مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۹ - تمثیل صابر شدن مؤمن چون بر شر و خیر بلا واقف شود سگ شکاری نیست او را طوق نیست خام و ناجوشیده جز بی ذوق نیست گفت نخود چون چنینست ای ستی خوش بجوشم یاریم ده راستی تو درین جوشش چو معمار منی کفچلیزم زن که بس خوش می زنی همچو پیلم بر سرم زن زخم و داغ تا نبینم خواب هندستان و باغ تا که خود را در دهم در جوش من تا رهی یابم در آن آغوش من زانک انسان در غنا طاغی شود همچو پیل خواب بین یاغی شود پیل چون در خواب بیند هند را پیلبان را نشنود آرد دغا مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۰ - عذر گفتن کدبانو با نخود و حکمت در جوش داشتن کدبانو نخود را آن ستی گوید ورا که پیش ازین من چو تو بودم ز اجزای زمین چون بنوشیدم جهاد آذری پس پذیرا گشتم و اندر خوری مدتی جوشیده ام اندر زمن مدتی دیگر درون دیگ تن زین دو جوشش قوت حسها شدم روح گشتم پس ترا استا شدم در جمادی گفتمی زان می دوی تا شوی علم و صفات معنوی چون شدم من روح پس بار دگر جوش دیگر کن ز حیوانی گذر از خدا می خواه تا زین نکته ها در نلغزی و رسی در منتها زانک از قرآن بسی گمره شدند زان رسن قومی درون چه شدند مر رسن را نیست جرمی ای عنود چون ترا سودای سربالا نبود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۱ - باقی قصهٔ مهمان آن مسجد مهمان کش و ثبات و صدق او آن غریب شهر سربالا طلب گفت می خسپم درین مسجد بشب مسجدا گر کربلای من شوی کعبه حاجت روای من شوی هین مرا بگذار ای بگزیده دار تا رسن بازی کنم منصوروار گر شدیت اندر نصیحت جبرییل می نخواهد غوث در آتش خلیل جبرییلا رو که من افروخته بهترم چون عود و عنبر سوخته جبرییلا گرچه یاری می کنی چون برادر پاس داری می کنی ای برادر من بر آذر چابکم من نه آن جانم که گردم بیش و کم جان حیوانی فزاید از علف آتشی بود و چو هیزم شد تلف گر نگشتی هیزم او مثمر بدی تا ابد معمور و هم عامر بدی باد سوزانت این آتش بدان پرتو آتش بود نه عین آن عین آتش در اثیر آمد یقین پرتو و سایه ویست اندر زمین لاجرم پرتو نپاید ز اضطراب سوی معدن باز می گردد شتاب قامت تو بر قرار آمد بساز سایه ات کوته دمی یکدم دراز زانک در پرتو نیابد کس ثبات عکسها وا گشت سوی امهات هین دهان بر بند فتنه لب گشاد خشک آر الله اعلم بالرشاد
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۹ - تمثیل صابر شدن مؤمن چون بر شر و خیر بلا واقف شود سگ شکاری نیست او را طوق نیست خام و ناجوشیده جز بی ذوق نیست گفت نخود چون چنینست ای ستی خوش بجوشم یاریم ده راستی تو درین جوشش چو معمار منی کفچلیزم زن که بس خوش می زنی همچو پیلم بر سرم زن زخم و داغ تا نبینم خواب هندستان و باغ تا که خود را در دهم در جوش من تا رهی یابم در آن آغوش من زانک انسان در غنا طاغی شود همچو پیل خواب بین یاغی شود پیل چون در خواب بیند هند را پیلبان را نشنود آرد دغا مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۰ - عذر گفتن کدبانو با نخود و حکمت در جوش داشتن کدبانو نخود را آن ستی گوید ورا که پیش ازین من چو تو بودم ز اجزای زمین چون بنوشیدم جهاد آذری پس پذیرا گشتم و اندر خوری مدتی جوشیده ام اندر زمن مدتی دیگر درون دیگ تن زین دو جوشش قوت حسها شدم روح گشتم پس ترا استا شدم در جمادی گفتمی زان می دوی تا شوی علم و صفات معنوی چون شدم من روح پس بار دگر جوش دیگر کن ز حیوانی گذر از خدا می خواه تا زین نکته ها در نلغزی و رسی در منتها زانک از قرآن بسی گمره شدند زان رسن قومی درون چه شدند مر رسن را نیست جرمی ای عنود چون ترا سودای سربالا نبود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۱ - باقی قصهٔ مهمان آن مسجد مهمان کش و ثبات و صدق او آن غریب شهر سربالا طلب گفت می خسپم درین مسجد بشب مسجدا گر کربلای من شوی کعبه حاجت روای من شوی هین مرا بگذار ای بگزیده دار تا رسن بازی کنم منصوروار گر شدیت اندر نصیحت جبرییل می نخواهد غوث در آتش خلیل جبرییلا رو که من افروخته بهترم چون عود و عنبر سوخته جبرییلا گرچه یاری می کنی چون برادر پاس داری می کنی ای برادر من بر آذر چابکم من نه آن جانم که گردم بیش و کم جان حیوانی فزاید از علف آتشی بود و چو هیزم شد تلف گر نگشتی هیزم او مثمر بدی تا ابد معمور و هم عامر بدی باد سوزانت این آتش بدان پرتو آتش بود نه عین آن عین آتش در اثیر آمد یقین پرتو و سایه ویست اندر زمین لاجرم پرتو نپاید ز اضطراب سوی معدن باز می گردد شتاب قامت تو بر قرار آمد بساز سایه ات کوته دمی یکدم دراز زانک در پرتو نیابد کس ثبات عکسها وا گشت سوی امهات هین دهان بر بند فتنه لب گشاد خشک آر الله اعلم بالرشاد