مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۸ می آید سنجق بهاری لشکرکش شور و بی قراری گلزار نقاب می گشاید بلبل بگرفت باز زاری بر کف بنهاده لاله جامی کای نرگس مست بر چه کاری امروز بنفشه در رکوع است می جوید از خدای یاری سرها ز مغاره کرده بیرون آن لاله رخان کوهساری یا رب که که را همی فریبند خوش می نگرند در شکاری منگر به سمن به چشم خردی منگر به چمن به چشم خواری زیرا به مسافران عزت گر خوار نظر کنی نیاری بشنو ز زبان سبز هر برگ کز عیب بروید آنچ کاری گشته ست زبان گاو ناطق در حمد و ثنا و شکر آری عذرت نبود ز یأس از آن کو بخشد به کلوخ خوش عذاری بابرگ شد آن کلوخ جان یافت در شکر نمود جان سپاری صد میوه چو شیشه های شربت هر یک مزه ای به خوشگواری بعضی چو شکر اگر شکوری بعضی ترشند اگر خماری خاموش نشین و مستمع باش نی واعظ خلق شو نه قاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۹ ای چشم و چراغ شهریاری والله به خدا که آن تو داری شمعی که در آسمان نگنجد از گوشه سینه ای برآری خورشید به پیش نور آن شمع یک ذره شود ز شرمساری وقت است که در وجود خاکی آن تخم که گفته ای بکاری آخر چه شود کز آب حیوان بر چهره زعفران بباری تا لاله ستان عاشقان را از گلبن حق به خنده آری بر پشت فلک نهند پا را چون تو سرشان دمی بخاری انگور وجود باده گردد چون پای بر او نهی فشاری مخدومی شمس حق تبریز لطفی که هزار نوبهاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۰ ای جان و جهان چه می گریزی وی فخر شهان چه می گریزی ما را به چه کار می فرستی پنهان پنهان چه می گریزی چون تیر روی و بازآیی این دم ز کمان چه می گریزی باری تو هزار گنج داری زین نیم زیان چه می گریزی ای که شکرت کران ندارد بنشین به میان چه می گریزی چون محرم هر شکر دهان است از پیش دهان چه می گریزی ایمن ز امان توست عالم ای امن امان چه می گریزی عالم همه گرگ مردخوار است ای دل ز شبان چه می گریزی خامش که زبان همه زیان است تو سوی زیان چه می گریزی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۱ از قصه حال ما نپرسی وز کشتن عاشقان نترسی ای گوهر عشق از چه بحری وی آتش عشق از چه درسی آنجا که توی کی راه یابد زان جانب چرخ و عرش و کرسی ای دل تو دلی نه دیگ آهن از آتش عشق چند تفسی جان و دل و نفس هر سه سوزید تا کی گویم ظلمت نفسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۲ ای دلبر بی دلان صوفی حاشا که ز جان بی وقوفی از هجر دوتا چو لام گشتیم دلتنگ ز غم چو کاف کوفی آن دم که به طوف خود بطوفی وآنگه که به خانه هم به طوفی ما را بنمای مهر و الفت چون معدن مهری و الوفی مکشوف ز کشف توست اسرار زیرا که کشوف هر کشوفی آنی که بری خسوف از ماه آن ماه نه ای که در خسوفی آنی که بری کسوف از شمس آن شمس نه ای که در کسوفی در آحادیم ای مهندس تو ساکن خانه الوفی ای آحادی الوف را باش کاین جا تو به منزل مخوفی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۸ می آید سنجق بهاری لشکرکش شور و بی قراری گلزار نقاب می گشاید بلبل بگرفت باز زاری بر کف بنهاده لاله جامی کای نرگس مست بر چه کاری امروز بنفشه در رکوع است می جوید از خدای یاری سرها ز مغاره کرده بیرون آن لاله رخان کوهساری یا رب که که را همی فریبند خوش می نگرند در شکاری منگر به سمن به چشم خردی منگر به چمن به چشم خواری زیرا به مسافران عزت گر خوار نظر کنی نیاری بشنو ز زبان سبز هر برگ کز عیب بروید آنچ کاری گشته ست زبان گاو ناطق در حمد و ثنا و شکر آری عذرت نبود ز یأس از آن کو بخشد به کلوخ خوش عذاری بابرگ شد آن کلوخ جان یافت در شکر نمود جان سپاری صد میوه چو شیشه های شربت هر یک مزه ای به خوشگواری بعضی چو شکر اگر شکوری بعضی ترشند اگر خماری خاموش نشین و مستمع باش نی واعظ خلق شو نه قاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۹ ای چشم و چراغ شهریاری والله به خدا که آن تو داری شمعی که در آسمان نگنجد از گوشه سینه ای برآری خورشید به پیش نور آن شمع یک ذره شود ز شرمساری وقت است که در وجود خاکی آن تخم که گفته ای بکاری آخر چه شود کز آب حیوان بر چهره زعفران بباری تا لاله ستان عاشقان را از گلبن حق به خنده آری بر پشت فلک نهند پا را چون تو سرشان دمی بخاری انگور وجود باده گردد چون پای بر او نهی فشاری مخدومی شمس حق تبریز لطفی که هزار نوبهاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۰ ای جان و جهان چه می گریزی وی فخر شهان چه می گریزی ما را به چه کار می فرستی پنهان پنهان چه می گریزی چون تیر روی و بازآیی این دم ز کمان چه می گریزی باری تو هزار گنج داری زین نیم زیان چه می گریزی ای که شکرت کران ندارد بنشین به میان چه می گریزی چون محرم هر شکر دهان است از پیش دهان چه می گریزی ایمن ز امان توست عالم ای امن امان چه می گریزی عالم همه گرگ مردخوار است ای دل ز شبان چه می گریزی خامش که زبان همه زیان است تو سوی زیان چه می گریزی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۱ از قصه حال ما نپرسی وز کشتن عاشقان نترسی ای گوهر عشق از چه بحری وی آتش عشق از چه درسی آنجا که توی کی راه یابد زان جانب چرخ و عرش و کرسی ای دل تو دلی نه دیگ آهن از آتش عشق چند تفسی جان و دل و نفس هر سه سوزید تا کی گویم ظلمت نفسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۲ ای دلبر بی دلان صوفی حاشا که ز جان بی وقوفی از هجر دوتا چو لام گشتیم دلتنگ ز غم چو کاف کوفی آن دم که به طوف خود بطوفی وآنگه که به خانه هم به طوفی ما را بنمای مهر و الفت چون معدن مهری و الوفی مکشوف ز کشف توست اسرار زیرا که کشوف هر کشوفی آنی که بری خسوف از ماه آن ماه نه ای که در خسوفی آنی که بری کسوف از شمس آن شمس نه ای که در کسوفی در آحادیم ای مهندس تو ساکن خانه الوفی ای آحادی الوف را باش کاین جا تو به منزل مخوفی