Qur'an&Sunnahالقرآن

Sa'dî — Bostân

Ebû Muhammed Müslihuddîn Sa'dî Şîrâzî · FA

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۱ - سرآغاز به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین خداوند بخشنده دستگیر کریم خطابخش پوزش پذیر عزیزی که هر کز درش سر بتافت به هر در که شد هیچ عزت نیافت سر پادشاهان گردن فراز به درگاه او بر زمین نیاز نه گردن کشان را بگیرد به فور نه عذرآوران را براند به جور وگر خشم گیرد ز کردار زشت چو بازآمدی ماجرا درنوشت اگر با پدر جنگ جوید کسی پدر بی گمان خشم گیرد بسی وگر خویش راضی نباشد ز خویش چو بیگانگانش براند ز پیش وگر بنده چابک نباشد به کار عزیزش ندارد خداوندگار وگر بر رفیقان نباشی شفیق به فرسنگ بگریزد از تو رفیق وگر ترک خدمت کند لشکری شود شاه لشکرکش از وی بری ولیکن خداوند بالا و پست به عصیان در رزق بر کس نبست دو کونش یکی قطره از بحر علم گنه بیند و پرده پوشد به حلم ادیم زمین سفره عام اوست بر این خوان یغما چه دشمن چه دوست اگر بر جفاپیشه بشتافتی که از دست قهرش امان یافتی بری ذاتش از تهمت ضد و جنس غنی ملکش از طاعت جن و انس پرستار امرش همه چیز و کس بنی آدم و مرغ و مور و مگس چنان پهن خوان کرم گسترد که سیمرغ در قاف قسمت خورد لطیف کرم گستر کارساز که دارای خلق است و دانای راز مر او را رسد کبریا و منی که ملکش قدیم است و ذاتش غنی یکی را به سر بر نهد تاج بخت یکی را به خاک اندر آرد ز تخت کلاه سعادت یکی بر سرش گلیم شقاوت یکی در برش گلستان کند آتشی بر خلیل گروهی به آتش برد ز آب نیل گر آن است منشور احسان اوست ور این است توقیع فرمان اوست پس پرده بیند عمل های بد هم او پرده پوشد به آلای خود به تهدید اگر برکشد تیغ حکم بمانند کروبیان صم و بکم وگر دردهد یک صلای کرم عزازیل گوید نصیبی برم به درگاه لطف و بزرگیش بر بزرگان نهاده بزرگی ز سر فروماندگان را به رحمت قریب تضرع کنان را به دعوت مجیب بر احوال نابوده علمش بصیر به اسرار ناگفته لطفش خبیر به قدرت نگهدار بالا و شیب خداوند دیوان روز حسیب نه مستغنی از طاعتش پشت کس نه بر حرف او جای انگشت کس قدیمی نکوکار نیکی پسند به کلک قضا در رحم نقش بند ز مشرق به مغرب مه و آفتاب روان کرد و بنهاد گیتی بر آب زمین از تب لرزه آمد ستوه فروکوفت بر دامنش میخ کوه دهد نطفه را صورتی چون پری که کرده ست بر آب صورتگری نهد لعل و پیروزه در صلب سنگ گل لعل در شاخ پیروزه رنگ ز ابر افکند قطره ای سوی یم ز صلب افکند نطفه ای در شکم از آن قطره لولوی لالا کند وز این صورتی سروبالا کند بر او علم یک ذره پوشیده نیست که پیدا و پنهان به نزدش یکی ست مهیاکن روزی مار و مور اگر چند بی دست وپای اند و زور به امرش وجود از عدم نقش بست که داند جز او کردن از نیست هست دگر ره به کتم عدم در برد وز آنجا به صحرای محشر برد جهان متفق بر الهیتش فرومانده از کنه ماهیتش بشر ماورای جلالش نیافت بصر منتهای جمالش نیافت نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم نه در ذیل وصفش رسد دست فهم در این ورطه کشتی فرو شد هزار که پیدا نشد تخته ای بر کنار چه شب ها نشستم در این سیر گم که دهشت گرفت آستینم که قم محیط است علم ملک بر بسیط قیاس تو بر وی نگردد محیط نه ادراک در کنه ذاتش رسید نه فکرت به غور صفاتش رسید توان در بلاغت به سحبان رسید نه در کنه بی چون سبحان رسید که خاصان در این ره فرس رانده اند به لااحصیٖ از تک فرومانده اند نه هر جای مرکب توان تاختن که جاها سپر باید انداختن وگر سالکی محرم راز گشت ببندند بر وی در بازگشت کسی را در این بزم ساغر دهند که داروی بیهوشی اش دردهند یکی باز را دیده بردوخته ست یکی دیده ها باز و پر سوخته ست کسی ره سوی گنج قارون نبرد وگر برد ره باز بیرون نبرد بمردم در این موج دریای خون کز او کس نبرده ست کشتی برون اگر طالبی کاین زمین طی کنی نخست اسب بازآمدن پی کنی تأمل در آیینه دل کنی صفایی به تدریج حاصل کنی مگر بویی از عشق مستت کند طلبکار عهد الستت کند به پای طلب ره بدان جا بری وز آنجا به بال محبت پری بدرد یقین پرده های خیال نماند سراپرده إلا جلال دگر مرکب عقل را پویه نیست عنانش بگیرد تحیر که بیست در این بحر جز مرد راعی نرفت گم آن شد که دنبال داعی نرفت کسانی کز این راه برگشته اند برفتند بسیار و سرگشته اند خلاف پیمبر کسی ره گزید که هرگز به منزل نخواهد رسید مپندار سعدی که راه صفا توان رفت جز بر پی مصطفی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۱ - سرآغاز به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین خداوند بخشنده دستگیر کریم خطابخش پوزش پذیر عزیزی که هر کز درش سر بتافت به هر در که شد هیچ عزت نیافت سر پادشاهان گردن فراز به درگاه او بر زمین نیاز نه گردن کشان را بگیرد به فور نه عذرآوران را براند به جور وگر خشم گیرد ز کردار زشت چو بازآمدی ماجرا درنوشت اگر با پدر جنگ جوید کسی پدر بی گمان خشم گیرد بسی وگر خویش راضی نباشد ز خویش چو بیگانگانش براند ز پیش وگر بنده چابک نباشد به کار عزیزش ندارد خداوندگار وگر بر رفیقان نباشی شفیق به فرسنگ بگریزد از تو رفیق وگر ترک خدمت کند لشکری شود شاه لشکرکش از وی بری ولیکن خداوند بالا و پست به عصیان در رزق بر کس نبست دو کونش یکی قطره از بحر علم گنه بیند و پرده پوشد به حلم ادیم زمین سفره عام اوست بر این خوان یغما چه دشمن چه دوست اگر بر جفاپیشه بشتافتی که از دست قهرش امان یافتی بری ذاتش از تهمت ضد و جنس غنی ملکش از طاعت جن و انس پرستار امرش همه چیز و کس بنی آدم و مرغ و مور و مگس چنان پهن خوان کرم گسترد که سیمرغ در قاف قسمت خورد لطیف کرم گستر کارساز که دارای خلق است و دانای راز مر او را رسد کبریا و منی که ملکش قدیم است و ذاتش غنی یکی را به سر بر نهد تاج بخت یکی را به خاک اندر آرد ز تخت کلاه سعادت یکی بر سرش گلیم شقاوت یکی در برش گلستان کند آتشی بر خلیل گروهی به آتش برد ز آب نیل گر آن است منشور احسان اوست ور این است توقیع فرمان اوست پس پرده بیند عمل های بد هم او پرده پوشد به آلای خود به تهدید اگر برکشد تیغ حکم بمانند کروبیان صم و بکم وگر دردهد یک صلای کرم عزازیل گوید نصیبی برم به درگاه لطف و بزرگیش بر بزرگان نهاده بزرگی ز سر فروماندگان را به رحمت قریب تضرع کنان را به دعوت مجیب بر احوال نابوده علمش بصیر به اسرار ناگفته لطفش خبیر به قدرت نگهدار بالا و شیب خداوند دیوان روز حسیب نه مستغنی از طاعتش پشت کس نه بر حرف او جای انگشت کس قدیمی نکوکار نیکی پسند به کلک قضا در رحم نقش بند ز مشرق به مغرب مه و آفتاب روان کرد و بنهاد گیتی بر آب زمین از تب لرزه آمد ستوه فروکوفت بر دامنش میخ کوه دهد نطفه را صورتی چون پری که کرده ست بر آب صورتگری نهد لعل و پیروزه در صلب سنگ گل لعل در شاخ پیروزه رنگ ز ابر افکند قطره ای سوی یم ز صلب افکند نطفه ای در شکم از آن قطره لولوی لالا کند وز این صورتی سروبالا کند بر او علم یک ذره پوشیده نیست که پیدا و پنهان به نزدش یکی ست مهیاکن روزی مار و مور اگر چند بی دست وپای اند و زور به امرش وجود از عدم نقش بست که داند جز او کردن از نیست هست دگر ره به کتم عدم در برد وز آنجا به صحرای محشر برد جهان متفق بر الهیتش فرومانده از کنه ماهیتش بشر ماورای جلالش نیافت بصر منتهای جمالش نیافت نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم نه در ذیل وصفش رسد دست فهم در این ورطه کشتی فرو شد هزار که پیدا نشد تخته ای بر کنار چه شب ها نشستم در این سیر گم که دهشت گرفت آستینم که قم محیط است علم ملک بر بسیط قیاس تو بر وی نگردد محیط نه ادراک در کنه ذاتش رسید نه فکرت به غور صفاتش رسید توان در بلاغت به سحبان رسید نه در کنه بی چون سبحان رسید که خاصان در این ره فرس رانده اند به لااحصیٖ از تک فرومانده اند نه هر جای مرکب توان تاختن که جاها سپر باید انداختن وگر سالکی محرم راز گشت ببندند بر وی در بازگشت کسی را در این بزم ساغر دهند که داروی بیهوشی اش دردهند یکی باز را دیده بردوخته ست یکی دیده ها باز و پر سوخته ست کسی ره سوی گنج قارون نبرد وگر برد ره باز بیرون نبرد بمردم در این موج دریای خون کز او کس نبرده ست کشتی برون اگر طالبی کاین زمین طی کنی نخست اسب بازآمدن پی کنی تأمل در آیینه دل کنی صفایی به تدریج حاصل کنی مگر بویی از عشق مستت کند طلبکار عهد الستت کند به پای طلب ره بدان جا بری وز آنجا به بال محبت پری بدرد یقین پرده های خیال نماند سراپرده إلا جلال دگر مرکب عقل را پویه نیست عنانش بگیرد تحیر که بیست در این بحر جز مرد راعی نرفت گم آن شد که دنبال داعی نرفت کسانی کز این راه برگشته اند برفتند بسیار و سرگشته اند خلاف پیمبر کسی ره گزید که هرگز به منزل نخواهد رسید مپندار سعدی که راه صفا توان رفت جز بر پی مصطفی

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۲ - فی نعت سید المرسلین علیه الصلوة و السلام کریم السجایا جمیل الشیم نبی البرایا شفیع الامم امام رسل پیشوای سبیل امین خدا مهبط جبرییل شفیع الوری خواجه بعث و نشر امام الهدی صدر دیوان حشر کلیمی که چرخ فلک طور اوست همه نورها پرتو نور اوست شفیع مطاع نبی کریم قسیم جسیم نسیم وسیم یتیمی که ناکرده قرآن درست کتب خانه چند ملت بشست چو عزمش برآهخت شمشیر بیم به معجز میان قمر زد دو نیم چو صیتش در افواه دنیا فتاد تزلزل در ایوان کسری فتاد به لا قامت لات بشکست خرد به اعزاز دین آب عزی ببرد نه از لات و عزی برآورد گرد که تورات و انجیل منسوخ کرد شبی بر نشست از فلک برگذشت به تمکین و جاه از ملک درگذشت چنان گرم در تیه قربت براند که بر سدره جبریل از او بازماند بدو گفت سالار بیت الحرام که ای حامل وحی برتر خرام چو در دوستی مخلصم یافتی عنانم ز صحبت چرا تافتی بگفتا فراتر مجالم نماند بماندم که نیروی بالم نماند اگر یک سر موی برتر پرم فروغ تجلی بسوزد پرم نماند به عصیان کسی در گرو که دارد چنین سیدی پیشرو چه نعت پسندیده گویم تو را علیک السلام ای نبی الوری درود ملک بر روان تو باد بر اصحاب و بر پیروان تو باد نخستین ابوبکر پیر مرید عمر پنجه بر پیچ دیو مرید خردمند عثمان شب زنده دار چهارم علی شاه دلدل سوار خدایا به حق بنی فاطمه که بر قولم ایمان کنم خاتمه اگر دعوتم رد کنی ور قبول من و دست و دامان آل رسول چه کم گردد ای صدر فرخنده پی ز قدر رفیعت به درگاه حی که باشند مشتی گدایان خیل به مهمان دارالسلامت طفیل خدایت ثنا گفت و تبجیل کرد زمین بوس قدر تو جبریل کرد بلند آسمان پیش قدرت خجل تو مخلوق و آدم هنوز آب و گل تو اصل وجود آمدی از نخست دگر هرچه موجود شد فرع توست ندانم کدامین سخن گویمت که والاتری زانچه من گویمت تو را عز لولاک تمکین بس است ثنای تو طه و یس بس است چه وصفت کند سعدی ناتمام علیک الصلوة ای نبی السلام

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۲ - فی نعت سید المرسلین علیه الصلوة و السلام کریم السجایا جمیل الشیم نبی البرایا شفیع الامم امام رسل پیشوای سبیل امین خدا مهبط جبرییل شفیع الوری خواجه بعث و نشر امام الهدی صدر دیوان حشر کلیمی که چرخ فلک طور اوست همه نورها پرتو نور اوست شفیع مطاع نبی کریم قسیم جسیم نسیم وسیم یتیمی که ناکرده قرآن درست کتب خانه چند ملت بشست چو عزمش برآهخت شمشیر بیم به معجز میان قمر زد دو نیم چو صیتش در افواه دنیا فتاد تزلزل در ایوان کسری فتاد به لا قامت لات بشکست خرد به اعزاز دین آب عزی ببرد نه از لات و عزی برآورد گرد که تورات و انجیل منسوخ کرد شبی بر نشست از فلک برگذشت به تمکین و جاه از ملک درگذشت چنان گرم در تیه قربت براند که بر سدره جبریل از او بازماند بدو گفت سالار بیت الحرام که ای حامل وحی برتر خرام چو در دوستی مخلصم یافتی عنانم ز صحبت چرا تافتی بگفتا فراتر مجالم نماند بماندم که نیروی بالم نماند اگر یک سر موی برتر پرم فروغ تجلی بسوزد پرم نماند به عصیان کسی در گرو که دارد چنین سیدی پیشرو چه نعت پسندیده گویم تو را علیک السلام ای نبی الوری درود ملک بر روان تو باد بر اصحاب و بر پیروان تو باد نخستین ابوبکر پیر مرید عمر پنجه بر پیچ دیو مرید خردمند عثمان شب زنده دار چهارم علی شاه دلدل سوار خدایا به حق بنی فاطمه که بر قولم ایمان کنم خاتمه اگر دعوتم رد کنی ور قبول من و دست و دامان آل رسول چه کم گردد ای صدر فرخنده پی ز قدر رفیعت به درگاه حی که باشند مشتی گدایان خیل به مهمان دارالسلامت طفیل خدایت ثنا گفت و تبجیل کرد زمین بوس قدر تو جبریل کرد بلند آسمان پیش قدرت خجل تو مخلوق و آدم هنوز آب و گل تو اصل وجود آمدی از نخست دگر هرچه موجود شد فرع توست ندانم کدامین سخن گویمت که والاتری زانچه من گویمت تو را عز لولاک تمکین بس است ثنای تو طه و یس بس است چه وصفت کند سعدی ناتمام علیک الصلوة ای نبی السلام

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۳ - سبب نظم کتاب در اقصای عالم بگشتم بسی به سر بردم ایام با هر کسی تمتع به هر گوشه ای یافتم ز هر خرمنی خوشه ای یافتم چو پاکان شیراز خاکی نهاد ندیدم که رحمت بر این خاک باد تولای مردان این پاک بوم برانگیختم خاطر از شام و روم دریغ آمدم زآن همه بوستان تهیدست رفتن سوی دوستان به دل گفتم از مصر قند آورند بر دوستان ارمغانی برند مرا گر تهی بود از آن قند دست سخن های شیرین تر از قند هست نه قندی که مردم به صورت خورند که ارباب معنی به کاغذ برند چو این کاخ دولت بپرداختم بر او ده در از تربیت ساختم یکی باب عدل است و تدبیر و رای نگهبانی خلق و ترس خدای دوم باب احسان نهادم اساس که منعم کند فضل حق را سپاس سوم باب عشق است و مستی و شور نه عشقی که بندند بر خود بزور چهارم تواضع رضا پنجمین ششم ذکر مرد قناعت گزین به هفتم در از عالم تربیت به هشتم در از شکر بر عافیت نهم باب توبه است و راه صواب دهم در مناجات و ختم کتاب به روز همایون و سال سعید به تاریخ فرخ میان دو عید ز ششصد فزون بود پنجاه و پنج که پر در شد این نامبردار گنج بمانده ست با دامنی گوهرم هنوز از خجالت به زانو سرم که در بحر لؤلؤ صدف نیز هست درخت بلند است در باغ و پست الا ای خردمند پاکیزه خوی خردمند نشنیده ام عیب جوی قبا گر حریر است و گر پرنیان به ناچار حشوش بود در میان تو گر پرنیانی نیابی مجوش کرم کار فرما و حشوش بپوش ننازم به سرمایه فضل خویش به دریوزه آورده ام دست پیش شنیدم که در روز امید و بیم بدان را به نیکان ببخشد کریم تو نیز ار بدی بینیم در سخن به خلق جهان آفرین کار کن چو بیتی پسند آیدت از هزار به مردی که دست از تعنت بدار همانا که در فارس انشای من چو مشک است بی قیمت اندر ختن چو بانگ دهل هولم از دور بود به غیبت درم عیب مستور بود گل آورد سعدی سوی بوستان به شوخی و فلفل به هندوستان چو خرما به شیرینی اندوده پوست چو بازش کنی استخوانی در اوست

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۳ - سبب نظم کتاب در اقصای عالم بگشتم بسی به سر بردم ایام با هر کسی تمتع به هر گوشه ای یافتم ز هر خرمنی خوشه ای یافتم چو پاکان شیراز خاکی نهاد ندیدم که رحمت بر این خاک باد تولای مردان این پاک بوم برانگیختم خاطر از شام و روم دریغ آمدم زآن همه بوستان تهیدست رفتن سوی دوستان به دل گفتم از مصر قند آورند بر دوستان ارمغانی برند مرا گر تهی بود از آن قند دست سخن های شیرین تر از قند هست نه قندی که مردم به صورت خورند که ارباب معنی به کاغذ برند چو این کاخ دولت بپرداختم بر او ده در از تربیت ساختم یکی باب عدل است و تدبیر و رای نگهبانی خلق و ترس خدای دوم باب احسان نهادم اساس که منعم کند فضل حق را سپاس سوم باب عشق است و مستی و شور نه عشقی که بندند بر خود بزور چهارم تواضع رضا پنجمین ششم ذکر مرد قناعت گزین به هفتم در از عالم تربیت به هشتم در از شکر بر عافیت نهم باب توبه است و راه صواب دهم در مناجات و ختم کتاب به روز همایون و سال سعید به تاریخ فرخ میان دو عید ز ششصد فزون بود پنجاه و پنج که پر در شد این نامبردار گنج بمانده ست با دامنی گوهرم هنوز از خجالت به زانو سرم که در بحر لؤلؤ صدف نیز هست درخت بلند است در باغ و پست الا ای خردمند پاکیزه خوی خردمند نشنیده ام عیب جوی قبا گر حریر است و گر پرنیان به ناچار حشوش بود در میان تو گر پرنیانی نیابی مجوش کرم کار فرما و حشوش بپوش ننازم به سرمایه فضل خویش به دریوزه آورده ام دست پیش شنیدم که در روز امید و بیم بدان را به نیکان ببخشد کریم تو نیز ار بدی بینیم در سخن به خلق جهان آفرین کار کن چو بیتی پسند آیدت از هزار به مردی که دست از تعنت بدار همانا که در فارس انشای من چو مشک است بی قیمت اندر ختن چو بانگ دهل هولم از دور بود به غیبت درم عیب مستور بود گل آورد سعدی سوی بوستان به شوخی و فلفل به هندوستان چو خرما به شیرینی اندوده پوست چو بازش کنی استخوانی در اوست

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۴ - مدح ابوبکر بن سعد بن زنگی مرا طبع از این نوع خواهان نبود سر مدحت پادشاهان نبود ولی نظم کردم به نام فلان مگر باز گویند صاحبدلان که سعدی که گوی بلاغت ربود در ایام بوبکر بن سعد بود سزد گر به دورش بنازم چنان که سید به دوران نوشیروان جهانبان دین پرور دادگر نیامد چو بوبکر بعد از عمر سر سرفرازان و تاج مهان به دوران عدلش بناز ای جهان گر از فتنه آید کسی در پناه ندارد جز این کشور آرامگاه فطوبی لباب کبیت العتیق حوالیه من کل فج عمیق ندیدم چنین گنج و ملک و سریر که وقف است بر طفل و درویش و پیر نیامد برش دردناک غمی که ننهاد بر خاطرش مرهمی طلبکار خیر است امیدوار خدایا امیدی که دارد برآر کله گوشه بر آسمان برین هنوز از تواضع سرش بر زمین گدا گر تواضع کند خوی اوست ز گردن فرازان تواضع نکوست اگر زیردستی بیفتد چه خاست زبردست افتاده مرد خداست نه ذکر جمیلش نهان می رود که صیت کرم در جهان می رود چنویی خردمند فرخ نژاد ندارد جهان تا جهان است یاد نبینی در ایام او رنجه ای که نالد ز بیداد سرپنجه ای کس این رسم و ترتیب و آیین ندید فریدون با آن شکوه این ندید از آن پیش حق پایگاهش قوی است که دست ضعیفان به جاهش قوی است چنان سایه گسترده بر عالمی که زالی نیندیشد از رستمی همه وقت مردم ز جور زمان بنالند و از گردش آسمان در ایام عدل تو ای شهریار ندارد شکایت کس از روزگار به عهد تو می بینم آرام خلق پس از تو ندانم سرانجام خلق هم از بخت فرخنده فرجام توست که تاریخ سعدی در ایام توست که تا بر فلک ماه و خورشید هست در این دفترت ذکر جاوید هست ملوک ار نکو نامی اندوختند ز پیشینگان سیرت آموختند تو در سیرت پادشاهی خویش سبق بردی از پادشاهان پیش سکندر به دیوار رویین و سنگ بکرد از جهان راه یأجوج تنگ تو را سد یأجوج کفر از زر است نه رویین چو دیوار اسکندر است زبان آوری کاندر این امن و داد سپاست نگوید زبانش مباد زهی بحر بخشایش و کان جود که مستظهرند از وجودت وجود برون بینم اوصاف شاه از حساب نگنجد در این تنگ میدان کتاب گر آن جمله را سعدی انشا کند مگر دفتری دیگر املا کند فروماندم از شکر چندین کرم همان به که دست دعا گسترم جهانت به کام و فلک یار باد جهان آفرینت نگهدار باد بلند اخترت عالم افروخته زوال اختر دشمنت سوخته غم از گردش روزگارت مباد وز اندیشه بر دل غبارت مباد که بر خاطر پادشاهان غمی پریشان کند خاطر عالمی دل و کشورت جمع و معمور باد ز ملکت پراکندگی دور باد تنت باد پیوسته چون دین درست بداندیش را دل چو تدبیر سست درونت به تأیید حق شاد باد دل و دین و اقلیمت آباد باد جهان آفرین بر تو رحمت کناد دگر هرچه گویم فسانه ست و باد همینت بس از کردگار مجید که توفیق خیرت بود بر مزید نرفت از جهان سعد زنگی به درد که چون تو خلف نامبردار کرد عجب نیست این فرع از آن اصل پاک که جانش بر اوج است و جسمش به خاک خدایا بر آن تربت نامدار به فضلت که باران رحمت ببار گر از سعد زنگی مثل ماند یاد فلک یاور سعد بوبکر باد

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۴ - مدح ابوبکر بن سعد بن زنگی مرا طبع از این نوع خواهان نبود سر مدحت پادشاهان نبود ولی نظم کردم به نام فلان مگر باز گویند صاحبدلان که سعدی که گوی بلاغت ربود در ایام بوبکر بن سعد بود سزد گر به دورش بنازم چنان که سید به دوران نوشیروان جهانبان دین پرور دادگر نیامد چو بوبکر بعد از عمر سر سرفرازان و تاج مهان به دوران عدلش بناز ای جهان گر از فتنه آید کسی در پناه ندارد جز این کشور آرامگاه فطوبی لباب کبیت العتیق حوالیه من کل فج عمیق ندیدم چنین گنج و ملک و سریر که وقف است بر طفل و درویش و پیر نیامد برش دردناک غمی که ننهاد بر خاطرش مرهمی طلبکار خیر است امیدوار خدایا امیدی که دارد برآر کله گوشه بر آسمان برین هنوز از تواضع سرش بر زمین گدا گر تواضع کند خوی اوست ز گردن فرازان تواضع نکوست اگر زیردستی بیفتد چه خاست زبردست افتاده مرد خداست نه ذکر جمیلش نهان می رود که صیت کرم در جهان می رود چنویی خردمند فرخ نژاد ندارد جهان تا جهان است یاد نبینی در ایام او رنجه ای که نالد ز بیداد سرپنجه ای کس این رسم و ترتیب و آیین ندید فریدون با آن شکوه این ندید از آن پیش حق پایگاهش قوی است که دست ضعیفان به جاهش قوی است چنان سایه گسترده بر عالمی که زالی نیندیشد از رستمی همه وقت مردم ز جور زمان بنالند و از گردش آسمان در ایام عدل تو ای شهریار ندارد شکایت کس از روزگار به عهد تو می بینم آرام خلق پس از تو ندانم سرانجام خلق هم از بخت فرخنده فرجام توست که تاریخ سعدی در ایام توست که تا بر فلک ماه و خورشید هست در این دفترت ذکر جاوید هست ملوک ار نکو نامی اندوختند ز پیشینگان سیرت آموختند تو در سیرت پادشاهی خویش سبق بردی از پادشاهان پیش سکندر به دیوار رویین و سنگ بکرد از جهان راه یأجوج تنگ تو را سد یأجوج کفر از زر است نه رویین چو دیوار اسکندر است زبان آوری کاندر این امن و داد سپاست نگوید زبانش مباد زهی بحر بخشایش و کان جود که مستظهرند از وجودت وجود برون بینم اوصاف شاه از حساب نگنجد در این تنگ میدان کتاب گر آن جمله را سعدی انشا کند مگر دفتری دیگر املا کند فروماندم از شکر چندین کرم همان به که دست دعا گسترم جهانت به کام و فلک یار باد جهان آفرینت نگهدار باد بلند اخترت عالم افروخته زوال اختر دشمنت سوخته غم از گردش روزگارت مباد وز اندیشه بر دل غبارت مباد که بر خاطر پادشاهان غمی پریشان کند خاطر عالمی دل و کشورت جمع و معمور باد ز ملکت پراکندگی دور باد تنت باد پیوسته چون دین درست بداندیش را دل چو تدبیر سست درونت به تأیید حق شاد باد دل و دین و اقلیمت آباد باد جهان آفرین بر تو رحمت کناد دگر هرچه گویم فسانه ست و باد همینت بس از کردگار مجید که توفیق خیرت بود بر مزید نرفت از جهان سعد زنگی به درد که چون تو خلف نامبردار کرد عجب نیست این فرع از آن اصل پاک که جانش بر اوج است و جسمش به خاک خدایا بر آن تربت نامدار به فضلت که باران رحمت ببار گر از سعد زنگی مثل ماند یاد فلک یاور سعد بوبکر باد

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۵ - مدح محمد بن سعد بن ابوبکر اتابک محمد شه نیکبخت خداوند تاج و خداوند تخت جوان جوان بخت روشن ضمیر به دولت جوان و به تدبیر پیر به دانش بزرگ و به همت بلند به بازو دلیر و به دل هوشمند زهی دولت مادر روزگار که رودی چنین پرورد در کنار به دست کرم آب دریا ببرد به رفعت محل ثریا ببرد زهی چشم دولت به روی تو باز سر شهریاران گردن فراز صدف را که بینی ز دردانه پر نه آن قدر دارد که یکدانه در تو آن در مکنون یکدانه ای که پیرایه سلطنت خانه ای نگه دار یارب به چشم خودش بپرهیز از آسیب چشم بدش خدایا در آفاق نامی کنش به توفیق طاعت گرامی کنش مقیمش در انصاف و تقوی بدار مرادش به دنیا و عقبی برآر غم از دشمن ناپسندش مباد وز اندیشه بر دل گزندش مباد بهشتی درخت آورد چون تو بار پسر نامجوی و پدر نامدار از آن خاندان خیر بیگانه دان که باشند بدخواه این خاندان زهی دین و دانش زهی عدل و داد زهی ملک و دولت که پاینده باد نگنجد کرمهای حق در قیاس چه خدمت گزارد زبان سپاس خدایا تو این شاه درویش دوست که آسایش خلق در ظل اوست بسی بر سر خلق پاینده دار به توفیق طاعت دلش زنده دار برومند دارش درخت امید سرش سبز و رویش به رحمت سفید به راه تکلف مرو سعدیا اگر صدق داری بیار و بیا تو منزل شناسی و شه راهرو تو حقگوی و خسرو حقایق شنو چه حاجت که نه کرسی آسمان نهی زیر پای قزل ارسلان مگو پای عزت بر افلاک نه بگو روی اخلاص بر خاک نه بطاعت بنه چهره بر آستان که این است سر جاده راستان اگر بنده ای سر بر این در بنه کلاه خداوندی از سر بنه به درگاه فرمانده ذوالجلال چو درویش پیش توانگر بنال چو طاعت کنی لبس شاهی مپوش چو درویش مخلص برآور خروش که پروردگارا توانگر تویی توانا و درویش پرور تویی نه کشور خدایم نه فرماندهم یکی از گدایان این درگهم تو بر خیر و نیکی دهم دسترس وگر نه چه خیر آید از من به کس دعا کن به شب چون گدایان به سوز اگر می کنی پادشاهی به روز کمر بسته گردن کشان بر درت تو بر آستان عبادت سرت زهی بندگان را خداوندگار خداوند را بنده حق گزار سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۶ - حکایت حکایت کنند از بزرگان دین حقیقت شناسان عین الیقین که صاحبدلی بر پلنگی نشست همی راند رهوار و ماری به دست یکی گفتش ای مرد راه خدای بدین ره که رفتی مرا ره نمای چه کردی که درنده رام تو شد نگین سعادت به نام تو شد بگفت ار پلنگم زبون است و مار وگر پیل و کرکس شگفتی مدار تو هم گردن از حکم داور مپیچ که گردن نپیچد ز حکم تو هیچ چو حاکم به فرمان داور بود خدایش نگهبان و یاور بود محال است چون دوست دارد تو را که در دست دشمن گذارد تو را ره این است روی از طریقت متاب بنه گام و کامی که داری بیاب نصیحت کسی سودمند آیدش که گفتار سعدی پسند آیدش

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۵ - مدح محمد بن سعد بن ابوبکر اتابک محمد شه نیکبخت خداوند تاج و خداوند تخت جوان جوان بخت روشن ضمیر به دولت جوان و به تدبیر پیر به دانش بزرگ و به همت بلند به بازو دلیر و به دل هوشمند زهی دولت مادر روزگار که رودی چنین پرورد در کنار به دست کرم آب دریا ببرد به رفعت محل ثریا ببرد زهی چشم دولت به روی تو باز سر شهریاران گردن فراز صدف را که بینی ز دردانه پر نه آن قدر دارد که یکدانه در تو آن در مکنون یکدانه ای که پیرایه سلطنت خانه ای نگه دار یارب به چشم خودش بپرهیز از آسیب چشم بدش خدایا در آفاق نامی کنش به توفیق طاعت گرامی کنش مقیمش در انصاف و تقوی بدار مرادش به دنیا و عقبی برآر غم از دشمن ناپسندش مباد وز اندیشه بر دل گزندش مباد بهشتی درخت آورد چون تو بار پسر نامجوی و پدر نامدار از آن خاندان خیر بیگانه دان که باشند بدخواه این خاندان زهی دین و دانش زهی عدل و داد زهی ملک و دولت که پاینده باد نگنجد کرمهای حق در قیاس چه خدمت گزارد زبان سپاس خدایا تو این شاه درویش دوست که آسایش خلق در ظل اوست بسی بر سر خلق پاینده دار به توفیق طاعت دلش زنده دار برومند دارش درخت امید سرش سبز و رویش به رحمت سفید به راه تکلف مرو سعدیا اگر صدق داری بیار و بیا تو منزل شناسی و شه راهرو تو حقگوی و خسرو حقایق شنو چه حاجت که نه کرسی آسمان نهی زیر پای قزل ارسلان مگو پای عزت بر افلاک نه بگو روی اخلاص بر خاک نه بطاعت بنه چهره بر آستان که این است سر جاده راستان اگر بنده ای سر بر این در بنه کلاه خداوندی از سر بنه به درگاه فرمانده ذوالجلال چو درویش پیش توانگر بنال چو طاعت کنی لبس شاهی مپوش چو درویش مخلص برآور خروش که پروردگارا توانگر تویی توانا و درویش پرور تویی نه کشور خدایم نه فرماندهم یکی از گدایان این درگهم تو بر خیر و نیکی دهم دسترس وگر نه چه خیر آید از من به کس دعا کن به شب چون گدایان به سوز اگر می کنی پادشاهی به روز کمر بسته گردن کشان بر درت تو بر آستان عبادت سرت زهی بندگان را خداوندگار خداوند را بنده حق گزار سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۶ - حکایت حکایت کنند از بزرگان دین حقیقت شناسان عین الیقین که صاحبدلی بر پلنگی نشست همی راند رهوار و ماری به دست یکی گفتش ای مرد راه خدای بدین ره که رفتی مرا ره نمای چه کردی که درنده رام تو شد نگین سعادت به نام تو شد بگفت ار پلنگم زبون است و مار وگر پیل و کرکس شگفتی مدار تو هم گردن از حکم داور مپیچ که گردن نپیچد ز حکم تو هیچ چو حاکم به فرمان داور بود خدایش نگهبان و یاور بود محال است چون دوست دارد تو را که در دست دشمن گذارد تو را ره این است روی از طریقت متاب بنه گام و کامی که داری بیاب نصیحت کسی سودمند آیدش که گفتار سعدی پسند آیدش

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱ - سر‌آغاز شنیدم که در وقت نزع روان به هرمز چنین گفت نوشیروان که خاطر نگهدار درویش باش نه در بند آسایش خویش باش نیاساید اندر دیار تو کس چو آسایش خویش جویی و بس نیاید به نزدیک دانا پسند شبان خفته و گرگ درد گوسفند برو پاس درویش محتاج دار که شاه از رعیت بود تاجدار رعیت چو بیخند و سلطان درخت درخت ای پسر باشد از بیخ سخت مکن تا توانی دل خلق ریش وگر می کنی می کنی بیخ خویش اگر جاده ای بایدت مستقیم ره پارسایان امید است و بیم طبیعت شود مرد را بخردی به امید نیکی و بیم بدی گر این هر دو در پادشه یافتی در اقلیم و ملکش بنه یافتی که بخشایش آرد بر امیدوار به امید بخشایش کردگار گزند کسانش نیاید پسند که ترسد که در ملکش آید گزند وگر در سرشت وی این خوی نیست در آن کشور آسودگی بوی نیست اگر پای بندی رضا پیش گیر وگر یک سواری سر خویش گیر فراخی در آن مرز و کشور مخواه که دلتنگ بینی رعیت ز شاه ز مستکبران دلاور بترس از آن کاو نترسد ز داور بترس دگر کشور آباد بیند به خواب که دارد دل اهل کشور خراب خرابی و بدنامی آید ز جور رسد پیش بین این سخن را به غور رعیت نشاید به بیداد کشت که مر سلطنت را پناهند و پشت مراعات دهقان کن از بهر خویش که مزدور خوش دل کند کار بیش مروت نباشد بدی با کسی کز او نیکویی دیده باشی بسی شنیدم که خسرو به شیرویه گفت در آن دم که چشمش ز دیدن بخفت بر آن باش تا هرچه نیت کنی نظر در صلاح رعیت کنی الا تا نپیچی سر از عدل و رای که مردم ز دستت نپیچند پای گریزد رعیت ز بیدادگر کند نام زشتش به گیتی سمر بسی بر نیاید که بنیاد خود بکند آن که بنهاد بنیاد بد خرابی کند مرد شمشیر زن نه چندان که دود دل طفل و زن چراغی که بیوه زنی برفروخت بسی دیده باشی که شهری بسوخت از آن بهره ورتر در آفاق کیست که در ملکرانی به انصاف زیست چو نوبت رسد زین جهان غربتش ترحم فرستند بر تربتش بد و نیک مردم چو می بگذرند همان به که نامت به نیکی برند خداترس را بر رعیت گمار که معمار ملک است پرهیزگار بد اندیش توست آن و خون خوار خلق که نفع تو جوید در آزار خلق ریاست به دست کسانی خطاست که از دستشان دست ها بر خداست نکوکارپرور نبیند بدی چو بد پروری خصم خون خودی مکافات موذی به مالش مکن که بیخش برآورد باید ز بن مکن صبر بر عامل ظلم دوست که از فربهی بایدش کند پوست سر گرگ باید هم اول برید نه چون گوسفندان مردم درید چه خوش گفت بازارگانی اسیر چو گردش گرفتند دزدان به تیر چو مردانگی آید از رهزنان چه مردان لشکر چه خیل زنان شهنشه که بازارگان را بخست در خیر بر شهر و لشکر ببست کی آن جا دگر هوشمندان روند چو آوازه رسم بد بشنوند نکو بایدت نام و نیکی قبول نکو دار بازارگان و رسول بزرگان مسافر به جان پرورند که نام نکویی به عالم برند تبه گردد آن مملکت عن قریب کز او خاطر آزرده آید غریب غریب آشنا باش و سیاح دوست که سیاح جلاب نام نکوست نکو دار ضیف و مسافر عزیز وز آسیبشان بر حذر باش نیز ز بیگانه پرهیز کردن نکوست که دشمن توان بود در زی دوست غریبی که پر فتنه باشد سرش میازار و بیرون کن از کشورش تو گر خشم بر وی نگیری رواست که خود خوی بد دشمنش در قفاست وگر پارسی باشدش زاد و بوم به صنعاش مفرست و سقلاب و روم هم آن جا امانش مده تا به چاشت نشاید بلا بر دگر کس گماشت که گویند برگشته باد آن زمین کز او مردم آیند بیرون چنین قدیمان خود را بیفزای قدر که هرگز نیاید ز پرورده غدر چو خدمتگزاریت گردد کهن حق سالیانش فرامش مکن گر او را هرم دست خدمت ببست تو را بر کرم همچنان دست هست شنیدم که شاپور دم در کشید چو خسرو به رسمش قلم در کشید چو شد حالش از بی نوایی تباه نبشت این حکایت به نزدیک شاه چو بذل تو کردم جوانی خویش به هنگام پیری مرانم ز پیش عمل گر دهی مرد منعم شناس که مفلس ندارد ز سلطان هراس چو مفلس فرو برد گردن به دوش از او بر نیاید دگر جز خروش چو مشرف دو دست از امانت بداشت بباید بر او ناظری بر گماشت ور او نیز در ساخت با خاطرش ز مشرف عمل بر کن و ناظرش خدا ترس باید امانت گزار امین کز تو ترسد امینش مدار امین باید از داور اندیشناک نه از رفع دیوان و زجر و هلاک بیفشان و بشمار و فارغ نشین که از صد یکی را نبینی امین دو همجنس دیرینه را هم قلم نباید فرستاد یک جا به هم چه دانی که همدست گردند و یار یکی دزد باشد یکی پرده دار چو دزدان ز هم باک دارند و بیم رود در میان کاروانی سلیم یکی را که معزول کردی ز جاه چو چندی برآید ببخشش گناه بر آوردن کام امیدوار به از قید بندی شکستن هزار نویسنده را گر ستون عمل بیفتد نبرد طناب امل به فرمانبران بر شه دادگر پدروار خشم آورد بر پسر گهش می زند تا شود دردناک گهی می کند آبش از دیده پاک چو نرمی کنی خصم گردد دلیر وگر خشم گیری شوند از تو سیر درشتی و نرمی به هم در به است چو رگ زن که جراح و مرهم نه است جوان مرد و خوش خوی و بخشنده باش چو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاش نیامد کس اندر جهان کاو بماند مگر آن کز او نام نیکو بماند نمرد آن که ماند پس از وی به جای پل و خانی و خان و مهمان سرای هر آن کاو نماند از پسش یادگار درخت وجودش نیاورد بار وگر رفت و آثار خیرش نماند نشاید پس مرگش الحمد خواند چو خواهی که نامت بود جاودان مکن نام نیک بزرگان نهان همین نقش بر خوان پس از عهد خویش که دیدی پس از عهد شاهان پیش همین کام و ناز و طرب داشتند به آخر برفتند و بگذاشتند یکی نام نیکو ببرد از جهان یکی رسم بد ماند از او جاودان به سمع رضا مشنو ایذای کس وگر گفته آید به غورش برس گنهکار را عذر نسیان بنه چو زنهار خواهند زنهار ده گر آید گنهکاری اندر پناه نه شرط است کشتن به اول گناه چو باری بگفتند و نشنید پند بده گوشمالش به زندان و بند وگر پند و بندش نیاید بکار درختی خبیث است بیخش برآر چو خشم آیدت بر گناه کسی تأمل کنش در عقوبت بسی که سهل است لعل بدخشان شکست شکسته نشاید دگرباره بست

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱ - سر‌آغاز شنیدم که در وقت نزع روان به هرمز چنین گفت نوشیروان که خاطر نگهدار درویش باش نه در بند آسایش خویش باش نیاساید اندر دیار تو کس چو آسایش خویش جویی و بس نیاید به نزدیک دانا پسند شبان خفته و گرگ درد گوسفند برو پاس درویش محتاج دار که شاه از رعیت بود تاجدار رعیت چو بیخند و سلطان درخت درخت ای پسر باشد از بیخ سخت مکن تا توانی دل خلق ریش وگر می کنی می کنی بیخ خویش اگر جاده ای بایدت مستقیم ره پارسایان امید است و بیم طبیعت شود مرد را بخردی به امید نیکی و بیم بدی گر این هر دو در پادشه یافتی در اقلیم و ملکش بنه یافتی که بخشایش آرد بر امیدوار به امید بخشایش کردگار گزند کسانش نیاید پسند که ترسد که در ملکش آید گزند وگر در سرشت وی این خوی نیست در آن کشور آسودگی بوی نیست اگر پای بندی رضا پیش گیر وگر یک سواری سر خویش گیر فراخی در آن مرز و کشور مخواه که دلتنگ بینی رعیت ز شاه ز مستکبران دلاور بترس از آن کاو نترسد ز داور بترس دگر کشور آباد بیند به خواب که دارد دل اهل کشور خراب خرابی و بدنامی آید ز جور رسد پیش بین این سخن را به غور رعیت نشاید به بیداد کشت که مر سلطنت را پناهند و پشت مراعات دهقان کن از بهر خویش که مزدور خوش دل کند کار بیش مروت نباشد بدی با کسی کز او نیکویی دیده باشی بسی شنیدم که خسرو به شیرویه گفت در آن دم که چشمش ز دیدن بخفت بر آن باش تا هرچه نیت کنی نظر در صلاح رعیت کنی الا تا نپیچی سر از عدل و رای که مردم ز دستت نپیچند پای گریزد رعیت ز بیدادگر کند نام زشتش به گیتی سمر بسی بر نیاید که بنیاد خود بکند آن که بنهاد بنیاد بد خرابی کند مرد شمشیر زن نه چندان که دود دل طفل و زن چراغی که بیوه زنی برفروخت بسی دیده باشی که شهری بسوخت از آن بهره ورتر در آفاق کیست که در ملکرانی به انصاف زیست چو نوبت رسد زین جهان غربتش ترحم فرستند بر تربتش بد و نیک مردم چو می بگذرند همان به که نامت به نیکی برند خداترس را بر رعیت گمار که معمار ملک است پرهیزگار بد اندیش توست آن و خون خوار خلق که نفع تو جوید در آزار خلق ریاست به دست کسانی خطاست که از دستشان دست ها بر خداست نکوکارپرور نبیند بدی چو بد پروری خصم خون خودی مکافات موذی به مالش مکن که بیخش برآورد باید ز بن مکن صبر بر عامل ظلم دوست که از فربهی بایدش کند پوست سر گرگ باید هم اول برید نه چون گوسفندان مردم درید چه خوش گفت بازارگانی اسیر چو گردش گرفتند دزدان به تیر چو مردانگی آید از رهزنان چه مردان لشکر چه خیل زنان شهنشه که بازارگان را بخست در خیر بر شهر و لشکر ببست کی آن جا دگر هوشمندان روند چو آوازه رسم بد بشنوند نکو بایدت نام و نیکی قبول نکو دار بازارگان و رسول بزرگان مسافر به جان پرورند که نام نکویی به عالم برند تبه گردد آن مملکت عن قریب کز او خاطر آزرده آید غریب غریب آشنا باش و سیاح دوست که سیاح جلاب نام نکوست نکو دار ضیف و مسافر عزیز وز آسیبشان بر حذر باش نیز ز بیگانه پرهیز کردن نکوست که دشمن توان بود در زی دوست غریبی که پر فتنه باشد سرش میازار و بیرون کن از کشورش تو گر خشم بر وی نگیری رواست که خود خوی بد دشمنش در قفاست وگر پارسی باشدش زاد و بوم به صنعاش مفرست و سقلاب و روم هم آن جا امانش مده تا به چاشت نشاید بلا بر دگر کس گماشت که گویند برگشته باد آن زمین کز او مردم آیند بیرون چنین قدیمان خود را بیفزای قدر که هرگز نیاید ز پرورده غدر چو خدمتگزاریت گردد کهن حق سالیانش فرامش مکن گر او را هرم دست خدمت ببست تو را بر کرم همچنان دست هست شنیدم که شاپور دم در کشید چو خسرو به رسمش قلم در کشید چو شد حالش از بی نوایی تباه نبشت این حکایت به نزدیک شاه چو بذل تو کردم جوانی خویش به هنگام پیری مرانم ز پیش عمل گر دهی مرد منعم شناس که مفلس ندارد ز سلطان هراس چو مفلس فرو برد گردن به دوش از او بر نیاید دگر جز خروش چو مشرف دو دست از امانت بداشت بباید بر او ناظری بر گماشت ور او نیز در ساخت با خاطرش ز مشرف عمل بر کن و ناظرش خدا ترس باید امانت گزار امین کز تو ترسد امینش مدار امین باید از داور اندیشناک نه از رفع دیوان و زجر و هلاک بیفشان و بشمار و فارغ نشین که از صد یکی را نبینی امین دو همجنس دیرینه را هم قلم نباید فرستاد یک جا به هم چه دانی که همدست گردند و یار یکی دزد باشد یکی پرده دار چو دزدان ز هم باک دارند و بیم رود در میان کاروانی سلیم یکی را که معزول کردی ز جاه چو چندی برآید ببخشش گناه بر آوردن کام امیدوار به از قید بندی شکستن هزار نویسنده را گر ستون عمل بیفتد نبرد طناب امل به فرمانبران بر شه دادگر پدروار خشم آورد بر پسر گهش می زند تا شود دردناک گهی می کند آبش از دیده پاک چو نرمی کنی خصم گردد دلیر وگر خشم گیری شوند از تو سیر درشتی و نرمی به هم در به است چو رگ زن که جراح و مرهم نه است جوان مرد و خوش خوی و بخشنده باش چو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاش نیامد کس اندر جهان کاو بماند مگر آن کز او نام نیکو بماند نمرد آن که ماند پس از وی به جای پل و خانی و خان و مهمان سرای هر آن کاو نماند از پسش یادگار درخت وجودش نیاورد بار وگر رفت و آثار خیرش نماند نشاید پس مرگش الحمد خواند چو خواهی که نامت بود جاودان مکن نام نیک بزرگان نهان همین نقش بر خوان پس از عهد خویش که دیدی پس از عهد شاهان پیش همین کام و ناز و طرب داشتند به آخر برفتند و بگذاشتند یکی نام نیکو ببرد از جهان یکی رسم بد ماند از او جاودان به سمع رضا مشنو ایذای کس وگر گفته آید به غورش برس گنهکار را عذر نسیان بنه چو زنهار خواهند زنهار ده گر آید گنهکاری اندر پناه نه شرط است کشتن به اول گناه چو باری بگفتند و نشنید پند بده گوشمالش به زندان و بند وگر پند و بندش نیاید بکار درختی خبیث است بیخش برآر چو خشم آیدت بر گناه کسی تأمل کنش در عقوبت بسی که سهل است لعل بدخشان شکست شکسته نشاید دگرباره بست

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲ - حکایت در تدبیر و تأخیر در سیاست ز دریای عمان برآمد کسی سفر کرده هامون و دریا بسی عرب دیده و ترک و تاجیک و روم ز هر جنس در نفس پاکش علوم جهان گشته و دانش اندوخته سفر کرده و صحبت آموخته به هیکل قوی چون تناور درخت ولیکن فرو مانده بی برگ سخت دو صد رقعه بالای هم دوخته ز حراق و او در میان سوخته به شهری در آمد ز دریا کنار بزرگی در آن ناحیت شهریار که طبعی نکونامی اندیش داشت سر عجز در پای درویش داشت بشستند خدمتگزاران شاه سر و تن به حمامش از گرد راه چو بر آستان ملک سر نهاد نیایش کنان دست بر بر نهاد درآمد به ایوان شاهنشهی که بختت جوان باد و دولت رهی نرفتم در این مملکت منزلی کز آسیب آزرده دیدم دلی ندیدم کسی سرگران از شراب مگر هم خرابات دیدم خراب ملک را همین ملک پیرایه بس که راضی نگردد به آزار کس سخن گفت و دامان گوهر فشاند به نطقی که شه آستین برفشاند پسند آمدش حسن گفتار مرد به نزد خودش خواند و اکرام کرد زرش داد و گوهر به شکر قدوم بپرسیدش از گوهر و زاد و بوم بگفت آنچه پرسیدش از سرگذشت به قربت ز دیگر کسان بر گذشت ملک با دل خویش با گفت و گو که دست وزارت سپارد بدو ولیکن بتدریج تا انجمن به سستی نخندند بر رای من به عقلش بباید نخست آزمود به قدر هنر پایگاهش فزود برد بر دل از جور غم بارها که نا آزموده کند کارها چو قاضی به فکرت نویسد سجل نگردد ز دستاربندان خجل نظر کن چو سوفار داری به شست نه آنگه که پرتاب کردی ز دست چو یوسف کسی در صلاح و تمیز به یک سال باید که گردد عزیز به ایام تا بر نیاید بسی نشاید رسیدن به غور کسی ز هر نوع اخلاق او کشف کرد خردمند و پاکیزه دین بود مرد نکو سیرتش دید و روشن قیاس سخن سنج و مقدار مردم شناس به رای از بزرگان مهش دید و بیش نشاندش زبردست دستور خویش چنان حکمت و معرفت کار بست که از امر و نهیش درونی نخست در آورد ملکی به زیر قلم کز او بر وجودی نیامد الم زبان همه حرف گیران ببست که حرفی بدش بر نیامد ز دست حسودی که یک جو خیانت ندید به کارش نیامد چو گندم تپید ز روشن دلش ملک پرتو گرفت وزیر کهن را غم نو گرفت ندید آن خردمند را رخنه ای که در وی تواند زدن طعنه ای امین و بد اندیش طشتند و مور نشاید در او رخنه کردن به زور ملک را دو خورشید طلعت غلام به سر بر کمر بسته بودی مدام دو پاکیزه پیکر چو حور و پری چو خورشید و ماه از سدیگر بری دو صورت که گفتی یکی نیست بیش نموده در آیینه همتای خویش سخنهای دانای شیرین سخن گرفت اندر آن هر دو شمشاد بن چو دیدند کاوصاف و خلقش نکوست به طبعش هواخواه گشتند و دوست در او هم اثر کرد میل بشر نه میلی چو کوتاه بینان به شر از آسایش آنگه خبر داشتی که در روی ایشان نظر داشتی چو خواهی که قدرت بماند بلند دل ای خواجه در ساده رویان مبند وگر خود نباشد غرض در میان حذر کن که دارد به هیبت زیان وزیر اندر این شمه ای راه برد به خبث این حکایت بر شاه برد که این را ندانم چه خوانند و کیست نخواهد به سامان در این ملک زیست سفر کردگان لاابالی زیند که پرورده ملک و دولت نیند شنیدم که با بندگانش سر است خیانت پسند است و شهوت پرست نشاید چنین خیره روی تباه که بد نامی آرد در ایوان شاه مگر نعمت شه فرامش کنم که بینم تباهی و خامش کنم به پندار نتوان سخن گفت زود نگفتم تو را تا یقینم نبود ز فرمانبرانم کسی گوش داشت که آغوش را اندر آغوش داشت من این گفتم اکنون ملک راست رای چو من آزمودم تو نیز آزمای به ناخوب تر صورتی شرح داد که بد مرد را نیکروزی مباد بداندیش بر خرده چون دست یافت درون بزرگان به آتش بتافت به خرده توان آتش افروختن پس آنگه درخت کهن سوختن ملک را چنان گرم کرد این خبر که جوشش برآمد چو مرجل به سر غضب دست در خون درویش داشت ولیکن سکون دست در پیش داشت که پرورده کشتن نه مردی بود ستم در پی داد سردی بود میازار پرورده خویشتن چو تیر تو دارد به تیرش مزن به نعمت نبایست پروردنش چو خواهی به بیداد خون خوردنش از او تا هنرها یقینت نشد در ایوان شاهی قرینت نشد کنون تا یقینت نگردد گناه به گفتار دشمن گزندش مخواه ملک در دل این راز پوشیده داشت که قول حکیمان نیوشیده داشت دل است ای خردمند زندان راز چو گفتی نیاید به زنجیر باز نظر کرد پوشیده در کار مرد خلل دید در رای هشیار مرد که ناگه نظر زی یکی بنده کرد پری چهره در زیر لب خنده کرد دو کس را که با هم بود جان و هوش حکایت کنانند و ایشان خموش چو دیده به دیدار کردی دلیر نگردی چو مستسقی از دجله سیر ملک را گمان بدی راست شد ز سودا بر او خشمگین خواست شد هم از حسن تدبیر و رای تمام به آهستگی گفتش ای نیک نام تو را من خردمند پنداشتم بر اسرار ملکت امین داشتم گمان بردمت زیرک و هوشمند ندانستمت خیره و ناپسند چنین مرتفع پایه جای تو نیست گناه از من آمد خطای تو نیست که چون بدگهر پرورم لاجرم خیانت روا داردم در حرم برآورد سر مرد بسیاردان چنین گفت با خسرو کاردان مرا چون بود دامن از جرم پاک نباشد ز خبث بداندیش باک به خاطر درم هرگز این ظن نرفت ندانم که گفت آنچه بر من نرفت شهنشاه گفت آنچه گفتم برت بگویند خصمان به روی اندرت چنین گفت با من وزیر کهن تو نیز آنچه دانی بگوی و بکن تسبم کنان دست بر لب گرفت کز او هر چه آید نیاید شگفت حسودی که بیند به جای خودم کجا بر زبان آورد جز بدم من آن ساعت انگاشتم دشمنش که بنشاند شه زیردست منش چو سلطان فضیلت نهد بر ویم ندانی که دشمن بود در پیم مرا تا قیامت نگیرد به دوست چو بیند که در عز من ذل اوست بر اینت بگویم حدیثی درست اگر گوش با بنده داری نخست ندانم کجا دیده ام در کتاب که ابلیس را دید شخصی به خواب به بالا صنوبر به دیدن چو حور چو خورشیدش از چهره می تافت نور فرا رفت و گفت ای عجب این تویی فرشته نباشد بدین نیکویی تو کاین روی داری به حسن قمر چرا در جهانی به زشتی سمر چرا نقش بندت در ایوان شاه دژم روی کرده ست و زشت و تباه شنید این سخن بخت برگشته دیو به زاری برآورد بانگ و غریو که ای نیکبخت این نه شکل من است ولیکن قلم در کف دشمن است مرا همچنین نام نیک است لیک ز علت نگوید بداندیش نیک وزیری که جاه من آبش بریخت به فرسنگ باید ز مکرش گریخت ولیکن نیندیشم از خشم شاه دلاور بود در سخن بی گناه اگر محتسب گردد آن را غم است که سنگ ترازوی بارش کم است چو حرفم برآید درست از قلم مرا از همه حرف گیران چه غم ملک در سخن گفتنش خیره ماند سر دست فرماندهی برفشاند که مجرم به زرق و زبان آوری ز جرمی که دارد نگردد بری ز خصمت همانا که نشنیده ام نه آخر به چشم خودم دیده ام کز این زمره خلق در بارگاه نمی باشدت جز در اینان نگاه بخندید مرد سخنگوی و گفت حق است این سخن حق نشاید نهفت در این نکته ای هست اگر بشنوی که حکمت روان باد و دولت قوی نبینی که درویش بی دستگاه به حسرت کند در توانگر نگاه مرا دستگاه جوانی برفت به لهو و لعب زندگانی برفت ز دیدار اینان ندارم شکیب که سرمایه داران حسنند و زیب مرا همچنین چهره گلفام بود بلورینم از خوبی اندام بود در این غایتم رشت باید کفن که مویم چو پنبه ست و دوکم بدن مرا همچنین جعد شبرنگ بود قبا در بر از نازکی تنگ بود دو رشته درم در دهن داشت جای چو دیواری از خشت سیمین به پای کنونم نگه کن به وقت سخن بیفتاده یک یک چو سور کهن در اینان به حسرت چرا ننگرم که عمر تلف کرده یاد آورم برفت از من آن روزهای عزیز به پایان رسد ناگه این روز نیز چو دانشور این در معنی بسفت بگفت این کز این به محال است گفت در ارکان دولت نگه کرد شاه کز این خوبتر لفظ و معنی مخواه کسی را نظر سوی شاهد رواست که داند بدین شاهدی عذر خواست به عقل ار نه آهستگی کردمی به گفتار خصمش بیازردمی به تندی سبک دست بردن به تیغ به دندان برد پشت دست دریغ ز صاحب غرض تا سخن نشنوی که گر کار بندی پشیمان شوی نکونام را جاه و تشریف و مال بیفزود و بدگوی را گوشمال به تدبیر دستور دانشورش به نیکی بشد نام در کشورش به عدل و کرم سالها ملک راند برفت و نکونامی از وی بماند چنین پادشاهان که دین پرورند به بازوی دین گوی دولت برند از آنان نبینم در این عهد کس وگر هست بوبکر سعد است و بس بهشتی درختی تو ای پادشاه که افکنده ای سایه یک ساله راه طمع بود از بخت نیک اخترم که بال همای افکند بر سرم خرد گفت دولت نبخشد همای گر اقبال خواهی در این سایه آی خدایا به رحمت نظر کرده ای که این سایه بر خلق گسترده ای دعا گوی این دولتم بنده وار خدایا تو این سایه پاینده دار صواب است پیش از کشش بند کرد که نتوان سر کشته پیوند کرد خداوند فرمان و رای و شکوه ز غوغای مردم نگردد ستوه سر پر غرور از تحمل تهی حرامش بود تاج شاهنشهی نگویم چو جنگ آوری پای دار چو خشم آیدت عقل بر جای دار تحمل کند هر که را عقل هست نه عقلی که خشمش کند زیردست چو لشکر برون تاخت خشم از کمین نه انصاف ماند نه تقوی نه دین ندیدم چنین دیو زیر فلک که از وی گریزند چندین ملک

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲ - حکایت در تدبیر و تأخیر در سیاست ز دریای عمان برآمد کسی سفر کرده هامون و دریا بسی عرب دیده و ترک و تاجیک و روم ز هر جنس در نفس پاکش علوم جهان گشته و دانش اندوخته سفر کرده و صحبت آموخته به هیکل قوی چون تناور درخت ولیکن فرو مانده بی برگ سخت دو صد رقعه بالای هم دوخته ز حراق و او در میان سوخته به شهری در آمد ز دریا کنار بزرگی در آن ناحیت شهریار که طبعی نکونامی اندیش داشت سر عجز در پای درویش داشت بشستند خدمتگزاران شاه سر و تن به حمامش از گرد راه چو بر آستان ملک سر نهاد نیایش کنان دست بر بر نهاد درآمد به ایوان شاهنشهی که بختت جوان باد و دولت رهی نرفتم در این مملکت منزلی کز آسیب آزرده دیدم دلی ندیدم کسی سرگران از شراب مگر هم خرابات دیدم خراب ملک را همین ملک پیرایه بس که راضی نگردد به آزار کس سخن گفت و دامان گوهر فشاند به نطقی که شه آستین برفشاند پسند آمدش حسن گفتار مرد به نزد خودش خواند و اکرام کرد زرش داد و گوهر به شکر قدوم بپرسیدش از گوهر و زاد و بوم بگفت آنچه پرسیدش از سرگذشت به قربت ز دیگر کسان بر گذشت ملک با دل خویش با گفت و گو که دست وزارت سپارد بدو ولیکن بتدریج تا انجمن به سستی نخندند بر رای من به عقلش بباید نخست آزمود به قدر هنر پایگاهش فزود برد بر دل از جور غم بارها که نا آزموده کند کارها چو قاضی به فکرت نویسد سجل نگردد ز دستاربندان خجل نظر کن چو سوفار داری به شست نه آنگه که پرتاب کردی ز دست چو یوسف کسی در صلاح و تمیز به یک سال باید که گردد عزیز به ایام تا بر نیاید بسی نشاید رسیدن به غور کسی ز هر نوع اخلاق او کشف کرد خردمند و پاکیزه دین بود مرد نکو سیرتش دید و روشن قیاس سخن سنج و مقدار مردم شناس به رای از بزرگان مهش دید و بیش نشاندش زبردست دستور خویش چنان حکمت و معرفت کار بست که از امر و نهیش درونی نخست در آورد ملکی به زیر قلم کز او بر وجودی نیامد الم زبان همه حرف گیران ببست که حرفی بدش بر نیامد ز دست حسودی که یک جو خیانت ندید به کارش نیامد چو گندم تپید ز روشن دلش ملک پرتو گرفت وزیر کهن را غم نو گرفت ندید آن خردمند را رخنه ای که در وی تواند زدن طعنه ای امین و بد اندیش طشتند و مور نشاید در او رخنه کردن به زور ملک را دو خورشید طلعت غلام به سر بر کمر بسته بودی مدام دو پاکیزه پیکر چو حور و پری چو خورشید و ماه از سدیگر بری دو صورت که گفتی یکی نیست بیش نموده در آیینه همتای خویش سخنهای دانای شیرین سخن گرفت اندر آن هر دو شمشاد بن چو دیدند کاوصاف و خلقش نکوست به طبعش هواخواه گشتند و دوست در او هم اثر کرد میل بشر نه میلی چو کوتاه بینان به شر از آسایش آنگه خبر داشتی که در روی ایشان نظر داشتی چو خواهی که قدرت بماند بلند دل ای خواجه در ساده رویان مبند وگر خود نباشد غرض در میان حذر کن که دارد به هیبت زیان وزیر اندر این شمه ای راه برد به خبث این حکایت بر شاه برد که این را ندانم چه خوانند و کیست نخواهد به سامان در این ملک زیست سفر کردگان لاابالی زیند که پرورده ملک و دولت نیند شنیدم که با بندگانش سر است خیانت پسند است و شهوت پرست نشاید چنین خیره روی تباه که بد نامی آرد در ایوان شاه مگر نعمت شه فرامش کنم که بینم تباهی و خامش کنم به پندار نتوان سخن گفت زود نگفتم تو را تا یقینم نبود ز فرمانبرانم کسی گوش داشت که آغوش را اندر آغوش داشت من این گفتم اکنون ملک راست رای چو من آزمودم تو نیز آزمای به ناخوب تر صورتی شرح داد که بد مرد را نیکروزی مباد بداندیش بر خرده چون دست یافت درون بزرگان به آتش بتافت به خرده توان آتش افروختن پس آنگه درخت کهن سوختن ملک را چنان گرم کرد این خبر که جوشش برآمد چو مرجل به سر غضب دست در خون درویش داشت ولیکن سکون دست در پیش داشت که پرورده کشتن نه مردی بود ستم در پی داد سردی بود میازار پرورده خویشتن چو تیر تو دارد به تیرش مزن به نعمت نبایست پروردنش چو خواهی به بیداد خون خوردنش از او تا هنرها یقینت نشد در ایوان شاهی قرینت نشد کنون تا یقینت نگردد گناه به گفتار دشمن گزندش مخواه ملک در دل این راز پوشیده داشت که قول حکیمان نیوشیده داشت دل است ای خردمند زندان راز چو گفتی نیاید به زنجیر باز نظر کرد پوشیده در کار مرد خلل دید در رای هشیار مرد که ناگه نظر زی یکی بنده کرد پری چهره در زیر لب خنده کرد دو کس را که با هم بود جان و هوش حکایت کنانند و ایشان خموش چو دیده به دیدار کردی دلیر نگردی چو مستسقی از دجله سیر ملک را گمان بدی راست شد ز سودا بر او خشمگین خواست شد هم از حسن تدبیر و رای تمام به آهستگی گفتش ای نیک نام تو را من خردمند پنداشتم بر اسرار ملکت امین داشتم گمان بردمت زیرک و هوشمند ندانستمت خیره و ناپسند چنین مرتفع پایه جای تو نیست گناه از من آمد خطای تو نیست که چون بدگهر پرورم لاجرم خیانت روا داردم در حرم برآورد سر مرد بسیاردان چنین گفت با خسرو کاردان مرا چون بود دامن از جرم پاک نباشد ز خبث بداندیش باک به خاطر درم هرگز این ظن نرفت ندانم که گفت آنچه بر من نرفت شهنشاه گفت آنچه گفتم برت بگویند خصمان به روی اندرت چنین گفت با من وزیر کهن تو نیز آنچه دانی بگوی و بکن تسبم کنان دست بر لب گرفت کز او هر چه آید نیاید شگفت حسودی که بیند به جای خودم کجا بر زبان آورد جز بدم من آن ساعت انگاشتم دشمنش که بنشاند شه زیردست منش چو سلطان فضیلت نهد بر ویم ندانی که دشمن بود در پیم مرا تا قیامت نگیرد به دوست چو بیند که در عز من ذل اوست بر اینت بگویم حدیثی درست اگر گوش با بنده داری نخست ندانم کجا دیده ام در کتاب که ابلیس را دید شخصی به خواب به بالا صنوبر به دیدن چو حور چو خورشیدش از چهره می تافت نور فرا رفت و گفت ای عجب این تویی فرشته نباشد بدین نیکویی تو کاین روی داری به حسن قمر چرا در جهانی به زشتی سمر چرا نقش بندت در ایوان شاه دژم روی کرده ست و زشت و تباه شنید این سخن بخت برگشته دیو به زاری برآورد بانگ و غریو که ای نیکبخت این نه شکل من است ولیکن قلم در کف دشمن است مرا همچنین نام نیک است لیک ز علت نگوید بداندیش نیک وزیری که جاه من آبش بریخت به فرسنگ باید ز مکرش گریخت ولیکن نیندیشم از خشم شاه دلاور بود در سخن بی گناه اگر محتسب گردد آن را غم است که سنگ ترازوی بارش کم است چو حرفم برآید درست از قلم مرا از همه حرف گیران چه غم ملک در سخن گفتنش خیره ماند سر دست فرماندهی برفشاند که مجرم به زرق و زبان آوری ز جرمی که دارد نگردد بری ز خصمت همانا که نشنیده ام نه آخر به چشم خودم دیده ام کز این زمره خلق در بارگاه نمی باشدت جز در اینان نگاه بخندید مرد سخنگوی و گفت حق است این سخن حق نشاید نهفت در این نکته ای هست اگر بشنوی که حکمت روان باد و دولت قوی نبینی که درویش بی دستگاه به حسرت کند در توانگر نگاه مرا دستگاه جوانی برفت به لهو و لعب زندگانی برفت ز دیدار اینان ندارم شکیب که سرمایه داران حسنند و زیب مرا همچنین چهره گلفام بود بلورینم از خوبی اندام بود در این غایتم رشت باید کفن که مویم چو پنبه ست و دوکم بدن مرا همچنین جعد شبرنگ بود قبا در بر از نازکی تنگ بود دو رشته درم در دهن داشت جای چو دیواری از خشت سیمین به پای کنونم نگه کن به وقت سخن بیفتاده یک یک چو سور کهن در اینان به حسرت چرا ننگرم که عمر تلف کرده یاد آورم برفت از من آن روزهای عزیز به پایان رسد ناگه این روز نیز چو دانشور این در معنی بسفت بگفت این کز این به محال است گفت در ارکان دولت نگه کرد شاه کز این خوبتر لفظ و معنی مخواه کسی را نظر سوی شاهد رواست که داند بدین شاهدی عذر خواست به عقل ار نه آهستگی کردمی به گفتار خصمش بیازردمی به تندی سبک دست بردن به تیغ به دندان برد پشت دست دریغ ز صاحب غرض تا سخن نشنوی که گر کار بندی پشیمان شوی نکونام را جاه و تشریف و مال بیفزود و بدگوی را گوشمال به تدبیر دستور دانشورش به نیکی بشد نام در کشورش به عدل و کرم سالها ملک راند برفت و نکونامی از وی بماند چنین پادشاهان که دین پرورند به بازوی دین گوی دولت برند از آنان نبینم در این عهد کس وگر هست بوبکر سعد است و بس بهشتی درختی تو ای پادشاه که افکنده ای سایه یک ساله راه طمع بود از بخت نیک اخترم که بال همای افکند بر سرم خرد گفت دولت نبخشد همای گر اقبال خواهی در این سایه آی خدایا به رحمت نظر کرده ای که این سایه بر خلق گسترده ای دعا گوی این دولتم بنده وار خدایا تو این سایه پاینده دار صواب است پیش از کشش بند کرد که نتوان سر کشته پیوند کرد خداوند فرمان و رای و شکوه ز غوغای مردم نگردد ستوه سر پر غرور از تحمل تهی حرامش بود تاج شاهنشهی نگویم چو جنگ آوری پای دار چو خشم آیدت عقل بر جای دار تحمل کند هر که را عقل هست نه عقلی که خشمش کند زیردست چو لشکر برون تاخت خشم از کمین نه انصاف ماند نه تقوی نه دین ندیدم چنین دیو زیر فلک که از وی گریزند چندین ملک

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳ - گفتار اندر بخشایش بر ضعیفان نه بر حکم شرع آب خوردن خطاست وگر خون به فتوی بریزی رواست که را شرع فتوی دهد بر هلاک الا تا نداری ز کشتنش باک وگر دانی اندر تبارش کسان بر ایشان ببخشای و راحت رسان گنه بود مرد ستمکاره را چه تاوان زن و طفل بیچاره را تنت زورمند است و لشکر گران ولیکن در اقلیم دشمن مران که وی بر حصاری گریزد بلند رسد کشوری بی گنه را گزند نظر کن در احوال زندانیان که ممکن بود بی گنه در میان چو بازارگان در دیارت بمرد به مالش خساست بود دستبرد کز آن پس که بر وی بگریند زار به هم باز گویند خویش و تبار که مسکین در اقلیم غربت بمرد متاعی کز او ماند ظالم ببرد بیندیش از آن طفلک بی پدر وز آه دل دردمندش حذر بسا نام نیکوی پنجاه سال که یک نام زشتش کند پایمال پسندیده کاران جاوید نام تطاول نکردند بر مال عام بر آفاق اگر سر به سر پادشاست چو مال از توانگر ستاند گداست بمرد از تهیدستی آزاد مرد ز پهلوی مسکین شکم پر نکرد سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۴ - در معنی شفقت بر حال رعیت شنیدم که فرماندهی دادگر قبا داشتی هر دو روی آستر یکی گفتش ای خسرو نیکروز ز دیبای چینی قبایی بدوز بگفت این قدر ستر و آسایش است وز این بگذری زیب و آرایش است نه از بهر آن می ستانم خراج که زینت کنم بر خود و تخت و تاج چو همچون زنان حله در تن کنم به مردی کجا دفع دشمن کنم مرا هم ز صد گونه آز و هواست ولیکن خزینه نه تنها مراست خزاین پر از بهر لشکر بود نه از بهر آذین و زیور بود سپاهی که خوشدل نباشد ز شاه ندارد حدود ولایت نگاه چو دشمن خر روستایی برد ملک باج و ده یک چرا می خورد مخالف خرش برد و سلطان خراج چه اقبال ماند در آن تخت و تاج رعیت درخت است اگر پروری به کام دل دوستان بر خوری به بی رحمی از بیخ و بارش مکن که نادان کند حیف بر خویشتن مروت نباشد بر افتاده زور برد مرغ دون دانه از پیش مور کسان بر خورند از جوانی و بخت که بر زیردستان نگیرند سخت اگر زیردستی در آید ز پای حذر کن ز نالیدنش بر خدای چو شاید گرفتن به نرمی دیار به پیکار خون از مشامی میار به مردی که ملک سراسر زمین نیرزد که خونی چکد بر زمین شنیدم که جمشید فرخ سرشت به سرچشمه ای بر به سنگی نوشت بر این چشمه چون ما بسی دم زدند برفتند چون چشم بر هم زدند گرفتیم عالم به مردی و زور ولیکن نبردیم با خود به گور چو بر دشمنی باشدت دسترس مرنجانش کاو را همین غصه بس عدو زنده سرگشته پیرامنت به از خون او کشته در گردنت

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳ - گفتار اندر بخشایش بر ضعیفان نه بر حکم شرع آب خوردن خطاست وگر خون به فتوی بریزی رواست که را شرع فتوی دهد بر هلاک الا تا نداری ز کشتنش باک وگر دانی اندر تبارش کسان بر ایشان ببخشای و راحت رسان گنه بود مرد ستمکاره را چه تاوان زن و طفل بیچاره را تنت زورمند است و لشکر گران ولیکن در اقلیم دشمن مران که وی بر حصاری گریزد بلند رسد کشوری بی گنه را گزند نظر کن در احوال زندانیان که ممکن بود بی گنه در میان چو بازارگان در دیارت بمرد به مالش خساست بود دستبرد کز آن پس که بر وی بگریند زار به هم باز گویند خویش و تبار که مسکین در اقلیم غربت بمرد متاعی کز او ماند ظالم ببرد بیندیش از آن طفلک بی پدر وز آه دل دردمندش حذر بسا نام نیکوی پنجاه سال که یک نام زشتش کند پایمال پسندیده کاران جاوید نام تطاول نکردند بر مال عام بر آفاق اگر سر به سر پادشاست چو مال از توانگر ستاند گداست بمرد از تهیدستی آزاد مرد ز پهلوی مسکین شکم پر نکرد سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۴ - در معنی شفقت بر حال رعیت شنیدم که فرماندهی دادگر قبا داشتی هر دو روی آستر یکی گفتش ای خسرو نیکروز ز دیبای چینی قبایی بدوز بگفت این قدر ستر و آسایش است وز این بگذری زیب و آرایش است نه از بهر آن می ستانم خراج که زینت کنم بر خود و تخت و تاج چو همچون زنان حله در تن کنم به مردی کجا دفع دشمن کنم مرا هم ز صد گونه آز و هواست ولیکن خزینه نه تنها مراست خزاین پر از بهر لشکر بود نه از بهر آذین و زیور بود سپاهی که خوشدل نباشد ز شاه ندارد حدود ولایت نگاه چو دشمن خر روستایی برد ملک باج و ده یک چرا می خورد مخالف خرش برد و سلطان خراج چه اقبال ماند در آن تخت و تاج رعیت درخت است اگر پروری به کام دل دوستان بر خوری به بی رحمی از بیخ و بارش مکن که نادان کند حیف بر خویشتن مروت نباشد بر افتاده زور برد مرغ دون دانه از پیش مور کسان بر خورند از جوانی و بخت که بر زیردستان نگیرند سخت اگر زیردستی در آید ز پای حذر کن ز نالیدنش بر خدای چو شاید گرفتن به نرمی دیار به پیکار خون از مشامی میار به مردی که ملک سراسر زمین نیرزد که خونی چکد بر زمین شنیدم که جمشید فرخ سرشت به سرچشمه ای بر به سنگی نوشت بر این چشمه چون ما بسی دم زدند برفتند چون چشم بر هم زدند گرفتیم عالم به مردی و زور ولیکن نبردیم با خود به گور چو بر دشمنی باشدت دسترس مرنجانش کاو را همین غصه بس عدو زنده سرگشته پیرامنت به از خون او کشته در گردنت

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۵ - حکایت در شناختن دوست و دشمن را شنیدم که دارای فرخ تبار ز لشکر جدا ماند روز شکار دوان آمدش گله بانی به پیش به دل گفت دارای فرخنده کیش مگر دشمن است این که آمد به جنگ ز دورش بدوزم به تیر خدنگ کمان کیانی به زه راست کرد به یک دم وجودش عدم خواست کرد بگفت ای خداوند ایران و تور که چشم بد از روزگار تو دور من آنم که اسبان شه پرورم به خدمت بدین مرغزار اندرم ملک را دل رفته آمد به جای بخندید و گفت ای نکوهیده رای تو را یاوری کرد فرخ سروش وگر نه زه آورده بودم به گوش نگهبان مرعی بخندید و گفت نصیحت ز منعم نباید نهفت نه تدبیر محمود و رای نکوست که دشمن نداند شهنشه ز دوست چنان است در مهتری شرط زیست که هر کهتری را بدانی که کیست مرا بارها در حضر دیده ای ز خیل و چراگاه پرسیده ای کنونت به مهر آمدم پیشباز نمی دانیم از بداندیش باز توانم من ای نامور شهریار که اسبی برون آرم از صد هزار مرا گله بانی به عقل است و رای تو هم گله خویش باری بپای در آن تخت و ملک از خلل غم بود که تدبیر شاه از شبان کم بود سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۶ - گفتار اندر نظر در حق رعیت مظلوم تو کی بشنوی ناله دادخواه به کیوان برت کله خوابگاه چنان خسب کآید فغانت به گوش اگر دادخواهی برآرد خروش که نالد ز ظالم که در دور توست که هر جور کاو می کند جور توست نه سگ دامن کاروانی درید که دهقان نادان که سگ پرورید دلیر آمدی سعدیا در سخن چو تیغت به دست است فتحی بکن بگو آنچه دانی که حق گفته به نه رشوت ستانی و نه عشوه ده طمع بند و دفتر ز حکمت بشوی طمع بگسل و هرچه دانی بگوی سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۷ - هم در این معنی خبر یافت گردن کشی در عراق که می گفت مسکینی از زیر طاق تو هم بر دری هستی امیدوار پس امید بر در نشینان برآر نخواهی که باشد دلت دردمند دل دردمندان برآور ز بند پریشانی خاطر دادخواه براندازد از مملکت پادشاه تو خفته خنک در حرم نیمروز غریب از برون گو به گرما بسوز ستاننده داد آن کس خداست که نتواند از پادشه دادخواست

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۵ - حکایت در شناختن دوست و دشمن را شنیدم که دارای فرخ تبار ز لشکر جدا ماند روز شکار دوان آمدش گله بانی به پیش به دل گفت دارای فرخنده کیش مگر دشمن است این که آمد به جنگ ز دورش بدوزم به تیر خدنگ کمان کیانی به زه راست کرد به یک دم وجودش عدم خواست کرد بگفت ای خداوند ایران و تور که چشم بد از روزگار تو دور من آنم که اسبان شه پرورم به خدمت بدین مرغزار اندرم ملک را دل رفته آمد به جای بخندید و گفت ای نکوهیده رای تو را یاوری کرد فرخ سروش وگر نه زه آورده بودم به گوش نگهبان مرعی بخندید و گفت نصیحت ز منعم نباید نهفت نه تدبیر محمود و رای نکوست که دشمن نداند شهنشه ز دوست چنان است در مهتری شرط زیست که هر کهتری را بدانی که کیست مرا بارها در حضر دیده ای ز خیل و چراگاه پرسیده ای کنونت به مهر آمدم پیشباز نمی دانیم از بداندیش باز توانم من ای نامور شهریار که اسبی برون آرم از صد هزار مرا گله بانی به عقل است و رای تو هم گله خویش باری بپای در آن تخت و ملک از خلل غم بود که تدبیر شاه از شبان کم بود سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۶ - گفتار اندر نظر در حق رعیت مظلوم تو کی بشنوی ناله دادخواه به کیوان برت کله خوابگاه چنان خسب کآید فغانت به گوش اگر دادخواهی برآرد خروش که نالد ز ظالم که در دور توست که هر جور کاو می کند جور توست نه سگ دامن کاروانی درید که دهقان نادان که سگ پرورید دلیر آمدی سعدیا در سخن چو تیغت به دست است فتحی بکن بگو آنچه دانی که حق گفته به نه رشوت ستانی و نه عشوه ده طمع بند و دفتر ز حکمت بشوی طمع بگسل و هرچه دانی بگوی سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۷ - هم در این معنی خبر یافت گردن کشی در عراق که می گفت مسکینی از زیر طاق تو هم بر دری هستی امیدوار پس امید بر در نشینان برآر نخواهی که باشد دلت دردمند دل دردمندان برآور ز بند پریشانی خاطر دادخواه براندازد از مملکت پادشاه تو خفته خنک در حرم نیمروز غریب از برون گو به گرما بسوز ستاننده داد آن کس خداست که نتواند از پادشه دادخواست

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۸ - حکایت در معنی شفقت یکی از بزرگان اهل تمیز حکایت کند ز ابن عبدالعزیز که بودش نگینی در انگشتری فرو مانده در قیمتش جوهری به شب گفتی از جرم گیتی فروز دری بود از روشنایی چو روز قضا را درآمد یکی خشک سال که شد بدر سیمای مردم هلال چو در مردم آرام و قوت ندید خود آسوده بودن مروت ندید چو بیند کسی زهر در کام خلق کیش بگذرد آب نوشین به حلق بفرمود و بفروختندش به سیم که رحم آمدش بر غریب و یتیم به یک هفته نقدش به تاراج داد به درویش و مسکین و محتاج داد فتادند در وی ملامت کنان که دیگر به دستت نیاید چنان شنیدم که می گفت و باران دمع فرو می دویدش به عارض چو شمع که زشت است پیرایه بر شهریار دل شهری از ناتوانی فگار مرا شاید انگشتری بی نگین نشاید دل خلقی اندوهگین خنک آن که آسایش مرد و زن گزیند بر آرایش خویشتن نکردند رغبت هنرپروران به شادی خویش از غم دیگران اگر خوش بخسبد ملک بر سریر نپندارم آسوده خسبد فقیر وگر زنده دارد شب دیر باز بخسبند مردم به آرام و ناز بحمدالله این سیرت و راه راست اتابک ابوبکر بن سعد راست کس از فتنه در پارس دیگر نشان نبیند مگر قامت مهوشان یکی پنج بیتم خوش آمد به گوش که در مجلسی می سرودند دوش مرا راحت از زندگی دوش بود که آن ماهرویم در آغوش بود مر او را چو دیدم سر از خواب مست بدو گفتم ای سرو پیش تو پست دمی نرگس از خواب نوشین بشوی چو گلبن بخند و چو بلبل بگوی چه می خسبی ای فتنه روزگار بیا و می لعل نوشین بیار نگه کرد شوریده از خواب و گفت مرا فتنه خوانی و گویی مخفت در ایام سلطان روشن نفس نبیند دگر فتنه بیدار کس سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۹ - حکایت اتابک تکله در اخبار شاهان پیشینه هست که چون تکله بر تخت زنگی نشست به دورانش از کس نیازرد کس سبق برد اگر خود همین بود و بس چنین گفت یک ره به صاحبدلی که عمرم به سر رفت بی حاصلی بخواهم به کنج عبادت نشست که دریابم این پنج روزی که هست چو می بگذرد جاه و ملک و سریر نبرد از جهان دولت الا فقیر چو بشنید دانای روشن نفس به تندی برآشفت کای تکله بس طریقت به جز خدمت خلق نیست به تسبیح و سجاده و دلق نیست تو بر تخت سلطانی خویش باش به اخلاق پاکیزه درویش باش به صدق و ارادت میان بسته دار ز طامات و دعوی زبان بسته دار قدم باید اندر طریقت نه دم که اصلی ندارد دم بی قدم بزرگان که نقد صفا داشتند چنین خرقه زیر قبا داشتند

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۸ - حکایت در معنی شفقت یکی از بزرگان اهل تمیز حکایت کند ز ابن عبدالعزیز که بودش نگینی در انگشتری فرو مانده در قیمتش جوهری به شب گفتی از جرم گیتی فروز دری بود از روشنایی چو روز قضا را درآمد یکی خشک سال که شد بدر سیمای مردم هلال چو در مردم آرام و قوت ندید خود آسوده بودن مروت ندید چو بیند کسی زهر در کام خلق کیش بگذرد آب نوشین به حلق بفرمود و بفروختندش به سیم که رحم آمدش بر غریب و یتیم به یک هفته نقدش به تاراج داد به درویش و مسکین و محتاج داد فتادند در وی ملامت کنان که دیگر به دستت نیاید چنان شنیدم که می گفت و باران دمع فرو می دویدش به عارض چو شمع که زشت است پیرایه بر شهریار دل شهری از ناتوانی فگار مرا شاید انگشتری بی نگین نشاید دل خلقی اندوهگین خنک آن که آسایش مرد و زن گزیند بر آرایش خویشتن نکردند رغبت هنرپروران به شادی خویش از غم دیگران اگر خوش بخسبد ملک بر سریر نپندارم آسوده خسبد فقیر وگر زنده دارد شب دیر باز بخسبند مردم به آرام و ناز بحمدالله این سیرت و راه راست اتابک ابوبکر بن سعد راست کس از فتنه در پارس دیگر نشان نبیند مگر قامت مهوشان یکی پنج بیتم خوش آمد به گوش که در مجلسی می سرودند دوش مرا راحت از زندگی دوش بود که آن ماهرویم در آغوش بود مر او را چو دیدم سر از خواب مست بدو گفتم ای سرو پیش تو پست دمی نرگس از خواب نوشین بشوی چو گلبن بخند و چو بلبل بگوی چه می خسبی ای فتنه روزگار بیا و می لعل نوشین بیار نگه کرد شوریده از خواب و گفت مرا فتنه خوانی و گویی مخفت در ایام سلطان روشن نفس نبیند دگر فتنه بیدار کس سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۹ - حکایت اتابک تکله در اخبار شاهان پیشینه هست که چون تکله بر تخت زنگی نشست به دورانش از کس نیازرد کس سبق برد اگر خود همین بود و بس چنین گفت یک ره به صاحبدلی که عمرم به سر رفت بی حاصلی بخواهم به کنج عبادت نشست که دریابم این پنج روزی که هست چو می بگذرد جاه و ملک و سریر نبرد از جهان دولت الا فقیر چو بشنید دانای روشن نفس به تندی برآشفت کای تکله بس طریقت به جز خدمت خلق نیست به تسبیح و سجاده و دلق نیست تو بر تخت سلطانی خویش باش به اخلاق پاکیزه درویش باش به صدق و ارادت میان بسته دار ز طامات و دعوی زبان بسته دار قدم باید اندر طریقت نه دم که اصلی ندارد دم بی قدم بزرگان که نقد صفا داشتند چنین خرقه زیر قبا داشتند

%0
10 Bölüm