Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Hadîkatü'l-Hakîka

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۱۷ - التمثیل لقوم ینظرون بعین الاحوال «مُناظِرَة الوَلَدِ مَعَ الوالِد» پسری احول از پدر پرسید کای حدیث تو بسته را چو کلید گفتی احول یکی دو بیند چون من نبینم از آنچه هست فزون احول ار هیچ کژ شمارستی بر فلک مه که دوست چارستی پس خطا گفت آنکه این گفته ست کاحول ار طاق بنگرد جفتست ترسم اندر طریق شارع دین همچنانی که احول کژ بین یا چو ابله که با شتر پیکار کرده بیهوده از پی کردار روح را از خرد شرف او داد عفو را از گنه علف او داد نیک داند خدای انابت را حکمتش مانعست اجابت را گرچه باشد گه سؤال مجیب ندهد گل به گل خورنده طبیب گل عمر کسی که گل خواهد کی دهد گلش اگرچه دل خواهد کی شود بی سبب نموده تو بوده حق چو عقل پوده تو سخت بسیار کس بود که خورد قدح زهر صرف و زان نمرد بلکه او را غذای جان باشد که ز بحران چو خیزران باشد همه را از طریق حکمت و داد آنچه بایست بیش از آن همه داد پیل را پشه گر بدرد پوست گو بران گوشت پشه ران با اوست شپش ار هست ناخنت هم هست کیک را گوش مال چون برجست کوه اگر پر ز مار شد مشکوه سنگ و تریاک هست هم در کوه ور ز گزدم به دل نشان داری کفش و نعل از برای آن داری درد در عالم از فراوان است هریکی را هزار درمان است درهم آویخت از پی تصویر کره زمهریر و چرخ اثیر معتدل بهر جنبش گل را سردی مغز گرمی دل را جگر و دل ز اکحل و شریان سوی تن باد و آب کرده روان تا جسد را به واسطه دم و خون جان دهد این به جنبش آن به سکون ملکوتست و ملک در عالم زبر تخت نور و تحت ظلم کرد بخش این دو مایه را در صنع چون بگسترد سایه را بر صنع ملکوت از شرف روان دارد ملک از راه لطف جان دارد تا درون و برون پذیرد قوت تن ز ذی الملک و جان ز ذی الملکوت نوش دان هرچه زهر او باشد لطف دان هرچه قهر او باشد باشد از مادران ما بر ما هم حجامت نکو و هم خرما

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۱۷ - التمثیل لقوم ینظرون بعین الاحوال «مُناظِرَة الوَلَدِ مَعَ الوالِد» پسری احول از پدر پرسید کای حدیث تو بسته را چو کلید گفتی احول یکی دو بیند چون من نبینم از آنچه هست فزون احول ار هیچ کژ شمارستی بر فلک مه که دوست چارستی پس خطا گفت آنکه این گفته ست کاحول ار طاق بنگرد جفتست ترسم اندر طریق شارع دین همچنانی که احول کژ بین یا چو ابله که با شتر پیکار کرده بیهوده از پی کردار روح را از خرد شرف او داد عفو را از گنه علف او داد نیک داند خدای انابت را حکمتش مانعست اجابت را گرچه باشد گه سؤال مجیب ندهد گل به گل خورنده طبیب گل عمر کسی که گل خواهد کی دهد گلش اگرچه دل خواهد کی شود بی سبب نموده تو بوده حق چو عقل پوده تو سخت بسیار کس بود که خورد قدح زهر صرف و زان نمرد بلکه او را غذای جان باشد که ز بحران چو خیزران باشد همه را از طریق حکمت و داد آنچه بایست بیش از آن همه داد پیل را پشه گر بدرد پوست گو بران گوشت پشه ران با اوست شپش ار هست ناخنت هم هست کیک را گوش مال چون برجست کوه اگر پر ز مار شد مشکوه سنگ و تریاک هست هم در کوه ور ز گزدم به دل نشان داری کفش و نعل از برای آن داری درد در عالم از فراوان است هریکی را هزار درمان است درهم آویخت از پی تصویر کره زمهریر و چرخ اثیر معتدل بهر جنبش گل را سردی مغز گرمی دل را جگر و دل ز اکحل و شریان سوی تن باد و آب کرده روان تا جسد را به واسطه دم و خون جان دهد این به جنبش آن به سکون ملکوتست و ملک در عالم زبر تخت نور و تحت ظلم کرد بخش این دو مایه را در صنع چون بگسترد سایه را بر صنع ملکوت از شرف روان دارد ملک از راه لطف جان دارد تا درون و برون پذیرد قوت تن ز ذی الملک و جان ز ذی الملکوت نوش دان هرچه زهر او باشد لطف دان هرچه قهر او باشد باشد از مادران ما بر ما هم حجامت نکو و هم خرما

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۱۸ - فی زینة‌الاطفال آن نبینی که طفل را دایه گاه خردی به اولین پایه گاه بندد ورا به گهواره گاه بر بر نهدش همواره گه زند صعب و گاه بنوازد گاه دورش کند بیندازد گاه بوسد به مهر رخسارش گاه بنوازد و کشد بارش مرد بیگانه چون نگاه کند خشم گیرد ز دایه آه کند گویدش نیست مهربان دایه بر او هست طفل کم مایه تو چه دانی که دایه به داند شرط کار آنچنان همی راند بنده را نیز کردگار به شرط می گذارد به جمله کار به شرط آنچه باید همی دهد روزی گاه حرمان و گاه پیروزی گاه بر سر نهد ز گوهر تاج گه به دانگی ورا کند محتاج تو به حکم خدای راضی شو ور نه بخروش و پیش قاضی شو تا ترا از قضاش برهاند ابله آنکس که اینچنین ماند هرچه هست از بلا و عافیتی خیر محض است و شر عاریتی بد به جز جلف و بی خرد نکند که نکوکار هیچ بد نکند سوی تو نام زشت و نام نکوست ورنه محض عطاست هرچه ازوست بد ازو در وجود خود ناید که خدا را بد از کجا شاید آنکه آرد جهان به کن فیکون چون کند بد به خلق عالم چون خیر و شر نیست در جهان سخن لقب خیر و شر به توست و به من آن زمان کایزد آفرید آفاق هیچ بد نافرید بر اطلاق مرگ این را هلاک و آنرا برگ زهر آن را غذای و این را مرگ زاینه روی را هنر باشد گرچه پشتش پر از گهر باشد آینه گر چو پشت روی سیاه بودیی کس نکردی ایچ نگاه زاینه روی به بود خورشید پشت او خواه سیاه و خواه سپید چون ترا از درون دل بنگاشت آینه تو ز پیش دل برداشت سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۱۹ - فصل اندر صُنع و قدرت نقش بند برون گلها اوست نقش دان درون دلها اوست صنع او را مقدمست عدم ذات او را مسلم است قدم تا ترا کبر تیز خشم نکرد تا ترا چشم تو به چشم نکرد پای طاووس اگر چو پر بودی در شب و روز جلوه گر بودی که تواند نگاشت در آدم نقش بند قلم نگار قدم عقل را کرده قایل سورت مایه را کرده قابل صورت مبدع هست و آنچ ناهست او صانع دست و آنچ در دست او قبله عقل صنع بی خللش کعبه شوق ذات بی بدلش عقل را داده راه بیداری تو همی عقل را چه پنداری سگ و سنگست گلخنی و رهی تو چو لعل از برون حقه بهی سیم بهر هزینه دارد شاه لعل بهر خزینه دارد شاه سیم زار از نهاد وارونست لعل شاد از درون پرخونست ساخت دولابی از زبرجد ناب کوزه سیمین ببست بر دولاب سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۲۰ - فی تعظیم قدره آتش و باد و آب و خاک و فلک ز برش عقل و جان میانه ملک خرد و جان و صورت مطلق همه از امر دان و امر از حق اوست بیرنگ و مایه پرگار نعمت و شکر و شکرگوی نگار کرده در راه ناجوانمردان در هوا شمع و شمعدان گردان کرده در شه ره معاش و معاد فعل و قوت قرین کون و فساد قدرتش کرده در جهان سخن قوتی را به فعلی آبستن هرچه آید به فعل پایش را هرچه در قوتست زایش را

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۱۸ - فی زینة‌الاطفال آن نبینی که طفل را دایه گاه خردی به اولین پایه گاه بندد ورا به گهواره گاه بر بر نهدش همواره گه زند صعب و گاه بنوازد گاه دورش کند بیندازد گاه بوسد به مهر رخسارش گاه بنوازد و کشد بارش مرد بیگانه چون نگاه کند خشم گیرد ز دایه آه کند گویدش نیست مهربان دایه بر او هست طفل کم مایه تو چه دانی که دایه به داند شرط کار آنچنان همی راند بنده را نیز کردگار به شرط می گذارد به جمله کار به شرط آنچه باید همی دهد روزی گاه حرمان و گاه پیروزی گاه بر سر نهد ز گوهر تاج گه به دانگی ورا کند محتاج تو به حکم خدای راضی شو ور نه بخروش و پیش قاضی شو تا ترا از قضاش برهاند ابله آنکس که اینچنین ماند هرچه هست از بلا و عافیتی خیر محض است و شر عاریتی بد به جز جلف و بی خرد نکند که نکوکار هیچ بد نکند سوی تو نام زشت و نام نکوست ورنه محض عطاست هرچه ازوست بد ازو در وجود خود ناید که خدا را بد از کجا شاید آنکه آرد جهان به کن فیکون چون کند بد به خلق عالم چون خیر و شر نیست در جهان سخن لقب خیر و شر به توست و به من آن زمان کایزد آفرید آفاق هیچ بد نافرید بر اطلاق مرگ این را هلاک و آنرا برگ زهر آن را غذای و این را مرگ زاینه روی را هنر باشد گرچه پشتش پر از گهر باشد آینه گر چو پشت روی سیاه بودیی کس نکردی ایچ نگاه زاینه روی به بود خورشید پشت او خواه سیاه و خواه سپید چون ترا از درون دل بنگاشت آینه تو ز پیش دل برداشت سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۱۹ - فصل اندر صُنع و قدرت نقش بند برون گلها اوست نقش دان درون دلها اوست صنع او را مقدمست عدم ذات او را مسلم است قدم تا ترا کبر تیز خشم نکرد تا ترا چشم تو به چشم نکرد پای طاووس اگر چو پر بودی در شب و روز جلوه گر بودی که تواند نگاشت در آدم نقش بند قلم نگار قدم عقل را کرده قایل سورت مایه را کرده قابل صورت مبدع هست و آنچ ناهست او صانع دست و آنچ در دست او قبله عقل صنع بی خللش کعبه شوق ذات بی بدلش عقل را داده راه بیداری تو همی عقل را چه پنداری سگ و سنگست گلخنی و رهی تو چو لعل از برون حقه بهی سیم بهر هزینه دارد شاه لعل بهر خزینه دارد شاه سیم زار از نهاد وارونست لعل شاد از درون پرخونست ساخت دولابی از زبرجد ناب کوزه سیمین ببست بر دولاب سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۲۰ - فی تعظیم قدره آتش و باد و آب و خاک و فلک ز برش عقل و جان میانه ملک خرد و جان و صورت مطلق همه از امر دان و امر از حق اوست بیرنگ و مایه پرگار نعمت و شکر و شکرگوی نگار کرده در راه ناجوانمردان در هوا شمع و شمعدان گردان کرده در شه ره معاش و معاد فعل و قوت قرین کون و فساد قدرتش کرده در جهان سخن قوتی را به فعلی آبستن هرچه آید به فعل پایش را هرچه در قوتست زایش را

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۲۱ - فی‌الامثال والمواعظ، الفقر سواد الوجه والدُّنیا دارالزوال و تغیّرالاحوال و الانتقال با سیه باش چونت نگزیرد که سیه هیچ رنگ نپذیرد با سیه روی خوشدلی بهم است طرب انگیز سرخ روی کم است تبش آتشی که دل جویست طالب سوخته سیه رویست زنگی زشت در بلا جویی خوش دلی یافت در سیه رویی طرب او نه از نکویی اوست خوش دلی او ز مشک بویی اوست هست روشن تر از ضیاء هلال کشف حال هلال و کفش بلال راز دل گر همی نخواهی فاش با سیه رویی دو عالم باش زآنکه آنرا که آرزو طلب است پرده در روز و پرده دار شب است زین هوسهای هرزه دست بدار آرزو زهردان و معده چو مار افعی آرزوت اگر بگزد با تو این کارها بسی بپزد که بدین راه در بدی نیکیست آب حیوان درون تاریکیست دل ز رنگ سیه چه غم دارد زانکه شب روز در شکم دارد هرچه جز حق هرآنچ باطین است جز طریق حقیقت دین است زانکه مردان درین کهن خانه نو گرفتند بی دم و دانه چون به باغ خدای بگرازند هرچه تلقین بود بیندازند بی خودی منتهای راز همه ست مرجع روح پاک با کلمه ست بگذر از جان و عقل یکباری تا به فرمان حق رسی باری ای که فرش زمانه ننوشتی وی که از چار و نه بنگذشتی می نبینی از آنکه شب کوری روز چون عقل ابلهان عوری می بگویم سخن ترا نه به غمز لیکن از راه حق به نکته و رمز تا ز باطل بنگذری حق نیست که از این نیمه حق مطلق نیست جز پی زاد راه عالم حی زور لاخیر دان و زر لاشیی هست لاخیر زور زرداران همچو لا شیی عقل می خواران سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۲۲ - در بی‌نیازی از غیر خدای‌تعالی و دست در وی زدن از سر حقیقت از من و از تو کارسازی را بی زبانیست بی نیازی را بی نیازیش را چه کفر و چه دین بی زبانیش را چه شک چه یقین بی نیازی نیاز جوی از تو پاس داری سپاس گوی از تو به حقیقت بدان که هست خدای از پی حکم و حکمت بسزای طاعت و معصیت ترا ننگست ورنه زی او به رنگ یکرنگست کی به عقل و به دست و پای رسد بنده خواهد که در خدای رسد او تو را راعی و تو گرگ پسند او ترا داعی و تو حاجتمند گرگ و یوسف بتست خرد و بزرگ ورنه زی او یکیست یوسف و گرگ لطف او را چه مانعی و چه عون قهر او را چه موسی و فرعون نفس و افلاک آفریده اوست خنک آنکس که برگزیده اوست چه عزیزی ز عقل و برخ او را چه بزرگی ز نفس و چرخ او را چرخ و آنکس که چرخ گردانست آسیایست و آسیایانست حکم فرمان و عقل فرمان گیر نفس نقاش و طبع نقش پذیر جنبش چرخ بی سکون زمین هست چون مور در دم تنین مور را اژدها فرو نبرد گردش چرخ بی خبر گذرد بی خبروار در مشیمه لا کرده در کار آسیای بلا عمر تو دانه وار در دم او سور تو همنشین ماتم او نزد تست آنکه از پی شو و آی کاسه تو چهار دارد پای جز به فضلش به راه او نرسی ورچه در طاعتش قوی نفسی آنکه در خود به دست و پای رسد کی تواند که در خدای رسد

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۲۱ - فی‌الامثال والمواعظ، الفقر سواد الوجه والدُّنیا دارالزوال و تغیّرالاحوال و الانتقال با سیه باش چونت نگزیرد که سیه هیچ رنگ نپذیرد با سیه روی خوشدلی بهم است طرب انگیز سرخ روی کم است تبش آتشی که دل جویست طالب سوخته سیه رویست زنگی زشت در بلا جویی خوش دلی یافت در سیه رویی طرب او نه از نکویی اوست خوش دلی او ز مشک بویی اوست هست روشن تر از ضیاء هلال کشف حال هلال و کفش بلال راز دل گر همی نخواهی فاش با سیه رویی دو عالم باش زآنکه آنرا که آرزو طلب است پرده در روز و پرده دار شب است زین هوسهای هرزه دست بدار آرزو زهردان و معده چو مار افعی آرزوت اگر بگزد با تو این کارها بسی بپزد که بدین راه در بدی نیکیست آب حیوان درون تاریکیست دل ز رنگ سیه چه غم دارد زانکه شب روز در شکم دارد هرچه جز حق هرآنچ باطین است جز طریق حقیقت دین است زانکه مردان درین کهن خانه نو گرفتند بی دم و دانه چون به باغ خدای بگرازند هرچه تلقین بود بیندازند بی خودی منتهای راز همه ست مرجع روح پاک با کلمه ست بگذر از جان و عقل یکباری تا به فرمان حق رسی باری ای که فرش زمانه ننوشتی وی که از چار و نه بنگذشتی می نبینی از آنکه شب کوری روز چون عقل ابلهان عوری می بگویم سخن ترا نه به غمز لیکن از راه حق به نکته و رمز تا ز باطل بنگذری حق نیست که از این نیمه حق مطلق نیست جز پی زاد راه عالم حی زور لاخیر دان و زر لاشیی هست لاخیر زور زرداران همچو لا شیی عقل می خواران سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۲۲ - در بی‌نیازی از غیر خدای‌تعالی و دست در وی زدن از سر حقیقت از من و از تو کارسازی را بی زبانیست بی نیازی را بی نیازیش را چه کفر و چه دین بی زبانیش را چه شک چه یقین بی نیازی نیاز جوی از تو پاس داری سپاس گوی از تو به حقیقت بدان که هست خدای از پی حکم و حکمت بسزای طاعت و معصیت ترا ننگست ورنه زی او به رنگ یکرنگست کی به عقل و به دست و پای رسد بنده خواهد که در خدای رسد او تو را راعی و تو گرگ پسند او ترا داعی و تو حاجتمند گرگ و یوسف بتست خرد و بزرگ ورنه زی او یکیست یوسف و گرگ لطف او را چه مانعی و چه عون قهر او را چه موسی و فرعون نفس و افلاک آفریده اوست خنک آنکس که برگزیده اوست چه عزیزی ز عقل و برخ او را چه بزرگی ز نفس و چرخ او را چرخ و آنکس که چرخ گردانست آسیایست و آسیایانست حکم فرمان و عقل فرمان گیر نفس نقاش و طبع نقش پذیر جنبش چرخ بی سکون زمین هست چون مور در دم تنین مور را اژدها فرو نبرد گردش چرخ بی خبر گذرد بی خبروار در مشیمه لا کرده در کار آسیای بلا عمر تو دانه وار در دم او سور تو همنشین ماتم او نزد تست آنکه از پی شو و آی کاسه تو چهار دارد پای جز به فضلش به راه او نرسی ورچه در طاعتش قوی نفسی آنکه در خود به دست و پای رسد کی تواند که در خدای رسد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۲۳ - اندر تضرّع و عجز از تو زاری نکوست زور بدست عور زنبور خانه شور بدست زور بگذار و گرد زاری گرد تا ز فرق هوا برآری گرد زانکه داند خدای از سر حدق کز تو زورست زور و زاری صدق چون تو دعوی زور و زر داری دیده را کور و گوش کر داری روی و زر سرخ و جامه رنگارنگ نام تو ننگ جوی و صلح تو جنگ بر در حق به گرد زاری گرد که به زاری شوی درین در فرد این نه از وام توختن باشد بی نیازی فروختن باشد قدرتش را به چشم عجز مبین خواجه آزاد کن مباش چنین تا به خود قایمی بپوش و بخور ور بدو دایمی بدوزد و مدر هرچه هست ای عزیز هست از وی بود تو چون بهانه یاوه مگوی بی تو گل مسجدست و با تو کنشت با تو دل دوزخ است و بی تو بهشت بی تو خود کارها همه کرده است با تو کره نه پرورده است تو تویی مهر و کین از آن آمد تو تویی کفر و دین از آن آمد بنده ای باش بی نصیبه و چیر که فرشته نه گرسنه ست و نه سیر از تو بیم و امید دولت راند چون تو رفتی امید و بیم نماند بوم چون گرد کاخ شه گردد شوم و بدروز و پر گنه گردد چون قناعت کند به ویران جای پر او به بود که فر همای ز آب و آتش زیان پذیرد مشک نافه مشک را چه تر و چه خشک چه مسلمان چه گبر بر در او چه کنشت و چه صومعه بر او گبر و ترسا و نیکو و معیوب همگان طالبند و او مطلوب نیست علت پذیر ذات خدای تو به علت کنون چه جویی جای مهر دین برنیاید از تلقین مه فرو شد چو تافت نور یقین پارسا گر به است او را به پادشا گر بدست ما را چه تو نکوکار باش تا برهی با قضا و قدر چرا ستهی اندرین منزلی که یک هفته ست بوده تابوده آمده رفته ست لفظ یسعی بخوان که اندر نشر طرقوا گوی مؤمن است به حشر مصطفی گفت خه از آن مه شد دست موسی خلیل اوه شد واو اوه وفای دینش داد رتبت و قربت یقینش داد پس چو واو از میان اوه رفت مانده آه مجرد اینت شگفت آه ماندست یادگاری ازو ملت او نبود کاری ازو پیش تا صور در دهد آواز خویشتن را بکش به تیغ نیاز گر پذیرند گشتی آسوده ورنه انگار بوده نابوده بر در بی نیازی از که و مه گر تو باشی وگرنه او را چه روز بهر خروس کی پاید چون شود وقت خور برون آید چه وجودت به نزد او چه عدم مثل تو بر درش نیاید کم چون برون تاخت چشمه روشن حاجتی نایدش به مقرعه زن این همه طمطراق آب و گلست ورنه آنجا که محض جان و دلست چه کند طرقوی مشتی خس طرقو گوی نور خویشش بس آن چراغ ترا به تست امید خود برآید به تافتن خورشید صرصر این شمع را بننشاند جان او نیم عطسه بستاند پس دراین کوچه نیست راه شما راه اگر هست هست آه شما همه از راه بندگی دورید چون خزان سال و ماه مغرورید چون تو گه نیک باشی و گه بد ترست از خود بود امید به خود پس چو شد روی عقل و شرم سپید رو تو یکسان شمار بیم و امید

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۲۳ - اندر تضرّع و عجز از تو زاری نکوست زور بدست عور زنبور خانه شور بدست زور بگذار و گرد زاری گرد تا ز فرق هوا برآری گرد زانکه داند خدای از سر حدق کز تو زورست زور و زاری صدق چون تو دعوی زور و زر داری دیده را کور و گوش کر داری روی و زر سرخ و جامه رنگارنگ نام تو ننگ جوی و صلح تو جنگ بر در حق به گرد زاری گرد که به زاری شوی درین در فرد این نه از وام توختن باشد بی نیازی فروختن باشد قدرتش را به چشم عجز مبین خواجه آزاد کن مباش چنین تا به خود قایمی بپوش و بخور ور بدو دایمی بدوزد و مدر هرچه هست ای عزیز هست از وی بود تو چون بهانه یاوه مگوی بی تو گل مسجدست و با تو کنشت با تو دل دوزخ است و بی تو بهشت بی تو خود کارها همه کرده است با تو کره نه پرورده است تو تویی مهر و کین از آن آمد تو تویی کفر و دین از آن آمد بنده ای باش بی نصیبه و چیر که فرشته نه گرسنه ست و نه سیر از تو بیم و امید دولت راند چون تو رفتی امید و بیم نماند بوم چون گرد کاخ شه گردد شوم و بدروز و پر گنه گردد چون قناعت کند به ویران جای پر او به بود که فر همای ز آب و آتش زیان پذیرد مشک نافه مشک را چه تر و چه خشک چه مسلمان چه گبر بر در او چه کنشت و چه صومعه بر او گبر و ترسا و نیکو و معیوب همگان طالبند و او مطلوب نیست علت پذیر ذات خدای تو به علت کنون چه جویی جای مهر دین برنیاید از تلقین مه فرو شد چو تافت نور یقین پارسا گر به است او را به پادشا گر بدست ما را چه تو نکوکار باش تا برهی با قضا و قدر چرا ستهی اندرین منزلی که یک هفته ست بوده تابوده آمده رفته ست لفظ یسعی بخوان که اندر نشر طرقوا گوی مؤمن است به حشر مصطفی گفت خه از آن مه شد دست موسی خلیل اوه شد واو اوه وفای دینش داد رتبت و قربت یقینش داد پس چو واو از میان اوه رفت مانده آه مجرد اینت شگفت آه ماندست یادگاری ازو ملت او نبود کاری ازو پیش تا صور در دهد آواز خویشتن را بکش به تیغ نیاز گر پذیرند گشتی آسوده ورنه انگار بوده نابوده بر در بی نیازی از که و مه گر تو باشی وگرنه او را چه روز بهر خروس کی پاید چون شود وقت خور برون آید چه وجودت به نزد او چه عدم مثل تو بر درش نیاید کم چون برون تاخت چشمه روشن حاجتی نایدش به مقرعه زن این همه طمطراق آب و گلست ورنه آنجا که محض جان و دلست چه کند طرقوی مشتی خس طرقو گوی نور خویشش بس آن چراغ ترا به تست امید خود برآید به تافتن خورشید صرصر این شمع را بننشاند جان او نیم عطسه بستاند پس دراین کوچه نیست راه شما راه اگر هست هست آه شما همه از راه بندگی دورید چون خزان سال و ماه مغرورید چون تو گه نیک باشی و گه بد ترست از خود بود امید به خود پس چو شد روی عقل و شرم سپید رو تو یکسان شمار بیم و امید

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۲۴ - حکایت کرد روزی عمر به رهگذری سوی جوقی ز کودکان نظری همه مشغول گشته در بازی کرده هریک همی سرافرازی هریکی از پس مصارعتی بنمودی ز خود مسارعتی برکشیده برای خط و ادب جامه از سر برون به رسم عرب چون عمر سوی کودکان نگرید حشمتش پرده طرب بدرید کودکان زو گریختند به تفت جز که عبدالله زبیر نرفت گفت عمر ز پیش من به چه فن تو بنگریختی بگفتا من چه گریزم ز پیشت ای مکرم نه تو بیدادگر نه من مجرم نزد آنکس که دید جوهر خود چه قبول و چه رد چه نیک و چه بد میر چون جفت دین و داد بود خلق را دل ز عدل شاد بود ور بود رای او سوی بیداد ملک خود داد سر به سر بر باد نیک باشی ز دردسر رستی ور بدی جمله عهد بشکستی چون گرفتی ز عدل توشه خویش مرکب تو بود دو منزل پیش آنچنان شو به حیرت آبادش که دگر یاد ناید از یادش سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۲۵ - اندر ذکر و یاد کردن ذکر بر دوستان و کم سخنان چه شماری بسان پیرزنان جور با حکم او همه دادست عمر بی یاد او همه بادست آنک گریان ازوست خندان اوست دل که بی یاد اوست سندان اوست شدی ایمن چو نام او بردی در طریقت قدم بیفشردی تو به یادش چو گل زبان کن تر تا دهانت کند چو گل پر زر سیر جان کرد جان بخرد را تشنه دل کرد عاشق خود را یک زمان از درش مشو غایب تا بود عزم و رای تو صایب کار نادان کوته اندیش است یاد کردن کسی که در پیش است سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۲۶ - حکایت ثوری از بایزید بسطامی از پی طاعت و نکونامی کرد نیکو سؤالی و بگریست گفت پیرا بگو که ظالم کیست پیر وی مر ورا جواب بداد شربت وی هم از کتاب بداد گفت ظالم کسیست بدروزی که یکی لحظه در شبانروزی کند از غافلی فراموشش نبود بنده حلقه در گوشش گر فراموش کردیش نفسی ظالمی هرزه نیست چون تو کسی ور بوی حاضر و بری نامش نیست کردی ز جرم احکامش آنچنان یاد کن که از دل و جان بشوی غایب از زمین و زمان

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۲۴ - حکایت کرد روزی عمر به رهگذری سوی جوقی ز کودکان نظری همه مشغول گشته در بازی کرده هریک همی سرافرازی هریکی از پس مصارعتی بنمودی ز خود مسارعتی برکشیده برای خط و ادب جامه از سر برون به رسم عرب چون عمر سوی کودکان نگرید حشمتش پرده طرب بدرید کودکان زو گریختند به تفت جز که عبدالله زبیر نرفت گفت عمر ز پیش من به چه فن تو بنگریختی بگفتا من چه گریزم ز پیشت ای مکرم نه تو بیدادگر نه من مجرم نزد آنکس که دید جوهر خود چه قبول و چه رد چه نیک و چه بد میر چون جفت دین و داد بود خلق را دل ز عدل شاد بود ور بود رای او سوی بیداد ملک خود داد سر به سر بر باد نیک باشی ز دردسر رستی ور بدی جمله عهد بشکستی چون گرفتی ز عدل توشه خویش مرکب تو بود دو منزل پیش آنچنان شو به حیرت آبادش که دگر یاد ناید از یادش سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۲۵ - اندر ذکر و یاد کردن ذکر بر دوستان و کم سخنان چه شماری بسان پیرزنان جور با حکم او همه دادست عمر بی یاد او همه بادست آنک گریان ازوست خندان اوست دل که بی یاد اوست سندان اوست شدی ایمن چو نام او بردی در طریقت قدم بیفشردی تو به یادش چو گل زبان کن تر تا دهانت کند چو گل پر زر سیر جان کرد جان بخرد را تشنه دل کرد عاشق خود را یک زمان از درش مشو غایب تا بود عزم و رای تو صایب کار نادان کوته اندیش است یاد کردن کسی که در پیش است سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۲۶ - حکایت ثوری از بایزید بسطامی از پی طاعت و نکونامی کرد نیکو سؤالی و بگریست گفت پیرا بگو که ظالم کیست پیر وی مر ورا جواب بداد شربت وی هم از کتاب بداد گفت ظالم کسیست بدروزی که یکی لحظه در شبانروزی کند از غافلی فراموشش نبود بنده حلقه در گوشش گر فراموش کردیش نفسی ظالمی هرزه نیست چون تو کسی ور بوی حاضر و بری نامش نیست کردی ز جرم احکامش آنچنان یاد کن که از دل و جان بشوی غایب از زمین و زمان

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۲۷ - تمثیل یاد دار این سخن از آن بیدار مرد این راه حیدر کرار فاعبد الرب فی الصلوة تراه ور نباشی چنین تو وا غوثاه آنچنانش پرست در کونین که همی بینیش به رأی العین گرچه چشمت ورا نمی بیند خالق تو ترا همی بیند ذکر جز در ره مجاهده نیست ذکر در مجلس مشاهده نیست رهبرت اول ارچه یاد بود رسد آنجا که یاد باد بود زانکه غواص از درون بحار آب جوید کشد هم آبش زار فاخته غایبست گوید کو تو اگر حاضری چه گویی هو حاضران را ز هیبت است منال گر ترا حصه غیب است بنال ناله شوق فاخته بشنو حالت و ذوق ساخته به دو جو کانکه خشنودی احد جوید نور توحید در لحد جوید لحدش روضه بهشت شود در دو چشمش بهشت زشت شود حاضر آنگه شوی که در مأمن حاضر دل بوی نه حاضر تن تا در این خطه تکاپویی یا همه پشت یا همه رویی چون ازاین خطه یک دو خطوط رفت جان طالب عنان عشق گرفت هرکه شد لحظه ای ز خود خشنود سالها بند شد به آتش و دود کی بدین اصل و منصب ارزانی است جز کسی کس سر مسلمانیست عشق و آهنگ آن جهان کردن شرط نبود حدیث جان کردن مردگی جهل و زندگی دینست هرچه گفتند مغز آن اینست آن کسانی که مرد این راهند از غم جان و دل نه آگاهند چون گذشتی ز عالم تک و پوی چشمه زندگانی آنجا جوی سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۲۸ - فی ذکر دارِالبقاء اجل آمد کلیدخانه راز در دین بی اجل نگردد باز تا بود این جهان نباشد آن تا تو باشی نباشدت یزدان حقه سر به مهر دان جانت مهره مهر نور ایمانت سابقت نامه ای به مهر آورد وز پی تو به خاتمت بسپرد تا ز دور زمانه خواهی زیست تو ندانی که اندر آنجا چیست سحی نامه خدای عزوجل برنگیرد مگر که دست اجل تا دم آدمی ز تو نرمد صبح دینت ز شرق جان ندمد سرد و گرم زمانه ناخورده نرسی بر در سراپرده تو نداری خبر ز عالم غیب بازنشناسی از هنرها عیب حال آن جای صورتی نبود چون دگر حال عادتی نبود جان به حضرت رسد بیاساید وآنچه کژ است راست بنماید چون رسیدی به حضرت فرمان پس از آنجا روانه گردد جان رخش دین آشنای راغ شود مرغ وار از قفس به باغ شود با حیات تو دین برون ناید شب مرگ تو روز دین زاید گفت مرد خرد در این معنی که سخنهای اوست چون فتوی خفته اند آدمی ز حرص و غلو مرگ چون رخ نمود فانتبهوا خلق عالم همه به خواب درند همه در عالم خراب درند آن هوایی که پیش از این باشد رسم و عادت بود نه دین باشد ورنه دینی کزین حیات بود دین نباشد که ترهات بود دین و دولت در عدم زدنست کم شدن از برای کم زدنست آنکه کم زد وجود عالم را گو ببین مصطفی و آدم را وانکه او طالبست افزون را گو ببین عاد را و قارون را این یکی پای در رکیب بماند وآن دگر خسته نهیب بماند پای آنرا قدم عدم کرده دست این را ندم قلم کرده باد هیبت به عاد مقرونست خاک لعنت سزای قارونست چه زیان باشد ار ز بیم گزند نیکوان را فدی شوی چو سپند پیش مردان راه رخ مفروز خویشتن را تو چون سپند بسوز خرد و دین چه سرسری داری گر تو با حق سر سری داری مرد گرد نهاد خود نتند شیر صندوق خویش خود شکند ای ز خود سیر گشته جوع آنست وی دوتا از ندم رکوع آنست کز تن و جان خود بری گردی گرد تنهایی و سری گردی هیچ منمای روی شهر افروز گر نمودی برو سپند بسوز آن جمال تو چیست مستی تو وان سپند تو چیست هستی تو لب چو بر آستان دین باشد عیسی مریم آستین باشد خویشتن را در این طلب بگداز در ره صدق جان و تن در باز

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۲۷ - تمثیل یاد دار این سخن از آن بیدار مرد این راه حیدر کرار فاعبد الرب فی الصلوة تراه ور نباشی چنین تو وا غوثاه آنچنانش پرست در کونین که همی بینیش به رأی العین گرچه چشمت ورا نمی بیند خالق تو ترا همی بیند ذکر جز در ره مجاهده نیست ذکر در مجلس مشاهده نیست رهبرت اول ارچه یاد بود رسد آنجا که یاد باد بود زانکه غواص از درون بحار آب جوید کشد هم آبش زار فاخته غایبست گوید کو تو اگر حاضری چه گویی هو حاضران را ز هیبت است منال گر ترا حصه غیب است بنال ناله شوق فاخته بشنو حالت و ذوق ساخته به دو جو کانکه خشنودی احد جوید نور توحید در لحد جوید لحدش روضه بهشت شود در دو چشمش بهشت زشت شود حاضر آنگه شوی که در مأمن حاضر دل بوی نه حاضر تن تا در این خطه تکاپویی یا همه پشت یا همه رویی چون ازاین خطه یک دو خطوط رفت جان طالب عنان عشق گرفت هرکه شد لحظه ای ز خود خشنود سالها بند شد به آتش و دود کی بدین اصل و منصب ارزانی است جز کسی کس سر مسلمانیست عشق و آهنگ آن جهان کردن شرط نبود حدیث جان کردن مردگی جهل و زندگی دینست هرچه گفتند مغز آن اینست آن کسانی که مرد این راهند از غم جان و دل نه آگاهند چون گذشتی ز عالم تک و پوی چشمه زندگانی آنجا جوی سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۲۸ - فی ذکر دارِالبقاء اجل آمد کلیدخانه راز در دین بی اجل نگردد باز تا بود این جهان نباشد آن تا تو باشی نباشدت یزدان حقه سر به مهر دان جانت مهره مهر نور ایمانت سابقت نامه ای به مهر آورد وز پی تو به خاتمت بسپرد تا ز دور زمانه خواهی زیست تو ندانی که اندر آنجا چیست سحی نامه خدای عزوجل برنگیرد مگر که دست اجل تا دم آدمی ز تو نرمد صبح دینت ز شرق جان ندمد سرد و گرم زمانه ناخورده نرسی بر در سراپرده تو نداری خبر ز عالم غیب بازنشناسی از هنرها عیب حال آن جای صورتی نبود چون دگر حال عادتی نبود جان به حضرت رسد بیاساید وآنچه کژ است راست بنماید چون رسیدی به حضرت فرمان پس از آنجا روانه گردد جان رخش دین آشنای راغ شود مرغ وار از قفس به باغ شود با حیات تو دین برون ناید شب مرگ تو روز دین زاید گفت مرد خرد در این معنی که سخنهای اوست چون فتوی خفته اند آدمی ز حرص و غلو مرگ چون رخ نمود فانتبهوا خلق عالم همه به خواب درند همه در عالم خراب درند آن هوایی که پیش از این باشد رسم و عادت بود نه دین باشد ورنه دینی کزین حیات بود دین نباشد که ترهات بود دین و دولت در عدم زدنست کم شدن از برای کم زدنست آنکه کم زد وجود عالم را گو ببین مصطفی و آدم را وانکه او طالبست افزون را گو ببین عاد را و قارون را این یکی پای در رکیب بماند وآن دگر خسته نهیب بماند پای آنرا قدم عدم کرده دست این را ندم قلم کرده باد هیبت به عاد مقرونست خاک لعنت سزای قارونست چه زیان باشد ار ز بیم گزند نیکوان را فدی شوی چو سپند پیش مردان راه رخ مفروز خویشتن را تو چون سپند بسوز خرد و دین چه سرسری داری گر تو با حق سر سری داری مرد گرد نهاد خود نتند شیر صندوق خویش خود شکند ای ز خود سیر گشته جوع آنست وی دوتا از ندم رکوع آنست کز تن و جان خود بری گردی گرد تنهایی و سری گردی هیچ منمای روی شهر افروز گر نمودی برو سپند بسوز آن جمال تو چیست مستی تو وان سپند تو چیست هستی تو لب چو بر آستان دین باشد عیسی مریم آستین باشد خویشتن را در این طلب بگداز در ره صدق جان و تن در باز

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۲۹ - اندر وجود و عدم جهد کن تا زنیست هست شوی وز شراب خدای مست شوی باشد آنرا که دین کند هستش گوی و چوگان دهر در دستش چون ازاین جرعه گشت جان تو مست بر بلندی هست گردی پست هرکه آزاد کرد آنجایست حلقه در گوش و بند برپایست لیکن آن بند به که مرکب بخت لیکن آن حلقه به که حلقه تخت بند کو برنهد تو تاج شمر ور پلاست دهد دواج شمر زانکه هم محسنست و هم مجمل زانکه هم مکرمست و هم مفضل چه کنی بهر بی نوایی را شادی و زیرک و بهایی را شاد ازو باش و زیرک از دینش تا بیابی رضا و تمکینش زیرک آنست کوش بردارد شادی آنست کوش نگذارد نیکبخت آن کسی که بنده اوست در همه کارها بسنده بر اوست چون از این شاخها شدی بی برگ دستها در کمر کنی با مرگ نشوی مرگ را دگر منکر یابی از عالم حیات خبر دست تو چون به شاخ مرگ رسید پای تو گرد کاخ برگ دوید پای کز طارم هدی دورست نیست پای آن دماغ مخمورست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۳۰ - اندر شُکر گوید آدمی سوی حق همی پوید آن نکوتر که شکر او گوید اوست بی شکل و جسم و هفت و چهار ایزد فرد و خالق جبار شکل و جسم و طبایع و تبدیل آدمی راست ماه و سال عدیل موضع کفر نیست جز در رنج مرجع شکر نیست جز سر گنج چون شدی بر قضای او صابر خواند آنگاه مر ترا شاکر شکرگوی از پی زیادت را عالم الغیب والشهادة را شکر شکر او که داند رفت گوهر ذکر او که داند سفت او ببخشد هم او ثواب دهد او بگوید هم او جواب دهد هرچه بستد ز نعمت و نازت به از آن یا همان دهد بازت گیرم از مویها زبان گردد هر زبان صد هزار جان گردد تا بدان شکر او فزون گویند شکر توفیق شکر چون گویند پس سوی شکر نعمتش پویند گر بگویند هم بدو گویند تن و جان از پی قضا در سکر دل ترنم کنان که یارب شکر ورنه در راه دانش و تدبیر از زن و مرد و از جوان و ز پیر کورچشمان عالم هوسند عور جسمان چو مور و چو مگسند

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۲۹ - اندر وجود و عدم جهد کن تا زنیست هست شوی وز شراب خدای مست شوی باشد آنرا که دین کند هستش گوی و چوگان دهر در دستش چون ازاین جرعه گشت جان تو مست بر بلندی هست گردی پست هرکه آزاد کرد آنجایست حلقه در گوش و بند برپایست لیکن آن بند به که مرکب بخت لیکن آن حلقه به که حلقه تخت بند کو برنهد تو تاج شمر ور پلاست دهد دواج شمر زانکه هم محسنست و هم مجمل زانکه هم مکرمست و هم مفضل چه کنی بهر بی نوایی را شادی و زیرک و بهایی را شاد ازو باش و زیرک از دینش تا بیابی رضا و تمکینش زیرک آنست کوش بردارد شادی آنست کوش نگذارد نیکبخت آن کسی که بنده اوست در همه کارها بسنده بر اوست چون از این شاخها شدی بی برگ دستها در کمر کنی با مرگ نشوی مرگ را دگر منکر یابی از عالم حیات خبر دست تو چون به شاخ مرگ رسید پای تو گرد کاخ برگ دوید پای کز طارم هدی دورست نیست پای آن دماغ مخمورست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۳۰ - اندر شُکر گوید آدمی سوی حق همی پوید آن نکوتر که شکر او گوید اوست بی شکل و جسم و هفت و چهار ایزد فرد و خالق جبار شکل و جسم و طبایع و تبدیل آدمی راست ماه و سال عدیل موضع کفر نیست جز در رنج مرجع شکر نیست جز سر گنج چون شدی بر قضای او صابر خواند آنگاه مر ترا شاکر شکرگوی از پی زیادت را عالم الغیب والشهادة را شکر شکر او که داند رفت گوهر ذکر او که داند سفت او ببخشد هم او ثواب دهد او بگوید هم او جواب دهد هرچه بستد ز نعمت و نازت به از آن یا همان دهد بازت گیرم از مویها زبان گردد هر زبان صد هزار جان گردد تا بدان شکر او فزون گویند شکر توفیق شکر چون گویند پس سوی شکر نعمتش پویند گر بگویند هم بدو گویند تن و جان از پی قضا در سکر دل ترنم کنان که یارب شکر ورنه در راه دانش و تدبیر از زن و مرد و از جوان و ز پیر کورچشمان عالم هوسند عور جسمان چو مور و چو مگسند

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۳۱ - اندر شکر و شکایت شاکر لطف و رحمتش دیندار شاکی قهر و غیرتش کفار بینی آنگه که گیرد ایزد خشم آنچه در چشمه باید اندر چشم قهر و لطفش که در جهان نویست تهمت گبر و شبهت ثنویست لطف و قهرش نشان منبر و دار شکر و سکرش مقام مفخر و عار لطف او راحت است جانها را قهر او آتشی روانها را لطف او بنده را سرور دهد قهر او مرد را غرور دهد لام لطفش چوروی بنماید دال دولت دوال برباید قاف قهرش اگر برون تازد قاف را همچو سیم بگدازد عالم از قهر و لطف او ترسان صالح و طالح از فزع یکسان لطف او چون مفرح آمیزد کفش صوفی به کشف برخیزد باز قهرش چو آید اندر کار کشف سر در کشد کشف کردار قهر او نازنین گدازنده لطف او بینوا نوازنده کفر و دین پرور روان تو است اختیار آفرین جان تو اوست جان جانت ز لطف او زنده است که روانت به لطف پاینده است آرد از قهر و لطف سازنده زنده از مرده مرده از زنده کشف قهرش چو امد اندر چنگ باشه ملک را به بیشه لنگ باز چون اسب لطف را زین کرد لقمه کرم را ملخ چین کرد خود از او نزد عقل و رای رزین کرم سیمین بود ملخ زرین در عطا چون بلای مبلی دید با بلا در عطا همی خندید قهر او چون بگستراند دام سگی آرد ز صورت بلعام لطف او چون درآمد اندر کار سگ اصحاب کهف بر در غار اولیای ورا امین گردد درخور مدح و آفرین گردد سحره از لطف گفت ان لاضیر با عزازیل قهر کرد انا خیر با خدای ایچ نیک و بد بس نیست با که گویم که در جهان کس نیست چه سوی ناکسان چه سوی کسان قهر و لطفش به هرکه هست رسان خسروان در رهش کله بازان گردنان بر درش سراندازان پادشاهان چو خاک بر در او برمیده فراعنه از بر او به یکی ترک غول نو برده صد هزاران علم نگون کرده فرش مشتی گرسنه بنوشته چاکرش زان یکی دوتا گشته هرکه در ملک او منی کرده از ره راست توسنی کرده گر بگوید به مرده ای که برآی مرده آید کفن کشان در پای ور بگوید به زنده ای که بمیر مرد در حال ورچه باشد میر خلق مغرور نفس از افضالش هیچ ترسان نبوده از امهالش گردنان را طعام زهرش بس سرکشان را لگام قهرش بس گردن گردنان شکسته به قهر ضعفا را ز لطف داده دو بهر سرعت عفوش از ره گفتار بر گرفتست رسم استغفار عفو او بر گنه سبق برده سبقت رحمتی عجب خورده تایب ذنب را بداده پناه پاک کرده صحایفش ز گناه روح بخش است روح ور نه چو ما پرده دار است و پرده در نه چو ما ناکسان را به لطف خود کس کرد صبر و شکری ز بندگان بس کرد فضل او پیش چشم دانش و داد در حس بست و راه جان بگشاد چون ترا کرد حلم او ساکن از زبان بدان شدی ایمن رسته باشد همیشه در صحرا مرد کوهی ز نکبت نکبا غیب او عیب خلق دانسته عفو او شستنش توانسته علم او عیب ما بپوشیده تو نگفته سر او نیوشیده آدمی زاده ظلوم جهول فضل حق را همی زند به فضول از پی لطف و غایت کرمش کرده بر لوح قسمت قدمش پشت پایی همی زند به دو دست عقل هشیار را چو مردم مست چون نشاند عروس را بر تخت آنکه بر وی ببست رخنه بخت خوب کار او و زشتکار شما غیب دان او و غیب دار شما این عنایت نگر تو از پس ریب عالم غیب را به عالم غیب گر نبودی ز وی عنایت پاک کی شدی تاجدار مشتی خاک منزل عفو او به دشت گناه لشکر لطف او پذیره آه آه عارف چو راه برگیرد دوزخ از بیم او سپر گیرد عفو او را قبول بهر خطاست کرمش را نزول بهر عطاست گرچه در دست نقش او بیند خشم صفراییان بننشیند تو جفا کرده او وفا با تو او وفادارتر ز ما با تو بی نیاز است و پرنیازان را دوست دارد نیاز ایشان را او ترا حافظ و تو خود غافل اینت بی عقل ظالم و جاهل خوی ما او نکو کند در ما مهربان تر ز ماست او بر ما آن چنان مهر کو کند پیوند مادران را کجاست بر فرزند فضل او آوریدت اندر کار ورنه بر خاک کی بد این بازار هرکه شد نیست باشد او را هست هرکه افتد ز پای گیرد دست دست گیرست بیکسان را او نپذیرد چو ما خسان را او زانکه پاکست پاک را خواهد عالم الغیب خاک را خواهد

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۳۱ - اندر شکر و شکایت شاکر لطف و رحمتش دیندار شاکی قهر و غیرتش کفار بینی آنگه که گیرد ایزد خشم آنچه در چشمه باید اندر چشم قهر و لطفش که در جهان نویست تهمت گبر و شبهت ثنویست لطف و قهرش نشان منبر و دار شکر و سکرش مقام مفخر و عار لطف او راحت است جانها را قهر او آتشی روانها را لطف او بنده را سرور دهد قهر او مرد را غرور دهد لام لطفش چوروی بنماید دال دولت دوال برباید قاف قهرش اگر برون تازد قاف را همچو سیم بگدازد عالم از قهر و لطف او ترسان صالح و طالح از فزع یکسان لطف او چون مفرح آمیزد کفش صوفی به کشف برخیزد باز قهرش چو آید اندر کار کشف سر در کشد کشف کردار قهر او نازنین گدازنده لطف او بینوا نوازنده کفر و دین پرور روان تو است اختیار آفرین جان تو اوست جان جانت ز لطف او زنده است که روانت به لطف پاینده است آرد از قهر و لطف سازنده زنده از مرده مرده از زنده کشف قهرش چو امد اندر چنگ باشه ملک را به بیشه لنگ باز چون اسب لطف را زین کرد لقمه کرم را ملخ چین کرد خود از او نزد عقل و رای رزین کرم سیمین بود ملخ زرین در عطا چون بلای مبلی دید با بلا در عطا همی خندید قهر او چون بگستراند دام سگی آرد ز صورت بلعام لطف او چون درآمد اندر کار سگ اصحاب کهف بر در غار اولیای ورا امین گردد درخور مدح و آفرین گردد سحره از لطف گفت ان لاضیر با عزازیل قهر کرد انا خیر با خدای ایچ نیک و بد بس نیست با که گویم که در جهان کس نیست چه سوی ناکسان چه سوی کسان قهر و لطفش به هرکه هست رسان خسروان در رهش کله بازان گردنان بر درش سراندازان پادشاهان چو خاک بر در او برمیده فراعنه از بر او به یکی ترک غول نو برده صد هزاران علم نگون کرده فرش مشتی گرسنه بنوشته چاکرش زان یکی دوتا گشته هرکه در ملک او منی کرده از ره راست توسنی کرده گر بگوید به مرده ای که برآی مرده آید کفن کشان در پای ور بگوید به زنده ای که بمیر مرد در حال ورچه باشد میر خلق مغرور نفس از افضالش هیچ ترسان نبوده از امهالش گردنان را طعام زهرش بس سرکشان را لگام قهرش بس گردن گردنان شکسته به قهر ضعفا را ز لطف داده دو بهر سرعت عفوش از ره گفتار بر گرفتست رسم استغفار عفو او بر گنه سبق برده سبقت رحمتی عجب خورده تایب ذنب را بداده پناه پاک کرده صحایفش ز گناه روح بخش است روح ور نه چو ما پرده دار است و پرده در نه چو ما ناکسان را به لطف خود کس کرد صبر و شکری ز بندگان بس کرد فضل او پیش چشم دانش و داد در حس بست و راه جان بگشاد چون ترا کرد حلم او ساکن از زبان بدان شدی ایمن رسته باشد همیشه در صحرا مرد کوهی ز نکبت نکبا غیب او عیب خلق دانسته عفو او شستنش توانسته علم او عیب ما بپوشیده تو نگفته سر او نیوشیده آدمی زاده ظلوم جهول فضل حق را همی زند به فضول از پی لطف و غایت کرمش کرده بر لوح قسمت قدمش پشت پایی همی زند به دو دست عقل هشیار را چو مردم مست چون نشاند عروس را بر تخت آنکه بر وی ببست رخنه بخت خوب کار او و زشتکار شما غیب دان او و غیب دار شما این عنایت نگر تو از پس ریب عالم غیب را به عالم غیب گر نبودی ز وی عنایت پاک کی شدی تاجدار مشتی خاک منزل عفو او به دشت گناه لشکر لطف او پذیره آه آه عارف چو راه برگیرد دوزخ از بیم او سپر گیرد عفو او را قبول بهر خطاست کرمش را نزول بهر عطاست گرچه در دست نقش او بیند خشم صفراییان بننشیند تو جفا کرده او وفا با تو او وفادارتر ز ما با تو بی نیاز است و پرنیازان را دوست دارد نیاز ایشان را او ترا حافظ و تو خود غافل اینت بی عقل ظالم و جاهل خوی ما او نکو کند در ما مهربان تر ز ماست او بر ما آن چنان مهر کو کند پیوند مادران را کجاست بر فرزند فضل او آوریدت اندر کار ورنه بر خاک کی بد این بازار هرکه شد نیست باشد او را هست هرکه افتد ز پای گیرد دست دست گیرست بیکسان را او نپذیرد چو ما خسان را او زانکه پاکست پاک را خواهد عالم الغیب خاک را خواهد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۳۲ - فی‌اطّلاعه علی ضمائرالعباد دانش او رهی رعایت کن بخشش او مهم کفایت کن شرب یک یک ز خلق دانسته دادن و ضد آن توانسته اوست مر فطرت ترا فاطر دانش او منزه از خاطر او ز تو داند آنچه در دل تست زانکه او خالق دل و گل تست چون تو دانی که او همی داند خر طبع تو در گلت ماند روی از آیین بد بگردانی رای تو پرورد مسلمانی چون به حلمش غرور خواهی داشت نار در دل نه نور خواهی داشت چون به علمش نگه نخواهی کرد طمع حلم از او مدار ای مرد علم او عقل را چراغ افروز حلم او طبع را گناه آموز گرنه حلمش بدی همیشه پناه بنده کی زهره داشتی به گناه مصلحت بین خلق بیش از آز مطلع بر ضمیر پیش از راز آنچه در خاطر تو او داند لفظ ناگفته کار می راند هیچ جانی به صبر از او نشکیفت هیچ عقلش به زیرکی نفریفت مطلع بر ضمایر است مدام تو بر اندیش و کار گشت تمام بی زبانی برش زبان دانی است قوت جانت ز خوان بی نانیست شادی آرست و غمگسار خدای راز دانست و رازدار خدای آنچه او بهر آدمی آراست آرزوش آنچنان نداند خواست او کمابیش خلق دانسته دیدن و دادنش توانسته جای تو در نعیم کرد معد تا تو با یوم جفت کردی غد او نهاد از پی اولوا الالباب بیم و امید در نمایش خواب کرد قایم برای نظم و قوام متقاضی به رحم در ارحام گردد از حس پای مور آگاه مور و سنگ و شب و زمانه سیاه سنگ در قعر بحر اگر جنبید در شب داج علمش آنرا دید در دل سنگ اگر بود کرمی دارد آن کرم ذره ای جرمی صوت تسبیح و راز پنهانش می بداند به علم یزدانش بنموده ترا ره آموزی داده در سنگ کرم را روزی هرکه او نیست هست داند کرد هست را نیست هم تواند کرد هست با قهر و علم یزدانی ناتوانی نکو و نادانی ناتوانی ترا کند دانا عاجزی مر ترا دهد بالا غیب خود زانکه صورت تو نگاشت تو ندانی که غیب نتوان داشت او ترا بهتر از تو داند حال تو چه گردی به گرد هزل و محال قایل او پس تو گنگ باش و مگوی طالب او پس تو لنگ باش و مپوی تو مگو درد دل که او گوید تو مجو مر ورا که او جوید گر گناهی همی کنی اکنون آن گناه از دو حال نیست برون گر ندانی که می بداند حق گویمت اینت کافر مطلق ور بدانی که می بداند و پس می کنی اینت شوخ دیده و خس خود گرفتم کسیت محرم نیست حق بداند حق از کسی کم نیست عفو او گیرم ار بپوشاند نه ز تو علمش آن همی داند توبه کن زین شنیع کردارت ورنه بینی به روز دیدارت نفس خود را میان حالت خویش غرقه در قلزم خجالت خویش

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۳۲ - فی‌اطّلاعه علی ضمائرالعباد دانش او رهی رعایت کن بخشش او مهم کفایت کن شرب یک یک ز خلق دانسته دادن و ضد آن توانسته اوست مر فطرت ترا فاطر دانش او منزه از خاطر او ز تو داند آنچه در دل تست زانکه او خالق دل و گل تست چون تو دانی که او همی داند خر طبع تو در گلت ماند روی از آیین بد بگردانی رای تو پرورد مسلمانی چون به حلمش غرور خواهی داشت نار در دل نه نور خواهی داشت چون به علمش نگه نخواهی کرد طمع حلم از او مدار ای مرد علم او عقل را چراغ افروز حلم او طبع را گناه آموز گرنه حلمش بدی همیشه پناه بنده کی زهره داشتی به گناه مصلحت بین خلق بیش از آز مطلع بر ضمیر پیش از راز آنچه در خاطر تو او داند لفظ ناگفته کار می راند هیچ جانی به صبر از او نشکیفت هیچ عقلش به زیرکی نفریفت مطلع بر ضمایر است مدام تو بر اندیش و کار گشت تمام بی زبانی برش زبان دانی است قوت جانت ز خوان بی نانیست شادی آرست و غمگسار خدای راز دانست و رازدار خدای آنچه او بهر آدمی آراست آرزوش آنچنان نداند خواست او کمابیش خلق دانسته دیدن و دادنش توانسته جای تو در نعیم کرد معد تا تو با یوم جفت کردی غد او نهاد از پی اولوا الالباب بیم و امید در نمایش خواب کرد قایم برای نظم و قوام متقاضی به رحم در ارحام گردد از حس پای مور آگاه مور و سنگ و شب و زمانه سیاه سنگ در قعر بحر اگر جنبید در شب داج علمش آنرا دید در دل سنگ اگر بود کرمی دارد آن کرم ذره ای جرمی صوت تسبیح و راز پنهانش می بداند به علم یزدانش بنموده ترا ره آموزی داده در سنگ کرم را روزی هرکه او نیست هست داند کرد هست را نیست هم تواند کرد هست با قهر و علم یزدانی ناتوانی نکو و نادانی ناتوانی ترا کند دانا عاجزی مر ترا دهد بالا غیب خود زانکه صورت تو نگاشت تو ندانی که غیب نتوان داشت او ترا بهتر از تو داند حال تو چه گردی به گرد هزل و محال قایل او پس تو گنگ باش و مگوی طالب او پس تو لنگ باش و مپوی تو مگو درد دل که او گوید تو مجو مر ورا که او جوید گر گناهی همی کنی اکنون آن گناه از دو حال نیست برون گر ندانی که می بداند حق گویمت اینت کافر مطلق ور بدانی که می بداند و پس می کنی اینت شوخ دیده و خس خود گرفتم کسیت محرم نیست حق بداند حق از کسی کم نیست عفو او گیرم ار بپوشاند نه ز تو علمش آن همی داند توبه کن زین شنیع کردارت ورنه بینی به روز دیدارت نفس خود را میان حالت خویش غرقه در قلزم خجالت خویش

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۳۳ - اندر رزق گوید جانور را چو خوانش پیش نهاد خوردنی از خورنده بیش نهاد همه را روح و روز و روزی از اوست نیک بختی و نیک روزی از اوست روزی هریکی پدید آورد در انبارخانه مهر نکرد کافر و مؤمن و شقی و سعید همه را روزی و حیات جدید حاء حاجت هنوزشان در حلق جیم جودش بداده روزی خلق جز بنان نیست پرورش ما را جز شره نیست نان خورش ما را او ز توجیه بندگان نجهد نان خورش داد نان همو بدهد نان و جان تو در خزینه اوست تو نداری خبر دفینه اوست روزی تو اگر به چین باشد اسب کسب تو زیر زین باشد یا ترا نزد او برد به شتاب ورنه او را بر تو تو در خواب نه ترا گفت رازق تو منم عالم سر و عالم علنم جان بدادم وجوه نان بدهم هرچه خواهی تو در زمان بدهم کار روزی چو روز دان بدرست که ره آورد روز روزی تست سفله دارد ز بهر روزی بیم نخورد دیگ گرده حکیم نخورد شیر صید خود تنها چون شود سیر مانده کرد رها با تو زانجا که لطف یزدانست گرو نان به دست تو جانست غم جان خور که آن نان خورده است تا لب گور گرده بر گرده است جان بی نان به کس نداد خدای زانکه از نان بماند جان بر جای این گرو سخت دار و نان می خور چون گرو رفت قوت جان می خور مر زنان راست کهنه تو بر تو مرد را روز نو و روزی نو روزی تست بر علیم و قدیر تو ز میر و وکیل خشم مگیر آن زمانی که جان ز تن برمید به یقین دان که روزیت برسید روزیت از در خدای بود نه ز دندان و حلق و نای بود کدخدایی خدایی است برنج خاصه آنرا که نیست حکمت و گنج کدخدایی همه غم و هوس است کد رها کن ترا خدای بس است اعتماد تو در همه احوال بر خدا به که بر خراس و جوال ابر اگر نم نداد یک سالت سخت شوریده بینم احوالت سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۳۴ - تمثیل زالکی کرد سر برون ز نهفت کشتک خویش خشک دید و بگفت کای هم آن نو و هم آن کهن رزق بر تست هرچه خواهی کن علت رزق تو به خوب و به زشت گریه ابر نی و خنده کشت از هزاران هزار به یک تو زانک اندک نباشد اندک تو شعله ای زو و صدهزار اختر قطره ای زو و صد هزار اخضر بی سبب رازقی یقین دانم همه از تست نانم و جانم مرد نبود کسی که در غم خور در یقین باشد از زنی کمتر

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۳۳ - اندر رزق گوید جانور را چو خوانش پیش نهاد خوردنی از خورنده بیش نهاد همه را روح و روز و روزی از اوست نیک بختی و نیک روزی از اوست روزی هریکی پدید آورد در انبارخانه مهر نکرد کافر و مؤمن و شقی و سعید همه را روزی و حیات جدید حاء حاجت هنوزشان در حلق جیم جودش بداده روزی خلق جز بنان نیست پرورش ما را جز شره نیست نان خورش ما را او ز توجیه بندگان نجهد نان خورش داد نان همو بدهد نان و جان تو در خزینه اوست تو نداری خبر دفینه اوست روزی تو اگر به چین باشد اسب کسب تو زیر زین باشد یا ترا نزد او برد به شتاب ورنه او را بر تو تو در خواب نه ترا گفت رازق تو منم عالم سر و عالم علنم جان بدادم وجوه نان بدهم هرچه خواهی تو در زمان بدهم کار روزی چو روز دان بدرست که ره آورد روز روزی تست سفله دارد ز بهر روزی بیم نخورد دیگ گرده حکیم نخورد شیر صید خود تنها چون شود سیر مانده کرد رها با تو زانجا که لطف یزدانست گرو نان به دست تو جانست غم جان خور که آن نان خورده است تا لب گور گرده بر گرده است جان بی نان به کس نداد خدای زانکه از نان بماند جان بر جای این گرو سخت دار و نان می خور چون گرو رفت قوت جان می خور مر زنان راست کهنه تو بر تو مرد را روز نو و روزی نو روزی تست بر علیم و قدیر تو ز میر و وکیل خشم مگیر آن زمانی که جان ز تن برمید به یقین دان که روزیت برسید روزیت از در خدای بود نه ز دندان و حلق و نای بود کدخدایی خدایی است برنج خاصه آنرا که نیست حکمت و گنج کدخدایی همه غم و هوس است کد رها کن ترا خدای بس است اعتماد تو در همه احوال بر خدا به که بر خراس و جوال ابر اگر نم نداد یک سالت سخت شوریده بینم احوالت سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۳۴ - تمثیل زالکی کرد سر برون ز نهفت کشتک خویش خشک دید و بگفت کای هم آن نو و هم آن کهن رزق بر تست هرچه خواهی کن علت رزق تو به خوب و به زشت گریه ابر نی و خنده کشت از هزاران هزار به یک تو زانک اندک نباشد اندک تو شعله ای زو و صدهزار اختر قطره ای زو و صد هزار اخضر بی سبب رازقی یقین دانم همه از تست نانم و جانم مرد نبود کسی که در غم خور در یقین باشد از زنی کمتر

%0
10 Bölüm