Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۰ - گفتن روح القدس مریم راکی من رسول حقم به تو آشفته مشو و پنهان مشو از من کی فرمان اینست بانگ بر وی زد نمودار کرم که امین حضرتم از من مرم از سرافرازان عزت سرمکش از چنین خوش محرمان خود درمکش این همی گفت و ذباله نور پاک از لبش می شد پیاپی بر سماک از وجودم می گریزی در عدم در عدم من شاهم و صاحب علم خود بنه و بنگاه من در نیستیست یکسواره نقش من پیش ستیست مریما بنگر که نقش مشکلم هم هلالم هم خیال اندر دلم چون خیالی در دلت آمد نشست هر کجا که می گریزی با توست جز خیالی عارضی و باطلی کو بود چون صبح کاذب آفلی من چو صبح صادقم از نور رب که نگردد گرد روزم هیچ شب هین مکن لاحول عمران زاده ام که ز لاحول این طرف افتاده ام مر مرا اصل و غذا لاحول بود نور لاحولی که پیش از قول بود تو همی گیری پناه ازمن به حق من نگاریده پناهم در سبق آن پناهم من که مخلصهات بود تو اعوذ آری و من خود آن اعوذ آفتی نبود بتر از ناشناخت تو بر یار و ندانی عشق باخت یار را اغیار پنداری همی شادیی را نام بنهادی غمی اینچنین نخلی که لطف یار ماست چونک ما دزدیم نخلش دار ماست اینچنین مشکین که زلف میر ماست چونکه بی عقلیم این زنجیر ماست اینچنین لطفی چو نیلی می رود چونکه فرعونیم چون خون می شود خون همی گوید من آبم هین مریز یوسفم گرگ از توام ای پر ستیز تو نمی بینی که یار بردبار چونکه با او ضد شدی گردد چو مار لحم او و شحم او دیگر نشد او چنان بد جز که از منظر نشد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۱ - عزم کردن آن وکیل ازعشق کی رجوع کند به بخارا لاابالی‌وار شمع مریم را بهل افروخته که بخارا می رود آن سوخته سخت بی صبر و در آتشدان تیز رو سوی صدر جهان می کن گریز این بخارا منبع دانش بود پس بخاراییست هرک آنش بود پیش شیخی در بخارا اندری تا به خواری در بخارا ننگری جز به خواری در بخارای دلش راه ندهد جزر و مد مشکلش ای خنک آن را که ذلت نفسه وای آنکس را که یردی رفسه فرقت صدر جهان در جان او پاره پاره کرده بود ارکان او گفت بر خیزم هم آنجا واروم کافر ار گشتم دگر ره بگروم واروم آنجا بیفتم پیش او پیش آن صدر نکواندیش او گویم افکندم به پیشت جان خویش زنده کن یا سر ببر ما را چو میش کشته و مرده به پیشت ای قمر به که شاه زندگان جای دگر آزمودم من هزاران بار بیش بی تو شیرین می نبینم عیش خویش غن لی یا منیتی لحن النشور ابرکی یا ناقتی تم السرور ابلعی یا ارض دمعی قد کفی اشربی یا نفس وردا قد صفا عدت یا عیدی الینا مرحبا نعم ما روحت یا ریح الصبا گفت ای یاران روان گشتم وداع سوی آن صدری که میر است و مطاع دم بدم در سوز بریان می شوم هرچه بادا باد آنجا می روم گرچه دل چون سنگ خارا می کند جان من عزم بخارا می کند مسکن یارست و شهر شاه من پیش عاشق این بود حب الوطن

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۰ - گفتن روح القدس مریم راکی من رسول حقم به تو آشفته مشو و پنهان مشو از من کی فرمان اینست بانگ بر وی زد نمودار کرم که امین حضرتم از من مرم از سرافرازان عزت سرمکش از چنین خوش محرمان خود درمکش این همی گفت و ذباله نور پاک از لبش می شد پیاپی بر سماک از وجودم می گریزی در عدم در عدم من شاهم و صاحب علم خود بنه و بنگاه من در نیستیست یکسواره نقش من پیش ستیست مریما بنگر که نقش مشکلم هم هلالم هم خیال اندر دلم چون خیالی در دلت آمد نشست هر کجا که می گریزی با توست جز خیالی عارضی و باطلی کو بود چون صبح کاذب آفلی من چو صبح صادقم از نور رب که نگردد گرد روزم هیچ شب هین مکن لاحول عمران زاده ام که ز لاحول این طرف افتاده ام مر مرا اصل و غذا لاحول بود نور لاحولی که پیش از قول بود تو همی گیری پناه ازمن به حق من نگاریده پناهم در سبق آن پناهم من که مخلصهات بود تو اعوذ آری و من خود آن اعوذ آفتی نبود بتر از ناشناخت تو بر یار و ندانی عشق باخت یار را اغیار پنداری همی شادیی را نام بنهادی غمی اینچنین نخلی که لطف یار ماست چونک ما دزدیم نخلش دار ماست اینچنین مشکین که زلف میر ماست چونکه بی عقلیم این زنجیر ماست اینچنین لطفی چو نیلی می رود چونکه فرعونیم چون خون می شود خون همی گوید من آبم هین مریز یوسفم گرگ از توام ای پر ستیز تو نمی بینی که یار بردبار چونکه با او ضد شدی گردد چو مار لحم او و شحم او دیگر نشد او چنان بد جز که از منظر نشد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۱ - عزم کردن آن وکیل ازعشق کی رجوع کند به بخارا لاابالی‌وار شمع مریم را بهل افروخته که بخارا می رود آن سوخته سخت بی صبر و در آتشدان تیز رو سوی صدر جهان می کن گریز این بخارا منبع دانش بود پس بخاراییست هرک آنش بود پیش شیخی در بخارا اندری تا به خواری در بخارا ننگری جز به خواری در بخارای دلش راه ندهد جزر و مد مشکلش ای خنک آن را که ذلت نفسه وای آنکس را که یردی رفسه فرقت صدر جهان در جان او پاره پاره کرده بود ارکان او گفت بر خیزم هم آنجا واروم کافر ار گشتم دگر ره بگروم واروم آنجا بیفتم پیش او پیش آن صدر نکواندیش او گویم افکندم به پیشت جان خویش زنده کن یا سر ببر ما را چو میش کشته و مرده به پیشت ای قمر به که شاه زندگان جای دگر آزمودم من هزاران بار بیش بی تو شیرین می نبینم عیش خویش غن لی یا منیتی لحن النشور ابرکی یا ناقتی تم السرور ابلعی یا ارض دمعی قد کفی اشربی یا نفس وردا قد صفا عدت یا عیدی الینا مرحبا نعم ما روحت یا ریح الصبا گفت ای یاران روان گشتم وداع سوی آن صدری که میر است و مطاع دم بدم در سوز بریان می شوم هرچه بادا باد آنجا می روم گرچه دل چون سنگ خارا می کند جان من عزم بخارا می کند مسکن یارست و شهر شاه من پیش عاشق این بود حب الوطن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۲ - پرسیدن معشوقی از عاشق غریب خود کی از شهرها کدام شهر را خوشتر یافتی و انبوه‌تر و محتشم‌تر و پر نعمت‌تر و دلگشاتر گفت معشوقی به عاشق کای فتی تو به غربت دیده ای بس شهرها پس کدامین شهر ز آنها خوشترست گفت آن شهری که در وی دلبرست هرکجا باشد شه ما را بساط هست صحرا گر بود سم الخیاط هر کجا که یوسفی باشد چو ماه جنتست ارچه که باشد قعر چاه مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۳ - منع کردن دوستان او را از رجوع کردن به بخارا وتهدید کردن و لاابالی گفتن او گفت او را ناصحی ای بی خبر عاقبت اندیش اگر داری هنر درنگر پس را به عقل و پیش را همچو پروانه مسوزان خویش را چون بخارا می روی دیوانه ای لایق زنجیر و زندان خانه ای او ز تو آهن همی خاید ز خشم او همی جوید ترا با بیست چشم می کند او تیز از بهر تو کارد او سگ قحطست و تو انبان آرد چون رهیدی و خدایت راه داد سوی زندان می روی چونت فتاد بر تو گر ده گون موکل آمدی عقل بایستی کز ایشان کم زدی چون موکل نیست بر تو هیچ کس از چه بسته گشت بر تو پیش و پس عشق پنهان کرده بود او را اسیر آن موکل را نمی دید آن نذیر هر موکل را موکل مختفیست ورنه او در بند سگ طبعی ز چیست خشم شاه عشق بر جانش نشست بر عوانی و سیه روییش بست می زند او را که هین او رابزن زان عوانان نهان افغان من هرکه بینی در زیانی می رود گرچه تنها با عوانی می رود گر ازو واقف بدی افغان زدی پیش آن سلطان سلطانان شدی ریختی بر سر به پیش شاه خاک تا امان دیدی ز دیو سهمناک میر دیدی خویش را ای کم ز مور زان ندیدی آن موکل را تو کور غره گشتی زین دروغین پر و بال پر و بالی کو کشد سوی وبال پر سبک دارد ره بالا کند چون گل آلو شد گرانیها کند مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۴ - لاابالی گفتن عاشق ناصح و عاذل را از سر عشق گفت ای ناصح خمش کن چند چند پند کم ده زانکه بس سختست بند سخت تر شد بند من از پند تو عشق را نشناخت دانشمند تو آن طرف که عشق می افزود درد بوحنیفه و شافعی درسی نکرد تو مکن تهدید از کشتن که من تشنه زارم به خون خویشتن عاشقان را هر زمانی مردنی ست مردن عشاق خود یک نوع نیست او دو صد جان دارد از جان هدی وآن دوصد را می کند هر دم فدی هر یکی جان را ستاند ده بها از نبی خوان عشرة امثالها گر بریزد خون من آن دوست رو پای کوبان جان برافشانم برو آزمودم مرگ من در زندگی ست چون رهم زین زندگی پایندگی ست اقتلونی اقتلونی یا ثقات ان فی قتلی حیاتا فی حیات یا منیر الخد یا روح البقا اجتذب روحی وجد لی باللقا لی حبیب حبه یشوی الحشا لو یشا یمشی علی عینی مشی پارسی گو گرچه تازی خوشترست عشق را خود صد زبان دیگرست بوی آن دلبر چو پران می شود آن زبان ها جمله حیران می شود بس کنم دلبر در آمد در خطاب گوش شو والله اعلم بالصواب چونک عاشق توبه کرد اکنون بترس کو چو عیاران کند بر دار درس گرچه این عاشق بخارا می رود نه به درس و نه به استا می رود عاشقان را شد مدرس حسن دوست دفتر و درس و سبق شان روی اوست خامشند و نعره تکرار شان می رود تا عرش و تخت یارشان درس شان آشوب و چرخ و زلزله نه زیادات است و باب سلسله سلسله این قوم جعد مشکبار مسأله دورست لیکن دور یار مسأله کیس ار بپرسد کس ترا گو نگنجد گنج حق در کیسه ها گر دم خلع و مبارا می رود بد مبین ذکر بخارا می رود ذکر هر چیزی دهد خاصیتی زانک دارد هر صفت ماهیتی آن بخاری غصه دانش نداشت چشم بر خورشید بینش می گماشت هرکه در خلوت به بینش یافت راه او ز دانش ها نجوید دستگاه با جمال جان چو شد هم کاسه ای باشدش ز اخبار و دانش تاسه ای دید بر دانش بود غالب فرا زان همی دنیا بچربد عامه را زانکه دنیا را همی بینند عین وآن جهانی را همی دانند دین

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۲ - پرسیدن معشوقی از عاشق غریب خود کی از شهرها کدام شهر را خوشتر یافتی و انبوه‌تر و محتشم‌تر و پر نعمت‌تر و دلگشاتر گفت معشوقی به عاشق کای فتی تو به غربت دیده ای بس شهرها پس کدامین شهر ز آنها خوشترست گفت آن شهری که در وی دلبرست هرکجا باشد شه ما را بساط هست صحرا گر بود سم الخیاط هر کجا که یوسفی باشد چو ماه جنتست ارچه که باشد قعر چاه مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۳ - منع کردن دوستان او را از رجوع کردن به بخارا وتهدید کردن و لاابالی گفتن او گفت او را ناصحی ای بی خبر عاقبت اندیش اگر داری هنر درنگر پس را به عقل و پیش را همچو پروانه مسوزان خویش را چون بخارا می روی دیوانه ای لایق زنجیر و زندان خانه ای او ز تو آهن همی خاید ز خشم او همی جوید ترا با بیست چشم می کند او تیز از بهر تو کارد او سگ قحطست و تو انبان آرد چون رهیدی و خدایت راه داد سوی زندان می روی چونت فتاد بر تو گر ده گون موکل آمدی عقل بایستی کز ایشان کم زدی چون موکل نیست بر تو هیچ کس از چه بسته گشت بر تو پیش و پس عشق پنهان کرده بود او را اسیر آن موکل را نمی دید آن نذیر هر موکل را موکل مختفیست ورنه او در بند سگ طبعی ز چیست خشم شاه عشق بر جانش نشست بر عوانی و سیه روییش بست می زند او را که هین او رابزن زان عوانان نهان افغان من هرکه بینی در زیانی می رود گرچه تنها با عوانی می رود گر ازو واقف بدی افغان زدی پیش آن سلطان سلطانان شدی ریختی بر سر به پیش شاه خاک تا امان دیدی ز دیو سهمناک میر دیدی خویش را ای کم ز مور زان ندیدی آن موکل را تو کور غره گشتی زین دروغین پر و بال پر و بالی کو کشد سوی وبال پر سبک دارد ره بالا کند چون گل آلو شد گرانیها کند مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۴ - لاابالی گفتن عاشق ناصح و عاذل را از سر عشق گفت ای ناصح خمش کن چند چند پند کم ده زانکه بس سختست بند سخت تر شد بند من از پند تو عشق را نشناخت دانشمند تو آن طرف که عشق می افزود درد بوحنیفه و شافعی درسی نکرد تو مکن تهدید از کشتن که من تشنه زارم به خون خویشتن عاشقان را هر زمانی مردنی ست مردن عشاق خود یک نوع نیست او دو صد جان دارد از جان هدی وآن دوصد را می کند هر دم فدی هر یکی جان را ستاند ده بها از نبی خوان عشرة امثالها گر بریزد خون من آن دوست رو پای کوبان جان برافشانم برو آزمودم مرگ من در زندگی ست چون رهم زین زندگی پایندگی ست اقتلونی اقتلونی یا ثقات ان فی قتلی حیاتا فی حیات یا منیر الخد یا روح البقا اجتذب روحی وجد لی باللقا لی حبیب حبه یشوی الحشا لو یشا یمشی علی عینی مشی پارسی گو گرچه تازی خوشترست عشق را خود صد زبان دیگرست بوی آن دلبر چو پران می شود آن زبان ها جمله حیران می شود بس کنم دلبر در آمد در خطاب گوش شو والله اعلم بالصواب چونک عاشق توبه کرد اکنون بترس کو چو عیاران کند بر دار درس گرچه این عاشق بخارا می رود نه به درس و نه به استا می رود عاشقان را شد مدرس حسن دوست دفتر و درس و سبق شان روی اوست خامشند و نعره تکرار شان می رود تا عرش و تخت یارشان درس شان آشوب و چرخ و زلزله نه زیادات است و باب سلسله سلسله این قوم جعد مشکبار مسأله دورست لیکن دور یار مسأله کیس ار بپرسد کس ترا گو نگنجد گنج حق در کیسه ها گر دم خلع و مبارا می رود بد مبین ذکر بخارا می رود ذکر هر چیزی دهد خاصیتی زانک دارد هر صفت ماهیتی آن بخاری غصه دانش نداشت چشم بر خورشید بینش می گماشت هرکه در خلوت به بینش یافت راه او ز دانش ها نجوید دستگاه با جمال جان چو شد هم کاسه ای باشدش ز اخبار و دانش تاسه ای دید بر دانش بود غالب فرا زان همی دنیا بچربد عامه را زانکه دنیا را همی بینند عین وآن جهانی را همی دانند دین

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۵ - رو نهادن آن بندهٔ عاشق سوی بخارا رو نهاد آن عاشق خونابه ریز دل طپان سوی بخارا گرم و تیز ریگ آمون پیش او همچون حریر آب جیحون پیش او چون آبگیر آن بیابان پیش او چون گلستان می فتاد از خنده او چون گل    ستان در سمرقندست قند اما لبش از بخارا یافت و آن شد مذهبش ای بخارا عقل افزا بوده ای لیکن ازمن عقل و دین بربوده ای بدر می جویم از آنم چون هلال صدر می جویم درین صف نعال چون سواد آن بخارا را بدید در سواد غم بیاضی شد پدید ساعتی افتاد بیهوش و دراز عقل او پرید در بستان راز بر سر و رویش گلابی می زدند از گلاب عشق او غافل بدند او گلستانی نهانی دیده بود غارت عشقش ز خود ببریده بود تو فسرده درخور این دم نه ای با شکر مقرون نه ای گرچه نیی رخت عقلت با توست و عاقلی کز جنودا لم تروها غافلی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۶ - در آمدن آن عاشق لاابالی در بخارا وتحذیر کردن دوستان او را از پیداشدن اندر آمد در بخارا شادمان پیش معشوق خود و دارالامان همچو آن مستی که پرد بر اثیر مه کنارش گیرد و گوید که گیر هرکه دیدش در بخارا گفت خیز پیش از پیدا شدن منشین گریز که ترا می جوید آن شه خشمگین تا کشد از جان تو ده ساله کین الله الله درمیا در خون خویش تکیه کم کن بر دم و افسون خویش شحنه صدر جهان بودی و راد معتمد بودی مهندس اوستاد غدر کردی وز جزا بگریختی رسته بودی باز چون آویختی از بلا بگریختی با صد حیل ابلهی آوردت اینجا یا اجل ای که عقلت بر عطارد دق کند عقل و عاقل را قضا احمق کند نحس خرگوشی که باشد شیرجو زیرکی و عقل و چالاکیت کو هست صد چندین فسونهای قضا گفت اذا جاء القضا ضاق الفضا صد ره و مخلص بود از چپ و راست از قضا بسته شود کو اژدهاست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۷ - جواب گفتن عاشق عاذلان را و تهدید‌کنندگان را گفت من مستسقیم آبم کشد گرچه می دانم که هم آبم کشد هیچ مستسقی بنگریزد ز آب گر دو صد بارش کند مات و خراب گر بیاماسد مرا دست و شکم عشق آب از من نخواهد گشت کم گویم آنگه که بپرسند از بطون کاشکی بحرم روان بودی درون خیک اشکم گو بدر از موج آب گر بمیرم هست مرگم مستطاب من بهر جایی که بینم آب جو رشکم آید بودمی من جای او دست چون دف و شکم همچون دهل طبل عشق آب می کوبم چو گل گر بریزد خونم آن روح الامین جرعه جرعه خون خورم همچون زمین چون زمین و چون جنین خون خواره ام تا که عاشق گشته ام این کاره ام شب همی جوشم در آتش همچو دیگ روز تا شب خون خورم مانند ریگ من پشیمانم که مکر انگیختم از مراد خشم او بگریختم گو بران بر جان مستم خشم خویش عید قربان اوست و عاشق گاومیش گاو اگر خسپد وگر چیزی خورد بهر عید و ذبح او می پرورد گاو موسی دان مرا جان داده ای جزو جزوم حشر هر آزاده ای گاو موسی بود قربان گشته ای کمترین جزوش حیات کشته ای برجهید آن کشته ز آسیبش ز جا در خطاب اضربوه بعضها یا کرامی اذبحوا هذا البقر ان اردتم حشر ارواح النظر از جمادی مردم و نامی شدم وز نما مردم به حیوان برزدم مردم از حیوانی و آدم شدم پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم حمله دیگر بمیرم از بشر تا بر آرم از ملایک پر و سر وز ملک هم بایدم جستن ز جو کل شیء هالک الا وجهه بار دیگر از ملک قربان شوم آنچ اندر وهم ناید آن شوم پس عدم گردم عدم چون ارغنون گویدم که انا الیه راجعون مرگ دان آنک اتفاق امتست کاب حیوانی نهان در ظلمتست همچو نیلوفر برو زین طرف جو همچو مستسقی حریص و مرگ جو مرگ او آبست و او جویای آب می خورد والله اعلم بالصواب ای فسرده عاشق ننگین نمد کو ز بیم جان ز جانان می رمد سوی تیغ عشقش ای ننگ زنان صد هزاران جان نگر دستک زنان جوی دیدی کوزه اندر جوی ریز آب را از جوی کی باشد گریز آب کوزه چون در آب جو شود محو گردد در وی و جو او شود وصف او فانی شد و ذاتش بقا زین سپس نه کم شود نه بدلقا خویش را بر نخل او آویختم عذر آن را که ازو بگریختم

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۵ - رو نهادن آن بندهٔ عاشق سوی بخارا رو نهاد آن عاشق خونابه ریز دل طپان سوی بخارا گرم و تیز ریگ آمون پیش او همچون حریر آب جیحون پیش او چون آبگیر آن بیابان پیش او چون گلستان می فتاد از خنده او چون گل    ستان در سمرقندست قند اما لبش از بخارا یافت و آن شد مذهبش ای بخارا عقل افزا بوده ای لیکن ازمن عقل و دین بربوده ای بدر می جویم از آنم چون هلال صدر می جویم درین صف نعال چون سواد آن بخارا را بدید در سواد غم بیاضی شد پدید ساعتی افتاد بیهوش و دراز عقل او پرید در بستان راز بر سر و رویش گلابی می زدند از گلاب عشق او غافل بدند او گلستانی نهانی دیده بود غارت عشقش ز خود ببریده بود تو فسرده درخور این دم نه ای با شکر مقرون نه ای گرچه نیی رخت عقلت با توست و عاقلی کز جنودا لم تروها غافلی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۶ - در آمدن آن عاشق لاابالی در بخارا وتحذیر کردن دوستان او را از پیداشدن اندر آمد در بخارا شادمان پیش معشوق خود و دارالامان همچو آن مستی که پرد بر اثیر مه کنارش گیرد و گوید که گیر هرکه دیدش در بخارا گفت خیز پیش از پیدا شدن منشین گریز که ترا می جوید آن شه خشمگین تا کشد از جان تو ده ساله کین الله الله درمیا در خون خویش تکیه کم کن بر دم و افسون خویش شحنه صدر جهان بودی و راد معتمد بودی مهندس اوستاد غدر کردی وز جزا بگریختی رسته بودی باز چون آویختی از بلا بگریختی با صد حیل ابلهی آوردت اینجا یا اجل ای که عقلت بر عطارد دق کند عقل و عاقل را قضا احمق کند نحس خرگوشی که باشد شیرجو زیرکی و عقل و چالاکیت کو هست صد چندین فسونهای قضا گفت اذا جاء القضا ضاق الفضا صد ره و مخلص بود از چپ و راست از قضا بسته شود کو اژدهاست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۷ - جواب گفتن عاشق عاذلان را و تهدید‌کنندگان را گفت من مستسقیم آبم کشد گرچه می دانم که هم آبم کشد هیچ مستسقی بنگریزد ز آب گر دو صد بارش کند مات و خراب گر بیاماسد مرا دست و شکم عشق آب از من نخواهد گشت کم گویم آنگه که بپرسند از بطون کاشکی بحرم روان بودی درون خیک اشکم گو بدر از موج آب گر بمیرم هست مرگم مستطاب من بهر جایی که بینم آب جو رشکم آید بودمی من جای او دست چون دف و شکم همچون دهل طبل عشق آب می کوبم چو گل گر بریزد خونم آن روح الامین جرعه جرعه خون خورم همچون زمین چون زمین و چون جنین خون خواره ام تا که عاشق گشته ام این کاره ام شب همی جوشم در آتش همچو دیگ روز تا شب خون خورم مانند ریگ من پشیمانم که مکر انگیختم از مراد خشم او بگریختم گو بران بر جان مستم خشم خویش عید قربان اوست و عاشق گاومیش گاو اگر خسپد وگر چیزی خورد بهر عید و ذبح او می پرورد گاو موسی دان مرا جان داده ای جزو جزوم حشر هر آزاده ای گاو موسی بود قربان گشته ای کمترین جزوش حیات کشته ای برجهید آن کشته ز آسیبش ز جا در خطاب اضربوه بعضها یا کرامی اذبحوا هذا البقر ان اردتم حشر ارواح النظر از جمادی مردم و نامی شدم وز نما مردم به حیوان برزدم مردم از حیوانی و آدم شدم پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم حمله دیگر بمیرم از بشر تا بر آرم از ملایک پر و سر وز ملک هم بایدم جستن ز جو کل شیء هالک الا وجهه بار دیگر از ملک قربان شوم آنچ اندر وهم ناید آن شوم پس عدم گردم عدم چون ارغنون گویدم که انا الیه راجعون مرگ دان آنک اتفاق امتست کاب حیوانی نهان در ظلمتست همچو نیلوفر برو زین طرف جو همچو مستسقی حریص و مرگ جو مرگ او آبست و او جویای آب می خورد والله اعلم بالصواب ای فسرده عاشق ننگین نمد کو ز بیم جان ز جانان می رمد سوی تیغ عشقش ای ننگ زنان صد هزاران جان نگر دستک زنان جوی دیدی کوزه اندر جوی ریز آب را از جوی کی باشد گریز آب کوزه چون در آب جو شود محو گردد در وی و جو او شود وصف او فانی شد و ذاتش بقا زین سپس نه کم شود نه بدلقا خویش را بر نخل او آویختم عذر آن را که ازو بگریختم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۸ - رسیدن آن عاشق به معشوق خویش چون دست از جان خود بشست همچو گویی سجده کن بر رو و سر جانب آن صدر شد با چشم تر جمله خلقان منتظر سر در هوا کش بسوزد یا برآویزد ورا این زمان این احمق یک لخت را آن نماید که زمان بدبخت را همچو پروانه شرر را نور دید احمقانه در فتاد از جان برید لیک شمع عشق چون آن شمع نیست روشن اندر روشن اندر روشنیست او به عکس شمعهای آتشیست می نماید آتش و جمله خوشیست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۹ - صفت آن مسجد کی عاشق‌کش بود و آن عاشق مرگ‌جوی لا ابالی کی درو مهمان شد یک حکایت گوش کن ای نیک پی مسجدی بد بر کنار شهر ری هیچ کس در وی نخفتی شب ز بیم که نه فرزندش شدی آن شب یتیم بس که اندر وی غریب عور رفت صبحدم چون اختران در گور رفت خویشتن را نیک ازین آگاه کن صبح آمد خواب را کوتاه کن هر کسی گفتی که پریانند تند اندرو مهمان کشان با تیغ کند آن دگر گفتی که سحرست و طلسم کین رصد باشد عدو جان و خصم آن دگر گفتی که بر نه نقش فاش بر درش کای میهمان اینجا مباش شب مخسپ اینجا اگر جان بایدت ورنه مرگ اینجا کمین بگشایدت وان یکی گفتی که شب قفلی نهید غافلی کاید شما کم ره دهید مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۰ - مهمان آمدن در آن مسجد تا یکی مهمان در آمد وقت شب کو شنیده بود آن صیت عجب از برای آزمون می آزمود زانک بس مردانه و جان سیر بود گفت کم گیرم سر و اشکمبه ای رفته گیر از گنج جان یک حبه ای صورت تن گو برو من کیستم نقش کم ناید چو من باقیستم چون نفخت بودم از لطف خدا نفخ حق باشم ز نای تن جدا تا نیفتد بانگ نفخش این طرف تا رهد آن گوهر از تنگین صدف چون تمنوا موت گفت ای صادقین صادقم جان را برافشانم برین مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۱ - ملامت کردن اهل مسجد مهمان عاشق را از شب خفتن در آنجا و تهدید کردن مرورا قوم گفتندش که هین اینجا مخسپ تا نکوبد جانستانت همچو کسپ که غریبی و نمی دانی ز حال کاندرین جا هر که خفت آمد زوال اتفاقی نیست این ما بارها دیده ایم و جمله اصحاب نهی هر که آن مسجد شبی مسکن شدش نیم شب مرگ هلاهل آمدش از یکی ما تابه صد این دیده ایم نه به تقلید از کسی بشنیده ایم گفت الدین نصیحه آن رسول آن نصیحت در لغت ضد غلول این نصیحت راستی در دوستی در غلولی خاین و سگ پوستی بی خیانت این نصیحت از وداد می نماییمت مگرد از عقل و داد

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۸ - رسیدن آن عاشق به معشوق خویش چون دست از جان خود بشست همچو گویی سجده کن بر رو و سر جانب آن صدر شد با چشم تر جمله خلقان منتظر سر در هوا کش بسوزد یا برآویزد ورا این زمان این احمق یک لخت را آن نماید که زمان بدبخت را همچو پروانه شرر را نور دید احمقانه در فتاد از جان برید لیک شمع عشق چون آن شمع نیست روشن اندر روشن اندر روشنیست او به عکس شمعهای آتشیست می نماید آتش و جمله خوشیست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۹ - صفت آن مسجد کی عاشق‌کش بود و آن عاشق مرگ‌جوی لا ابالی کی درو مهمان شد یک حکایت گوش کن ای نیک پی مسجدی بد بر کنار شهر ری هیچ کس در وی نخفتی شب ز بیم که نه فرزندش شدی آن شب یتیم بس که اندر وی غریب عور رفت صبحدم چون اختران در گور رفت خویشتن را نیک ازین آگاه کن صبح آمد خواب را کوتاه کن هر کسی گفتی که پریانند تند اندرو مهمان کشان با تیغ کند آن دگر گفتی که سحرست و طلسم کین رصد باشد عدو جان و خصم آن دگر گفتی که بر نه نقش فاش بر درش کای میهمان اینجا مباش شب مخسپ اینجا اگر جان بایدت ورنه مرگ اینجا کمین بگشایدت وان یکی گفتی که شب قفلی نهید غافلی کاید شما کم ره دهید مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۰ - مهمان آمدن در آن مسجد تا یکی مهمان در آمد وقت شب کو شنیده بود آن صیت عجب از برای آزمون می آزمود زانک بس مردانه و جان سیر بود گفت کم گیرم سر و اشکمبه ای رفته گیر از گنج جان یک حبه ای صورت تن گو برو من کیستم نقش کم ناید چو من باقیستم چون نفخت بودم از لطف خدا نفخ حق باشم ز نای تن جدا تا نیفتد بانگ نفخش این طرف تا رهد آن گوهر از تنگین صدف چون تمنوا موت گفت ای صادقین صادقم جان را برافشانم برین مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۱ - ملامت کردن اهل مسجد مهمان عاشق را از شب خفتن در آنجا و تهدید کردن مرورا قوم گفتندش که هین اینجا مخسپ تا نکوبد جانستانت همچو کسپ که غریبی و نمی دانی ز حال کاندرین جا هر که خفت آمد زوال اتفاقی نیست این ما بارها دیده ایم و جمله اصحاب نهی هر که آن مسجد شبی مسکن شدش نیم شب مرگ هلاهل آمدش از یکی ما تابه صد این دیده ایم نه به تقلید از کسی بشنیده ایم گفت الدین نصیحه آن رسول آن نصیحت در لغت ضد غلول این نصیحت راستی در دوستی در غلولی خاین و سگ پوستی بی خیانت این نصیحت از وداد می نماییمت مگرد از عقل و داد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۲ - جواب گفتن عاشق عاذلان را گفت او ای ناصحان من بی ندم از جهان زندگی سیر آمدم منبلی ام زخم جو و زخم خواه عافیت کم جوی از منبل براه منبلی نی کو بود خود برگ جو منبلی ام لاابالی مرگ جو منبلی نی کو به کف پول آورد منبلی چستی کزین پل بگذرد آن نه کو بر هر دکانی بر زند بل جهد از کون و کانی بر زند مرگ شیرین گشت و نقلم زین سرا چون قفس هشتن پریدن مرغ را آن قفس که هست عین باغ در مرغ می بیند گلستان و شجر جوق مرغان از برون گرد قفس خوش همی خوانند ز آزادی قصص مرغ را اندر قفس زان سبزه زار نه خورش ماندست و نه صبر و قرار سر ز هر سوراخ بیرون می کند تا بود کین بند از پا برکند چون دل و جانش چنین بیرون بود آن قفس را در گشایی چون بود نه چنان مرغ قفس در اندهان گرد بر گردش به حلقه گربگان کی بود او را درین خوف و حزن آرزوی از قفس بیرون شدن او همی خواهد کزین ناخوش حصص صد قفس باشد بگرد این قفس مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۳ - عشق جالینوس برین حیات دنیا بود کی هنر او همینجا بکار می‌آید هنری نورزیده است کی در آن بازار بکار آید آنجا خود را به عوام یکسان می‌بیند آنچنانک گفت جالینوس راد از هوای این جهان و از مراد راضیم کز من بماند نیم جان که ز کون استری بینم جهان گربه می بیند بگرد خود قطار مرغش آیس گشته بودست از مطار یا عدم دیدست غیر این جهان در عدم نادیده او حشری نهان چون جنین کش می کشد بیرون کرم می گریزد او سپس سوی شکم لطف رویش سوی مصدر می کند او مقر در پشت مادر می کند که اگر بیرون فتم زین شهر و کام ای عجب بینم بدیده این مقام یا دری بودی در آن شهر وخم که نظاره کردمی اندر رحم یا چو چشمه سوزنی راهم بدی که ز بیرونم رحم دیده شدی آن جنین هم غافلست از عالمی همچو جالینوس او نامحرمی اونداند کآن رطوباتی که هست آن مدد از عالم بیرونی است آنچنانک چار عنصر در جهان صد مدد آرد ز شهر لامکان آب و دانه در قفس گر یافتست آن ز باغ و عرصه ای درتافتست جانهای انبیا بینند باغ زین قفس در وقت نقلان و فراغ پس ز جالینوس و عالم فارغند همچو ماه اندر فلکها بازغند ور ز جالینوس این گفت افتراست پس جوابم بهر جالینوس نیست این جواب آنکس آمد کین بگفت که نبودستش دل پر نور جفت مرغ جانش موش شد سوراخ جو چون شنید از گربگان او عرجوا زان سبب جانش وطن دید و قرار اندرین سوراخ دنیا موش وار هم درین سوراخ بنایی گرفت درخور سوراخ دانایی گرفت پیشه هایی که مر او را در مزید کاندرین سوراخ کار آیدگزید زانک دل بر کند از بیرون شدن بسته شد راه رهیدن از بدن عنکبوت ار طبع عنقا داشتی از لعابی خیمه کی افراشتی گربه کرده چنگ خود اندر قفس نام چنگش درد و سرسام و مغص گربه مرگست و مرض چنگال او می زند بر مرغ و پر و بال او گوشه گوشه می جهد سوی دوا مرگ چون قاضیست و رنجوری گوا چون پیاده قاضی آمد این گواه که همی خواند ترا تا حکم گاه مهلتی می خواهی از وی در گریز گر پذیرد شد و گرنه گفت خیز جستن مهلت دوا و چاره ها که زنی بر خرقه تن پاره ها عاقبت آید صباحی خشم وار چند باشد مهلت آخر شرم دار عذر خود از شه بخواه ای پرحسد پیش از آنک آنچنان روزی رسد وانک در ظلمت براند بارگی برکند زان نور دل یکبارگی می گریزد از گوا و مقصدش کان گوا سوی قضا می خواندش

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۲ - جواب گفتن عاشق عاذلان را گفت او ای ناصحان من بی ندم از جهان زندگی سیر آمدم منبلی ام زخم جو و زخم خواه عافیت کم جوی از منبل براه منبلی نی کو بود خود برگ جو منبلی ام لاابالی مرگ جو منبلی نی کو به کف پول آورد منبلی چستی کزین پل بگذرد آن نه کو بر هر دکانی بر زند بل جهد از کون و کانی بر زند مرگ شیرین گشت و نقلم زین سرا چون قفس هشتن پریدن مرغ را آن قفس که هست عین باغ در مرغ می بیند گلستان و شجر جوق مرغان از برون گرد قفس خوش همی خوانند ز آزادی قصص مرغ را اندر قفس زان سبزه زار نه خورش ماندست و نه صبر و قرار سر ز هر سوراخ بیرون می کند تا بود کین بند از پا برکند چون دل و جانش چنین بیرون بود آن قفس را در گشایی چون بود نه چنان مرغ قفس در اندهان گرد بر گردش به حلقه گربگان کی بود او را درین خوف و حزن آرزوی از قفس بیرون شدن او همی خواهد کزین ناخوش حصص صد قفس باشد بگرد این قفس مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۳ - عشق جالینوس برین حیات دنیا بود کی هنر او همینجا بکار می‌آید هنری نورزیده است کی در آن بازار بکار آید آنجا خود را به عوام یکسان می‌بیند آنچنانک گفت جالینوس راد از هوای این جهان و از مراد راضیم کز من بماند نیم جان که ز کون استری بینم جهان گربه می بیند بگرد خود قطار مرغش آیس گشته بودست از مطار یا عدم دیدست غیر این جهان در عدم نادیده او حشری نهان چون جنین کش می کشد بیرون کرم می گریزد او سپس سوی شکم لطف رویش سوی مصدر می کند او مقر در پشت مادر می کند که اگر بیرون فتم زین شهر و کام ای عجب بینم بدیده این مقام یا دری بودی در آن شهر وخم که نظاره کردمی اندر رحم یا چو چشمه سوزنی راهم بدی که ز بیرونم رحم دیده شدی آن جنین هم غافلست از عالمی همچو جالینوس او نامحرمی اونداند کآن رطوباتی که هست آن مدد از عالم بیرونی است آنچنانک چار عنصر در جهان صد مدد آرد ز شهر لامکان آب و دانه در قفس گر یافتست آن ز باغ و عرصه ای درتافتست جانهای انبیا بینند باغ زین قفس در وقت نقلان و فراغ پس ز جالینوس و عالم فارغند همچو ماه اندر فلکها بازغند ور ز جالینوس این گفت افتراست پس جوابم بهر جالینوس نیست این جواب آنکس آمد کین بگفت که نبودستش دل پر نور جفت مرغ جانش موش شد سوراخ جو چون شنید از گربگان او عرجوا زان سبب جانش وطن دید و قرار اندرین سوراخ دنیا موش وار هم درین سوراخ بنایی گرفت درخور سوراخ دانایی گرفت پیشه هایی که مر او را در مزید کاندرین سوراخ کار آیدگزید زانک دل بر کند از بیرون شدن بسته شد راه رهیدن از بدن عنکبوت ار طبع عنقا داشتی از لعابی خیمه کی افراشتی گربه کرده چنگ خود اندر قفس نام چنگش درد و سرسام و مغص گربه مرگست و مرض چنگال او می زند بر مرغ و پر و بال او گوشه گوشه می جهد سوی دوا مرگ چون قاضیست و رنجوری گوا چون پیاده قاضی آمد این گواه که همی خواند ترا تا حکم گاه مهلتی می خواهی از وی در گریز گر پذیرد شد و گرنه گفت خیز جستن مهلت دوا و چاره ها که زنی بر خرقه تن پاره ها عاقبت آید صباحی خشم وار چند باشد مهلت آخر شرم دار عذر خود از شه بخواه ای پرحسد پیش از آنک آنچنان روزی رسد وانک در ظلمت براند بارگی برکند زان نور دل یکبارگی می گریزد از گوا و مقصدش کان گوا سوی قضا می خواندش

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۴ - دیگر باره ملامت کردن اهل مسجد مهمان را از شب خفتن در آن مسجد قوم گفتندش مکن جلدی برو تا نگردد جامه و جانت گرو آن ز دور آسان نماید به نگر که به آخر سخت باشد ره گذر خویشتن آویخت بس مرد و سکست وقت پیچاپیچ دست آویز جست پیشتر از واقعه آسان بود در دل مردم خیال نیک و بد چون در آید اندرون کارزار آن زمان گردد بر آنکس کار زار چون نه شیری هین منه تو پای پیش کان اجل گرگست و جان تست میش ور ز ابدالی و میشت شیر شد آمن آ که مرگ تو سرزیر شد کیست ابدال آنک او مبدل شود خمرش از تبدیل یزدان خل شود لیک مستی شیرگیری وز گمان شیر پنداری تو خود را هین مران گفت حق ز اهل نفاق ناسدید باسهم ما بینهم باس شدید در میان همدگر مردانه اند در غزا چون عورتان خانه اند گفت پیغامبر سپهدار غیوب لا شجاعة یا فتی قبل الحروب وقت لاف غزو مستان کف کنند وقت جوش جنگ چون کف بی فنند وقت ذکر غزو شمشیرش دراز وقت کر و فر تیغش چون پیاز وقت اندیشه دل او زخم جو پس به یک سوزن تهی شد خیک او من عجب دارم ز جویای صفا کو رمد در وقت صیقل از جفا عشق چون دعوی جفا دیدن گواه چون گواهت نیست شد دعوی تباه چون گواهت خواهد این قاضی مرنج بوسه ده بر مار تا یابی تو گنج آن جفا با تو نباشد ای پسر بلک با وصف بدی اندر تو در بر نمد چوبی که آن را مرد زد بر نمد آن را نزد بر گرد زد گر بزد مر اسپ را آن کینه کش آن نزد بر اسپ زد بر سکسکش تا ز سکسک وارهد خوش پی شود شیره را زندان کنی تا می شود گفت چندان آن یتیمک را زدی چون نترسیدی ز قهر ایزدی گفت او را کی زدم ای جان و دوست من بر آن دیوی زدم کو اندروست مادر ار گوید ترا مرگ تو باد مرگ آن خو خواهد و مرگ فساد آن گروهی کز ادب بگریختند آب مردی و آب مردان ریختند عاذلانشان از وغا واراندند تا چنین حیز و مخنث ماندند لاف و غره ژاژخا را کم شنو با چنینها در صف هیجا مرو زانک زادوکم خبالا گفت حق کز رفاق سست برگردان ورق که گر ایشان با شما همره شوند غازیان بی مغز همچون که شوند خویشتن را با شما هم صف کنند پس گریزند و دل صف بشکنند پس سپاهی اندکی بی این نفر به که با اهل نفاق آید حشر هست بادام کم خوش بیخته به ز بسیاری به تلخ آمیخته تلخ و شیرین در ژغاژغ یک شی اند نقص از آن افتاد که همدل نیند گبر ترسان دل بود کو از گمان می زید در شک ز حال آن جهان می رود در ره نداند منزلی گام ترسان می نهد اعمی دلی چون نداند ره مسافر چون رود با ترددها و دل پرخون رود هرکه گوید های این سو راه نیست او کند از بیم آنجا وقف و ایست ور بداند ره دل با هوش او کی رود هر های و هو در گوش او پس مشو همراه این اشتردلان زانک وقت ضیق و بیمند آفلان پس گریزند و ترا تنها هلند گرچه اندر لاف سحر بابلند تو ز رعنایان مجو هین کارزار تو ز طاوسان مجو صید و شکار طبع طاوسست و وسواست کند دم زند تا از مقامت برکند

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۴ - دیگر باره ملامت کردن اهل مسجد مهمان را از شب خفتن در آن مسجد قوم گفتندش مکن جلدی برو تا نگردد جامه و جانت گرو آن ز دور آسان نماید به نگر که به آخر سخت باشد ره گذر خویشتن آویخت بس مرد و سکست وقت پیچاپیچ دست آویز جست پیشتر از واقعه آسان بود در دل مردم خیال نیک و بد چون در آید اندرون کارزار آن زمان گردد بر آنکس کار زار چون نه شیری هین منه تو پای پیش کان اجل گرگست و جان تست میش ور ز ابدالی و میشت شیر شد آمن آ که مرگ تو سرزیر شد کیست ابدال آنک او مبدل شود خمرش از تبدیل یزدان خل شود لیک مستی شیرگیری وز گمان شیر پنداری تو خود را هین مران گفت حق ز اهل نفاق ناسدید باسهم ما بینهم باس شدید در میان همدگر مردانه اند در غزا چون عورتان خانه اند گفت پیغامبر سپهدار غیوب لا شجاعة یا فتی قبل الحروب وقت لاف غزو مستان کف کنند وقت جوش جنگ چون کف بی فنند وقت ذکر غزو شمشیرش دراز وقت کر و فر تیغش چون پیاز وقت اندیشه دل او زخم جو پس به یک سوزن تهی شد خیک او من عجب دارم ز جویای صفا کو رمد در وقت صیقل از جفا عشق چون دعوی جفا دیدن گواه چون گواهت نیست شد دعوی تباه چون گواهت خواهد این قاضی مرنج بوسه ده بر مار تا یابی تو گنج آن جفا با تو نباشد ای پسر بلک با وصف بدی اندر تو در بر نمد چوبی که آن را مرد زد بر نمد آن را نزد بر گرد زد گر بزد مر اسپ را آن کینه کش آن نزد بر اسپ زد بر سکسکش تا ز سکسک وارهد خوش پی شود شیره را زندان کنی تا می شود گفت چندان آن یتیمک را زدی چون نترسیدی ز قهر ایزدی گفت او را کی زدم ای جان و دوست من بر آن دیوی زدم کو اندروست مادر ار گوید ترا مرگ تو باد مرگ آن خو خواهد و مرگ فساد آن گروهی کز ادب بگریختند آب مردی و آب مردان ریختند عاذلانشان از وغا واراندند تا چنین حیز و مخنث ماندند لاف و غره ژاژخا را کم شنو با چنینها در صف هیجا مرو زانک زادوکم خبالا گفت حق کز رفاق سست برگردان ورق که گر ایشان با شما همره شوند غازیان بی مغز همچون که شوند خویشتن را با شما هم صف کنند پس گریزند و دل صف بشکنند پس سپاهی اندکی بی این نفر به که با اهل نفاق آید حشر هست بادام کم خوش بیخته به ز بسیاری به تلخ آمیخته تلخ و شیرین در ژغاژغ یک شی اند نقص از آن افتاد که همدل نیند گبر ترسان دل بود کو از گمان می زید در شک ز حال آن جهان می رود در ره نداند منزلی گام ترسان می نهد اعمی دلی چون نداند ره مسافر چون رود با ترددها و دل پرخون رود هرکه گوید های این سو راه نیست او کند از بیم آنجا وقف و ایست ور بداند ره دل با هوش او کی رود هر های و هو در گوش او پس مشو همراه این اشتردلان زانک وقت ضیق و بیمند آفلان پس گریزند و ترا تنها هلند گرچه اندر لاف سحر بابلند تو ز رعنایان مجو هین کارزار تو ز طاوسان مجو صید و شکار طبع طاوسست و وسواست کند دم زند تا از مقامت برکند

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۵ - گفتن شیطان قریش را کی به جنگ احمد آیید کی من یاریها کنم وقبیلهٔ خود را بیاری خوانم و وقت ملاقات صفین گریختن همچو شیطان در سپه شد صد یکم خواند افسون که اننی جار لکم چون قریش از گفت او حاضر شدند هر دو لشکر در ملاقات آمدند دید شیطان از ملایک اسپهی سوی صف مؤمنان اندر رهی آن جنودا لم تروها صف زده گشت جان او ز بیم آتشکده پای خود وا پس کشیده می گرفت که همی بینم سپاهی من شگفت ای اخاف الله ما لی منه عون اذهبوا انی اری ما لاترون گفت حارث ای سراقه شکل هین دی چرا تو می نگفتی اینچنین گفت این دم من همی بینم حرب گفت می بینی جعاشیش عرب می نبینی غیر این لیک ای تو ننگ آن زمان لاف بود این وقت جنگ دی همی گفتی که پایندان شدم که بودتان فتح و نصرت دم بدم دی زعیم الجیش بودی ای لعین وین زمان نامرد و ناچیز و مهین تا بخوردیم آن دم تو و آمدیم تو بتون رفتی و ما هیزم شدیم چونک حارث با سراقه گفت این از عتابش خشمگین شد آن لعین دست خود خشمین ز دست او کشید چون ز گفت اوش درد دل رسید سینه اش را کوفت شیطان و گریخت خون آن بیچارگان زین مکر ریخت چونک ویران کرد چندین عالم او پس بگفت انی بری منکم کوفت اندر سینه اش انداختش پس گریزان شد چو هیبت تاختش نفس و شیطان هر دو یک تن بوده اند در دو صورت خویش را بنموده اند چون فرشته و عقل کایشان یک بدند بهر حکمتهاش دو صورت شدند دشمنی داری چنین در سر خویش مانع عقلست و خصم جان و کیش یکنفس حمله کند چون سوسمار پس بسوراخی گریزد در فرار در دل او سوراخها دارد کنون سر ز هر سوراخ می آرد برون نام پنهان گشتن دیو از نفوس واندر آن سوراخ رفتن شد خنوس که خنوسش چون خنوس قنفذست چون سر قنفذ ورا آمد شذست که خدا آن دیو را خناس خواند کو سر آن خارپشتک را بماند می نهان گردد سر آن خارپشت دم بدم از بیم صیاد درشت تا چو فرصت یافت سر آرد برون زین چنین مکری شود مارش زبون گرنه نفس از اندرون راهت زدی ره زنان را بر تو دستی کی بدی زان عوان مقتضی که شهوتست دل اسیر حرص و آز و آفتست زان عوان سر شدی دزد و تباه تا عوانان را به قهر تست راه در خبر بشنو تو این پند نکو بیم جنبیکم لکم اعدی عدو طمطراق این عدو مشنو گریز کو چو ابلیسست در لج و ستیز بر تو او از بهر دنیا و نبرد آن عذاب سرمدی را سهل کرد چه عجب گر مرگ را آسان کند او ز سحر خویش صد چندان کند سحر کاهی را به صنعت که کند باز کوهی را چو کاهی می تند زشتها را نغز گرداند به فن نغزها را زشت گرداند به ظن کار سحر اینست کو دم می زند هر نفس قلب حقایق می کند آدمی را خر نماید ساعتی آدمی سازد خری را وآیتی این چنین ساحر درون تست و سر ان فی الوسواس سحرا مستتر اندر آن عالم که هست این سحرها ساحران هستند جادویی گشا اندر آن صحرا که رست این زهر تر نیز روییدست تریاق ای پسر گویدت تریاق از من جو سپر که ز زهرم من به تو نزدیکتر گفت او سحرست و ویرانی تو گفت من سحرست و دفع سحر او

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۵ - گفتن شیطان قریش را کی به جنگ احمد آیید کی من یاریها کنم وقبیلهٔ خود را بیاری خوانم و وقت ملاقات صفین گریختن همچو شیطان در سپه شد صد یکم خواند افسون که اننی جار لکم چون قریش از گفت او حاضر شدند هر دو لشکر در ملاقات آمدند دید شیطان از ملایک اسپهی سوی صف مؤمنان اندر رهی آن جنودا لم تروها صف زده گشت جان او ز بیم آتشکده پای خود وا پس کشیده می گرفت که همی بینم سپاهی من شگفت ای اخاف الله ما لی منه عون اذهبوا انی اری ما لاترون گفت حارث ای سراقه شکل هین دی چرا تو می نگفتی اینچنین گفت این دم من همی بینم حرب گفت می بینی جعاشیش عرب می نبینی غیر این لیک ای تو ننگ آن زمان لاف بود این وقت جنگ دی همی گفتی که پایندان شدم که بودتان فتح و نصرت دم بدم دی زعیم الجیش بودی ای لعین وین زمان نامرد و ناچیز و مهین تا بخوردیم آن دم تو و آمدیم تو بتون رفتی و ما هیزم شدیم چونک حارث با سراقه گفت این از عتابش خشمگین شد آن لعین دست خود خشمین ز دست او کشید چون ز گفت اوش درد دل رسید سینه اش را کوفت شیطان و گریخت خون آن بیچارگان زین مکر ریخت چونک ویران کرد چندین عالم او پس بگفت انی بری منکم کوفت اندر سینه اش انداختش پس گریزان شد چو هیبت تاختش نفس و شیطان هر دو یک تن بوده اند در دو صورت خویش را بنموده اند چون فرشته و عقل کایشان یک بدند بهر حکمتهاش دو صورت شدند دشمنی داری چنین در سر خویش مانع عقلست و خصم جان و کیش یکنفس حمله کند چون سوسمار پس بسوراخی گریزد در فرار در دل او سوراخها دارد کنون سر ز هر سوراخ می آرد برون نام پنهان گشتن دیو از نفوس واندر آن سوراخ رفتن شد خنوس که خنوسش چون خنوس قنفذست چون سر قنفذ ورا آمد شذست که خدا آن دیو را خناس خواند کو سر آن خارپشتک را بماند می نهان گردد سر آن خارپشت دم بدم از بیم صیاد درشت تا چو فرصت یافت سر آرد برون زین چنین مکری شود مارش زبون گرنه نفس از اندرون راهت زدی ره زنان را بر تو دستی کی بدی زان عوان مقتضی که شهوتست دل اسیر حرص و آز و آفتست زان عوان سر شدی دزد و تباه تا عوانان را به قهر تست راه در خبر بشنو تو این پند نکو بیم جنبیکم لکم اعدی عدو طمطراق این عدو مشنو گریز کو چو ابلیسست در لج و ستیز بر تو او از بهر دنیا و نبرد آن عذاب سرمدی را سهل کرد چه عجب گر مرگ را آسان کند او ز سحر خویش صد چندان کند سحر کاهی را به صنعت که کند باز کوهی را چو کاهی می تند زشتها را نغز گرداند به فن نغزها را زشت گرداند به ظن کار سحر اینست کو دم می زند هر نفس قلب حقایق می کند آدمی را خر نماید ساعتی آدمی سازد خری را وآیتی این چنین ساحر درون تست و سر ان فی الوسواس سحرا مستتر اندر آن عالم که هست این سحرها ساحران هستند جادویی گشا اندر آن صحرا که رست این زهر تر نیز روییدست تریاق ای پسر گویدت تریاق از من جو سپر که ز زهرم من به تو نزدیکتر گفت او سحرست و ویرانی تو گفت من سحرست و دفع سحر او

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۶ - مکرر کردن عاذلان پند را بر آن مهمان آن مسجد مهمان کش گفت پیغامبر که ان فی البیان سحرا و حق گفت آن خوش پهلوان هین مکن جلدی برو ای بوالکرم مسجد و ما را مکن زین متهم که بگوید دشمنی از دشمنی آتشی در ما زند فردا دنی که بتاسانید او را ظالمی بر بهانه مسجد او بد سالمی تا بهانه قتل بر مسجد نهد چونک بدنامست مسجد او جهد تهمتی بر ما منه ای سخت جان که نه ایم آمن ز مکر دشمنان هین برو جلدی مکن سودا مپز که نتان پیمود کیوان را بگز چون تو بسیاران بلافیده ز بخت ریش خود بر کنده یک یک لخت لخت هین برو کوتاه کن این قیل و قال خویش و ما را در میفکن در وبال

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۶ - مکرر کردن عاذلان پند را بر آن مهمان آن مسجد مهمان کش گفت پیغامبر که ان فی البیان سحرا و حق گفت آن خوش پهلوان هین مکن جلدی برو ای بوالکرم مسجد و ما را مکن زین متهم که بگوید دشمنی از دشمنی آتشی در ما زند فردا دنی که بتاسانید او را ظالمی بر بهانه مسجد او بد سالمی تا بهانه قتل بر مسجد نهد چونک بدنامست مسجد او جهد تهمتی بر ما منه ای سخت جان که نه ایم آمن ز مکر دشمنان هین برو جلدی مکن سودا مپز که نتان پیمود کیوان را بگز چون تو بسیاران بلافیده ز بخت ریش خود بر کنده یک یک لخت لخت هین برو کوتاه کن این قیل و قال خویش و ما را در میفکن در وبال

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۷ - جواب گفتن مهمان ایشان را و مثل آوردن بدفع کردن حارس کشت به بانگ دف از کشت شتری را کی کوس محمودی بر پشت او زدندی گفت ای یاران از آن دیوان نیم که ز لا حولی ضعیف آید پیم کودکی کو حارس کشتی بدی طبلکی در دفع مرغان می زدی تا رمیدی مرغ زان طبلک ز کشت کشت از مرغان بد بی خوف گشت چونک سلطان شاه محمود کریم برگذر زد آن طرف خیمه عظیم با سپاهی همچو استاره اثیر انبه و پیروز و صفدر ملک گیر اشتری بد کو بدی حمال کوس بختیی بد پیش رو همچون خروس بانگ کوس و طبل بر وی روز و شب می زدی اندر رجوع و در طلب اندر آن مزرع در آمد آن شتر کودک آن طبلک بزد در حفظ بر عاقلی گفتش مزن طبلک که او پخته طبلست با آنشست خو پیش او چه بود تبوراک تو طفل که کشد او طبل سلطان بیست کفل عاشقم من کشته قربان لا جان من نوبتگه طبل بلا خود تبوراکست این تهدیدها پیش آنچ دیده است این دیدها ای حریفان من از آنها نیستم کز خیالاتی درین ره بیستم من چو اسماعیلیانم بی حذر بل چو اسمعیل آزادم ز سر فارغم از طمطراق و از ریا قل تعالوا گفت جانم را بیا گفت پیغامبر که جاد فی السلف بالعطیه من تیقن بالخلف هر که بیند مر عطا را صد عوض زود دربازد عطا را زین غرض جمله در بازار از آن گشتند بند تا چو سود افتاد مال خود دهند زر در انبانها نشسته منتظر تا که سود آید ببذل آید مصر چون ببیند کاله ای در ربح بیش سرد گردد عشقش از کالای خویش گرم زان ماندست با آن کو ندید کاله های خویش را ربح و مزید همچنین علم و هنرها و حرف چون بدید افزون از آنها در شرف تا به از جان نیست جان باشد عزیز چون به آمد نام جان شد چیز لیز لعبت مرده بود جان طفل را تا نگشت او در بزرگی طفل زا این تصور وین تخیل لعبتست تا تو طفلی پس بدانت حاجتست چون ز طفلی رست جان شد در وصال فارغ از حس است و تصویر و خیال نیست محرم تا بگویم بی نفاق تن زدم والله اعلم بالوفاق مال و تن برف اند ریزان فنا حق خریدارش که الله اشتری برفها زان از ثمن اولیستت که هیی در شک یقینی نیستت وین عجب ظنست در تو ای مهین که نمی پرد به بستان یقین هر گمان تشنه یقینست ای پسر می زند اندر تزاید بال و پر چون رسد در علم پس پر پا شود مر یقین را علم او بویا شود زانک هست اندر طریق مفتتن علم کمتر از یقین و فوق ظن علم جویای یقین باشد بدان و آن یقین جویای دیدست و عیان اندر الهیکم بجو این را کنون از پس کلا پس لو تعلمون می کشد دانش ببینش ای علیم گر یقین گشتی ببینندی جحیم دید زاید از یقین بی امتهال آنچنانک از ظن می زاید خیال اندر الهیکم بیان این ببین که شود علم الیقین عین الیقین از گمان و از یقین بالاترم وز ملامت بر نمی گردد سرم چون دهانم خورد از حلوای او چشم روشن گشتم و بینای او پا نهم گستاخ چون خانه روم پا نلرزانم نه کورانه روم آنچ گل را گفت حق خندانش کرد با دل من گفت و صد چندانش کرد آنچ زد بر سرو و قدش راست کرد و آنچ از وی نرگس و نسرین بخورد آنچ نی را کرد شیرین جان و دل و آنچ خاکی یافت ازو نقش چگل آنچ ابرو را چنان طرار ساخت چهره را گلگونه و گلنار ساخت مر زبان را داد صد افسون گری وانک کان را داد زر جعفری چون در زرادخانه باز شد غمزه های چشم تیرانداز شد بر دلم زد تیر و سوداییم کرد عاشق شکر و شکرخاییم کرد عاشق آنم که هر آن آن اوست عقل و جان جاندار یک مرجان اوست من نلافم ور بلافم همچو آب نیست در آتش کشی ام اضطراب چون بدزدم چون حفیظ مخزن اوست چون نباشم سخت رو پشت من اوست هر که از خورشید باشد پشت گرم سخت رو باشد نه بیم او را نه شرم همچو روی آفتاب بی حذر گشت رویش خصم سوز و پرده در هر پیمبر سخت رو بد در جهان یکسواره کوفت بر جیش شهان رو نگردانید از ترس و غمی یک تنه تنها بزد بر عالمی سنگ باشد سخت رو و چشم شوخ او نترسد از جهان پر کلوخ کان کلوخ از خشت زن یک لخت شد سنگ از صنع خدایی سخت شد گوسفندان گر برونند از حساب ز انبهیشان کی بترسد آن قصاب کلکم راع نبی چون راعیست خلق مانند رمه او ساعیست از رمه چوپان نترسد در نبرد لیکشان حافظ بود از گرم و سرد گر زند بانگی ز قهر او بر رمه دان ز مهرست آن که دارد بر همه هر زمان گوید به گوشم بخت نو که ترا غمگین کنم غمگین مشو من ترا غمگین و گریان زان کنم تا کت از چشم بدان پنهان کنم تلخ گردانم ز غمها خوی تو تا بگردد چشم بد از روی تو نه تو صیادی و جویای منی بنده و افکنده رای منی حیله اندیشی که در من در رسی در فراق و جستن من بی کسی چاره می جوید پی من درد تو می شنودم دوش آه سرد تو من توانم هم که بی این انتظار ره دهم بنمایمت راه گذار تا ازین گرداب دوران وا رهی بر سر گنج وصالم پا نهی لیک شیرینی و لذات مقر هست بر اندازه رنج سفر آنگه از شهر و ز خویشان بر خوری کز غریبی رنج و محنتها بری

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۷ - جواب گفتن مهمان ایشان را و مثل آوردن بدفع کردن حارس کشت به بانگ دف از کشت شتری را کی کوس محمودی بر پشت او زدندی گفت ای یاران از آن دیوان نیم که ز لا حولی ضعیف آید پیم کودکی کو حارس کشتی بدی طبلکی در دفع مرغان می زدی تا رمیدی مرغ زان طبلک ز کشت کشت از مرغان بد بی خوف گشت چونک سلطان شاه محمود کریم برگذر زد آن طرف خیمه عظیم با سپاهی همچو استاره اثیر انبه و پیروز و صفدر ملک گیر اشتری بد کو بدی حمال کوس بختیی بد پیش رو همچون خروس بانگ کوس و طبل بر وی روز و شب می زدی اندر رجوع و در طلب اندر آن مزرع در آمد آن شتر کودک آن طبلک بزد در حفظ بر عاقلی گفتش مزن طبلک که او پخته طبلست با آنشست خو پیش او چه بود تبوراک تو طفل که کشد او طبل سلطان بیست کفل عاشقم من کشته قربان لا جان من نوبتگه طبل بلا خود تبوراکست این تهدیدها پیش آنچ دیده است این دیدها ای حریفان من از آنها نیستم کز خیالاتی درین ره بیستم من چو اسماعیلیانم بی حذر بل چو اسمعیل آزادم ز سر فارغم از طمطراق و از ریا قل تعالوا گفت جانم را بیا گفت پیغامبر که جاد فی السلف بالعطیه من تیقن بالخلف هر که بیند مر عطا را صد عوض زود دربازد عطا را زین غرض جمله در بازار از آن گشتند بند تا چو سود افتاد مال خود دهند زر در انبانها نشسته منتظر تا که سود آید ببذل آید مصر چون ببیند کاله ای در ربح بیش سرد گردد عشقش از کالای خویش گرم زان ماندست با آن کو ندید کاله های خویش را ربح و مزید همچنین علم و هنرها و حرف چون بدید افزون از آنها در شرف تا به از جان نیست جان باشد عزیز چون به آمد نام جان شد چیز لیز لعبت مرده بود جان طفل را تا نگشت او در بزرگی طفل زا این تصور وین تخیل لعبتست تا تو طفلی پس بدانت حاجتست چون ز طفلی رست جان شد در وصال فارغ از حس است و تصویر و خیال نیست محرم تا بگویم بی نفاق تن زدم والله اعلم بالوفاق مال و تن برف اند ریزان فنا حق خریدارش که الله اشتری برفها زان از ثمن اولیستت که هیی در شک یقینی نیستت وین عجب ظنست در تو ای مهین که نمی پرد به بستان یقین هر گمان تشنه یقینست ای پسر می زند اندر تزاید بال و پر چون رسد در علم پس پر پا شود مر یقین را علم او بویا شود زانک هست اندر طریق مفتتن علم کمتر از یقین و فوق ظن علم جویای یقین باشد بدان و آن یقین جویای دیدست و عیان اندر الهیکم بجو این را کنون از پس کلا پس لو تعلمون می کشد دانش ببینش ای علیم گر یقین گشتی ببینندی جحیم دید زاید از یقین بی امتهال آنچنانک از ظن می زاید خیال اندر الهیکم بیان این ببین که شود علم الیقین عین الیقین از گمان و از یقین بالاترم وز ملامت بر نمی گردد سرم چون دهانم خورد از حلوای او چشم روشن گشتم و بینای او پا نهم گستاخ چون خانه روم پا نلرزانم نه کورانه روم آنچ گل را گفت حق خندانش کرد با دل من گفت و صد چندانش کرد آنچ زد بر سرو و قدش راست کرد و آنچ از وی نرگس و نسرین بخورد آنچ نی را کرد شیرین جان و دل و آنچ خاکی یافت ازو نقش چگل آنچ ابرو را چنان طرار ساخت چهره را گلگونه و گلنار ساخت مر زبان را داد صد افسون گری وانک کان را داد زر جعفری چون در زرادخانه باز شد غمزه های چشم تیرانداز شد بر دلم زد تیر و سوداییم کرد عاشق شکر و شکرخاییم کرد عاشق آنم که هر آن آن اوست عقل و جان جاندار یک مرجان اوست من نلافم ور بلافم همچو آب نیست در آتش کشی ام اضطراب چون بدزدم چون حفیظ مخزن اوست چون نباشم سخت رو پشت من اوست هر که از خورشید باشد پشت گرم سخت رو باشد نه بیم او را نه شرم همچو روی آفتاب بی حذر گشت رویش خصم سوز و پرده در هر پیمبر سخت رو بد در جهان یکسواره کوفت بر جیش شهان رو نگردانید از ترس و غمی یک تنه تنها بزد بر عالمی سنگ باشد سخت رو و چشم شوخ او نترسد از جهان پر کلوخ کان کلوخ از خشت زن یک لخت شد سنگ از صنع خدایی سخت شد گوسفندان گر برونند از حساب ز انبهیشان کی بترسد آن قصاب کلکم راع نبی چون راعیست خلق مانند رمه او ساعیست از رمه چوپان نترسد در نبرد لیکشان حافظ بود از گرم و سرد گر زند بانگی ز قهر او بر رمه دان ز مهرست آن که دارد بر همه هر زمان گوید به گوشم بخت نو که ترا غمگین کنم غمگین مشو من ترا غمگین و گریان زان کنم تا کت از چشم بدان پنهان کنم تلخ گردانم ز غمها خوی تو تا بگردد چشم بد از روی تو نه تو صیادی و جویای منی بنده و افکنده رای منی حیله اندیشی که در من در رسی در فراق و جستن من بی کسی چاره می جوید پی من درد تو می شنودم دوش آه سرد تو من توانم هم که بی این انتظار ره دهم بنمایمت راه گذار تا ازین گرداب دوران وا رهی بر سر گنج وصالم پا نهی لیک شیرینی و لذات مقر هست بر اندازه رنج سفر آنگه از شهر و ز خویشان بر خوری کز غریبی رنج و محنتها بری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۸ - تمثیل گریختن مؤمن و بی‌صبری او در بلا به اضطراب و بی‌قراری نخود و دیگر حوایج در جوش دیگ و بر دویدن تا بیرون جهند بنگر اندر نخودی در دیگ چون می جهد بالا چو شد ز آتش زبون هر زمان نخود بر آید وقت جوش بر سر دیگ و برآرد صد خروش که چرا آتش به من در می زنی چون خریدی چون نگونم می کنی می زند کفلیز کدبانو که نی خوش بجوش و بر مجه ز آتش کنی زان نجوشانم که مکروه منی بلکه تا گیری تو ذوق و چاشنی تا غذی گردی بیامیزی بجان بهرخواری نیستت این امتحان آب می خوردی به بستان سبز و تر بهراین آتش بدست آن آب خور رحمتش سابق بدست از قهر زان تا ز رحمت گردد اهل امتحان رحمتش بر قهر از آن سابق شدست تا که سرمایه وجود آید بدست زانکه بی لذت نروید لحم و پوست چون نروید چه گدازد عشق دوست زان تقاضا گر بیاید قهرها تا کنی ایثار آن سرمایه را باز لطف آید برای عذر او که بکردی غسل و بر جستی ز جو گوید ای نخود چریدی در بهار رنج مهمان تو شد نیکوش دار تا که مهمان باز گردد شکر ساز پیش شه گوید ز ایثار تو باز تا به جای نعمتت منعم رسد جمله نعمتها برد بر تو حسد من خلیلم تو پسر پیش بچک سر بنه انی ارانی اذبحک سر به پیش قهر نه دل بر قرار تا ببرم حلقت اسمعیل وار سر ببرم لیک این سر آن سریست کز بریده گشتن و مردن بریست لیک مقصود ازل تسلیم تست ای مسلمان بایدت تسلیم جست ای نخود می جوش اندر ابتلا تا نه هستی و نه خود ماند ترا اندر آن بستان اگر خندیده ای تو گل بستان جان و دیده ای گر جدا از باغ آب و گل شدی لقمه گشتی اندر احیا آمدی شو غذی و قوت و اندیشه ها شیر بودی شیر شو در بیشه ها از صفاتش رسته ای والله نخست در صفاتش باز رو چالاک و چست ز ابر و خورشید و ز گردون آمدی پس شدی اوصاف و گردون بر شدی آمدی در صورت باران و تاب می روی اندر صفات مستطاب جزو شید و ابر و انجمها بدی نفس و فعل و قول و فکرتها شدی هستی حیوان شد از مرگ نبات راست آمد اقتلونی یا ثقات چون چنین بردیست ما را بعد مات راست آمد ان فی قتلی حیات فعل و قول و صدق شد قوت ملک تا بدین معراج شد سوی فلک آنچنان کان طعمه شد قوت بشر از جمادی بر شد و شد جانور این سخن را ترجمه پهناوری گفته آید در مقام دیگری کاروان دایم ز گردون می رسد تا تجارت می کند وا می رود پس برو شیرین و خوش با اختیار نه بتلخی و کراهت دزدوار زان حدیث تلخ می گویم ترا تا ز تلخیها فرو شویم ترا ز آب سرد انگور افسرده رهد سردی و افسردگی بیرون نهد تو ز تلخی چونک دل پر خون شوی پس ز تلخیها همه بیرون روی

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۸ - تمثیل گریختن مؤمن و بی‌صبری او در بلا به اضطراب و بی‌قراری نخود و دیگر حوایج در جوش دیگ و بر دویدن تا بیرون جهند بنگر اندر نخودی در دیگ چون می جهد بالا چو شد ز آتش زبون هر زمان نخود بر آید وقت جوش بر سر دیگ و برآرد صد خروش که چرا آتش به من در می زنی چون خریدی چون نگونم می کنی می زند کفلیز کدبانو که نی خوش بجوش و بر مجه ز آتش کنی زان نجوشانم که مکروه منی بلکه تا گیری تو ذوق و چاشنی تا غذی گردی بیامیزی بجان بهرخواری نیستت این امتحان آب می خوردی به بستان سبز و تر بهراین آتش بدست آن آب خور رحمتش سابق بدست از قهر زان تا ز رحمت گردد اهل امتحان رحمتش بر قهر از آن سابق شدست تا که سرمایه وجود آید بدست زانکه بی لذت نروید لحم و پوست چون نروید چه گدازد عشق دوست زان تقاضا گر بیاید قهرها تا کنی ایثار آن سرمایه را باز لطف آید برای عذر او که بکردی غسل و بر جستی ز جو گوید ای نخود چریدی در بهار رنج مهمان تو شد نیکوش دار تا که مهمان باز گردد شکر ساز پیش شه گوید ز ایثار تو باز تا به جای نعمتت منعم رسد جمله نعمتها برد بر تو حسد من خلیلم تو پسر پیش بچک سر بنه انی ارانی اذبحک سر به پیش قهر نه دل بر قرار تا ببرم حلقت اسمعیل وار سر ببرم لیک این سر آن سریست کز بریده گشتن و مردن بریست لیک مقصود ازل تسلیم تست ای مسلمان بایدت تسلیم جست ای نخود می جوش اندر ابتلا تا نه هستی و نه خود ماند ترا اندر آن بستان اگر خندیده ای تو گل بستان جان و دیده ای گر جدا از باغ آب و گل شدی لقمه گشتی اندر احیا آمدی شو غذی و قوت و اندیشه ها شیر بودی شیر شو در بیشه ها از صفاتش رسته ای والله نخست در صفاتش باز رو چالاک و چست ز ابر و خورشید و ز گردون آمدی پس شدی اوصاف و گردون بر شدی آمدی در صورت باران و تاب می روی اندر صفات مستطاب جزو شید و ابر و انجمها بدی نفس و فعل و قول و فکرتها شدی هستی حیوان شد از مرگ نبات راست آمد اقتلونی یا ثقات چون چنین بردیست ما را بعد مات راست آمد ان فی قتلی حیات فعل و قول و صدق شد قوت ملک تا بدین معراج شد سوی فلک آنچنان کان طعمه شد قوت بشر از جمادی بر شد و شد جانور این سخن را ترجمه پهناوری گفته آید در مقام دیگری کاروان دایم ز گردون می رسد تا تجارت می کند وا می رود پس برو شیرین و خوش با اختیار نه بتلخی و کراهت دزدوار زان حدیث تلخ می گویم ترا تا ز تلخیها فرو شویم ترا ز آب سرد انگور افسرده رهد سردی و افسردگی بیرون نهد تو ز تلخی چونک دل پر خون شوی پس ز تلخیها همه بیرون روی

%0
10 Bölüm