Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Dîvân-ı Eş'âr

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۱ زینهار ای یار گلرخ زینهار بی گنه بر من مکن تیزی چو خار لاله خود رویم از فرقت مکن حجره من ز اشک خون چون لاله زار چون شکوفه گرد بدعهدی مگرد تا مگر باقی بمانی چون چنار چون بنفشه خفته ام در خدمتت پس مدارم چون بنفشه سوگوار زان که جان ها را فراقت چون سمن یک دو هفته بیش ندهد زینهار باش با من تازه چون شاه اسپرم تا نگردم همچو خیری دلفگار از سر لطف و ظریفی خوش بزی همچو سوسن تازه ای آزاده وار همچو سیسنبر بپژمردم ز غم یک ره از ابر وفا بر من ببار چون نخوردم باده وصلت چو گل همچو نرگس پس مدارم در خمار ای همیشه تازه و تر همچو سرو اشکم از هجران مکن چون گل انار حوضها کن گلبنان را از عرق تا چو نیلوفر در او گیرم قرار زان که از بهر سنایی هر زمان بر فراز سرو و طرف جویبار بلبل و قمری همی گویند خوش زینهار ای یار گلرخ زینهار سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۲ ای نهاده بر گل از مشک سیه پیچان دو مار هین که از عالم برآورد آن دو مار تو دمار روی تو در هر دلی افروخته شمع و چراغ زلف تو در هر تنی جان سوخته پروانه وار هر کجا بوییست خطت تاخته آنجا سپاه هر کجا رنگیست خالت ساخته آنجا قرار آتش عشقت ببرده عالمی را آبروی باد هجرانت نشانده کشوری را خاکسار تا ترا بر یاسمین رست از بنفشه برگ مورد عاشقان را زعفران رست از سمن بر لاله زار یوسف عصر ار نه ای پس چون که اندر عشق تو خونفشان یعقوب بینم هر زمانی صدهزار ماه را مانی غلط کردم که مر خورشید را نورمند از خاک پای تست نورانی عذار قیروان عشوه بگذارند غواصان دهر گر نهنگ عشق تو بخرامد از دریای قار گر براندازی نقاب از روی روح افزای خود رخت بردارد ز کیهان زحمت لیل و نهار هر که بر روی تو باشد عاشق ای جان جهان با جهان جان نباشد بود او را هیچ کار عالم کون و فساد از کفر و دین آراسته ست عالم عشق از دل بریان و چشم اشکبار در جهان عشق ازین رمز و حکایت هیچ نیست کاین مزخرف پیکران گویند بر سرهای دار وای اگر دستی برآرد در جهان انصاف تو در همه صحرای جان یک تن نماند پایدار بر تو کس در می نگنجد تالی الا الله چو لا حاجبی دارد کشیده تیغ در ایوان نار لاف گویان اناالله را ببین در عشق خویش بر بساط عشق بنهاده جبین اختیار من نه تنها عاشقم بر تو که بر هفت آسمان کشته هست از عشق تو چندان که ناید در شمار من شناسم مر ترا کز هفتمین چرخ آمدم بچه عشق ترا پرورده بر دوش و کنار

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۱ زینهار ای یار گلرخ زینهار بی گنه بر من مکن تیزی چو خار لاله خود رویم از فرقت مکن حجره من ز اشک خون چون لاله زار چون شکوفه گرد بدعهدی مگرد تا مگر باقی بمانی چون چنار چون بنفشه خفته ام در خدمتت پس مدارم چون بنفشه سوگوار زان که جان ها را فراقت چون سمن یک دو هفته بیش ندهد زینهار باش با من تازه چون شاه اسپرم تا نگردم همچو خیری دلفگار از سر لطف و ظریفی خوش بزی همچو سوسن تازه ای آزاده وار همچو سیسنبر بپژمردم ز غم یک ره از ابر وفا بر من ببار چون نخوردم باده وصلت چو گل همچو نرگس پس مدارم در خمار ای همیشه تازه و تر همچو سرو اشکم از هجران مکن چون گل انار حوضها کن گلبنان را از عرق تا چو نیلوفر در او گیرم قرار زان که از بهر سنایی هر زمان بر فراز سرو و طرف جویبار بلبل و قمری همی گویند خوش زینهار ای یار گلرخ زینهار سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۲ ای نهاده بر گل از مشک سیه پیچان دو مار هین که از عالم برآورد آن دو مار تو دمار روی تو در هر دلی افروخته شمع و چراغ زلف تو در هر تنی جان سوخته پروانه وار هر کجا بوییست خطت تاخته آنجا سپاه هر کجا رنگیست خالت ساخته آنجا قرار آتش عشقت ببرده عالمی را آبروی باد هجرانت نشانده کشوری را خاکسار تا ترا بر یاسمین رست از بنفشه برگ مورد عاشقان را زعفران رست از سمن بر لاله زار یوسف عصر ار نه ای پس چون که اندر عشق تو خونفشان یعقوب بینم هر زمانی صدهزار ماه را مانی غلط کردم که مر خورشید را نورمند از خاک پای تست نورانی عذار قیروان عشوه بگذارند غواصان دهر گر نهنگ عشق تو بخرامد از دریای قار گر براندازی نقاب از روی روح افزای خود رخت بردارد ز کیهان زحمت لیل و نهار هر که بر روی تو باشد عاشق ای جان جهان با جهان جان نباشد بود او را هیچ کار عالم کون و فساد از کفر و دین آراسته ست عالم عشق از دل بریان و چشم اشکبار در جهان عشق ازین رمز و حکایت هیچ نیست کاین مزخرف پیکران گویند بر سرهای دار وای اگر دستی برآرد در جهان انصاف تو در همه صحرای جان یک تن نماند پایدار بر تو کس در می نگنجد تالی الا الله چو لا حاجبی دارد کشیده تیغ در ایوان نار لاف گویان اناالله را ببین در عشق خویش بر بساط عشق بنهاده جبین اختیار من نه تنها عاشقم بر تو که بر هفت آسمان کشته هست از عشق تو چندان که ناید در شمار من شناسم مر ترا کز هفتمین چرخ آمدم بچه عشق ترا پرورده بر دوش و کنار

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۳ هر کرا در دل بود بازار یار عمر و جان و دل کند در کار یار خاصه آن بی دل که چون من یک زمان بر زمین نشکیبد از دیدار یار کبک را بین تا چگونه شد خجل زان کرشمه کردن و رفتار یار بنگر اندر گل که رشوت چون دهد خون شود لعل از پی رخسار یار در جهان فردوس اعلا دارد آنک یک نفس بودست در پندار یار در همه عالم ندیدم لذتی خوشتر و شیرین تر از گفتار یار همچو سنگ آید مرا یاقوت سرخ بی لب یاقوت شکربار یار باد نوشین دوش گفتی ناگهان چین زلف آشفت بر گلنار یار زان قبل امروز مشک آلود گشت خانه و بام و در و دیوار یار رشک لعل و لولو اندر کوه و بحر زان عقیق و لولو شهوار یار شد دلم مسکین من در غم نژند من ندانم پیش ازین هنجار یار دست بر سر ماند چون کژدم دلم زان دو زلفین سیه چون مار یار هوش و عقلم برده اند از دل تمام آن دو نرگس بر رخ چون نار یار مر سنایی را فتاد این نادره چون معزی گفت از اخبار یار آنچه من می بینم از آزار یار گر بگویم بشکنم بازار یار سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۴ چون رخ به سراب آری ای مه به شراب اندر اقبال گیا روید در عین سراب اندر ور رای شکار آری او شکر شکارت را الحمد کنان آید جانش به کباب اندر جلاب خرد باشد هر گه که تو در مجلس از شرم برآمیزی شکر به گلاب اندر راز ارنی ربی در سینه پدید آید گر زخم زند ما را چشم تو به خواب اندر جان ها به شتاب آرد لعلت به درنگ اندر دل ها به درنگ آرد لعلت به شتاب اندر هر لحظه یکی عیسی از پرده برون آری مریم کده ها داری گویی به حجاب اندر مهر تو برآمیزد پاکی به گناه اندر قهر تو درانگیزد دیوی به شهاب اندر ما و تو و قلاشی چه باک همی با تو راند پسر مریم خر را به خلاب اندر هر روز بهشتی نو ما را بدهی زان لب دندان نزنی هرگز با ما و ثواب اندر دانی که خراباتیم از زلزله عشقت کم رای خراج آید شه را به خراب اندر ما را ز میان ما چون کرد برون عشقت اکنون همه خود خوان خود ما را به خطاب اندر ما گر تو شدیم ای جان نشگفت که از قوت دراج عقابی شد چون شد به عقاب اندر ای جوهر روح ما درهم شده با عشقت چون بوی به باد اندر چون رنگ به آب اندر یارب چه لبی داری کز بهر صلاح ما جز آب نمی باشد با ما به شراب اندر از دل چکنی وقتی در عشق سوال او را در گوش طلب جان را چون شد به جواب اندر شعری به سجود آید اشعار سنایی را هر گه که تو بسرایی شعرش به رباب اندر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۵ ماهی که ز رخسارش فتنه ست به چین اندر وز طره طرارش رخنه ست به دین اندر افسون لب عیسی دارد به دهان اندر برهان کف موسی دارد به جبین اندر کز نوک سلیمانی بر طرف کمر دارد وز ننگ سلیمان را دارد به نگین اندر از طلعت و رخسارش خورشید چو مظلومان افتد ز فلک هر دم پیشش به زمین اندر خرم بود آن روزی کز بهر طرب دارم زلفش به یسار اندر ساغر به یمین اندر

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۳ هر کرا در دل بود بازار یار عمر و جان و دل کند در کار یار خاصه آن بی دل که چون من یک زمان بر زمین نشکیبد از دیدار یار کبک را بین تا چگونه شد خجل زان کرشمه کردن و رفتار یار بنگر اندر گل که رشوت چون دهد خون شود لعل از پی رخسار یار در جهان فردوس اعلا دارد آنک یک نفس بودست در پندار یار در همه عالم ندیدم لذتی خوشتر و شیرین تر از گفتار یار همچو سنگ آید مرا یاقوت سرخ بی لب یاقوت شکربار یار باد نوشین دوش گفتی ناگهان چین زلف آشفت بر گلنار یار زان قبل امروز مشک آلود گشت خانه و بام و در و دیوار یار رشک لعل و لولو اندر کوه و بحر زان عقیق و لولو شهوار یار شد دلم مسکین من در غم نژند من ندانم پیش ازین هنجار یار دست بر سر ماند چون کژدم دلم زان دو زلفین سیه چون مار یار هوش و عقلم برده اند از دل تمام آن دو نرگس بر رخ چون نار یار مر سنایی را فتاد این نادره چون معزی گفت از اخبار یار آنچه من می بینم از آزار یار گر بگویم بشکنم بازار یار سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۴ چون رخ به سراب آری ای مه به شراب اندر اقبال گیا روید در عین سراب اندر ور رای شکار آری او شکر شکارت را الحمد کنان آید جانش به کباب اندر جلاب خرد باشد هر گه که تو در مجلس از شرم برآمیزی شکر به گلاب اندر راز ارنی ربی در سینه پدید آید گر زخم زند ما را چشم تو به خواب اندر جان ها به شتاب آرد لعلت به درنگ اندر دل ها به درنگ آرد لعلت به شتاب اندر هر لحظه یکی عیسی از پرده برون آری مریم کده ها داری گویی به حجاب اندر مهر تو برآمیزد پاکی به گناه اندر قهر تو درانگیزد دیوی به شهاب اندر ما و تو و قلاشی چه باک همی با تو راند پسر مریم خر را به خلاب اندر هر روز بهشتی نو ما را بدهی زان لب دندان نزنی هرگز با ما و ثواب اندر دانی که خراباتیم از زلزله عشقت کم رای خراج آید شه را به خراب اندر ما را ز میان ما چون کرد برون عشقت اکنون همه خود خوان خود ما را به خطاب اندر ما گر تو شدیم ای جان نشگفت که از قوت دراج عقابی شد چون شد به عقاب اندر ای جوهر روح ما درهم شده با عشقت چون بوی به باد اندر چون رنگ به آب اندر یارب چه لبی داری کز بهر صلاح ما جز آب نمی باشد با ما به شراب اندر از دل چکنی وقتی در عشق سوال او را در گوش طلب جان را چون شد به جواب اندر شعری به سجود آید اشعار سنایی را هر گه که تو بسرایی شعرش به رباب اندر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۵ ماهی که ز رخسارش فتنه ست به چین اندر وز طره طرارش رخنه ست به دین اندر افسون لب عیسی دارد به دهان اندر برهان کف موسی دارد به جبین اندر کز نوک سلیمانی بر طرف کمر دارد وز ننگ سلیمان را دارد به نگین اندر از طلعت و رخسارش خورشید چو مظلومان افتد ز فلک هر دم پیشش به زمین اندر خرم بود آن روزی کز بهر طرب دارم زلفش به یسار اندر ساغر به یمین اندر

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۶ غریبیم چون حسنت ای خوش پسر یکی از سر لطف بر ما نگر سفر داد ما را چو تو تحفه ای زهی ما بر تو غلام سفر نظرمان مباد از خدای ار به تو جز از روی پاکیست ما را نظر دل تنگ ما معدن عشق تست که هم خردی و هم عزیزی چو زر هنوز از نهالت نرسته ست گل هنوز از درختت نپختست بر ببندد به عشق تو حورا میان گشاید ز رشگ تو جوزا کمر نباشد کم از ناف آهو به بوی کرا عشق زلف تو سوزد جگر نگارا ز دشنام چون شکرت که دارد ز گلبرگ سوری گذر عجب نیست گر ما قوی دل شدیم که این خاصیت هست در نیشکر بینداز چندان که خواهی تو تیر که ما ساختیم از دل و جان سپر تو بر ما به نادانی و کودکی چو متواریان کرده ای رهگذر بدین اتفاقی که ما را فتاد مکن راز ما پیش یاران سمر مدر پرده ما که در عشق تو شدست این سنایی ز پرده به در که از روی نسبت نیاید نکو پدر پرده دار و پسر پرده در دل و جان و عقل سناییت را ربودی بدان غمزه دل شکر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۷ تا کی از ناموس هیهات ای پسر بامدادان جام می هات ای پسر ساغری پر کن ز خون رز مرا کاین دلم خون شد ز غمهات ای پسر خوش بزی با دوستان یک دم بزن دل بپرداز از مهمات ای پسر بر نشاط و خرمی یک دم بزی وقت کن ایام و ساعات ای پسر هر کجا دلداده آواره ای بینی او را کن مراعات ای پسر چند بر طاعات ما راحت کنی نیست ما را برگ طاعات ای پسر عاشقان مست را وقت صبوح سود کی بخشد مقالات ای پسر هر زمان خوانی خراباتی مرا چند باشی زین محالات ای پسر کاشکی یک دم گذارندی مرا در صف اهل خرابات ای پسر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۸ راحتی جان را به گفتار ای پسر آفتی دل را به کردار ای پسر هر چه باید داری از خوبی ولیک نیست کردارت چو گفتار ای پسر مهر و ماهی گر بدندی مهر و ماه سرو قد و لاله رخسار ای پسر بشکنی بازار خوبان جهان چون فرود آیی به بازار ای پسر خلقی از کار تو سرگردان شدند تا کجا خواهد شدن کار ای پسر همچو یعقوبند گریان زان که تو یوسف عصری به دیدار ای پسر عشق تو چون پای بند خلق شد دست را آهسته بردار ای پسر عاشق ست اکنون سنایی بر تو زار رحم کن بر عاشق زار ای پسر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۹ صبح پیروزی برآمد زود بر خیز ای پسر خفتگان از خواب ناپاکی برانگیز ای پسر مجلس ما از جمال خود برافروز ای غلام می ز جام خسروانی در قدح ریز ای پسر یک زمان با ما به خلوت می بخور خرم بزی یک زمان با ما به کام دل برآمیز ای پسر عاشقان را از کنار و بوسه دادن چاره نیست دل بنه بر بوسه دادن هیچ مستیز ای پسر گر ز بهر بوسه دادن در تو آویزد کسی روز محشر همچو خصمان در من آویز ای پسر گر توانی کرد با ما زندگی زینسان درآی ور نه زود از پیش ما برخیز و بگریز ای پسر

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۶ غریبیم چون حسنت ای خوش پسر یکی از سر لطف بر ما نگر سفر داد ما را چو تو تحفه ای زهی ما بر تو غلام سفر نظرمان مباد از خدای ار به تو جز از روی پاکیست ما را نظر دل تنگ ما معدن عشق تست که هم خردی و هم عزیزی چو زر هنوز از نهالت نرسته ست گل هنوز از درختت نپختست بر ببندد به عشق تو حورا میان گشاید ز رشگ تو جوزا کمر نباشد کم از ناف آهو به بوی کرا عشق زلف تو سوزد جگر نگارا ز دشنام چون شکرت که دارد ز گلبرگ سوری گذر عجب نیست گر ما قوی دل شدیم که این خاصیت هست در نیشکر بینداز چندان که خواهی تو تیر که ما ساختیم از دل و جان سپر تو بر ما به نادانی و کودکی چو متواریان کرده ای رهگذر بدین اتفاقی که ما را فتاد مکن راز ما پیش یاران سمر مدر پرده ما که در عشق تو شدست این سنایی ز پرده به در که از روی نسبت نیاید نکو پدر پرده دار و پسر پرده در دل و جان و عقل سناییت را ربودی بدان غمزه دل شکر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۷ تا کی از ناموس هیهات ای پسر بامدادان جام می هات ای پسر ساغری پر کن ز خون رز مرا کاین دلم خون شد ز غمهات ای پسر خوش بزی با دوستان یک دم بزن دل بپرداز از مهمات ای پسر بر نشاط و خرمی یک دم بزی وقت کن ایام و ساعات ای پسر هر کجا دلداده آواره ای بینی او را کن مراعات ای پسر چند بر طاعات ما راحت کنی نیست ما را برگ طاعات ای پسر عاشقان مست را وقت صبوح سود کی بخشد مقالات ای پسر هر زمان خوانی خراباتی مرا چند باشی زین محالات ای پسر کاشکی یک دم گذارندی مرا در صف اهل خرابات ای پسر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۸ راحتی جان را به گفتار ای پسر آفتی دل را به کردار ای پسر هر چه باید داری از خوبی ولیک نیست کردارت چو گفتار ای پسر مهر و ماهی گر بدندی مهر و ماه سرو قد و لاله رخسار ای پسر بشکنی بازار خوبان جهان چون فرود آیی به بازار ای پسر خلقی از کار تو سرگردان شدند تا کجا خواهد شدن کار ای پسر همچو یعقوبند گریان زان که تو یوسف عصری به دیدار ای پسر عشق تو چون پای بند خلق شد دست را آهسته بردار ای پسر عاشق ست اکنون سنایی بر تو زار رحم کن بر عاشق زار ای پسر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۹ صبح پیروزی برآمد زود بر خیز ای پسر خفتگان از خواب ناپاکی برانگیز ای پسر مجلس ما از جمال خود برافروز ای غلام می ز جام خسروانی در قدح ریز ای پسر یک زمان با ما به خلوت می بخور خرم بزی یک زمان با ما به کام دل برآمیز ای پسر عاشقان را از کنار و بوسه دادن چاره نیست دل بنه بر بوسه دادن هیچ مستیز ای پسر گر ز بهر بوسه دادن در تو آویزد کسی روز محشر همچو خصمان در من آویز ای پسر گر توانی کرد با ما زندگی زینسان درآی ور نه زود از پیش ما برخیز و بگریز ای پسر

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۰ حلقه زلف تو در گوش ای پسر عالمی افگنده در جوش ای پسر کیست در عالم که بیند مر تو را کش به جا ماند دل و هوش ای پسر هم تویی ماه قدح گیر ای غلام هم تویی سرو قباپوش ای پسر سرو در بر دارم و مه در کنار چون تو را دارم در آغوش ای پسر بر جفا کاری چه کوشی ای غلام بر وفاداری همی کوش ای پسر امشب ای دلبر به دام آویختی کز برم بگریختی دوش ای پسر بوسه نوشین همی بخش از عقیق باده نوشین همی نوش ای پسر کم کن این آزار و این بدها مجوی میر داد اینجاست خاموش ای پسر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۱ باز در دام بلای تو فتادیم ای پسر بر سر کویت خروشان ایستادیم ای پسر زلف تو دام است و خالت دانه و ما ناگهان بر امید دانه در دام اوفتادیم ای پسر گاه با چشم و دل پر آتش و آب ای نگار گاه با فرق و دو لب بر خاک و بادیم ای پسر تا دل ما شد اسیر عقرب زلفین تو همچو عقرب دست ها بر سر نهادیم ای پسر از هوس بر حلقه زلفین تو بستیم دل تا ز غم بر رخ ز دیده خون گشادیم ای پسر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۲ ماه مجلس خوانمت یا سرو بستان ای پسر میر میران خوانمت یا شاه میدان ای پسر آب حیوان داری اندر در و ور جان ای پسر در و مرجان خوانمت یا آب حیوان ای پسر باغ خندانی به عشرت ماه تابانی به لطف باغ خندان خوانمت یا ماه تابان ای پسر رامش جانی به لطف و فخر حورانی به حسن فخر حوران خوانمت یا رامش جان ای پسر درد و درمانی به غمزه شکر و شهدی به لب شهد و شکر خوانمت یا درد و درمان ای پسر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۳ من تو را ام حلقه در گوش ای پسر پیش خود می دار و مفروش ای پسر جام می بستان ز ساقی ای صنم بوسه ای ده زان لب نوش ای پسر چنگ بستان و قلندروار زن تا به جان باز آورم هوش ای پسر آن چه هجران تو با ما کرد دی با خیالت گفته ام دوش ای پسر

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۰ حلقه زلف تو در گوش ای پسر عالمی افگنده در جوش ای پسر کیست در عالم که بیند مر تو را کش به جا ماند دل و هوش ای پسر هم تویی ماه قدح گیر ای غلام هم تویی سرو قباپوش ای پسر سرو در بر دارم و مه در کنار چون تو را دارم در آغوش ای پسر بر جفا کاری چه کوشی ای غلام بر وفاداری همی کوش ای پسر امشب ای دلبر به دام آویختی کز برم بگریختی دوش ای پسر بوسه نوشین همی بخش از عقیق باده نوشین همی نوش ای پسر کم کن این آزار و این بدها مجوی میر داد اینجاست خاموش ای پسر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۱ باز در دام بلای تو فتادیم ای پسر بر سر کویت خروشان ایستادیم ای پسر زلف تو دام است و خالت دانه و ما ناگهان بر امید دانه در دام اوفتادیم ای پسر گاه با چشم و دل پر آتش و آب ای نگار گاه با فرق و دو لب بر خاک و بادیم ای پسر تا دل ما شد اسیر عقرب زلفین تو همچو عقرب دست ها بر سر نهادیم ای پسر از هوس بر حلقه زلفین تو بستیم دل تا ز غم بر رخ ز دیده خون گشادیم ای پسر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۲ ماه مجلس خوانمت یا سرو بستان ای پسر میر میران خوانمت یا شاه میدان ای پسر آب حیوان داری اندر در و ور جان ای پسر در و مرجان خوانمت یا آب حیوان ای پسر باغ خندانی به عشرت ماه تابانی به لطف باغ خندان خوانمت یا ماه تابان ای پسر رامش جانی به لطف و فخر حورانی به حسن فخر حوران خوانمت یا رامش جان ای پسر درد و درمانی به غمزه شکر و شهدی به لب شهد و شکر خوانمت یا درد و درمان ای پسر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۳ من تو را ام حلقه در گوش ای پسر پیش خود می دار و مفروش ای پسر جام می بستان ز ساقی ای صنم بوسه ای ده زان لب نوش ای پسر چنگ بستان و قلندروار زن تا به جان باز آورم هوش ای پسر آن چه هجران تو با ما کرد دی با خیالت گفته ام دوش ای پسر

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۴ چون سخنگویی از آن لب لطف باری ای پسر پس به شوخی لب چرا خاموش داری ای پسر در ره عشق تو ما را یار و مونس گفت توست زان بگفتی از تو می خواهم یاری ای پسر دیر زی در شادکامی کز اثرهای لطیف مونس عقلی و جان را غم گساری ای پسر تلخ گردد عیش شیرین بر بتان قندهار چون به گاه بذله زان لب لطف باری ای پسر بامداد از رشک دامن را کند خورشید چاک روی چون ماه از گریبان چون برآری ای پسر سر بسان سایه زان بر خاک دارم پیش تو کز رخ و زلف آفتاب و سایه داری ای پسر سرکشان سر بر خط فرمان من بنهند باش تا به گرد مه خط مشکین برآری ای پسر ار نبودی ماه رخسار تو تابان زیر زلف با سر زلف تو بودی دهر تاری ای پسر کودکی کآن را به معنی در خم چوگان زلف همچو گویی روز و شب گردان نداری ای پسر شد گرفتار سر زلف کمندآسای تو روز دعوی کردن مردان کاری ای پسر شد شکار چشم روبه باز پر دستان تو صدهزاران جان شیران شکاری ای پسر ماه روی تو چو برگ گل به باغ دلبری شد شکفته بر نهال کامگاری ای پسر بس دلا کز خرمی بی برگ شد زان برگ گل آه اگر بر برگ گل شمشاد کاری ای پسر کی شدندی عالمی در عشق تو یعقوب وار گر نه از یوسف جهان را یادگاری ای پسر چون سنایی را به عالم نام فخر از عشق توست ننگ و عار از وصلت او می چه داری ای پسر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۵ زلف چون زنجیر و چون قیر ای پسر یک زمان از دوش برگیر ای پسر زان که تا در بند و زنجیر توایم از در بندیم و زنجیر ای پسر عرصه تا کی کرد خواهی عارضین چون گل بی خار بر خیز ای پسر هر زمان آیی به تیر انداختن هم کمان در دست و هم تیر ای پسر زان که چشم بد بدان عارض رسد زود در ده بانگ تکبیر ای پسر آن لب و دندان و آن شیرین زبان انگبین ست و می و شیر ای پسر جست نتواند دل از عشق تو هیچ جست که تواند ز تقدیر ای پسر پای بفشارد سنایی در غمت تا به دست آیی به تدبیر ای پسر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۶ همواره جفا کردن تا کی بود ای دلبر پیوسته بلا کردن تا کی بود ای دلبر من با تو دل یکتا وانگه تو ز غم تشنه چون زلف دوتا کردن تا کی بود ای دلبر پیراهن صبر ما اندر غم هجرانت چون چاک قبا کردن تا کی بود ای دلبر بی روی چو خورشیدت بیچاره سنایی را گردان چو سها کردن تا کی بود ای دلبر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۷ ای سنایی کفر و دین در عاشقی یکسان شمر جان ده اندر عشق و آنگه جان ستان را جان شمر کفر و ایمان گر به صورت پیش تو حاضر شوند دستگاه کفر بیش از مایه ایمان شمر ور نمی دانی که خود جانان چه باشد در صفا هر چه آن را از تو بیرون برد آن را آن شمر چشمه حیوان چه جویی قطره ای آب از نیاز در کنار افشان ز چشم و چشمه حیوان شمر یوسف گم کرده از نو دیده شوخی بدوز پوست را بر قالب خود خانه احزان شمر

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۴ چون سخنگویی از آن لب لطف باری ای پسر پس به شوخی لب چرا خاموش داری ای پسر در ره عشق تو ما را یار و مونس گفت توست زان بگفتی از تو می خواهم یاری ای پسر دیر زی در شادکامی کز اثرهای لطیف مونس عقلی و جان را غم گساری ای پسر تلخ گردد عیش شیرین بر بتان قندهار چون به گاه بذله زان لب لطف باری ای پسر بامداد از رشک دامن را کند خورشید چاک روی چون ماه از گریبان چون برآری ای پسر سر بسان سایه زان بر خاک دارم پیش تو کز رخ و زلف آفتاب و سایه داری ای پسر سرکشان سر بر خط فرمان من بنهند باش تا به گرد مه خط مشکین برآری ای پسر ار نبودی ماه رخسار تو تابان زیر زلف با سر زلف تو بودی دهر تاری ای پسر کودکی کآن را به معنی در خم چوگان زلف همچو گویی روز و شب گردان نداری ای پسر شد گرفتار سر زلف کمندآسای تو روز دعوی کردن مردان کاری ای پسر شد شکار چشم روبه باز پر دستان تو صدهزاران جان شیران شکاری ای پسر ماه روی تو چو برگ گل به باغ دلبری شد شکفته بر نهال کامگاری ای پسر بس دلا کز خرمی بی برگ شد زان برگ گل آه اگر بر برگ گل شمشاد کاری ای پسر کی شدندی عالمی در عشق تو یعقوب وار گر نه از یوسف جهان را یادگاری ای پسر چون سنایی را به عالم نام فخر از عشق توست ننگ و عار از وصلت او می چه داری ای پسر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۵ زلف چون زنجیر و چون قیر ای پسر یک زمان از دوش برگیر ای پسر زان که تا در بند و زنجیر توایم از در بندیم و زنجیر ای پسر عرصه تا کی کرد خواهی عارضین چون گل بی خار بر خیز ای پسر هر زمان آیی به تیر انداختن هم کمان در دست و هم تیر ای پسر زان که چشم بد بدان عارض رسد زود در ده بانگ تکبیر ای پسر آن لب و دندان و آن شیرین زبان انگبین ست و می و شیر ای پسر جست نتواند دل از عشق تو هیچ جست که تواند ز تقدیر ای پسر پای بفشارد سنایی در غمت تا به دست آیی به تدبیر ای پسر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۶ همواره جفا کردن تا کی بود ای دلبر پیوسته بلا کردن تا کی بود ای دلبر من با تو دل یکتا وانگه تو ز غم تشنه چون زلف دوتا کردن تا کی بود ای دلبر پیراهن صبر ما اندر غم هجرانت چون چاک قبا کردن تا کی بود ای دلبر بی روی چو خورشیدت بیچاره سنایی را گردان چو سها کردن تا کی بود ای دلبر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۷ ای سنایی کفر و دین در عاشقی یکسان شمر جان ده اندر عشق و آنگه جان ستان را جان شمر کفر و ایمان گر به صورت پیش تو حاضر شوند دستگاه کفر بیش از مایه ایمان شمر ور نمی دانی که خود جانان چه باشد در صفا هر چه آن را از تو بیرون برد آن را آن شمر چشمه حیوان چه جویی قطره ای آب از نیاز در کنار افشان ز چشم و چشمه حیوان شمر یوسف گم کرده از نو دیده شوخی بدوز پوست را بر قالب خود خانه احزان شمر

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۸ ای یوسف حسن و کشی خورشید خوی خوش سیر از سر برون کن سرکشی امروز با ما باده خور زین باده چون ارغوان پر کن سبک رطل گران با ما خور ای جان جهان با ما خور ای بدر پدر ای خوش لب شیرین زبان خوش خوش در آ اندر میان بگشای ترکش از میان تا در میان بندم کمر زلفت طراز گوش کن یک نیم ازو گل پوش کن می خواه و چندان نوش کن تا خوانمت تنگ شکر اکنون طریقی پیش کن تدبیر کار خویش کن در راه عشق این کیش کن ک المنع کفر بالبشر من مدتی کردم حذر از عشقت ای شیرین پسر آخر درآمد دل به سر جاء القضا عمی البصر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۹ ساقیا می ده و نمی کم گیر وز سر زلف خود خمی کم گیر گر به یک دم بمانده ای در دام جستی از دام پس دمی کم گیر رو که عیسی دلیل و همره تست ره همی رو تو مریمی کم گیر عالمی علم بر تو جمع شدست علم باقیست عالمی کم گیر ز کما بیش بر تو نقصان نیست چون تو بیشی ز کم کمی کم گیر بم گسسته ست زیر و زار خوشست زحمت زخمه را به می کم گیر گر سنایی غمی ست بر دل تو یا غمی باش یا غمی کم گیر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۰ هر زمان چنگ بر کنار مگیر دل مسکین من شمار مگیر یک زمان در کنار گیر مرا ور نگیری ز من کنار مگیر جز به مهر تو میل نیست مرا جز مرا در زمانه یار مگیر گر نخواهی که بی قرار شوم جز به نزدیک من قرار مگیر بر سنایی ز دهر بیدادست تو کنون طبع روزگار مگیر به همه عمر اگر کند گنهی یک گنه را ازو هزار مگیر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۱ سکوت معنویان را بیا و کار بساز لباس مدعیان را بسوز و دور انداز سکوت معنویان چیست عجز و خاموشی لباس مدعیان چیست گفتگوی دراز مرا که فتنه و پروانه بلا کردند هزار مشعله شمع با دلم انباز به گرد خویش همی پرم و همی گویم گهی بسوزد آخر فذلک پرواز قمار خانه دل را همیشه در بازست نکرد هیچ کس این در به روی خلق فراز به برده شاد مباش وز مانده طیره مشو برو بباز بیار و همی به یار بباز سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۲ با تابش زلف و رخت ای ماه دل افروز از شام تو قدر آید و از صبح تو نوروز از جنبش موی تو برآید دو گل از مشک وز تابش روی تو برآید دو شب از روز بر گرد یکی گرد دل ما و در آن دل گر جز غم خود یابی آتش زن و بفروز هر چند همه دفتر عشاق بخواندیم با این همه در عشق تو هستیم نوآموز در مملکت عاشقی از پسته و بادام بوس تو جهانگیر شد و غمزه جهانسوز تا دیده ما جز به تو آرام نگیرد از بوسه اش مهری کن وز غمزه اش بردوز با هجر تو هر شب ز پی وصل تو گویم یارب تو شب عاشق و معشوق مکن روز

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۸ ای یوسف حسن و کشی خورشید خوی خوش سیر از سر برون کن سرکشی امروز با ما باده خور زین باده چون ارغوان پر کن سبک رطل گران با ما خور ای جان جهان با ما خور ای بدر پدر ای خوش لب شیرین زبان خوش خوش در آ اندر میان بگشای ترکش از میان تا در میان بندم کمر زلفت طراز گوش کن یک نیم ازو گل پوش کن می خواه و چندان نوش کن تا خوانمت تنگ شکر اکنون طریقی پیش کن تدبیر کار خویش کن در راه عشق این کیش کن ک المنع کفر بالبشر من مدتی کردم حذر از عشقت ای شیرین پسر آخر درآمد دل به سر جاء القضا عمی البصر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۹ ساقیا می ده و نمی کم گیر وز سر زلف خود خمی کم گیر گر به یک دم بمانده ای در دام جستی از دام پس دمی کم گیر رو که عیسی دلیل و همره تست ره همی رو تو مریمی کم گیر عالمی علم بر تو جمع شدست علم باقیست عالمی کم گیر ز کما بیش بر تو نقصان نیست چون تو بیشی ز کم کمی کم گیر بم گسسته ست زیر و زار خوشست زحمت زخمه را به می کم گیر گر سنایی غمی ست بر دل تو یا غمی باش یا غمی کم گیر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۰ هر زمان چنگ بر کنار مگیر دل مسکین من شمار مگیر یک زمان در کنار گیر مرا ور نگیری ز من کنار مگیر جز به مهر تو میل نیست مرا جز مرا در زمانه یار مگیر گر نخواهی که بی قرار شوم جز به نزدیک من قرار مگیر بر سنایی ز دهر بیدادست تو کنون طبع روزگار مگیر به همه عمر اگر کند گنهی یک گنه را ازو هزار مگیر سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۱ سکوت معنویان را بیا و کار بساز لباس مدعیان را بسوز و دور انداز سکوت معنویان چیست عجز و خاموشی لباس مدعیان چیست گفتگوی دراز مرا که فتنه و پروانه بلا کردند هزار مشعله شمع با دلم انباز به گرد خویش همی پرم و همی گویم گهی بسوزد آخر فذلک پرواز قمار خانه دل را همیشه در بازست نکرد هیچ کس این در به روی خلق فراز به برده شاد مباش وز مانده طیره مشو برو بباز بیار و همی به یار بباز سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۲ با تابش زلف و رخت ای ماه دل افروز از شام تو قدر آید و از صبح تو نوروز از جنبش موی تو برآید دو گل از مشک وز تابش روی تو برآید دو شب از روز بر گرد یکی گرد دل ما و در آن دل گر جز غم خود یابی آتش زن و بفروز هر چند همه دفتر عشاق بخواندیم با این همه در عشق تو هستیم نوآموز در مملکت عاشقی از پسته و بادام بوس تو جهانگیر شد و غمزه جهانسوز تا دیده ما جز به تو آرام نگیرد از بوسه اش مهری کن وز غمزه اش بردوز با هجر تو هر شب ز پی وصل تو گویم یارب تو شب عاشق و معشوق مکن روز

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۳ تا جایزی همی نشناسی ز لایجوز اندر طریق عشق مسلم نه ای هنوز عاشق نباشد آن که مر او را خبر بود از سردی زمستان و ز گرمی تموز در کوی عشق راست نیابی چو تیر و زه تا پشت چون کمان نکنی روی همچو توز چون در میان عشق چو شین اندر آمدی چون عین و قاف باش همه ساله پشت قوز گر مرد این رهی قدم از جان کن و در آی ور عاجزی برو تو و دین و ره عجوز سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۴ دلبر من عین کمالست و بس چهره او اصل جمالست و بس بر سر کوی غم او مرد را هر چه نشانست وبالست و بس در ره او جستن مقصود از او هم به سر او که محالست و بس از همه خوبی که بجویی ز دوست بوسه ای از دوست حلالست و بس چند همی پرسی دین تو چیست دین من امروز سوالست و بس نزد تو اقبال دوامست و عز نزد من اقبال زوالست و بس حالی یابم چو کنم یاد ازو دین من آن ساعت حالست و بس پرده منم پیش چو برخاستم از پس آن پرده وصالست و بس سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۵ چون تو نمودی جمال عشق بتان شد هوس رو که ازین دلبران کار تو داری و بس با رخ تو کیست عقل جز که یکی بلفضول با لب تو کیست جان جز که یکی بلهوس کفر معطل نمود زلفت و دین حکیم نان موذن ببرد رویت و آب عسس با رخ و با زلف تو در سر بازار عشق فتنه به میدان درست عافیت اندر حرس روی تو از دل ببرد منزلت و قدر ناز موی تو از جان ببرد توش و توان و هوس جزع تو بر هم گسست بر همه مردان زره لعل تو در هم شکست بر همه مرغان قفس در بر تو با سماع بی خطران چون نجیب بر در تو با خروش بی خبران چون جرس دایه تو حسن توست میبردت چپ و راست سایه تو عشق ماست میدودت پیش و پس هستی دریای حسن از پی او همچنان نعل پی تست در تاج سر تست خس کرد مرا همچو صبح روی چو خورشید تو تا همه بی جان زنم در ره عشقت نفس تا به هم آورد سر آن خط چون مورچه بر همه چیزی نشست عشق تو همچون مگس جان همه عاشقان بر لب تو تعبیه ست ای همه با تو همه بی لب تو هیچ کس انس سنایی بس است خاک سر کوی تو نور رخ مصطفا بس بود انس انس سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۶ ای من غریب کوی تو از کوی تو بر من عسس حیلت چه سازم تا مگر با تو برآرم یک نفس گر من به کویت بگذرم بر آب و آتش بسترم ترسم ز خصمت چون پرم گیتی بود بر من قفس در جستنش روز و شبان گشتم قرین اندهان پایم ببوسد این جهان گر بر تو یابم دسترس از عشق تو قارون منم غرقه در آب و خون منم لیلی تویی مجنون منم در کار تو بسته هوس آن شب که ما پنهان دو تن سازیم حالی ز انجمن باشیم در یک پیرهن ما را کجا گیرد عسس خواهی همی دیدن چنین با تو بوم دایم قرین بینم ز بخت همنشین وصلت ز پیش و هجر پس چون در کنار آرم ترا از دست نگذارم ترا چون جان و دل دارم ترا این آرزویم نیست بس

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۳ تا جایزی همی نشناسی ز لایجوز اندر طریق عشق مسلم نه ای هنوز عاشق نباشد آن که مر او را خبر بود از سردی زمستان و ز گرمی تموز در کوی عشق راست نیابی چو تیر و زه تا پشت چون کمان نکنی روی همچو توز چون در میان عشق چو شین اندر آمدی چون عین و قاف باش همه ساله پشت قوز گر مرد این رهی قدم از جان کن و در آی ور عاجزی برو تو و دین و ره عجوز سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۴ دلبر من عین کمالست و بس چهره او اصل جمالست و بس بر سر کوی غم او مرد را هر چه نشانست وبالست و بس در ره او جستن مقصود از او هم به سر او که محالست و بس از همه خوبی که بجویی ز دوست بوسه ای از دوست حلالست و بس چند همی پرسی دین تو چیست دین من امروز سوالست و بس نزد تو اقبال دوامست و عز نزد من اقبال زوالست و بس حالی یابم چو کنم یاد ازو دین من آن ساعت حالست و بس پرده منم پیش چو برخاستم از پس آن پرده وصالست و بس سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۵ چون تو نمودی جمال عشق بتان شد هوس رو که ازین دلبران کار تو داری و بس با رخ تو کیست عقل جز که یکی بلفضول با لب تو کیست جان جز که یکی بلهوس کفر معطل نمود زلفت و دین حکیم نان موذن ببرد رویت و آب عسس با رخ و با زلف تو در سر بازار عشق فتنه به میدان درست عافیت اندر حرس روی تو از دل ببرد منزلت و قدر ناز موی تو از جان ببرد توش و توان و هوس جزع تو بر هم گسست بر همه مردان زره لعل تو در هم شکست بر همه مرغان قفس در بر تو با سماع بی خطران چون نجیب بر در تو با خروش بی خبران چون جرس دایه تو حسن توست میبردت چپ و راست سایه تو عشق ماست میدودت پیش و پس هستی دریای حسن از پی او همچنان نعل پی تست در تاج سر تست خس کرد مرا همچو صبح روی چو خورشید تو تا همه بی جان زنم در ره عشقت نفس تا به هم آورد سر آن خط چون مورچه بر همه چیزی نشست عشق تو همچون مگس جان همه عاشقان بر لب تو تعبیه ست ای همه با تو همه بی لب تو هیچ کس انس سنایی بس است خاک سر کوی تو نور رخ مصطفا بس بود انس انس سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۶ ای من غریب کوی تو از کوی تو بر من عسس حیلت چه سازم تا مگر با تو برآرم یک نفس گر من به کویت بگذرم بر آب و آتش بسترم ترسم ز خصمت چون پرم گیتی بود بر من قفس در جستنش روز و شبان گشتم قرین اندهان پایم ببوسد این جهان گر بر تو یابم دسترس از عشق تو قارون منم غرقه در آب و خون منم لیلی تویی مجنون منم در کار تو بسته هوس آن شب که ما پنهان دو تن سازیم حالی ز انجمن باشیم در یک پیرهن ما را کجا گیرد عسس خواهی همی دیدن چنین با تو بوم دایم قرین بینم ز بخت همنشین وصلت ز پیش و هجر پس چون در کنار آرم ترا از دست نگذارم ترا چون جان و دل دارم ترا این آرزویم نیست بس

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۷ ای من غلام روی تو تا در تنم باشد نفس درمان من در دست توست آخر مرا فریاد رس در داستان عشق تو پیدا نشان عشق تو در کاروان عشق تو عالم پر از بانگ جرس نیکو بشناسم ز زشت در عشقت ای حوراسرشت ار بی تو باشم در بهشت آید به چشمم چون قفس از نزدت ار فرمان بود جان دادنم آسان بود دارم ز تو تا جان بود در دل هوا در جان هوس چشمم به سان لاله ها اشکم به سان ژاله ها هر ساعت از بس ناله ها بر من فرو بندد نفس ای بت شمن پیشت منم جانم تویی و تن منم گر کافرم گر مؤمنم محراب من روی تو بس هر چند بی گاه و به گه کمتر کنی بر من نگه زین کرده باشم سال و مه میدان عشقت را فرس گر حور جنت فی المثل آید بر من با حلل من بر تو نگزینم بدل جز تو نخواهم هیچ کس پرهیزم از بدگوی تو زان کمتر آیم سوی تو پس چون کنم کان کوی تو یک دم نباشد بی عسس سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۸ ای ز ما سیر آمده بدرود باش ما نه خشنودیم تو خشنود باش کشته ما را گر فراقت ای صنم تو به خون کشتگان ماخوذ باش غرقه در دریای هجران توام دلبرا دریاب ما را زود باش هجر تو بر ما زیانی ها نمود تو به وصلت دیگران را سود باش در فراقت کار ما از دست شد گر نگیری دست ما بدرود باش ای سنایی در شبستان غمش گرچه همچون نار بودی دود باش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۹ ای ز خوبی مست هان هشیار باش ور ز مستی خفته ای بیدار باش از شراب شوق رویت عالمی گشته مستانند هان هشیار باش گر مه میخواره خوانندت رواست می به شادی نوش و بی تیمار باش خویشتن داری کن اندر کارها خصم بر کارست هان بر کار باش گاه بزم افروز عاشق سوز باش گاه صاحب درد و دردی خوار باش زینهاری دارم اندر گردنت زینهار ای بت بران زنهار باش چون ز خصمان خویشتن داری کنی دستبردی بر جهان سالار باش هم چنین از خویشتن داری مدام تا توانی سر کش و عیار باش بر در دیوار خود ایمن مباش بر حذر هان از در و دیوار باش کار تو باید که باشد بر نظام کارهای عاشقان گو زار باش گر سنایی از تو برخوردار نیست تو ز بخت خویش برخوردار باش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۰ ای سنایی دل بدادی در پی دلدار باش دامن او گیر و از هر دو جهان بیزار باش دل به دست دلبر عیار دادن مر تو را گر نبود از عمری اندر عشق او عیار باش بر امید آن که روزی بوس یابی از لبش گر بباید بود عمری در دهان مار باش چشم را بیدار دار اندر غم او زآن کجا دل نداری تا تو را گویم به دل بیدار باش گر میی خواهی که نوشی صبر کن در صد خمار ور گلی خواهی که بویی در پی صد خار باش گر نیابی خضروار آب حیات اندر ظلم عیب ناید زان تو در جستن سکندروار باش شمع با انوار جانان است و تو پروانه ای دشمن جان و غلام شمع با انوار باش کار پروانه ست گرد شمع خود را سوختن تو نه آخر کمتر از پروانه ای در کار باش مستی و عشق حقیقی را به هشیاری شمر نزد نادان مست و نزد زیرکان هشیار باش

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۷ ای من غلام روی تو تا در تنم باشد نفس درمان من در دست توست آخر مرا فریاد رس در داستان عشق تو پیدا نشان عشق تو در کاروان عشق تو عالم پر از بانگ جرس نیکو بشناسم ز زشت در عشقت ای حوراسرشت ار بی تو باشم در بهشت آید به چشمم چون قفس از نزدت ار فرمان بود جان دادنم آسان بود دارم ز تو تا جان بود در دل هوا در جان هوس چشمم به سان لاله ها اشکم به سان ژاله ها هر ساعت از بس ناله ها بر من فرو بندد نفس ای بت شمن پیشت منم جانم تویی و تن منم گر کافرم گر مؤمنم محراب من روی تو بس هر چند بی گاه و به گه کمتر کنی بر من نگه زین کرده باشم سال و مه میدان عشقت را فرس گر حور جنت فی المثل آید بر من با حلل من بر تو نگزینم بدل جز تو نخواهم هیچ کس پرهیزم از بدگوی تو زان کمتر آیم سوی تو پس چون کنم کان کوی تو یک دم نباشد بی عسس سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۸ ای ز ما سیر آمده بدرود باش ما نه خشنودیم تو خشنود باش کشته ما را گر فراقت ای صنم تو به خون کشتگان ماخوذ باش غرقه در دریای هجران توام دلبرا دریاب ما را زود باش هجر تو بر ما زیانی ها نمود تو به وصلت دیگران را سود باش در فراقت کار ما از دست شد گر نگیری دست ما بدرود باش ای سنایی در شبستان غمش گرچه همچون نار بودی دود باش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۹ ای ز خوبی مست هان هشیار باش ور ز مستی خفته ای بیدار باش از شراب شوق رویت عالمی گشته مستانند هان هشیار باش گر مه میخواره خوانندت رواست می به شادی نوش و بی تیمار باش خویشتن داری کن اندر کارها خصم بر کارست هان بر کار باش گاه بزم افروز عاشق سوز باش گاه صاحب درد و دردی خوار باش زینهاری دارم اندر گردنت زینهار ای بت بران زنهار باش چون ز خصمان خویشتن داری کنی دستبردی بر جهان سالار باش هم چنین از خویشتن داری مدام تا توانی سر کش و عیار باش بر در دیوار خود ایمن مباش بر حذر هان از در و دیوار باش کار تو باید که باشد بر نظام کارهای عاشقان گو زار باش گر سنایی از تو برخوردار نیست تو ز بخت خویش برخوردار باش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۰ ای سنایی دل بدادی در پی دلدار باش دامن او گیر و از هر دو جهان بیزار باش دل به دست دلبر عیار دادن مر تو را گر نبود از عمری اندر عشق او عیار باش بر امید آن که روزی بوس یابی از لبش گر بباید بود عمری در دهان مار باش چشم را بیدار دار اندر غم او زآن کجا دل نداری تا تو را گویم به دل بیدار باش گر میی خواهی که نوشی صبر کن در صد خمار ور گلی خواهی که بویی در پی صد خار باش گر نیابی خضروار آب حیات اندر ظلم عیب ناید زان تو در جستن سکندروار باش شمع با انوار جانان است و تو پروانه ای دشمن جان و غلام شمع با انوار باش کار پروانه ست گرد شمع خود را سوختن تو نه آخر کمتر از پروانه ای در کار باش مستی و عشق حقیقی را به هشیاری شمر نزد نادان مست و نزد زیرکان هشیار باش

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۱ ای دل اندر نیستی چون دم زنی خمار باش شو بری از نام و ننگ و از خودی بیزار باش دین و دنیا جمله اندر باز و خود مفلس نشین در صف ناراستان خود جمله مفلس وار باش تا کی از ناموس و زرق و زهد و تسبیح و نماز بنده جام شراب و خادم خمار باش می پرستی پیشه گیر اندر خرابات و قمار کمزن و قلاش و مست و رند و دردی خوار باش چون همی دانی که باشد شخص هستی خصم خویش پس به تیغ نیستی با خلق در پیکار باش طالب عشق و می و عیش و طرب باش و بجوی چون به کف آمد ترا این روز و شب در کار باش با سرود و رود و جام باده و جانان بساز وز میان جان غلام و چاکر هر چار باش از سر کوی حقیقت بر مگرد و راه عشق با غرامت همنشین و با ملامت یار باش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۲ ای پسر میخواره و قلاش باش در میان حلقه اوباش باش راه بر پوشیدگی هرگز مرو بر سر کویی که باشی فاش باش مهر خوبان بر دل و جان نقش کن سال و مه این نقش را نقاش باش کم زنان را غاشیه بر دوش گیر مجلس میخواره را فراش باش گر نداری رو ز درگاه قدر چاکر اینانج یا بکتاش باش میر میران گر نباشی باک نیست چون سنایی بنده یکتاش باش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۳ بامدادان شاه خود را دیده ام بر مرکبش مشک پاشان از دو زلف و بوسه باران از لبش صدهزاران جسم و جان افشان و حیران از قفاش از برای بوسه چیدن گرد سایه مرکبش خنجری در دست و من یرغب کنان عیاروار جسم و جان عاشقان تازان سوی من یرغبش بهر دفع چشم زخم مستش را چو من خیل خیل انجم همی کردند یارب یاربش سوی دیو و دیومردم هر زمان چون آسمان از دو ماه نو شهاب انداز نعل اشهبش کفر و دین و دیومردم هر زمان چون آسمان از دو ماه نو شهاب انداز نعل اشبهش دست ها بر سر چو عقرب روز و شب از بهر آنک تا چرا برمی خورد پروین ز مشک عقربش درج یاقوتیش دیدم پر ز کوکب های سیم یارب آن درجش نکوتر بود یا آن کوکبش جان همی بارید هر ساعت ز سر تا پای او گوییا بودست آب زندگانی مشربش آفتابی بود گفتی متصل با شش هلال چون بدیدم آن دو تا رخسار و شش تو غبغبش هر زمان از چشم و لعلش غمزه ای و خنده ای جان فزودن کیش دیدم دل ربودن مذهبش گرچه بودم با سنایی در جهان عافیت هم بخوردم آخرالامر از پی حبش حبش

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۱ ای دل اندر نیستی چون دم زنی خمار باش شو بری از نام و ننگ و از خودی بیزار باش دین و دنیا جمله اندر باز و خود مفلس نشین در صف ناراستان خود جمله مفلس وار باش تا کی از ناموس و زرق و زهد و تسبیح و نماز بنده جام شراب و خادم خمار باش می پرستی پیشه گیر اندر خرابات و قمار کمزن و قلاش و مست و رند و دردی خوار باش چون همی دانی که باشد شخص هستی خصم خویش پس به تیغ نیستی با خلق در پیکار باش طالب عشق و می و عیش و طرب باش و بجوی چون به کف آمد ترا این روز و شب در کار باش با سرود و رود و جام باده و جانان بساز وز میان جان غلام و چاکر هر چار باش از سر کوی حقیقت بر مگرد و راه عشق با غرامت همنشین و با ملامت یار باش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۲ ای پسر میخواره و قلاش باش در میان حلقه اوباش باش راه بر پوشیدگی هرگز مرو بر سر کویی که باشی فاش باش مهر خوبان بر دل و جان نقش کن سال و مه این نقش را نقاش باش کم زنان را غاشیه بر دوش گیر مجلس میخواره را فراش باش گر نداری رو ز درگاه قدر چاکر اینانج یا بکتاش باش میر میران گر نباشی باک نیست چون سنایی بنده یکتاش باش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۳ بامدادان شاه خود را دیده ام بر مرکبش مشک پاشان از دو زلف و بوسه باران از لبش صدهزاران جسم و جان افشان و حیران از قفاش از برای بوسه چیدن گرد سایه مرکبش خنجری در دست و من یرغب کنان عیاروار جسم و جان عاشقان تازان سوی من یرغبش بهر دفع چشم زخم مستش را چو من خیل خیل انجم همی کردند یارب یاربش سوی دیو و دیومردم هر زمان چون آسمان از دو ماه نو شهاب انداز نعل اشهبش کفر و دین و دیومردم هر زمان چون آسمان از دو ماه نو شهاب انداز نعل اشبهش دست ها بر سر چو عقرب روز و شب از بهر آنک تا چرا برمی خورد پروین ز مشک عقربش درج یاقوتیش دیدم پر ز کوکب های سیم یارب آن درجش نکوتر بود یا آن کوکبش جان همی بارید هر ساعت ز سر تا پای او گوییا بودست آب زندگانی مشربش آفتابی بود گفتی متصل با شش هلال چون بدیدم آن دو تا رخسار و شش تو غبغبش هر زمان از چشم و لعلش غمزه ای و خنده ای جان فزودن کیش دیدم دل ربودن مذهبش گرچه بودم با سنایی در جهان عافیت هم بخوردم آخرالامر از پی حبش حبش

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۴ ای سنایی جان ده و در بند کام دل مباش راه رو چون زندگان چون مرده بر منزل مباش چون نپاشی آب رحمت نار زحمت کم فروز ور نباشی خاک معنی آب بی حاصل مباش رافت یاران نباشی آفت ایشان مشو سیرت حق چون نباشی صورت باطل مباش در میان عارفان جز نکته روشن مگوی در کتاب عاشقان جز آیت مشکل مباش در منای قرب یاران جان اگر قربان کنی جز به تیغ مهر او در پیش او بسمل مباش گر همی خواهی که با معشوق در هودج بوی با عدو و خصم او همواره در محمل مباش گر شوی جان جز هوای دوست رامسکن مشو ور شوی دل جز نگار عشق را قابل مباش روی چون زی کعبه کردی رای بتخانه مکن دشمنان دوست را جز حنظل قاتل مباش در نهاد تست با تو دشمن معشوق تو مانع او گر نه ای باری بدو مایل مباش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۵ ای جهان افروز دلبر ای بت خورشیدفش فتنه عشاق شهری شمسه خوبان کش گاه آن آمد که از وصل تو بستانیم داد زین جهان حیله ساز و روزگار کینه کش باده ای خواهیم تلخ و مجلسی سازیم نغز مطربی ناهید طبع و ساقیی خورشیدفش در جهان ما را کنون شش چیز باید تا بود زخم ما بر کعبتین خرمی امروز شش خانه ای گرم و حریفی زیرک و چنگی حزین ساقی خوب و شراب روشن و محبوب خوش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۶ دلم برد آن دلارامی که در چاه زنخدانش هزاران یوسف مصرست پیدا در گریبانش پریرویی که چون دیوست بر رخسار زلفینش زره مویی که چون تیرست بر عشاق مژگانش به یک دم می کند زنده چو عیسی مرده را زان لب دم عیسی ست پنداری میان لعل و مرجانش حلاوت از شکر کم شد چو قیمت آورد نوشش ازین دو چشم گریانم از آن لبهای خندانش ندارد لب کس از یاقوت و مروارید تر دندان گرم باور نمی داری بیا بنگر به دندانش که تا هر گوهری بینی که عکسش در شب تاری فرو ریزد چو مهر و ماه بر یاقوت گویانش اگر پیراهن ماهم به مانند فلک آمد از آن اندر گریبانش بود خورشید تابانش و یا خورشید پنداری به پیراهن همی هر شب فرود آید ز گردون و برآید از گریبانش نشست ما اگر کوهست و او چون ماه بر گردون چرا هر دو به هم بینیم از آن رخسار رخشانش بلا و غارت دلهاست آن زلفین او لیکن هزاران دل چو او جمعست در زلف پریشانش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۷ برخیز و برو باده بیار ای پسر خوش وین گفت مرا خوار مدار ای پسر خوش باده خور و مستی کن و دلداری و عشرت و اندوه جهان باد شمار ای پسر خوش رنج و غم بیهوده منه بر دل و بر جان و آن چت بنخارد بمخار ای پسر خوش خواهی که بود خاک درت افسر عشاق در باده فزون کن تو خمار ای پسر خوش ناموس خرد بشکن و سالوس طریقت وز هر دو برآور تو دمار ای پسر خوش زهد و گنه و کفر و هدی را همه در هم در باز به یک داو قمار ای پسر خوش تا زنده شود مجلس ما از رخ و زلفت در مجلس ما مشک و گل آر ای پسر خوش از جان و جوانی نبود شاد سنایی تا دل نکند بر تو نثار ای پسر خوش صد سجده شکر از دل و از جان به تو آرد او را ز چه داری تو فگار ای پسر خوش

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۴ ای سنایی جان ده و در بند کام دل مباش راه رو چون زندگان چون مرده بر منزل مباش چون نپاشی آب رحمت نار زحمت کم فروز ور نباشی خاک معنی آب بی حاصل مباش رافت یاران نباشی آفت ایشان مشو سیرت حق چون نباشی صورت باطل مباش در میان عارفان جز نکته روشن مگوی در کتاب عاشقان جز آیت مشکل مباش در منای قرب یاران جان اگر قربان کنی جز به تیغ مهر او در پیش او بسمل مباش گر همی خواهی که با معشوق در هودج بوی با عدو و خصم او همواره در محمل مباش گر شوی جان جز هوای دوست رامسکن مشو ور شوی دل جز نگار عشق را قابل مباش روی چون زی کعبه کردی رای بتخانه مکن دشمنان دوست را جز حنظل قاتل مباش در نهاد تست با تو دشمن معشوق تو مانع او گر نه ای باری بدو مایل مباش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۵ ای جهان افروز دلبر ای بت خورشیدفش فتنه عشاق شهری شمسه خوبان کش گاه آن آمد که از وصل تو بستانیم داد زین جهان حیله ساز و روزگار کینه کش باده ای خواهیم تلخ و مجلسی سازیم نغز مطربی ناهید طبع و ساقیی خورشیدفش در جهان ما را کنون شش چیز باید تا بود زخم ما بر کعبتین خرمی امروز شش خانه ای گرم و حریفی زیرک و چنگی حزین ساقی خوب و شراب روشن و محبوب خوش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۶ دلم برد آن دلارامی که در چاه زنخدانش هزاران یوسف مصرست پیدا در گریبانش پریرویی که چون دیوست بر رخسار زلفینش زره مویی که چون تیرست بر عشاق مژگانش به یک دم می کند زنده چو عیسی مرده را زان لب دم عیسی ست پنداری میان لعل و مرجانش حلاوت از شکر کم شد چو قیمت آورد نوشش ازین دو چشم گریانم از آن لبهای خندانش ندارد لب کس از یاقوت و مروارید تر دندان گرم باور نمی داری بیا بنگر به دندانش که تا هر گوهری بینی که عکسش در شب تاری فرو ریزد چو مهر و ماه بر یاقوت گویانش اگر پیراهن ماهم به مانند فلک آمد از آن اندر گریبانش بود خورشید تابانش و یا خورشید پنداری به پیراهن همی هر شب فرود آید ز گردون و برآید از گریبانش نشست ما اگر کوهست و او چون ماه بر گردون چرا هر دو به هم بینیم از آن رخسار رخشانش بلا و غارت دلهاست آن زلفین او لیکن هزاران دل چو او جمعست در زلف پریشانش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۷ برخیز و برو باده بیار ای پسر خوش وین گفت مرا خوار مدار ای پسر خوش باده خور و مستی کن و دلداری و عشرت و اندوه جهان باد شمار ای پسر خوش رنج و غم بیهوده منه بر دل و بر جان و آن چت بنخارد بمخار ای پسر خوش خواهی که بود خاک درت افسر عشاق در باده فزون کن تو خمار ای پسر خوش ناموس خرد بشکن و سالوس طریقت وز هر دو برآور تو دمار ای پسر خوش زهد و گنه و کفر و هدی را همه در هم در باز به یک داو قمار ای پسر خوش تا زنده شود مجلس ما از رخ و زلفت در مجلس ما مشک و گل آر ای پسر خوش از جان و جوانی نبود شاد سنایی تا دل نکند بر تو نثار ای پسر خوش صد سجده شکر از دل و از جان به تو آرد او را ز چه داری تو فگار ای پسر خوش

%0
10 Bölüm