Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ - Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۸ آن مه چو در دل آید او را عجب شناسی در دل چگونه آید از راه بی قیاسی گر گویی می شناسم لاف بزرگ و دعوی ور گویی من چه دانم کفر است و ناسپاسی بردانم و ندانم گردان شده ست خلقی گردان و چشم بسته چون استر خراسی می گرد چون خراسی خواهی و گر نخواهی گردن مپیچ زیرا دربند احتباسی یوسف خرید کوری با هیجده قلب آری از کوری خرنده وز حاسدی نخاسی تو هم ز یوسفانی در چاه تن فتاده اینک رسن برون آ تا در زمین نتاسی ای نفس مطمینه اندر صفات حق رو اینک قبای اطلس تا کی در این پلاسی گر من غزل نخوانم بشکافد او دهانم گوید طرب بیفزا آخر حریف کاسی از بانگ طاس ماه بگرفته می گشاید ماهت منم گرفته بانگی زن ار تو طاسی آدم ز سنبلی خورد کان عاقبت بریزد تو سنبل وصالی ایمن ز زخم داسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۹ ما را مسلم آمد هم عیش و هم عروسی شادی هر مسلمان کوری هر فسوسی هر روز خطبه ای نو هر شام گردکی نو هر دم نثار گوهر نی قبضه فلوسی عشقی است سخت زیبا فقری است پای برجا بر آسمان نهی پا گر دست این دو بوسی جانی است چون چراغی در زیر طشت قالب کرد به پیش نورش خورشید چاپلوسی صد گونه رخت دارد صد تخت و بخت دارد تختش ز رفعت آمد نی تخت آبنوسی رختش ز نور مطلق در تخته جامه حق نی بارگیر سیسی نی جامه های سوسی از ذوق آتش دل وز سوزش خوش دل آتش پرست گشتم اما نیم مجوسی روزی دو همره آمد جان غریب با تن چون مرغزی و رازی چون مغربی و طوسی پرویزن است عالم ما همچو آرد در وی گر بگذری تو صافی ور نگذری سبوسی هر روز بر دکان ها بازار این خسان بین ای خام پیش ما آ کتان ماست روسی بشکن سبوی قالب ساغر ستان لبالب تا چند کاسه لیسی تا کی زبون لوسی دستور می دهی تا گویم تمام این را تا شرق و غرب گیرد اقبال بی نحوسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۰ چون زخمه رجا را بر تار می کشانی کاهل روان ره را در کار می کشانی ای عشق چون درآیی در لطف و دلربایی دامان جان بگیری تا یار می کشانی ایمن کنی تو جان را کوری رهزنان را دزدان نقد دل را بر دار می کشانی سوداییان جان را از خود دهی مفرح صفراییان زر را بس زار می کشانی مهجور خارکش را گلزار می نمایی گلروی خارخو را در خار می کشانی موسی خاک رو را بر بحر می نشانی فرعون بوش جو را در عار می کشانی موسی عصا بگیرد تا یار خویش سازد ماری کنی عصا را چون مار می کشانی چون مار را بگیرد یابد عصای خود را این نعل بازگونه هموار می کشانی آن کو در آتش افتد راهش دهی به آبی و آن کو در آب آید در نار می کشانی ای دل چه خوش ز پرده سرمست و باده خورده سر را برهنه کرده دستار می کشانی ما را مده به غیری تا سوی خود کشاند ما را تو کش ازیرا شهوار می کشانی تا یار زنده باشد کوهی کنی تو سدش چون در غمش بکشتی در غار می کشانی خاموش و درکش این سر خوش خامشانه می خور زیرا که چون خموشی اسرار می کشانی

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۸ آن مه چو در دل آید او را عجب شناسی در دل چگونه آید از راه بی قیاسی گر گویی می شناسم لاف بزرگ و دعوی ور گویی من چه دانم کفر است و ناسپاسی بردانم و ندانم گردان شده ست خلقی گردان و چشم بسته چون استر خراسی می گرد چون خراسی خواهی و گر نخواهی گردن مپیچ زیرا دربند احتباسی یوسف خرید کوری با هیجده قلب آری از کوری خرنده وز حاسدی نخاسی تو هم ز یوسفانی در چاه تن فتاده اینک رسن برون آ تا در زمین نتاسی ای نفس مطمینه اندر صفات حق رو اینک قبای اطلس تا کی در این پلاسی گر من غزل نخوانم بشکافد او دهانم گوید طرب بیفزا آخر حریف کاسی از بانگ طاس ماه بگرفته می گشاید ماهت منم گرفته بانگی زن ار تو طاسی آدم ز سنبلی خورد کان عاقبت بریزد تو سنبل وصالی ایمن ز زخم داسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۹ ما را مسلم آمد هم عیش و هم عروسی شادی هر مسلمان کوری هر فسوسی هر روز خطبه ای نو هر شام گردکی نو هر دم نثار گوهر نی قبضه فلوسی عشقی است سخت زیبا فقری است پای برجا بر آسمان نهی پا گر دست این دو بوسی جانی است چون چراغی در زیر طشت قالب کرد به پیش نورش خورشید چاپلوسی صد گونه رخت دارد صد تخت و بخت دارد تختش ز رفعت آمد نی تخت آبنوسی رختش ز نور مطلق در تخته جامه حق نی بارگیر سیسی نی جامه های سوسی از ذوق آتش دل وز سوزش خوش دل آتش پرست گشتم اما نیم مجوسی روزی دو همره آمد جان غریب با تن چون مرغزی و رازی چون مغربی و طوسی پرویزن است عالم ما همچو آرد در وی گر بگذری تو صافی ور نگذری سبوسی هر روز بر دکان ها بازار این خسان بین ای خام پیش ما آ کتان ماست روسی بشکن سبوی قالب ساغر ستان لبالب تا چند کاسه لیسی تا کی زبون لوسی دستور می دهی تا گویم تمام این را تا شرق و غرب گیرد اقبال بی نحوسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۰ چون زخمه رجا را بر تار می کشانی کاهل روان ره را در کار می کشانی ای عشق چون درآیی در لطف و دلربایی دامان جان بگیری تا یار می کشانی ایمن کنی تو جان را کوری رهزنان را دزدان نقد دل را بر دار می کشانی سوداییان جان را از خود دهی مفرح صفراییان زر را بس زار می کشانی مهجور خارکش را گلزار می نمایی گلروی خارخو را در خار می کشانی موسی خاک رو را بر بحر می نشانی فرعون بوش جو را در عار می کشانی موسی عصا بگیرد تا یار خویش سازد ماری کنی عصا را چون مار می کشانی چون مار را بگیرد یابد عصای خود را این نعل بازگونه هموار می کشانی آن کو در آتش افتد راهش دهی به آبی و آن کو در آب آید در نار می کشانی ای دل چه خوش ز پرده سرمست و باده خورده سر را برهنه کرده دستار می کشانی ما را مده به غیری تا سوی خود کشاند ما را تو کش ازیرا شهوار می کشانی تا یار زنده باشد کوهی کنی تو سدش چون در غمش بکشتی در غار می کشانی خاموش و درکش این سر خوش خامشانه می خور زیرا که چون خموشی اسرار می کشانی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۱ ای گوهر خدایی آیینه معانی هر دم ز تاب رویت بر عرش ارمغانی عرش از خدای پرسد کاین تاب کیست بر من فرمایدش ز غیرت کاین تاب را ندانی از غیرت الهی در عرش حیرت افتد زیرا ز غیرت آمد پیغام لن ترانی زان تاب اگر شعاعی بر آسمان رسیدی از آسمان نمودی صد ماه آسمانی اندر جمال هر مه لطف ازل نمودی هر عاشقی بدیدی مقصودهای جانی در راه رهروان را رنج و طلب نبودی خوف فنا نبودی اندر جهان فانی یک بار دردمیدی تا جان گرفت قالب دردم تو بار دیگر تا جان شود عیانی از یک شعاع رویت چون لامکان مکان شد هم برق تو رساند او را به لامکانی انگشتری لعلت بر نقد عرضه فرما تا نعره ها برآید از لعل های کانی یک جام مان بدادی تا رخت ها گرو شد جامی دگر از آن می هم چاره کن تو دانی جانی رسید ما را از شمس حق تبریز کان جان همی نماید در غیب دلستانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۲ اندر مصاف ما را در پیش رو سپر نی و اندر سماع ما را از نای و دف خبر نی ما خود فنای عشقش ما خاک پای عشقش عشقیم توی بر تو عشقیم کل دگر نی خود را چو درنوردیم ما جمله عشق گردیم سرمه چو سوده گردد جز مایه نظر نی هر جسم کو عرض شد جان و دل غرض شد بگداز کز مرض ها ز افسردگی بتر نی از حرص آن گدازش وز عشق آن نوازش باری جگر درونم خون شد مرا جگر نی صدپاره شد دل من و آواره شد دل من امروز اگر بجویی در من ز دل اثر نی در قرص مه نگه کن هر روز می گدازد تا در محاق گویی کاندر فلک قمر نی لاغرتری آن مه از قرب شمس باشد در بعد زفت باشد لیکن چنان هنر نی شاها ز بهر جان ها زهره فرست مطرب کفو سماع جان ها این نای و دف تر نی نی نی که زهره چه بود چون شمس عاجز آمد درخورد این حراره در هیچ چنگ و خور نی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۳ گرمی مجوی الا از سوزش درونی زیرا نگشت روشن دل ز آتش برونی بیمار رنج باید تا شاه غیب آید در سینه درگشاید گوید ز لطف چونی آن نافه های آهو و آن زلف یار خوش خو آن را تو در کمی جو کان نیست در فزونی تا آدمی نمیرد جان ملک نگیرد جز کشته کی پذیرد عشق نگار خونی عشقش بگفته با تو یا ما رویم یا تو ساکن مباش تا تو در جنبش و سکونی بر دل چو زخم راند دل سر جان بداند آنگه نه عیب ماند در نفس و نی حرونی غم چون تو را فشارد تا از خودت برآرد پس بر تو نور بارد از چرخ آبگونی در عین درد بنشین هر لحظه دوست می بین آخر چرا تو مسکین اندر پی فسونی تبریز جان فزودی چون شمس حق نمودی از وی خجسته بودی پیوسته نی کنونی

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۱ ای گوهر خدایی آیینه معانی هر دم ز تاب رویت بر عرش ارمغانی عرش از خدای پرسد کاین تاب کیست بر من فرمایدش ز غیرت کاین تاب را ندانی از غیرت الهی در عرش حیرت افتد زیرا ز غیرت آمد پیغام لن ترانی زان تاب اگر شعاعی بر آسمان رسیدی از آسمان نمودی صد ماه آسمانی اندر جمال هر مه لطف ازل نمودی هر عاشقی بدیدی مقصودهای جانی در راه رهروان را رنج و طلب نبودی خوف فنا نبودی اندر جهان فانی یک بار دردمیدی تا جان گرفت قالب دردم تو بار دیگر تا جان شود عیانی از یک شعاع رویت چون لامکان مکان شد هم برق تو رساند او را به لامکانی انگشتری لعلت بر نقد عرضه فرما تا نعره ها برآید از لعل های کانی یک جام مان بدادی تا رخت ها گرو شد جامی دگر از آن می هم چاره کن تو دانی جانی رسید ما را از شمس حق تبریز کان جان همی نماید در غیب دلستانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۲ اندر مصاف ما را در پیش رو سپر نی و اندر سماع ما را از نای و دف خبر نی ما خود فنای عشقش ما خاک پای عشقش عشقیم توی بر تو عشقیم کل دگر نی خود را چو درنوردیم ما جمله عشق گردیم سرمه چو سوده گردد جز مایه نظر نی هر جسم کو عرض شد جان و دل غرض شد بگداز کز مرض ها ز افسردگی بتر نی از حرص آن گدازش وز عشق آن نوازش باری جگر درونم خون شد مرا جگر نی صدپاره شد دل من و آواره شد دل من امروز اگر بجویی در من ز دل اثر نی در قرص مه نگه کن هر روز می گدازد تا در محاق گویی کاندر فلک قمر نی لاغرتری آن مه از قرب شمس باشد در بعد زفت باشد لیکن چنان هنر نی شاها ز بهر جان ها زهره فرست مطرب کفو سماع جان ها این نای و دف تر نی نی نی که زهره چه بود چون شمس عاجز آمد درخورد این حراره در هیچ چنگ و خور نی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۳ گرمی مجوی الا از سوزش درونی زیرا نگشت روشن دل ز آتش برونی بیمار رنج باید تا شاه غیب آید در سینه درگشاید گوید ز لطف چونی آن نافه های آهو و آن زلف یار خوش خو آن را تو در کمی جو کان نیست در فزونی تا آدمی نمیرد جان ملک نگیرد جز کشته کی پذیرد عشق نگار خونی عشقش بگفته با تو یا ما رویم یا تو ساکن مباش تا تو در جنبش و سکونی بر دل چو زخم راند دل سر جان بداند آنگه نه عیب ماند در نفس و نی حرونی غم چون تو را فشارد تا از خودت برآرد پس بر تو نور بارد از چرخ آبگونی در عین درد بنشین هر لحظه دوست می بین آخر چرا تو مسکین اندر پی فسونی تبریز جان فزودی چون شمس حق نمودی از وی خجسته بودی پیوسته نی کنونی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۴ ای مبدعی که سگ را بر شیر می فزایی سنگ سیه بگیری آموزیش سقایی بس شاه و بس فریدون کز تیغشان چکد خون زان روی همچو لاله لولی است و لالکایی ناموسیان سرکش جبارتر ز آتش در کوی عشق گردان امروز در گدایی قهر است کار آتش گریه ست پیشه شمع از ما وفا و خدمت وز یار بی وفایی آتش که او نخندد خاکستر است و دودی شمعی که او نگرید چوبی بود عصایی آن خر بود که آید در بوستان دنیا خاونده را نجوید افتد به ژاژخایی خاوند بوستان را اول بجوی ای خر تا از خری رهی تو زان لطف و کبریایی آمد غریبی از ره مهمان مهتری شد مهمانیی بکردش باکار و باکیایی بریانه های فاخر سنبوسه های نادر شمع و شراب و شاهد بس خلعت عطایی ماهیش کرد مهمان هر روز به ز روزی چون حسن دلبر ما در دلبری فزایی هر شب غریب گفتی نیکو است این ولیکن مهمانیت نمایم چون شهر ما بیایی آن مهتر از تحیر گفت ای عجب چه باشد بهتر از این تنعم وین خلعت بهایی زین گفت حاج کوله شد در دلش گلوله زیرا ندیده بود او مهمانیی سمایی این میوه های دنیا گل پاره هاست رنگین چه بود نعیم دنیا جز نان و نان ربایی می گفت ای خدایا ما را به شهر او بر تا حاصل آید آن جا دل را گره گشایی بگذشت چند سالی در انتظار این دم بی انتظار ندهد هرگز دوا دوایی می گفت ای مسبب برساز یک بهانه زیرا سبب تو سازی در دام ابتلایی بسیار شد دعایش آمد ز حق اجابت تا مرد ای خدا گو دید از خدا خدایی شه جست یک رسولی تا آن طرف فرستد تا آن طرف رساند پیغام کدخدایی این میرداد رشوت پنهان و آشکارا تا میر را فرستد شاه از کرم نمایی شه هم قبول کردش گفتا تو بر بدان جا پیغام ما ازیرا طوطی خوش نوایی پس ساز کرد ره را همراه شد سپه را در پیش کرد مه را از بهر روشنایی منزل به منزل آن سو می شد چو سیل در جو سجده کنان و جویان اسرار اولیایی چون موسی پیمبر از بهر خضر انور کرده سفر به صد پر چون هدهد هوایی چون پر جبرییلی کو پیک عرش آمد تا زان سفر دهد او احکام را روایی مه کو منور آمد دایم مسافر آمد ای ماه رو سفر کن چون شمع این سرایی هر حالتت چو برجی در وی دری و درجی غم آتشی و برقی شادی تو ضیایی کوته کنم بیان را رفت آن رسول آن جا چون برگ که کشیدش دلبر به کهربایی ما چون قطار پویان دست کشنده پنهان دستی نهان که نبود کس را از او رهایی این را به چپ کشاند و آن را به راست آرد این را به وصل آرد و آن را سوی جدایی وصلش نماید آن سو تا مست و گرم گردد و آن سوی هجر باشد مکری است این دغایی دررفت آن معلا در شهر همچو دریا از کو به کو همی شد کای مقصدم کجایی جوینده چون شتابد مطلوب را بیابد ما آگهیم که تو در جست و جوی مایی شد ناگهان به کویی سرمست شد ز بویی عقلش پرید از سر پا را نماند پایی پیغام کیقبادش جمله بشد ز یادش کو دانش رسولی تا محفل اندرآیی چل روز بر سر کو سرمست ماند از آن بو حیران شده رعیت با میرهای هایی نی حکم و نی امارت نی غسل و نی طهارت نی گفت و نی اشارت نی میل اغتذایی زو هر کی جست کاری می گفت خیره آری آری و نی یکی دان در وقت خیره رایی کو خیمه و طویله کو کار و حال و حیله کو دمنه و کلیله کو کد کدخدایی سیلاب عشق آمد نی دام ماند نی دد چون سیل شد به بحری بی بدو و منتهایی گفت ای رفیق جفتی کردی هر آنچ گفتی بردی مرا از اسفل تا مصعد علایی این درس که شنودم هرگز نخوانده بودم درسی است نی وسیطی نی نیز منتقایی دعویت به ز معنی معنیت به ز دعوی جان روی در تو دارد که قبله دعایی این جمله بد بدایت کو باقی حکایت واپرس از او که دادت در گوش اشنوایی یا رب ظلمت نفسی بردر حجاب حسی گر مس نمود مسی آخر تو کیمیایی صدر الرجال حقا فی مصدر البلا والله ما علونا الا باعتنا یا سادتی و قومی یوفون بالعهود ما خاب من تحلی بالصدق و الوفا

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۴ ای مبدعی که سگ را بر شیر می فزایی سنگ سیه بگیری آموزیش سقایی بس شاه و بس فریدون کز تیغشان چکد خون زان روی همچو لاله لولی است و لالکایی ناموسیان سرکش جبارتر ز آتش در کوی عشق گردان امروز در گدایی قهر است کار آتش گریه ست پیشه شمع از ما وفا و خدمت وز یار بی وفایی آتش که او نخندد خاکستر است و دودی شمعی که او نگرید چوبی بود عصایی آن خر بود که آید در بوستان دنیا خاونده را نجوید افتد به ژاژخایی خاوند بوستان را اول بجوی ای خر تا از خری رهی تو زان لطف و کبریایی آمد غریبی از ره مهمان مهتری شد مهمانیی بکردش باکار و باکیایی بریانه های فاخر سنبوسه های نادر شمع و شراب و شاهد بس خلعت عطایی ماهیش کرد مهمان هر روز به ز روزی چون حسن دلبر ما در دلبری فزایی هر شب غریب گفتی نیکو است این ولیکن مهمانیت نمایم چون شهر ما بیایی آن مهتر از تحیر گفت ای عجب چه باشد بهتر از این تنعم وین خلعت بهایی زین گفت حاج کوله شد در دلش گلوله زیرا ندیده بود او مهمانیی سمایی این میوه های دنیا گل پاره هاست رنگین چه بود نعیم دنیا جز نان و نان ربایی می گفت ای خدایا ما را به شهر او بر تا حاصل آید آن جا دل را گره گشایی بگذشت چند سالی در انتظار این دم بی انتظار ندهد هرگز دوا دوایی می گفت ای مسبب برساز یک بهانه زیرا سبب تو سازی در دام ابتلایی بسیار شد دعایش آمد ز حق اجابت تا مرد ای خدا گو دید از خدا خدایی شه جست یک رسولی تا آن طرف فرستد تا آن طرف رساند پیغام کدخدایی این میرداد رشوت پنهان و آشکارا تا میر را فرستد شاه از کرم نمایی شه هم قبول کردش گفتا تو بر بدان جا پیغام ما ازیرا طوطی خوش نوایی پس ساز کرد ره را همراه شد سپه را در پیش کرد مه را از بهر روشنایی منزل به منزل آن سو می شد چو سیل در جو سجده کنان و جویان اسرار اولیایی چون موسی پیمبر از بهر خضر انور کرده سفر به صد پر چون هدهد هوایی چون پر جبرییلی کو پیک عرش آمد تا زان سفر دهد او احکام را روایی مه کو منور آمد دایم مسافر آمد ای ماه رو سفر کن چون شمع این سرایی هر حالتت چو برجی در وی دری و درجی غم آتشی و برقی شادی تو ضیایی کوته کنم بیان را رفت آن رسول آن جا چون برگ که کشیدش دلبر به کهربایی ما چون قطار پویان دست کشنده پنهان دستی نهان که نبود کس را از او رهایی این را به چپ کشاند و آن را به راست آرد این را به وصل آرد و آن را سوی جدایی وصلش نماید آن سو تا مست و گرم گردد و آن سوی هجر باشد مکری است این دغایی دررفت آن معلا در شهر همچو دریا از کو به کو همی شد کای مقصدم کجایی جوینده چون شتابد مطلوب را بیابد ما آگهیم که تو در جست و جوی مایی شد ناگهان به کویی سرمست شد ز بویی عقلش پرید از سر پا را نماند پایی پیغام کیقبادش جمله بشد ز یادش کو دانش رسولی تا محفل اندرآیی چل روز بر سر کو سرمست ماند از آن بو حیران شده رعیت با میرهای هایی نی حکم و نی امارت نی غسل و نی طهارت نی گفت و نی اشارت نی میل اغتذایی زو هر کی جست کاری می گفت خیره آری آری و نی یکی دان در وقت خیره رایی کو خیمه و طویله کو کار و حال و حیله کو دمنه و کلیله کو کد کدخدایی سیلاب عشق آمد نی دام ماند نی دد چون سیل شد به بحری بی بدو و منتهایی گفت ای رفیق جفتی کردی هر آنچ گفتی بردی مرا از اسفل تا مصعد علایی این درس که شنودم هرگز نخوانده بودم درسی است نی وسیطی نی نیز منتقایی دعویت به ز معنی معنیت به ز دعوی جان روی در تو دارد که قبله دعایی این جمله بد بدایت کو باقی حکایت واپرس از او که دادت در گوش اشنوایی یا رب ظلمت نفسی بردر حجاب حسی گر مس نمود مسی آخر تو کیمیایی صدر الرجال حقا فی مصدر البلا والله ما علونا الا باعتنا یا سادتی و قومی یوفون بالعهود ما خاب من تحلی بالصدق و الوفا

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۵ ای حیله هات شیرین تا کی مرا فریبی آن را که ملک کردی دیگر چرا فریبی اما چو جمله عالم ملک تو است کلی بیرون ز ملکت خود دیگر که را فریبی داوود را فریبی در دام ملک و دولت و ایوب را دگرگون اندر بلا فریبی آن را به دانه بردی وین را به دام بردی آن دام دانه شد چون تو خوش لقا فریبی فرعون عالمی را بفریبد و نداند کان خاین دغا را هم در دغا فریبی ای کمترین فریبت صد خونبهای صیدان ای پربها که او را تو بی بها فریبی ای دل خدا کسی را دانی چه سان فریبد آخر تو جملگان را خود از خدا فریبی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۶ دی عهد و توبه کردی امروز درشکستی دی بحر تلخ بودی امروز گوهرستی دی بایزید بودی و اندر مزید بودی و امروز در خرابی دردی فروش و مستی دردی بنوش ای جان بسکل ز هوش ای جان ازرق مپوش ای جان تا که صنم پرستی امروز بس خرابی هم جام آفتابی نی کدخدای ماهی نی شوهر مهستی افزونی از مساکن بیرونی از معادن آن نیستی ولیکن هستی چنانک هستی یک گوشه بسته بودی زان گوشه خسته بودی آن بسته را گشودی رستی تمام رستی حیوان سوار نبود جز بهر کار نبود حیوان نه ای تو حیی جستی ز کار جستی تو پیک آسمانی چون ماه کی توانی تا تو سوار پایی تا تو به دست شستی خامش مده نشانی گرچه ز هر بیانی شد مرهم جهانی هر خسته ای که خستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۷ یا من عجب فتادم یا تو عجب فتادی چندین قدح بخوردی جامی به من ندادی تو از شراب مستی من هم ز بوی مستم بو نیز نیست اندک در بزم کیقبادی بسیار عاشقان را کشتی تو بی گناهی در رنج و غم نکشتی کشتی ز ذوق و شادی ای تو گشاد عالم ای تو مراد آدم خانه چرا گرفتی در کوی بی مرادی زیرا چراغ روشن در ظلمت شب آید درمان به درد آید این است اوستادی بستی زبان و گوشم تا جز غمت ننوشم نی نکته عمیدی نی گفته عمادی تبریز شمس دین را خدمت رسان ز مستان سجده کن و بگویش اوحشت یا فؤادی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۸ ای کرده رو چو سرکه چه گردد ار بخندی والله ز سرکه رویی تو هیچ برنبندی تلخی ستان شکر ده سیلی بنوش و سر ده خندان بمیر چون گل گر ز آنک ارجمندی چون مو شده ست آن مه در خنده است و قهقه چت کم شود که گه گه از خوی ماه رندی بشکفته است شوره تو غوره ای و غوره آخر تو جان نداری تا چند مستمندی با کان غم نشینی شادی چگونه بینی از موش و موش خانه کی یافت کس بلندی بالای چرخ نیلی یابند جبرییلی وز خاک پای پاکان یابند بی گزندی زان رنگ روی و سیما اسرار توست پیدا کاندر کدام کویی چه یار می پسندی چون چشم می گشاید در چشم می نماید گر ز آنک ریش گاوی ور شیر هوشمندی قارون مثال دلوی در قعر چه فرو شد عیسی به بام گردون بنمود خوش کمندی گر دلو سر برآرد جز آب چه ندارد پاره شود بپوسد در ظلمت و نژندی ای لولیان لالا بالا پریده بالا وارسته زین هیولا فارغ ز چون و چندی

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۵ ای حیله هات شیرین تا کی مرا فریبی آن را که ملک کردی دیگر چرا فریبی اما چو جمله عالم ملک تو است کلی بیرون ز ملکت خود دیگر که را فریبی داوود را فریبی در دام ملک و دولت و ایوب را دگرگون اندر بلا فریبی آن را به دانه بردی وین را به دام بردی آن دام دانه شد چون تو خوش لقا فریبی فرعون عالمی را بفریبد و نداند کان خاین دغا را هم در دغا فریبی ای کمترین فریبت صد خونبهای صیدان ای پربها که او را تو بی بها فریبی ای دل خدا کسی را دانی چه سان فریبد آخر تو جملگان را خود از خدا فریبی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۶ دی عهد و توبه کردی امروز درشکستی دی بحر تلخ بودی امروز گوهرستی دی بایزید بودی و اندر مزید بودی و امروز در خرابی دردی فروش و مستی دردی بنوش ای جان بسکل ز هوش ای جان ازرق مپوش ای جان تا که صنم پرستی امروز بس خرابی هم جام آفتابی نی کدخدای ماهی نی شوهر مهستی افزونی از مساکن بیرونی از معادن آن نیستی ولیکن هستی چنانک هستی یک گوشه بسته بودی زان گوشه خسته بودی آن بسته را گشودی رستی تمام رستی حیوان سوار نبود جز بهر کار نبود حیوان نه ای تو حیی جستی ز کار جستی تو پیک آسمانی چون ماه کی توانی تا تو سوار پایی تا تو به دست شستی خامش مده نشانی گرچه ز هر بیانی شد مرهم جهانی هر خسته ای که خستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۷ یا من عجب فتادم یا تو عجب فتادی چندین قدح بخوردی جامی به من ندادی تو از شراب مستی من هم ز بوی مستم بو نیز نیست اندک در بزم کیقبادی بسیار عاشقان را کشتی تو بی گناهی در رنج و غم نکشتی کشتی ز ذوق و شادی ای تو گشاد عالم ای تو مراد آدم خانه چرا گرفتی در کوی بی مرادی زیرا چراغ روشن در ظلمت شب آید درمان به درد آید این است اوستادی بستی زبان و گوشم تا جز غمت ننوشم نی نکته عمیدی نی گفته عمادی تبریز شمس دین را خدمت رسان ز مستان سجده کن و بگویش اوحشت یا فؤادی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۸ ای کرده رو چو سرکه چه گردد ار بخندی والله ز سرکه رویی تو هیچ برنبندی تلخی ستان شکر ده سیلی بنوش و سر ده خندان بمیر چون گل گر ز آنک ارجمندی چون مو شده ست آن مه در خنده است و قهقه چت کم شود که گه گه از خوی ماه رندی بشکفته است شوره تو غوره ای و غوره آخر تو جان نداری تا چند مستمندی با کان غم نشینی شادی چگونه بینی از موش و موش خانه کی یافت کس بلندی بالای چرخ نیلی یابند جبرییلی وز خاک پای پاکان یابند بی گزندی زان رنگ روی و سیما اسرار توست پیدا کاندر کدام کویی چه یار می پسندی چون چشم می گشاید در چشم می نماید گر ز آنک ریش گاوی ور شیر هوشمندی قارون مثال دلوی در قعر چه فرو شد عیسی به بام گردون بنمود خوش کمندی گر دلو سر برآرد جز آب چه ندارد پاره شود بپوسد در ظلمت و نژندی ای لولیان لالا بالا پریده بالا وارسته زین هیولا فارغ ز چون و چندی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۹ در غیب هست عودی کاین عشق از او است دودی یک هست نیست رنگی کز او است هر وجودی هستی ز غیب رسته بر غیب پرده بسته و آن غیب همچو آتش در پرده های دودی دود ار چه زاد ز آتش هم دود شد حجابش بگذر ز دود هستی کز دود نیست سودی از دود گر گذشتی جان عین نور گشتی جان شمع و تن چو طشتی جان آب و تن چو رودی گر گرد پست شستی قرص فلک شکستی در نیست برشکستی بر هست ها فزودی بشکستی از نری او سد سکندری او ز افرشته و پری او روبندها گشودی ملکش شدی مهیا از عرش تا ثریا از زیر هفت دریا در بقا ربودی رفتی لطیف و خرم زان سو ز خشک و از نم در عشق گشته محرم با شاهدی به سودی تبریز شمس دینی گر داردش امینی با دیده یقینی در غیب وانمودی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۰ ای آنک جان ما را در گلشکر کشیدی چون جان و دل ببردی خود را تو درکشیدی ما را چو سایه دیدی از پای درفتاده جانا چو سرو سرکش از سایه سر کشیدی چون سیل در کهستان ما سو به سو دوانه اندر پیت تو خیمه سوی دگر کشیدی تو آن مهی که هر کو آمد به خرمن تو مانند آفتابش در کان زر کشیدی کشتی ز رشک ما را باری چو اشک ما را از چشم خود میفکن چون در نظر کشیدی بر عاشقت ز صد سو از خلق زخم آید از لطف و رحمت خود پیشش سپر کشیدی یک قوم را به حیلت بستی به بند زرین یک قوم را به حجت اندر سفر کشیدی آوه که شد فضولی در خون چند گولی رحمی بکن بر آن کش در شور و شر کشیدی از چشم عاشقانت شب خواب شد رمیده زیرا که بی دلان را وقت سحر کشیدی ای عشق دل نداری تا که دلت بسوزد خود جمله دل تو داری دل را تو برکشیدی بس کن که نقل عیسی از بیخودی و مستی در آخر ستوران در پیش خر کشیدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۱ زان خاک تو شدم تا بر من گهر بباری چون موی از آن شدم من تا تو سرم بخاری زان دست شستم از خود تا دست من تو گیری زان چون خیال گشتم تا در دلم گذاری زان روز و شب دریدم در عاشقی گریبان تا تو ز مشرق دل چون مه سری برآری زان اشکبار گشتم چون ابر در بهاران تا نوبهار حسنت بر من کند بهاری حمال آن امانت کان را فلکت نپذرفت گشتم به اعتمادی کز لطف توست یاری شاها به حق آنک بر لوح سینه هر دم از بهر بت پرستان نوصورتی نگاری بنمای صورتی را کان لوح درنگنجد تا بت پرست و بتگر یابند رستگاری

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۹ در غیب هست عودی کاین عشق از او است دودی یک هست نیست رنگی کز او است هر وجودی هستی ز غیب رسته بر غیب پرده بسته و آن غیب همچو آتش در پرده های دودی دود ار چه زاد ز آتش هم دود شد حجابش بگذر ز دود هستی کز دود نیست سودی از دود گر گذشتی جان عین نور گشتی جان شمع و تن چو طشتی جان آب و تن چو رودی گر گرد پست شستی قرص فلک شکستی در نیست برشکستی بر هست ها فزودی بشکستی از نری او سد سکندری او ز افرشته و پری او روبندها گشودی ملکش شدی مهیا از عرش تا ثریا از زیر هفت دریا در بقا ربودی رفتی لطیف و خرم زان سو ز خشک و از نم در عشق گشته محرم با شاهدی به سودی تبریز شمس دینی گر داردش امینی با دیده یقینی در غیب وانمودی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۰ ای آنک جان ما را در گلشکر کشیدی چون جان و دل ببردی خود را تو درکشیدی ما را چو سایه دیدی از پای درفتاده جانا چو سرو سرکش از سایه سر کشیدی چون سیل در کهستان ما سو به سو دوانه اندر پیت تو خیمه سوی دگر کشیدی تو آن مهی که هر کو آمد به خرمن تو مانند آفتابش در کان زر کشیدی کشتی ز رشک ما را باری چو اشک ما را از چشم خود میفکن چون در نظر کشیدی بر عاشقت ز صد سو از خلق زخم آید از لطف و رحمت خود پیشش سپر کشیدی یک قوم را به حیلت بستی به بند زرین یک قوم را به حجت اندر سفر کشیدی آوه که شد فضولی در خون چند گولی رحمی بکن بر آن کش در شور و شر کشیدی از چشم عاشقانت شب خواب شد رمیده زیرا که بی دلان را وقت سحر کشیدی ای عشق دل نداری تا که دلت بسوزد خود جمله دل تو داری دل را تو برکشیدی بس کن که نقل عیسی از بیخودی و مستی در آخر ستوران در پیش خر کشیدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۱ زان خاک تو شدم تا بر من گهر بباری چون موی از آن شدم من تا تو سرم بخاری زان دست شستم از خود تا دست من تو گیری زان چون خیال گشتم تا در دلم گذاری زان روز و شب دریدم در عاشقی گریبان تا تو ز مشرق دل چون مه سری برآری زان اشکبار گشتم چون ابر در بهاران تا نوبهار حسنت بر من کند بهاری حمال آن امانت کان را فلکت نپذرفت گشتم به اعتمادی کز لطف توست یاری شاها به حق آنک بر لوح سینه هر دم از بهر بت پرستان نوصورتی نگاری بنمای صورتی را کان لوح درنگنجد تا بت پرست و بتگر یابند رستگاری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۲ گر از شراب دوشین در سر خمار داری بگذار جام ما را با این چه کار داری ور تازه ای نه دوشین بنشین بیا بنوش این تا از خیال پیشین زنهار سر نخاری تا سنگ را پرستی از دیگران گسستی دریا تو را نشاید گر سیل یاد آری در بارگاه خاقان سودای پرنفاقان زنبیل هر گدایی در پیش شهریاری فهرست یاد کینی با لطف ساتکینی اندر بهشت وآنگه در شعله های ناری زین سر اگر ببینی مویی ز خوب چینی نی پرده زیر ماند نی نعره های زاری نی غوره ای بجوشی نی سرکه ای فروشی الا شراب نوشی انگور می فشاری انگور این وجودت افشردن تو سودت انگار کین نبودت تا چند مهر کاری وقتی که دررمیدی تو سوی شمس تبریز آن جا خدای داند کاندر چه لاله زاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۳ بازآمدی که ما را درهم زنی به شوری داوود روزگاری با نغمه زبوری یا مصر پرنباتی یا یوسف حیاتی یعقوب را نپرسی چونی از این صبوری بازآمد آن قیامت با فتنه و ملامت گفتم که آفتابی یا نور نور نوری ای آسمان برین دم گردان و بی قراری وی خاک هم در این غم خاموش و در حضوری ای دلبر پریرین وی فتنه تو شیرین دل نام تو نگوید از غایت غیوری خورشید چون برآید خود را چرا نماید با آفتاب رویت از جاهلی و کوری بازآمد آن سلیمان بر تخت پادشاهی جان را نثار او کن آخر نه کم ز موری در پرده چون نشستی رسوا چرا نگشتی این نیست از ستیری این نیست از ستوری تره فروش کویش این عقل را نگیرد تو بر سرش نهادی بنگر چه دور دوری بازآمده ست بازی صیاد هر نیازی ای بوم اگر نه شومی از وی چرا نفوری بازآمد آن تجلی از بارگاه اعلا ای روح نعره می زن موسی و کوه طوری بازآمدی به خانه ای قبله زمانه والله صلاح دینی پیوسته در ظهوری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۴ گر روشنی تو یارا یا خود سیه ضمیری در هر دو حال خود را از یار وانگیری پا واگرفتن تو هر دو ز حال کفر است صد کفر بیش باشد در عاشقان نفیری پاکت شود پلیدی چون از صنم بریدی گردد پلید پاکی چون غرقه در غدیری دنبال شیر گیری کی بی کباب مانی کی بی نوا نشینی چون صاحب امیری بگذار سر بد را پنهان مکن تو خود را در زیرکی چو مویی پیدا میان شیری خوردی تو زهر و گفتی حق را از این چه نقصان حق بی نیاز باشد وز زهر تو بمیری زیر درخت خرما انداز همچو مریم گر کاهلی به غایت ور نیز سست پیری از سایه های خرما شیرین شوی چو خرما وز پختگی خرما تو پختگی پذیری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۵ چون روی آتشین را یک دم تو می نپوشی ای دوست چند جوشم گویی که چند جوشی این جان و عقل مسکین کی یابد از تو تسکین زین سان که تو نهادی قانون می فروشی سرنای جان ما را در می دمی تو دم دم نی را چه جرم باشد چون تو همی خروشی روپوش برنتابد گر تاب روی این است پنهان نگردد این رو گر صد هزار پوشی بر گرد شید گردی ای جان عشق ساده یا نیک سرخ چشمی یا خود سیاه گوشی گر ز آنک عقل داری دیوانه چون نگشتی ور نه از اصل عشقی با عشق چند کوشی اجزای خویش دیدم اندر حضور خامش بس نعره ها شنیدم در زیر هر خموشی گفتم به شمس تبریز کاین خامشان کیانند گفتا چو وقت آید تو نیز هم نپوشی

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۲ گر از شراب دوشین در سر خمار داری بگذار جام ما را با این چه کار داری ور تازه ای نه دوشین بنشین بیا بنوش این تا از خیال پیشین زنهار سر نخاری تا سنگ را پرستی از دیگران گسستی دریا تو را نشاید گر سیل یاد آری در بارگاه خاقان سودای پرنفاقان زنبیل هر گدایی در پیش شهریاری فهرست یاد کینی با لطف ساتکینی اندر بهشت وآنگه در شعله های ناری زین سر اگر ببینی مویی ز خوب چینی نی پرده زیر ماند نی نعره های زاری نی غوره ای بجوشی نی سرکه ای فروشی الا شراب نوشی انگور می فشاری انگور این وجودت افشردن تو سودت انگار کین نبودت تا چند مهر کاری وقتی که دررمیدی تو سوی شمس تبریز آن جا خدای داند کاندر چه لاله زاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۳ بازآمدی که ما را درهم زنی به شوری داوود روزگاری با نغمه زبوری یا مصر پرنباتی یا یوسف حیاتی یعقوب را نپرسی چونی از این صبوری بازآمد آن قیامت با فتنه و ملامت گفتم که آفتابی یا نور نور نوری ای آسمان برین دم گردان و بی قراری وی خاک هم در این غم خاموش و در حضوری ای دلبر پریرین وی فتنه تو شیرین دل نام تو نگوید از غایت غیوری خورشید چون برآید خود را چرا نماید با آفتاب رویت از جاهلی و کوری بازآمد آن سلیمان بر تخت پادشاهی جان را نثار او کن آخر نه کم ز موری در پرده چون نشستی رسوا چرا نگشتی این نیست از ستیری این نیست از ستوری تره فروش کویش این عقل را نگیرد تو بر سرش نهادی بنگر چه دور دوری بازآمده ست بازی صیاد هر نیازی ای بوم اگر نه شومی از وی چرا نفوری بازآمد آن تجلی از بارگاه اعلا ای روح نعره می زن موسی و کوه طوری بازآمدی به خانه ای قبله زمانه والله صلاح دینی پیوسته در ظهوری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۴ گر روشنی تو یارا یا خود سیه ضمیری در هر دو حال خود را از یار وانگیری پا واگرفتن تو هر دو ز حال کفر است صد کفر بیش باشد در عاشقان نفیری پاکت شود پلیدی چون از صنم بریدی گردد پلید پاکی چون غرقه در غدیری دنبال شیر گیری کی بی کباب مانی کی بی نوا نشینی چون صاحب امیری بگذار سر بد را پنهان مکن تو خود را در زیرکی چو مویی پیدا میان شیری خوردی تو زهر و گفتی حق را از این چه نقصان حق بی نیاز باشد وز زهر تو بمیری زیر درخت خرما انداز همچو مریم گر کاهلی به غایت ور نیز سست پیری از سایه های خرما شیرین شوی چو خرما وز پختگی خرما تو پختگی پذیری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۵ چون روی آتشین را یک دم تو می نپوشی ای دوست چند جوشم گویی که چند جوشی این جان و عقل مسکین کی یابد از تو تسکین زین سان که تو نهادی قانون می فروشی سرنای جان ما را در می دمی تو دم دم نی را چه جرم باشد چون تو همی خروشی روپوش برنتابد گر تاب روی این است پنهان نگردد این رو گر صد هزار پوشی بر گرد شید گردی ای جان عشق ساده یا نیک سرخ چشمی یا خود سیاه گوشی گر ز آنک عقل داری دیوانه چون نگشتی ور نه از اصل عشقی با عشق چند کوشی اجزای خویش دیدم اندر حضور خامش بس نعره ها شنیدم در زیر هر خموشی گفتم به شمس تبریز کاین خامشان کیانند گفتا چو وقت آید تو نیز هم نپوشی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۶ دل را تمام برکن ای جان ز نیک نامی تا یک به یک بدانی اسرار را تمامی ای عاشق الهی ناموس خلق خواهی ناموس و پادشاهی در عشق هست خامی عاشق چو قند باید بی چون و چند باید جانی بلند باید کان حضرتی است سامی هستی تو از سر و بن در چشم خویش ناخن زنار روم گم کن در عشق زلف شامی در عشق علم جهل است ناموس علم سهل است نادان علم اهل است دانای علم عامی از کوی بی نشانش زان سوی جهل و دانش وز جان جان جانش عشق آمدت سلامی بر بام عشق بی تن دیدم چو ماه روشن بر در بمانده ام من زان شیوه های بامی گر مست و گر میم من نی از دف و نیم من از شیوه ویم من مست شراب جامی آن چهره ی چو آتش در زیر زلف دلکش گردن ببسته جان خوش در حلقه های دامی گوید غمت ز تیزی وقتی که خون تو ریزی کای دل تو خود چه چیزی وی جان تو خود کدامی ای جان شبی که زادی آن شب سری نهادی دادی تو آنچ دادی وز جان مطیع و رامی ای روح برپریدی بر ساحلی چریدی دل دادی و خریدی آن را که تش غلامی گر رند و گر قلاشی ما را تو خواجه تاشی ای شمس هر طواشی تبریز را نظامی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۷ اندر شکست جان شد پیدا لطیف جانی چون این جهان فروشد وا شد دگر جهانی بازار زرگران بین کز نقد زر چه پر شد گرچه ز زخم تیشه درهم شکست کانی تا تو خمش نکردی اندیشه گرد نامد وا شد دهان دل چون بربسته شد دهانی چندین هزار خانه کی گشت از زمانه تا در دل مهندس نقشش نشد نهانی سری است زان نهانتر صد نقش از آن مصور در خاطر مهندس و اندر دل فلانی چون دل صفا پذیرد آن سر جهان بگیرد وآنگه کسی نمیرد در دور لامکانی تبریز شمس دین را از لطف لابه ای کن کز باغ بی زمانی در ما نگر زمانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۸ مطرب چو زخمه ها را بر تار می کشانی این کاهلان ره را در کار می کشانی ای عشق چون درآیی در عالم جدایی این بازماندگان را تا یار می کشانی کوری رهزنان را ایمن کنی جهان را دزدان شهر دل را بر دار می کشانی مکار را ببینی کورش کنی به مکری چون یار را ببینی در غار می کشانی بر تازیان چابک بندی تو زین زرین پالانیان بد را در بار می کشانی سوداییان ما را هر لحظه می نوازی بازاریان ما را بس زار می کشانی عشاق خارکش را گلزار می نمایی خودکام گل طرب را در خار می کشانی آن کو در آتش آید راهش دهی به آبی و آن کو دود به آبی در نار می کشانی موسی خاک رو را ره می دهی به عزت فرعون بوش جو را در عار می کشانی این نعل بازگونه بی چون و بی چگونه موسی عصاطلب را در مار می کشانی

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۶ دل را تمام برکن ای جان ز نیک نامی تا یک به یک بدانی اسرار را تمامی ای عاشق الهی ناموس خلق خواهی ناموس و پادشاهی در عشق هست خامی عاشق چو قند باید بی چون و چند باید جانی بلند باید کان حضرتی است سامی هستی تو از سر و بن در چشم خویش ناخن زنار روم گم کن در عشق زلف شامی در عشق علم جهل است ناموس علم سهل است نادان علم اهل است دانای علم عامی از کوی بی نشانش زان سوی جهل و دانش وز جان جان جانش عشق آمدت سلامی بر بام عشق بی تن دیدم چو ماه روشن بر در بمانده ام من زان شیوه های بامی گر مست و گر میم من نی از دف و نیم من از شیوه ویم من مست شراب جامی آن چهره ی چو آتش در زیر زلف دلکش گردن ببسته جان خوش در حلقه های دامی گوید غمت ز تیزی وقتی که خون تو ریزی کای دل تو خود چه چیزی وی جان تو خود کدامی ای جان شبی که زادی آن شب سری نهادی دادی تو آنچ دادی وز جان مطیع و رامی ای روح برپریدی بر ساحلی چریدی دل دادی و خریدی آن را که تش غلامی گر رند و گر قلاشی ما را تو خواجه تاشی ای شمس هر طواشی تبریز را نظامی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۷ اندر شکست جان شد پیدا لطیف جانی چون این جهان فروشد وا شد دگر جهانی بازار زرگران بین کز نقد زر چه پر شد گرچه ز زخم تیشه درهم شکست کانی تا تو خمش نکردی اندیشه گرد نامد وا شد دهان دل چون بربسته شد دهانی چندین هزار خانه کی گشت از زمانه تا در دل مهندس نقشش نشد نهانی سری است زان نهانتر صد نقش از آن مصور در خاطر مهندس و اندر دل فلانی چون دل صفا پذیرد آن سر جهان بگیرد وآنگه کسی نمیرد در دور لامکانی تبریز شمس دین را از لطف لابه ای کن کز باغ بی زمانی در ما نگر زمانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۸ مطرب چو زخمه ها را بر تار می کشانی این کاهلان ره را در کار می کشانی ای عشق چون درآیی در عالم جدایی این بازماندگان را تا یار می کشانی کوری رهزنان را ایمن کنی جهان را دزدان شهر دل را بر دار می کشانی مکار را ببینی کورش کنی به مکری چون یار را ببینی در غار می کشانی بر تازیان چابک بندی تو زین زرین پالانیان بد را در بار می کشانی سوداییان ما را هر لحظه می نوازی بازاریان ما را بس زار می کشانی عشاق خارکش را گلزار می نمایی خودکام گل طرب را در خار می کشانی آن کو در آتش آید راهش دهی به آبی و آن کو دود به آبی در نار می کشانی موسی خاک رو را ره می دهی به عزت فرعون بوش جو را در عار می کشانی این نعل بازگونه بی چون و بی چگونه موسی عصاطلب را در مار می کشانی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۹ ای آنک جمله عالم از توست یک نشانی زخمت بر این نشانه آمد کنون تو دانی زخمی بزن دگر تو مرهم نخواهم از تو گر یک جهان نماند چه غم تو صد جهانی در شرح درنیایی چون شرح سر حقی در جان چرا نیایی چون جان جان جانی ماییم چون درختان صنع تو باد گردان خود کار باد دارد هر چند شد نهانی زان باد سبز گردیم زان باد زرد گردیم گر برگ را بریزی از میوه کی ستانی در نقش باغ پیش است در اصل میوه پیش است تو اولین گهر را آخر همی رسانی خواهم که از تو گویم وز جز تو دست شویم پنهان شوی و ما را در صف همی کشانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۰ رقصان شو ای قراضه کز اصل اصل کانی جویای هر چه هستی می دانک عین آنی خورشید رو نماید وز ذره رقص خواهد آن به که رقص آری دامن همی کشانی روزی کنار گیری ای ذره آفتابی سر بر برش نهاده این نکته را بدانی پیش آردت شرابی کای ذره درکش این را خوردی و محو گشتی در آفتاب جانی شد ذره آفتابی از خوردن شرابی در دولت تجلی از طعن لن ترانی ما میوه های خامیم در تاب آفتابت رقصی کنیم رقصی زیرا تو می پزانی احسنت ای پزیدن شاباش ای مزیدن از آفتاب جانی کو را نبود ثانی مخدوم شمس دینم شاهنشهی ز تبریز تسلیم توست جان ها ای جان و دل تو دانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۱ در رنگ یار بنگر تا رنگ زندگانی بر روی تو نشیند ای ننگ زندگانی هر ذره ای دوان است تا زندگی بیابد تو ذره ای نداری آهنگ زندگانی گر ز آنک زندگانی بودی مثال سنگی خوش چشمه ها دویدی از سنگ زندگانی در آینه بدیدم نقش خیال فانی گفتم چه ای تو گفتا من زنگ زندگانی اندر حیات باقی یابی تو زندگان را وین باقیان کیانند دلتنگ زندگانی آن ها که اهل صلحند بردند زندگی را وین ناکسان بمانند در جنگ زندگانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۲ با تو عتاب دارم جانا چرا چنینی رنجور و ناتوانم نایی مرا ببینی دیدی که سخت زردم پنداشتی که مردم آخر چگونه میرد آنک تواش قرینی یا سیدی و روحی حمت فلم تعدنی یا صحتی شفایی لم تستمع حنینی بس احتراز کردم صبر دراز کردم امروز ناز کردم با اصل نازنینی امشب چو مه برآید داوود جان بیاید ای رنج موم گردی گر برج آهنینی شب بنده را بپرسد وز بی گهی نترسد شب نیز مست گردد بی نقل و ساتکینی ای ناله چند ناله افزونتری ز ژاله بر بنده کمینه تو نیز در کمینی

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۹ ای آنک جمله عالم از توست یک نشانی زخمت بر این نشانه آمد کنون تو دانی زخمی بزن دگر تو مرهم نخواهم از تو گر یک جهان نماند چه غم تو صد جهانی در شرح درنیایی چون شرح سر حقی در جان چرا نیایی چون جان جان جانی ماییم چون درختان صنع تو باد گردان خود کار باد دارد هر چند شد نهانی زان باد سبز گردیم زان باد زرد گردیم گر برگ را بریزی از میوه کی ستانی در نقش باغ پیش است در اصل میوه پیش است تو اولین گهر را آخر همی رسانی خواهم که از تو گویم وز جز تو دست شویم پنهان شوی و ما را در صف همی کشانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۰ رقصان شو ای قراضه کز اصل اصل کانی جویای هر چه هستی می دانک عین آنی خورشید رو نماید وز ذره رقص خواهد آن به که رقص آری دامن همی کشانی روزی کنار گیری ای ذره آفتابی سر بر برش نهاده این نکته را بدانی پیش آردت شرابی کای ذره درکش این را خوردی و محو گشتی در آفتاب جانی شد ذره آفتابی از خوردن شرابی در دولت تجلی از طعن لن ترانی ما میوه های خامیم در تاب آفتابت رقصی کنیم رقصی زیرا تو می پزانی احسنت ای پزیدن شاباش ای مزیدن از آفتاب جانی کو را نبود ثانی مخدوم شمس دینم شاهنشهی ز تبریز تسلیم توست جان ها ای جان و دل تو دانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۱ در رنگ یار بنگر تا رنگ زندگانی بر روی تو نشیند ای ننگ زندگانی هر ذره ای دوان است تا زندگی بیابد تو ذره ای نداری آهنگ زندگانی گر ز آنک زندگانی بودی مثال سنگی خوش چشمه ها دویدی از سنگ زندگانی در آینه بدیدم نقش خیال فانی گفتم چه ای تو گفتا من زنگ زندگانی اندر حیات باقی یابی تو زندگان را وین باقیان کیانند دلتنگ زندگانی آن ها که اهل صلحند بردند زندگی را وین ناکسان بمانند در جنگ زندگانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۲ با تو عتاب دارم جانا چرا چنینی رنجور و ناتوانم نایی مرا ببینی دیدی که سخت زردم پنداشتی که مردم آخر چگونه میرد آنک تواش قرینی یا سیدی و روحی حمت فلم تعدنی یا صحتی شفایی لم تستمع حنینی بس احتراز کردم صبر دراز کردم امروز ناز کردم با اصل نازنینی امشب چو مه برآید داوود جان بیاید ای رنج موم گردی گر برج آهنینی شب بنده را بپرسد وز بی گهی نترسد شب نیز مست گردد بی نقل و ساتکینی ای ناله چند ناله افزونتری ز ژاله بر بنده کمینه تو نیز در کمینی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۳ می زن سه تا که یک تا گشتم مکن دوتایی یا پرده رهاوی یا پرده رهایی بی زیر و بی بم تو ماییم در غم تو در نای این نوا زن کافغان ز بی نوایی قولی که در عراق است درمان این فراق است بی قول دلبری تو آخر بگو کجایی ای آشنای شاهان در پرده سپاهان بنواز جان ما را از راه آشنایی در جمع سست رایان رو زنگله سرایان کاری ببر به پایان تا چند سست رایی از هر دو زیرافکند بندی بر این دلم بند آن هر دو خود یکست و ما را دو می نمایی گر یار راست کاری ور قول راست داری در راست قول برگو تا در حجاز آیی در پرده حسینی عشاق را درآور وز بوسلیک و مایه بنمای دلگشایی از تو دوگاه خواهند تو چارگاه برگو تو شمع این سرایی ای خوش که می سرایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۴ دی دامنش گرفتم کای گوهر عطایی شب خوش مگو مرنجان کامشب از آن مایی افروخت روی دلکش شد سرخ همچو اخگر گفتا بس است درکش تا چند از این گدایی گفتم رسول حق گفت حاجت ز روی نیکو درخواه اگر بخواهی تا تو مظفر آیی گفتا که روی نیکو خودکامه است و بدخو زیرا که ناز و جورش دارد بسی روایی گفتم اگر چنان است جورش حیات جان است زیرا طلسم کان است هر گه بیازمایی گفت این حدیث خام است روی نکو کدام است این رنگ و نقش دام است مکر است و بی وفایی چون جان جان ندارد می دانک آن ندارد بس کس که جان سپارد در صورت فنایی گفتم که خوش عذارا تو هست کن فنا را زر ساز مس ما را تو جان کیمیایی تسلیم مس بباید تا کیمیا بیابد تو گندمی ولیکن بیرون آسیایی گفتا تو ناسپاسی تو مس ناشناسی در شک و در قیاسی زین ها که می نمایی گریان شدم به زاری گفتم که حکم داری فریاد رس به یاری ای اصل روشنایی چون دید اشک بنده آغاز کرد خنده شد شرق و غرب زنده زان لطف آشنایی ای همرهان و یاران گریید همچو باران تا در چمن نگاران آرند خوش لقایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۵ ای برده اختیارم تو اختیار مایی من شاخ زعفرانم تو لاله زار مایی گفتم غمت مرا کشت گفتا چه زهره دارد غم این قدر نداند کآخر تو یار مایی من باغ و بوستانم سوزیده خزانم باغ مرا بخندان کآخر بهار مایی گفتا تو چنگ مایی و اندر ترنگ مایی پس چیست زاری تو چون در کنار مایی گفتم ز هر خیالی درد سر است ما را گفتا ببر سرش را تو ذوالفقار مایی سر را گرفته بودم یعنی که در خمارم گفت ار چه در خماری نی در خمار مایی گفتم چو چرخ گردان والله که بی قرارم گفت ار چه بی قراری نی بی قرار مایی شکرلبش بگفتم لب را گزید یعنی آن راز را نهان کن چون رازدار مایی ای بلبل سحرگه ما را بپرس گه گه آخر تو هم غریبی هم از دیار مایی تو مرغ آسمانی نی مرغ خاکدانی تو صید آن جهانی وز مرغزار مایی از خویش نیست گشته وز دوست هست گشته تو نور کردگاری یا کردگار مایی از آب و گل بزادی در آتشی فتادی سود و زیان یکی دان چون در قمار مایی این جا دوی نگنجد این ما و تو چه باشد این هر دو را یکی دان چون در شمار مایی خاموش کن که دارد هر نکته تو جانی مسپار جان به هر کس چون جان سپار مایی

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۳ می زن سه تا که یک تا گشتم مکن دوتایی یا پرده رهاوی یا پرده رهایی بی زیر و بی بم تو ماییم در غم تو در نای این نوا زن کافغان ز بی نوایی قولی که در عراق است درمان این فراق است بی قول دلبری تو آخر بگو کجایی ای آشنای شاهان در پرده سپاهان بنواز جان ما را از راه آشنایی در جمع سست رایان رو زنگله سرایان کاری ببر به پایان تا چند سست رایی از هر دو زیرافکند بندی بر این دلم بند آن هر دو خود یکست و ما را دو می نمایی گر یار راست کاری ور قول راست داری در راست قول برگو تا در حجاز آیی در پرده حسینی عشاق را درآور وز بوسلیک و مایه بنمای دلگشایی از تو دوگاه خواهند تو چارگاه برگو تو شمع این سرایی ای خوش که می سرایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۴ دی دامنش گرفتم کای گوهر عطایی شب خوش مگو مرنجان کامشب از آن مایی افروخت روی دلکش شد سرخ همچو اخگر گفتا بس است درکش تا چند از این گدایی گفتم رسول حق گفت حاجت ز روی نیکو درخواه اگر بخواهی تا تو مظفر آیی گفتا که روی نیکو خودکامه است و بدخو زیرا که ناز و جورش دارد بسی روایی گفتم اگر چنان است جورش حیات جان است زیرا طلسم کان است هر گه بیازمایی گفت این حدیث خام است روی نکو کدام است این رنگ و نقش دام است مکر است و بی وفایی چون جان جان ندارد می دانک آن ندارد بس کس که جان سپارد در صورت فنایی گفتم که خوش عذارا تو هست کن فنا را زر ساز مس ما را تو جان کیمیایی تسلیم مس بباید تا کیمیا بیابد تو گندمی ولیکن بیرون آسیایی گفتا تو ناسپاسی تو مس ناشناسی در شک و در قیاسی زین ها که می نمایی گریان شدم به زاری گفتم که حکم داری فریاد رس به یاری ای اصل روشنایی چون دید اشک بنده آغاز کرد خنده شد شرق و غرب زنده زان لطف آشنایی ای همرهان و یاران گریید همچو باران تا در چمن نگاران آرند خوش لقایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۵ ای برده اختیارم تو اختیار مایی من شاخ زعفرانم تو لاله زار مایی گفتم غمت مرا کشت گفتا چه زهره دارد غم این قدر نداند کآخر تو یار مایی من باغ و بوستانم سوزیده خزانم باغ مرا بخندان کآخر بهار مایی گفتا تو چنگ مایی و اندر ترنگ مایی پس چیست زاری تو چون در کنار مایی گفتم ز هر خیالی درد سر است ما را گفتا ببر سرش را تو ذوالفقار مایی سر را گرفته بودم یعنی که در خمارم گفت ار چه در خماری نی در خمار مایی گفتم چو چرخ گردان والله که بی قرارم گفت ار چه بی قراری نی بی قرار مایی شکرلبش بگفتم لب را گزید یعنی آن راز را نهان کن چون رازدار مایی ای بلبل سحرگه ما را بپرس گه گه آخر تو هم غریبی هم از دیار مایی تو مرغ آسمانی نی مرغ خاکدانی تو صید آن جهانی وز مرغزار مایی از خویش نیست گشته وز دوست هست گشته تو نور کردگاری یا کردگار مایی از آب و گل بزادی در آتشی فتادی سود و زیان یکی دان چون در قمار مایی این جا دوی نگنجد این ما و تو چه باشد این هر دو را یکی دان چون در شمار مایی خاموش کن که دارد هر نکته تو جانی مسپار جان به هر کس چون جان سپار مایی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۶ هر چند بی گه آیی بی گاه خیز مایی ای خواجه خانه بازآ بی گاه شد کجایی برگ قفس نداری جز ما هوس نداری یکتا چو کس نداری برخیز از دوتایی جان را به عشق واده دل بر وفای ما نه در ما روی تو را به کز خویشتن برآیی بگذر ز خشک و از تر بازآ به خانه زوتر از جمله باوفاتر آخر چه بی وفایی لطفت به کس نماند قدر تو کس نداند عشقت به ما کشاند زیرا به ما تو شایی گر چشم رفت خوابش از عاشقی و تابش بر ما بود جوابش ای جان مرتضایی گر شاه شمس تبریز پنهان شود به استیز در عشق او تو جان بیز تا جان شوی بقایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۷ آمد ز نای دولت بار دگر نوایی ای جان بزن تو دستی وی دل بکوب پایی تابان شده ست کانی خندان شده جهانی آراسته ست خوانی در می رسد صلایی بر بوی نوبهاری بر روی سبزه زاری در عشق خوش عذاری ما مست و های هایی او بحر و ما سحابی او گنج و ما خرابی در نور آفتابی ما همچو ذره هایی شوریده ام معافم بگذار تا بلافم مه را فروشکافم با نور مصطفایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۸ ای چنگیان غیبی از راه خوش نوایی تشنه دلان خود را کردید بس سقایی جان تشنه ابد شد وین تشنگی ز حد شد یا ضربت جدایی یا شربت عطایی ای زهره مزین زین هر دو یک نوا زن یا پرده رهاوی یا پرده رهایی گر چنگ کژ نوازی در چنگ غم گدازی خوش زن نوا اگر نی مردی ز بی نوایی بی زخمه هیچ چنگی آب و نوا ندارد می کش تو زخمه زخمه گر چنگ بوالوفایی گر بگسلند تارت گیرند بر کنارت پیوند نو دهندت چندین دژم چرایی تو خود عزیز یاری پیوسته در کناری در بزم شهریاری بیرون ز جان و جایی خامش که سخت مستم بربند هر دو دستم ور نه قدح شکستم گر لحظه ای بپایی من پیر منبلانم بر خویش زخم رانم من مصلحت ندانم با ما تو برنیایی هم پاره پاره باشم هم خصم چاره باشم هم سنگ خاره باشم در صبر و بی نوایی از بس که تند و عاقم در دوزخ فراقم دوزخ ز احتراقم گیرد گریزپایی چون دید شور ما را عطار آشکارا بشکست طبل ها را در بزم کبریایی تبریز چون برفتم با شمس دین بگفتم بی حرف صد مقالت در وحدت خدایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۹ بوی کباب داری تو نیز دل کبابی در تو هر آنچ گم شد در ماش بازیابی زین سر چو زنده باشی تو سرفکنده باشی خود را چو بنده باشی ما را دگر نیابی ای خواجه ترک ره کن ما را حدیث شه کن بگشا دهان و اه کن گر مست آن شرابی دوشم نگار دلبر می داد جام از زر گفتا بکش تو دیگر گر مست نیم خوابی گفتم که برنخیزم گفتا که برستیزم هم بر سرت بریزم گر مستی و خرابی چون ریخت بر من آن را دیدم فنا جهان را عالم چو بحر جوشان من گشته مرغ آبی ای خواجه خشم بنشان سر را دگر مپیچان ما را چه جرم باشد گر ز آنک درنیابی سر اله گفتم در قعر چاه گفتم مه را سیاه گفتم چون محرم نقابی ای خواجه صدر عالی تا تو در این حوالی گه بسته سؤالی گه خسته جوابی ای شمس حق تبریز بستم دهان ازیرا هر دیده برنتابد نورت چو آفتابی

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۶ هر چند بی گه آیی بی گاه خیز مایی ای خواجه خانه بازآ بی گاه شد کجایی برگ قفس نداری جز ما هوس نداری یکتا چو کس نداری برخیز از دوتایی جان را به عشق واده دل بر وفای ما نه در ما روی تو را به کز خویشتن برآیی بگذر ز خشک و از تر بازآ به خانه زوتر از جمله باوفاتر آخر چه بی وفایی لطفت به کس نماند قدر تو کس نداند عشقت به ما کشاند زیرا به ما تو شایی گر چشم رفت خوابش از عاشقی و تابش بر ما بود جوابش ای جان مرتضایی گر شاه شمس تبریز پنهان شود به استیز در عشق او تو جان بیز تا جان شوی بقایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۷ آمد ز نای دولت بار دگر نوایی ای جان بزن تو دستی وی دل بکوب پایی تابان شده ست کانی خندان شده جهانی آراسته ست خوانی در می رسد صلایی بر بوی نوبهاری بر روی سبزه زاری در عشق خوش عذاری ما مست و های هایی او بحر و ما سحابی او گنج و ما خرابی در نور آفتابی ما همچو ذره هایی شوریده ام معافم بگذار تا بلافم مه را فروشکافم با نور مصطفایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۸ ای چنگیان غیبی از راه خوش نوایی تشنه دلان خود را کردید بس سقایی جان تشنه ابد شد وین تشنگی ز حد شد یا ضربت جدایی یا شربت عطایی ای زهره مزین زین هر دو یک نوا زن یا پرده رهاوی یا پرده رهایی گر چنگ کژ نوازی در چنگ غم گدازی خوش زن نوا اگر نی مردی ز بی نوایی بی زخمه هیچ چنگی آب و نوا ندارد می کش تو زخمه زخمه گر چنگ بوالوفایی گر بگسلند تارت گیرند بر کنارت پیوند نو دهندت چندین دژم چرایی تو خود عزیز یاری پیوسته در کناری در بزم شهریاری بیرون ز جان و جایی خامش که سخت مستم بربند هر دو دستم ور نه قدح شکستم گر لحظه ای بپایی من پیر منبلانم بر خویش زخم رانم من مصلحت ندانم با ما تو برنیایی هم پاره پاره باشم هم خصم چاره باشم هم سنگ خاره باشم در صبر و بی نوایی از بس که تند و عاقم در دوزخ فراقم دوزخ ز احتراقم گیرد گریزپایی چون دید شور ما را عطار آشکارا بشکست طبل ها را در بزم کبریایی تبریز چون برفتم با شمس دین بگفتم بی حرف صد مقالت در وحدت خدایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۹ بوی کباب داری تو نیز دل کبابی در تو هر آنچ گم شد در ماش بازیابی زین سر چو زنده باشی تو سرفکنده باشی خود را چو بنده باشی ما را دگر نیابی ای خواجه ترک ره کن ما را حدیث شه کن بگشا دهان و اه کن گر مست آن شرابی دوشم نگار دلبر می داد جام از زر گفتا بکش تو دیگر گر مست نیم خوابی گفتم که برنخیزم گفتا که برستیزم هم بر سرت بریزم گر مستی و خرابی چون ریخت بر من آن را دیدم فنا جهان را عالم چو بحر جوشان من گشته مرغ آبی ای خواجه خشم بنشان سر را دگر مپیچان ما را چه جرم باشد گر ز آنک درنیابی سر اله گفتم در قعر چاه گفتم مه را سیاه گفتم چون محرم نقابی ای خواجه صدر عالی تا تو در این حوالی گه بسته سؤالی گه خسته جوابی ای شمس حق تبریز بستم دهان ازیرا هر دیده برنتابد نورت چو آفتابی

%0
10 Bölüm