Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ - Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۵ گر من از اسرار عشقش نیک دانا بودمی اندر آن یغما رفیق ترک یغما بودمی ور چو چشم خونی او بودمی من فتنه جوی در میان حلقه های شور و غوغا بودمی گر ضمیر هر خسی ما را نخستی در جهان در سر و دل ها روان مانند سودا بودمی گر نه هر روزی ز برجی سر فروکردی مهم جا نگردانیدمی هرگز به یک جا بودمی من نکردم جلدیی با عشق او کان آتشش آب کردی مر مرا گر سنگ خارا بودمی گر نکاهیدی وجودم هر دمی از درد عشق من نه عاشق بودمی من کارافزا بودمی گر نه موج عشق شمس الدین تبریزی بدی کو مرا بر می کشد در قعر دریا بودمی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۶ آتشینا آب حیوان از کجا آورده ای دانم این باری که الحق جان فزا آورده ای مشرق و مغرب بدرد همچو ابر از یک دگر چون چنین خورشید از نور خدا آورده ای خیره گان روی خود را از ره و منزل مپرس چون بر ایشان شعله های کبریا آورده ای احمقی باشد اگر جانی بمیرد بعد از این چون چنین دریای جوشان از بقا آورده ای از قضا و از قدر مر عاشقان را خوف نیست چون قدر را مست گشته با قضا آورده ای می نگنجد جان ما در پوست از شادی تو کاین جمال جان فزا از بهر ما آورده ای شمس تبریزی جفا کردی و دانم این قدر کز میان هر جفایی صد وفا آورده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۷ ای مهی کاندر نکویی از صفت افزوده ای تا بسی درهای دولت بر فلک بگشوده ای ای بسا کوه احد کز راه دل برکنده ای ای بسا وصف احد کاندر نظر بنموده ای جان ها زنبوروار از عشق تو پران شده تا دهان خاکیان را زان عسل آلوده ای ای سبک عقلی که از خویشش گرانی داده ای وی گران جانی که سوی خویشتن بربوده ای شاد با گوش مقیم اندر مقالات الست چون ز بی چشمان مقالات خطا بشنوده ای در رخ پرزهر دونان کمترک خندیده ای هر خسی را از ضرورت در جهان بستوده ای فارغی از چرب و شیرین در حلاوت های خود چرب و شیرین باش از خود ز آنک خوش پالوده ای ای همه دعویت معنی ای ز معنی بیشتر ای دو صد چندانک دعوی کرده ای بنموده ای ای که می جویی مثال شمس تبریزی تو هم روزگاری می بری و اندر غم بیهوده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۸ آه از آن رخسار برق انداز خوش عیاره ای صاعقه است از برق او بر جان هر بیچاره ای چون ز پیش رشته ای در لعل چون آتش بتافت موج زد دریای گوهر از میان خاره ای این دل صدپاره مر دربان جان را پاره داد چون به پیش پرده آمد بهترک شد پاره ای هشت منظر شد بهشت و هر یکی چون دفتری هشت دفتر درج بین در رقعه ای رخساره ای تا چه مرغ است این دلم چون اشتران زانو زده یا چو اشترمرغ گرد شعله آتشخواره ای هم دکان شد این دلم با عشقت ای کان طرب خوش حریفی یافت او هم در دکان هم کاره ای ز آفتاب عشق تو ذرات جان ها شد چو ماه وز سعادت در فلک هر ساعتی استاره ای نقش تو نادیده و یک یک حکایت می کند چون مسیح از نور مریم روح در گهواره ای شمس تبریزی تناقض چیست در احوال دل هم مقیم عشق باشد هم ز عشق آواره ای

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۵ گر من از اسرار عشقش نیک دانا بودمی اندر آن یغما رفیق ترک یغما بودمی ور چو چشم خونی او بودمی من فتنه جوی در میان حلقه های شور و غوغا بودمی گر ضمیر هر خسی ما را نخستی در جهان در سر و دل ها روان مانند سودا بودمی گر نه هر روزی ز برجی سر فروکردی مهم جا نگردانیدمی هرگز به یک جا بودمی من نکردم جلدیی با عشق او کان آتشش آب کردی مر مرا گر سنگ خارا بودمی گر نکاهیدی وجودم هر دمی از درد عشق من نه عاشق بودمی من کارافزا بودمی گر نه موج عشق شمس الدین تبریزی بدی کو مرا بر می کشد در قعر دریا بودمی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۶ آتشینا آب حیوان از کجا آورده ای دانم این باری که الحق جان فزا آورده ای مشرق و مغرب بدرد همچو ابر از یک دگر چون چنین خورشید از نور خدا آورده ای خیره گان روی خود را از ره و منزل مپرس چون بر ایشان شعله های کبریا آورده ای احمقی باشد اگر جانی بمیرد بعد از این چون چنین دریای جوشان از بقا آورده ای از قضا و از قدر مر عاشقان را خوف نیست چون قدر را مست گشته با قضا آورده ای می نگنجد جان ما در پوست از شادی تو کاین جمال جان فزا از بهر ما آورده ای شمس تبریزی جفا کردی و دانم این قدر کز میان هر جفایی صد وفا آورده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۷ ای مهی کاندر نکویی از صفت افزوده ای تا بسی درهای دولت بر فلک بگشوده ای ای بسا کوه احد کز راه دل برکنده ای ای بسا وصف احد کاندر نظر بنموده ای جان ها زنبوروار از عشق تو پران شده تا دهان خاکیان را زان عسل آلوده ای ای سبک عقلی که از خویشش گرانی داده ای وی گران جانی که سوی خویشتن بربوده ای شاد با گوش مقیم اندر مقالات الست چون ز بی چشمان مقالات خطا بشنوده ای در رخ پرزهر دونان کمترک خندیده ای هر خسی را از ضرورت در جهان بستوده ای فارغی از چرب و شیرین در حلاوت های خود چرب و شیرین باش از خود ز آنک خوش پالوده ای ای همه دعویت معنی ای ز معنی بیشتر ای دو صد چندانک دعوی کرده ای بنموده ای ای که می جویی مثال شمس تبریزی تو هم روزگاری می بری و اندر غم بیهوده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۸ آه از آن رخسار برق انداز خوش عیاره ای صاعقه است از برق او بر جان هر بیچاره ای چون ز پیش رشته ای در لعل چون آتش بتافت موج زد دریای گوهر از میان خاره ای این دل صدپاره مر دربان جان را پاره داد چون به پیش پرده آمد بهترک شد پاره ای هشت منظر شد بهشت و هر یکی چون دفتری هشت دفتر درج بین در رقعه ای رخساره ای تا چه مرغ است این دلم چون اشتران زانو زده یا چو اشترمرغ گرد شعله آتشخواره ای هم دکان شد این دلم با عشقت ای کان طرب خوش حریفی یافت او هم در دکان هم کاره ای ز آفتاب عشق تو ذرات جان ها شد چو ماه وز سعادت در فلک هر ساعتی استاره ای نقش تو نادیده و یک یک حکایت می کند چون مسیح از نور مریم روح در گهواره ای شمس تبریزی تناقض چیست در احوال دل هم مقیم عشق باشد هم ز عشق آواره ای

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۹ پیش شمع نور جان دل هست چون پروانه ای در شعاع شمع جانان دل گرفته خانه ای سرفرازی شیرگیری مست عشقی فتنه ای نزد جانان هوشیاری نزد خود دیوانه ای خشم شکلی صلح جانی تلخ رویی شکری من بدین خویشی ندیدم در جهان بیگانه ای با هزاران عقل بینا چون ببیند روی شمع پر او در پای پیچد درفتد مستانه ای خرمن آتش گرفته صحن صحراهای عشق گندم او آتشین و جان او پیمانه ای نور گیرد جمله عالم بر مثال کوه طور گر بگویم بی حجاب از حال دل افسانه ای شمع گویم یا نگاری دلبری جان پروری محض روحی سروقدی کافری جانانه ای پیش تختش پیرمردی پای کوبان مست وار لیک او دریای علمی حاکمی فرزانه ای دامن دانش گرفته زیر دندان ها ولیک کلبتین عشق نامانده در او دندانه ای من ز نور پیر واله پیر در معشوق محو او چو آیینه یکی رو من دوسر چون شانه ای پیر گشتم در جمال و فر آن پیر لطیف من چو پروانه در او او را به من پروانه ای گفتم آخر ای به دانش اوستاد کاینات در هنر اقلیم هایی لطف کن کاشانه ای گفت گویم من تو را ای دوربین بسته چشم بشنو از من پند جانی محکمی پیرانه ای دانش و دانا حکیم و حکمت و فرهنگ ما غرقه بین تو در جمال گل رخی دردانه ای چون نگه کردم چه دیدم آفت جان و دلی ای مسلمانان ز رحمت یاری ای یارانه ای این همه پوشیده گفتی آخر این را برگشا از حسودان غم مخور تو شرح ده مردانه ای شمس حق و دین تبریزی خداوندی کز او گشت این پس مانده اندر عشق او پیشانه ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۰ بار دیگر ملتی برساختی برساختی سوی جان عاشقان پرداختی پرداختی بار دیگر در جهان آتش زدی آتش زدی تا به هفتم آسمان برتاختی برتاختی پرده هفت آسمان بشکافتی بشکافتی گوی را در لامکان انداختی انداختی سوی جانان برشدی دامن کشان دامن کشان جان ها را یک به یک بشناختی بشناختی درزدی در طور سینا آتشی نو آتشی کوه را و سنگ را بگداختی بگداختی بود در بحر حقایق موج ها در موج ها بر سر آن بحر جان می باختی می باختی صبر کردی تا که دریا رام گشت و رام گشت بهر کشتی بادبان افراختی افراختی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۱ هر دلی را گر سوی گلزار جانان خاستی در دل هر خار غم گلزار جان افزاستی گر نه جوشاجوش غیرت کف برون انداختی نقش بند جان آتش رنگ او با ماستی ور نبودی پرده دار برق سوزان ماه را این زمین خاک همچون آسمان درواستی در ره معشوق جان گر پا و پر کار آمدی ذره ذره در طریقش باپر و باپاستی دیده نامحرمان گردیده بودی عشق را خود طناب خیمه های جمله بر دریاستی گر نه خون آمیز بودی آب چشم عاشقان بر سر هر آب چشمی نقش آن میناستی روز و شب گر دیده بودی آتش عشق مرا گرم رو بودی زمانه دی ز من فرداستی خاک باشی خواهد آن معشوق ما ور نی از او جای هر عاشق ورای گنبد خضراستی حسن شمس الدین تبریزی برافکندی نقاب گر نه اندر پیش او فراش لا لالاستی

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۹ پیش شمع نور جان دل هست چون پروانه ای در شعاع شمع جانان دل گرفته خانه ای سرفرازی شیرگیری مست عشقی فتنه ای نزد جانان هوشیاری نزد خود دیوانه ای خشم شکلی صلح جانی تلخ رویی شکری من بدین خویشی ندیدم در جهان بیگانه ای با هزاران عقل بینا چون ببیند روی شمع پر او در پای پیچد درفتد مستانه ای خرمن آتش گرفته صحن صحراهای عشق گندم او آتشین و جان او پیمانه ای نور گیرد جمله عالم بر مثال کوه طور گر بگویم بی حجاب از حال دل افسانه ای شمع گویم یا نگاری دلبری جان پروری محض روحی سروقدی کافری جانانه ای پیش تختش پیرمردی پای کوبان مست وار لیک او دریای علمی حاکمی فرزانه ای دامن دانش گرفته زیر دندان ها ولیک کلبتین عشق نامانده در او دندانه ای من ز نور پیر واله پیر در معشوق محو او چو آیینه یکی رو من دوسر چون شانه ای پیر گشتم در جمال و فر آن پیر لطیف من چو پروانه در او او را به من پروانه ای گفتم آخر ای به دانش اوستاد کاینات در هنر اقلیم هایی لطف کن کاشانه ای گفت گویم من تو را ای دوربین بسته چشم بشنو از من پند جانی محکمی پیرانه ای دانش و دانا حکیم و حکمت و فرهنگ ما غرقه بین تو در جمال گل رخی دردانه ای چون نگه کردم چه دیدم آفت جان و دلی ای مسلمانان ز رحمت یاری ای یارانه ای این همه پوشیده گفتی آخر این را برگشا از حسودان غم مخور تو شرح ده مردانه ای شمس حق و دین تبریزی خداوندی کز او گشت این پس مانده اندر عشق او پیشانه ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۰ بار دیگر ملتی برساختی برساختی سوی جان عاشقان پرداختی پرداختی بار دیگر در جهان آتش زدی آتش زدی تا به هفتم آسمان برتاختی برتاختی پرده هفت آسمان بشکافتی بشکافتی گوی را در لامکان انداختی انداختی سوی جانان برشدی دامن کشان دامن کشان جان ها را یک به یک بشناختی بشناختی درزدی در طور سینا آتشی نو آتشی کوه را و سنگ را بگداختی بگداختی بود در بحر حقایق موج ها در موج ها بر سر آن بحر جان می باختی می باختی صبر کردی تا که دریا رام گشت و رام گشت بهر کشتی بادبان افراختی افراختی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۱ هر دلی را گر سوی گلزار جانان خاستی در دل هر خار غم گلزار جان افزاستی گر نه جوشاجوش غیرت کف برون انداختی نقش بند جان آتش رنگ او با ماستی ور نبودی پرده دار برق سوزان ماه را این زمین خاک همچون آسمان درواستی در ره معشوق جان گر پا و پر کار آمدی ذره ذره در طریقش باپر و باپاستی دیده نامحرمان گردیده بودی عشق را خود طناب خیمه های جمله بر دریاستی گر نه خون آمیز بودی آب چشم عاشقان بر سر هر آب چشمی نقش آن میناستی روز و شب گر دیده بودی آتش عشق مرا گرم رو بودی زمانه دی ز من فرداستی خاک باشی خواهد آن معشوق ما ور نی از او جای هر عاشق ورای گنبد خضراستی حسن شمس الدین تبریزی برافکندی نقاب گر نه اندر پیش او فراش لا لالاستی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۲ سر نهاده بر قدم های بت چین نیستی ز آنک مسی در صفت خلخال زرین نیستی راست گو جانا که امروز از چه پهلو خاستی چیز دیگر گشته ای تو رنگ پیشین نیستی در رخ جان رنگ او دیدم بپرسیدم از او سر چنین کرد او که یعنی محرم این نیستی دوش آمد خواجه ای بر در بگفتش عشق او سیم و زر داری ولیکن مرد زرین نیستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۳ این چه چتر است این که بر ملک ابد برداشتی یادآوردی جهان را ز آنک در سر داشتی زلف کفر و روی ایمان را چرا درساختی ز آنک قصد مؤمن و ترسا و کافر داشتی جان همی تابید از نور جلالت موج موج ز آنک تو در بحر جان دریا و گوهر داشتی پیش حیرتگاه عشقت جمله شیران در طلب بس که لرزیدند و افتادند و تو برداشتی هم تو جان را گاه مسکین و اسیر انداختی هم تواش سلطان و شاهنشاه و سنجر داشتی صد هزاران را میان آب دریا سوختی صد هزاران را میان آتشی تر داشتی در یکی جسم طلسم آدمی اندر نهان ای بسی خورشید و ماه و چرخ و اختر داشتی در چنین جسم چو تابوتی میان خون و خاک این شهید روح را هر لحظه خوشتر داشتی آفتابا پیش تو هر ذره ای کو شکر کرد مر دهان شکر او را پر ز شکر داشتی از نمک های حیاتت این وجود مرده را تازه و خوش بو چو ورد و مشک و عنبر داشتی شمس تبریزی ز عشقت من همه زر می زنم ز آنک تو بالا و پست عشق پرزر داشتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۴ ای ملامت گر تو عاشق را سبک پنداشتی تا به پیش عاشقان بند و فسون برداشتی گه مثال و رمز گویی گه صریح و آشکار تخم را اندر زمین ریگ ما چون کاشتی ای زمین ریگ شرمت نیست از انبار تخم فارغی چون تخم ها را تو عدم انگاشتی ای زمین تخم گیر آخر توی هم اصل تخم کز نتیجه خویش شاخ سنبلی افراشتی چونک هر جزوی به غیر اصل خود پیوند نیست تو چرا طیره شدی و پند و جنگ آغاشتی ریش خندی می کند بر پند تاب عاشقی کی شود سرد آتشی از پند و جنگ و آشتی ماهتاب ار چه جهان گیرد تو در تبریز باش در شعاع شمس دین زیرا که مرغ چاشتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۵ ای تو جان صد گلستان از سمن پنهان شدی ای تو جان جان جانم چون ز من پنهان شدی چون فلک از توست روشن پس تو را محجوب چیست چونک تن از توست زنده چون ز تن پنهان شدی از کمال غیرت حق وز جمال حسن خویش ای شه مردان چنین از مرد و زن پنهان شدی ای تو شمع نه فلک کز نه فلک بگذشته ای تا چه سر است اینک تو اندر لگن پنهان شدی ای سهیلی کآفتاب از روی تو بیخود شده ست خیر باشد خیر باشد کز یمن پنهان شدی مشک تاتاری به هر دم می کند غمزی به خلق چونک سلطان خطایی وز ختن پنهان شدی گر ز ما پنهان شوی وز هر دو عالم چه عجب ای مه بی خویشتن کز خویشتن پنهان شدی آن چنان پنهان شدی ای آشکار جان ها تا ز بس پنهانی از پنهان شدن پنهان شدی شمس تبریزی به چاهی رفته ای چون یوسفی ای تو آب زندگی چون از رسن پنهان شدی

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۲ سر نهاده بر قدم های بت چین نیستی ز آنک مسی در صفت خلخال زرین نیستی راست گو جانا که امروز از چه پهلو خاستی چیز دیگر گشته ای تو رنگ پیشین نیستی در رخ جان رنگ او دیدم بپرسیدم از او سر چنین کرد او که یعنی محرم این نیستی دوش آمد خواجه ای بر در بگفتش عشق او سیم و زر داری ولیکن مرد زرین نیستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۳ این چه چتر است این که بر ملک ابد برداشتی یادآوردی جهان را ز آنک در سر داشتی زلف کفر و روی ایمان را چرا درساختی ز آنک قصد مؤمن و ترسا و کافر داشتی جان همی تابید از نور جلالت موج موج ز آنک تو در بحر جان دریا و گوهر داشتی پیش حیرتگاه عشقت جمله شیران در طلب بس که لرزیدند و افتادند و تو برداشتی هم تو جان را گاه مسکین و اسیر انداختی هم تواش سلطان و شاهنشاه و سنجر داشتی صد هزاران را میان آب دریا سوختی صد هزاران را میان آتشی تر داشتی در یکی جسم طلسم آدمی اندر نهان ای بسی خورشید و ماه و چرخ و اختر داشتی در چنین جسم چو تابوتی میان خون و خاک این شهید روح را هر لحظه خوشتر داشتی آفتابا پیش تو هر ذره ای کو شکر کرد مر دهان شکر او را پر ز شکر داشتی از نمک های حیاتت این وجود مرده را تازه و خوش بو چو ورد و مشک و عنبر داشتی شمس تبریزی ز عشقت من همه زر می زنم ز آنک تو بالا و پست عشق پرزر داشتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۴ ای ملامت گر تو عاشق را سبک پنداشتی تا به پیش عاشقان بند و فسون برداشتی گه مثال و رمز گویی گه صریح و آشکار تخم را اندر زمین ریگ ما چون کاشتی ای زمین ریگ شرمت نیست از انبار تخم فارغی چون تخم ها را تو عدم انگاشتی ای زمین تخم گیر آخر توی هم اصل تخم کز نتیجه خویش شاخ سنبلی افراشتی چونک هر جزوی به غیر اصل خود پیوند نیست تو چرا طیره شدی و پند و جنگ آغاشتی ریش خندی می کند بر پند تاب عاشقی کی شود سرد آتشی از پند و جنگ و آشتی ماهتاب ار چه جهان گیرد تو در تبریز باش در شعاع شمس دین زیرا که مرغ چاشتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۵ ای تو جان صد گلستان از سمن پنهان شدی ای تو جان جان جانم چون ز من پنهان شدی چون فلک از توست روشن پس تو را محجوب چیست چونک تن از توست زنده چون ز تن پنهان شدی از کمال غیرت حق وز جمال حسن خویش ای شه مردان چنین از مرد و زن پنهان شدی ای تو شمع نه فلک کز نه فلک بگذشته ای تا چه سر است اینک تو اندر لگن پنهان شدی ای سهیلی کآفتاب از روی تو بیخود شده ست خیر باشد خیر باشد کز یمن پنهان شدی مشک تاتاری به هر دم می کند غمزی به خلق چونک سلطان خطایی وز ختن پنهان شدی گر ز ما پنهان شوی وز هر دو عالم چه عجب ای مه بی خویشتن کز خویشتن پنهان شدی آن چنان پنهان شدی ای آشکار جان ها تا ز بس پنهانی از پنهان شدن پنهان شدی شمس تبریزی به چاهی رفته ای چون یوسفی ای تو آب زندگی چون از رسن پنهان شدی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۶ ای که جان ها خاک پایت صورت اندیش آمدی دست بر در نه درآ در خانه خویش آمدی نیست بر هستی شکستی گرد چون انگیختی چون تو پس کردی جهان چونی چو واپیش آمدی در دو عالم قاعده نیش است وآنگه ذوق نوش تو ورای هر دو عالم نوش بی نیش آمدی خویش را ذوقی بود بیگانه را ذوق نوی هم قدیمی هم نوی بیگانه و خویش آمدی بر دل و جان قلندر ریش و مرهم هر دو تو فقر را ای نور مطلق مرهم و ریش آمدی کیش هفتاد و دو ملت جمله قربان تواند تا تو شاهنشاه باقربان و باکیش آمدی ای که بر خوان فلک با ماه همکاسه شدی ماه را یک لقمه کردی کآفتابیش آمدی عقل و حس مهتاب را کی گز تواند کرد لیک داندی خورشید بی گز کز مهان بیش آمدی عشق شمس الدین تبریزی که عید اکبر است کی تو را قربان کند چون لاغری میش آمدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۷ تا بنستانی تو انصاف از جهود خیبری جان به جانان کی رسانی دل به حضرت کی بری جعفر طیاروار ار آب و از گل کی رهی تا نخندی اندر آتش همچو زر جعفری دل نبیند آنک باشد جسم و جان را او حجاب سر ندارد آنک بنهد پا در این ره سرسری تا دو چشمت بسته باشد اندر این بازارگاه سخت ارزان می فروشی لیک انبان می خری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۸ در دو چشم من نشین ای آن که از من من تری تا قمر را وانمایم کز قمر روشن تری اندرآ در باغ تا ناموس گلشن بشکند ز آنک از صد باغ و گلشن خوش تر و گلشن تری تا که سرو از شرم قدت قد خود پنهان کند تا زبان اندرکشد سوسن که تو سوسن تری وقت لطف ای شمع جان مانند مومی نرم و رام وقت ناز از آهن پولاد تو آهن تری چون فلک سرکش مباش ای نازنین کز ناز او نرم گردی چون زمین گر از فلک توسن تری زان برون انداخت جوشن حمزه وقت کارزار کز هزاران حصن و جوشن روح را جوشن تری زان سبب هر خلوتی سوراخ روزن را ببست کز برای روشنی تو خانه را روشن تری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۹ بی گهان شد هر رفتن سوی روزن ننگری آتشی اندرزنی از سوی مه در مشتری منگر آخر سوی روزن سوی روی من نگر تا ز روی من به روزن های غیبی بنگری روی زرینم به هر سو شش جهت را لعل کرد تا ز لعل تو بیاموزید رویم زرگری شش جهت گوساله ای زرین و بانگش بانگ زر گاوکان بر بانگ زر مستان سحر سامری شیرگیرا گاو و گوساله به بانگ زر سپار چونک شیر و شیرگیر جام صرف احمری دشمن اسلام زلف کافرت ما را بگفت دور شو گر مؤمنی و پیشم آ گر کافری گفتمش این لاف ها از شمس تبریزیستت گفت آری و برون آورد مهر دلبری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۰ در میان جان نشین کامروز جان دیگری کاین جهان خیره است در تو کز جهان دیگری خوش خرام ای سرو جان کامروز جان دیگری خوش بخند ای گلستان کز گلستان دیگری آب خلقان رفت جمله در هوای آب و نان یوسفا در قحط عالم آب و نان دیگری تو جهان زندگی و این جهان بندگی تو ز شاه شه نشان والله نشان دیگری

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۶ ای که جان ها خاک پایت صورت اندیش آمدی دست بر در نه درآ در خانه خویش آمدی نیست بر هستی شکستی گرد چون انگیختی چون تو پس کردی جهان چونی چو واپیش آمدی در دو عالم قاعده نیش است وآنگه ذوق نوش تو ورای هر دو عالم نوش بی نیش آمدی خویش را ذوقی بود بیگانه را ذوق نوی هم قدیمی هم نوی بیگانه و خویش آمدی بر دل و جان قلندر ریش و مرهم هر دو تو فقر را ای نور مطلق مرهم و ریش آمدی کیش هفتاد و دو ملت جمله قربان تواند تا تو شاهنشاه باقربان و باکیش آمدی ای که بر خوان فلک با ماه همکاسه شدی ماه را یک لقمه کردی کآفتابیش آمدی عقل و حس مهتاب را کی گز تواند کرد لیک داندی خورشید بی گز کز مهان بیش آمدی عشق شمس الدین تبریزی که عید اکبر است کی تو را قربان کند چون لاغری میش آمدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۷ تا بنستانی تو انصاف از جهود خیبری جان به جانان کی رسانی دل به حضرت کی بری جعفر طیاروار ار آب و از گل کی رهی تا نخندی اندر آتش همچو زر جعفری دل نبیند آنک باشد جسم و جان را او حجاب سر ندارد آنک بنهد پا در این ره سرسری تا دو چشمت بسته باشد اندر این بازارگاه سخت ارزان می فروشی لیک انبان می خری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۸ در دو چشم من نشین ای آن که از من من تری تا قمر را وانمایم کز قمر روشن تری اندرآ در باغ تا ناموس گلشن بشکند ز آنک از صد باغ و گلشن خوش تر و گلشن تری تا که سرو از شرم قدت قد خود پنهان کند تا زبان اندرکشد سوسن که تو سوسن تری وقت لطف ای شمع جان مانند مومی نرم و رام وقت ناز از آهن پولاد تو آهن تری چون فلک سرکش مباش ای نازنین کز ناز او نرم گردی چون زمین گر از فلک توسن تری زان برون انداخت جوشن حمزه وقت کارزار کز هزاران حصن و جوشن روح را جوشن تری زان سبب هر خلوتی سوراخ روزن را ببست کز برای روشنی تو خانه را روشن تری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۹ بی گهان شد هر رفتن سوی روزن ننگری آتشی اندرزنی از سوی مه در مشتری منگر آخر سوی روزن سوی روی من نگر تا ز روی من به روزن های غیبی بنگری روی زرینم به هر سو شش جهت را لعل کرد تا ز لعل تو بیاموزید رویم زرگری شش جهت گوساله ای زرین و بانگش بانگ زر گاوکان بر بانگ زر مستان سحر سامری شیرگیرا گاو و گوساله به بانگ زر سپار چونک شیر و شیرگیر جام صرف احمری دشمن اسلام زلف کافرت ما را بگفت دور شو گر مؤمنی و پیشم آ گر کافری گفتمش این لاف ها از شمس تبریزیستت گفت آری و برون آورد مهر دلبری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۰ در میان جان نشین کامروز جان دیگری کاین جهان خیره است در تو کز جهان دیگری خوش خرام ای سرو جان کامروز جان دیگری خوش بخند ای گلستان کز گلستان دیگری آب خلقان رفت جمله در هوای آب و نان یوسفا در قحط عالم آب و نان دیگری تو جهان زندگی و این جهان بندگی تو ز شاه شه نشان والله نشان دیگری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۱ عاشقان را آتشی وآنگه چه پنهان آتشی وز برای امتحان بر نقد مردان آتشی داغ سلطان می نهند اندر دل مردان عشق تخت سلطان در میان و گرد سلطان آتشی آفتابش تافته در روزن هر عاشقی ما پریشان ذره وار اندر پریشان آتشی الصلا ای عاشقان کاین عشق خوانی گسترید بهر آتشخوارگانش بر سر خوان آتشی عکس این آتش بزد بر آینه گردون و شد هر طرف از اختران بر چرخ گردان آتشی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۲ آخر ای دلبر تو ما را می نجویی اندکی آخر ای ساقی ز غم ما را نشویی اندکی آخر ای مطرب نگویی قصه دلدار ما گر نگویی بیشتر آخر بگویی اندکی گر بدی گفتند از من من نگفتم بد تو را این قدر گفتم که یارا تنگ خویی اندکی در جمال و حسن و خوبی در جهانت یار نیست شکرستانی ولیکن ترش رویی اندکی این غزل را بین که خون آلود از خون دل است بوی خون دل بیابی گر ببویی اندکی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۳ ساقیا شد عقل ها هم خانه دیوانگی کرده مالامال خون پیمانه دیوانگی صد هزاران خانه هستی به آتش درزده تشنگان مرد و زن مردانه دیوانگی ما دوسر چون شانه ایم ایرا همی زیبد به عشق در سر زنجیر زلفش شانه دیوانگی در چنین شمعی نمی بینی که از سلطان عشق دم به دم در می رسد پروانه دیوانگی پنبه در گوشند جان و دل ز افسانه دو کون تا شنیدند از خرد افسانه دیوانگی کفش های آهنین جان پاره کرد اندر رهش چون در او آتش بزد جانانه دیوانگی عقل آمد با کلید آتشین آن جا ولیک جز کلید او نبد دندانه دیوانگی چونک عقل از شمس تبریزی به حیرت درفتاد تا شده یاران و ما دیوانه دیوانگی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۴ چون تو آن روبند را از روی چون مه برکنی چون قضای آسمانی توبه ها را بشکنی منگر اندر شور و بدمستی من ای نیک عهد بنگر آخر در میی کاندر سرم می افکنی اول از دست فراقت عاشقان را تی کنی وآنگه اندر پوستشان تا سر همه در زر کنی مه رخا سیمرغ جانی منزل تو کوه قاف از تو پرسیدن چه حاجت کز کدامین مسکنی چون کلام تو شنید از بخت نفس ناطقه کرد صد اقرار بر خود بهر جهل و الکنی چون ز غیر شمس تبریزی بریدی ای بدن در حریر و در زر و در دیبه و در ادکنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۵ ای خوشا عیشی که باشد ای خوشا نظاره ای چون به اصل اصل خویش آید چنین هر پاره ای هر طرف آید به دستش بی صراحی باده ای هر طرف آید به چشمش دلبری عیاره ای دلبری که سنگ خارا گر ز لعلش بو برد جان پذیرد سنگ خارا تا شود هشیاره ای باده دزدید از لبان دلبر من یک صفت لاجرم در عشق آن لب جان شده میخواره ای صبحدم بر راه دیری راهبم همراه شد دیدمش هم درد خویش و دیدمش هم کاره ای یک صراحی پیشم آورد آن حریف نیک خو گشت جانم زان صراحی بیخودی خماره ای در میان بیخودی تبریز شمس الدین نمود از پی بیچارگان سوی وصالش چاره ای

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۱ عاشقان را آتشی وآنگه چه پنهان آتشی وز برای امتحان بر نقد مردان آتشی داغ سلطان می نهند اندر دل مردان عشق تخت سلطان در میان و گرد سلطان آتشی آفتابش تافته در روزن هر عاشقی ما پریشان ذره وار اندر پریشان آتشی الصلا ای عاشقان کاین عشق خوانی گسترید بهر آتشخوارگانش بر سر خوان آتشی عکس این آتش بزد بر آینه گردون و شد هر طرف از اختران بر چرخ گردان آتشی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۲ آخر ای دلبر تو ما را می نجویی اندکی آخر ای ساقی ز غم ما را نشویی اندکی آخر ای مطرب نگویی قصه دلدار ما گر نگویی بیشتر آخر بگویی اندکی گر بدی گفتند از من من نگفتم بد تو را این قدر گفتم که یارا تنگ خویی اندکی در جمال و حسن و خوبی در جهانت یار نیست شکرستانی ولیکن ترش رویی اندکی این غزل را بین که خون آلود از خون دل است بوی خون دل بیابی گر ببویی اندکی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۳ ساقیا شد عقل ها هم خانه دیوانگی کرده مالامال خون پیمانه دیوانگی صد هزاران خانه هستی به آتش درزده تشنگان مرد و زن مردانه دیوانگی ما دوسر چون شانه ایم ایرا همی زیبد به عشق در سر زنجیر زلفش شانه دیوانگی در چنین شمعی نمی بینی که از سلطان عشق دم به دم در می رسد پروانه دیوانگی پنبه در گوشند جان و دل ز افسانه دو کون تا شنیدند از خرد افسانه دیوانگی کفش های آهنین جان پاره کرد اندر رهش چون در او آتش بزد جانانه دیوانگی عقل آمد با کلید آتشین آن جا ولیک جز کلید او نبد دندانه دیوانگی چونک عقل از شمس تبریزی به حیرت درفتاد تا شده یاران و ما دیوانه دیوانگی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۴ چون تو آن روبند را از روی چون مه برکنی چون قضای آسمانی توبه ها را بشکنی منگر اندر شور و بدمستی من ای نیک عهد بنگر آخر در میی کاندر سرم می افکنی اول از دست فراقت عاشقان را تی کنی وآنگه اندر پوستشان تا سر همه در زر کنی مه رخا سیمرغ جانی منزل تو کوه قاف از تو پرسیدن چه حاجت کز کدامین مسکنی چون کلام تو شنید از بخت نفس ناطقه کرد صد اقرار بر خود بهر جهل و الکنی چون ز غیر شمس تبریزی بریدی ای بدن در حریر و در زر و در دیبه و در ادکنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۵ ای خوشا عیشی که باشد ای خوشا نظاره ای چون به اصل اصل خویش آید چنین هر پاره ای هر طرف آید به دستش بی صراحی باده ای هر طرف آید به چشمش دلبری عیاره ای دلبری که سنگ خارا گر ز لعلش بو برد جان پذیرد سنگ خارا تا شود هشیاره ای باده دزدید از لبان دلبر من یک صفت لاجرم در عشق آن لب جان شده میخواره ای صبحدم بر راه دیری راهبم همراه شد دیدمش هم درد خویش و دیدمش هم کاره ای یک صراحی پیشم آورد آن حریف نیک خو گشت جانم زان صراحی بیخودی خماره ای در میان بیخودی تبریز شمس الدین نمود از پی بیچارگان سوی وصالش چاره ای

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۶ آه کان سایه خدا گوهردلی پرمایه ای آفتاب او نهشت اندر دو عالم سایه ای آفتاب و چرخ را چون ذره ها برهم زند وز جمال خود دهدشان نو به نو سرمایه ای عشق و عاشق را چه خوش خندان کنی رقصان کنی عشق سازی عقل سوزی طرفه ای خودرایه ای چشم مرده وام کرده جان ز بهر عشق او ز آنک در دیده بدیده جان از آن سر پایه ای قهر صد دندان ز لطفش پیر بی دندان شده عقل پابرجا ز عشقش یاوه و هرجایه ای صد هزاران ساله از هست و عدم زان سوتری وز تواضع مر عدم را هست خوش همسایه ای کوه حلمی شمس تبریزی دو عالم تخت تو بر نهان و آشکارش می نگر از قایه ای

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۶ آه کان سایه خدا گوهردلی پرمایه ای آفتاب او نهشت اندر دو عالم سایه ای آفتاب و چرخ را چون ذره ها برهم زند وز جمال خود دهدشان نو به نو سرمایه ای عشق و عاشق را چه خوش خندان کنی رقصان کنی عشق سازی عقل سوزی طرفه ای خودرایه ای چشم مرده وام کرده جان ز بهر عشق او ز آنک در دیده بدیده جان از آن سر پایه ای قهر صد دندان ز لطفش پیر بی دندان شده عقل پابرجا ز عشقش یاوه و هرجایه ای صد هزاران ساله از هست و عدم زان سوتری وز تواضع مر عدم را هست خوش همسایه ای کوه حلمی شمس تبریزی دو عالم تخت تو بر نهان و آشکارش می نگر از قایه ای

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۷ گشت جان از صدر شمس الدین یکی سوداییی در درون ظلمت سودا ورا داناییی یک بلندی یافت بختم در هوای شمس دین کز ورای آن نباشد وهم را گنجاییی مایه سودا در این عشقم چنان بالا گرفت کز سر سودا نداند پستی از بالاییی موج سودا و جنونی کز هوای او بخاست بر سر آن موج چون خاشاک من هرجاییی عقل پابرجای من چون دید شور بحر او با چنین شوری ندارد عقل کل تواناییی مصحف دیوانگی دیدم بخواندم آیتی گشت منسوخ از جنونم دانش و قراییی عشق یکتا دزد شب رو بود اندر سینه ها عقل را خفته بگیرد دزددش یکتاییی پیش از این سودا دل و جان عاقل رای خودند بعد از آن غرقاب کی باشد تو را خودراییی رو تو در بیمارخانه عاشقی تا بنگری هر طرف دیوانه جانی هر سوی شیداییی دوش دیدم عشق را می کرد از خون سرشک بر سر بام دلم از هجر خون انداییی هست مر سودای عاشق را دلا این خاصیت گرچه او پستی رود باشد بر آن بالاییی گرد دارایی جان مظلم ناپایدار گشت جان پایداری از چنان داراییی یک دمی مرده شو از جمله فضولی ها ببین هر نفس جان بخشیی هر دم مسیح آساییی یک نفس در پرده عشقش چو جانت غسل کرد همچو مریم از دمی بینی تو عیسی زاییی چون بزادی همچو مریم آن مسیح بی پدر گردد این رخسار سرخت زعفران سیماییی نام مخدومی شمس الدین همی گو هر دمی تا بگیرد شعر و نظمت رونق و رعناییی خون ببین در نظم شعرم شعر منگر بهر آنک دیده و دل را به عشقش هست خون پالاییی خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می دهم تا نه خون آلود گردد جامه خون آلاییی من چو جانداری بدم در خدمت آن پادشاه اینک اکنون در فراقش می کنم جان ساییی در هوای سایه عنقای آن خورشید لطف دل به غربت برگرفته عادت عنقاییی چون به خوبی و ملاحت هست تنها در جهان داد جان را از زمانه شیوه تنهاییی چون شوم نومید از آن آهو که مشکش دم به دم در طلب می داردم از بوی و از بویاییی آه از آن رخسار مریخی خون ریزش مرا آه از آن ترکانه چشم کافر یغماییی عقل در دهلیز عشقش خاکروبی بی دلی ناطقه در لشکرش یا طبلیی یا ناییی او همه دیده ست اندر درد و اندر رنج من من نمی تانم که گویم نیستش بیناییی من نظر کردم دمی در جان سودارنگ خویش دیدم او را پیچ پیچ و شورش و درواییی گفتم آخر چیست گفتا دست را از من بشو من نیم در عشق او امروزی و فرداییی در هر آن شهری که نوشروان عشقش حاکم است شد به جان درباختن آن شهر حاتم طاییی و اندر آن جانی که گردان شد پیاله عشق او عقل را باشد از آن جان محو و ناپیداییی چون خیالش نیم شب در سینه آید می نگر هر نواحی یوسفی و هر طرف حوراییی در شکرریز لبش جان ها به هنگام وصال هر سر مویی تو را بوده ست شکرخاییی چون میی در عشق او تا کهنه تر تو مستتر کی جوانی یاد آرد جانت یا برناییی سلسله این عشق درجنبان و شورم بیش کن بحر سودا را بجوش و کن جنون افزاییی این عجب بحری که بهر نازکی خاک تو قطره ای گشته ست و ننماید همی دریاییی بهر ضعف این دماغ زخمگاه عشق خویش می کند آن زلف عنبر مشک و عنبرساییی چهره های یوسفان و فتنه انگیزان دهر از گدایی حسن او دارند هر زیباییی گر شود موسی بیاموزم جهودی را تمام ور بود عیسی بگیرم ملت ترساییی گر به جانش میل باشد جان شوم همچون هوا ور به دنیا رو بیارد من شوم دنیاییی جان من چون سفره خود را درکشد از سحر او گرده گرم از تنورت بخشدش پهناییی نفس و شیطان در غرور باغ لطفت می چرند ز اعتماد عفو تو دارند بدفرماییی نفس را نفسی نماند دیو را دیوی شود گر تو از رخسار یک دم پرده ها بگشاییی ای صبا جانم تو را چاکر شدی بر چشم و سر گر ز تبریزم کنی خاک کفش بخشاییی

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۷ گشت جان از صدر شمس الدین یکی سوداییی در درون ظلمت سودا ورا داناییی یک بلندی یافت بختم در هوای شمس دین کز ورای آن نباشد وهم را گنجاییی مایه سودا در این عشقم چنان بالا گرفت کز سر سودا نداند پستی از بالاییی موج سودا و جنونی کز هوای او بخاست بر سر آن موج چون خاشاک من هرجاییی عقل پابرجای من چون دید شور بحر او با چنین شوری ندارد عقل کل تواناییی مصحف دیوانگی دیدم بخواندم آیتی گشت منسوخ از جنونم دانش و قراییی عشق یکتا دزد شب رو بود اندر سینه ها عقل را خفته بگیرد دزددش یکتاییی پیش از این سودا دل و جان عاقل رای خودند بعد از آن غرقاب کی باشد تو را خودراییی رو تو در بیمارخانه عاشقی تا بنگری هر طرف دیوانه جانی هر سوی شیداییی دوش دیدم عشق را می کرد از خون سرشک بر سر بام دلم از هجر خون انداییی هست مر سودای عاشق را دلا این خاصیت گرچه او پستی رود باشد بر آن بالاییی گرد دارایی جان مظلم ناپایدار گشت جان پایداری از چنان داراییی یک دمی مرده شو از جمله فضولی ها ببین هر نفس جان بخشیی هر دم مسیح آساییی یک نفس در پرده عشقش چو جانت غسل کرد همچو مریم از دمی بینی تو عیسی زاییی چون بزادی همچو مریم آن مسیح بی پدر گردد این رخسار سرخت زعفران سیماییی نام مخدومی شمس الدین همی گو هر دمی تا بگیرد شعر و نظمت رونق و رعناییی خون ببین در نظم شعرم شعر منگر بهر آنک دیده و دل را به عشقش هست خون پالاییی خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می دهم تا نه خون آلود گردد جامه خون آلاییی من چو جانداری بدم در خدمت آن پادشاه اینک اکنون در فراقش می کنم جان ساییی در هوای سایه عنقای آن خورشید لطف دل به غربت برگرفته عادت عنقاییی چون به خوبی و ملاحت هست تنها در جهان داد جان را از زمانه شیوه تنهاییی چون شوم نومید از آن آهو که مشکش دم به دم در طلب می داردم از بوی و از بویاییی آه از آن رخسار مریخی خون ریزش مرا آه از آن ترکانه چشم کافر یغماییی عقل در دهلیز عشقش خاکروبی بی دلی ناطقه در لشکرش یا طبلیی یا ناییی او همه دیده ست اندر درد و اندر رنج من من نمی تانم که گویم نیستش بیناییی من نظر کردم دمی در جان سودارنگ خویش دیدم او را پیچ پیچ و شورش و درواییی گفتم آخر چیست گفتا دست را از من بشو من نیم در عشق او امروزی و فرداییی در هر آن شهری که نوشروان عشقش حاکم است شد به جان درباختن آن شهر حاتم طاییی و اندر آن جانی که گردان شد پیاله عشق او عقل را باشد از آن جان محو و ناپیداییی چون خیالش نیم شب در سینه آید می نگر هر نواحی یوسفی و هر طرف حوراییی در شکرریز لبش جان ها به هنگام وصال هر سر مویی تو را بوده ست شکرخاییی چون میی در عشق او تا کهنه تر تو مستتر کی جوانی یاد آرد جانت یا برناییی سلسله این عشق درجنبان و شورم بیش کن بحر سودا را بجوش و کن جنون افزاییی این عجب بحری که بهر نازکی خاک تو قطره ای گشته ست و ننماید همی دریاییی بهر ضعف این دماغ زخمگاه عشق خویش می کند آن زلف عنبر مشک و عنبرساییی چهره های یوسفان و فتنه انگیزان دهر از گدایی حسن او دارند هر زیباییی گر شود موسی بیاموزم جهودی را تمام ور بود عیسی بگیرم ملت ترساییی گر به جانش میل باشد جان شوم همچون هوا ور به دنیا رو بیارد من شوم دنیاییی جان من چون سفره خود را درکشد از سحر او گرده گرم از تنورت بخشدش پهناییی نفس و شیطان در غرور باغ لطفت می چرند ز اعتماد عفو تو دارند بدفرماییی نفس را نفسی نماند دیو را دیوی شود گر تو از رخسار یک دم پرده ها بگشاییی ای صبا جانم تو را چاکر شدی بر چشم و سر گر ز تبریزم کنی خاک کفش بخشاییی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۸ گرچه در مستی خسی را تو مراعاتی کنی و آنک نفی محض باشد گرچه اثباتی کنی آنک او رد دل است از بددرونی های خویش گر نفاقی پیشش آری یا که طاماتی کنی ور تو خود را از بد او کور و کر سازی دمی مدح سر زشت او یا ترک زلاتی کنی آن تکلف چند باشد آخر آن زشتی او بر سر آید تا تو بگریزی و هیهاتی کنی او به صحبت ها نشاید دور دارش ای حکیم جز که در رنجش قضاگو دفع حاجاتی کنی مر مناجات تو را با او نباشد همدم او جز برای حاجتش با حق مناجاتی کنی آن مراعات تو او را در غلط ها افکند پس ملازم گردد او وز غصه ویلاتی کنی آن طرب بگذشت او در پیش چون قولنج ماند تا گریزی از وثاق و یا که حیلاتی کنی آن کسی را باش کو در گاه رنج و خرمی هست همچون جنت و چون حور کش هاتی کنی از هواخواهان آن مخدوم شمس الدین بود شاید او را گر پرستی یا که چون لاتی کنی ور نه بگریز از دگر کس تا به تبریز صفا تا شوی مست از جمال و ذوق و حالاتی کنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۹ ساخت بغراقان به رسم عید بغراقانیی زهره آمد ز آسمان و می زند سرخوانیی جبرییل آمد به مهمان بار دیگر تا خلیل می کند عجل سمین را از کرم بریانیی روز مهمانی است امروز الصلا جان های پاک هین ز سرها کاسه زیبا در چنین مهمانیی بانگ جوشاجوش آمد بامدادان مر مرا بوی خوش می آیدم از قلیه و بورانیی می کشید آن بو مرا تا جانب مطبخ شدم مطبخی پرنور دیدم مطبخی نورانیی گفتمش زان کفچه ای تا نفس من ساکن شود گفت رو کاین نیست ای جان بهره انسانیی چون منش الحاح کردم کفچه را زد بر سرم در سر و عقلم درآمد مستی و ویرانیی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۰ ای بداده دیده های خلق را حیرانیی وی ز لشکرهای عشقت هر طرف ویرانیی ای مبارک چاشتگاهی کآفتاب روی تو عالم دل را کند اندر صفا نورانیی دم به دم خط می دهد جان ها که ما بنده توایم ای سراسر بندگی عشق تو سلطانیی تا چه می بینند جان ها هر دمی در روی تو وز چه باشد هر زمانیشان چنین رقصانیی از چه هر شب پاسبان بام عشق تو شوند وز چه هر روزی بودشان بر درت دربانیی این چه جام است این که گردان کرده ای بر جان ها آب حیوان است این یا آتشی روحانیی این چه سر گفتی تو با دل ها که خصم جان شدند این چه دادی درد را تا می کند درمانیی روستایی را چه آموزید نور عشق تو تا ز لوح غیب دادش هر دمی خط خوانیی شمس تبریزی فروکن سر از این قصر بلند تا بقایی دیده آید در جهان فانیی

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۸ گرچه در مستی خسی را تو مراعاتی کنی و آنک نفی محض باشد گرچه اثباتی کنی آنک او رد دل است از بددرونی های خویش گر نفاقی پیشش آری یا که طاماتی کنی ور تو خود را از بد او کور و کر سازی دمی مدح سر زشت او یا ترک زلاتی کنی آن تکلف چند باشد آخر آن زشتی او بر سر آید تا تو بگریزی و هیهاتی کنی او به صحبت ها نشاید دور دارش ای حکیم جز که در رنجش قضاگو دفع حاجاتی کنی مر مناجات تو را با او نباشد همدم او جز برای حاجتش با حق مناجاتی کنی آن مراعات تو او را در غلط ها افکند پس ملازم گردد او وز غصه ویلاتی کنی آن طرب بگذشت او در پیش چون قولنج ماند تا گریزی از وثاق و یا که حیلاتی کنی آن کسی را باش کو در گاه رنج و خرمی هست همچون جنت و چون حور کش هاتی کنی از هواخواهان آن مخدوم شمس الدین بود شاید او را گر پرستی یا که چون لاتی کنی ور نه بگریز از دگر کس تا به تبریز صفا تا شوی مست از جمال و ذوق و حالاتی کنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۹ ساخت بغراقان به رسم عید بغراقانیی زهره آمد ز آسمان و می زند سرخوانیی جبرییل آمد به مهمان بار دیگر تا خلیل می کند عجل سمین را از کرم بریانیی روز مهمانی است امروز الصلا جان های پاک هین ز سرها کاسه زیبا در چنین مهمانیی بانگ جوشاجوش آمد بامدادان مر مرا بوی خوش می آیدم از قلیه و بورانیی می کشید آن بو مرا تا جانب مطبخ شدم مطبخی پرنور دیدم مطبخی نورانیی گفتمش زان کفچه ای تا نفس من ساکن شود گفت رو کاین نیست ای جان بهره انسانیی چون منش الحاح کردم کفچه را زد بر سرم در سر و عقلم درآمد مستی و ویرانیی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۰ ای بداده دیده های خلق را حیرانیی وی ز لشکرهای عشقت هر طرف ویرانیی ای مبارک چاشتگاهی کآفتاب روی تو عالم دل را کند اندر صفا نورانیی دم به دم خط می دهد جان ها که ما بنده توایم ای سراسر بندگی عشق تو سلطانیی تا چه می بینند جان ها هر دمی در روی تو وز چه باشد هر زمانیشان چنین رقصانیی از چه هر شب پاسبان بام عشق تو شوند وز چه هر روزی بودشان بر درت دربانیی این چه جام است این که گردان کرده ای بر جان ها آب حیوان است این یا آتشی روحانیی این چه سر گفتی تو با دل ها که خصم جان شدند این چه دادی درد را تا می کند درمانیی روستایی را چه آموزید نور عشق تو تا ز لوح غیب دادش هر دمی خط خوانیی شمس تبریزی فروکن سر از این قصر بلند تا بقایی دیده آید در جهان فانیی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۱ از هوای شمس دین بنگر تو این دیوانگی با همه خویشان گرفته شیوه ی بیگانگی وحش صحرا گشته و رسوای بازاری شده از هوای خانه ی او صد هزاران خانگی صاعقه هجرش زده برسوخته یک بارگی عقل و شرم و فهم و تقوا دانش و فرزانگی من ز شمع عشق او نان پاره ای می خواستم گفت بنویسید توقیعش پی پروانگی ای گشاده قلعه های جان به چشم آتشین ای هزاران صف دریده عشقت از مردانگی ای خداوند شمس دین صد گنج خاک است پیش تو تا چه باشد عاشق بیچاره ای یک دانگی صد غریو و بانگ اندر سقف گردون افکنیم من نی ام در عشق پابرجای تو یک بانگی عقل را گفتم میان جان و جانان فرق کن شانه ی عقلم ز فرقش یاوه کرده شانگی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۲ ای دهان آلوده جانی از کجا می خورده ای و آن طرف کاین باده بودت از کجا ره برده ای با کدامین چشم تو از ظلمتی بگذشته ای با کدامین پای راه بی رهی بسپرده ای با کدامین دست بردی حادثات دهر را از جمال دلربایی آینه بسترده ای نی هزاران بار خون خویشتن را ریختی نی هزاران بار تو در زندگی خود مرده ای نی هزاران بار اندر کوره های امتحان درگدازیدی چو مس و همچو مس بفسرده ای نی تو بر دریای آتش بال و پر را سوختی نی تو بر پشت فلک پاهای خود افشرده ای چون از این ره هیچ گردی نیست بر نعلین تو از ورای این همه تو چونک اهل پرده ای چشم بگشا سوی ما آخر جوابی بازگو کز درون بحر دانش صافیی نی درده ای گفت جانم کز عنایت های مخدوم زمان صدر شمس الدین تبریزی تو ره گم کرده ای گر یکی غمزه رساند مر تو را ای سنگ دل از ورای این نشان ها که به گفت آورده ای بی علاج و حیله ها گر سنگ باشی در زمان گوهری گردی از آن جنسی که تو نشمرده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۳ اقتلونی یا ثقاتی ان فی قتلی حیاتی و مماتی فی حیاتی و حیاتی فی مماتی اقتلونی ذاب جسمی قدح القهوه قسمی هله بشکن قفس ای جان چو طلبکار نجاتی ز سفر بدر شوی تو چو یقین ماه نوی تو ز شکست از چه تو تلخی چو همه قند و نباتی چو توی یار مرا تو به از این دار مرا تو برسان قوت حیاتم که تو یاقوت زکاتی چو بسی قحط کشیدم بنما دعوت عیدم که نشد سیر دو چشمم به تره و نان براتی حرکت کن حرکت هاست کلید در روزی مگرت نیست خبر تو که چه زیباحرکاتی به چنین رخ که تو داری چه کشی ناز سپیده که نگنجد به صفت در که چه محمودصفاتی بنه ای ساقی اسعد تو یکی بزم مخلد که خماری است جهان را ز می و بزم نباتی به حق بحر کف تو گهر باشرف تو که به لطف و به گوارش تو به از آب فراتی مثل ساغر آخر تو خرابی عقولی که چو تحریمه اول سر ارکان صلاتی کرمت مست برآید کف چون بحر گشاید بدهد صدقه نپرسد که تو اهل صدقاتی به کرم فاتح عقدی به عطا نقده نقدی برهان منتظران را ز تمنای سباتی نه در ابروی تو چینی نه در آن خوی تو کینی به عدو گوید لطفت که بنینی و بناتی رسی از ساغر مردان به خیالات مصور ز ره سینه خرامان کنساء خفرات و جوار ساقیات و سواق جاریات تو بگو باقی این را انا فی سکر سقاتی

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۱ از هوای شمس دین بنگر تو این دیوانگی با همه خویشان گرفته شیوه ی بیگانگی وحش صحرا گشته و رسوای بازاری شده از هوای خانه ی او صد هزاران خانگی صاعقه هجرش زده برسوخته یک بارگی عقل و شرم و فهم و تقوا دانش و فرزانگی من ز شمع عشق او نان پاره ای می خواستم گفت بنویسید توقیعش پی پروانگی ای گشاده قلعه های جان به چشم آتشین ای هزاران صف دریده عشقت از مردانگی ای خداوند شمس دین صد گنج خاک است پیش تو تا چه باشد عاشق بیچاره ای یک دانگی صد غریو و بانگ اندر سقف گردون افکنیم من نی ام در عشق پابرجای تو یک بانگی عقل را گفتم میان جان و جانان فرق کن شانه ی عقلم ز فرقش یاوه کرده شانگی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۲ ای دهان آلوده جانی از کجا می خورده ای و آن طرف کاین باده بودت از کجا ره برده ای با کدامین چشم تو از ظلمتی بگذشته ای با کدامین پای راه بی رهی بسپرده ای با کدامین دست بردی حادثات دهر را از جمال دلربایی آینه بسترده ای نی هزاران بار خون خویشتن را ریختی نی هزاران بار تو در زندگی خود مرده ای نی هزاران بار اندر کوره های امتحان درگدازیدی چو مس و همچو مس بفسرده ای نی تو بر دریای آتش بال و پر را سوختی نی تو بر پشت فلک پاهای خود افشرده ای چون از این ره هیچ گردی نیست بر نعلین تو از ورای این همه تو چونک اهل پرده ای چشم بگشا سوی ما آخر جوابی بازگو کز درون بحر دانش صافیی نی درده ای گفت جانم کز عنایت های مخدوم زمان صدر شمس الدین تبریزی تو ره گم کرده ای گر یکی غمزه رساند مر تو را ای سنگ دل از ورای این نشان ها که به گفت آورده ای بی علاج و حیله ها گر سنگ باشی در زمان گوهری گردی از آن جنسی که تو نشمرده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۳ اقتلونی یا ثقاتی ان فی قتلی حیاتی و مماتی فی حیاتی و حیاتی فی مماتی اقتلونی ذاب جسمی قدح القهوه قسمی هله بشکن قفس ای جان چو طلبکار نجاتی ز سفر بدر شوی تو چو یقین ماه نوی تو ز شکست از چه تو تلخی چو همه قند و نباتی چو توی یار مرا تو به از این دار مرا تو برسان قوت حیاتم که تو یاقوت زکاتی چو بسی قحط کشیدم بنما دعوت عیدم که نشد سیر دو چشمم به تره و نان براتی حرکت کن حرکت هاست کلید در روزی مگرت نیست خبر تو که چه زیباحرکاتی به چنین رخ که تو داری چه کشی ناز سپیده که نگنجد به صفت در که چه محمودصفاتی بنه ای ساقی اسعد تو یکی بزم مخلد که خماری است جهان را ز می و بزم نباتی به حق بحر کف تو گهر باشرف تو که به لطف و به گوارش تو به از آب فراتی مثل ساغر آخر تو خرابی عقولی که چو تحریمه اول سر ارکان صلاتی کرمت مست برآید کف چون بحر گشاید بدهد صدقه نپرسد که تو اهل صدقاتی به کرم فاتح عقدی به عطا نقده نقدی برهان منتظران را ز تمنای سباتی نه در ابروی تو چینی نه در آن خوی تو کینی به عدو گوید لطفت که بنینی و بناتی رسی از ساغر مردان به خیالات مصور ز ره سینه خرامان کنساء خفرات و جوار ساقیات و سواق جاریات تو بگو باقی این را انا فی سکر سقاتی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۴ خنک آن دم که به رحمت سر عشاق بخاری خنک آن دم که برآید ز خزان باد بهاری خنک آن دم که بگویی که بیا عاشق مسکین که تو آشفته مایی سر اغیار نداری خنک آن دم که درآویزد در دامن لطفت تو بگویی که چه خواهی ز من ای مست نزاری خنک آن دم که صلا در دهد آن ساقی مجلس که کند بر کف ساقی قدح باده سواری شود اجزای تن ما خوش از آن باده باقی برهد این تن طامع ز غم مایده خواری خنک آن دم که ز مستان طلبد دوست عوارض بستاند گرو از ما بکش و خوب عذاری خنک آن دم که ز مستی سر زلف تو بشورد دل بیچاره بگیرد به هوس حلقه شماری خنک آن دم که بگوید به تو دل کشت ندارم تو بگویی که بروید پی تو آنچ بکاری خنک آن دم که شب هجر بگوید که شبت خوش خنک آن دم که سلامی کند آن نور بهاری خنک آن دم که برآید به هوا ابر عنایت تو از آن ابر به صحرا گهر لطف بباری خورد این خاک که تشنه تر از آن ریگ سیاه است به تمام آب حیات و نکند هیچ غباری دخل العشق علینا بکؤوس و عقار ظهر السکر علینا لحبیب متوار سخنی موج همی زد که گهرها بفشاند خمشش باید کردن چو در اینش نگذاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۵ بمشو همره مرغان که چنین بی پر و بالی چو نه میری نه وزیری بن سبلت به چه مالی چو هیاهوی برآری و نبینند سپاهی بشناسند همه کس که تو طبلی و دوالی چو خلیفه پسری تو بنه آن طبل ز گردن بستان خنجر و جوشن که سپهدار جلالی به خدا صاحب باغی تو ز هر باغ چه دزدی بفروش از رز خویشت همه انگور حلالی تو نه آن بدر کمالی که دهی نور و نگیری بستان نور چو سایل که تو امروز هلالی هله ای عشق برافشان گهر خویش بر اختر که همه اختر و ماهند و تو خورشیدمثالی بده آن دست به دستم مکشان دست که مستم که شراب است و کباب است و یکی گوشه ای خالی بدوان مست و خرامان به سوی مجلس سلطان بنگر مجلس عالی که توی مجلس عالی نه صداعی نه خماری نه غمت ماند نه زاری عسسی دان غم خود را به در شحنه و والی عسس و شحنه چه گویند حریفان ملک را همه در روی درافتند که بس خوب خصالی

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۴ خنک آن دم که به رحمت سر عشاق بخاری خنک آن دم که برآید ز خزان باد بهاری خنک آن دم که بگویی که بیا عاشق مسکین که تو آشفته مایی سر اغیار نداری خنک آن دم که درآویزد در دامن لطفت تو بگویی که چه خواهی ز من ای مست نزاری خنک آن دم که صلا در دهد آن ساقی مجلس که کند بر کف ساقی قدح باده سواری شود اجزای تن ما خوش از آن باده باقی برهد این تن طامع ز غم مایده خواری خنک آن دم که ز مستان طلبد دوست عوارض بستاند گرو از ما بکش و خوب عذاری خنک آن دم که ز مستی سر زلف تو بشورد دل بیچاره بگیرد به هوس حلقه شماری خنک آن دم که بگوید به تو دل کشت ندارم تو بگویی که بروید پی تو آنچ بکاری خنک آن دم که شب هجر بگوید که شبت خوش خنک آن دم که سلامی کند آن نور بهاری خنک آن دم که برآید به هوا ابر عنایت تو از آن ابر به صحرا گهر لطف بباری خورد این خاک که تشنه تر از آن ریگ سیاه است به تمام آب حیات و نکند هیچ غباری دخل العشق علینا بکؤوس و عقار ظهر السکر علینا لحبیب متوار سخنی موج همی زد که گهرها بفشاند خمشش باید کردن چو در اینش نگذاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۵ بمشو همره مرغان که چنین بی پر و بالی چو نه میری نه وزیری بن سبلت به چه مالی چو هیاهوی برآری و نبینند سپاهی بشناسند همه کس که تو طبلی و دوالی چو خلیفه پسری تو بنه آن طبل ز گردن بستان خنجر و جوشن که سپهدار جلالی به خدا صاحب باغی تو ز هر باغ چه دزدی بفروش از رز خویشت همه انگور حلالی تو نه آن بدر کمالی که دهی نور و نگیری بستان نور چو سایل که تو امروز هلالی هله ای عشق برافشان گهر خویش بر اختر که همه اختر و ماهند و تو خورشیدمثالی بده آن دست به دستم مکشان دست که مستم که شراب است و کباب است و یکی گوشه ای خالی بدوان مست و خرامان به سوی مجلس سلطان بنگر مجلس عالی که توی مجلس عالی نه صداعی نه خماری نه غمت ماند نه زاری عسسی دان غم خود را به در شحنه و والی عسس و شحنه چه گویند حریفان ملک را همه در روی درافتند که بس خوب خصالی

%0
10 Bölüm