سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۳ بر مه از عنبر معشوق من چنبر کند هیچ کس دیدی که بر مه چنبر از عنبر کند گه ز مشک سوده نقش آرد همی بر آفتاب گه عبیر بیخته بر لاله احمر کند گرد زنگارش پدید آمد ز روی برگ گل ترسم امسالش بنفشه از سمن سر بر کند ای دریغا آن پری رو از نهیب چشم بد سوسن آزاده را در زیر سیسنبر کند هر که دید آن خط نورسته بدان یاقوت سرخ عاجز آید گر صفات رنگ نیلوفر کند خیز تا یک چند بر دیدار او باده خوریم پیش از آن کش روزگار بی وفا ساغر کند مهره بازی دارد اندر لب که همچون بلعجب گه عقیق کانی و گه در و گه شکر کند چشم جان آهنج دل الفنج جادو بند او جادویی داند مگر کز جزع من عبهر کند آفرین بادا بر آن رویی که گر بیند پری بی گمان از رشک رویش خاک را بر سر کند این چنین دلبر که گفتم در صفات عشق من گه دو چشمم پر ز آب و گه رخم پر زر کند گاه چون عودم بسوزد گه گدازد چون شکر گه چو زیر چنگم اندر چنگ رامشگر کند گه کند بر من جهان همچون دهان خویش تنگ گه تنم چون موی خویش آن لاله رخ لاغر کند گاه چون ذره نشاند مر مرا اندر هوا گه رخم از اشک چشمم زعفران پر زر کند ای مسلمانان فغان زان دلربای مستحیل کو جهان بر جان من چون سد اسکندر کند سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۴ گر شبی عشق تو بر تخت دلم شاهی کند صدهزاران ماه آن شب خدمت ماهی کند باد لطفت گر به دارالملک انسان بروزد هر یکی را بر مثال یوسف چاهی کند من چه سگ باشم که در عشق تو خوش یک دم زنم آدم و ابلیس یک جا چون به همراهی کند هر که از تصدیق دل در خویشتن کافر شود بی خلافی صورت ایمانش دلخواهی کند بی خود ار در کفر و دین آید کسی محبوب نیست مختصر آنست کار از روی آگاهی کند خفته بیدار بنگر عاقل دیوانه بین کو ز روی معرفت بی وصل الاهی کند تا درین داری به جز بر عشق دارایی مکن عاشق آن کار خود از آه سحرگاهی کند ساحری دان مر سنایی را که او در کوی عقل عشقبازی با خیال ترک خرگاهی کند
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۳ بر مه از عنبر معشوق من چنبر کند هیچ کس دیدی که بر مه چنبر از عنبر کند گه ز مشک سوده نقش آرد همی بر آفتاب گه عبیر بیخته بر لاله احمر کند گرد زنگارش پدید آمد ز روی برگ گل ترسم امسالش بنفشه از سمن سر بر کند ای دریغا آن پری رو از نهیب چشم بد سوسن آزاده را در زیر سیسنبر کند هر که دید آن خط نورسته بدان یاقوت سرخ عاجز آید گر صفات رنگ نیلوفر کند خیز تا یک چند بر دیدار او باده خوریم پیش از آن کش روزگار بی وفا ساغر کند مهره بازی دارد اندر لب که همچون بلعجب گه عقیق کانی و گه در و گه شکر کند چشم جان آهنج دل الفنج جادو بند او جادویی داند مگر کز جزع من عبهر کند آفرین بادا بر آن رویی که گر بیند پری بی گمان از رشک رویش خاک را بر سر کند این چنین دلبر که گفتم در صفات عشق من گه دو چشمم پر ز آب و گه رخم پر زر کند گاه چون عودم بسوزد گه گدازد چون شکر گه چو زیر چنگم اندر چنگ رامشگر کند گه کند بر من جهان همچون دهان خویش تنگ گه تنم چون موی خویش آن لاله رخ لاغر کند گاه چون ذره نشاند مر مرا اندر هوا گه رخم از اشک چشمم زعفران پر زر کند ای مسلمانان فغان زان دلربای مستحیل کو جهان بر جان من چون سد اسکندر کند سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۴ گر شبی عشق تو بر تخت دلم شاهی کند صدهزاران ماه آن شب خدمت ماهی کند باد لطفت گر به دارالملک انسان بروزد هر یکی را بر مثال یوسف چاهی کند من چه سگ باشم که در عشق تو خوش یک دم زنم آدم و ابلیس یک جا چون به همراهی کند هر که از تصدیق دل در خویشتن کافر شود بی خلافی صورت ایمانش دلخواهی کند بی خود ار در کفر و دین آید کسی محبوب نیست مختصر آنست کار از روی آگاهی کند خفته بیدار بنگر عاقل دیوانه بین کو ز روی معرفت بی وصل الاهی کند تا درین داری به جز بر عشق دارایی مکن عاشق آن کار خود از آه سحرگاهی کند ساحری دان مر سنایی را که او در کوی عقل عشقبازی با خیال ترک خرگاهی کند