Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Heft Evreng (Farsça tasavvuf mesnevîleri)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۶۰ - مقاله بیستم در پند دادن فرزند ارجمند که در بستان طفولیت به نبات حسن پرورده باد و در بستان بلاغت به نهایت کمال پی آورده ای شب امید مرا ماه نو دیده بختم به خیالت گرو از پس سی روز برآید هلال روی نمودی تو پس از شصت سال سال تو چار است به وقت شمار چار تو چل باد و چلت باز چار هر چل تو یک چله کز علم و حال سیر کنی در درجات کمال نام تو شد یوسف مصر وفا باد لقب دولت و دین را ضیا می کنم از خامه حکمت نگار بهر تو این نامه حکمت نگار گرچه کنون نیست تو را فهم پند چون به حد فهم رسی کار بند تا نشود برقع تو موی روی پا منه از خانه به بازار و کوی سلسله بند قدم خویش باش حبس نشین حرم خویش باش هیچگه از صحبت همخانگان رخت مکش بر در بیگانگان طلعت بیگانه نه میمون بود خاصه که سالش ز تو افزون بود ور به دبستان سر و کارت دهند لوح الف بی به کنارت نهند پهلوی هر سفله مشو جانشین از همه یکتا شو و تنها نشین گرچه به خود نیست کج اندام الف بین که چه سان کج شده در لام الف لوح خود آن دم که نهی بر کنار چون الف انگشت ازان بر مدار دل وش از شرم فکن سر به پیش صاد صفت دوز بر آن چشم خویش خنده زنان گاه به آن گه به این رسته دندان منما همچو سین دل مکن از فکر پریشان دو نیم تنگ دهان باش ز گفتن چو میم گوش مده بیهده هر قیل و قال تا نکشی درد سر گوشمال دار ادب درس معلم نگاه تا نشوی طبلک تعلیمگاه سیلی او گرچه فضیلت ده است گر تو به سیلی نرسانی به است پی چو به سر منزل قرآن بری روزی هر روزه ازان خوان خوری چند گره زن به میان رحل وار شاهد مصحف بنشان بر کنار باش ز رخسار نکو فال او محو تماشای خط و خال او هر چه کنی زو گهر سلک خویش ساز به تکرار زبان ملک خویش حرف نوشته به دل طفل خرد گزلک نیسان نتواند سترد چون تو حق حفظ وی آری بجای حفظ حق از جانت شود غم زدای دست طلب ده به قلم گاه گاه شو به سوی خطه خط رو به راه باز نشان از ره کسب کمال از نم آن نایژه گرد ملال کوش به تحسین خط از هر نمط لیک نه چندان که شوی جمله خط صفر مکن بهر سه انگشت خویش از گهر هر هنری مشت خویش شعر اگرچه هنری دیگر است شمه ای از عیب به شعر اندر است شعر که عیبش ز میان سر زند همت پاکانش قلم در زند ور فتدت گه گهی اندیشه اش کوش که چون من نکنی پیشه اش هر نفس آمد گهری ارجمند قیمت آن بیشتر از چون و چند آن گهر از دست مده رایگان خاصه که در مدح فرومایگان محنت این کار به خود ره مده رنج کشی در طلب علم به تاج سر جمله هنرهاست علم قفل گشای همه درهاست علم در طلب علم کمر چست کن دست ز اشغال دگر سست کن با تو پس از علم چه گویم سخن علم چو آید به تو گوید چه کن علم کثیر آمد و عمرت قصیر آنچه ضروریست به آن شغل گیر هر چه ضروریست چو حاصل کنی به که عمارتگری دل کنی آنست عمارتگری دل که دل واکشی از کشمکش آب و گل پای به دامن کشی و سر به جیب تن به شهادت دهی و جان به غیب یاد خدا پردگی هش کنی هر چه بجز اوست فرامش کنی

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۶۰ - مقاله بیستم در پند دادن فرزند ارجمند که در بستان طفولیت به نبات حسن پرورده باد و در بستان بلاغت به نهایت کمال پی آورده ای شب امید مرا ماه نو دیده بختم به خیالت گرو از پس سی روز برآید هلال روی نمودی تو پس از شصت سال سال تو چار است به وقت شمار چار تو چل باد و چلت باز چار هر چل تو یک چله کز علم و حال سیر کنی در درجات کمال نام تو شد یوسف مصر وفا باد لقب دولت و دین را ضیا می کنم از خامه حکمت نگار بهر تو این نامه حکمت نگار گرچه کنون نیست تو را فهم پند چون به حد فهم رسی کار بند تا نشود برقع تو موی روی پا منه از خانه به بازار و کوی سلسله بند قدم خویش باش حبس نشین حرم خویش باش هیچگه از صحبت همخانگان رخت مکش بر در بیگانگان طلعت بیگانه نه میمون بود خاصه که سالش ز تو افزون بود ور به دبستان سر و کارت دهند لوح الف بی به کنارت نهند پهلوی هر سفله مشو جانشین از همه یکتا شو و تنها نشین گرچه به خود نیست کج اندام الف بین که چه سان کج شده در لام الف لوح خود آن دم که نهی بر کنار چون الف انگشت ازان بر مدار دل وش از شرم فکن سر به پیش صاد صفت دوز بر آن چشم خویش خنده زنان گاه به آن گه به این رسته دندان منما همچو سین دل مکن از فکر پریشان دو نیم تنگ دهان باش ز گفتن چو میم گوش مده بیهده هر قیل و قال تا نکشی درد سر گوشمال دار ادب درس معلم نگاه تا نشوی طبلک تعلیمگاه سیلی او گرچه فضیلت ده است گر تو به سیلی نرسانی به است پی چو به سر منزل قرآن بری روزی هر روزه ازان خوان خوری چند گره زن به میان رحل وار شاهد مصحف بنشان بر کنار باش ز رخسار نکو فال او محو تماشای خط و خال او هر چه کنی زو گهر سلک خویش ساز به تکرار زبان ملک خویش حرف نوشته به دل طفل خرد گزلک نیسان نتواند سترد چون تو حق حفظ وی آری بجای حفظ حق از جانت شود غم زدای دست طلب ده به قلم گاه گاه شو به سوی خطه خط رو به راه باز نشان از ره کسب کمال از نم آن نایژه گرد ملال کوش به تحسین خط از هر نمط لیک نه چندان که شوی جمله خط صفر مکن بهر سه انگشت خویش از گهر هر هنری مشت خویش شعر اگرچه هنری دیگر است شمه ای از عیب به شعر اندر است شعر که عیبش ز میان سر زند همت پاکانش قلم در زند ور فتدت گه گهی اندیشه اش کوش که چون من نکنی پیشه اش هر نفس آمد گهری ارجمند قیمت آن بیشتر از چون و چند آن گهر از دست مده رایگان خاصه که در مدح فرومایگان محنت این کار به خود ره مده رنج کشی در طلب علم به تاج سر جمله هنرهاست علم قفل گشای همه درهاست علم در طلب علم کمر چست کن دست ز اشغال دگر سست کن با تو پس از علم چه گویم سخن علم چو آید به تو گوید چه کن علم کثیر آمد و عمرت قصیر آنچه ضروریست به آن شغل گیر هر چه ضروریست چو حاصل کنی به که عمارتگری دل کنی آنست عمارتگری دل که دل واکشی از کشمکش آب و گل پای به دامن کشی و سر به جیب تن به شهادت دهی و جان به غیب یاد خدا پردگی هش کنی هر چه بجز اوست فرامش کنی

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۶۱ - حکایت پیر هشیار با مرید فراموشکار ساده مریدی ز جهان شسته دست آمد و در صحبت پیری نشست گرم نکرده به زمین جا هنوز خاست ازان انجمن جان فروز پیر برآشفت که تعجیل چیست نفرت دیو از دم جبریل چیست گفت قضا پرده کش هوش گشت نادره چیزیم فراموش گشت می روم این لحضه به هر راه و کوی تا کنم آن گمشده را جست و جوی پیر خروشید که ای بوالهوس در دو جهان هست یکی چیز و بس کان نه سزاوار فراموشی است قبله گویایی و خاموشی است گر همه آفاق در آغوش تو باشد و آن چیز فراموش تو غایت آگاهی تو غافل است حاصل اوقات تو بی حاصل است ور بود آن چیز فرا یاد تو شاد کن خاطر ناشاد تو گو دو جهان گشته فراموش باش لب ز سخن شان شده خاموش باش جامی ازین مشغله خاموش کن هر چه نه آن چیز فراموش کن زانکه سرانجام تو خاموشی است وآخر کار تو فراموشی است جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۶۲ - ختم خطاب و خاتمه کتاب خامه چو بر موجب جف القلم خشک بیستاد از این خوش رقم بهر دعا از لب ام الکتاب حرف سقاک اللهش آمد خطاب روح امین دست به آمین گشاد چرخ برین سبحه پروین گشاد گوهر آن سبحه به پایش فشاند در قدم غالیه سایش فشاند گفت جزاک الله ازین فیض پاک از تو به سجاده نشینان خاک نقش شفانامه عیسی ست این یا رقم خامه مانی ست این غنچه ای از گلبن ناز آمده یا گلی از گلشن راز آمده حرف کش دفتر فرزانگیست تازه کن مایه دیوانگیست قفل گشای در کاخ صفاست عطر فزای گل شاخ وفاست صبح طرب مطلع انوار اوست جیب ادب مخزن اسرار اوست نظم کلامش نه بغایت بلند تا نشود هر کس ازان بهره مند سر معانیش نه زانسان دقیق کش نتوان یافت به فکر عمیق لفظ خوش و معنی ظاهر در او آب زلال است و جواهر در او از خس و خاشاک چو صافیست آب می نشود بر در و گوهر حجاب شاهد اسرار وی از صوت و حرف کرده لباسی به بر خود شگرف بسته حروفش تتق مشکفام حور مقصورات فی الخیام ماشطه خامه چو آراستش از قبل من لقبی خواستش تحفت الاحرار لقب دادمش تحفه به احرار فرستادمش هر که به دل از خردش روزنی ست در نظرش هر ورقی گلشنی ست راست چمن هاست در آنجا سطور پر گل شادی و نهال سرور جوی زر جدولشان آبخورد سبزه تر گرد وی از لاژورد گرد مجلد سوی جلدش چو میل داد ادیم از سر مهرش سهیل زهره شد از چنگ پرآوازه اش تار بریشم ده شیرازه اش هیکل آیات گرامیست این حرز حمایتگر جامیست این باش خدایا به کمال کرم حافظ او ز آفت هر کج قلم ظلمت کلک وی ازین حرف نور دار چو انگشت بداندیش دور چون بتراشد ز سر خامه نیش سازد ازان نیش دل نامه ریش خط وی از خطه دانش برون گشته به سر حد خطا رهنمون چون خط تقطیع نه بر اصطلاح وز حک و اصلاح نگیرد صلاح تیغ کند خامه سر تیز را رشته برد نظم دلاویز را کلک وی از چوب عوان بدتر است وزن کش قافیه ویرانگر است دیده حرفی که بود دیده باز گردد ازو وقت کتابت فراز حرف نگارد چو به کلک هوس نقطه نه بر جای نهد چون مگس گاه زند بر رخ عم خال غم گاه شود سیم ز دستش ستم بس که مرید از قلمش مرتد است ضد وی آنجا که نویسد صد است چند به لب باج حکایت دهیم شکر به تاراج شکایت دهیم شکر که این رشته به پایان رسید بخیه این خرقه به دامان رسید مهر نه خاتمه این خطاب شد رقم خاتم تم الکتاب

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۶۱ - حکایت پیر هشیار با مرید فراموشکار ساده مریدی ز جهان شسته دست آمد و در صحبت پیری نشست گرم نکرده به زمین جا هنوز خاست ازان انجمن جان فروز پیر برآشفت که تعجیل چیست نفرت دیو از دم جبریل چیست گفت قضا پرده کش هوش گشت نادره چیزیم فراموش گشت می روم این لحضه به هر راه و کوی تا کنم آن گمشده را جست و جوی پیر خروشید که ای بوالهوس در دو جهان هست یکی چیز و بس کان نه سزاوار فراموشی است قبله گویایی و خاموشی است گر همه آفاق در آغوش تو باشد و آن چیز فراموش تو غایت آگاهی تو غافل است حاصل اوقات تو بی حاصل است ور بود آن چیز فرا یاد تو شاد کن خاطر ناشاد تو گو دو جهان گشته فراموش باش لب ز سخن شان شده خاموش باش جامی ازین مشغله خاموش کن هر چه نه آن چیز فراموش کن زانکه سرانجام تو خاموشی است وآخر کار تو فراموشی است جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۶۲ - ختم خطاب و خاتمه کتاب خامه چو بر موجب جف القلم خشک بیستاد از این خوش رقم بهر دعا از لب ام الکتاب حرف سقاک اللهش آمد خطاب روح امین دست به آمین گشاد چرخ برین سبحه پروین گشاد گوهر آن سبحه به پایش فشاند در قدم غالیه سایش فشاند گفت جزاک الله ازین فیض پاک از تو به سجاده نشینان خاک نقش شفانامه عیسی ست این یا رقم خامه مانی ست این غنچه ای از گلبن ناز آمده یا گلی از گلشن راز آمده حرف کش دفتر فرزانگیست تازه کن مایه دیوانگیست قفل گشای در کاخ صفاست عطر فزای گل شاخ وفاست صبح طرب مطلع انوار اوست جیب ادب مخزن اسرار اوست نظم کلامش نه بغایت بلند تا نشود هر کس ازان بهره مند سر معانیش نه زانسان دقیق کش نتوان یافت به فکر عمیق لفظ خوش و معنی ظاهر در او آب زلال است و جواهر در او از خس و خاشاک چو صافیست آب می نشود بر در و گوهر حجاب شاهد اسرار وی از صوت و حرف کرده لباسی به بر خود شگرف بسته حروفش تتق مشکفام حور مقصورات فی الخیام ماشطه خامه چو آراستش از قبل من لقبی خواستش تحفت الاحرار لقب دادمش تحفه به احرار فرستادمش هر که به دل از خردش روزنی ست در نظرش هر ورقی گلشنی ست راست چمن هاست در آنجا سطور پر گل شادی و نهال سرور جوی زر جدولشان آبخورد سبزه تر گرد وی از لاژورد گرد مجلد سوی جلدش چو میل داد ادیم از سر مهرش سهیل زهره شد از چنگ پرآوازه اش تار بریشم ده شیرازه اش هیکل آیات گرامیست این حرز حمایتگر جامیست این باش خدایا به کمال کرم حافظ او ز آفت هر کج قلم ظلمت کلک وی ازین حرف نور دار چو انگشت بداندیش دور چون بتراشد ز سر خامه نیش سازد ازان نیش دل نامه ریش خط وی از خطه دانش برون گشته به سر حد خطا رهنمون چون خط تقطیع نه بر اصطلاح وز حک و اصلاح نگیرد صلاح تیغ کند خامه سر تیز را رشته برد نظم دلاویز را کلک وی از چوب عوان بدتر است وزن کش قافیه ویرانگر است دیده حرفی که بود دیده باز گردد ازو وقت کتابت فراز حرف نگارد چو به کلک هوس نقطه نه بر جای نهد چون مگس گاه زند بر رخ عم خال غم گاه شود سیم ز دستش ستم بس که مرید از قلمش مرتد است ضد وی آنجا که نویسد صد است چند به لب باج حکایت دهیم شکر به تاراج شکایت دهیم شکر که این رشته به پایان رسید بخیه این خرقه به دامان رسید مهر نه خاتمه این خطاب شد رقم خاتم تم الکتاب

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱ - آغاز المنة لله که به خون گر خفتیم یکچند چو غنچه عاقبت بشکفتیم از کشمکش دهر بسی آشفتیم کز گوهر راز سبحه واری سفتیم جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۲ - جامی که قوی شکسته حال است جامی که قوی شکسته حال است وز دست زمانه پایمال است چون فال زنان ناخردمند گرد آورده ست مهره ای چند باشد نظر خجسته فالی افتد به چنان شکسته حالی یارب به مسبحان افلاک صادق نفسان عالم پاک کین سبحه که جمله تاب و پیچ است هر چند که در حساب هیچ است با اهل صفاش رو به ره دار وز دست معاندان نگهدار جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۳ - تاجور ساختن این شاهد غیبی به بی عیبی مباهی به تاج بسمله که مرصع است به جواهر اسماء و صفات الهی ابتدی بسم الله الرحمن الرحیم المتوالی الاحسان می کنم از نم این آب حیات زندگی بخش دل اهل نجات تر زبان خامه مشک افشان را تا معطر کند این عنوان را نافه آهوی تاتار است این نفحه طبله عطار است این خوش نفس غنچه باغ قدم است تازه رس میوه شاخ کرم است بر رخ عقل در غیب گشاد لوحه بر نامه لاریب نهاد نقش هر لوحه ازین حرف وفاست طالبان را در فردوس نماست خرم آن کس که ازین در چو بتافت بوی فردوس به فردوس شتافت نیست فردوس جز اسرار شگرفت که بود درج در او حرف به حرف نتوانی که زنی از پی دم تا نبندی لب از آغاز به هم یعنی ای کرده به این نام بسند لبت از هر چه جز این نام ببند سینش از کنگره طارم عرش قیرگون سایه به کافوری فرش یعنی از چرخ چو خور تیغ ستیز بر تو تیز است درین سایه گریز بر تو مفتوح ز هر حلقه میم روزن نعمتی از باغ نعیم هر الف جان عدو را خاری بلکه در چشم دلش مسماری کم شده نطق زبانی به نظام تا ز لامش نرسیده ست به کام ها ش بنگر که روان کرده به جهد در گلوی تو دو چشمه ست ز شهد بهره ور شد دل مجروح ز ریش ریش را یافت بهین مرهم خویش حاش حاشا که بود گاه شمار بجز از عد جنان نکته گزار ابروی نون وی آن قبله راز که کند دل ز وی آغاز نماز یاش عشریست ز آیات جمال عشره کامله اش نعت کمال حرکاتش ز وفور برکات داده جنبش به دل آثار حیات سکناتش به سکون راهنمای روح را در کنف فضل خدای نقطه هایش چو فروزنده نجوم به شیاطین قوی الوهم رجوم شکل تشدید کزو شانه نماست فارق معنی شدت ز رخاست جامی این شاهد پاکیزه غیب که دمد نکهت پاکیش ز جیب شیوه جلوه نمایی ز تو یافت صورت چهره گشایی ز تو یافت کردی از بسمله تاج افرازش عقد توحید حمایل سازش نیست در گوش دل اهل نظر هیچ زیور به ازین عقد گهر

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱ - آغاز المنة لله که به خون گر خفتیم یکچند چو غنچه عاقبت بشکفتیم از کشمکش دهر بسی آشفتیم کز گوهر راز سبحه واری سفتیم جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۲ - جامی که قوی شکسته حال است جامی که قوی شکسته حال است وز دست زمانه پایمال است چون فال زنان ناخردمند گرد آورده ست مهره ای چند باشد نظر خجسته فالی افتد به چنان شکسته حالی یارب به مسبحان افلاک صادق نفسان عالم پاک کین سبحه که جمله تاب و پیچ است هر چند که در حساب هیچ است با اهل صفاش رو به ره دار وز دست معاندان نگهدار جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۳ - تاجور ساختن این شاهد غیبی به بی عیبی مباهی به تاج بسمله که مرصع است به جواهر اسماء و صفات الهی ابتدی بسم الله الرحمن الرحیم المتوالی الاحسان می کنم از نم این آب حیات زندگی بخش دل اهل نجات تر زبان خامه مشک افشان را تا معطر کند این عنوان را نافه آهوی تاتار است این نفحه طبله عطار است این خوش نفس غنچه باغ قدم است تازه رس میوه شاخ کرم است بر رخ عقل در غیب گشاد لوحه بر نامه لاریب نهاد نقش هر لوحه ازین حرف وفاست طالبان را در فردوس نماست خرم آن کس که ازین در چو بتافت بوی فردوس به فردوس شتافت نیست فردوس جز اسرار شگرفت که بود درج در او حرف به حرف نتوانی که زنی از پی دم تا نبندی لب از آغاز به هم یعنی ای کرده به این نام بسند لبت از هر چه جز این نام ببند سینش از کنگره طارم عرش قیرگون سایه به کافوری فرش یعنی از چرخ چو خور تیغ ستیز بر تو تیز است درین سایه گریز بر تو مفتوح ز هر حلقه میم روزن نعمتی از باغ نعیم هر الف جان عدو را خاری بلکه در چشم دلش مسماری کم شده نطق زبانی به نظام تا ز لامش نرسیده ست به کام ها ش بنگر که روان کرده به جهد در گلوی تو دو چشمه ست ز شهد بهره ور شد دل مجروح ز ریش ریش را یافت بهین مرهم خویش حاش حاشا که بود گاه شمار بجز از عد جنان نکته گزار ابروی نون وی آن قبله راز که کند دل ز وی آغاز نماز یاش عشریست ز آیات جمال عشره کامله اش نعت کمال حرکاتش ز وفور برکات داده جنبش به دل آثار حیات سکناتش به سکون راهنمای روح را در کنف فضل خدای نقطه هایش چو فروزنده نجوم به شیاطین قوی الوهم رجوم شکل تشدید کزو شانه نماست فارق معنی شدت ز رخاست جامی این شاهد پاکیزه غیب که دمد نکهت پاکیش ز جیب شیوه جلوه نمایی ز تو یافت صورت چهره گشایی ز تو یافت کردی از بسمله تاج افرازش عقد توحید حمایل سازش نیست در گوش دل اهل نظر هیچ زیور به ازین عقد گهر

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۴ - در ترشیح اصل این شجره به رشحه توحید و توشیح صدر این مخدره به وشاح تحمید و فی مناجات انما الله اله واحد فهو المنعم و هوالحامد می نهد شکر نعمت به دهان می کند شکر گزاری به زبان شکر فضلش چو عطای دگر است باعث شکر و ثنای دگر است کی شود در نظر خرده شناس منتهی سلسله شکر و سپاس هر که جانی بودش در بدنی گر شود هر سر مویش دهنی باشد از هر دهنی گشته زبان هر سر موی به صد نطق و بیان ابدالدهر سخن ساز کنند پرده از نوی و کهن باز کنند نتوانند که آرند بجای شکر مویی ز کرم های خدای آن به تاریخ قدم از همه پیش وان به توقیع کرم از همه پیش آن که بی لوح و قلم کرده رقم بر سر لوح عدم حرف قلم چشمه قاف قلم تا نگشاد موج فیض از دل دریا نگشاد نه فلک با همه اختر که در اوست نه صدف با همه گوهر که در اوست همه زان جنبش جود افتاده ست که به صحرای وجود افتاده ست نیلگون چرخ به پشت به خمش یک حباب است ز نیل کرمش رنگ نیلی حباب است دلیل که پدید آمده از لجه نیل زانچه در کارگه بوقلمون از شکاف قلم آورد برون طرفه نونیست نگون چرخ برین نقطه حلقه آن گوی زمین هر که پی برده به این خوش رقم است عارف نکته نون والقلم است مرد راهش که رود پی زده گم رخش او راست فلک کاسه سم اینک اینک بنگر شاهد حال میخ انجم زده و نعل هلال تا درین طبع فریبنده سرای ننهد حادثه زلزله پای بهر سر کوبیش از سنگ جبال کرده دامان زمین مالامال بحر جودش که فلک فلک آمد بانگ موجش لمن الملک آمد گوش ماهیش چو این حرف شنید با خموشی ز سخن چاره ندید از زبان گرچه تهی داشت دهان لله الواحد ش آمد به زبان واحد است او و ز ماهی تا ماه همه بر وحدت اویند گواه نیست در رشته وحدت خم و پیچ همه او آمد و باقی همه هیچ هست در دایره لیل و نهار بابی از رحمت او فصل بهار باغ پر زیب ز صنعتوریش آب آیینه ز روشنگریش باد ازو غالیه سایی اندوز مرغ ازو نغمه سرایی آموز بست جیب سمن از غنچه گره بافت گرد چمن از سبزه گره زوست محروس به فانوس سپهر از دم حادثه شمع مه و مهر به اولی اجنحه مرغان فصیح داده دانه پی قوت از تسبیح دست صنعش گل آدم چو سرشت به خلافتگریش نام نوشت تاج تکریم نهاد از کرمش داد از علم آدم علمش به سر مسند تعلیم نشست طاعنان را دهن از طعن ببست همه را کرد ترشح ز انا رشح سبحانک لا علم لنا ساخت محراب ملایک رویش سجده بردند یکایک سویش بجز آن آتشی دیو نژاد که به مسجودی او سر ننهاد کور دل بود به میل انا خیر دیده نگشاد به خیریت غیر چون نه گردن نهی آمد فن او لعن شد طوق نه گردن او پشت در کینه وری محکم کرد روی در وسوسه آدم کرد دانه را در نظرش تزیین داد ره به دام خطرش تلقین داد سوی دانه ز طمع گام نهاد دانه اش در دهن دام نهاد گرد عصیانش به رخساره نشست پشت عهدش ز عصی خرد شکست زلتش پرده ظلمت افراشت توبه اش بانگ ظلمنا برداشت تابش مشعله تاب علیه ریخت انوار هدی بین یدیه ما که در ظلمت هر مشغله ایم طالب نور ازان مشعله ایم خیز جامی که مناجات کنیم روی در قبله حاجات کنیم بو کز آن مشعله نوری برسد جان ز نورش به سروری برسد

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۴ - در ترشیح اصل این شجره به رشحه توحید و توشیح صدر این مخدره به وشاح تحمید و فی مناجات انما الله اله واحد فهو المنعم و هوالحامد می نهد شکر نعمت به دهان می کند شکر گزاری به زبان شکر فضلش چو عطای دگر است باعث شکر و ثنای دگر است کی شود در نظر خرده شناس منتهی سلسله شکر و سپاس هر که جانی بودش در بدنی گر شود هر سر مویش دهنی باشد از هر دهنی گشته زبان هر سر موی به صد نطق و بیان ابدالدهر سخن ساز کنند پرده از نوی و کهن باز کنند نتوانند که آرند بجای شکر مویی ز کرم های خدای آن به تاریخ قدم از همه پیش وان به توقیع کرم از همه پیش آن که بی لوح و قلم کرده رقم بر سر لوح عدم حرف قلم چشمه قاف قلم تا نگشاد موج فیض از دل دریا نگشاد نه فلک با همه اختر که در اوست نه صدف با همه گوهر که در اوست همه زان جنبش جود افتاده ست که به صحرای وجود افتاده ست نیلگون چرخ به پشت به خمش یک حباب است ز نیل کرمش رنگ نیلی حباب است دلیل که پدید آمده از لجه نیل زانچه در کارگه بوقلمون از شکاف قلم آورد برون طرفه نونیست نگون چرخ برین نقطه حلقه آن گوی زمین هر که پی برده به این خوش رقم است عارف نکته نون والقلم است مرد راهش که رود پی زده گم رخش او راست فلک کاسه سم اینک اینک بنگر شاهد حال میخ انجم زده و نعل هلال تا درین طبع فریبنده سرای ننهد حادثه زلزله پای بهر سر کوبیش از سنگ جبال کرده دامان زمین مالامال بحر جودش که فلک فلک آمد بانگ موجش لمن الملک آمد گوش ماهیش چو این حرف شنید با خموشی ز سخن چاره ندید از زبان گرچه تهی داشت دهان لله الواحد ش آمد به زبان واحد است او و ز ماهی تا ماه همه بر وحدت اویند گواه نیست در رشته وحدت خم و پیچ همه او آمد و باقی همه هیچ هست در دایره لیل و نهار بابی از رحمت او فصل بهار باغ پر زیب ز صنعتوریش آب آیینه ز روشنگریش باد ازو غالیه سایی اندوز مرغ ازو نغمه سرایی آموز بست جیب سمن از غنچه گره بافت گرد چمن از سبزه گره زوست محروس به فانوس سپهر از دم حادثه شمع مه و مهر به اولی اجنحه مرغان فصیح داده دانه پی قوت از تسبیح دست صنعش گل آدم چو سرشت به خلافتگریش نام نوشت تاج تکریم نهاد از کرمش داد از علم آدم علمش به سر مسند تعلیم نشست طاعنان را دهن از طعن ببست همه را کرد ترشح ز انا رشح سبحانک لا علم لنا ساخت محراب ملایک رویش سجده بردند یکایک سویش بجز آن آتشی دیو نژاد که به مسجودی او سر ننهاد کور دل بود به میل انا خیر دیده نگشاد به خیریت غیر چون نه گردن نهی آمد فن او لعن شد طوق نه گردن او پشت در کینه وری محکم کرد روی در وسوسه آدم کرد دانه را در نظرش تزیین داد ره به دام خطرش تلقین داد سوی دانه ز طمع گام نهاد دانه اش در دهن دام نهاد گرد عصیانش به رخساره نشست پشت عهدش ز عصی خرد شکست زلتش پرده ظلمت افراشت توبه اش بانگ ظلمنا برداشت تابش مشعله تاب علیه ریخت انوار هدی بین یدیه ما که در ظلمت هر مشغله ایم طالب نور ازان مشعله ایم خیز جامی که مناجات کنیم روی در قبله حاجات کنیم بو کز آن مشعله نوری برسد جان ز نورش به سروری برسد

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۵ - دست تضرع به مناجات برآوردن و در حلقه اجابت قبله حاجات استوار کردن ای حیات دل هر زنده دلی سرخ رویی ده هر جا خجلی چاشنی بخش شکر گفتاران کار شیرین کن شیرین کاران برفرازنده فیروزه رواق شمسه زرکش زنگاری طاق تاج بر سر نه زرین تاجان عقده بند کمر محتاجان جرم بخشنده بخشاینده در بر بر همه بگشاینده ابر سیرآبی تفسیده لبان خوان خرسندی روزی طلبان گنج جان سنج به ویرانه جسم حارس گنج به صد گونه طلسم دیر پروای به خود بسته دلان زود پیوند دل از خود گسلان قفل حکمت نه گنجینه دل زنگ ظلمت بر آیینه دل مرهم داغ جگر سوختگان شادی جان غم اندوختگان نقد کان از کمر کوه گشای صبح عیش از شب اندوه نمای مونس خلوت تنها شدگان قبله وحدت یکتا شدگان تیر باران فکن از قوس قزح از صبا باده ده از لاله قدح پرده عصمت گل پیرهنان حله رحمت خونین کفنان خانه نحل ز تو چشمه نوش دانه نخل ز تو شهد فروش لب پر از خنده ز تو غنچه باغ داغ بر سینه ز تو لاله به راغ غنچه تنگدل باغ توییم لاله سان سوخته از داغ توییم هر که بر دل ز تو داغش باشد زانچه غیر تو فراغش باشد هر چه غیر تو رقم کرده توست گرچه پرورده تو پرده توست چند بر طلعت خود پرده نهی پرده بردار که بی پرده بهی این نو ارقام قدیمی فهرست به رقم جای قدم باز فرست تازه رس قافله باز پسان به قدمگاه کهن باز رسان بانگ بر سلسله عالم زن سلک این سلسله را بر هم زن عرش را ساق بجنبان از جای در فکن پایه کرسی از پای چیره کن بر شجر سدره چمن صرصر بیخ کن شاخ شکن بر خم رنگ فلک سنگ انداز رخنه اش در خم نیرنگ انداز رنگ او تیرگی است و تنگی به ز رنگینی او بی رنگی رنج و راحت که چنین پی ز پی است اثر رنگرزی های وی است هست رنگ همه زین رنگرزی دست نیلی شده ز انگشت گزی مهر و مه را بفکن طشت ز بام تا برآرند به رسوایی نام پرده پرده نشینان ندرند وز سر پرده دری درگذرند کمر بسته جوزا بگشای گوهر عقد ثریا بگشای زهره را چنگ طرب زن به زمین چند باشد به فلک بزم نشین خامه تیر بکش ز انگشتش بل کز انگشت تهی کن مشتش چار دیوار عناصر که به ماه سر کشیده ست ازین مرحله گاه مهره مهره بکنش از سر هم شو از آن مهره کش سلک عدم آب را بر سر آتش بگمار تا شود آگه ازو دود برآر ز آتش قهر ببر تری آب بحر و بر عدمش ساز سراب باد را خاک سیه ریز به فرق خاک را کن ز نم طوفان غرق نامزد کن به زمین زلزله ها ساز ازان عالیها سافلها ماهی و گاو که در بار ویند با همه بار نگهدار ویند گاو را ذبح کن از خنجر بیم پشت ماهی ببر از اره دو نیم هر چه القصه بود رنگ نمای همه ز آیینه هستی بزدای تا به مشتاقی افزون ز همه بنگرم روی تو بیرون ز همه نور پاکی تو و عالم سایه سایه با نور بود همسایه حق همسایگیم دار نگاه سایه وارم مفکن خوار به راه معنی نیک سرانجامی را جام صورت بشکن جامی را باشد از سایگیان دور شود ظلمت سایگیش نور شود آرد از رنگ به بی رنگی روی یابد از گلشن بی رنگی بوی

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۵ - دست تضرع به مناجات برآوردن و در حلقه اجابت قبله حاجات استوار کردن ای حیات دل هر زنده دلی سرخ رویی ده هر جا خجلی چاشنی بخش شکر گفتاران کار شیرین کن شیرین کاران برفرازنده فیروزه رواق شمسه زرکش زنگاری طاق تاج بر سر نه زرین تاجان عقده بند کمر محتاجان جرم بخشنده بخشاینده در بر بر همه بگشاینده ابر سیرآبی تفسیده لبان خوان خرسندی روزی طلبان گنج جان سنج به ویرانه جسم حارس گنج به صد گونه طلسم دیر پروای به خود بسته دلان زود پیوند دل از خود گسلان قفل حکمت نه گنجینه دل زنگ ظلمت بر آیینه دل مرهم داغ جگر سوختگان شادی جان غم اندوختگان نقد کان از کمر کوه گشای صبح عیش از شب اندوه نمای مونس خلوت تنها شدگان قبله وحدت یکتا شدگان تیر باران فکن از قوس قزح از صبا باده ده از لاله قدح پرده عصمت گل پیرهنان حله رحمت خونین کفنان خانه نحل ز تو چشمه نوش دانه نخل ز تو شهد فروش لب پر از خنده ز تو غنچه باغ داغ بر سینه ز تو لاله به راغ غنچه تنگدل باغ توییم لاله سان سوخته از داغ توییم هر که بر دل ز تو داغش باشد زانچه غیر تو فراغش باشد هر چه غیر تو رقم کرده توست گرچه پرورده تو پرده توست چند بر طلعت خود پرده نهی پرده بردار که بی پرده بهی این نو ارقام قدیمی فهرست به رقم جای قدم باز فرست تازه رس قافله باز پسان به قدمگاه کهن باز رسان بانگ بر سلسله عالم زن سلک این سلسله را بر هم زن عرش را ساق بجنبان از جای در فکن پایه کرسی از پای چیره کن بر شجر سدره چمن صرصر بیخ کن شاخ شکن بر خم رنگ فلک سنگ انداز رخنه اش در خم نیرنگ انداز رنگ او تیرگی است و تنگی به ز رنگینی او بی رنگی رنج و راحت که چنین پی ز پی است اثر رنگرزی های وی است هست رنگ همه زین رنگرزی دست نیلی شده ز انگشت گزی مهر و مه را بفکن طشت ز بام تا برآرند به رسوایی نام پرده پرده نشینان ندرند وز سر پرده دری درگذرند کمر بسته جوزا بگشای گوهر عقد ثریا بگشای زهره را چنگ طرب زن به زمین چند باشد به فلک بزم نشین خامه تیر بکش ز انگشتش بل کز انگشت تهی کن مشتش چار دیوار عناصر که به ماه سر کشیده ست ازین مرحله گاه مهره مهره بکنش از سر هم شو از آن مهره کش سلک عدم آب را بر سر آتش بگمار تا شود آگه ازو دود برآر ز آتش قهر ببر تری آب بحر و بر عدمش ساز سراب باد را خاک سیه ریز به فرق خاک را کن ز نم طوفان غرق نامزد کن به زمین زلزله ها ساز ازان عالیها سافلها ماهی و گاو که در بار ویند با همه بار نگهدار ویند گاو را ذبح کن از خنجر بیم پشت ماهی ببر از اره دو نیم هر چه القصه بود رنگ نمای همه ز آیینه هستی بزدای تا به مشتاقی افزون ز همه بنگرم روی تو بیرون ز همه نور پاکی تو و عالم سایه سایه با نور بود همسایه حق همسایگیم دار نگاه سایه وارم مفکن خوار به راه معنی نیک سرانجامی را جام صورت بشکن جامی را باشد از سایگیان دور شود ظلمت سایگیش نور شود آرد از رنگ به بی رنگی روی یابد از گلشن بی رنگی بوی

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۶ - تخم درود در زمین معذرت کاشتن و خوشه مغفرت درودن و توشه آخرت برداشتن فرخ آن روز که از مکمن راز بارگی راند به جولانگه ناز علم جاه به بطحا افراخت مکه را سکه دولت نو ساخت سرو بی سایه اش از قدر بلند بر سر تشنه لبان سایه فکند ریگ از اکسیر قدومش زر شد بطن وادی صدف گوهر شد آفتاب سحر ایمان ویست نیر چاشتگه احسان ویست مشرقش مکه و مغرب یثرب پر ضیا مشرق ازو تا مغرب کرد بر خوان نبوت یک شب دعوت گرسنه چشمان عرب قرص مه را پی یک مشت لییم به سر انگشت کرم کرد دو نیم نیست زین هیچ عجب تر عجبی که نسودند به آن قرص لبی شب دیگر ز قدم جان تا فرق بر درخشنده براقی چون برق اشهبی همچو شهاب آتش پای نعل او چون مه نو گردون سای گنبد خاک پس پشت فکن راند از آفاق برون گنبد زن خرقه تن به سر عرش کشید خرقه را کند و به ذوالعرش رسید شد از آن نور بقا دیده فروز آمد و خوابگهش گرم هنوز بود نور بصر شخص جهان چون بصر از نظر خویش نهان به یکی چشم زدن نور بصر می کند از همه افلاک گذر آزمون را به سوی چرخ بلند چشم بگشای و همان لحظه ببند بین که نور بصرت بی تک و تاز چون به گردون رود و آید باز به قلم گر نرسید انگشتش بود لوح و قلم اندر مشتش بود روحش قلم صنع ازل گر قلم نیست قلمزن چه خلل از سواد و خط اگر دیده ببست به کمالش نرسد هیچ شکست نور بود او و خط تیره ظلم شود نور و ظلم جمع به هم چار یارش که ز گوهر کانند قصر دین را چو چهار ارکانند صدق و عدل آوری و جود و حیاست که از ایشان به جهان مانده بجاست همه مرضی همه راضی رفتند قرب حق را متقاضی رفتند گشته در قرب حق اند اکنون گم رضی الله تعالی عنهم اولین زاده قدرت قلم است که ز نوکش دو جهان یک رقم است نه قلم بلکه یکی تازه نهال رسته از روضه اقلیم جمال گوهر معنی خیرالبشر است که مر آن را شده تخم و ثمر است سلک هستی چو درآید به شمار وی بود اول فکر آخر کار صورتش گرچه ز آدم زاده معنیش اصل وجود ا فتاده روشن است این بر هر فرزانه که ز هم زاد درخت و دانه قبله بنده و آزاد وی است علت غایی ایجاد وی است از رخش نور ربایی همه را وز درش کار گشایی همه را طرفه نامش که به آن نامزد است کرده نعلین ز حرفین مد است آدم اینک شرف سرمد را تاج سر کرده به بیادش مد را گل شهر دو جهان است بلی هست شهری و گلی زو مثلی گل که آمد عرق رخسارش نیست جز شبنمی از گلزارش بود پیش از رقم تازه او بی صریر قلم آوازه او لوح آثار قلم هیچ نداشت که به رخ حرف تمناش نگاشت عرش را پای نه بر کرسی بود کز قدومش به خبر پرسی بود تا درآید به شتر گشته سوار بود گردون شتران کرده قطار بودش ایام به ره بنشسته چار طاقی ز عناصر بسته نورش از جبهه آدم بنمود سر نهادند ملایک به سجود نوح در مهلکه طوفانی پشت ازو یافت به کشتیرانی بوی لطفش به براهیم رسید گلشن از آتش نمرود دمید طلعتش آتش موسی افروخت لبش احیا به مسیحا آموخت رفت در قافله فاقه خوشی صالح از قافله اش ناقه کشی رخت در زاویه فقر نهاد داد صد تخت سلیمان بر باد درس خوان ادب او ادریس خانه روب حرم او بلقیس

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۶ - تخم درود در زمین معذرت کاشتن و خوشه مغفرت درودن و توشه آخرت برداشتن فرخ آن روز که از مکمن راز بارگی راند به جولانگه ناز علم جاه به بطحا افراخت مکه را سکه دولت نو ساخت سرو بی سایه اش از قدر بلند بر سر تشنه لبان سایه فکند ریگ از اکسیر قدومش زر شد بطن وادی صدف گوهر شد آفتاب سحر ایمان ویست نیر چاشتگه احسان ویست مشرقش مکه و مغرب یثرب پر ضیا مشرق ازو تا مغرب کرد بر خوان نبوت یک شب دعوت گرسنه چشمان عرب قرص مه را پی یک مشت لییم به سر انگشت کرم کرد دو نیم نیست زین هیچ عجب تر عجبی که نسودند به آن قرص لبی شب دیگر ز قدم جان تا فرق بر درخشنده براقی چون برق اشهبی همچو شهاب آتش پای نعل او چون مه نو گردون سای گنبد خاک پس پشت فکن راند از آفاق برون گنبد زن خرقه تن به سر عرش کشید خرقه را کند و به ذوالعرش رسید شد از آن نور بقا دیده فروز آمد و خوابگهش گرم هنوز بود نور بصر شخص جهان چون بصر از نظر خویش نهان به یکی چشم زدن نور بصر می کند از همه افلاک گذر آزمون را به سوی چرخ بلند چشم بگشای و همان لحظه ببند بین که نور بصرت بی تک و تاز چون به گردون رود و آید باز به قلم گر نرسید انگشتش بود لوح و قلم اندر مشتش بود روحش قلم صنع ازل گر قلم نیست قلمزن چه خلل از سواد و خط اگر دیده ببست به کمالش نرسد هیچ شکست نور بود او و خط تیره ظلم شود نور و ظلم جمع به هم چار یارش که ز گوهر کانند قصر دین را چو چهار ارکانند صدق و عدل آوری و جود و حیاست که از ایشان به جهان مانده بجاست همه مرضی همه راضی رفتند قرب حق را متقاضی رفتند گشته در قرب حق اند اکنون گم رضی الله تعالی عنهم اولین زاده قدرت قلم است که ز نوکش دو جهان یک رقم است نه قلم بلکه یکی تازه نهال رسته از روضه اقلیم جمال گوهر معنی خیرالبشر است که مر آن را شده تخم و ثمر است سلک هستی چو درآید به شمار وی بود اول فکر آخر کار صورتش گرچه ز آدم زاده معنیش اصل وجود ا فتاده روشن است این بر هر فرزانه که ز هم زاد درخت و دانه قبله بنده و آزاد وی است علت غایی ایجاد وی است از رخش نور ربایی همه را وز درش کار گشایی همه را طرفه نامش که به آن نامزد است کرده نعلین ز حرفین مد است آدم اینک شرف سرمد را تاج سر کرده به بیادش مد را گل شهر دو جهان است بلی هست شهری و گلی زو مثلی گل که آمد عرق رخسارش نیست جز شبنمی از گلزارش بود پیش از رقم تازه او بی صریر قلم آوازه او لوح آثار قلم هیچ نداشت که به رخ حرف تمناش نگاشت عرش را پای نه بر کرسی بود کز قدومش به خبر پرسی بود تا درآید به شتر گشته سوار بود گردون شتران کرده قطار بودش ایام به ره بنشسته چار طاقی ز عناصر بسته نورش از جبهه آدم بنمود سر نهادند ملایک به سجود نوح در مهلکه طوفانی پشت ازو یافت به کشتیرانی بوی لطفش به براهیم رسید گلشن از آتش نمرود دمید طلعتش آتش موسی افروخت لبش احیا به مسیحا آموخت رفت در قافله فاقه خوشی صالح از قافله اش ناقه کشی رخت در زاویه فقر نهاد داد صد تخت سلیمان بر باد درس خوان ادب او ادریس خانه روب حرم او بلقیس

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۷ - چهره شاهد سخن به زیور خطاب آراستن و مهر ختم بر سعادت از خاتم نبوت خواستن ای قمر طلعت مکی مطلع مدنی مهد یمانی برقع شقه برقع تو برق افروز لمعه برق رخت برقع سوز لیلت القدر ز مویت تاری وحی منزل ز لبت گفتاری طره ات سود همه سوداها انتخابی ز حروفش طاها قاب قوسین عیان ز ابرویت نقش حم خم گیسویت با تو آنان که در جنگ زدند درج یاقوت تو را سنگ زدند گوهرین جام لبت را خستند ساغر دولت خود بشکستند رخنه افتاد از آن حیله گران در صف گهر صافی گهران سلک دندانت به خون پنهان شد رسته لؤلؤ تر مرجان شد کس نکرده ست ز دل سنگینی در پاکیزه بدین رنگینی نخل قدسی و رطب تازه لبت خسته از سنگ خسیسان رطب یعنی از گوش خسان در تو ننگ دارد ای خواجه ازین پس لب سنگ گوییا صیرفی ملک و ملک زد ازان سنگ زرت را به محک تا کند عرض به هر ناسره کار زیور حلم تو را پاک عیار لاجرم حقه ات از صدمت سنگ اهد قومی به برون داد آهنگ حلم تو بود بلی کوه شکوه کی ز یک سنگ فرو ریزد کوه گر ازین کوه صدایی برسد هر گدایی به نوایی برسد گر برآری به شفاعت نفسی بگشاید گره از کار بسی تا به خواب اجل ای گوهر پاک خوابگه ساختی از بستر خاک فلک از غیرت خاک آشفته ست لیتنی کنت ترابا گفته ست چند در حجله به تنها خفتن حجره از گرد فنا نارفتن چند در ستر خفا بنشستن در بر این خاک نشینان بستن چند از سنبل تو بیگانه دل به صد شاخ نشیند شانه چند بی نرگس پاکت ز غبار خانه سرمه بود تیره و تار چند نعلین ز پابوس تو فرد جفت باشد به هزاران غم و درد خوابت از هفصد و هشتصد بگذشت قد برافراز که از حد بگذشت دستت از برد یمین بیرون آر کف ز جلباب کفن بیرون آر شانه زن سلسله مشکین را سرمه کش نرگس عالم بین را جلوه را خلعت ناز اندر پوش حله لعل طراز اندر پوش کرده نعلین جلادت در پای از در حجره خرامان بدر آی طاق محراب تهی کن ز خسان سرش از فخر به کیوان برسان منبر از بی قدمان خالی ساز قدرش از مقدم خود عالی ساز خطبه ملت و دین از سر گیر کشف اسرار یقین از سر گیر پرده بگشا ز رخ صدیقی بدران پرده هر زندیقی دره عدل ز دست عمری زن به فرق سر هر خیره سری خوی فشان کن ز حیا عثمانی ریز بر کشت وفا بارانی پنجه ور کن اسداللهی را پوست بر کن دو سه روباهی را ظالمان را پی کاری بنشان آبشان ریز و غباری بنشان تاج ملک از سر دونان بربای تخت دولت ز زبونان بربای ساعد کج رقمان ساز قلم زان ازان قاعده راست رقم بیرهان را حشر بیم فرست راهدانی به هر اقلیم فرست ور نخواهی که ز اقلیم بقا آوری روی بدین شهر فنا تازه کن عهد نکو عهدی را ده ولیعهدی خود مهدی را علمش بر حرم بطحا زن تیغ قهرش به سر اعدا زن مهد عیسی ز سر چرخ برین گستران در ستم آباد زمین بار دجال وشان بر خر نه به بیابان عدم سر در ده عاصیان بی سر و سامان تواند دست امید به دامان تواند خاصه جامی که کمین بنده توست چشم گریان به شکر خنده توست بهره ای نیست ز طاعتوریش لب بجنبان به شفاعتگریش بو که نقد خود ازین ورطه بیم برد از رهزنی دیو سلیم

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۷ - چهره شاهد سخن به زیور خطاب آراستن و مهر ختم بر سعادت از خاتم نبوت خواستن ای قمر طلعت مکی مطلع مدنی مهد یمانی برقع شقه برقع تو برق افروز لمعه برق رخت برقع سوز لیلت القدر ز مویت تاری وحی منزل ز لبت گفتاری طره ات سود همه سوداها انتخابی ز حروفش طاها قاب قوسین عیان ز ابرویت نقش حم خم گیسویت با تو آنان که در جنگ زدند درج یاقوت تو را سنگ زدند گوهرین جام لبت را خستند ساغر دولت خود بشکستند رخنه افتاد از آن حیله گران در صف گهر صافی گهران سلک دندانت به خون پنهان شد رسته لؤلؤ تر مرجان شد کس نکرده ست ز دل سنگینی در پاکیزه بدین رنگینی نخل قدسی و رطب تازه لبت خسته از سنگ خسیسان رطب یعنی از گوش خسان در تو ننگ دارد ای خواجه ازین پس لب سنگ گوییا صیرفی ملک و ملک زد ازان سنگ زرت را به محک تا کند عرض به هر ناسره کار زیور حلم تو را پاک عیار لاجرم حقه ات از صدمت سنگ اهد قومی به برون داد آهنگ حلم تو بود بلی کوه شکوه کی ز یک سنگ فرو ریزد کوه گر ازین کوه صدایی برسد هر گدایی به نوایی برسد گر برآری به شفاعت نفسی بگشاید گره از کار بسی تا به خواب اجل ای گوهر پاک خوابگه ساختی از بستر خاک فلک از غیرت خاک آشفته ست لیتنی کنت ترابا گفته ست چند در حجله به تنها خفتن حجره از گرد فنا نارفتن چند در ستر خفا بنشستن در بر این خاک نشینان بستن چند از سنبل تو بیگانه دل به صد شاخ نشیند شانه چند بی نرگس پاکت ز غبار خانه سرمه بود تیره و تار چند نعلین ز پابوس تو فرد جفت باشد به هزاران غم و درد خوابت از هفصد و هشتصد بگذشت قد برافراز که از حد بگذشت دستت از برد یمین بیرون آر کف ز جلباب کفن بیرون آر شانه زن سلسله مشکین را سرمه کش نرگس عالم بین را جلوه را خلعت ناز اندر پوش حله لعل طراز اندر پوش کرده نعلین جلادت در پای از در حجره خرامان بدر آی طاق محراب تهی کن ز خسان سرش از فخر به کیوان برسان منبر از بی قدمان خالی ساز قدرش از مقدم خود عالی ساز خطبه ملت و دین از سر گیر کشف اسرار یقین از سر گیر پرده بگشا ز رخ صدیقی بدران پرده هر زندیقی دره عدل ز دست عمری زن به فرق سر هر خیره سری خوی فشان کن ز حیا عثمانی ریز بر کشت وفا بارانی پنجه ور کن اسداللهی را پوست بر کن دو سه روباهی را ظالمان را پی کاری بنشان آبشان ریز و غباری بنشان تاج ملک از سر دونان بربای تخت دولت ز زبونان بربای ساعد کج رقمان ساز قلم زان ازان قاعده راست رقم بیرهان را حشر بیم فرست راهدانی به هر اقلیم فرست ور نخواهی که ز اقلیم بقا آوری روی بدین شهر فنا تازه کن عهد نکو عهدی را ده ولیعهدی خود مهدی را علمش بر حرم بطحا زن تیغ قهرش به سر اعدا زن مهد عیسی ز سر چرخ برین گستران در ستم آباد زمین بار دجال وشان بر خر نه به بیابان عدم سر در ده عاصیان بی سر و سامان تواند دست امید به دامان تواند خاصه جامی که کمین بنده توست چشم گریان به شکر خنده توست بهره ای نیست ز طاعتوریش لب بجنبان به شفاعتگریش بو که نقد خود ازین ورطه بیم برد از رهزنی دیو سلیم

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۸ - در دعای دوام دولت سایه شهریاری که سایه دولت شهریاران به خاک مذلت افتاده اوست و استدعای مزید رفعت تاجداری که تخت رفعت تاجداران به پای خدمت ایستاده اوست چون نی خامه شد انگشت نمای به نواسازی توحید خدای دلگشا زمزمه دیگر ساخت پرده نعت پیمبر پرداخت به چو آن زمزمه کوتاه کند که ثناگستری شاه کند شاه والا گهر دریا کف که فلک گوهر او راست صدف حامی بیضه گیتی ز فتن بر سر فتنه گران بیضه شکن دل او صفحه ایام به تیغ کرده پاک از رقم درد و دریغ رای او رایت جمشید افراخت چتر او سایه به خورشید انداخت کفش ابریست که گوهر بارد بلکه خورشید صفت زر بارد گر چمن ز ابر کفش پر گردد هر گل از وی طبقی در گردد ور بر او زر کند از جود نثار مشت دینار شود دست چنار خیل اعداش که بی دسترسند دست در هم زده یک مشت خسند برق قهرش چو رسد زهرآلود دودشان بگذرد از چرخ کبود کار مظلوم بود ساخته اش ظلم از آفاق برانداخته اش پیش ازین نقد بسی گنج شگرف نه به میزان کرم گشتی صرف عدلش کنون که به عالم سمر است مانع صرف چو عدل عمر است نامش آن گوهر تاج اورنگ است که بر او بحر کلامم تنگ است بین ز فضل ازل این اکرامش که چو وی هست گرامی نامش ذاتی از تاجوری یافته زین تاج سلطان بود و ذات حسین ای خرد داده جمال ابدت نام نیکو ز ازل نامزدت سکه را خطبه لقبداری توست خطبه را سکه به نام تو درست هست نیک و بد عالم همه پوست آنچه مغز است در او نام نکوست چشم ازین پوست سوی مغزگشای مغز نغز است سوی نغز گرای نیکنام آمده بحر و بری نامور شو به نکونامتری جام عیشت چو شود دست آویز جرعه بر خاک تهی دستان ریز پاکبازان که همه خاک تواند جرعه پرورد می پاک تواند گنج نه گنج فشان هر دو تویی تاج ده تاج ستان هر دو تویی سرمه چشم جهان خاک درت طوق جان حلقه بند کمرت هست میدان سخن تنگ بسی چون رود راه ثنای تو کسی حرف را کی بود آن گنجایی که شود ظرف ثناپیمایی بحر معنی چو شود موج سگال چشمه حرف بود تنگ مجال کوزه از بحر چو دریوزه کند بحر پیداست چه در کوزه کند نیست چون این غرض انجام پذیر به که گردم ز دعا زمزمه گیر هر سحر تا فلک صبح شکاف تیغ خورشید برآرد ز غلاف فرق حاسد ز تو بشکافته باد روز و شب یافته و تافته باد یافته کام تو در باغ امل تافته جان وی از داغ اجل

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۸ - در دعای دوام دولت سایه شهریاری که سایه دولت شهریاران به خاک مذلت افتاده اوست و استدعای مزید رفعت تاجداری که تخت رفعت تاجداران به پای خدمت ایستاده اوست چون نی خامه شد انگشت نمای به نواسازی توحید خدای دلگشا زمزمه دیگر ساخت پرده نعت پیمبر پرداخت به چو آن زمزمه کوتاه کند که ثناگستری شاه کند شاه والا گهر دریا کف که فلک گوهر او راست صدف حامی بیضه گیتی ز فتن بر سر فتنه گران بیضه شکن دل او صفحه ایام به تیغ کرده پاک از رقم درد و دریغ رای او رایت جمشید افراخت چتر او سایه به خورشید انداخت کفش ابریست که گوهر بارد بلکه خورشید صفت زر بارد گر چمن ز ابر کفش پر گردد هر گل از وی طبقی در گردد ور بر او زر کند از جود نثار مشت دینار شود دست چنار خیل اعداش که بی دسترسند دست در هم زده یک مشت خسند برق قهرش چو رسد زهرآلود دودشان بگذرد از چرخ کبود کار مظلوم بود ساخته اش ظلم از آفاق برانداخته اش پیش ازین نقد بسی گنج شگرف نه به میزان کرم گشتی صرف عدلش کنون که به عالم سمر است مانع صرف چو عدل عمر است نامش آن گوهر تاج اورنگ است که بر او بحر کلامم تنگ است بین ز فضل ازل این اکرامش که چو وی هست گرامی نامش ذاتی از تاجوری یافته زین تاج سلطان بود و ذات حسین ای خرد داده جمال ابدت نام نیکو ز ازل نامزدت سکه را خطبه لقبداری توست خطبه را سکه به نام تو درست هست نیک و بد عالم همه پوست آنچه مغز است در او نام نکوست چشم ازین پوست سوی مغزگشای مغز نغز است سوی نغز گرای نیکنام آمده بحر و بری نامور شو به نکونامتری جام عیشت چو شود دست آویز جرعه بر خاک تهی دستان ریز پاکبازان که همه خاک تواند جرعه پرورد می پاک تواند گنج نه گنج فشان هر دو تویی تاج ده تاج ستان هر دو تویی سرمه چشم جهان خاک درت طوق جان حلقه بند کمرت هست میدان سخن تنگ بسی چون رود راه ثنای تو کسی حرف را کی بود آن گنجایی که شود ظرف ثناپیمایی بحر معنی چو شود موج سگال چشمه حرف بود تنگ مجال کوزه از بحر چو دریوزه کند بحر پیداست چه در کوزه کند نیست چون این غرض انجام پذیر به که گردم ز دعا زمزمه گیر هر سحر تا فلک صبح شکاف تیغ خورشید برآرد ز غلاف فرق حاسد ز تو بشکافته باد روز و شب یافته و تافته باد یافته کام تو در باغ امل تافته جان وی از داغ اجل

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۹ - سبب نظم جواهر آبدار سبحة الابرار که هر عقد وی از رشته آمال عقده گشاست و هر مهره از آن در گردش احوال مهر افزاست شب که زد تیرگی مهره گل قیرگون خیمه ز مخروطی ظل اختر از سیم و شهاب از زر ناب ساختند از پی آن میخ و طناب چون مشبک قفسی مشکین رنگ گشت بر مرغ دلم عالم تنگ بر خود این تنگ قفس چاک زدم پای بر طارم افلاک زدم عالمی یافتم از عالم پیش هر چه اندیشه رسد زان هم بیش عقل معزول ز گرد آوریش وهم عاجز ز مساحتگریش نور بر نور چراغ حرمش فیض بر فیض سحاب کرمش سنگ بطحاش گهردار همه ابر صحراش گهربار همه بر سرم گوهر و در چندان ریخت که مرا رشته طاقت بگسیخت حیفم آمد که ازان گنج نهان نشوم بهره ور و بهره فشان گوش جان را صدف در کردم جیب دل را ز گهر پر کردم بازگشتم به قدمگاه نخست عزم بر نظم گهر کرده درست هر چه زانجا گهر و در رفتم همه ز الماس تفکر سفتم بس سحرها که به شام آوردم شام ها همچو شفق خون خوردم مرسله مرسله بر هم بستم عقد بر عقد به هم پیوستم سبحه ای شد پی ابرار تمام خواندمش سبحت الابرار به نام قدسیان دست به آن آوردند دعوی نحن نسبح کردند مهره هایش ز خرد مهره ربای عقدهایش ز فلک عقده گشای سلک آن دایره مرکز دین رشته شمع شبستان یقین نقد هر عقد وی از کان دگر داده آرایش دکان دگر می رسد عد عقودش به چهل هر یک از دل گره جهل گسل اربعینیست که درهای فتوح زو گشاده ست به خلوتگه روح گرت این سبحه اقبال و شرف افتد از گردش ایام به کف طوق گردن کن و آویزه گوش به دو صد عقد در آن را مفروش بو که چو سبحه درآیی به شمار رسدت دست به سر رشته کار چرخ کحلی سلب ازرق پوش همچو ابنای زمان زرق فروش سبحه عقد ثریا در دست خواست بر گوهر این سبحه شکست گفتم این رشته گوهر به کفت که بود نقد بلورین صدفت گرچه بس لامع و نورافشان است نور این سبحه دو صد چندان است نور آن روی زمین را بگرفت نور این کشور دین را بگرفت نور آن چشم جهان روشن کرد نور این دیده جان روشن کرد گرچه آن گوهر بحر کهن است این نو آیین در درج سخن است گر به صورت بود آن پایه بلند رفعت معنوی این راست پسند گرچه در سلک زمان آن پیش است چون درآری به شمار این بیش است گرچه آنجا نرسد دست کسی بهره ور گردد ازین دست بسی گرچه آن هم وطن ماه و خور است این به خورشید ازل راهبر است گوش گردون چو شنید این سخنان شد ز ذوق سخنم چرخ زنان گفت قد جیت بنظم سامی احسن الله جزاک ای جامی ماه و اختر گهر سلک تو باد لوح خور پی سپر کلک تو باد باد تا مهره گل هست بجای سبحه نظم تو انگشت نمای

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۹ - سبب نظم جواهر آبدار سبحة الابرار که هر عقد وی از رشته آمال عقده گشاست و هر مهره از آن در گردش احوال مهر افزاست شب که زد تیرگی مهره گل قیرگون خیمه ز مخروطی ظل اختر از سیم و شهاب از زر ناب ساختند از پی آن میخ و طناب چون مشبک قفسی مشکین رنگ گشت بر مرغ دلم عالم تنگ بر خود این تنگ قفس چاک زدم پای بر طارم افلاک زدم عالمی یافتم از عالم پیش هر چه اندیشه رسد زان هم بیش عقل معزول ز گرد آوریش وهم عاجز ز مساحتگریش نور بر نور چراغ حرمش فیض بر فیض سحاب کرمش سنگ بطحاش گهردار همه ابر صحراش گهربار همه بر سرم گوهر و در چندان ریخت که مرا رشته طاقت بگسیخت حیفم آمد که ازان گنج نهان نشوم بهره ور و بهره فشان گوش جان را صدف در کردم جیب دل را ز گهر پر کردم بازگشتم به قدمگاه نخست عزم بر نظم گهر کرده درست هر چه زانجا گهر و در رفتم همه ز الماس تفکر سفتم بس سحرها که به شام آوردم شام ها همچو شفق خون خوردم مرسله مرسله بر هم بستم عقد بر عقد به هم پیوستم سبحه ای شد پی ابرار تمام خواندمش سبحت الابرار به نام قدسیان دست به آن آوردند دعوی نحن نسبح کردند مهره هایش ز خرد مهره ربای عقدهایش ز فلک عقده گشای سلک آن دایره مرکز دین رشته شمع شبستان یقین نقد هر عقد وی از کان دگر داده آرایش دکان دگر می رسد عد عقودش به چهل هر یک از دل گره جهل گسل اربعینیست که درهای فتوح زو گشاده ست به خلوتگه روح گرت این سبحه اقبال و شرف افتد از گردش ایام به کف طوق گردن کن و آویزه گوش به دو صد عقد در آن را مفروش بو که چو سبحه درآیی به شمار رسدت دست به سر رشته کار چرخ کحلی سلب ازرق پوش همچو ابنای زمان زرق فروش سبحه عقد ثریا در دست خواست بر گوهر این سبحه شکست گفتم این رشته گوهر به کفت که بود نقد بلورین صدفت گرچه بس لامع و نورافشان است نور این سبحه دو صد چندان است نور آن روی زمین را بگرفت نور این کشور دین را بگرفت نور آن چشم جهان روشن کرد نور این دیده جان روشن کرد گرچه آن گوهر بحر کهن است این نو آیین در درج سخن است گر به صورت بود آن پایه بلند رفعت معنوی این راست پسند گرچه در سلک زمان آن پیش است چون درآری به شمار این بیش است گرچه آنجا نرسد دست کسی بهره ور گردد ازین دست بسی گرچه آن هم وطن ماه و خور است این به خورشید ازل راهبر است گوش گردون چو شنید این سخنان شد ز ذوق سخنم چرخ زنان گفت قد جیت بنظم سامی احسن الله جزاک ای جامی ماه و اختر گهر سلک تو باد لوح خور پی سپر کلک تو باد باد تا مهره گل هست بجای سبحه نظم تو انگشت نمای

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۰ - عقد اول در پرده گشایی از گشادگی دل و بیان آنکه در پهلوی راستان به وی توان رسید محروم ماند هر که در پهلوی خویش طلبید ای به پهلوی تو دل در پرده سر ازین پرده برون ناورده دل که هر سر بود آورده او دل در پرده بود پرده او یکدم از پرده غفلت بدر آی باشد این راز شود پرده گشای نیست این پیکر مخروطی دل بلکه هست این قفس و طوطی دل گر تو طوطی ز قفس نشناسی به خدا ناس نیی نسناسی دل شه خرگهی است این خرگاه نام خرگه ننهد کس بر شاه شه دگر باشد و خرگاه دگر ترک خرگه کن و در شاه نگر گلبن جان چو نشاندند به گل بود مقصود ازل غنچه دل غنچه دل چو شکفتن گیرد در وی آفاق نهفتن گیرد عالم و عالمیان در وی گم همچو یک قطره نم در قلزم چرخ یک غنچه ز بستان دل است نطق یک نغمه ز دستان دل است عنصر ناز ز باغش وردی توده خاک ز راهش گردی یک نفس وارهوا از سحرش هفت دریا صدف یک گهرش نه فلک پیش درش دهلیزی پیش چیزیش حهان ناچیزی زیب دست ادبش خاتم دین آسمان کتبش نقش نگین گنج پنهان ازل را گنجور نشر احسان ابد را منشور میوه زار کرمش نامقطوع میوه خوار حرمش ناممنوع گوی او دستخوش ما و تو نیست رشته اش مهره کش ما و تو نیست بلکه ما در کف او دستخوشیم بسته رشته او مهره وشیم اوست چون باد صبا ما چو غبار اوست چون ابر چمن ما چو بهار گرد مسکین ز زمین چون خیزد گر نه در دامن باد آویزد کی کشد سبزه سر از خاک چمن رشته ابر نیفکنده رسن هست ازو بخشش و بخشایش ما هست ازو کاهش و افزایش ما تن به جان زنده و جان زنده به دل نیست هر جانور ارزنده به دل زنده بودن به دل از محرمی است این هنر خاصیت آدمی است بی دل زنده چه مردار چه تو زین شرف مانده چه دیوار چه تو دل به تدبیر خرد نتوان یافت بگذر از خود که به خود نتوان یافت این که در پهلوی چپ می بینی به اگر پهلو از او درچینی راستی جوی که در پهلویش دل و جان زنده شود از بویش سالها خون جگر باید خورد خاک ره کحل بصر باید کرد بو که از زنده دلی یابی بوی به ره زنده دلی آری روی دل شود زنده ز بیخویشتنی نه ز پر علمی و بسیار فنی به اگر حاصل خود را سوزی که به تحصیل چراغ افروزی ره به بی خویشتنی آوردن بهتر از دود چراغت خوردن گر تو از خود ننشینی به فراغ روشنایی ندهد دود چراغ به چراغی چه شوی روی به راه که کند دود ویت خانه سیاه جو چراغی که نباشد دودش رهنما ساز سوی مقصودش پرتو نور دل پیر است آن که چو خورشید جهانگیر است آن دیده مپسند ازان نور فراز هستی خویش در آن نور بباز همچو خور گر به خود آتش نزنی گر شوی صبح دم خوش نزنی

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۰ - عقد اول در پرده گشایی از گشادگی دل و بیان آنکه در پهلوی راستان به وی توان رسید محروم ماند هر که در پهلوی خویش طلبید ای به پهلوی تو دل در پرده سر ازین پرده برون ناورده دل که هر سر بود آورده او دل در پرده بود پرده او یکدم از پرده غفلت بدر آی باشد این راز شود پرده گشای نیست این پیکر مخروطی دل بلکه هست این قفس و طوطی دل گر تو طوطی ز قفس نشناسی به خدا ناس نیی نسناسی دل شه خرگهی است این خرگاه نام خرگه ننهد کس بر شاه شه دگر باشد و خرگاه دگر ترک خرگه کن و در شاه نگر گلبن جان چو نشاندند به گل بود مقصود ازل غنچه دل غنچه دل چو شکفتن گیرد در وی آفاق نهفتن گیرد عالم و عالمیان در وی گم همچو یک قطره نم در قلزم چرخ یک غنچه ز بستان دل است نطق یک نغمه ز دستان دل است عنصر ناز ز باغش وردی توده خاک ز راهش گردی یک نفس وارهوا از سحرش هفت دریا صدف یک گهرش نه فلک پیش درش دهلیزی پیش چیزیش حهان ناچیزی زیب دست ادبش خاتم دین آسمان کتبش نقش نگین گنج پنهان ازل را گنجور نشر احسان ابد را منشور میوه زار کرمش نامقطوع میوه خوار حرمش ناممنوع گوی او دستخوش ما و تو نیست رشته اش مهره کش ما و تو نیست بلکه ما در کف او دستخوشیم بسته رشته او مهره وشیم اوست چون باد صبا ما چو غبار اوست چون ابر چمن ما چو بهار گرد مسکین ز زمین چون خیزد گر نه در دامن باد آویزد کی کشد سبزه سر از خاک چمن رشته ابر نیفکنده رسن هست ازو بخشش و بخشایش ما هست ازو کاهش و افزایش ما تن به جان زنده و جان زنده به دل نیست هر جانور ارزنده به دل زنده بودن به دل از محرمی است این هنر خاصیت آدمی است بی دل زنده چه مردار چه تو زین شرف مانده چه دیوار چه تو دل به تدبیر خرد نتوان یافت بگذر از خود که به خود نتوان یافت این که در پهلوی چپ می بینی به اگر پهلو از او درچینی راستی جوی که در پهلویش دل و جان زنده شود از بویش سالها خون جگر باید خورد خاک ره کحل بصر باید کرد بو که از زنده دلی یابی بوی به ره زنده دلی آری روی دل شود زنده ز بیخویشتنی نه ز پر علمی و بسیار فنی به اگر حاصل خود را سوزی که به تحصیل چراغ افروزی ره به بی خویشتنی آوردن بهتر از دود چراغت خوردن گر تو از خود ننشینی به فراغ روشنایی ندهد دود چراغ به چراغی چه شوی روی به راه که کند دود ویت خانه سیاه جو چراغی که نباشد دودش رهنما ساز سوی مقصودش پرتو نور دل پیر است آن که چو خورشید جهانگیر است آن دیده مپسند ازان نور فراز هستی خویش در آن نور بباز همچو خور گر به خود آتش نزنی گر شوی صبح دم خوش نزنی

%0
10 Bölüm