Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۰ گر تو خواهی که تو را بی کس و تنها نکنم وامقت باشم هر لحظه و عذرا نکنم این تعلق به تو دارد سر رشته مگذار کژ مباز ای کژ کژباز مکن تا نکنم گفته ای جان دهمت نان جوین می ندهی بی خبر دانیم ار هیچ مکافا نکنم گوش تو تا بنمالم نگشاید چشمت دهمت بیم مبارات تو اما نکنم متفرق شود اجزای تو هنگام اجل تو گمان برده که جمعیت اجزا نکنم منشی روز و شبم نیست شود هست کنم پس چرا روز تو را عاقبت انشا نکنم هر دمی حشر نوستت ز ترح تا به فرح پس چرا صبر تو را شکر شکرخا نکنم هر کسی عاشق کاری ز تقاضای من است پس چه شد کار جزا را که تقاضا نکنم تا ز زهدان جهان همچو جنینت نبرم در جهان خرد و عقل تو را جا نکنم گلشن عقل و خرد پرگل و ریحان طری است چشم بستی به ستیزه که تماشا نکنم طبل باز شهم ای باز بر این بانگ بیا پیش از آن که بروم نظم غزل ها نکنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۱ من چو در گور درون خفته همی فرسایم چو بیایی به زیارت سره بیرون آیم نفخ صور منی و محشر من پس چه کنم مرده و زنده بدان جا که توی آن جایم مثل نای جمادیم و خمش بی لب تو چه نواها زنم آن دم که دمی در نایم نی مسکین تو با شکرلب خو کرده ست یاد کن از من مسکین که تو را می پایم چون نیابم مه رویت سر خود می بندم چون نیابم لب نوشت کف خود می خایم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۲ ساقیا ما ز ثریا به زمین افتادیم گوش خود بر دم شش تای طرب بنهادیم دل رنجور به طنبور نوایی دارد دل صدپاره خود را به نوایش دادیم به خرابات بدستیم از آن رو مستیم کوی دیگر نشناسیم در این کو زادیم ساقیا زین همه بگذر بده آن جام شراب همه را جمله یکی کن که در این افرادیم همه را غرق کن و بازرهان زین اعداد مزه ای بخش که ما بی مزه اعدادیم دل ما یافت از این باده عجایب بویی لاجرم از دم این باده لطیف اورادیم از برون خسته یاریم و درون رسته یار لاجرم مست و طربناک و قوی بنیادیم همه مستیم و خرابیم و فنای ره دوست در خرابات فنا عاقله ایجادیم هله خاموش بیارام عروسی داریم هله گردک بنشینیم که ما دامادیم

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۰ گر تو خواهی که تو را بی کس و تنها نکنم وامقت باشم هر لحظه و عذرا نکنم این تعلق به تو دارد سر رشته مگذار کژ مباز ای کژ کژباز مکن تا نکنم گفته ای جان دهمت نان جوین می ندهی بی خبر دانیم ار هیچ مکافا نکنم گوش تو تا بنمالم نگشاید چشمت دهمت بیم مبارات تو اما نکنم متفرق شود اجزای تو هنگام اجل تو گمان برده که جمعیت اجزا نکنم منشی روز و شبم نیست شود هست کنم پس چرا روز تو را عاقبت انشا نکنم هر دمی حشر نوستت ز ترح تا به فرح پس چرا صبر تو را شکر شکرخا نکنم هر کسی عاشق کاری ز تقاضای من است پس چه شد کار جزا را که تقاضا نکنم تا ز زهدان جهان همچو جنینت نبرم در جهان خرد و عقل تو را جا نکنم گلشن عقل و خرد پرگل و ریحان طری است چشم بستی به ستیزه که تماشا نکنم طبل باز شهم ای باز بر این بانگ بیا پیش از آن که بروم نظم غزل ها نکنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۱ من چو در گور درون خفته همی فرسایم چو بیایی به زیارت سره بیرون آیم نفخ صور منی و محشر من پس چه کنم مرده و زنده بدان جا که توی آن جایم مثل نای جمادیم و خمش بی لب تو چه نواها زنم آن دم که دمی در نایم نی مسکین تو با شکرلب خو کرده ست یاد کن از من مسکین که تو را می پایم چون نیابم مه رویت سر خود می بندم چون نیابم لب نوشت کف خود می خایم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۲ ساقیا ما ز ثریا به زمین افتادیم گوش خود بر دم شش تای طرب بنهادیم دل رنجور به طنبور نوایی دارد دل صدپاره خود را به نوایش دادیم به خرابات بدستیم از آن رو مستیم کوی دیگر نشناسیم در این کو زادیم ساقیا زین همه بگذر بده آن جام شراب همه را جمله یکی کن که در این افرادیم همه را غرق کن و بازرهان زین اعداد مزه ای بخش که ما بی مزه اعدادیم دل ما یافت از این باده عجایب بویی لاجرم از دم این باده لطیف اورادیم از برون خسته یاریم و درون رسته یار لاجرم مست و طربناک و قوی بنیادیم همه مستیم و خرابیم و فنای ره دوست در خرابات فنا عاقله ایجادیم هله خاموش بیارام عروسی داریم هله گردک بنشینیم که ما دامادیم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۳ چند خسپیم صبوح است صلا برخیزیم آب رحمت بستانیم و بر آتش ریزیم آن کمیت عربی را که فلک پیمای است وقت زین است و لگام است چرا ننگیزیم خوش برانیم سوی بیشه شیران سیاه شیرگیرانه ز شیران سیه نگریزیم در زندان جهان را به شجاعت بکنیم شحنه عشق چو با ماست ز کی پرهیزیم زنگیان شب غم را همه سر برداریم زنگ و رومی چه بود چون به وغا بستیزیم قدح باده نسازیم جز از کاسه سر گرد هر دیگ نگردیم نه ما کفلیزیم ز آخور ثور برانیم سوی برج اسد چو اسد هست چه با گله گاو آمیزیم اندر این منزل هر دم حشری گاو آرد چاره نبود ز سر خر چو در این پالیزیم موج دریای حقایق که زند بر که قاف زان ز ما جوش برآورد که ما کاریزیم بدر ما راست اگر چه چو هلالیم نزار صدر ما راست اگر چه که در این دهلیزیم گلرخان روی نمایند چو رو بنماییم که بهاریم در آن باغ نه ما پاییزیم وز سر ناز بگوییم چه چیزید شما سجده آرند که ما پیش شما ناچیزیم گلعذاریم ولی پیش رخ خوب شما روی ناشسته و آلوده و بی تمییزیم آهوان تبتی بهر چرا آمده اند زانک امروز همه مشک و عبر می بیزیم چون دهد جام صفا بر همه ایثار کنیم ور زند سیخ بلا همچو خران نسکیزیم تاب خورشید ازل بر سر ما می تابد می زند بر سر ما تیز از آن سرتیزیم طالع شمس چو ما راست چه باشد اختر روز و شب در نظر شمس حق تبریزیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۴ جز ز فتان دو چشمت ز کی مفتون باشیم جز ز زنجیر دو زلفت ز کی مجنون باشیم جز از آن روی چو ماهت که مهش جویان است دگر از بهر که سرگشته چو گردون باشیم نار خندان تو ما را صنما گریان کرد تا چو نار از غم تو با دل پرخون باشیم چشم مست تو قدح بر سر ما می ریزد ما چه موقوف شراب و می و افیون باشیم گلفشان رخ تو خرمن گل می بخشد ما چه موقوف بهار و گل گلگون باشیم همچو موسی ز درخت تو حریف نوریم ما چرا عاشق برگ و زر قارون باشیم هر زمان عشق درآید که حریفان چونید ما ز چون گفتن او واله و بی چون باشیم ما چو زاییده و پرورده آن دریاییم صاف و تابنده و خوش چون در مکنون باشیم ما ز نور رخ خورشید چو اجرا داریم همچو مه تیزرو و چابک و موزون باشیم به دعا نوح خیالت یم و جیحون خواهد بهر این سابح و با چشم چو جیحون باشیم همچو عشقیم درون دل هر سودایی لیک چون عشق ز وهم همه بیرون باشیم چونک در مطبخ دل لوت طبق بر طبق است ما چرا کاسه کش مطبخ هر دون باشیم وقف کردیم بر این باده جان کاسه سر تا حریف سری و شبلی و ذاالنون باشیم شمس تبریز پی نور تو زان ذره شدیم تا ز ذرات جهان در عدد افزون باشیم

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۳ چند خسپیم صبوح است صلا برخیزیم آب رحمت بستانیم و بر آتش ریزیم آن کمیت عربی را که فلک پیمای است وقت زین است و لگام است چرا ننگیزیم خوش برانیم سوی بیشه شیران سیاه شیرگیرانه ز شیران سیه نگریزیم در زندان جهان را به شجاعت بکنیم شحنه عشق چو با ماست ز کی پرهیزیم زنگیان شب غم را همه سر برداریم زنگ و رومی چه بود چون به وغا بستیزیم قدح باده نسازیم جز از کاسه سر گرد هر دیگ نگردیم نه ما کفلیزیم ز آخور ثور برانیم سوی برج اسد چو اسد هست چه با گله گاو آمیزیم اندر این منزل هر دم حشری گاو آرد چاره نبود ز سر خر چو در این پالیزیم موج دریای حقایق که زند بر که قاف زان ز ما جوش برآورد که ما کاریزیم بدر ما راست اگر چه چو هلالیم نزار صدر ما راست اگر چه که در این دهلیزیم گلرخان روی نمایند چو رو بنماییم که بهاریم در آن باغ نه ما پاییزیم وز سر ناز بگوییم چه چیزید شما سجده آرند که ما پیش شما ناچیزیم گلعذاریم ولی پیش رخ خوب شما روی ناشسته و آلوده و بی تمییزیم آهوان تبتی بهر چرا آمده اند زانک امروز همه مشک و عبر می بیزیم چون دهد جام صفا بر همه ایثار کنیم ور زند سیخ بلا همچو خران نسکیزیم تاب خورشید ازل بر سر ما می تابد می زند بر سر ما تیز از آن سرتیزیم طالع شمس چو ما راست چه باشد اختر روز و شب در نظر شمس حق تبریزیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۴ جز ز فتان دو چشمت ز کی مفتون باشیم جز ز زنجیر دو زلفت ز کی مجنون باشیم جز از آن روی چو ماهت که مهش جویان است دگر از بهر که سرگشته چو گردون باشیم نار خندان تو ما را صنما گریان کرد تا چو نار از غم تو با دل پرخون باشیم چشم مست تو قدح بر سر ما می ریزد ما چه موقوف شراب و می و افیون باشیم گلفشان رخ تو خرمن گل می بخشد ما چه موقوف بهار و گل گلگون باشیم همچو موسی ز درخت تو حریف نوریم ما چرا عاشق برگ و زر قارون باشیم هر زمان عشق درآید که حریفان چونید ما ز چون گفتن او واله و بی چون باشیم ما چو زاییده و پرورده آن دریاییم صاف و تابنده و خوش چون در مکنون باشیم ما ز نور رخ خورشید چو اجرا داریم همچو مه تیزرو و چابک و موزون باشیم به دعا نوح خیالت یم و جیحون خواهد بهر این سابح و با چشم چو جیحون باشیم همچو عشقیم درون دل هر سودایی لیک چون عشق ز وهم همه بیرون باشیم چونک در مطبخ دل لوت طبق بر طبق است ما چرا کاسه کش مطبخ هر دون باشیم وقف کردیم بر این باده جان کاسه سر تا حریف سری و شبلی و ذاالنون باشیم شمس تبریز پی نور تو زان ذره شدیم تا ز ذرات جهان در عدد افزون باشیم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۵ گر تو مستی بر ما آی که ما مستانیم ور نه ما عشوه و ناموس کسی نستانیم یوسفانند که درمان دل پردردند که ز مستی بندانند که ما درمانیم ور بدانند حق و قیمت خود درشکنند چونک درمان سر خود گیرد ما درمانیم ما خرابیم و خرابات ز ما شوریده ست گنج عیشیم اگر چند در این ویرانیم کدخدامان به خرابات همان ساقی و بس کدخدا اوست و خدا اوست همو را دانیم مست را با غم و اندیشه و تدبیر چه کار که سزای سر صدریم و یا دربانیم هر کی از صدر خبر دارد او دربان است ما ز جان بی خبریم و بر آن جانانیم من نخواهم که سخن گویم الا ساقی می دمد در دل ما زانک چو نای انبانیم خوش بود سیمتنی کو بنداند که کییم بار ما می کشد و ماش همی رنجانیم یار ما داند کو کیست ولی برشکند خویش کاسد کند و گوید ما ارزانیم سر فرود آرد چون شاخ تر از لطف و کرم ما چو برگ از حذر فرقت او لرزانیم یک زمانم بهل ای جان که خموشانه خوش است ما سخن گوی خموشیم که چون میزانیم بس کن ار چند بیان طرق از ارکان است ما به ارکان به چه مشغول شویم ار کانیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۶ روز آن است که ما خویش بر آن یار زنیم نظری سیر بر آن روی چو گلنار زنیم مشتری وار سر زلف مه خود گیریم فتنه و غلغله اندر همه بازار زنیم اندرافتیم در آن گلشن چون باد صبا همه بر جیب گل و جعد سمن زار زنیم نفسی کوزه زنیم و نفسی کاسه خوریم تا سبووار همه بر خم خمار زنیم تا به کی نامه بخوانیم گه جام رسید نامه را یک نفسی در سر دستار زنیم چنگ اقبال ز فر رخ تو ساخته شد واجب آید که دو سه زخمه بر آن تار زنیم وقت شور آمد و هنگام نگه داشت نماند ما که مستیم چه دانیم چه مقدار زنیم خاک زر می شود اندر کف اخوان صفا خاک در دیده این عالم غدار زنیم می کشانند سوی میمنه ما را به طناب خیمه عشرت از این بار در اسرار زنیم شد جهان روشن و خوش از رخ آتشرویی خیز تا آتش در مکسبه و کار زنیم پاره پاره شود و زنده شود چون که طور گر ز برق دل خود بر که و کهسار زنیم هله باقیش تو گو که به وجود چو توی سرد و حیف است که ما حلقه گفتار زنیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۷ روز شادی است بیا تا همگان یار شویم دست با هم بدهیم و بر دلدار شویم چون در او دنگ شویم و همه یک رنگ شویم همچنین رقص کنان جانب بازار شویم روز آن است که خوبان همه در رقص آیند ما ببندیم دکان ها همه بی کار شویم روز آن است که تشریف بپوشد جان ها ما به مهمان خدا بر سر اسرار شویم روز آن است که در باغ بتان خیمه زنند ما به نظاره ایشان سوی گلزار شویم

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۵ گر تو مستی بر ما آی که ما مستانیم ور نه ما عشوه و ناموس کسی نستانیم یوسفانند که درمان دل پردردند که ز مستی بندانند که ما درمانیم ور بدانند حق و قیمت خود درشکنند چونک درمان سر خود گیرد ما درمانیم ما خرابیم و خرابات ز ما شوریده ست گنج عیشیم اگر چند در این ویرانیم کدخدامان به خرابات همان ساقی و بس کدخدا اوست و خدا اوست همو را دانیم مست را با غم و اندیشه و تدبیر چه کار که سزای سر صدریم و یا دربانیم هر کی از صدر خبر دارد او دربان است ما ز جان بی خبریم و بر آن جانانیم من نخواهم که سخن گویم الا ساقی می دمد در دل ما زانک چو نای انبانیم خوش بود سیمتنی کو بنداند که کییم بار ما می کشد و ماش همی رنجانیم یار ما داند کو کیست ولی برشکند خویش کاسد کند و گوید ما ارزانیم سر فرود آرد چون شاخ تر از لطف و کرم ما چو برگ از حذر فرقت او لرزانیم یک زمانم بهل ای جان که خموشانه خوش است ما سخن گوی خموشیم که چون میزانیم بس کن ار چند بیان طرق از ارکان است ما به ارکان به چه مشغول شویم ار کانیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۶ روز آن است که ما خویش بر آن یار زنیم نظری سیر بر آن روی چو گلنار زنیم مشتری وار سر زلف مه خود گیریم فتنه و غلغله اندر همه بازار زنیم اندرافتیم در آن گلشن چون باد صبا همه بر جیب گل و جعد سمن زار زنیم نفسی کوزه زنیم و نفسی کاسه خوریم تا سبووار همه بر خم خمار زنیم تا به کی نامه بخوانیم گه جام رسید نامه را یک نفسی در سر دستار زنیم چنگ اقبال ز فر رخ تو ساخته شد واجب آید که دو سه زخمه بر آن تار زنیم وقت شور آمد و هنگام نگه داشت نماند ما که مستیم چه دانیم چه مقدار زنیم خاک زر می شود اندر کف اخوان صفا خاک در دیده این عالم غدار زنیم می کشانند سوی میمنه ما را به طناب خیمه عشرت از این بار در اسرار زنیم شد جهان روشن و خوش از رخ آتشرویی خیز تا آتش در مکسبه و کار زنیم پاره پاره شود و زنده شود چون که طور گر ز برق دل خود بر که و کهسار زنیم هله باقیش تو گو که به وجود چو توی سرد و حیف است که ما حلقه گفتار زنیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۷ روز شادی است بیا تا همگان یار شویم دست با هم بدهیم و بر دلدار شویم چون در او دنگ شویم و همه یک رنگ شویم همچنین رقص کنان جانب بازار شویم روز آن است که خوبان همه در رقص آیند ما ببندیم دکان ها همه بی کار شویم روز آن است که تشریف بپوشد جان ها ما به مهمان خدا بر سر اسرار شویم روز آن است که در باغ بتان خیمه زنند ما به نظاره ایشان سوی گلزار شویم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۸ ساقیا عربده کردیم که در جنگ شویم می گلرنگ بده تا همه یک رنگ شویم صورت لطف سقی الله توی در دو جهان رخ می رنگ نما تا همگان دنگ شویم باده منسوخ شود چون به صفت باده شویم بنگ منسوخ شود چون همگی بنگ شویم هین که اندیشه و غم پهلوی ما خانه گرفت باده ده تا که از او ما به دو فرسنگ شویم مطربا بهر خدا زخمه مستانه بزن تا ز زخمه خوش تو ساخته چون چنگ شویم مجلس قیصر روم است بده صیقل دل تا که چون آینه جان همه بی رنگ شویم یک جهان تنگ دل و ما ز فراخی نشاط یک نفس عاشق آنیم که دلتنگ شویم دشمن عقل کی دیده ست کز آمیزش او همه عقل و همه علم و همه فرهنگ شویم شمس تبریز چو در باغ صفا رو بنمود زود در گردن عشقش همه آونگ شویم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۹ وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم تا نجوشیم از این خنب جهان برناییم کی حریف لب آن ساغر و پیمانه شویم سخن راست تو از مردم دیوانه شنو تا نمیریم مپندار که مردانه شویم در سر زلف سعادت که شکن در شکن است واجب آید که نگونتر ز سر شانه شویم بال و پر باز گشاییم به بستان چو درخت گر در این راه فنا ریخته چون دانه شویم گرچه سنگیم پی مهر تو چون موم شویم گرچه شمعیم پی نور تو پروانه شویم گرچه شاهیم برای تو چو رخ راست رویم تا بر این نطع ز فرزین تو فرزانه شویم در رخ آینه عشق ز خود دم نزنیم محرم گنج تو گردیم چو پروانه شویم ما چو افسانه دل بی سر و بی پایانیم تا مقیم دل عشاق چو افسانه شویم گر مریدی کند او ما به مرادی برسیم ور کلیدی کند او ما همه دندانه شویم مصطفی در دل ما گر ره و مسند نکند شاید ار ناله کنیم استن حنانه شویم نی خمش کن که خموشانه بباید دادن پاسبان را چو به شب ما سوی کاشانه شویم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۰ خوش بنوشم تو اگر زهر نهی در جامم پخته و خام تو را گر نپذیرم خامم عاشق هدیه نیم عاشق آن دست توام سنقر دانه نیم ایبک بند دامم از تغار تو اگر خون رسدم همچو سگان گر من آن را قدح خاص ندانم عامم غنچه و خار تو را دایه شوم همچو زمین تا سمعنا و اطعنا کنی ای جان نامم ملخ حکم تو تا مزرعه ام را بچرید گر نگردم تلف تو علف ایامم ساقی صبر بیا رطل گرانم درده تا چو ریگش به یکی بار فروآشامم گوییم شپشپی و چون پشه بی آرامی چون دلارام نیابم به چه چیز آرامم همچو دزدان ز عسس من همه شب در بیمم همچو خورشیدپرستان به سحر بر بامم مهر غیر تو بود در دل من مهر ضلال شکر غیر تو بود در سر من سرسامم به زبان گر نکنم یاد شکرخانه تو کام و ناکام بود لذت آن در کامم خبر رشک تو می آرد اشک تر من نه به تقلید بل از دیده دهد پیغامم

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۸ ساقیا عربده کردیم که در جنگ شویم می گلرنگ بده تا همه یک رنگ شویم صورت لطف سقی الله توی در دو جهان رخ می رنگ نما تا همگان دنگ شویم باده منسوخ شود چون به صفت باده شویم بنگ منسوخ شود چون همگی بنگ شویم هین که اندیشه و غم پهلوی ما خانه گرفت باده ده تا که از او ما به دو فرسنگ شویم مطربا بهر خدا زخمه مستانه بزن تا ز زخمه خوش تو ساخته چون چنگ شویم مجلس قیصر روم است بده صیقل دل تا که چون آینه جان همه بی رنگ شویم یک جهان تنگ دل و ما ز فراخی نشاط یک نفس عاشق آنیم که دلتنگ شویم دشمن عقل کی دیده ست کز آمیزش او همه عقل و همه علم و همه فرهنگ شویم شمس تبریز چو در باغ صفا رو بنمود زود در گردن عشقش همه آونگ شویم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۹ وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم تا نجوشیم از این خنب جهان برناییم کی حریف لب آن ساغر و پیمانه شویم سخن راست تو از مردم دیوانه شنو تا نمیریم مپندار که مردانه شویم در سر زلف سعادت که شکن در شکن است واجب آید که نگونتر ز سر شانه شویم بال و پر باز گشاییم به بستان چو درخت گر در این راه فنا ریخته چون دانه شویم گرچه سنگیم پی مهر تو چون موم شویم گرچه شمعیم پی نور تو پروانه شویم گرچه شاهیم برای تو چو رخ راست رویم تا بر این نطع ز فرزین تو فرزانه شویم در رخ آینه عشق ز خود دم نزنیم محرم گنج تو گردیم چو پروانه شویم ما چو افسانه دل بی سر و بی پایانیم تا مقیم دل عشاق چو افسانه شویم گر مریدی کند او ما به مرادی برسیم ور کلیدی کند او ما همه دندانه شویم مصطفی در دل ما گر ره و مسند نکند شاید ار ناله کنیم استن حنانه شویم نی خمش کن که خموشانه بباید دادن پاسبان را چو به شب ما سوی کاشانه شویم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۰ خوش بنوشم تو اگر زهر نهی در جامم پخته و خام تو را گر نپذیرم خامم عاشق هدیه نیم عاشق آن دست توام سنقر دانه نیم ایبک بند دامم از تغار تو اگر خون رسدم همچو سگان گر من آن را قدح خاص ندانم عامم غنچه و خار تو را دایه شوم همچو زمین تا سمعنا و اطعنا کنی ای جان نامم ملخ حکم تو تا مزرعه ام را بچرید گر نگردم تلف تو علف ایامم ساقی صبر بیا رطل گرانم درده تا چو ریگش به یکی بار فروآشامم گوییم شپشپی و چون پشه بی آرامی چون دلارام نیابم به چه چیز آرامم همچو دزدان ز عسس من همه شب در بیمم همچو خورشیدپرستان به سحر بر بامم مهر غیر تو بود در دل من مهر ضلال شکر غیر تو بود در سر من سرسامم به زبان گر نکنم یاد شکرخانه تو کام و ناکام بود لذت آن در کامم خبر رشک تو می آرد اشک تر من نه به تقلید بل از دیده دهد پیغامم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۱ ما سر و پنجه و قوت نه از این جان داریم ما کر و فر سعادت نه ز کیوان داریم آتش دولت ما نیست ز خورشید و اثیر سبحات رخ تابنده ز سبحان داریم رگ و پی نی و در آن دجله خون می جوشیم دست و پا نی و در آن معرکه جولان داریم هفت دریا بر ما غرقه یک قطره بود که به کف شعشعه جوهر انسان داریم چه کم ار سر نبود چونک سراسر جانیم چه غم ار زر نبود چون مدد از کان داریم بوهریره صفتیم و به گه داد و ستد دل بدان سابقه و دست در انبان داریم اهرمن دیو و پری جمله به جان عاشق ماست چونک در عشق خدا ملک سلیمان داریم در چه و حبس جهان گرچه رهین دلویم چند یعقوب دل آشفته به کنعان داریم شمس تبریز شهنشاه همه مردان است ما از آن قطب جهان حجت و برهان داریم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۲ ای دریغا که شب آمد همه از هم ببریم مجلس آخر شد و ما تشنه و مخمورسریم رفت این روز دراز و در حس گشت فراز ز اول روز خماریم به شب زان بتریم باطن ما چو فلک تا به ابد مستسقی است گرچه روزی دو سه در نقش و نگار بشریم معده گاو گرفته ست ره معده دل ور نه در مرج بقا صاحب جوع بقریم نزد یزدان نه صباح است برادر نه مسا چیز دیگر بود و ما تبع آن دگریم همه زندان جهان پر ز نگارست و نقوش همه محبوس نقوش و وثنات صوریم کوزه ها دان تو صور را و ز هر شربت فکر همچو کوزه همه هر لحظه تهی ایم و پریم نفسی پر ز سماع و نفسی پر ز نزاع نفسی لست ابالی نفسی نفع و ضریم شربت از کوزه نروید بود از جای دگر همچو کوزه ز اصول مددش بی خبریم از دهنده نظر ار چه که نظر محجوب است زان است محجوب که ما غرق دهنده نظریم آن چنانک نتوان دید ز بعد مفرط سبب قربت مفرط معزول از بصریم گه ز تمزیج جمادات چو یخ منجمدیم گه در آن شیر گدازنده مثال شکریم اگر این یخ نرود زان است که خورشید رمید وگر آن مه نرسد زان است که بند اگریم گرچه دل را ز لقا بر جگرش آبی نیست متصل با کرم دوست چو آب و جگریم چو مهندس جهت جان وطن غیبی ساخت با مهندس ز درون هندسه ای برشمریم چو سلیمان اگر او تاج نهد بر سر ما همچو مور از پی شکرش همه بسته کمریم از زکاتی که فرستد بر ما آن خورشید قمر اندر قمر اندر قمر اندر قمریم وز سحابی که فرستد بر ما آن دریا گهر اندر گهر اندر گهر اندر گهریم زان بهاری که خزانی نبود در پی او همه سرسبز و فزاینده چو سرو و شجریم جان چو روز است و تن ما چو شب و ما به میان واسطه روز و شب خویش مثال سحریم من خمش کردم ای خواجه ولیکن زنهار هله منگر سوی ما سست که احدی الکبریم

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۱ ما سر و پنجه و قوت نه از این جان داریم ما کر و فر سعادت نه ز کیوان داریم آتش دولت ما نیست ز خورشید و اثیر سبحات رخ تابنده ز سبحان داریم رگ و پی نی و در آن دجله خون می جوشیم دست و پا نی و در آن معرکه جولان داریم هفت دریا بر ما غرقه یک قطره بود که به کف شعشعه جوهر انسان داریم چه کم ار سر نبود چونک سراسر جانیم چه غم ار زر نبود چون مدد از کان داریم بوهریره صفتیم و به گه داد و ستد دل بدان سابقه و دست در انبان داریم اهرمن دیو و پری جمله به جان عاشق ماست چونک در عشق خدا ملک سلیمان داریم در چه و حبس جهان گرچه رهین دلویم چند یعقوب دل آشفته به کنعان داریم شمس تبریز شهنشاه همه مردان است ما از آن قطب جهان حجت و برهان داریم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۲ ای دریغا که شب آمد همه از هم ببریم مجلس آخر شد و ما تشنه و مخمورسریم رفت این روز دراز و در حس گشت فراز ز اول روز خماریم به شب زان بتریم باطن ما چو فلک تا به ابد مستسقی است گرچه روزی دو سه در نقش و نگار بشریم معده گاو گرفته ست ره معده دل ور نه در مرج بقا صاحب جوع بقریم نزد یزدان نه صباح است برادر نه مسا چیز دیگر بود و ما تبع آن دگریم همه زندان جهان پر ز نگارست و نقوش همه محبوس نقوش و وثنات صوریم کوزه ها دان تو صور را و ز هر شربت فکر همچو کوزه همه هر لحظه تهی ایم و پریم نفسی پر ز سماع و نفسی پر ز نزاع نفسی لست ابالی نفسی نفع و ضریم شربت از کوزه نروید بود از جای دگر همچو کوزه ز اصول مددش بی خبریم از دهنده نظر ار چه که نظر محجوب است زان است محجوب که ما غرق دهنده نظریم آن چنانک نتوان دید ز بعد مفرط سبب قربت مفرط معزول از بصریم گه ز تمزیج جمادات چو یخ منجمدیم گه در آن شیر گدازنده مثال شکریم اگر این یخ نرود زان است که خورشید رمید وگر آن مه نرسد زان است که بند اگریم گرچه دل را ز لقا بر جگرش آبی نیست متصل با کرم دوست چو آب و جگریم چو مهندس جهت جان وطن غیبی ساخت با مهندس ز درون هندسه ای برشمریم چو سلیمان اگر او تاج نهد بر سر ما همچو مور از پی شکرش همه بسته کمریم از زکاتی که فرستد بر ما آن خورشید قمر اندر قمر اندر قمر اندر قمریم وز سحابی که فرستد بر ما آن دریا گهر اندر گهر اندر گهر اندر گهریم زان بهاری که خزانی نبود در پی او همه سرسبز و فزاینده چو سرو و شجریم جان چو روز است و تن ما چو شب و ما به میان واسطه روز و شب خویش مثال سحریم من خمش کردم ای خواجه ولیکن زنهار هله منگر سوی ما سست که احدی الکبریم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۳ من از این خانه پرنور به در می نروم من از این شهر مبارک به سفر می نروم منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر من از او گر بکشی جای دگر می نروم گر جهان بحر شود موج زند سرتاسر من به جز جانب آن گنج گهر می نروم شهر ما تختگه و مجلس آن سلطان است من ز سلطان سلاطین به حشر می نروم شهر ما از شه ما کان عقیق و گهر است من ز گنجینه گوهر به حجر می نروم شهر ما از شه ما جنت و فردوس خوش است من ز فردوس و ز جنت به سقر می نروم شهر پر شد که فلان بن فلان می برود شهر اراجیف چرا پر شد اگر می نروم این خبر رفت به هر سوی و به هر گوش رسید من از این بی خبری سوی خبر می نروم یار ما جان و خداوند قضا و قدر است من از این جان قدر جز به قدر می نروم تو مسافر شده ای تا که مگر سود کنی من از این سود حقیقت به مگر می نروم مغز را یافته ام پوست نخواهم خایید ایمنی یافته ام سوی خطر می نروم تو جگرگوشه مایی برو الله معک من چو دل یافته ام سوی جگر می نروم تو کمربسته چو موری پی حرص روزی من فکنده کله و سوی کمر می نروم نشنوم پند کسی پند مده جان پدر من پدر یافته ام سوی پدر می نروم شمس تبریز مرا طالع زهره داده ست تا چو زهره همه شب جز به بطر می نروم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۴ تا که ما از نظر و خوبی تو باخبریم از بد و نیک جهان همچو جهان بی خبریم نظری کرد سوی خوبی تو دیده ما از پی روی تو تا حشر غلام نظریم دین ما مهر تو و مذهب ما خدمت تو تا نگویی که در این عشق تو ما مختصریم زهر بر یاد یکی نوش تو ای آهوچشم گر به از نوش ننوشیم پس از سگ بتریم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۵ دوش می گفت جانم کی سپهر معظم بس معلق زنانی شعله ها اندر اشکم بی گنه بی جنایت گردشی بی نهایت بر تنت در شکایت نیلیی رسم ماتم گه خوش و گاه ناخوش چون خلیل اندر آتش هم شه و هم گداوش چون براهیم ادهم صورتت سهمناکی حالتت دردناکی گردش آسیاها داری و پیچ ارقم گفت چرخ مقدس چون نترسم از آن کس کو بهشت جهان را می کند چون جهنم در کفش خاک مومی سازدش رنگ و رومی سازدش باز و بومی سازدش شکر و سم او نهانی است یارا این چنین آشکارا پیش کرده است ما را تا شود او مکتم کی شود بحر کیهان زیر خاشاک پنهان گشته خاشاک رقصان موج در زیر و در بم چون تن خاکدانت بر سر آب جانت جان تتق کرده تن را در عروسی و در غم در تتق نوعروسی تندخویی شموسی می کند خوش فسوسی بر بد و نیک عالم خاک از او سبزه زاری چرخ از او بی قراری هر طرف بختیاری زو معاف و مسلم عقل از او مستقینی صبر از او مستعینی عشق از او غیب بینی خاک او نقش آدم باد پویان و جویان آب ها دست شویان ما مسیحانه گویان خاک خامش چو مریم بحر با موج ها بین گرد کشتی خاکین کعبه و مکه ها بین در تک چاه زمزم شه بگوید تو تن زن خویش در چه میفکن که ندانی تو کردن دلو و حبل از شلولم

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۳ من از این خانه پرنور به در می نروم من از این شهر مبارک به سفر می نروم منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر من از او گر بکشی جای دگر می نروم گر جهان بحر شود موج زند سرتاسر من به جز جانب آن گنج گهر می نروم شهر ما تختگه و مجلس آن سلطان است من ز سلطان سلاطین به حشر می نروم شهر ما از شه ما کان عقیق و گهر است من ز گنجینه گوهر به حجر می نروم شهر ما از شه ما جنت و فردوس خوش است من ز فردوس و ز جنت به سقر می نروم شهر پر شد که فلان بن فلان می برود شهر اراجیف چرا پر شد اگر می نروم این خبر رفت به هر سوی و به هر گوش رسید من از این بی خبری سوی خبر می نروم یار ما جان و خداوند قضا و قدر است من از این جان قدر جز به قدر می نروم تو مسافر شده ای تا که مگر سود کنی من از این سود حقیقت به مگر می نروم مغز را یافته ام پوست نخواهم خایید ایمنی یافته ام سوی خطر می نروم تو جگرگوشه مایی برو الله معک من چو دل یافته ام سوی جگر می نروم تو کمربسته چو موری پی حرص روزی من فکنده کله و سوی کمر می نروم نشنوم پند کسی پند مده جان پدر من پدر یافته ام سوی پدر می نروم شمس تبریز مرا طالع زهره داده ست تا چو زهره همه شب جز به بطر می نروم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۴ تا که ما از نظر و خوبی تو باخبریم از بد و نیک جهان همچو جهان بی خبریم نظری کرد سوی خوبی تو دیده ما از پی روی تو تا حشر غلام نظریم دین ما مهر تو و مذهب ما خدمت تو تا نگویی که در این عشق تو ما مختصریم زهر بر یاد یکی نوش تو ای آهوچشم گر به از نوش ننوشیم پس از سگ بتریم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۵ دوش می گفت جانم کی سپهر معظم بس معلق زنانی شعله ها اندر اشکم بی گنه بی جنایت گردشی بی نهایت بر تنت در شکایت نیلیی رسم ماتم گه خوش و گاه ناخوش چون خلیل اندر آتش هم شه و هم گداوش چون براهیم ادهم صورتت سهمناکی حالتت دردناکی گردش آسیاها داری و پیچ ارقم گفت چرخ مقدس چون نترسم از آن کس کو بهشت جهان را می کند چون جهنم در کفش خاک مومی سازدش رنگ و رومی سازدش باز و بومی سازدش شکر و سم او نهانی است یارا این چنین آشکارا پیش کرده است ما را تا شود او مکتم کی شود بحر کیهان زیر خاشاک پنهان گشته خاشاک رقصان موج در زیر و در بم چون تن خاکدانت بر سر آب جانت جان تتق کرده تن را در عروسی و در غم در تتق نوعروسی تندخویی شموسی می کند خوش فسوسی بر بد و نیک عالم خاک از او سبزه زاری چرخ از او بی قراری هر طرف بختیاری زو معاف و مسلم عقل از او مستقینی صبر از او مستعینی عشق از او غیب بینی خاک او نقش آدم باد پویان و جویان آب ها دست شویان ما مسیحانه گویان خاک خامش چو مریم بحر با موج ها بین گرد کشتی خاکین کعبه و مکه ها بین در تک چاه زمزم شه بگوید تو تن زن خویش در چه میفکن که ندانی تو کردن دلو و حبل از شلولم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۶ هم به درد این درد را درمان کنم هم به صبر این کار را آسان کنم یا برآرم پای جان زین آب و گل یا دل و جان وقف دلداران کنم داغ پروانه ستم از شمع الست خدمت شمع همان سلطان کنم عشق مهمان شد بر این سوخته یک دلی دارم پی اش قربان کنم نفس اگر چون گربه گوید که میاو گربه وارش من در این انبان کنم از ملولی هر کی گرداند سری درکشم در چرخش و گردان کنم آن ملولی دنبل بی عشقی است جان او را عاشق ایشان کنم عاشقی چه بود کمال تشنگی پس بیان چشمه حیوان کنم من نگویم شرح او خامش کنم آنچه اندر شرح ناید آن کنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۷ می رسد بوی جگر از دو لبم می برآید دودها از یاربم می بنالد آسمان از آه من جان سپردن هر دمی شد مذهبم اندکی دانستیی از حال من گر خبر بودی شبت را از شبم مکتب تعلیم عشاق آتش است من شب و روز اندرون مکتبم روی خود بر روی زرد من بنه دست نه بر سینه ام کاندر تبم گفتمش گویم به گوشت یک سخن گفت ترسم تا نسوزد غبغبم گفتمش دور از جمالت چشم بد چشم من نزدیک اگر چه معجبم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۸ عاشقم از عاشقان نگریختم وز مصاف ای پهلوان نگریختم حمله بردم سوی شیران همچو شیر همچو روبه از میان نگریختم قصد بام آسمان می داشتم از میان نردبان نگریختم چون که من دارو بدم هر درد را از صداع این و آن نگریختم هیچ دیدی دارو کز دردی گریخت داروم من همچنان نگریختم پیرو پیغامبران بودم به جان من ز تهدید خسان نگریختم زنده کوشم در شکار زندگی زنده باشم چون ز جان نگریختم چشم تیراندازش آنگه یافتم که ز تیر خرکمان نگریختم زخم تیغ و تیر من منصور شد چون که از زخم سنان نگریختم بحر قندم از ترش باکیم نیست سودمندم از زیان نگریختم شمس تبریزی چو آمد آشکار ز آشکارا و نهان نگریختم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۹ دست من گیر ای پسر خوش نیستم ای قد تو چون شجر خوش نیستم نی بهل دستم که رنجم از دل است درد دل را گلشکر خوش نیستم تا تو رفتی قوت و صبرم برفت تا تو رفتی من دگر خوش نیستم دست ها را چون کمر کن گرد من هین که من بی این کمر خوش نیستم ناتوانم رفتم از دست ای حکیم دست بر من نه مگر خوش نیستم ای گرفته آتشت زیر و زبر این چنین زیر و زبر خوش نیستم چه خبر پرسی که بی جام لبت باخبر یا بی خبر خوش نیستم سر همی پیچم به هر سو همچنین چیست یعنی من ز سر خوش نیستم چشم می بندم به هر دم تا به دیر زانک بی تو با نظر خوش نیستم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۰ ای گزیده یار چونت یافتم ای دل و دلدار چونت یافتم می گریزی هر زمان از کار ما در میان کار چونت یافتم چند بارم وعده کردی و نشد ای صنم این بار چونت یافتم زحمت اغیار آخر چند چند هین که بی اغیار چونت یافتم ای دریده پرده های عاشقان پرده را بردار چونت یافتم ای ز رویت گلستان ها شرمسار در گل و گلزار چونت یافتم ای دل اندک نیست زخم چشم بد پس مگو بسیار چونت یافتم ای که در خوابت ندیده خسروان این عجب بیدار چونت یافتم شمس تبریزی که انوار از تو تافت اندر آن انوار چونت یافتم

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۶ هم به درد این درد را درمان کنم هم به صبر این کار را آسان کنم یا برآرم پای جان زین آب و گل یا دل و جان وقف دلداران کنم داغ پروانه ستم از شمع الست خدمت شمع همان سلطان کنم عشق مهمان شد بر این سوخته یک دلی دارم پی اش قربان کنم نفس اگر چون گربه گوید که میاو گربه وارش من در این انبان کنم از ملولی هر کی گرداند سری درکشم در چرخش و گردان کنم آن ملولی دنبل بی عشقی است جان او را عاشق ایشان کنم عاشقی چه بود کمال تشنگی پس بیان چشمه حیوان کنم من نگویم شرح او خامش کنم آنچه اندر شرح ناید آن کنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۷ می رسد بوی جگر از دو لبم می برآید دودها از یاربم می بنالد آسمان از آه من جان سپردن هر دمی شد مذهبم اندکی دانستیی از حال من گر خبر بودی شبت را از شبم مکتب تعلیم عشاق آتش است من شب و روز اندرون مکتبم روی خود بر روی زرد من بنه دست نه بر سینه ام کاندر تبم گفتمش گویم به گوشت یک سخن گفت ترسم تا نسوزد غبغبم گفتمش دور از جمالت چشم بد چشم من نزدیک اگر چه معجبم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۸ عاشقم از عاشقان نگریختم وز مصاف ای پهلوان نگریختم حمله بردم سوی شیران همچو شیر همچو روبه از میان نگریختم قصد بام آسمان می داشتم از میان نردبان نگریختم چون که من دارو بدم هر درد را از صداع این و آن نگریختم هیچ دیدی دارو کز دردی گریخت داروم من همچنان نگریختم پیرو پیغامبران بودم به جان من ز تهدید خسان نگریختم زنده کوشم در شکار زندگی زنده باشم چون ز جان نگریختم چشم تیراندازش آنگه یافتم که ز تیر خرکمان نگریختم زخم تیغ و تیر من منصور شد چون که از زخم سنان نگریختم بحر قندم از ترش باکیم نیست سودمندم از زیان نگریختم شمس تبریزی چو آمد آشکار ز آشکارا و نهان نگریختم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۹ دست من گیر ای پسر خوش نیستم ای قد تو چون شجر خوش نیستم نی بهل دستم که رنجم از دل است درد دل را گلشکر خوش نیستم تا تو رفتی قوت و صبرم برفت تا تو رفتی من دگر خوش نیستم دست ها را چون کمر کن گرد من هین که من بی این کمر خوش نیستم ناتوانم رفتم از دست ای حکیم دست بر من نه مگر خوش نیستم ای گرفته آتشت زیر و زبر این چنین زیر و زبر خوش نیستم چه خبر پرسی که بی جام لبت باخبر یا بی خبر خوش نیستم سر همی پیچم به هر سو همچنین چیست یعنی من ز سر خوش نیستم چشم می بندم به هر دم تا به دیر زانک بی تو با نظر خوش نیستم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۰ ای گزیده یار چونت یافتم ای دل و دلدار چونت یافتم می گریزی هر زمان از کار ما در میان کار چونت یافتم چند بارم وعده کردی و نشد ای صنم این بار چونت یافتم زحمت اغیار آخر چند چند هین که بی اغیار چونت یافتم ای دریده پرده های عاشقان پرده را بردار چونت یافتم ای ز رویت گلستان ها شرمسار در گل و گلزار چونت یافتم ای دل اندک نیست زخم چشم بد پس مگو بسیار چونت یافتم ای که در خوابت ندیده خسروان این عجب بیدار چونت یافتم شمس تبریزی که انوار از تو تافت اندر آن انوار چونت یافتم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۱ سالکان راه را محرم شدم ساکنان قدس را همدم شدم طارمی دیدم برون از شش جهت خاک گشتم فرش آن طارم شدم خون شدم جوشیده در رگ های عشق در دو چشم عاشقانش نم شدم گه چو عیسی جملگی گشتم زبان گه دل خاموش چون مریم شدم آنچ از عیسی و مریم یاوه شد گر مرا باور کنی آن هم شدم پیش نشترهای عشق لم یزل زخم گشتم صد ره و مرهم شدم هر قدم همراه عزراییل بود جان مبادم گر از او درهم شدم رو به رو با مرگ کردم حرب ها تا ز عین مرگ من خرم شدم سست کردم تنگ هستی را تمام تا که بر زین بقا محکم شدم بانگ نای لم یزل بشنو ز من گر چو پشت چنگ اندر خم شدم رو نمود الله اعلم مر مرا کشته الله و پس اعلم شدم عید اکبر شمس تبریزی بود عید را قربانی اعظم شدم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۲ بوی آن خوب ختن می آیدم بوی یار سیمتن می آیدم می رسد در گوش بانگ بلبلان بوی باغ و یاسمن می آیدم درد چون آبستنان می گیردم طفل جان اندر چمن می آیدم بوی زلف مشکبار روح قدس همچو جان اندر بدن می آیدم یوسفم افتاده در چاه فراق از شه مصر آن رسن می آیدم من شهید عشقم و پرخون کفن خونبها اندر کفن می آیدم بر سرم نه آن کلاه خسروی کان چنان شیرین ذقن می آیدم سر نهادم همچو شمع اندر لگن سر نگر کاندر لگن می آیدم جان ها بر بام تن صف صف زدند کان قباد صف شکن می آیدم گوییا آن چنگ عشرت ساز یافت تا نوای تن تنن می آیدم گوییا ساقی جان بر کار شد تا چنین می در دهن می آیدم یا ز شعشاع عقیق احمدی بوی رحمان از یمن می آیدم یا ز بوی شمس تبریزی ز عشق نعره ها بی خویشتن می آیدم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۳ نو به نو هر روز باری می کشم وین بلا از بهر کاری می کشم زحمت سرما و برف ماه دی بر امید نوبهاری می کشم پیش آن فربه کن هر لاغری این چنین جسم نزاری می کشم از دو صد شهرم اگر بیرون کنند بهر عشق شهریاری می کشم گر دکان و خانه ام ویران شود بر وفای لاله زاری می کشم عشق یزدان پس حصاری محکم است رخت جان اندر حصاری می کشم ناز هر بیگانه سنگین دلی بهر یاری بردباری می کشم بهر لعلش کوه و کانی می کنم بهر آن گل بار خاری می کشم بهر آن دو نرگس مخمور او همچو مخموران خاری می کشم بهر صیدی کو نمی گنجد به دام دام و داهول شکاری می کشم گفت ای غم تا قیامت می کشی می کشم ای دوست آری می کشم سینه غار و شمس تبریزی است یار سخره بهر یار غاری می کشم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۴ می شناسد پرده جان آن صنم چون نداند پرده را صاحب حرم چون ز پرده قصد عقل ما کند تو فسون بر ما مخوان و برمدم کس ندارد طاقت ما آن نفس عاقل از ما می رمد دیوانه هم آن چنان کردیم ما مجنون که دوش ماه می انداخت از غیرت علم پرده هایی می نوازد پرده در تارهایی می زند بی زیر و بم عقل و جان آن جا کند رقص الجمل کو بدرد پرده شادی و غم این نفس آن پرده را از سر گرفت ما به سر رقصان چو بر کاغذ قلم

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۱ سالکان راه را محرم شدم ساکنان قدس را همدم شدم طارمی دیدم برون از شش جهت خاک گشتم فرش آن طارم شدم خون شدم جوشیده در رگ های عشق در دو چشم عاشقانش نم شدم گه چو عیسی جملگی گشتم زبان گه دل خاموش چون مریم شدم آنچ از عیسی و مریم یاوه شد گر مرا باور کنی آن هم شدم پیش نشترهای عشق لم یزل زخم گشتم صد ره و مرهم شدم هر قدم همراه عزراییل بود جان مبادم گر از او درهم شدم رو به رو با مرگ کردم حرب ها تا ز عین مرگ من خرم شدم سست کردم تنگ هستی را تمام تا که بر زین بقا محکم شدم بانگ نای لم یزل بشنو ز من گر چو پشت چنگ اندر خم شدم رو نمود الله اعلم مر مرا کشته الله و پس اعلم شدم عید اکبر شمس تبریزی بود عید را قربانی اعظم شدم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۲ بوی آن خوب ختن می آیدم بوی یار سیمتن می آیدم می رسد در گوش بانگ بلبلان بوی باغ و یاسمن می آیدم درد چون آبستنان می گیردم طفل جان اندر چمن می آیدم بوی زلف مشکبار روح قدس همچو جان اندر بدن می آیدم یوسفم افتاده در چاه فراق از شه مصر آن رسن می آیدم من شهید عشقم و پرخون کفن خونبها اندر کفن می آیدم بر سرم نه آن کلاه خسروی کان چنان شیرین ذقن می آیدم سر نهادم همچو شمع اندر لگن سر نگر کاندر لگن می آیدم جان ها بر بام تن صف صف زدند کان قباد صف شکن می آیدم گوییا آن چنگ عشرت ساز یافت تا نوای تن تنن می آیدم گوییا ساقی جان بر کار شد تا چنین می در دهن می آیدم یا ز شعشاع عقیق احمدی بوی رحمان از یمن می آیدم یا ز بوی شمس تبریزی ز عشق نعره ها بی خویشتن می آیدم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۳ نو به نو هر روز باری می کشم وین بلا از بهر کاری می کشم زحمت سرما و برف ماه دی بر امید نوبهاری می کشم پیش آن فربه کن هر لاغری این چنین جسم نزاری می کشم از دو صد شهرم اگر بیرون کنند بهر عشق شهریاری می کشم گر دکان و خانه ام ویران شود بر وفای لاله زاری می کشم عشق یزدان پس حصاری محکم است رخت جان اندر حصاری می کشم ناز هر بیگانه سنگین دلی بهر یاری بردباری می کشم بهر لعلش کوه و کانی می کنم بهر آن گل بار خاری می کشم بهر آن دو نرگس مخمور او همچو مخموران خاری می کشم بهر صیدی کو نمی گنجد به دام دام و داهول شکاری می کشم گفت ای غم تا قیامت می کشی می کشم ای دوست آری می کشم سینه غار و شمس تبریزی است یار سخره بهر یار غاری می کشم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۴ می شناسد پرده جان آن صنم چون نداند پرده را صاحب حرم چون ز پرده قصد عقل ما کند تو فسون بر ما مخوان و برمدم کس ندارد طاقت ما آن نفس عاقل از ما می رمد دیوانه هم آن چنان کردیم ما مجنون که دوش ماه می انداخت از غیرت علم پرده هایی می نوازد پرده در تارهایی می زند بی زیر و بم عقل و جان آن جا کند رقص الجمل کو بدرد پرده شادی و غم این نفس آن پرده را از سر گرفت ما به سر رقصان چو بر کاغذ قلم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۵ عاشقی بر من پریشانت کنم کم عمارت کن که ویرانت کنم گر دو صد خانه کنی زنبوروار چون مگس بی خان و بی مانت کنم تو بر آنک خلق را حیران کنی من بر آنک مست و حیرانت کنم گر که قافی تو را چون آسیا آرم اندر چرخ و گردانت کنم ور تو افلاطون و لقمانی به علم من به یک دیدار نادانت کنم تو به دست من چو مرغی مرده ای من صیادم دام مرغانت کنم بر سر گنجی چو ماری خفته ای من چو مار خسته پیچانت کنم خواه دلیلی گو و خواهی خود مگو در دلالت عین برهانت کنم خواه گو لاحول خواهی خود مگو چون شهب لاحول شیطانت کنم چند می باشی اسیر این و آن گر برون آیی از این آنت کنم ای صدف چون آمدی در بحر ما چون صدف ها گوهرافشانت کنم بر گلویت تیغ ها را دست نیست گر چو اسماعیل قربانت کنم چون خلیلی هیچ از آتش مترس من ز آتش صد گلستانت کنم دامن ما گیر اگر تردامنی تا چو مه از نور دامانت کنم من همایم سایه کردم بر سرت تا که افریدون و سلطانت کنم هین قرایت کم کن و خاموش باش تا بخوانم عین قرآنت کنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۶ گفته ای من یار دیگر می کنم بر تو دل چون سنگ مرمر می کنم پس تو خود این گو که از تیغ جفا عاشقی را قصد و بی سر می کنم گوهری را زیر مرمر می کشم مرمری را لعل و گوهر می کنم صد هزاران مؤمن توحید را بسته آن زلف کافر می کنم عاشقان را در کشاکش همچو ماه گاه فربه گاه لاغر می کنم کله های عشق را از خنب جان کیل باده همچو ساغر می کنم باغ دل سرسبز و تر باشد ولیک از فراقش خشک و بی بر می کنم گلبنان را جمله گردن می زنم قصد شاخ تازه و تر می کنم چونک بی من باغ حال خود بدید جور هشتم داد و داور می کنم از بهار وصل بر بیمار دی مغفرت را روح پرور می کنم بار دیگر از بر سیمین خود دست بی سیمان پر از زر می کنم بندگان خویش را بر هر دو کون خسرو و خاقان و سنجر می کنم شمس تبریزی همی گوید به روح من ز عین روح سرور می کنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۷ من ز وصلت چون به هجران می روم در بیابان مغیلان می روم من به خود کی رفتمی او می کشد تا نپنداری که خواهان می روم چشم نرگس خیره در من مانده ست کز میان باغ و بستان می روم عقل هم انگشت خود را می گزد زانک جان این جاست و بی جان می روم دست ناپیدا گریبان می کشد من پی دست و گریبان می روم این چنین پیدا و پنهان دست کیست تا که من پیدا و پنهان می روم این همان دست است کاول او مرا جمع کرد و من پریشان می روم در تماشای چنین دست عجب من شدم از دست و حیران می روم من چو از دریای عمان قطره ام قطره قطره سوی عمان می روم من چو از کان معانی یک جوم همچنین جو جو بدان کان می روم من چو از خورشید کیوان ذره ام ذره ذره سوی کیوان می روم این سخن پایان ندارد لیک من آمدم زان سر به پایان می روم

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۵ عاشقی بر من پریشانت کنم کم عمارت کن که ویرانت کنم گر دو صد خانه کنی زنبوروار چون مگس بی خان و بی مانت کنم تو بر آنک خلق را حیران کنی من بر آنک مست و حیرانت کنم گر که قافی تو را چون آسیا آرم اندر چرخ و گردانت کنم ور تو افلاطون و لقمانی به علم من به یک دیدار نادانت کنم تو به دست من چو مرغی مرده ای من صیادم دام مرغانت کنم بر سر گنجی چو ماری خفته ای من چو مار خسته پیچانت کنم خواه دلیلی گو و خواهی خود مگو در دلالت عین برهانت کنم خواه گو لاحول خواهی خود مگو چون شهب لاحول شیطانت کنم چند می باشی اسیر این و آن گر برون آیی از این آنت کنم ای صدف چون آمدی در بحر ما چون صدف ها گوهرافشانت کنم بر گلویت تیغ ها را دست نیست گر چو اسماعیل قربانت کنم چون خلیلی هیچ از آتش مترس من ز آتش صد گلستانت کنم دامن ما گیر اگر تردامنی تا چو مه از نور دامانت کنم من همایم سایه کردم بر سرت تا که افریدون و سلطانت کنم هین قرایت کم کن و خاموش باش تا بخوانم عین قرآنت کنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۶ گفته ای من یار دیگر می کنم بر تو دل چون سنگ مرمر می کنم پس تو خود این گو که از تیغ جفا عاشقی را قصد و بی سر می کنم گوهری را زیر مرمر می کشم مرمری را لعل و گوهر می کنم صد هزاران مؤمن توحید را بسته آن زلف کافر می کنم عاشقان را در کشاکش همچو ماه گاه فربه گاه لاغر می کنم کله های عشق را از خنب جان کیل باده همچو ساغر می کنم باغ دل سرسبز و تر باشد ولیک از فراقش خشک و بی بر می کنم گلبنان را جمله گردن می زنم قصد شاخ تازه و تر می کنم چونک بی من باغ حال خود بدید جور هشتم داد و داور می کنم از بهار وصل بر بیمار دی مغفرت را روح پرور می کنم بار دیگر از بر سیمین خود دست بی سیمان پر از زر می کنم بندگان خویش را بر هر دو کون خسرو و خاقان و سنجر می کنم شمس تبریزی همی گوید به روح من ز عین روح سرور می کنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۷ من ز وصلت چون به هجران می روم در بیابان مغیلان می روم من به خود کی رفتمی او می کشد تا نپنداری که خواهان می روم چشم نرگس خیره در من مانده ست کز میان باغ و بستان می روم عقل هم انگشت خود را می گزد زانک جان این جاست و بی جان می روم دست ناپیدا گریبان می کشد من پی دست و گریبان می روم این چنین پیدا و پنهان دست کیست تا که من پیدا و پنهان می روم این همان دست است کاول او مرا جمع کرد و من پریشان می روم در تماشای چنین دست عجب من شدم از دست و حیران می روم من چو از دریای عمان قطره ام قطره قطره سوی عمان می روم من چو از کان معانی یک جوم همچنین جو جو بدان کان می روم من چو از خورشید کیوان ذره ام ذره ذره سوی کیوان می روم این سخن پایان ندارد لیک من آمدم زان سر به پایان می روم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۸ من به سوی باغ و گلشن می روم تو نمی آیی میا من می روم روز تاریک است بی رویش مرا من برای شمع روشن می روم جان مرا هشته ست و پیشین می رود جان همی گوید که بی تن می روم بوی سیب آمد مرا از باغ جان مست گشتم سیب خوردن می روم عیش باقی شد مرا آن جا که من از برای عیش کردن می روم من به هر بادی نگردم زانک من در رهش چون کوه آهن می روم من گریبان را دریدم از فراق در پی او همچو دامن می روم آتشم گرچه به صورت روغنم و اندر آتش همچو روغن می روم همچو کوهی می نمایم لیک من ذره ذره سوی روزن می روم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۹ آتشی نو در وجود اندرزدیم در میان محو نو اندرشدیم نیک و بد اندر جهان هستی است ما نه نیکیم ای برادر نی بدیم هر چه چرخ دزد از ما برده بود شب عسس رفتیم و از وی بستدیم ما یکی بودیم با صد ما و من یک جوی زان یک نماند و ما صدیم از خودی نارفته نتوان آمدن از خودی رفتیم وانگه آمدیم قد ما شد پست اندر قد عشق قد ما چون پست شد عالی قدیم پیشه مردی ز حق آموختیم پهلوان عشق و یار احمدیم بیست و نه حرف است بر لوح وجود حرف ها شستیم و اندر ابجدیم سعد شمس الدین تبریزی بتافت وز قران سعد او ما اسعدیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۰ ما به خرمنگاه جان بازآمدیم جانب شه همچو شهباز آمدیم سیر گشتیم از غریبی و فراق سوی اصل و سوی آغاز آمدیم وارهیدیم از گدایی و نیاز پای کوبان جانب ناز آمدیم در کنار محرمان جان پروریم چونک اندر پرده راز آمدیم او کمند انداخت و ما را برکشید ما به دست صانع انگاز آمدیم پیش از آن کاین خانه ویران کرد اجل حمدلله خانه پرداز آمدیم نان ما پخته ست و بویش می رسد تا به بوی نان به خباز آمدیم هین خمش کن تا بگوید ترجمان کز مذلت سوی اعزاز آمدیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۱ گر دم از شادی وگر از غم زنیم جمع بنشینیم و دم با هم زنیم یار ما افزون رود افزون رویم یار ما گر کم زند ما کم زنیم ما و یاران همدل و همدم شویم همچو آتش بر صف رستم زنیم گرچه مردانیم اگر تنها رویم چون زنان بر نوحه و ماتم زنیم گر به تنهایی به راه حج رویم تو مکن باور که بر زمزم زنیم تارهای چنگ را مانیم ما چونک درسازیم زیر و بم زنیم ما همه در جمع آدم بوده ایم بار دیگر جمله بر آدم زنیم نکته پوشیده ست و آدم واسطه خیمه ها بر ساحل اعظم زنیم چون به تخت آید سلیمان بقا صد هزاران بوسه بر خاتم زنیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۲ روز باران است و ما جو می کنیم بر امید وصل دستی می زنیم ابرها آبستن از دریای عشق ما ز ابر عشق هم آبستنیم تو مگو مطرب نیم دستی بزن تو بیا ما خود تو را مطرب کنیم روشن است آن خانه گویی آن کیست ما غلام خانه های روشنیم ما حجاب آب حیوان خودیم بر سر آن آب ما چون روغنیم

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۸ من به سوی باغ و گلشن می روم تو نمی آیی میا من می روم روز تاریک است بی رویش مرا من برای شمع روشن می روم جان مرا هشته ست و پیشین می رود جان همی گوید که بی تن می روم بوی سیب آمد مرا از باغ جان مست گشتم سیب خوردن می روم عیش باقی شد مرا آن جا که من از برای عیش کردن می روم من به هر بادی نگردم زانک من در رهش چون کوه آهن می روم من گریبان را دریدم از فراق در پی او همچو دامن می روم آتشم گرچه به صورت روغنم و اندر آتش همچو روغن می روم همچو کوهی می نمایم لیک من ذره ذره سوی روزن می روم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۹ آتشی نو در وجود اندرزدیم در میان محو نو اندرشدیم نیک و بد اندر جهان هستی است ما نه نیکیم ای برادر نی بدیم هر چه چرخ دزد از ما برده بود شب عسس رفتیم و از وی بستدیم ما یکی بودیم با صد ما و من یک جوی زان یک نماند و ما صدیم از خودی نارفته نتوان آمدن از خودی رفتیم وانگه آمدیم قد ما شد پست اندر قد عشق قد ما چون پست شد عالی قدیم پیشه مردی ز حق آموختیم پهلوان عشق و یار احمدیم بیست و نه حرف است بر لوح وجود حرف ها شستیم و اندر ابجدیم سعد شمس الدین تبریزی بتافت وز قران سعد او ما اسعدیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۰ ما به خرمنگاه جان بازآمدیم جانب شه همچو شهباز آمدیم سیر گشتیم از غریبی و فراق سوی اصل و سوی آغاز آمدیم وارهیدیم از گدایی و نیاز پای کوبان جانب ناز آمدیم در کنار محرمان جان پروریم چونک اندر پرده راز آمدیم او کمند انداخت و ما را برکشید ما به دست صانع انگاز آمدیم پیش از آن کاین خانه ویران کرد اجل حمدلله خانه پرداز آمدیم نان ما پخته ست و بویش می رسد تا به بوی نان به خباز آمدیم هین خمش کن تا بگوید ترجمان کز مذلت سوی اعزاز آمدیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۱ گر دم از شادی وگر از غم زنیم جمع بنشینیم و دم با هم زنیم یار ما افزون رود افزون رویم یار ما گر کم زند ما کم زنیم ما و یاران همدل و همدم شویم همچو آتش بر صف رستم زنیم گرچه مردانیم اگر تنها رویم چون زنان بر نوحه و ماتم زنیم گر به تنهایی به راه حج رویم تو مکن باور که بر زمزم زنیم تارهای چنگ را مانیم ما چونک درسازیم زیر و بم زنیم ما همه در جمع آدم بوده ایم بار دیگر جمله بر آدم زنیم نکته پوشیده ست و آدم واسطه خیمه ها بر ساحل اعظم زنیم چون به تخت آید سلیمان بقا صد هزاران بوسه بر خاتم زنیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۲ روز باران است و ما جو می کنیم بر امید وصل دستی می زنیم ابرها آبستن از دریای عشق ما ز ابر عشق هم آبستنیم تو مگو مطرب نیم دستی بزن تو بیا ما خود تو را مطرب کنیم روشن است آن خانه گویی آن کیست ما غلام خانه های روشنیم ما حجاب آب حیوان خودیم بر سر آن آب ما چون روغنیم

%0
10 Bölüm