مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۸ هر دم ای دل سوی جانان می روی وز نظرها سخت پنهان می روی جامه ها را چاک کردی همچو ماه در پی خورشید رخشان می روی ای نشسته با حریفان بر زمین وز درون بر هفت کیوان می روی پیش مهمانان به صورت حاضری سوی صورتگر به مهمان می روی چون قلم بر دست آن نقاش چست در میان نقش انسان می روی همچو آبی می روی در زیر کاه آب حیوانی به بستان می روی در جهان غمگین نماندی گر تو را چشم دیدی چون خرامان می روی ای دریغا خلق دیدی مر تو را چون نهان از جمله خلقان می روی حال ما بنگر ببر پیغام ما چون به پیش تخت سلطان می روی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۹ بار دیگر عزم رفتن کرده ای بار دیگر دل چو آهن کرده ای نی چراغ عشرت ما را مکش در چراغ ما تو روغن کرده ای الله الله کاین جهان از روی خود پرگل و نسرین و سوسن کرده ای الله الله تا نگوید دشمنی دوستی و کار دشمن کرده ای الله الله بندگان را جمع دار ای که عالم را تو روشن کرده ای بار دیگر تو به یک سو می نهی عشقبازی ها که با من کرده ای الله الله کز نثار آستین نفس بد را پاکدامن کرده ای کان زرکوبان صلاح الدین که تو همچو مه از سیم خرمن کرده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۰ بوی مشکی در جهان افکنده ای مشک را در لامکان افکنده ای صد هزاران غلغله زین بوی مشک در زمین و آسمان افکنده ای از شعاع نور و نار خویشتن آتشی در عقل و جان افکنده ای از کمال لعل جان افزای خویش شورشی در بحر و کان افکنده ای تو نهادی قاعده عاشق کشی در دل عاشق کشان افکنده ای صد هزاران روح رومی روی را در میان زنگیان افکنده ای با یقین پاکشان بسرشته ای چونشان اندر گمان افکنده ای چون به دست خویششان کردی خمیر چونشان در قید نان افکنده ای هم شکار و هم شکاری گیر را زیر این دام گران افکنده ای پردلان را همچو دل بشکسته ای بی دلان را در فغان افکنده ای جان سلطان زادگان را بنده وار پیش عقل پاسبان افکنده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۱ فارغم گر گشت دل آواره ای از جهان تا کم بود غمخواره ای آفتاب عشق تو تابنده باد تا بریزد هر کجا استاره ای آفتابی کو به کوه طور تافت پاره گشت و لعل شد هر پاره ای تابشش بر چادر مریم رسید طفل گویا گشت در گهواره ای هر کی او منکر شود خورشید را کور اصلی را نباشد چاره ای چون عصای عشق او بر دل بزد صد هزاران چشمه بین از خاره ای چشم بد گرچه که آن چشم من است دور بادا از چنین رخساره ای صد دکان مکر در بازار عشق این چنین در بست از مکاره ای شمس تبریزی به پیش چشم تو حلقه حلقه هر کجا سحاره ای
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۸ هر دم ای دل سوی جانان می روی وز نظرها سخت پنهان می روی جامه ها را چاک کردی همچو ماه در پی خورشید رخشان می روی ای نشسته با حریفان بر زمین وز درون بر هفت کیوان می روی پیش مهمانان به صورت حاضری سوی صورتگر به مهمان می روی چون قلم بر دست آن نقاش چست در میان نقش انسان می روی همچو آبی می روی در زیر کاه آب حیوانی به بستان می روی در جهان غمگین نماندی گر تو را چشم دیدی چون خرامان می روی ای دریغا خلق دیدی مر تو را چون نهان از جمله خلقان می روی حال ما بنگر ببر پیغام ما چون به پیش تخت سلطان می روی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۹ بار دیگر عزم رفتن کرده ای بار دیگر دل چو آهن کرده ای نی چراغ عشرت ما را مکش در چراغ ما تو روغن کرده ای الله الله کاین جهان از روی خود پرگل و نسرین و سوسن کرده ای الله الله تا نگوید دشمنی دوستی و کار دشمن کرده ای الله الله بندگان را جمع دار ای که عالم را تو روشن کرده ای بار دیگر تو به یک سو می نهی عشقبازی ها که با من کرده ای الله الله کز نثار آستین نفس بد را پاکدامن کرده ای کان زرکوبان صلاح الدین که تو همچو مه از سیم خرمن کرده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۰ بوی مشکی در جهان افکنده ای مشک را در لامکان افکنده ای صد هزاران غلغله زین بوی مشک در زمین و آسمان افکنده ای از شعاع نور و نار خویشتن آتشی در عقل و جان افکنده ای از کمال لعل جان افزای خویش شورشی در بحر و کان افکنده ای تو نهادی قاعده عاشق کشی در دل عاشق کشان افکنده ای صد هزاران روح رومی روی را در میان زنگیان افکنده ای با یقین پاکشان بسرشته ای چونشان اندر گمان افکنده ای چون به دست خویششان کردی خمیر چونشان در قید نان افکنده ای هم شکار و هم شکاری گیر را زیر این دام گران افکنده ای پردلان را همچو دل بشکسته ای بی دلان را در فغان افکنده ای جان سلطان زادگان را بنده وار پیش عقل پاسبان افکنده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۱ فارغم گر گشت دل آواره ای از جهان تا کم بود غمخواره ای آفتاب عشق تو تابنده باد تا بریزد هر کجا استاره ای آفتابی کو به کوه طور تافت پاره گشت و لعل شد هر پاره ای تابشش بر چادر مریم رسید طفل گویا گشت در گهواره ای هر کی او منکر شود خورشید را کور اصلی را نباشد چاره ای چون عصای عشق او بر دل بزد صد هزاران چشمه بین از خاره ای چشم بد گرچه که آن چشم من است دور بادا از چنین رخساره ای صد دکان مکر در بازار عشق این چنین در بست از مکاره ای شمس تبریزی به پیش چشم تو حلقه حلقه هر کجا سحاره ای