Qur'an&Sunnahالقرآن

Ferîdüddîn Attâr — Musîbetnâme

Ferîdüddîn Attâr Nîşâbûrî · FA

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل کاملی گفته ست میباید بسی علم و حکمت تا شود گویا کسی لیک باید عقل بی حد و قیاس تا شود خاموش یک حکمت شناس دم مزن چون کن مکن مینشنوند با که گویی چون سخن مینشنوند ور کسی میبشنود اسرار تو مینشیند از حسد در کار تو کوه با آن جمله سختی و وقار هرچه گویی باز گوید آشکار روی در دیوار کن وانگه خموش زانکه آن دیوار دارد نیز گوش ور تودر دیوار خواهی گفت راز هست دیوار لحد با آن بساز عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۳ - الحكایة و التمثیل این سخن نقلست از نوشین روان گفت اگر خواهی که رازت در جهان دشمنت نشناسد از زشتی که اوست تو به نیکویی مگو در پیش دوست گر درین پرده نگهداری نفس هم نفس باشی و گرنه هیچکس صبح اگر کشتی نفس را در دهان کی رسیدی این بشولش در جهان تا زفان سرخ دارد ساکنی تو به سرسبزی نشسته ایمنی چون زفان جنبان شود کام سیاه برتو سر سبزی کند حالی تباه هیچ عضوی بنده را روز شمار مهر نکند جز دهن را کردگار عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۴ - الحكایة و التمثیل با پسر لقمان چنین گفت ای پسر گرچه بسیاری سخن گفتم چوزر ای عجب با آنکه لقمان آمدم از بسی گفتن پشیمان آمدم لیک هرگز از خموشی کردنم نه پشیمان بود ونه غم خوردنم عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۵ - الحكایة و التمثیل از ارسطالیس پرسیدند راز کان چه میدانی که در عمر دراز بی گنه در خورد زندان آمدست گفت آنچش حبس دندان آمدست آنچه او محبوس میباید مدام آن زفان تست در زندان کام دو در از دندان و دو در از لبش بسته میدارند هر روز و شبش تا مگر یک لحظه گیرد قرار وآنگهش جز بیقراری نیست کار هر که خاموشست ثابت آمدست عزت زر بین که صامت آمدست با که گویم درد دل چون کس نماند تن زنم کز عمر من هم بس نماند چون خموشی این همه مقدار داشت لیک دو داعیم بر گفتار داشت جان من چون بود مست و بیقرار بر نمیزد یک نفس از درد کار گر دمی تن میزدم از جان پاک می برآمد از خموشی صد هلاک از ازل چون عشق با جان خوی کرد شور عشقم این چنین پرگوی کرد از شراب عشق چون لایعقلم کی تواند شد خموشی حاصلم کاشکی جان مرا بودی قرار تا همیشه تن زدن بودیم کار آنچه در جان من آگاه هست می ندانم تا بدآنجا راه هست چون نمیبینم بعالم مرد خویش می فرو گویم بدآنجا درد خویش داعی دیگر مرا آن بود و بس کاین حدیثم شد بحجت هر نفس عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۶ - الحكایة و التمثیل مصطفی گفته ست جمعی از ملک می فرو آیند هر روز از فلک گرد میگردند بر روی زمین تا کجا بینند جمعی اهل دین کز خدای خویش میگویند باز صف زنند آن قوم گرد اهل راز خویشتن را وقف آن منزل کنند زان سخن مقصود خود حاصل کنند گرچه در معنی نیم از اهل راز گفته ام باری ز اهل راز باز جمله از حق گویم و از کار او تا ملایک بشنوند اسرار او چون درین اسرار بینندم مدام قصه گوی حق نهندم بوکه نام

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل کاملی گفته ست میباید بسی علم و حکمت تا شود گویا کسی لیک باید عقل بی حد و قیاس تا شود خاموش یک حکمت شناس دم مزن چون کن مکن مینشنوند با که گویی چون سخن مینشنوند ور کسی میبشنود اسرار تو مینشیند از حسد در کار تو کوه با آن جمله سختی و وقار هرچه گویی باز گوید آشکار روی در دیوار کن وانگه خموش زانکه آن دیوار دارد نیز گوش ور تودر دیوار خواهی گفت راز هست دیوار لحد با آن بساز عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۳ - الحكایة و التمثیل این سخن نقلست از نوشین روان گفت اگر خواهی که رازت در جهان دشمنت نشناسد از زشتی که اوست تو به نیکویی مگو در پیش دوست گر درین پرده نگهداری نفس هم نفس باشی و گرنه هیچکس صبح اگر کشتی نفس را در دهان کی رسیدی این بشولش در جهان تا زفان سرخ دارد ساکنی تو به سرسبزی نشسته ایمنی چون زفان جنبان شود کام سیاه برتو سر سبزی کند حالی تباه هیچ عضوی بنده را روز شمار مهر نکند جز دهن را کردگار عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۴ - الحكایة و التمثیل با پسر لقمان چنین گفت ای پسر گرچه بسیاری سخن گفتم چوزر ای عجب با آنکه لقمان آمدم از بسی گفتن پشیمان آمدم لیک هرگز از خموشی کردنم نه پشیمان بود ونه غم خوردنم عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۵ - الحكایة و التمثیل از ارسطالیس پرسیدند راز کان چه میدانی که در عمر دراز بی گنه در خورد زندان آمدست گفت آنچش حبس دندان آمدست آنچه او محبوس میباید مدام آن زفان تست در زندان کام دو در از دندان و دو در از لبش بسته میدارند هر روز و شبش تا مگر یک لحظه گیرد قرار وآنگهش جز بیقراری نیست کار هر که خاموشست ثابت آمدست عزت زر بین که صامت آمدست با که گویم درد دل چون کس نماند تن زنم کز عمر من هم بس نماند چون خموشی این همه مقدار داشت لیک دو داعیم بر گفتار داشت جان من چون بود مست و بیقرار بر نمیزد یک نفس از درد کار گر دمی تن میزدم از جان پاک می برآمد از خموشی صد هلاک از ازل چون عشق با جان خوی کرد شور عشقم این چنین پرگوی کرد از شراب عشق چون لایعقلم کی تواند شد خموشی حاصلم کاشکی جان مرا بودی قرار تا همیشه تن زدن بودیم کار آنچه در جان من آگاه هست می ندانم تا بدآنجا راه هست چون نمیبینم بعالم مرد خویش می فرو گویم بدآنجا درد خویش داعی دیگر مرا آن بود و بس کاین حدیثم شد بحجت هر نفس عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۶ - الحكایة و التمثیل مصطفی گفته ست جمعی از ملک می فرو آیند هر روز از فلک گرد میگردند بر روی زمین تا کجا بینند جمعی اهل دین کز خدای خویش میگویند باز صف زنند آن قوم گرد اهل راز خویشتن را وقف آن منزل کنند زان سخن مقصود خود حاصل کنند گرچه در معنی نیم از اهل راز گفته ام باری ز اهل راز باز جمله از حق گویم و از کار او تا ملایک بشنوند اسرار او چون درین اسرار بینندم مدام قصه گوی حق نهندم بوکه نام

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۷ - الحكایة و التمثیل خاشه روبی بود سرگردان راه خاشه میرفتی همه در کوی شاه سایلی پرسید ازو کای پرهوس خاشه چون در کوی شه روبی و بس گفت تا خلقان بدانندم همه خاشه روب شاه خوانندم همه تا ابد نقد من این انعام بس خاشه روب کوی شاهم نام بس آنکه او داعی من آمد برین یاد داریدش دعا از صدق دین این دم از گفتن نیندیشم بسی چون خموشی هست در پیشم بسی زود خواهد بود کاین جان و دلم فرقتی جویند از آب و گلم شیر مرد اگر دلت خواهد همی عزم کن برگورم و بگری دمی برسر عطار چون زاری گری اندکی بنشین و بسیاری گری باز پرس از حال من حالی به راز تاجواب تو دهم از گور باز حالم آن دم از زفان حال پرس کر شو و حال از زفان لال پرس تشنگی من ببین در زیر خاک یک دمم آبی فرست از اشک پاک کاشکی هرگز نبودی نام من تا نبودی جنبش و آرام من هر کرا در پیش این مشکل بود خون تواند کرد اگر صددل بود صد جهان جان مبارز آمده هست سرگردان و عاجز آمده زین چنین کاری که در پیش آمدست علم مفلس عقل درویش آمدست عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۸ - الحكایة و التمثیل فاضل عالم فضیل آن ابر اشک گفت از پیغامبرانم نیست رشک زآنکه ایشان هم لحد هم رستخیز پیش دارند و صراطی نیز تیز جمله با کوتاه دستی و نیاز کرده در نفسی زفان جان دراز وز فرشته نیز رشکم هیچ نیست زآنکه آنجا عشق و پیچاپیچ نیست لیک ازآن کس رشکم آید جاودان کو نخواهد زاد هرگز در جهان باز گردد خوش هم از پشت پدر تا شکم مادر نیارد بر زبر کاشکی هرگز نزادی مادرم تا نکردی کشته نفس کافرم بکشدم نفسم که نفسم کشته باد بکشدم در خون که در خون گشته باد از توانگر بودن و درویشیم هیچ خوشتر نیست از بی خویشیم چون مرا از ترس این صد درس هست هر کرا جانست جای ترس هست عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۹ - الحكایة و التمثیل رهروی را چون درآمد وقت مرگ لرزه افتاد بر وی همچو برگ اشک میبارید همچون ابر زار پس چو آتش دست میزد بیقرار سایلی گفتش چرایی منقلب در چنین وقتی چه باشی مضطرب دل بخود باز آور و آرام گیر جمع کن خود را بشولیده ممیر گفت ممکن نیست آرامم بسی زآنکه این دم میروم پیش کسی کاین جهان و آن جهان و هست و نیست کفر و اسلام و بد و نیکش یکیست آنکسی را کاین همه یکسان بود پیش او رفتن نه بس آسان بود میروم پیش چنین کس بس رواست گر بترسم ترس اینجا خود سزاست میروم پیش چنین کس چون بود گر هزاران دل بود پرخون بود چند اندیشم که جان من بسوخت وز تف جانم زفان من بسوخت در نخواهد داد کس آواز را تا که خواهد برد پی این راز را شد ز بیم خاک سنگ و هنگ من خاک خود نپذیردم از ننگ من برد غفلت روزگارم چون کنم برنیامد هیچ کارم چون کنم برده در بازی دنیا روزگار چون توانم رفت پیش کردگار

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۷ - الحكایة و التمثیل خاشه روبی بود سرگردان راه خاشه میرفتی همه در کوی شاه سایلی پرسید ازو کای پرهوس خاشه چون در کوی شه روبی و بس گفت تا خلقان بدانندم همه خاشه روب شاه خوانندم همه تا ابد نقد من این انعام بس خاشه روب کوی شاهم نام بس آنکه او داعی من آمد برین یاد داریدش دعا از صدق دین این دم از گفتن نیندیشم بسی چون خموشی هست در پیشم بسی زود خواهد بود کاین جان و دلم فرقتی جویند از آب و گلم شیر مرد اگر دلت خواهد همی عزم کن برگورم و بگری دمی برسر عطار چون زاری گری اندکی بنشین و بسیاری گری باز پرس از حال من حالی به راز تاجواب تو دهم از گور باز حالم آن دم از زفان حال پرس کر شو و حال از زفان لال پرس تشنگی من ببین در زیر خاک یک دمم آبی فرست از اشک پاک کاشکی هرگز نبودی نام من تا نبودی جنبش و آرام من هر کرا در پیش این مشکل بود خون تواند کرد اگر صددل بود صد جهان جان مبارز آمده هست سرگردان و عاجز آمده زین چنین کاری که در پیش آمدست علم مفلس عقل درویش آمدست عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۸ - الحكایة و التمثیل فاضل عالم فضیل آن ابر اشک گفت از پیغامبرانم نیست رشک زآنکه ایشان هم لحد هم رستخیز پیش دارند و صراطی نیز تیز جمله با کوتاه دستی و نیاز کرده در نفسی زفان جان دراز وز فرشته نیز رشکم هیچ نیست زآنکه آنجا عشق و پیچاپیچ نیست لیک ازآن کس رشکم آید جاودان کو نخواهد زاد هرگز در جهان باز گردد خوش هم از پشت پدر تا شکم مادر نیارد بر زبر کاشکی هرگز نزادی مادرم تا نکردی کشته نفس کافرم بکشدم نفسم که نفسم کشته باد بکشدم در خون که در خون گشته باد از توانگر بودن و درویشیم هیچ خوشتر نیست از بی خویشیم چون مرا از ترس این صد درس هست هر کرا جانست جای ترس هست عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۹ - الحكایة و التمثیل رهروی را چون درآمد وقت مرگ لرزه افتاد بر وی همچو برگ اشک میبارید همچون ابر زار پس چو آتش دست میزد بیقرار سایلی گفتش چرایی منقلب در چنین وقتی چه باشی مضطرب دل بخود باز آور و آرام گیر جمع کن خود را بشولیده ممیر گفت ممکن نیست آرامم بسی زآنکه این دم میروم پیش کسی کاین جهان و آن جهان و هست و نیست کفر و اسلام و بد و نیکش یکیست آنکسی را کاین همه یکسان بود پیش او رفتن نه بس آسان بود میروم پیش چنین کس بس رواست گر بترسم ترس اینجا خود سزاست میروم پیش چنین کس چون بود گر هزاران دل بود پرخون بود چند اندیشم که جان من بسوخت وز تف جانم زفان من بسوخت در نخواهد داد کس آواز را تا که خواهد برد پی این راز را شد ز بیم خاک سنگ و هنگ من خاک خود نپذیردم از ننگ من برد غفلت روزگارم چون کنم برنیامد هیچ کارم چون کنم برده در بازی دنیا روزگار چون توانم رفت پیش کردگار

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۲۰ - الحكایة و التمثیل کودکی میرفت و در ره میگریست کاملی گفتش که این گریه ز چیست گفت بر استاد باید خواند درس چون ندارم یاد میگریم ز ترس هرچه در یک هفته گفت استاد باز این زمانم جمله باید داد باز زین غمم شاید اگر دل خون کنم چوب سخت و نیست نرم چون کنم زین سخن آن پیر کامل شد ز دست پشت امیدش از آن کودک شکست گفت حال و کار من یک یک همه هست همچون حال این کودک همه خوش بخفته نرم ناکرده سبق می بباید رفت فردا پیش حق نیست درسم نرم سختم اوفتاد زآنکه در پیش است چوب اوستاد پادشاها آمد این درویش تو با جهانی درد دل در پیش تو گر جهانی طاعتم حاصل بود گر نخواهی تو همه باطل بود گر نخواهی دولت غمخواره کی بود ناخواستن را چاره گر همه توفیق و گر خذلان بود آنچه آن باید ترا اصل آن بود چون حواله باتو آمد هرچه هست درگذر از نیک و از بد هر چه هست عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۲۱ - الحكایة و التمثیل آن گدایی چون برست از نان و آب بعد مرگ او کسی دیدش بخواب گفت حق با تو چه کرد ای مهربان گفت چون رفتم بر حق گفت هان پیشم آور تا چه آوردی مرا گفتم آخر من چه دارم ای خدا قرب پنجه سال رفتم در بدر راه پیمودم جهانی سر بسر جمله میگفتند ای مرد گدا نیست ما را نان پدید آرد خدا مردمان نانم ندادندی بسی با تو کردندی حوالت هر کسی چون حوالت باتو آمد روز و شب از گدایی میکنی چیزی طلب جمله گفتندی خدا بدهد ترا پس بده گر میدهی ای پادشاه شاه هرگز از گدا چیزی نخواست گر نخواهد خالق شاهان رواست چون حوالت با تو آمد در پذیر وین گدا را دست گیر ای دست گیر پادشاها چون همه هیچیم ما سر ز فرمان تو چون پیچیم ما قدرت وعلم وارادت چون تراست هرچه خواهی میتوانی کرد راست گرچه کردم جرم بسیار ای خدای قادری ناکرده انگار ای خدای هست جود و فضل تو بحری عظیم در بر آن کی بود امکان بیم عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۲۲ - الحكایة و التمثیل در مناجات آن بزرگ دین شبی پیش حق میکرد آه و یاربی گفت الهی چون شود حشر آشکار بر لب دوزخ خوشی گیرم قرار پس بدست آرم یکی خنجر ز نور خلق را میرانم از دوزخ ز دور تا ز دوزخ سر بسر ایمن شوند در بهشت جاودان ساکن شوند هاتفی آواز دادش آن زمان گفت تو خاموش بنشین هان و هان ورنه عیب تو بگویم آشکار تا کنندت خلق عالم سنگسار بعد ازآن داد آن بزرگ دین جواب گفت هان و هان چه گفتم ناصواب تو بدان می آریم تا این زمان برگشایم بر سر خلقان زفان از تو چندان بازگویم فضل وجود کز همه عالم کست نکند سجود پادشاها با دمی سرد آمدم با دلی پرغصه و درد آمدم چون نیم من هیچ و آگاهی ز من ای همه تو پس چه میخواهی ز من گرعذاب تو ز صد رویم بود در خور یک تاره مویم بود لیک یک فضلت چو صد عالم فتاد جرم جمله کم ز یک شبنم فتاد آمد از من آنچه آید از لییم تو بکن نیز آنچه آید از کریم

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۲۰ - الحكایة و التمثیل کودکی میرفت و در ره میگریست کاملی گفتش که این گریه ز چیست گفت بر استاد باید خواند درس چون ندارم یاد میگریم ز ترس هرچه در یک هفته گفت استاد باز این زمانم جمله باید داد باز زین غمم شاید اگر دل خون کنم چوب سخت و نیست نرم چون کنم زین سخن آن پیر کامل شد ز دست پشت امیدش از آن کودک شکست گفت حال و کار من یک یک همه هست همچون حال این کودک همه خوش بخفته نرم ناکرده سبق می بباید رفت فردا پیش حق نیست درسم نرم سختم اوفتاد زآنکه در پیش است چوب اوستاد پادشاها آمد این درویش تو با جهانی درد دل در پیش تو گر جهانی طاعتم حاصل بود گر نخواهی تو همه باطل بود گر نخواهی دولت غمخواره کی بود ناخواستن را چاره گر همه توفیق و گر خذلان بود آنچه آن باید ترا اصل آن بود چون حواله باتو آمد هرچه هست درگذر از نیک و از بد هر چه هست عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۲۱ - الحكایة و التمثیل آن گدایی چون برست از نان و آب بعد مرگ او کسی دیدش بخواب گفت حق با تو چه کرد ای مهربان گفت چون رفتم بر حق گفت هان پیشم آور تا چه آوردی مرا گفتم آخر من چه دارم ای خدا قرب پنجه سال رفتم در بدر راه پیمودم جهانی سر بسر جمله میگفتند ای مرد گدا نیست ما را نان پدید آرد خدا مردمان نانم ندادندی بسی با تو کردندی حوالت هر کسی چون حوالت باتو آمد روز و شب از گدایی میکنی چیزی طلب جمله گفتندی خدا بدهد ترا پس بده گر میدهی ای پادشاه شاه هرگز از گدا چیزی نخواست گر نخواهد خالق شاهان رواست چون حوالت با تو آمد در پذیر وین گدا را دست گیر ای دست گیر پادشاها چون همه هیچیم ما سر ز فرمان تو چون پیچیم ما قدرت وعلم وارادت چون تراست هرچه خواهی میتوانی کرد راست گرچه کردم جرم بسیار ای خدای قادری ناکرده انگار ای خدای هست جود و فضل تو بحری عظیم در بر آن کی بود امکان بیم عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۲۲ - الحكایة و التمثیل در مناجات آن بزرگ دین شبی پیش حق میکرد آه و یاربی گفت الهی چون شود حشر آشکار بر لب دوزخ خوشی گیرم قرار پس بدست آرم یکی خنجر ز نور خلق را میرانم از دوزخ ز دور تا ز دوزخ سر بسر ایمن شوند در بهشت جاودان ساکن شوند هاتفی آواز دادش آن زمان گفت تو خاموش بنشین هان و هان ورنه عیب تو بگویم آشکار تا کنندت خلق عالم سنگسار بعد ازآن داد آن بزرگ دین جواب گفت هان و هان چه گفتم ناصواب تو بدان می آریم تا این زمان برگشایم بر سر خلقان زفان از تو چندان بازگویم فضل وجود کز همه عالم کست نکند سجود پادشاها با دمی سرد آمدم با دلی پرغصه و درد آمدم چون نیم من هیچ و آگاهی ز من ای همه تو پس چه میخواهی ز من گرعذاب تو ز صد رویم بود در خور یک تاره مویم بود لیک یک فضلت چو صد عالم فتاد جرم جمله کم ز یک شبنم فتاد آمد از من آنچه آید از لییم تو بکن نیز آنچه آید از کریم

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۲۳ - الحكایة و التمثیل آن یکی اعرابیی از عشق مست حلقه کعبه درآورده بدست زار میگفت ای خدای ذوالعلو کردم آن خویش من آن تو کو گر بحج فرمودیم حج کرده شد آنچه فرمودی بجای آورده شد ور مرا در عرفه بایست ایستاد ایستادم دادم از احرام داد سعی آوردم بقربان آمدم رمی را حای بفرمان آمدم ور طواف و عمره گویی شد تمام خود دگر از من چه آید والسلام از در خود بی نصیبم می مدار آن من بگذشت آن خود بیار خالقا آنچ از من آمد کرده شد عمر رفت و نیک یا بد کرده شد چند مشتی خاک را دلریش تو خون دود از رگ که آرد پیش تو گر جهانی طاعت آرم پیش باز تو زجمله بی نیازی بی نیاز ور بود نقدم جهانی پرگناه تو از آن مستغنیی ای پادشاه چون بعلت نیست نیکویی ز تو بد نبیند هیچ بدگویی زتو آنچه توفیق توام از بحر جود شد مدد گر آمد از من در وجود این دم اکنون منتظر بنشسته ام دل ندارم زآنکه در تو بسته ام با درت افتاد کارم این زمان هیچ در دیگر ندارم این زمان تو چنین انگار کاین دم آمدم گرچه بس دیر آمدم هم آمدم چون بعلت نیست از تو هیچ کار عفو کن بیعلتی ای کردگار گرچه کفر من گناه من بسست عین عفوت عذرخواه من بسست گر مرا یک ذره دولت میدهی پس بده چون نه بعلت میدهی خشک شد یارب ز یاربهای من در غم تر دامنی لبهای من میروم گمراه ره نایافته دل چو دیوان جز سیه نایافته ره نمایم باش و دیوانم بشوی وز دو عالم تخته جانم بشوی بی نهایت درد دل دارم ز تو جان اگر دارم خجل دارم ز تو عمر در اندوه تو بردم بسر کاشکی بودیم صد عمر دگر تا در اندوهت بسر میبردمی هر زمان دردی دگر میبردمی مانده ام از دست خود در صد زحیر دست من ای دستگیر من تو گیر عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۲۴ - الحكایة و التمثیل بوسعید مهنه با مردان راه بود روزی در میان خانقاه مستی آمد اشک ریزان بیقرار تا در آن خانقاه آشفته وار پرده از ناسازگاری باز کرد گریه و بد مستیی آغاز کرد شیخ کو را دید آمد در برش ایستاد از روی شفقت بر سرش گفت هان ای مست اینجا کم ستیز از چه میباشی بمن ده دست خیز مست گفت ای حق تعالی یار تو نیست شیخا دست گیری کار تو تو سر خود گیر و رفتی مردوار سر فرو رفته مرا با او گذار گر ز هر کس دستگیری آیدی مور در صدر امیری آیدی دستگیری نیست کار تو برو نیستم من در شمار تو برو شیخ درخاک اوفتاد از درد او سرخ گشت از اشک روی زرد او ای همه تو ناگزیر من تو باش اوفتادم دستگیر من تو باش ای جهانی خلق مور خاکیت پاک دامن کن مرا از پاکیت برامیدی آمد این درویش تو چون بنومیدی رود از پیش تو

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۲۳ - الحكایة و التمثیل آن یکی اعرابیی از عشق مست حلقه کعبه درآورده بدست زار میگفت ای خدای ذوالعلو کردم آن خویش من آن تو کو گر بحج فرمودیم حج کرده شد آنچه فرمودی بجای آورده شد ور مرا در عرفه بایست ایستاد ایستادم دادم از احرام داد سعی آوردم بقربان آمدم رمی را حای بفرمان آمدم ور طواف و عمره گویی شد تمام خود دگر از من چه آید والسلام از در خود بی نصیبم می مدار آن من بگذشت آن خود بیار خالقا آنچ از من آمد کرده شد عمر رفت و نیک یا بد کرده شد چند مشتی خاک را دلریش تو خون دود از رگ که آرد پیش تو گر جهانی طاعت آرم پیش باز تو زجمله بی نیازی بی نیاز ور بود نقدم جهانی پرگناه تو از آن مستغنیی ای پادشاه چون بعلت نیست نیکویی ز تو بد نبیند هیچ بدگویی زتو آنچه توفیق توام از بحر جود شد مدد گر آمد از من در وجود این دم اکنون منتظر بنشسته ام دل ندارم زآنکه در تو بسته ام با درت افتاد کارم این زمان هیچ در دیگر ندارم این زمان تو چنین انگار کاین دم آمدم گرچه بس دیر آمدم هم آمدم چون بعلت نیست از تو هیچ کار عفو کن بیعلتی ای کردگار گرچه کفر من گناه من بسست عین عفوت عذرخواه من بسست گر مرا یک ذره دولت میدهی پس بده چون نه بعلت میدهی خشک شد یارب ز یاربهای من در غم تر دامنی لبهای من میروم گمراه ره نایافته دل چو دیوان جز سیه نایافته ره نمایم باش و دیوانم بشوی وز دو عالم تخته جانم بشوی بی نهایت درد دل دارم ز تو جان اگر دارم خجل دارم ز تو عمر در اندوه تو بردم بسر کاشکی بودیم صد عمر دگر تا در اندوهت بسر میبردمی هر زمان دردی دگر میبردمی مانده ام از دست خود در صد زحیر دست من ای دستگیر من تو گیر عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۲۴ - الحكایة و التمثیل بوسعید مهنه با مردان راه بود روزی در میان خانقاه مستی آمد اشک ریزان بیقرار تا در آن خانقاه آشفته وار پرده از ناسازگاری باز کرد گریه و بد مستیی آغاز کرد شیخ کو را دید آمد در برش ایستاد از روی شفقت بر سرش گفت هان ای مست اینجا کم ستیز از چه میباشی بمن ده دست خیز مست گفت ای حق تعالی یار تو نیست شیخا دست گیری کار تو تو سر خود گیر و رفتی مردوار سر فرو رفته مرا با او گذار گر ز هر کس دستگیری آیدی مور در صدر امیری آیدی دستگیری نیست کار تو برو نیستم من در شمار تو برو شیخ درخاک اوفتاد از درد او سرخ گشت از اشک روی زرد او ای همه تو ناگزیر من تو باش اوفتادم دستگیر من تو باش ای جهانی خلق مور خاکیت پاک دامن کن مرا از پاکیت برامیدی آمد این درویش تو چون بنومیدی رود از پیش تو

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۲۵ - الحكایة و التمثیل بود از آن اعرابیی بی توشه یافته در شوره جایی گوشه گوشه او جای مشتی عور بود آب او گه تلخ و گاهی شور بود در مذلت روزگاری میگذاشت روز و شب در اضطراری میگذاشت خشک سالی گشت و قحطی آشکار مرد شد از ناتوانی بی قرار شد ز شورستان برون جایی دگر تا رسید آخر به آبی چون شکر چون بدید آن آب خوش مرد سلیم گفت بیشک هست این آب نعیم آب دنیا تلخ و زشت آید پدید آب شیرین از بهشت آید پدید حق تعالی از پس چندین بلا کرد روزی این چنین آبی مرا روی آن دارد کزین آب روان پر کنم مشکی و برخیزم دوان مشک بر گردن رهی بیرون برم تحفه سازم پس بر مأمون برم بیشکم مأمون ازین آب لطیف خلعتی بخشد چو آب من شریف مشک چون پر کرد و پیش آورد راه همچنان میرفت تا نزدیک شاه بازگشته بود مأمون از شکار چون بدیدش گفت برگو تا چه کار گفت آوردستم از خلد برین تحفه بهر امیرالمؤمنین گفت چیست آن تحفه نیکوسرشت گفت ماءالجنه آبی از بهشت این بگفت و مشک پیش آورد باز در زمان مأمون بجای آورد راز از فراست حال او معلوم کرد می نیارستش ز خود محروم کرد چون چشید آن آب گرم و بوی ناک گفت احسنت اینت زیبا آب پاک هست این آب بهشت اکنون بخواه تا چه میباید ترا از پادشاه گفت هستم از زمین شوره دار آب او تلخ و هوای او غبار هم طراوت برده از خاکش سموم هم شده ازتفت سنگ او چو موم در قبیله اوفتاده فاقه هیچکس را نه بزی نه ناقه خشک سالی گشته کلی آشکار جمله مردم شده مردار خوار حال خود با تو بگفتم جمله راست چون شدی واقف کنون فرمان تراست ریخت مأمون آن زمانش در کنار بر سر آن جمع دیناری هزار گفت بستان زر بشرط آنکه راه پیش گیری زود هم زینجایگاه بی توقف بازگردی این زمان زانکه نیست اینجا ترا بودن امان زر ستد آن مرد و حالی بازگشت با خلیفه سایلی همراز گشت گفت برگوی ای امیرالمؤمنین کز چه تعجیلش همی کردی چنین گفت اگر او پیشتر رفتی ز راه آب دیدی در فرات اینجایگاه از زلال خود شدی حالی خجل بازگشتی از بر ما تنگ دل عکس آن خجلت رسیدی تا بماه آینه انعام ما کردی سیاه او وسیلت جست سوی ما زدور چون کنم از خجلتش از خود نفور او به وسع خویش کار خویش کرد من توانم مکرمت زو بیش کرد چون شدم از حال او آگاه من باز گردانیدمش از راه من حرف انعام و نکوکاری نگر هم سخاوت هم وفاداری نگر این چنین جودی که جان عالمی ست در بر جود تو یارب شبنمی ست چون تو دادی این کرم آن بنده را از کرم برگیر این افکنده را چون زشورستان دنیا میرسم وز سموم صد تمنا میرسم روزگار خشک سال طاعتست این همه وقتیست نه این ساعتست از همه خشک و تر این درویش تو اشک می آرد بتحفه پیش تو ز اشتیاق تو ز آب اشک خویش همچو اعرابی کنم پر مشک خویش پس به گردن برنهم آن مشک را بو که نقدی بخشیم این اشک را آمدم از دور جایی دل دو نیم نقد رحمت خواهم از تو ای کریم گرچه هستم از معاصی اهل تیغ رحمت خود را مدار از من دریغ ای جهانی جان و دل حیران تو صد هزاران عقل سرگردان تو گوییا سرگشتگی داری تو دوست کآسمان از گشتگی تو دو توست ای دلم هر دم ز تو آغشته تر هر زمانم بیش کن سرگشته تر عقل وجان را جست و جوی تو خوشست در دو عالم گفت و گوی تو خوشست در تحیر مانده ام در کار خویش می بمیرم از غم بسیار خویش نیست در عالم ز من بی خویش تر هر زمانم کم گرفتن بیشتر پای و سر شد محو فرسنگ مرا غم فراخ آمد دل تنگ مرا یک شبم صد تحفه افزون میرسد یک شبم گر میرسد خون میرسد گاه شادی گاه یا ربها مراست این تفاوت بین که در شبها مراست گه پر و بالی ز جایی میزنم گاه بیخود دست و پایی میزنم گاه میسوزم ز بیم زمهریر گه شوم افسرده از خوف سعیر گاه می نازم ز سودای بهشت گاه می یازم بسر سرنوشت گه ز نار آزاد گردم گه ز نور گه ز غلمان فارغ آیم گه زحور گه نماید هر دو کونم مختصر گه شوم از یک سخن زیر و زبر میتوانی گر ز چندین پیچ پیچ دست من گیری و انگاری که هیچ

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۲۵ - الحكایة و التمثیل بود از آن اعرابیی بی توشه یافته در شوره جایی گوشه گوشه او جای مشتی عور بود آب او گه تلخ و گاهی شور بود در مذلت روزگاری میگذاشت روز و شب در اضطراری میگذاشت خشک سالی گشت و قحطی آشکار مرد شد از ناتوانی بی قرار شد ز شورستان برون جایی دگر تا رسید آخر به آبی چون شکر چون بدید آن آب خوش مرد سلیم گفت بیشک هست این آب نعیم آب دنیا تلخ و زشت آید پدید آب شیرین از بهشت آید پدید حق تعالی از پس چندین بلا کرد روزی این چنین آبی مرا روی آن دارد کزین آب روان پر کنم مشکی و برخیزم دوان مشک بر گردن رهی بیرون برم تحفه سازم پس بر مأمون برم بیشکم مأمون ازین آب لطیف خلعتی بخشد چو آب من شریف مشک چون پر کرد و پیش آورد راه همچنان میرفت تا نزدیک شاه بازگشته بود مأمون از شکار چون بدیدش گفت برگو تا چه کار گفت آوردستم از خلد برین تحفه بهر امیرالمؤمنین گفت چیست آن تحفه نیکوسرشت گفت ماءالجنه آبی از بهشت این بگفت و مشک پیش آورد باز در زمان مأمون بجای آورد راز از فراست حال او معلوم کرد می نیارستش ز خود محروم کرد چون چشید آن آب گرم و بوی ناک گفت احسنت اینت زیبا آب پاک هست این آب بهشت اکنون بخواه تا چه میباید ترا از پادشاه گفت هستم از زمین شوره دار آب او تلخ و هوای او غبار هم طراوت برده از خاکش سموم هم شده ازتفت سنگ او چو موم در قبیله اوفتاده فاقه هیچکس را نه بزی نه ناقه خشک سالی گشته کلی آشکار جمله مردم شده مردار خوار حال خود با تو بگفتم جمله راست چون شدی واقف کنون فرمان تراست ریخت مأمون آن زمانش در کنار بر سر آن جمع دیناری هزار گفت بستان زر بشرط آنکه راه پیش گیری زود هم زینجایگاه بی توقف بازگردی این زمان زانکه نیست اینجا ترا بودن امان زر ستد آن مرد و حالی بازگشت با خلیفه سایلی همراز گشت گفت برگوی ای امیرالمؤمنین کز چه تعجیلش همی کردی چنین گفت اگر او پیشتر رفتی ز راه آب دیدی در فرات اینجایگاه از زلال خود شدی حالی خجل بازگشتی از بر ما تنگ دل عکس آن خجلت رسیدی تا بماه آینه انعام ما کردی سیاه او وسیلت جست سوی ما زدور چون کنم از خجلتش از خود نفور او به وسع خویش کار خویش کرد من توانم مکرمت زو بیش کرد چون شدم از حال او آگاه من باز گردانیدمش از راه من حرف انعام و نکوکاری نگر هم سخاوت هم وفاداری نگر این چنین جودی که جان عالمی ست در بر جود تو یارب شبنمی ست چون تو دادی این کرم آن بنده را از کرم برگیر این افکنده را چون زشورستان دنیا میرسم وز سموم صد تمنا میرسم روزگار خشک سال طاعتست این همه وقتیست نه این ساعتست از همه خشک و تر این درویش تو اشک می آرد بتحفه پیش تو ز اشتیاق تو ز آب اشک خویش همچو اعرابی کنم پر مشک خویش پس به گردن برنهم آن مشک را بو که نقدی بخشیم این اشک را آمدم از دور جایی دل دو نیم نقد رحمت خواهم از تو ای کریم گرچه هستم از معاصی اهل تیغ رحمت خود را مدار از من دریغ ای جهانی جان و دل حیران تو صد هزاران عقل سرگردان تو گوییا سرگشتگی داری تو دوست کآسمان از گشتگی تو دو توست ای دلم هر دم ز تو آغشته تر هر زمانم بیش کن سرگشته تر عقل وجان را جست و جوی تو خوشست در دو عالم گفت و گوی تو خوشست در تحیر مانده ام در کار خویش می بمیرم از غم بسیار خویش نیست در عالم ز من بی خویش تر هر زمانم کم گرفتن بیشتر پای و سر شد محو فرسنگ مرا غم فراخ آمد دل تنگ مرا یک شبم صد تحفه افزون میرسد یک شبم گر میرسد خون میرسد گاه شادی گاه یا ربها مراست این تفاوت بین که در شبها مراست گه پر و بالی ز جایی میزنم گاه بیخود دست و پایی میزنم گاه میسوزم ز بیم زمهریر گه شوم افسرده از خوف سعیر گاه می نازم ز سودای بهشت گاه می یازم بسر سرنوشت گه ز نار آزاد گردم گه ز نور گه ز غلمان فارغ آیم گه زحور گه نماید هر دو کونم مختصر گه شوم از یک سخن زیر و زبر میتوانی گر ز چندین پیچ پیچ دست من گیری و انگاری که هیچ

Fin del texto disponible.

%0
5 Bölüm