جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۱۱ - حکایت عین القضات همدانی که از همه دانی موی می شکافت هر چند چون موی بر خود تافت تا به صحبت غزالی نشتافت سر رشته این کار نیافت مردم دیده روشن خردان بحر دانش همه بین همه دان بس که در مدرسه ها رنج علوم برد شد حاصل وی گنج علوم لیک ازان گنج بجز رنج ندید بویی از سر حقیقت نشنید روی همت به صفاکیشان کرد کسب علم از کتب ایشان کرد گرچه عمری به سر آن راه سپرد ره ازان نیز به مقصود نبرد در ره عشق نشد صاحبدل گوهر دل نشد او را حاصل ناگهان نیر اقبال بتافت ره سوی احمد غزالی یافت رشته عهد به غزالی بست سر این رشته اش افتاد به دست بود در صحبت وی روزی بیست پس همه عمر به بهروزی زیست یافت بینا بصری از رویش برد روشندلی از پهلویش از قفس طایر روحش پر زد وز بصر نور دلش سر بر زد ما رأی شییا الا و رأی فیه نور الله فی ظل سوی از خدا کون و مکان را پر یافت وز یکی هر دو جهان را پر یافت دید یک واجب ممکن برقع نور او طالع و ممکن مطلع ظلمت خویش در آن نور بیافت بلکه خود را همگی نور شناخت جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۱۲ - مناجات در اشارت بیقراری شجره دل در مهب ریاح خواطر مختلفه و طلب توفیق تحقیق سخن که ثمره آن شجره است ای ز اندوه تو پر خون دل ما دمبدم از تو دگرگون دل ما دل ما در رهت افتاده پریست که بر او باد هوا را گذریست هر دم از جنبش هر باد درشت پشت آن روی شده رو شده پشت دایما گر تو قرارش ندهی بهر خود میل به کارش ندهی بر در خود ندهی تسکینش حرف تمکین نکنی تلقینش بنده جامی که به داغ تو خوش است به فروغی ز چراغ تو خوش است یاد خود راحت جانش گردان نام خود ورد زبانش گردان به کرم های خودش بینا کن به ثناهای خودش گویا کن بر وی ابواب معانی بگشای ره به اسرار نهانی بنمای پشتیش باش به توفیق سخن و آورش روی به تحقیق سخن
جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۱۱ - حکایت عین القضات همدانی که از همه دانی موی می شکافت هر چند چون موی بر خود تافت تا به صحبت غزالی نشتافت سر رشته این کار نیافت مردم دیده روشن خردان بحر دانش همه بین همه دان بس که در مدرسه ها رنج علوم برد شد حاصل وی گنج علوم لیک ازان گنج بجز رنج ندید بویی از سر حقیقت نشنید روی همت به صفاکیشان کرد کسب علم از کتب ایشان کرد گرچه عمری به سر آن راه سپرد ره ازان نیز به مقصود نبرد در ره عشق نشد صاحبدل گوهر دل نشد او را حاصل ناگهان نیر اقبال بتافت ره سوی احمد غزالی یافت رشته عهد به غزالی بست سر این رشته اش افتاد به دست بود در صحبت وی روزی بیست پس همه عمر به بهروزی زیست یافت بینا بصری از رویش برد روشندلی از پهلویش از قفس طایر روحش پر زد وز بصر نور دلش سر بر زد ما رأی شییا الا و رأی فیه نور الله فی ظل سوی از خدا کون و مکان را پر یافت وز یکی هر دو جهان را پر یافت دید یک واجب ممکن برقع نور او طالع و ممکن مطلع ظلمت خویش در آن نور بیافت بلکه خود را همگی نور شناخت جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۱۲ - مناجات در اشارت بیقراری شجره دل در مهب ریاح خواطر مختلفه و طلب توفیق تحقیق سخن که ثمره آن شجره است ای ز اندوه تو پر خون دل ما دمبدم از تو دگرگون دل ما دل ما در رهت افتاده پریست که بر او باد هوا را گذریست هر دم از جنبش هر باد درشت پشت آن روی شده رو شده پشت دایما گر تو قرارش ندهی بهر خود میل به کارش ندهی بر در خود ندهی تسکینش حرف تمکین نکنی تلقینش بنده جامی که به داغ تو خوش است به فروغی ز چراغ تو خوش است یاد خود راحت جانش گردان نام خود ورد زبانش گردان به کرم های خودش بینا کن به ثناهای خودش گویا کن بر وی ابواب معانی بگشای ره به اسرار نهانی بنمای پشتیش باش به توفیق سخن و آورش روی به تحقیق سخن