سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۸ خشم بیش از حد گرفتن وحشت آرد و لطف بی وقت هیبت ببرد نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند و نه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند درشتی و نرمی به هم در به است چو فاصد که جراح و مرهم نه است درشتی نگیرد خردمند پیش نه سستی که ناقص کند قدر خویش نه مر خویشتن را فزونی نهد نه یکباره تن در مذلت دهد شبانی با پدر گفت ای خردمند مرا تعلیم ده پیرانه یک پند بگفتا نیکمردی کن نه چندان که گردد خیره گرگ تیز دندان سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۹ دو کس دشمن ملک و دینند پادشاه بی حلم و زاهد بی علم بر سر ملک مباد آن ملک فرمانده که خدا را نبود بنده فرمانبردار سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۰ پادشه باید که تا به حدی خشم بر دشمنان نراند که دوستان را اعتماد نماند آتش خشم اول در خداوند خشم اوفتد پس آنگه زبانه به خصم رسد یا نرسد نشاید بنی آدم خاکزاد که در سر کند کبر و تندی و باد تو را با چنین گرمی و سرکشی نپندارم از خاکی از آتشی در خاک بیلقان برسیدم به عابدی گفتم مرا به تربیت از جهل پاک کن گفتا برو چو خاک تحمل کن ای فقیه یا هر چه خوانده ای همه در زیر خاک کن سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۱ بدخوی در دست دشمنی گرفتار است که هر کجا رود از چنگ عقوبت او خلاص نیابد اگر ز دست بلا بر فلک رود بدخوی ز دست خوی بد خویش در بلا باشد سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۲ چو بینی که در سپاه دشمن تفرقه افتاده است تو جمع باش و گر جمع شوند از پریشانی اندیشه کن برو با دوستان آسوده بنشین چو بینی در میان دشمنان جنگ وگر بینی که با هم یکزبانند کمان را زه کن و بر باره بر سنگ سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۳ دشمن چو از همه حیلتی فرو ماند سلسله دوستی بجنباند پس آنگه به دوستی کارهایی کند که هیچ دشمن نتواند سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۴ سر مار به دست دشمن بکوب که از احدی الحسنیین خالی نباشد اگر این غالب آمد مار کشتی و گر آن از دشمن رستی به روز معرکه ایمن مشو ز خصم ضعیف که مغز شیر برآرد چو دل ز جان برداشت سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۵ خبری که دانی که دلی بیازارد تو خاموش تا دیگری بیارد بلبلا مژده بهار بیار خبر بد به بوم باز گذار سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۶ پادشه را بر خیانت کسی واقف مگردان مگر آنگه که بر قبول کلی واثق باشی و گر نه در هلاک خویش سعی می کنی بسیج سخن گفتن آنگاه کن که دانی که در کار گیرد سخن سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۷ هر که نصیحت خودرای می کند او خود به نصیحتگری محتاج است
سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۸ خشم بیش از حد گرفتن وحشت آرد و لطف بی وقت هیبت ببرد نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند و نه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند درشتی و نرمی به هم در به است چو فاصد که جراح و مرهم نه است درشتی نگیرد خردمند پیش نه سستی که ناقص کند قدر خویش نه مر خویشتن را فزونی نهد نه یکباره تن در مذلت دهد شبانی با پدر گفت ای خردمند مرا تعلیم ده پیرانه یک پند بگفتا نیکمردی کن نه چندان که گردد خیره گرگ تیز دندان سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۹ دو کس دشمن ملک و دینند پادشاه بی حلم و زاهد بی علم بر سر ملک مباد آن ملک فرمانده که خدا را نبود بنده فرمانبردار سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۰ پادشه باید که تا به حدی خشم بر دشمنان نراند که دوستان را اعتماد نماند آتش خشم اول در خداوند خشم اوفتد پس آنگه زبانه به خصم رسد یا نرسد نشاید بنی آدم خاکزاد که در سر کند کبر و تندی و باد تو را با چنین گرمی و سرکشی نپندارم از خاکی از آتشی در خاک بیلقان برسیدم به عابدی گفتم مرا به تربیت از جهل پاک کن گفتا برو چو خاک تحمل کن ای فقیه یا هر چه خوانده ای همه در زیر خاک کن سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۱ بدخوی در دست دشمنی گرفتار است که هر کجا رود از چنگ عقوبت او خلاص نیابد اگر ز دست بلا بر فلک رود بدخوی ز دست خوی بد خویش در بلا باشد سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۲ چو بینی که در سپاه دشمن تفرقه افتاده است تو جمع باش و گر جمع شوند از پریشانی اندیشه کن برو با دوستان آسوده بنشین چو بینی در میان دشمنان جنگ وگر بینی که با هم یکزبانند کمان را زه کن و بر باره بر سنگ سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۳ دشمن چو از همه حیلتی فرو ماند سلسله دوستی بجنباند پس آنگه به دوستی کارهایی کند که هیچ دشمن نتواند سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۴ سر مار به دست دشمن بکوب که از احدی الحسنیین خالی نباشد اگر این غالب آمد مار کشتی و گر آن از دشمن رستی به روز معرکه ایمن مشو ز خصم ضعیف که مغز شیر برآرد چو دل ز جان برداشت سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۵ خبری که دانی که دلی بیازارد تو خاموش تا دیگری بیارد بلبلا مژده بهار بیار خبر بد به بوم باز گذار سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۶ پادشه را بر خیانت کسی واقف مگردان مگر آنگه که بر قبول کلی واثق باشی و گر نه در هلاک خویش سعی می کنی بسیج سخن گفتن آنگاه کن که دانی که در کار گیرد سخن سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۷ هر که نصیحت خودرای می کند او خود به نصیحتگری محتاج است