Qur'an&Sunnahالقرآن

Ferîdüddîn Attâr — Musîbetnâme

Ferîdüddîn Attâr Nîşâbûrî · FA

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و نهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل خسروی کاعجوبه آفاق بود خسروی او علی الاطلاق بود دختری چون ماه زیر پرده داشت از غمش خورشید ره گم کرده داشت پای تا سر لطف و زیبایی و ناز دلفروز و دلفریب و دلنواز آفتاب روی او افروخته مهر و مه را ذره گی آموخته کرده آهو یاد زلفش در تتار تا قیامت ناف آهو نافه دار شب ز شبگون حلقهای شست او حلقه در گوش هلال از دست او حلقه هندوی او چون مقبلی صد در از هر حلقه در هر دلی چون کمان ابرویش بس کوژ خاست هر زفانی را زهی بنشست راست ازکمانش تیر اگر رفتی برون هرکه خوردی در زمان خفتی بخون تیر مژگانش زسر تیزی که بود بود ازو صد گونه خونریزی که بود تاکه چشم نرگسین را برگشاد بر همه جانها کمین را برگشاد شورشی در جادوان افتاد ازو های و هو در آهوان افتاد ازو بود چون میمی دهان تنگ او سر بمهر از لعل گوهر رنگ او در نمیگنجید مویی در دهانش گر همه بودی خود آن موی میانش گر سخن گویم ز نطق او خطاست زانکه تلخ است و بنتوان گفت راست تلخی و شیرینیش آمیختست کز نمکدانش شکر میریختست آب حیوان تشنه گفتار او چشم رضوان عاشق دیدار او از لب او گر صفت میبایدت صدجهان پر معرفت میبایدت چون دهم شرحش چگویم یا ربش نیست شیرین هرچه گویم جز لبش خود چه گویم چون کنم من یاد ازو زآنکه ممکن نیست جز فریاد ازو بود باغی آن صنم را چون بهشت پر درخت و پر گل عنبر سرشت خادمی آورده بود اندر بهار از برای باغ صد مزدور کار کار میکردند چون آتش همه وز خوشی آن چمن دلخوش همه تا که آن دختر برون آمد به باغ همچنان کآید به شب چارم چراغ همچو کبکی میخرامید از خوشی همچو شهبازی سری پر سرکشی اطلسش در خاک دامن میکشید گیسوش عنبر بخرمن میکشید چونکه شد گردان سمن بر نرم نرم جمله گلها بخاک آمد ز شرم در میان آن همه مزدور کار بود برنایی چو آتش بیقرار عشق دختر در میان جان نهاد عشق او در جان چرا نتوان نهاد عشق دختر آتشی درجانش زد جانش غارت کرد و بر ایمانش زد رفت مرد از دست و در پای اوفتاد دست و پایش سست بر جای اوفتاد جامه در سیلاب اشکش غرق شد آه آتش پاش او چون برق شد دل شد و جان بیقرارش اوفتاد کارش افتاد و چه کارش اوفتاد آه او کز پرده پیدا آمدی دوزخی دیگر به صحرا آمدی اشک او کز دیده بیرون ریختی ابر بودی ابر اگر خون ریختی گاه سر بر سنگ میزد بیقرار گاه بر دل سنگ میزد بیشمار گاه جان میداد جانی مست عشق گاه میخایید دست از دست عشق عاقبت درخاک و خون بیهوش گشت همچنان تا نیم شب خاموش گشت دختر آگه شد ز عشق آن جوان خادمی را گفت هین او را بخوان تا زمانی خوش برو خندیم ما تا مگر خود را برو بندیم ما رفت خادم وان جوان را پیش برد سوی گورش هم بپای خویش برد چون درآمد آن جوان بیقرار مجلسی میدید الحق چون نگار ماهرویان ایستاده پیش و پس جمله همدم همنشین و هم نفس در میان میگشت جامی پر شراب همچنان کز چرخ گردد آفتاب شمعهای عنبر آتش میفشاند عود هر دم دامنی خوش میفشاند مرغ بریان پیش خوبان آمده پس ز لبشان پای کوبان آمده گشته موسیقار را رازی که بود ظاهر از داود آوازی که بود بانگ چنگ و ناله نایش ز پی معتدل با یکدگر چون شیر و می از خوشی و مستی و آواز خوش وز جمال لعبتان ماه وش جوش و شوری در میان افتاده بود های و هویی در جهان افتاده بود وآن صنم بنشسته چون مه پاره جلوه میکرد آنچنان رخساره دل جمالش را بصد جان میخرید ذره دردش بدرمان میخرید آن جوان چون آنچنان مجلس بدید در چنان مجلس چنان مونس بدید لرزه بر اندام او افتاد سخت سخت میلرزید چون برگ درخت همچو ابر نوبهاری میگریست زار میسوخت و بزاری میگریست خواست تا فریاد بر گیرد چو مست یک قدح پر باده دادندش بدست آن قدح چون نوش کرد از دست شد مست بود از عشق کلی مست شد همچنان با ژنده مست و خراب بادلی پر آتش و چشمی پر آب سوی او دزدیده مینگریستی خود کجا دیدیش چون بگریستی دختر آمد پیش او جامی بدست جانش را میزد چو در پیشش نشست زلف خود در دست آن مسکین نهاد در دگر دستش می سنگین نهاد گفت زلفم سخت دار و می بنوش غم مخور امشبت خوشتر به ز دوش آن جوان آنجا چو ننگ خویش دید زلف او در دست و او را پیش دید میندانست آن گدای بیقرار تا کدامین چیز بیند زان نگار چشم بیند یا خم ابروی او روی بیند یا شکنج موی او خنده بیند یا دو لعل آبدار غمزه بیند یا دو زلف تابدار در چنان جایی شکیبایی نداشت طاقت غوغای زیبایی نداشت عاقبت از بیخودی پست اوفتاد جان بداد و جامش از دست اوفتاد زین جهان جان ستان آزاد شد شد بخاک و عشق او چون باد شد چون نداری زور عشق دلبران بیخبر مردی که داری دل بران چون نداری مردی این کار را میفروشی هر زمانی یار را هرکه یار مهربان خواهد فروخت پیش آب خضر جان خواهد فروخت

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و نهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل خسروی کاعجوبه آفاق بود خسروی او علی الاطلاق بود دختری چون ماه زیر پرده داشت از غمش خورشید ره گم کرده داشت پای تا سر لطف و زیبایی و ناز دلفروز و دلفریب و دلنواز آفتاب روی او افروخته مهر و مه را ذره گی آموخته کرده آهو یاد زلفش در تتار تا قیامت ناف آهو نافه دار شب ز شبگون حلقهای شست او حلقه در گوش هلال از دست او حلقه هندوی او چون مقبلی صد در از هر حلقه در هر دلی چون کمان ابرویش بس کوژ خاست هر زفانی را زهی بنشست راست ازکمانش تیر اگر رفتی برون هرکه خوردی در زمان خفتی بخون تیر مژگانش زسر تیزی که بود بود ازو صد گونه خونریزی که بود تاکه چشم نرگسین را برگشاد بر همه جانها کمین را برگشاد شورشی در جادوان افتاد ازو های و هو در آهوان افتاد ازو بود چون میمی دهان تنگ او سر بمهر از لعل گوهر رنگ او در نمیگنجید مویی در دهانش گر همه بودی خود آن موی میانش گر سخن گویم ز نطق او خطاست زانکه تلخ است و بنتوان گفت راست تلخی و شیرینیش آمیختست کز نمکدانش شکر میریختست آب حیوان تشنه گفتار او چشم رضوان عاشق دیدار او از لب او گر صفت میبایدت صدجهان پر معرفت میبایدت چون دهم شرحش چگویم یا ربش نیست شیرین هرچه گویم جز لبش خود چه گویم چون کنم من یاد ازو زآنکه ممکن نیست جز فریاد ازو بود باغی آن صنم را چون بهشت پر درخت و پر گل عنبر سرشت خادمی آورده بود اندر بهار از برای باغ صد مزدور کار کار میکردند چون آتش همه وز خوشی آن چمن دلخوش همه تا که آن دختر برون آمد به باغ همچنان کآید به شب چارم چراغ همچو کبکی میخرامید از خوشی همچو شهبازی سری پر سرکشی اطلسش در خاک دامن میکشید گیسوش عنبر بخرمن میکشید چونکه شد گردان سمن بر نرم نرم جمله گلها بخاک آمد ز شرم در میان آن همه مزدور کار بود برنایی چو آتش بیقرار عشق دختر در میان جان نهاد عشق او در جان چرا نتوان نهاد عشق دختر آتشی درجانش زد جانش غارت کرد و بر ایمانش زد رفت مرد از دست و در پای اوفتاد دست و پایش سست بر جای اوفتاد جامه در سیلاب اشکش غرق شد آه آتش پاش او چون برق شد دل شد و جان بیقرارش اوفتاد کارش افتاد و چه کارش اوفتاد آه او کز پرده پیدا آمدی دوزخی دیگر به صحرا آمدی اشک او کز دیده بیرون ریختی ابر بودی ابر اگر خون ریختی گاه سر بر سنگ میزد بیقرار گاه بر دل سنگ میزد بیشمار گاه جان میداد جانی مست عشق گاه میخایید دست از دست عشق عاقبت درخاک و خون بیهوش گشت همچنان تا نیم شب خاموش گشت دختر آگه شد ز عشق آن جوان خادمی را گفت هین او را بخوان تا زمانی خوش برو خندیم ما تا مگر خود را برو بندیم ما رفت خادم وان جوان را پیش برد سوی گورش هم بپای خویش برد چون درآمد آن جوان بیقرار مجلسی میدید الحق چون نگار ماهرویان ایستاده پیش و پس جمله همدم همنشین و هم نفس در میان میگشت جامی پر شراب همچنان کز چرخ گردد آفتاب شمعهای عنبر آتش میفشاند عود هر دم دامنی خوش میفشاند مرغ بریان پیش خوبان آمده پس ز لبشان پای کوبان آمده گشته موسیقار را رازی که بود ظاهر از داود آوازی که بود بانگ چنگ و ناله نایش ز پی معتدل با یکدگر چون شیر و می از خوشی و مستی و آواز خوش وز جمال لعبتان ماه وش جوش و شوری در میان افتاده بود های و هویی در جهان افتاده بود وآن صنم بنشسته چون مه پاره جلوه میکرد آنچنان رخساره دل جمالش را بصد جان میخرید ذره دردش بدرمان میخرید آن جوان چون آنچنان مجلس بدید در چنان مجلس چنان مونس بدید لرزه بر اندام او افتاد سخت سخت میلرزید چون برگ درخت همچو ابر نوبهاری میگریست زار میسوخت و بزاری میگریست خواست تا فریاد بر گیرد چو مست یک قدح پر باده دادندش بدست آن قدح چون نوش کرد از دست شد مست بود از عشق کلی مست شد همچنان با ژنده مست و خراب بادلی پر آتش و چشمی پر آب سوی او دزدیده مینگریستی خود کجا دیدیش چون بگریستی دختر آمد پیش او جامی بدست جانش را میزد چو در پیشش نشست زلف خود در دست آن مسکین نهاد در دگر دستش می سنگین نهاد گفت زلفم سخت دار و می بنوش غم مخور امشبت خوشتر به ز دوش آن جوان آنجا چو ننگ خویش دید زلف او در دست و او را پیش دید میندانست آن گدای بیقرار تا کدامین چیز بیند زان نگار چشم بیند یا خم ابروی او روی بیند یا شکنج موی او خنده بیند یا دو لعل آبدار غمزه بیند یا دو زلف تابدار در چنان جایی شکیبایی نداشت طاقت غوغای زیبایی نداشت عاقبت از بیخودی پست اوفتاد جان بداد و جامش از دست اوفتاد زین جهان جان ستان آزاد شد شد بخاک و عشق او چون باد شد چون نداری زور عشق دلبران بیخبر مردی که داری دل بران چون نداری مردی این کار را میفروشی هر زمانی یار را هرکه یار مهربان خواهد فروخت پیش آب خضر جان خواهد فروخت

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و نهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل گشت یک روز از ایاز نازنین در میان جمع سلطان خشمگین خواند پیش خود حسن را شهریار گفت ازین پس با ایازم نیست کار جان من میجوشد از وی چون کنم تخت بندش بر نهم یا خون کنم یا کنم آزادش و سر در دهم یا برانم از درش سر بر نهم هرچه اورا سخت تر آید ز من این دمش بیشک بسر آید ز من چون وزیرش دید الحق سخت کوش گفت باشد سخت تر چیزی فروش آن سخن از وی خوش آمده شاه را گفت بفروشید این گمراه را چون سوی بازار بردندش دوان شد خریدار از همه سویی روان عاقبت بخرید مردی نامدار آن سمن بر را بدیناری هزار چون برین بگذشت آخر چندروز شد پشیمان خسرو گیتی فروز خواجه راگفتا ایازم را بیار خواجه آمد با ایاز شهریار چون بدید از دور سلطان روی او دید جان را موی یک یک موی او شد خجل از کرده خود شهریار اشک بر رویش روان شد صد هزار مرد را گفتا که بودی تو پلید تا ایازم را توانستی خرید تو ندانستی که هر نااهل و اهل کی خرد معشوق شاهان را ز جهل او سزای آن بود کز زخم تیغ خون بریزندش بزاری بیدریغ در سخن آمد ایاز نامدار در میان گریه گفت ای شهریار هرکه او معشوق را خواهد خرید می بباید ازتن او سر برید هرکه او معشوق را خواهد فروخت شرح ده این همه که جان من بسوخت چون خریدن را سزایی خون بود گر کسی بفروشد او خود چون بود عاشقی باید بمعنی پادشاه تا تواند داشت معشوقی نگاه کعبه کان خاص عشاق آمدست از دو عالم مرد آن طاق آمدست کعبه ای کانجا طواف جان بود هرکسی را کی محل آن بود مینترسی تو که چون نبود محل هشت فردوست نهند اندر بغل گر نبودی نور دل در پیش کار هشت جنت را نبودی کار و بار زندگی دل ز عشق جان بود عشق جان از غمزه جانان بود هرچه ازجانان بعاشق میرسد گر همه کفرست لایق میرسد عطار » مصیبت نامه » بخش سی و نهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل آن یکی پرسید از مجنون مگر کز سخنها تو چه داری دوستر گفت من لا دوستر دارم مدام تاکه جان دارم مرا لا می تمام گفت تا باشد نعم ای بیخبر لا تو از بهر چه داری دوستر گفت وقتی کردم از لیلی سؤال کای رخت خورشید را داده زوال دوستم داری چنین گفتا که لا میکشم بر پشتی آن لا بلا از زفانش تا که لا بشنوده ام از دل و جان عاشق لا بوده ام نیست لایق لاجرم اصلا مرا یک سخن لا والله الا لا مرا عشق را جانی بباید آتشین دوزخی با آتش او همنشین تا دل عشاق افروزنده شد از تف آتش چنین سوزنده شد آتش از عشقست در سوز آمده گرم در عشق دلفروز آمده جمله ذرات پیدا ونهان نقطه عشقست در هر دوجهان

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و نهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل گشت یک روز از ایاز نازنین در میان جمع سلطان خشمگین خواند پیش خود حسن را شهریار گفت ازین پس با ایازم نیست کار جان من میجوشد از وی چون کنم تخت بندش بر نهم یا خون کنم یا کنم آزادش و سر در دهم یا برانم از درش سر بر نهم هرچه اورا سخت تر آید ز من این دمش بیشک بسر آید ز من چون وزیرش دید الحق سخت کوش گفت باشد سخت تر چیزی فروش آن سخن از وی خوش آمده شاه را گفت بفروشید این گمراه را چون سوی بازار بردندش دوان شد خریدار از همه سویی روان عاقبت بخرید مردی نامدار آن سمن بر را بدیناری هزار چون برین بگذشت آخر چندروز شد پشیمان خسرو گیتی فروز خواجه راگفتا ایازم را بیار خواجه آمد با ایاز شهریار چون بدید از دور سلطان روی او دید جان را موی یک یک موی او شد خجل از کرده خود شهریار اشک بر رویش روان شد صد هزار مرد را گفتا که بودی تو پلید تا ایازم را توانستی خرید تو ندانستی که هر نااهل و اهل کی خرد معشوق شاهان را ز جهل او سزای آن بود کز زخم تیغ خون بریزندش بزاری بیدریغ در سخن آمد ایاز نامدار در میان گریه گفت ای شهریار هرکه او معشوق را خواهد خرید می بباید ازتن او سر برید هرکه او معشوق را خواهد فروخت شرح ده این همه که جان من بسوخت چون خریدن را سزایی خون بود گر کسی بفروشد او خود چون بود عاشقی باید بمعنی پادشاه تا تواند داشت معشوقی نگاه کعبه کان خاص عشاق آمدست از دو عالم مرد آن طاق آمدست کعبه ای کانجا طواف جان بود هرکسی را کی محل آن بود مینترسی تو که چون نبود محل هشت فردوست نهند اندر بغل گر نبودی نور دل در پیش کار هشت جنت را نبودی کار و بار زندگی دل ز عشق جان بود عشق جان از غمزه جانان بود هرچه ازجانان بعاشق میرسد گر همه کفرست لایق میرسد عطار » مصیبت نامه » بخش سی و نهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل آن یکی پرسید از مجنون مگر کز سخنها تو چه داری دوستر گفت من لا دوستر دارم مدام تاکه جان دارم مرا لا می تمام گفت تا باشد نعم ای بیخبر لا تو از بهر چه داری دوستر گفت وقتی کردم از لیلی سؤال کای رخت خورشید را داده زوال دوستم داری چنین گفتا که لا میکشم بر پشتی آن لا بلا از زفانش تا که لا بشنوده ام از دل و جان عاشق لا بوده ام نیست لایق لاجرم اصلا مرا یک سخن لا والله الا لا مرا عشق را جانی بباید آتشین دوزخی با آتش او همنشین تا دل عشاق افروزنده شد از تف آتش چنین سوزنده شد آتش از عشقست در سوز آمده گرم در عشق دلفروز آمده جمله ذرات پیدا ونهان نقطه عشقست در هر دوجهان

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و نهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل کاملی بگذشت در آتش گهی چون بدید آتش زهش شد ناگهی چون به هوش آمد رفیقی بر رسید کز چه مرغ عقلت از بر برپرید گفت چون آتش بدیدم آن زمان برگشاد از حال خود آتش زفان گفت هان تا در من از دون همتی ننگری از دیده بیحرمتی زآنکه چندانیم تاب وسوز هست وآنگهی این هر شب و هر روز هست ز تف و سوزی که من هستم درآن می نپردازم بدین مشتی خران هرکه او درعشق چون آتش نشد عیش او درعشق هرگز خوش نشد گرم باید مرد عاشق در هلاک محو باید گشت در معشوق پاک در ره معشوق خود شو بی نشان تا همه معشوق باشی جاودان عطار » مصیبت نامه » بخش سی و نهم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل کره میتاخت سلطان در شکار میگریخت از وی شکار بیقرار بر ایاز افتاد اشک آنجایگاه شاه گفتش ای غلام نیک خواه از چه پیدا شد چو باران اشک تو گفت چون پنهان نماند از رشک تو تا چرا تو بادتک تازی به راه از پی چیزی که بگریزد ز شاه چون تویی خواهنده این بینوا واو ز تو بگریزد این نبود روا گفت اسب اندر عقب زان تازمش تا بگیرم یا فرو اندازمش گفت شد یک رشک من اینجا هزار تا مرا گیری نه او را در شکار گفت ازآنش می بگیرم دردناک تا کشم اورا و خون ریزم بخاک گفت اکنون رشک من شد صد هزار تا چرا نکشی مرا وآنگاه زار گفت ازآنش میکشم من ای غلام تاخورم او را که خواهد این مقام گفت شد رشک من اینجا بی قیاس تا چرا قوتی نسازی از ایاس گفت اگر من قوت سازم از تنت محو گردی هیچ ناید از منت گفت لا والله اگر شاه جهان قوت خود سازد ازین شوریده جان گر کنون هستم غلامی ناکسم آن زمان محمود گردم این بسم

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و نهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل کاملی بگذشت در آتش گهی چون بدید آتش زهش شد ناگهی چون به هوش آمد رفیقی بر رسید کز چه مرغ عقلت از بر برپرید گفت چون آتش بدیدم آن زمان برگشاد از حال خود آتش زفان گفت هان تا در من از دون همتی ننگری از دیده بیحرمتی زآنکه چندانیم تاب وسوز هست وآنگهی این هر شب و هر روز هست ز تف و سوزی که من هستم درآن می نپردازم بدین مشتی خران هرکه او درعشق چون آتش نشد عیش او درعشق هرگز خوش نشد گرم باید مرد عاشق در هلاک محو باید گشت در معشوق پاک در ره معشوق خود شو بی نشان تا همه معشوق باشی جاودان عطار » مصیبت نامه » بخش سی و نهم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل کره میتاخت سلطان در شکار میگریخت از وی شکار بیقرار بر ایاز افتاد اشک آنجایگاه شاه گفتش ای غلام نیک خواه از چه پیدا شد چو باران اشک تو گفت چون پنهان نماند از رشک تو تا چرا تو بادتک تازی به راه از پی چیزی که بگریزد ز شاه چون تویی خواهنده این بینوا واو ز تو بگریزد این نبود روا گفت اسب اندر عقب زان تازمش تا بگیرم یا فرو اندازمش گفت شد یک رشک من اینجا هزار تا مرا گیری نه او را در شکار گفت ازآنش می بگیرم دردناک تا کشم اورا و خون ریزم بخاک گفت اکنون رشک من شد صد هزار تا چرا نکشی مرا وآنگاه زار گفت ازآنش میکشم من ای غلام تاخورم او را که خواهد این مقام گفت شد رشک من اینجا بی قیاس تا چرا قوتی نسازی از ایاس گفت اگر من قوت سازم از تنت محو گردی هیچ ناید از منت گفت لا والله اگر شاه جهان قوت خود سازد ازین شوریده جان گر کنون هستم غلامی ناکسم آن زمان محمود گردم این بسم

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱ - المقالة الاربعون سالک راحت طلب ریحان راه پیش روح آمد به صد دل روح خواه گفت ای عکسی ز خورشید جلال پرتوی از آفتاب لایزال هرچه در توحید مطلق آمده ست آن همه در تو محقق آمده ست چون برونی تو ز عقل و معرفت نه تو در شرح آیی ونه در صفت چون تو بی ذات و صفت باشی مدام هم صفت هم ذات جاویدت تمام بی نشانی پاک و بی نامی توراست هست بر قد تو غیب الغیب راست نیست بالای تو مخلوقی دگر نیست بیرون تو معشوقی دگر در فروغ آفتاب معرفت کی چراغی را توان کردن صفت محو در محوی تو و گم در گمی وز گمی توست پیدا آدمی چون همه داری و هستی هیچ تو چون همه هیچی نداری پیچ تو نه که از هیچ وهمه پاکی مدام وی عجب از پاک پاکی بردوام سالکان را آخرین منزل تویی صد جهان در صد جهان حاصل تویی صد جهان در صد جهان بر سر گذشت در جهان های تو می خواهند گشت هر نفس در صد جهان خواهند تاخت در تماشای تو جان خواهند باخت چون تو هم جان هم جهان مطلقی هم دم رحمان و هم نفخ حقی من در آن وسعت به واسع ره برم رفعتم ده تا به رافع ره برم جان من یک شعبه از دریای توست می بمیرم رای اکنون رای توست گر مرا در زندگی وسعت دهی همچو خویشم جاودان رفعت دهی روح گفت ای سالک شوریده جان گرچه گردیدی بسی گرد جهان صد جهان گشتی تو در سودای من تا رسیدی بر لب دریای من گر سوی هر ذره ای خواهی شدن نیست راه از ماه تا ماهی شدن آن چه تو گم کرده ای گر کرده ای هست آن در تو تو خود را پرده ای آدم اول سوی هر ذره شتافت تا به خود در ره نیافت او ره نیافت گرچه بسیاری بگشتی پیش و پس درنهادت ره نبردی یک نفس این زمان کاینجا رسیدی مرد باش غرقه دریای من شو فرد باش من چو بحری بی نهایت آمدم تا ابد بی حد و غایت آمدم بر لب بحرم قدم از فرق کن دل ز جان برگیر و خود را غرق کن چون در این دریا شوی غرقه تمام هر زمانی غرق تر می شو مدام زآن که هرگز تا که می باشی جدای تو ازین دریا نه سر بینی نه پای تا بدین دریای بی پایان دری ای عجب تا غرقه تر تشنه تری قطره را پیوسته استسقا بود زآن که می خواهد که چون دریا بود قطره ای کز بحر بیرون می رود در چرا و در چه و چون می رود لیک چون آن قطره جیحون بود نه چرا و نه چه و نه چون بود تا تو این جایی چرایی می رود در فضولی ماجرایی می رود چون به دریایی رسیدی پاک باز کی توان جستن تو را از خاک باز گر همه عالم ببیزی پیش و پس با سر غربال ناید هیچ کس هرکه شد چون قطره ای دریاست او آن چه بود او هم در آن سوداست او در خیال خویش یک یک می روند خواه پیر و خواه کودک می روند راحت و محنت از این جا می برند دوزخ و جنت از این جا می برند تو در آن ساعت که بیرون می روی درنگر تا آن زمان چون می روی گر تو زاین جا بر سر طاعت شدی هم چنان باشی که آن ساعت شدی ور تو در عصیان ز عالم رفته ای هم چنان باشی که آن دم رفته ای بازگشتت سوی دریاست ای پسر این چه باشد کار آن جاست ای پسر قطره گر بالغ و گر نابالغ است از بد و از نیک دریا فارغ است قطره گر مؤمن بود گر بت پرست دایما دریا چنان باشد که هست نیک و بد در تو پدید آید همه هم ز تو پاک و پلید آید همه قطره بر اندازه دیدار خویش می کند بر روی دریا کار خویش هرکجا کآن جا نظر زایل بود قطره را آن جای گه ساحل بود چون ندارد هیچ این دریا کنار قطره چون بیند کناریش آشکار گر کناری بیند آن تصویر اوست ور خیالی بیند آن تقدیر اوست مور را بر کوه اگر راهی بود کوه در چشمش کم از کاهی بود گر بدیدی پشه مقدار پیل خون او برخویش کی کردی سبیل گر به قدر خود نمودی آفتاب کی شدی حربا ز عشق او خراب بست حربا را ز نادانی خیال کآفتاب از بهر او کرد انتقال چون رود در عین مغرب آفتاب در رود از رشک نیلوفر در آب گوید او چون گشت خورشیدم نهان من چه خواهم کرد بی رویش جهان ای شده هم در جوال خویشتن میپرستی هم خیال خویشتن کار بیرون است از تصویر تو چند جنبانم بگو زنجیر تو پشه ای تو می کنی بر پیل جای تا به دست خویشش اندازی به پای صعوه ای تو می روی بر کوه قاف تا به منقار تو بشکافد چو کاف ذره تو میشوی از جا بجای تا نهی خورشید را در زیر پای قطره تو میزنی چون چشمه جوش تا کنی دریای اعظم جمله نوش این سخنها روح چون تقریر کرد زاد ره سالک ازو تدبیر کرد سر به قعر بحر بیپایانش داد مرد جانش دیده رو در جانش داد سالک القصه چو در دریای جان غوطه خورد و گشت ناپروای جان جانش چندان کز پس و از پیش دید هردوعالم ظل ذات خویش دید هر طلب هر جد و هر جهدی که بود هر وفا هر شوق و هر عهدی که بود آن همه سرگشتگی هر دمش وآن همه فریاد و آه و ماتمش نه زتن دید او که از جان دید او نی ندید از جان و جانان دید او در تحیر ماند شست از خویش دست پاک گشت از خویش و در گوشه نشست گرچه خود رادر طلب پرپیچ یافت آن طلب از خویش هیچ هیچ یافت گفت ای جان چون تو بودی هرچه هست خود بلی گفتی و بشنودی الست چون تو بودی هر دو کون معتبر از چه گردانیدیم چندین بسر گفت تا قدرم بدانی اندکی زآنکه چون گنجی بدست آرد یکی گر دهد آن گنج دستش رایگان ذره هرگز نداند قدر آن قدر آن داند اگر گنجی بود کان بدست آوردنش رنجی بود

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱ - المقالة الاربعون سالک راحت طلب ریحان راه پیش روح آمد به صد دل روح خواه گفت ای عکسی ز خورشید جلال پرتوی از آفتاب لایزال هرچه در توحید مطلق آمده ست آن همه در تو محقق آمده ست چون برونی تو ز عقل و معرفت نه تو در شرح آیی ونه در صفت چون تو بی ذات و صفت باشی مدام هم صفت هم ذات جاویدت تمام بی نشانی پاک و بی نامی توراست هست بر قد تو غیب الغیب راست نیست بالای تو مخلوقی دگر نیست بیرون تو معشوقی دگر در فروغ آفتاب معرفت کی چراغی را توان کردن صفت محو در محوی تو و گم در گمی وز گمی توست پیدا آدمی چون همه داری و هستی هیچ تو چون همه هیچی نداری پیچ تو نه که از هیچ وهمه پاکی مدام وی عجب از پاک پاکی بردوام سالکان را آخرین منزل تویی صد جهان در صد جهان حاصل تویی صد جهان در صد جهان بر سر گذشت در جهان های تو می خواهند گشت هر نفس در صد جهان خواهند تاخت در تماشای تو جان خواهند باخت چون تو هم جان هم جهان مطلقی هم دم رحمان و هم نفخ حقی من در آن وسعت به واسع ره برم رفعتم ده تا به رافع ره برم جان من یک شعبه از دریای توست می بمیرم رای اکنون رای توست گر مرا در زندگی وسعت دهی همچو خویشم جاودان رفعت دهی روح گفت ای سالک شوریده جان گرچه گردیدی بسی گرد جهان صد جهان گشتی تو در سودای من تا رسیدی بر لب دریای من گر سوی هر ذره ای خواهی شدن نیست راه از ماه تا ماهی شدن آن چه تو گم کرده ای گر کرده ای هست آن در تو تو خود را پرده ای آدم اول سوی هر ذره شتافت تا به خود در ره نیافت او ره نیافت گرچه بسیاری بگشتی پیش و پس درنهادت ره نبردی یک نفس این زمان کاینجا رسیدی مرد باش غرقه دریای من شو فرد باش من چو بحری بی نهایت آمدم تا ابد بی حد و غایت آمدم بر لب بحرم قدم از فرق کن دل ز جان برگیر و خود را غرق کن چون در این دریا شوی غرقه تمام هر زمانی غرق تر می شو مدام زآن که هرگز تا که می باشی جدای تو ازین دریا نه سر بینی نه پای تا بدین دریای بی پایان دری ای عجب تا غرقه تر تشنه تری قطره را پیوسته استسقا بود زآن که می خواهد که چون دریا بود قطره ای کز بحر بیرون می رود در چرا و در چه و چون می رود لیک چون آن قطره جیحون بود نه چرا و نه چه و نه چون بود تا تو این جایی چرایی می رود در فضولی ماجرایی می رود چون به دریایی رسیدی پاک باز کی توان جستن تو را از خاک باز گر همه عالم ببیزی پیش و پس با سر غربال ناید هیچ کس هرکه شد چون قطره ای دریاست او آن چه بود او هم در آن سوداست او در خیال خویش یک یک می روند خواه پیر و خواه کودک می روند راحت و محنت از این جا می برند دوزخ و جنت از این جا می برند تو در آن ساعت که بیرون می روی درنگر تا آن زمان چون می روی گر تو زاین جا بر سر طاعت شدی هم چنان باشی که آن ساعت شدی ور تو در عصیان ز عالم رفته ای هم چنان باشی که آن دم رفته ای بازگشتت سوی دریاست ای پسر این چه باشد کار آن جاست ای پسر قطره گر بالغ و گر نابالغ است از بد و از نیک دریا فارغ است قطره گر مؤمن بود گر بت پرست دایما دریا چنان باشد که هست نیک و بد در تو پدید آید همه هم ز تو پاک و پلید آید همه قطره بر اندازه دیدار خویش می کند بر روی دریا کار خویش هرکجا کآن جا نظر زایل بود قطره را آن جای گه ساحل بود چون ندارد هیچ این دریا کنار قطره چون بیند کناریش آشکار گر کناری بیند آن تصویر اوست ور خیالی بیند آن تقدیر اوست مور را بر کوه اگر راهی بود کوه در چشمش کم از کاهی بود گر بدیدی پشه مقدار پیل خون او برخویش کی کردی سبیل گر به قدر خود نمودی آفتاب کی شدی حربا ز عشق او خراب بست حربا را ز نادانی خیال کآفتاب از بهر او کرد انتقال چون رود در عین مغرب آفتاب در رود از رشک نیلوفر در آب گوید او چون گشت خورشیدم نهان من چه خواهم کرد بی رویش جهان ای شده هم در جوال خویشتن میپرستی هم خیال خویشتن کار بیرون است از تصویر تو چند جنبانم بگو زنجیر تو پشه ای تو می کنی بر پیل جای تا به دست خویشش اندازی به پای صعوه ای تو می روی بر کوه قاف تا به منقار تو بشکافد چو کاف ذره تو میشوی از جا بجای تا نهی خورشید را در زیر پای قطره تو میزنی چون چشمه جوش تا کنی دریای اعظم جمله نوش این سخنها روح چون تقریر کرد زاد ره سالک ازو تدبیر کرد سر به قعر بحر بیپایانش داد مرد جانش دیده رو در جانش داد سالک القصه چو در دریای جان غوطه خورد و گشت ناپروای جان جانش چندان کز پس و از پیش دید هردوعالم ظل ذات خویش دید هر طلب هر جد و هر جهدی که بود هر وفا هر شوق و هر عهدی که بود آن همه سرگشتگی هر دمش وآن همه فریاد و آه و ماتمش نه زتن دید او که از جان دید او نی ندید از جان و جانان دید او در تحیر ماند شست از خویش دست پاک گشت از خویش و در گوشه نشست گرچه خود رادر طلب پرپیچ یافت آن طلب از خویش هیچ هیچ یافت گفت ای جان چون تو بودی هرچه هست خود بلی گفتی و بشنودی الست چون تو بودی هر دو کون معتبر از چه گردانیدیم چندین بسر گفت تا قدرم بدانی اندکی زآنکه چون گنجی بدست آرد یکی گر دهد آن گنج دستش رایگان ذره هرگز نداند قدر آن قدر آن داند اگر گنجی بود کان بدست آوردنش رنجی بود

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل رفت شبلی ابتدا پیش جنید گفت هستم پای تا سر جمله قید می چنین گویند در هر کشوری کآشنایی را تو دادی گوهری یا ببخش و گوهرم همراه کن یا نه بفروش و مرا آگاه کن گفت اگر بفروشم این گوهر ترا چون بها نبود کند مضطر ترا ور ببخشم چون دهد آسانت دست قدر نشناسی و گردی خودپرست لیک همچون من قدم از فرق کن خویش در بحر ریاضت غرق کن تا در آن دریا به صبر و انتظار آیدت آن گوهر آخر با کنار عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل با پسر میگفت یک روزی عمر طعم دین تو کی شناسی ای پسر طعم دین من دانم و من دیده ام زانکه طعم کفر هم بچشیده ام جان چو در خود دید چندان کار و بار در خروش آمد چو ابر نوبهار گفت اگر من نیک اگر بد بوده ام در حقیقت طالب خود بوده ام از طلب یک دم فرو ننشسته ام روز تا شب خویش را میجسته ام هرکجا رفتم به بالا و نشیب جمله را ازجان من نورست وزیب در حقیقت چون همه من بوده ام نور بخش هفت گلشن بوده ام پس چرا بیرون سفر میکرده ام سوی این و آن نظر میکرده ام ای دریغا ره سپردم عالمی لیک قدر خود ندانستم دمی گر همه در جان خود میگشتمی من به هر یک ذره صد میگشتمی سالک سرگشته آمد پیش پیر شرح روحش داد از لوح ضمیر گفت هر چیزی که پیدا و نهانست جمله آثار جان افروز جانست در جهان آثار جان بینم همه پرتو جان و جهان بینم همه پرتوی از قدس ظاهرشد بزور در جهان افکند و درجان نیز شور پرتوی بس بی نهایت اوفتاد تاابد بیحد و غایت اوفتاد هرچه بود و هست خواهد بود نیز جمله زان پرتو گرفتست اسم چیز نام آن پرتو بحق جان اوفتاد هر دو عالم را مدد آن اوفتاد قدس ظاهر شد بیک چیزی قوی وی عجب آنبود جان معنوی لیک چون جان رانبود آن روزگار در هزاران صورت آمد آشکار بود جان را هم صفت هم ذات نیز هر دو چون جان هم گرامی و عزیز اصل جان نور مجرد بود و بس یعنی آن نور محمد بود و بس ذات چون در تافت شد عرش مجید عرش چون در تافت شد کرسی پدید بازچون کرسی بتافت از سرکار آسمان گشت و کواکب آشکار باز چون اختر بتافت و آسمان چار ارکان نقد شد در یک زمان بعد ازان چون قوت تاوش نماند چار ارکان را در آمیزش نشاند تا وحوش و طیر وحیوان ونبات با مرکبهای دیگر یافت ذات ذات جان را هم صفاتی بود نیز لاجرم از علم و قدرت شد عزیز شد ز علمش لوح محفوظ آشکار شد قلم از قدرتش مشغول کار چون ارادت را بسی سر جمله بود هم ملایک بی عدد هم حمله بود از رضای جان بهشت عدن خاست وز غضب کوداشت دوزخ گشت راست روح چون در اصل امر محض بود جبرییل از امر ظاهر گشت زود باز روح از لطف وز بخشش که داشت زود میکاییل را سر برفراشت باز قهرش اصل عزراییل گشت دو صفت ماندش که اسرافیل گشت یک صفت ایجاد و اعدام آن دگر وز وجود و از عدم جان بر زبر گر صفات روح بی اندازه خاست هر یکی را یک ملک گیری رواست پیر چون از شرح او آگاه شد گفت اکنون جانت مرد راه شد لاجرم یک ذره پندارت نماند جز فنای در فناکارت نماند تا که میدیدی تو خود را در میان برکناری بودی از سر عیان چون طلب از دوست دیدی سوی دوست این نظر را گر نگه داری نکوست

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل رفت شبلی ابتدا پیش جنید گفت هستم پای تا سر جمله قید می چنین گویند در هر کشوری کآشنایی را تو دادی گوهری یا ببخش و گوهرم همراه کن یا نه بفروش و مرا آگاه کن گفت اگر بفروشم این گوهر ترا چون بها نبود کند مضطر ترا ور ببخشم چون دهد آسانت دست قدر نشناسی و گردی خودپرست لیک همچون من قدم از فرق کن خویش در بحر ریاضت غرق کن تا در آن دریا به صبر و انتظار آیدت آن گوهر آخر با کنار عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل با پسر میگفت یک روزی عمر طعم دین تو کی شناسی ای پسر طعم دین من دانم و من دیده ام زانکه طعم کفر هم بچشیده ام جان چو در خود دید چندان کار و بار در خروش آمد چو ابر نوبهار گفت اگر من نیک اگر بد بوده ام در حقیقت طالب خود بوده ام از طلب یک دم فرو ننشسته ام روز تا شب خویش را میجسته ام هرکجا رفتم به بالا و نشیب جمله را ازجان من نورست وزیب در حقیقت چون همه من بوده ام نور بخش هفت گلشن بوده ام پس چرا بیرون سفر میکرده ام سوی این و آن نظر میکرده ام ای دریغا ره سپردم عالمی لیک قدر خود ندانستم دمی گر همه در جان خود میگشتمی من به هر یک ذره صد میگشتمی سالک سرگشته آمد پیش پیر شرح روحش داد از لوح ضمیر گفت هر چیزی که پیدا و نهانست جمله آثار جان افروز جانست در جهان آثار جان بینم همه پرتو جان و جهان بینم همه پرتوی از قدس ظاهرشد بزور در جهان افکند و درجان نیز شور پرتوی بس بی نهایت اوفتاد تاابد بیحد و غایت اوفتاد هرچه بود و هست خواهد بود نیز جمله زان پرتو گرفتست اسم چیز نام آن پرتو بحق جان اوفتاد هر دو عالم را مدد آن اوفتاد قدس ظاهر شد بیک چیزی قوی وی عجب آنبود جان معنوی لیک چون جان رانبود آن روزگار در هزاران صورت آمد آشکار بود جان را هم صفت هم ذات نیز هر دو چون جان هم گرامی و عزیز اصل جان نور مجرد بود و بس یعنی آن نور محمد بود و بس ذات چون در تافت شد عرش مجید عرش چون در تافت شد کرسی پدید بازچون کرسی بتافت از سرکار آسمان گشت و کواکب آشکار باز چون اختر بتافت و آسمان چار ارکان نقد شد در یک زمان بعد ازان چون قوت تاوش نماند چار ارکان را در آمیزش نشاند تا وحوش و طیر وحیوان ونبات با مرکبهای دیگر یافت ذات ذات جان را هم صفاتی بود نیز لاجرم از علم و قدرت شد عزیز شد ز علمش لوح محفوظ آشکار شد قلم از قدرتش مشغول کار چون ارادت را بسی سر جمله بود هم ملایک بی عدد هم حمله بود از رضای جان بهشت عدن خاست وز غضب کوداشت دوزخ گشت راست روح چون در اصل امر محض بود جبرییل از امر ظاهر گشت زود باز روح از لطف وز بخشش که داشت زود میکاییل را سر برفراشت باز قهرش اصل عزراییل گشت دو صفت ماندش که اسرافیل گشت یک صفت ایجاد و اعدام آن دگر وز وجود و از عدم جان بر زبر گر صفات روح بی اندازه خاست هر یکی را یک ملک گیری رواست پیر چون از شرح او آگاه شد گفت اکنون جانت مرد راه شد لاجرم یک ذره پندارت نماند جز فنای در فناکارت نماند تا که میدیدی تو خود را در میان برکناری بودی از سر عیان چون طلب از دوست دیدی سوی دوست این نظر را گر نگه داری نکوست

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل بوعلی طوسی امام قال وحال کرده است از میرکاریز این سؤال کز حق آمد راه سوی بنده باز یا ز بنده سوی حق برگوی راز گفت ره نه زین بدان نه زان بدین لیک راه از حق بحق میدان یقین نیست غیر او که دارد غیر دوست گر حقیقت اوست ره زوهم بدوست نیست غیر او و غیری چون بود راه رو زوهم بدو موزون بود عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل برفتاد از جان خرقانی نقاب دید آن شب حق تعالی را بخواب گفت الهی روز و شب در کل حال جستمت پیدا و پنهان شصت سال بر امیدت ره بسی پیموده ام طالب تو بوده ام تا بوده ام از وجود من رهایی ده مرا نور صبح آشنایی ده مرا حق تعالی گفت ای خرقانیم گر بسالی شصت تو میدانیم یا بسالی شصت چه روز و چه شب کرده بر جهد خود ما را طلب من در آزال الازال بی علتیت کرده ام تقدیر صاحب دولتیت هم در آزال الازل هم در قدم در طلب بودم ترا تو در عدم بوده ام خواهان تو بیش از تو من در طلب بودم ترا پیش از تو من این طلب کامروز از جان توخاست نیست هیچ آن تو جمله آن ماست گر طلب ازما نبودی از نخست کی ز تو هرگز طلب گشتی درست چون کشنده هم نهنده یافتی خویش را بیخویش زنده یافتی لاجرم جاوید شمع دین شدی در امانت مرد عالم بین شدی

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل بوعلی طوسی امام قال وحال کرده است از میرکاریز این سؤال کز حق آمد راه سوی بنده باز یا ز بنده سوی حق برگوی راز گفت ره نه زین بدان نه زان بدین لیک راه از حق بحق میدان یقین نیست غیر او که دارد غیر دوست گر حقیقت اوست ره زوهم بدوست نیست غیر او و غیری چون بود راه رو زوهم بدو موزون بود عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل برفتاد از جان خرقانی نقاب دید آن شب حق تعالی را بخواب گفت الهی روز و شب در کل حال جستمت پیدا و پنهان شصت سال بر امیدت ره بسی پیموده ام طالب تو بوده ام تا بوده ام از وجود من رهایی ده مرا نور صبح آشنایی ده مرا حق تعالی گفت ای خرقانیم گر بسالی شصت تو میدانیم یا بسالی شصت چه روز و چه شب کرده بر جهد خود ما را طلب من در آزال الازال بی علتیت کرده ام تقدیر صاحب دولتیت هم در آزال الازل هم در قدم در طلب بودم ترا تو در عدم بوده ام خواهان تو بیش از تو من در طلب بودم ترا پیش از تو من این طلب کامروز از جان توخاست نیست هیچ آن تو جمله آن ماست گر طلب ازما نبودی از نخست کی ز تو هرگز طلب گشتی درست چون کشنده هم نهنده یافتی خویش را بیخویش زنده یافتی لاجرم جاوید شمع دین شدی در امانت مرد عالم بین شدی

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل حق تعالی عرش را چون بر فراخت صد جهان پر فرشته سر فراخت حق بدیشان گفت بردارید عرش زانکه این را بر نتابد اهل فرش صد هزاران باره بیش اند از شمار در روید از قوت و شوکت بکار جمله در رفتند چست و سرفراز عاقبت گشتند عاجز جمله باز چون مضاعف کرد اعداد همه عین عجز افتاد میعاد همه عرش را چندان ملک می بر نتافت گفتیی موری فلک می بر نتافت هشت قدسی را ز حق فرمان رسید در ربودند ای عجب عرش مجید عرش را بر دوش خود برداشتند سرازان تعظیم می افراشتند کای عجب عرشی که چندانی ملک پر بیفکندند از وی یک بیک ما بتنهایی خود برداشتیم خرده الحق فرو نگذاشتیم اندکی عجبی پدید آمد مگر تا رسید امر از خدای دادگر کای ملایک بنگردید از جای خویش تا چه میبینید زیر پای خویش آن ملایک چون نگه کردند زیر آمدند از جان خود از خوف سیر زیر پای خود هوا دیدند و بس در هوا چون پای دارد هیچکس حق بدیشان کرد آن ساعت خطاب کای ز عجب خود خطا کرده صواب عرش اعظم گر شما برداشتید حامل آن خویش را پنداشتید کیست بردارنده بار شما بنگرید ای پر خلل کار شما چون ملایک را فتاد آنجا نظر آن همه پندار بیرون شد زسر هرکه پندارد که جان بیقرار بر تواند داشت سر کردگار یا چنان انوار را حامل شود یا چنان اسرار را قابل شود آن ازو عجبی و پنداری بود وین چنین در راه بسیاری بود آن امانت سر او هم میکشد قشر عالم مغز عالم میکشد گر نبودی در میان آن سر پاک کی کشیدی آن امانت آب و خاک روستم را را رخش رستم میکشد تا نه پنداری که مردم میکشد گر حملناهم نیفتادی ز پیش حامل آن سر نبودی کس بخویش چون رسیدی وانچه دیدی دیده شد مرد را اینجا زفان ببریده شد تا ابد اکنون سفر در خویش کن هر زمانی رونق خود بیش کن لیک اگر از خویشتن خواهی خلاص تا شوی در پرده توحید خاص از وجود جان برون باید شدن محرم جانان کنون باید شدن حوصله باید اگر آن بایدت کی بود جانانت گر جان بایدت عقل و جانت را دو کفه ساز خوش عقل و جانت را در آنجا نه بکش عقل اگر افزون بود نقصان تراست جان اگر راجح شود جانان تراست در فقیری چون زفانه باش راست سوی عقل و سوی جان منگر بخواست تو زفانه گر نباشی بی شکی با ازل بینی ابد گشته یکی کفر و دین و عقل و جان و خاک و آب جمله یک رنگت شود چون آفتاب چون همه یک رنگت آمد در احد از همه درویش مانی تا ابد ور بود در فقر جان یک ذره چیز حال کادالفقر باشد کفر نیز فقر چه بود سایه جاوید آمده در میان قرص خورشید آمده پس بقرصی گشته قانع تاابد قرص و قانع محو احد مانده احد جز احد آنجا اگر چیزی بود هم احد باشد چو تمییزی بود زانکه اینجا این همه هم اوست و بس بدمبین کاین جمله بس نیکوست و بس آن و این و این و آن اینجا بود لیکن آنجا اینهمه سودا بود گر مثالی بایدت کاسان شود همچو دریا دان که او باران شود هرچه از قرب احد آید پدید چون شود نازل عدد آید پدید هست قرآن در حقیقت یک کلام بی عدد آمد چو منزل شد تمام صد هزاران قطره یک عمان بود چون زعمان بگذرد باران بود هرچه اسمی یافت آمد در وجود آن همه یک شبنمست از بحر جود حق عرفانت آن زمان حاصل شود کاینچه عقلش خوانده باطل شود عقل باید تا عبودیت کشد جانت باید تا ربوبیت کشد عقل با جان کی تواند ساختن با براقی لاشه نتوان تاختن دردت اول از تفکر میرسد آخر الامرت تحیر میرسد علم باید گرچه مرد اهل آمدست تابداند کاخرش جهل آمدست هرکه او یک ذره از عز پی برد هیچ گردد هیچ هرگز کی برد عاریت باشد همه کردار او آن او نبود همه گفتار او گر بیان نیکو بود در شرع و راه آن بیان در حق بود برف سیاه در بیان شرع صاحب حال شو لیک در حق کور گرد و لال شو چون شنیدی سر کار اکنون تمام نیز حاجت نیست دیگر والسلام سالک از آیات آفاق ای عجب رفت با آیات انفس روز و شب گرچه بسیاری ز پس وز پیش دید هر دو عالم در درون خویش دید هر دو عالم عکس جان خویش یافت وز دو عالم جان خود را بیش یافت چون بسر جان خود بیننده شد زنده گشت و خدا را بنده شد بعد ازین اکنون اساس بندگیست هر نفس صد زندگی در زندگیست سالک سرگشته را زیر و زبر تا بحق بودست چندینی سفر بعد ازین در حق سفر پیش آیدش هرچه گویم بیش از پیش آیدش چون سفر آنست کار آنست و بس گیر و دارو کار و بار آنست و بس زان سفر گر با تو انیجا دم زنم هر دو عالم بیشکی بر هم زنم گر بدست آید مرا عمری دگر باز گویم با تو شرح آن سفر آن سفر را گر کتابی نو کنم تاابد دو کون پر پرتو کنم گر بود از پیشگه دستوریی نیست جانم را ز شرحش دوریی لیک شرح آن بخود دادن خطاست گر بود اذنی از آن حضرت رواست شرح دادم این سفر باری تمام تا دگر فرمان چه آید والسلام

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل حق تعالی عرش را چون بر فراخت صد جهان پر فرشته سر فراخت حق بدیشان گفت بردارید عرش زانکه این را بر نتابد اهل فرش صد هزاران باره بیش اند از شمار در روید از قوت و شوکت بکار جمله در رفتند چست و سرفراز عاقبت گشتند عاجز جمله باز چون مضاعف کرد اعداد همه عین عجز افتاد میعاد همه عرش را چندان ملک می بر نتافت گفتیی موری فلک می بر نتافت هشت قدسی را ز حق فرمان رسید در ربودند ای عجب عرش مجید عرش را بر دوش خود برداشتند سرازان تعظیم می افراشتند کای عجب عرشی که چندانی ملک پر بیفکندند از وی یک بیک ما بتنهایی خود برداشتیم خرده الحق فرو نگذاشتیم اندکی عجبی پدید آمد مگر تا رسید امر از خدای دادگر کای ملایک بنگردید از جای خویش تا چه میبینید زیر پای خویش آن ملایک چون نگه کردند زیر آمدند از جان خود از خوف سیر زیر پای خود هوا دیدند و بس در هوا چون پای دارد هیچکس حق بدیشان کرد آن ساعت خطاب کای ز عجب خود خطا کرده صواب عرش اعظم گر شما برداشتید حامل آن خویش را پنداشتید کیست بردارنده بار شما بنگرید ای پر خلل کار شما چون ملایک را فتاد آنجا نظر آن همه پندار بیرون شد زسر هرکه پندارد که جان بیقرار بر تواند داشت سر کردگار یا چنان انوار را حامل شود یا چنان اسرار را قابل شود آن ازو عجبی و پنداری بود وین چنین در راه بسیاری بود آن امانت سر او هم میکشد قشر عالم مغز عالم میکشد گر نبودی در میان آن سر پاک کی کشیدی آن امانت آب و خاک روستم را را رخش رستم میکشد تا نه پنداری که مردم میکشد گر حملناهم نیفتادی ز پیش حامل آن سر نبودی کس بخویش چون رسیدی وانچه دیدی دیده شد مرد را اینجا زفان ببریده شد تا ابد اکنون سفر در خویش کن هر زمانی رونق خود بیش کن لیک اگر از خویشتن خواهی خلاص تا شوی در پرده توحید خاص از وجود جان برون باید شدن محرم جانان کنون باید شدن حوصله باید اگر آن بایدت کی بود جانانت گر جان بایدت عقل و جانت را دو کفه ساز خوش عقل و جانت را در آنجا نه بکش عقل اگر افزون بود نقصان تراست جان اگر راجح شود جانان تراست در فقیری چون زفانه باش راست سوی عقل و سوی جان منگر بخواست تو زفانه گر نباشی بی شکی با ازل بینی ابد گشته یکی کفر و دین و عقل و جان و خاک و آب جمله یک رنگت شود چون آفتاب چون همه یک رنگت آمد در احد از همه درویش مانی تا ابد ور بود در فقر جان یک ذره چیز حال کادالفقر باشد کفر نیز فقر چه بود سایه جاوید آمده در میان قرص خورشید آمده پس بقرصی گشته قانع تاابد قرص و قانع محو احد مانده احد جز احد آنجا اگر چیزی بود هم احد باشد چو تمییزی بود زانکه اینجا این همه هم اوست و بس بدمبین کاین جمله بس نیکوست و بس آن و این و این و آن اینجا بود لیکن آنجا اینهمه سودا بود گر مثالی بایدت کاسان شود همچو دریا دان که او باران شود هرچه از قرب احد آید پدید چون شود نازل عدد آید پدید هست قرآن در حقیقت یک کلام بی عدد آمد چو منزل شد تمام صد هزاران قطره یک عمان بود چون زعمان بگذرد باران بود هرچه اسمی یافت آمد در وجود آن همه یک شبنمست از بحر جود حق عرفانت آن زمان حاصل شود کاینچه عقلش خوانده باطل شود عقل باید تا عبودیت کشد جانت باید تا ربوبیت کشد عقل با جان کی تواند ساختن با براقی لاشه نتوان تاختن دردت اول از تفکر میرسد آخر الامرت تحیر میرسد علم باید گرچه مرد اهل آمدست تابداند کاخرش جهل آمدست هرکه او یک ذره از عز پی برد هیچ گردد هیچ هرگز کی برد عاریت باشد همه کردار او آن او نبود همه گفتار او گر بیان نیکو بود در شرع و راه آن بیان در حق بود برف سیاه در بیان شرع صاحب حال شو لیک در حق کور گرد و لال شو چون شنیدی سر کار اکنون تمام نیز حاجت نیست دیگر والسلام سالک از آیات آفاق ای عجب رفت با آیات انفس روز و شب گرچه بسیاری ز پس وز پیش دید هر دو عالم در درون خویش دید هر دو عالم عکس جان خویش یافت وز دو عالم جان خود را بیش یافت چون بسر جان خود بیننده شد زنده گشت و خدا را بنده شد بعد ازین اکنون اساس بندگیست هر نفس صد زندگی در زندگیست سالک سرگشته را زیر و زبر تا بحق بودست چندینی سفر بعد ازین در حق سفر پیش آیدش هرچه گویم بیش از پیش آیدش چون سفر آنست کار آنست و بس گیر و دارو کار و بار آنست و بس زان سفر گر با تو انیجا دم زنم هر دو عالم بیشکی بر هم زنم گر بدست آید مرا عمری دگر باز گویم با تو شرح آن سفر آن سفر را گر کتابی نو کنم تاابد دو کون پر پرتو کنم گر بود از پیشگه دستوریی نیست جانم را ز شرحش دوریی لیک شرح آن بخود دادن خطاست گر بود اذنی از آن حضرت رواست شرح دادم این سفر باری تمام تا دگر فرمان چه آید والسلام

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۷ - در حق خویش گوید این چه شورست از تو درجان ای فرید نعره زن از صد زفان هل من مزید گر کند شخص تو یک یک ذره گور کم نگردد ذره از جانت شور گر تو با این شور قصد حق کنی در نخستین شب کفن را شق کنی چون بود شورت بجان پاک در سر درین شور آوری از خاک بر هم درین شور از جهان آزاد و خوش در قیامت میروی زنجیر کش شور چندینی چرا آورده این همه شور از کجا آورده شور عشق تو قوی زور اوفتاد جان شیرینت همه شور اوفتاد جانت دریاییست آبش آب زر لاجرم هم شور دارد هم گهر دایما چون بحر میجوشی ز شور خویشتن را میفرود آری بزور جان شیرینت چو شوری در کند هر زمانی شور شیرین تر کند یعلم الله گر سخن گفتار را بود مثلی یا بود عطار را در سخن اعجوبه آفاق اوست خاتم الشعرا علی الاطلاق اوست هرکه سلطانم نگوید در سخن من گدایی گویمش نه سر نه بن شیوه کز شوق او شد عقل مست جز مرا هرگز کرا دادست دست خاطرم پایم گرفته هر زمان سرنگون بر میکشد گردجهان تا ز بحری ماهیی آرد بشست یا زجایی معنیی آرد بدست نی که چندان نقد معنی دارد او کز درون بیرون همی نگذارد او چون معانی جمله من گفتم تمام چه بماندست آن کسی را والسلام هرکجا سریست درهر دو جهان هست سر تا سر درین دیوان نهان چون بجویی و بیابی سر بسر برکشی بر هر دو عالم بر به بر قصه ها دیدی بسی این هم ببین قصه کم گو کاحسن القصه ست این گردهی غصه که هستم قصه گوی غصه خور چون برده ام در قصه گوی قصه گفتن نیست ریح فی الفصص مینبینی روح قرآن از قصص قصه کوته میکنم یک اهل راز گر درین قصه کند عمری دراز هر نفس این قصه نوری بخشدش بی غم وغصه حضوری بخشدش هرکتابی را که دانی سر بسر این یکی با جمله برکش بربه بر گر نچربد از همه صد باره این زود کن چون پرده خود پاره این دیده انصاف بینت باز کن چشم جان پر یقینت باز کن تا ببینی کار و بار این کتاب حل و عقد و گیر و دار این کتاب هرکه گوهر دزد این دریا شود زود از تر دامنی رسوا شود هر کرا دزدیدن از من دست داد همچو دزدانش بریده دست باد در حقیقت مغز جان پالوده ام تا نه پنداری که در بیهوده ام جمع کردم آب آسا پیش تو گو تفکر کن دل بیخویش تو گر زگفتن راه مییابد کسی گفته من بایدت خواندن بسی زآنکه هر بیتی که می بنگاشتم بر سر آن ماتمی میداشتم در مصیبت ساختن هنگامه من نام این کردم مصیبت نامه من گر دلی میبایدت بسیار دان پس مصیبت نامه عطار خوان گر کسی را زین سخن گردی بود خاک بر فرقش که نامردی بود لازم درد دل عطار باش وز هزاران گنج برخوردار باش هرکرا یک ذره میبندد خیال گو برون آرد چنین صاحب جمال می نداند او که از عطار بود ختم صد عالم که پر اسرار بود نافه اسرار نبود مشکبار تاکه عطارش نباشد دست یار

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۷ - در حق خویش گوید این چه شورست از تو درجان ای فرید نعره زن از صد زفان هل من مزید گر کند شخص تو یک یک ذره گور کم نگردد ذره از جانت شور گر تو با این شور قصد حق کنی در نخستین شب کفن را شق کنی چون بود شورت بجان پاک در سر درین شور آوری از خاک بر هم درین شور از جهان آزاد و خوش در قیامت میروی زنجیر کش شور چندینی چرا آورده این همه شور از کجا آورده شور عشق تو قوی زور اوفتاد جان شیرینت همه شور اوفتاد جانت دریاییست آبش آب زر لاجرم هم شور دارد هم گهر دایما چون بحر میجوشی ز شور خویشتن را میفرود آری بزور جان شیرینت چو شوری در کند هر زمانی شور شیرین تر کند یعلم الله گر سخن گفتار را بود مثلی یا بود عطار را در سخن اعجوبه آفاق اوست خاتم الشعرا علی الاطلاق اوست هرکه سلطانم نگوید در سخن من گدایی گویمش نه سر نه بن شیوه کز شوق او شد عقل مست جز مرا هرگز کرا دادست دست خاطرم پایم گرفته هر زمان سرنگون بر میکشد گردجهان تا ز بحری ماهیی آرد بشست یا زجایی معنیی آرد بدست نی که چندان نقد معنی دارد او کز درون بیرون همی نگذارد او چون معانی جمله من گفتم تمام چه بماندست آن کسی را والسلام هرکجا سریست درهر دو جهان هست سر تا سر درین دیوان نهان چون بجویی و بیابی سر بسر برکشی بر هر دو عالم بر به بر قصه ها دیدی بسی این هم ببین قصه کم گو کاحسن القصه ست این گردهی غصه که هستم قصه گوی غصه خور چون برده ام در قصه گوی قصه گفتن نیست ریح فی الفصص مینبینی روح قرآن از قصص قصه کوته میکنم یک اهل راز گر درین قصه کند عمری دراز هر نفس این قصه نوری بخشدش بی غم وغصه حضوری بخشدش هرکتابی را که دانی سر بسر این یکی با جمله برکش بربه بر گر نچربد از همه صد باره این زود کن چون پرده خود پاره این دیده انصاف بینت باز کن چشم جان پر یقینت باز کن تا ببینی کار و بار این کتاب حل و عقد و گیر و دار این کتاب هرکه گوهر دزد این دریا شود زود از تر دامنی رسوا شود هر کرا دزدیدن از من دست داد همچو دزدانش بریده دست باد در حقیقت مغز جان پالوده ام تا نه پنداری که در بیهوده ام جمع کردم آب آسا پیش تو گو تفکر کن دل بیخویش تو گر زگفتن راه مییابد کسی گفته من بایدت خواندن بسی زآنکه هر بیتی که می بنگاشتم بر سر آن ماتمی میداشتم در مصیبت ساختن هنگامه من نام این کردم مصیبت نامه من گر دلی میبایدت بسیار دان پس مصیبت نامه عطار خوان گر کسی را زین سخن گردی بود خاک بر فرقش که نامردی بود لازم درد دل عطار باش وز هزاران گنج برخوردار باش هرکرا یک ذره میبندد خیال گو برون آرد چنین صاحب جمال می نداند او که از عطار بود ختم صد عالم که پر اسرار بود نافه اسرار نبود مشکبار تاکه عطارش نباشد دست یار

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل آن یکی بستد ز حیدر ذوالفقار می نیارستش همی فرمود کار عاقبت آن ذوالفقارش آورد باز کرد برخود عیب او کردن دراز حیدرش گفتا برای ذوالفقار بازوی کرار باید وقت کار تا نباشد نقد زور حیدری نسیه باشد کار تیغ گوهری کی شود از ذوالفقارت کار راست تو ز من زور علی بایست خواست هرکه پندارد که مثل این کتاب دیگری درجلوه آرد از حجاب گو مبر خود را بغفلت روزگار زانکه خواهد زور حیدر ذوالفقار بر سر آب ای عجب عرش مجید شد بلند از شعر چون آب فرید هیچکس را تا ابد این شیوه نیست طوبی فردوس را این میوه نیست آب هر معنی چنانم روشنست کانچه خواهم جمله در دست منست می نباید شد بحمدالله بزور همچو فردوسی ز بیتی در تنوز همچو نوح آبی بزور آید مرا زانکه طوفان از تنور آید مرا از تنورم چون رسد طوفان بزور هیچ حاجت نیست رفتن در تنور همچو فردوسی فقع خواهم گشاد چون سنایی بی طمع خواهم گشاد زین سخن کامروز آنختم منست نیست کس همتای من این روشنست ترک خور کاین چشمه روشن گرفت از زبور پارسی من گرفت باد محروم از زبورم جز سه خلق خرده دان و خوش خط و داود حلق گر خوش آوازی جهان آور بجوش ورنه میدانی چه کن بنشین خموش ور نکو دانی شدی پیروز تو ورنه جولاهگی آموز تو ور تو زیبا مینویسی مینویس ورنه زان انگشت بنشین کاسه لیس نیست کس را تا قیامت این طریق فکر کن خوش خوان و مشتاب ای رفیق گرچه هر مرغی زند این شیوه لاف نیست هر پرنده سیمرغ قاف هرکسی در گوشه دم میزنند لیک چون عیسی دمی کم میزنند هرکسی در روی خود دارد سری لیک یوسف دیگرست او دیگری هرکسی ز آواز خوش شد پرغرور لیک این ختمست بر صاحب زبور آنچه آن را صوفی آن گوید بنام ختم شد آن بر محمد والسلام من محمد نامم و این شیوه نیز ختم کردم چون محمد ای عزیز حکمت و نظمی که نه ذاتی بود نیک ناید حرف طاماتی بود ذوق اگر با شیر مادر باشدت شعر شیرین تر ز شکر باشدت ور نداری و تکلف میکنی هم تو خود خود را تعرف میکنی

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل آن یکی بستد ز حیدر ذوالفقار می نیارستش همی فرمود کار عاقبت آن ذوالفقارش آورد باز کرد برخود عیب او کردن دراز حیدرش گفتا برای ذوالفقار بازوی کرار باید وقت کار تا نباشد نقد زور حیدری نسیه باشد کار تیغ گوهری کی شود از ذوالفقارت کار راست تو ز من زور علی بایست خواست هرکه پندارد که مثل این کتاب دیگری درجلوه آرد از حجاب گو مبر خود را بغفلت روزگار زانکه خواهد زور حیدر ذوالفقار بر سر آب ای عجب عرش مجید شد بلند از شعر چون آب فرید هیچکس را تا ابد این شیوه نیست طوبی فردوس را این میوه نیست آب هر معنی چنانم روشنست کانچه خواهم جمله در دست منست می نباید شد بحمدالله بزور همچو فردوسی ز بیتی در تنوز همچو نوح آبی بزور آید مرا زانکه طوفان از تنور آید مرا از تنورم چون رسد طوفان بزور هیچ حاجت نیست رفتن در تنور همچو فردوسی فقع خواهم گشاد چون سنایی بی طمع خواهم گشاد زین سخن کامروز آنختم منست نیست کس همتای من این روشنست ترک خور کاین چشمه روشن گرفت از زبور پارسی من گرفت باد محروم از زبورم جز سه خلق خرده دان و خوش خط و داود حلق گر خوش آوازی جهان آور بجوش ورنه میدانی چه کن بنشین خموش ور نکو دانی شدی پیروز تو ورنه جولاهگی آموز تو ور تو زیبا مینویسی مینویس ورنه زان انگشت بنشین کاسه لیس نیست کس را تا قیامت این طریق فکر کن خوش خوان و مشتاب ای رفیق گرچه هر مرغی زند این شیوه لاف نیست هر پرنده سیمرغ قاف هرکسی در گوشه دم میزنند لیک چون عیسی دمی کم میزنند هرکسی در روی خود دارد سری لیک یوسف دیگرست او دیگری هرکسی ز آواز خوش شد پرغرور لیک این ختمست بر صاحب زبور آنچه آن را صوفی آن گوید بنام ختم شد آن بر محمد والسلام من محمد نامم و این شیوه نیز ختم کردم چون محمد ای عزیز حکمت و نظمی که نه ذاتی بود نیک ناید حرف طاماتی بود ذوق اگر با شیر مادر باشدت شعر شیرین تر ز شکر باشدت ور نداری و تکلف میکنی هم تو خود خود را تعرف میکنی

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل حاتم طایی چو از دنیا گسست یک برادر داشت بر جایش نشست گفت من در جود درخواهم گشاد چون برادر دست برخواهم گشاد در سخاوت ساحری خواهم نمود همچو دریا گوهری خواهم نمود مادرش گفتا که این تو کی کنی لیک بی شک نام حاتم طی کنی زانکه آن وقتی که حاتم بود خرد لب بیک پستان من آنگاه برد کزدگر پستان بسی یا اندکی شیر خوردی در بر او کودکی گر نبودی طفل دیگر همبرش نفرتی بودی زشیر مادرش باز تو آنگه که بودی شیرخوار هیچ طفلی را نکردی اختیار میل شیر من نبودی یک دمت تا دگر پستان نبودی محکمت بود یک پستان بدستی آن زمانت وآن دگر پستان نهاده دردهانت این یکی را در دهن میداشتی و آن دگر یک را بکس نگذاشتی آنکه در طفلی کند این محکمی کی تواند کرد هرگز حاتمی گر برادر همچو حاتم شیر خورد هرکجا مرغیست او انجیر خورد کارها با قوت از بنیاد به دولت و اقبال مادرزاد به گر بخوانی شعر من ای پاک دین شعر من از شعر گفتن پاک بین شاعرم مشمر که من راضی نیم مرد حالم شاعر ماضی نیم عیب این شعرست و این اشعار نیست شعر را در چشم کس مقدار نیست تو مخوان شعرش اگر خواننده ره بمعنی بر اگر داننده شعرگفتن چون ز راه وزن خاست وز ردیف و قافیه افتاد راست گر بود اندک تفاوت نقل را کژ نیاید مرد صاحب عقل را چون گهرداریست شعر من چو تیغ یک دمی تحسین مدار از من دریغ زیرکی باید که تحسینم کند از بسی احسنت تمکینم کند لیک اگر ابله کند تحسین مرا آن ندارد مینباید این مرا عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل گفت اندر پیش افلاطون کسی کان فلانی حمد میگفتت بسی در هنر بستود بسیاری ترا تا فلک بنهاد مقداری ترا زان سخن بگریست افلاطون بدرد روی آورد از سر دردی بمرد گفت میگریم که در دل مشکلیست تا چه کردم کان پسند جاهلیست هرچه باشد مرد نادان را پسند مرد دانا را بود آن تخته بند می ندانم تا پسند او چه بود تا ازآن توبه کنم در حال زود یک ستایش کان ز جاهل آیدم صد عقوبت دان که حاصل آیدم گر مرا اهل دلی تحسین کند جمله شعرم دل او دین کند گر ستایش گوی من صد کس بود ذوق یک صاحبدلم می بس بود نی کیم من اهل دین را چند ازین نفس تا کی داردم دربند ازین ای دریغا هرچه گفتم هیچ بود دیده کور و راه پیچاپیچ بود گر دمی بودی سخن پذرفتنم نیستی پروای چندین گفتنم گر بحضرت ره گشادن دارمی کی دل برهم نهادن دارمی عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل خطبه در نعت و توحید خدای کرده بود انشا بزرگی رهنمای سجع بود آن خطبه رنجی برده بود پیش شیخ کرکان آورده بود چون بخواند آن خطبه را در پیش او خواست تحسین طبع دوراندیش او شیخ گفتا بر دلم صد غم نهاد آن دل بیکار کاین برهم نهاد هر که دل زنده ست در سودای دین نبودش بی هیچ شک پروای این یک نشان مرد بیکار این بود شغل مشغولان پندار این بود مرد را آن خطبه بر دل سرد شد خجلتش آورد و رویش زرد شد حال من با این کتاب اینست و بس حجت بیکاری دینست و بس چند گوی آخر ای دل تن بزن نفس را خاموش کن گردن بزن چند شعر چون شکر گویی تو خوش همچو بادامی زفان در کام کش پنبه را یکبارگی برکش ز گوش در دهن نه محکم و بنشین خموش

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل حاتم طایی چو از دنیا گسست یک برادر داشت بر جایش نشست گفت من در جود درخواهم گشاد چون برادر دست برخواهم گشاد در سخاوت ساحری خواهم نمود همچو دریا گوهری خواهم نمود مادرش گفتا که این تو کی کنی لیک بی شک نام حاتم طی کنی زانکه آن وقتی که حاتم بود خرد لب بیک پستان من آنگاه برد کزدگر پستان بسی یا اندکی شیر خوردی در بر او کودکی گر نبودی طفل دیگر همبرش نفرتی بودی زشیر مادرش باز تو آنگه که بودی شیرخوار هیچ طفلی را نکردی اختیار میل شیر من نبودی یک دمت تا دگر پستان نبودی محکمت بود یک پستان بدستی آن زمانت وآن دگر پستان نهاده دردهانت این یکی را در دهن میداشتی و آن دگر یک را بکس نگذاشتی آنکه در طفلی کند این محکمی کی تواند کرد هرگز حاتمی گر برادر همچو حاتم شیر خورد هرکجا مرغیست او انجیر خورد کارها با قوت از بنیاد به دولت و اقبال مادرزاد به گر بخوانی شعر من ای پاک دین شعر من از شعر گفتن پاک بین شاعرم مشمر که من راضی نیم مرد حالم شاعر ماضی نیم عیب این شعرست و این اشعار نیست شعر را در چشم کس مقدار نیست تو مخوان شعرش اگر خواننده ره بمعنی بر اگر داننده شعرگفتن چون ز راه وزن خاست وز ردیف و قافیه افتاد راست گر بود اندک تفاوت نقل را کژ نیاید مرد صاحب عقل را چون گهرداریست شعر من چو تیغ یک دمی تحسین مدار از من دریغ زیرکی باید که تحسینم کند از بسی احسنت تمکینم کند لیک اگر ابله کند تحسین مرا آن ندارد مینباید این مرا عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل گفت اندر پیش افلاطون کسی کان فلانی حمد میگفتت بسی در هنر بستود بسیاری ترا تا فلک بنهاد مقداری ترا زان سخن بگریست افلاطون بدرد روی آورد از سر دردی بمرد گفت میگریم که در دل مشکلیست تا چه کردم کان پسند جاهلیست هرچه باشد مرد نادان را پسند مرد دانا را بود آن تخته بند می ندانم تا پسند او چه بود تا ازآن توبه کنم در حال زود یک ستایش کان ز جاهل آیدم صد عقوبت دان که حاصل آیدم گر مرا اهل دلی تحسین کند جمله شعرم دل او دین کند گر ستایش گوی من صد کس بود ذوق یک صاحبدلم می بس بود نی کیم من اهل دین را چند ازین نفس تا کی داردم دربند ازین ای دریغا هرچه گفتم هیچ بود دیده کور و راه پیچاپیچ بود گر دمی بودی سخن پذرفتنم نیستی پروای چندین گفتنم گر بحضرت ره گشادن دارمی کی دل برهم نهادن دارمی عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل خطبه در نعت و توحید خدای کرده بود انشا بزرگی رهنمای سجع بود آن خطبه رنجی برده بود پیش شیخ کرکان آورده بود چون بخواند آن خطبه را در پیش او خواست تحسین طبع دوراندیش او شیخ گفتا بر دلم صد غم نهاد آن دل بیکار کاین برهم نهاد هر که دل زنده ست در سودای دین نبودش بی هیچ شک پروای این یک نشان مرد بیکار این بود شغل مشغولان پندار این بود مرد را آن خطبه بر دل سرد شد خجلتش آورد و رویش زرد شد حال من با این کتاب اینست و بس حجت بیکاری دینست و بس چند گوی آخر ای دل تن بزن نفس را خاموش کن گردن بزن چند شعر چون شکر گویی تو خوش همچو بادامی زفان در کام کش پنبه را یکبارگی برکش ز گوش در دهن نه محکم و بنشین خموش

%0
10 Bölüm