سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۴ روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای گریوه ای سست مانده پیرمردی ضعیف از پس کاروان همی آمد و گفت چه نشینی که نه جای خفتن است گفتم چون روم که نه پای رفتن است گفت این نشنیدی که صاحبدلان گفته اند رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن ای که مشتاق منزلی مشتاب پند من کار بند و صبر آموز اسب تازی دو تگ رود به شتاب و اشتر آهسته می رود شب و روز سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۵ جوانی چست لطیف خندان شیرین زبان در حلقه عشرت ما بود که در دلش از هیچ نوعی غم نیامدی و لب از خنده فرا هم روزگاری برآمد که اتفاق ملاقات نیوفتاد بعد از آن دیدمش زن خواسته و فرزندان خاسته و بیخ نشاطش بریده و گل هوس پژمریده پرسیدمش چگونه ای و چه حالت است گفت تا کودکان بیاوردم دگر کودکی نکردم ما ذا الصبیٰ و الشیب غیر لمتی و کفیٰ بتغییر الزمان نذیرا چون پیر شدی ز کودکی دست بدار بازی و ظرافت به جوانان بگذار طرب نوجوان ز پیر مجوی که دگر ناید آب رفته به جوی زرع را چون رسید وقت درو نخرامد چنان که سبزه نو دور جوانی بشد از دست من آه و دریغ آن زمن دل فروز قوت سرپنجه شیری گذشت راضی ام اکنون به پنیری چو یوز پیرزنی موی سیه کرده بود گفتم ای مامک دیرینه روز موی به تلبیس سیه کرده گیر راست نخواهد شدن این پشت کوز سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۶ وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی گفت مگر خردی فراموش کردی که درشتی می کنی چه خوش گفت زالی به فرزند خویش چو دیدش پلنگ افکن و پیل تن گر از عهد خردیت یاد آمدی که بیچاره بودی در آغوش من نکردی در این روز بر من جفا که تو شیرمردی و من پیرزن سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۷ توانگری بخیل را پسری رنجور بود نیکخواهان گفتندش مصلحت آن است که ختم قرآنی کنی از بهر وی یا بذل قربانی لختی به اندیشه فرورفت و گفت مصحف مهجور اولیتر است که گله دور صاحبدلی بشنید و گفت ختمش به علت آن اختیار آمد که قرآن بر سر زبان است و زر در میان جان دریغا گردن طاعت نهادن گرش همراه بودی دست دادن به دیناری چو خر در گل بمانند ور الحمدی بخواهی صد بخوانند سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۸ پیرمرد ی را گفتند چرا زن نکنی گفت با پیرزنانم عیشی نباشد گفتند جوانی بخواه چو مکنت داری گفت مرا که پیرم با پیرزنان الفت نیست پس او را که جوان باشد با من که پیرم چه دوستی صورت بندد پر هفتا ثله جونی می کند عشغ مقری و خی بنی چش روشت زور باید نه زر که بانو را گزر ی دوست تر که ده من گوشت
سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۴ روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای گریوه ای سست مانده پیرمردی ضعیف از پس کاروان همی آمد و گفت چه نشینی که نه جای خفتن است گفتم چون روم که نه پای رفتن است گفت این نشنیدی که صاحبدلان گفته اند رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن ای که مشتاق منزلی مشتاب پند من کار بند و صبر آموز اسب تازی دو تگ رود به شتاب و اشتر آهسته می رود شب و روز سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۵ جوانی چست لطیف خندان شیرین زبان در حلقه عشرت ما بود که در دلش از هیچ نوعی غم نیامدی و لب از خنده فرا هم روزگاری برآمد که اتفاق ملاقات نیوفتاد بعد از آن دیدمش زن خواسته و فرزندان خاسته و بیخ نشاطش بریده و گل هوس پژمریده پرسیدمش چگونه ای و چه حالت است گفت تا کودکان بیاوردم دگر کودکی نکردم ما ذا الصبیٰ و الشیب غیر لمتی و کفیٰ بتغییر الزمان نذیرا چون پیر شدی ز کودکی دست بدار بازی و ظرافت به جوانان بگذار طرب نوجوان ز پیر مجوی که دگر ناید آب رفته به جوی زرع را چون رسید وقت درو نخرامد چنان که سبزه نو دور جوانی بشد از دست من آه و دریغ آن زمن دل فروز قوت سرپنجه شیری گذشت راضی ام اکنون به پنیری چو یوز پیرزنی موی سیه کرده بود گفتم ای مامک دیرینه روز موی به تلبیس سیه کرده گیر راست نخواهد شدن این پشت کوز سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۶ وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی گفت مگر خردی فراموش کردی که درشتی می کنی چه خوش گفت زالی به فرزند خویش چو دیدش پلنگ افکن و پیل تن گر از عهد خردیت یاد آمدی که بیچاره بودی در آغوش من نکردی در این روز بر من جفا که تو شیرمردی و من پیرزن سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۷ توانگری بخیل را پسری رنجور بود نیکخواهان گفتندش مصلحت آن است که ختم قرآنی کنی از بهر وی یا بذل قربانی لختی به اندیشه فرورفت و گفت مصحف مهجور اولیتر است که گله دور صاحبدلی بشنید و گفت ختمش به علت آن اختیار آمد که قرآن بر سر زبان است و زر در میان جان دریغا گردن طاعت نهادن گرش همراه بودی دست دادن به دیناری چو خر در گل بمانند ور الحمدی بخواهی صد بخوانند سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۸ پیرمرد ی را گفتند چرا زن نکنی گفت با پیرزنانم عیشی نباشد گفتند جوانی بخواه چو مکنت داری گفت مرا که پیرم با پیرزنان الفت نیست پس او را که جوان باشد با من که پیرم چه دوستی صورت بندد پر هفتا ثله جونی می کند عشغ مقری و خی بنی چش روشت زور باید نه زر که بانو را گزر ی دوست تر که ده من گوشت