفس جهیدی با خالق آرام تو آرام گرفتی وز آب و گل تیره بیگانه رمیدی امروز تو را بازخرد شعله آن نور کاین جا ز دل و جان به دل و جانش خریدی آن سیمبر اندر بر سیمین تو آید کو را چو نثار زر از این خاک بچیدی ای عشق ببخشای تو بر حال ضعیفان کز خاک همان رست که در خاک دمیدی خامش کن و منمای به هر کس سر دل ز آنک در دیده هر ذره چو خورشید پدیدی خاموش و دهان را به خموشی تو دوا کن زیرا که ز پستان سیه دیو چشیدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۲ ای جان گذرکرده از این گنبد ناری در سلطنت فقر و فنا کار تو داری ای رخت کشیده به نهان خانه بینش وی کشته وجود همه و خویش به زاری پوشیده قباهای صفت های مقدس وز دلق دو صدپاره آدم شده عاری از شرم تو گل ریخته در پای جمالت وز لطف تو هر خار برون رفته ز خاری بی برگ نشاید که دگر غوره فشارد در میکده اکنون که تو انگور فشاری اقبال کف پای تو بر چشم نهاده اندر طمعی که سرش از لطف بخاری از غار به نور تو به باغ ازل آیند ای یار چه یاری تو و ای غار چه غاری بر کار شود در خود و بی کار ز عالم آن کز تو بنوشید یکی شربت کاری در باغ صفا زیر درختی به نگاری افتاد مرا چشم و بگفتم چه نگاری کز لذت حسن تو درختان به شکوفه آبستن تو گشته مگر جان بهاری در سجده شدم بیخود و گفتم که نگارا آخر ز کجایی تو علی الله چه یاری او گفت که از پرتو شمس الحق تبریز کاوصاف جمال رخ او نیست شماری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۳ در خانه خود یافتم از شاه نشانی انگشتری لعل و کمر خاصه کانی دوش آمده بوده ست و مرا خواب ببرده آن شاه دلارامم و آن محرم جانی بشکسته دو صد کاسه و کوزه شه من دوش از عربده مستانه بدان شیوه که دانی گویی که گزیده ست ز مستی رخ من بر کز شاه رخ من بر کاری است نهانی امروز در این خانه همی بوی نگار است زین بوی به هر گوشه نگاری است عیانی خون در تن من باده صرف است از این بوی هر موی ز من هندوی مست است شبانی گوشی بنه و نعره مستانه شنو تو از قامت چون چنگ من الحان اغانی هم آتش و هم باده و خرگاه چو نقد است پیران طریقت بپذیرند جوانی در آینه شمس حق و دین شه تبریز هم صورت کل شهره و هم بحر معانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۴ امروز در این شهر نفیر است و فغانی از جادوی چشم یکی شعبده خوانی در شهر به هر گوشه یکی حلقه به گوشی است از عشق چنین حلقه ربا چرب زبانی بی زخم نیابی تو در این شهر یکی دل از تیر نظرهای چنین سخته کمانی ای شهر چه شهری تو که هر روز تو عید است ای شهر مکان تو شد از لطف زمانی چه جای مکان است و چه سودای زمان است ای هر دو شده از دم تو نادره لانی شهری است که او تختگه عشق خدایی است بغداد نهان است وز او دل همدانی امروز در این مصر از این یوسف خوبی بی زجر و سیاست شده هر گرگ شبانی صد پیر دو صدساله از این یوسف خوش دم مانند زلیخا شده در عشق جوانی او حاکم دل ها و روان هاست در این شهر ماننده تقدیر خدا حکم روانی صد نور یقین سجده کن روی چو ماهش کی سوی مهش راه بزد ابر گمانی صد چون من و تو محو چنان بی من و مایی چون ظلمت شب محو رخ ماه جهانی جز حضرت او نیست فقیرانه حضوری جز سایه خورشید رخش نیست امانی از حیله او یک دو سخن دارم بشنو چون زهره ندارم که بگویم که فلانی گر نام نگوییم و نشان نیز نگوییم زین باده شکافیده شود شیشه جانی هین دست ملرزان و فروکش قدح عشق پازهر چو داری نکند زهر زیانی هر چیز که خواهی تو ز عطار بیابی دکان محیط است و جز این نیست دکانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۵ امروز سماع است و مدام است و سقایی گردان شده بر جمع قدح های عطایی فرمان سقی الله رسیده ست بنوشید ای تن همه جان شو نه که ز اخوان صفایی ای دور چه دوری تو و ای روز چه روزی وی گلشن اقبال چه بابرگ و نوایی از خاک برویند در این دور خلایق کاین نفخه صور است که کرده ست صدایی از کوه شنو نعره صد ناقه صالح وز چرخ شنو بانگ سرافیل صلایی هین رخت فروگیر و بخوابان شتران را آخر بگشا چشم که در دست رضایی ای مرده بشو زنده و ای پیر جوان شو وی منکر محشر هله تا ژاژ نخایی خواهم سخنی گفت دهانم بمبندید کامروز حلال است ورا رازگشایی ور ز آنک ز غیرت ره این گفت ببندید ره باز کنم سوی خیالات هوایی ما نیز خیالات بدستیم و از این دم هستی پذرفتیم ز دم های خدایی صد هستی دیگر به جز این هست بگیری کاین را تو فراموش کنی خواجه کجایی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۳ در خانه خود یافتم از شاه نشانی انگشتری لعل و کمر خاصه کانی دوش آمده بوده ست و مرا خواب ببرده آن شاه دلارامم و آن محرم جانی بشکسته دو صد کاسه و کوزه شه من دوش از عربده مستانه بدان شیوه که دانی گویی که گزیده ست ز مستی رخ من بر کز شاه رخ من بر کاری است نهانی امروز در این خانه همی بوی نگار است زین بوی به هر گوشه نگاری است عیانی خون در تن من باده صرف است از این بوی هر موی ز من هندوی مست است شبانی گوشی بنه و نعره مستانه شنو تو از قامت چون چنگ من الحان اغانی هم آتش و هم باده و خرگاه چو نقد است پیران طریقت بپذیرند جوانی در آینه شمس حق و دین شه تبریز هم صورت کل شهره و هم بحر معانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۴ امروز در این شهر نفیر است و فغانی از جادوی چشم یکی شعبده خوانی در شهر به هر گوشه یکی حلقه به گوشی است از عشق چنین حلقه ربا چرب زبانی بی زخم نیابی تو در این شهر یکی دل از تیر نظرهای چنین سخته کمانی ای شهر چه شهری تو که هر روز تو عید است ای شهر مکان تو شد از لطف زمانی چه جای مکان است و چه سودای زمان است ای هر دو شده از دم تو نادره لانی شهری است که او تختگه عشق خدایی است بغداد نهان است وز او دل همدانی امروز در این مصر از این یوسف خوبی بی زجر و سیاست شده هر گرگ شبانی صد پیر دو صدساله از این یوسف خوش دم مانند زلیخا شده در عشق جوانی او حاکم دل ها و روان هاست در این شهر ماننده تقدیر خدا حکم روانی صد نور یقین سجده کن روی چو ماهش کی سوی مهش راه بزد ابر گمانی صد چون من و تو محو چنان بی من و مایی چون ظلمت شب محو رخ ماه جهانی جز حضرت او نیست فقیرانه حضوری جز سایه خورشید رخش نیست امانی از حیله او یک دو سخن دارم بشنو چون زهره ندارم که بگویم که فلانی گر نام نگوییم و نشان نیز نگوییم زین باده شکافیده شود شیشه جانی هین دست ملرزان و فروکش قدح عشق پازهر چو داری نکند زهر زیانی هر چیز که خواهی تو ز عطار بیابی دکان محیط است و جز این نیست دکانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۵ امروز سماع است و مدام است و سقایی گردان شده بر جمع قدح های عطایی فرمان سقی الله رسیده ست بنوشید ای تن همه جان شو نه که ز اخوان صفایی ای دور چه دوری تو و ای روز چه روزی وی گلشن اقبال چه بابرگ و نوایی از خاک برویند در این دور خلایق کاین نفخه صور است که کرده ست صدایی از کوه شنو نعره صد ناقه صالح وز چرخ شنو بانگ سرافیل صلایی هین رخت فروگیر و بخوابان شتران را آخر بگشا چشم که در دست رضایی ای مرده بشو زنده و ای پیر جوان شو وی منکر محشر هله تا ژاژ نخایی خواهم سخنی گفت دهانم بمبندید کامروز حلال است ورا رازگشایی ور ز آنک ز غیرت ره این گفت ببندید ره باز کنم سوی خیالات هوایی ما نیز خیالات بدستیم و از این دم هستی پذرفتیم ز دم های خدایی صد هستی دیگر به جز این هست بگیری کاین را تو فراموش کنی خواجه کجایی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۶ ای مونس ما خواجه ابوبکر ربابی گر دلشده ای چند پی نان و کبابی آتش خور در عشق به مانند شترمرغ اندر عقب طعمه چه شاگرد عقابی لقمه دهدت تا کند او لقمه خویشت این چرخ فریبنده و این برق سحابی هین لقمه مخور لقمه مشو آتش او را بی لقمه او در دل و جان رزق بیابی آن وقت که از ناف همی خورد تنت خون نی حلق و گلو بود و نه خرمای رطابی آن ماهی چه خورده ست که او لقمه ما شد در چشم نیاید خورش مردم آبی از نعمت پنهان خورد این نعمت پیدا زان راه شود فربه و زان ماه خضابی گر ز آنک خرابت کند این عشق برونی چون سنبله شد دانه در این روز خرابی آن سنبله از خاک برآورد سر و گفت من مردم و زنده شدم از داد ثوابی خواهی که قیامت نگری نقد به باغ آی نظاره سرسبزی اموات ترابی ماییم که پوسیده و ریزیده خاکیم امروز چو سرویم سرافراز و خطابی بی حرف سخن گوی که تا خصم نگوید کاین گفت کسان است و سخن های کتابی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۷ امروز سماع است و شراب است و صراحی یک ساقی بدمست یکی جمع مباحی زان جنس مباحی که از آن سوی وجود است نی اباحتی گیج حشیشی مزاحی روحی است مباحی که از آن روح چشیده ست کو روح قدیمی و کجا روح ریاحی در پیش چنین فتنه و در دست چنین می یا رب چه شود جان مسلمان صلاحی زین باده کسی را جگر تشنه خنک شد کو خون جگر ریخت در این ره به سفاحی جاوید شود عمر بدین کاس صبوحی ایمن شود از مرگ و ز افغان نیاحی این صورت غیب است که سرخیش ز خون نیست اسپید ز نور است نه کافور رباحی شمعی است برافروخته وز عرش گذشته پروانه او سینه دل های فلاحی سوزیده ز نورش حجب سبع سماوات پران شده جان ها و روان ها ز نواحی این حلقه مستان خرابات خراب است دور از لب و دندان تو ای خواجه صاحی شاباش زهی حال که از حال رهیدیت شاباش زهی عیش صبوحی و صباحی با خود ملک الموت بگوید هله واگرد کاین جا نکند هیچ سلاح تو سلاحی ما را خبری نی که خبر نیز چه باشد خود مغفرت این باشد و آمرزش ماحی از غیب شنو نعره مستان و خمش کن یک غلغله پاک ز آواز صیاحی ور نه بدو نان بنده دونان و خسان باش می خور پی سه نان ز سنان زخم رماحی فارس شده شمس الحق تبریز همیشه بر شمس شموس و نکند شمس جماحی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۶ ای مونس ما خواجه ابوبکر ربابی گر دلشده ای چند پی نان و کبابی آتش خور در عشق به مانند شترمرغ اندر عقب طعمه چه شاگرد عقابی لقمه دهدت تا کند او لقمه خویشت این چرخ فریبنده و این برق سحابی هین لقمه مخور لقمه مشو آتش او را بی لقمه او در دل و جان رزق بیابی آن وقت که از ناف همی خورد تنت خون نی حلق و گلو بود و نه خرمای رطابی آن ماهی چه خورده ست که او لقمه ما شد در چشم نیاید خورش مردم آبی از نعمت پنهان خورد این نعمت پیدا زان راه شود فربه و زان ماه خضابی گر ز آنک خرابت کند این عشق برونی چون سنبله شد دانه در این روز خرابی آن سنبله از خاک برآورد سر و گفت من مردم و زنده شدم از داد ثوابی خواهی که قیامت نگری نقد به باغ آی نظاره سرسبزی اموات ترابی ماییم که پوسیده و ریزیده خاکیم امروز چو سرویم سرافراز و خطابی بی حرف سخن گوی که تا خصم نگوید کاین گفت کسان است و سخن های کتابی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۷ امروز سماع است و شراب است و صراحی یک ساقی بدمست یکی جمع مباحی زان جنس مباحی که از آن سوی وجود است نی اباحتی گیج حشیشی مزاحی روحی است مباحی که از آن روح چشیده ست کو روح قدیمی و کجا روح ریاحی در پیش چنین فتنه و در دست چنین می یا رب چه شود جان مسلمان صلاحی زین باده کسی را جگر تشنه خنک شد کو خون جگر ریخت در این ره به سفاحی جاوید شود عمر بدین کاس صبوحی ایمن شود از مرگ و ز افغان نیاحی این صورت غیب است که سرخیش ز خون نیست اسپید ز نور است نه کافور رباحی شمعی است برافروخته وز عرش گذشته پروانه او سینه دل های فلاحی سوزیده ز نورش حجب سبع سماوات پران شده جان ها و روان ها ز نواحی این حلقه مستان خرابات خراب است دور از لب و دندان تو ای خواجه صاحی شاباش زهی حال که از حال رهیدیت شاباش زهی عیش صبوحی و صباحی با خود ملک الموت بگوید هله واگرد کاین جا نکند هیچ سلاح تو سلاحی ما را خبری نی که خبر نیز چه باشد خود مغفرت این باشد و آمرزش ماحی از غیب شنو نعره مستان و خمش کن یک غلغله پاک ز آواز صیاحی ور نه بدو نان بنده دونان و خسان باش می خور پی سه نان ز سنان زخم رماحی فارس شده شمس الحق تبریز همیشه بر شمس شموس و نکند شمس جماحی

%0
10 Bölüm