Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Hadîkatü'l-Hakîka

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۳۵ - حکایت مرغ با گبر آن بنشنیده ای که بی نم ابر مرغ روزی بیافت از در گبر گبر را گفت پس مسلمانی زین هنرپیشه ای سخن دانی کز تو این مکرمت بنپذیرند مرغکان گرچه دانه برگیرند گبر گفت ار مرا بنگزیند آخر این رنج من همی بیند زانکه او مکرمست و با احسان نکند بخل با کرم یکسان دست در باخت در رهش جعفر داد ایزد به جای دستش پر دل به فعل و فضول خلق مبند دل در او بند رستی از غم و بند کار تو جز خدای نگشاید به خدای ار ز خلق هیچ آید تا توانی جز او به یار مگیر خلق را هیچ در شمار مگیر خلق را هیچ تکیه گاه مساز جز به درگاه او پناه مساز کین همه تکیه جایها هوس است تکیه گه رحمت خدای بس است تا بقای شماست نان شماست الف آلای او و جان شماست هردو را در جهان عشق و طلب پارسی باب دان و تازی اب چون نداری خبر ز راه نیاز در حجابی بسان مغز پیاز تا جدایی ز نور موسی تو روز کوری چو مرغ عیسی تو اول از بهر عشق دل جویش سر قدم کن چو کلک و می جویش تا بدانجا رسی بچست درست که بدانی که می نباید جست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۳۶ - تمثیل در بیداری نه بپرسید کاهلی ز علی چون شنید از زبان دل گسلی که بگوی ای امیر جان افروز که شب تیره به بود یا روز مرتضی گفت بشنو ای سایل سوی ادبار خود مشو مایل عاشقان را در این ره جانسوز تبش راز به که تابش روز هرکه دارد ره تبش در دل در نماند پیاده در منزل در جهانی که عشق گوید راز نه تو مانی نه نیز عقل تو باز سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۳۷ - اندر حب و محبت عاشقان سوی حضرتش سرمست عقل در آستین و جان بر دست تا چو سویش براق دل رانند در رکابش همه برافشانند جان و دل در رهش نثار کنند خویشتن را از آن شمار کنند عقل و جان را به نزد او چه خطر دل و دین را فدا کنند و کفر پرده عاشقان رقیق ترست نقش این پرده ها دقیق ترست غالب عشق هست مغلوبش خود ترا شرح داد مقلوبش ابر چون زآفتاب دور شود عالم عشق پر ز نور شود کابر چون گبر مظلمست و کدر آب در جمله نافعست و مضر اندکی زو حیات انسانست باز بسیارش آفت جانست بس موحد محب حضرت اوست که محبت حجاب عزت اوست بد نباشد محدث تلقین نیک باشد محب محنت بین در محبت نگر به تألیفش زان همه محنت است تصحیفش ای محب جمال حضرت غیب تا نجویی وصال طلعت غیب نکشی شربت ملاقاتش نچشی لذت مناجاتش پیش توحید او نه کهنه نه نوست همه هیچ اند هیچ اوست که اوست چون یکی دانی و یکی گویی به دو و سه و چهار چون پویی چون رهی کرد فخر و عار ترا ای حدث با قدم چه کار ترا با الف هست با و تا همراه با و تا بت شمر الف الله دست و پایی همی زن اندر جوی چون به دریا رسی ز جوی مگوی دست یازیست قالت تو هنوز پای دامیست حالت تو هنوز شو به دریای داد و دین یک دم تن برهنه چو گندم و آدم تا کند توبه تو جمله قبول تا نگردی دگر به گرد فضول تو هنوز از متابعی شیطان توبه ناکرده کی بوی انسان تو حدیثی نفس مزن ز قدم ای ندانسته باز سر ز قدم صد هزارت حجاب در راهست همتت قاصرست و کوتاهست چون ترا بار داد بر درگاه آرزو زو مخواه او را خواه چون خدایت به دوستی بگزید چشم شوخ تو دیدنی همه دید تویی تو چو رخت برگیرد رخت و تخت تو بخت برگیرد رنگیرد جهان عشق دویی چه حدیث است از منی و تویی نیست در شرط اتحاد نکو دعوی دوستی و پس تو و او بنده کی گردد آنکه باشد حر کی توان کرد ظرف پر را پر همه شو بر درش که در عالم هرکه او جز همه بود همه کم چون رسیدی به بوس غمزه یار نوش نیشش شمار و خیری خار از پی زنگ آینه دل حر لاست ناخن برای هستی بر مشو از راه ناتوانستن همچو کشتی به هر دم آبستن نیک و بد خوب و زشت یکسان گیر هرچه دادت خدای در جان گیر نه عزازیل چون ز رحمن دید رحمت و لعنه هر دو یکسان دید صورت آنکه هست بر در میر بادبانی به دست و باد پذیر

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۳۵ - حکایت مرغ با گبر آن بنشنیده ای که بی نم ابر مرغ روزی بیافت از در گبر گبر را گفت پس مسلمانی زین هنرپیشه ای سخن دانی کز تو این مکرمت بنپذیرند مرغکان گرچه دانه برگیرند گبر گفت ار مرا بنگزیند آخر این رنج من همی بیند زانکه او مکرمست و با احسان نکند بخل با کرم یکسان دست در باخت در رهش جعفر داد ایزد به جای دستش پر دل به فعل و فضول خلق مبند دل در او بند رستی از غم و بند کار تو جز خدای نگشاید به خدای ار ز خلق هیچ آید تا توانی جز او به یار مگیر خلق را هیچ در شمار مگیر خلق را هیچ تکیه گاه مساز جز به درگاه او پناه مساز کین همه تکیه جایها هوس است تکیه گه رحمت خدای بس است تا بقای شماست نان شماست الف آلای او و جان شماست هردو را در جهان عشق و طلب پارسی باب دان و تازی اب چون نداری خبر ز راه نیاز در حجابی بسان مغز پیاز تا جدایی ز نور موسی تو روز کوری چو مرغ عیسی تو اول از بهر عشق دل جویش سر قدم کن چو کلک و می جویش تا بدانجا رسی بچست درست که بدانی که می نباید جست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۳۶ - تمثیل در بیداری نه بپرسید کاهلی ز علی چون شنید از زبان دل گسلی که بگوی ای امیر جان افروز که شب تیره به بود یا روز مرتضی گفت بشنو ای سایل سوی ادبار خود مشو مایل عاشقان را در این ره جانسوز تبش راز به که تابش روز هرکه دارد ره تبش در دل در نماند پیاده در منزل در جهانی که عشق گوید راز نه تو مانی نه نیز عقل تو باز سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۳۷ - اندر حب و محبت عاشقان سوی حضرتش سرمست عقل در آستین و جان بر دست تا چو سویش براق دل رانند در رکابش همه برافشانند جان و دل در رهش نثار کنند خویشتن را از آن شمار کنند عقل و جان را به نزد او چه خطر دل و دین را فدا کنند و کفر پرده عاشقان رقیق ترست نقش این پرده ها دقیق ترست غالب عشق هست مغلوبش خود ترا شرح داد مقلوبش ابر چون زآفتاب دور شود عالم عشق پر ز نور شود کابر چون گبر مظلمست و کدر آب در جمله نافعست و مضر اندکی زو حیات انسانست باز بسیارش آفت جانست بس موحد محب حضرت اوست که محبت حجاب عزت اوست بد نباشد محدث تلقین نیک باشد محب محنت بین در محبت نگر به تألیفش زان همه محنت است تصحیفش ای محب جمال حضرت غیب تا نجویی وصال طلعت غیب نکشی شربت ملاقاتش نچشی لذت مناجاتش پیش توحید او نه کهنه نه نوست همه هیچ اند هیچ اوست که اوست چون یکی دانی و یکی گویی به دو و سه و چهار چون پویی چون رهی کرد فخر و عار ترا ای حدث با قدم چه کار ترا با الف هست با و تا همراه با و تا بت شمر الف الله دست و پایی همی زن اندر جوی چون به دریا رسی ز جوی مگوی دست یازیست قالت تو هنوز پای دامیست حالت تو هنوز شو به دریای داد و دین یک دم تن برهنه چو گندم و آدم تا کند توبه تو جمله قبول تا نگردی دگر به گرد فضول تو هنوز از متابعی شیطان توبه ناکرده کی بوی انسان تو حدیثی نفس مزن ز قدم ای ندانسته باز سر ز قدم صد هزارت حجاب در راهست همتت قاصرست و کوتاهست چون ترا بار داد بر درگاه آرزو زو مخواه او را خواه چون خدایت به دوستی بگزید چشم شوخ تو دیدنی همه دید تویی تو چو رخت برگیرد رخت و تخت تو بخت برگیرد رنگیرد جهان عشق دویی چه حدیث است از منی و تویی نیست در شرط اتحاد نکو دعوی دوستی و پس تو و او بنده کی گردد آنکه باشد حر کی توان کرد ظرف پر را پر همه شو بر درش که در عالم هرکه او جز همه بود همه کم چون رسیدی به بوس غمزه یار نوش نیشش شمار و خیری خار از پی زنگ آینه دل حر لاست ناخن برای هستی بر مشو از راه ناتوانستن همچو کشتی به هر دم آبستن نیک و بد خوب و زشت یکسان گیر هرچه دادت خدای در جان گیر نه عزازیل چون ز رحمن دید رحمت و لعنه هر دو یکسان دید صورت آنکه هست بر در میر بادبانی به دست و باد پذیر

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۳۸ - اندر تجرید گوید هرکه خواهد ولایت تجرید وآنکه جوید هدایت توحید از درونش نماید آسایش وز برونش نباشد آرایش آن ستایش که از نمایش اوست ترک آرایش و ستایش اوست بر در شه گدای نان خواهد باز عاشق غذای جان خواهد عاشقان جان و دل فدا کردند ذکر او روز و شب غذا کردند در طریقت مجرد و چالاک داده بر باد آب و آتش و خاک زانکه در عرصه معالم عصر چه برش جاهلان چه عالم عصر ای برادر بر آذر تجرید جگر خود کباب دان نه ثرید سگ دون همت استخوان جوید پنجه شیر مغز جان جوید مرد عالی همم نخواهد بند سگ بود سگ به لقمه ای خرسند قصه کم گوی و عاجزی پیش آر استخوان را تو با سگان بگذار تو به گوهر گرفته ای رفعت پس چرا چون سگی تو دون همت هرکه را عالیست همت او هر دو عالم شده ست نعمت او وآنکه دون همتست همچون سگ هست چون سگ ز بهر نان در تگ کشف اگر بند گرددت بر تن کشف را کفش ساز و بر سر زن گر همی روح خواهی از تن فرد لا چو داراست گرد او برگرد کی ز لاهوت خود بیابی بار تات ناسوت بر نشد بردار با تو و بود تو خرد تیره است چشم غفلت از آن جهان خیره است زانکه عیسیت را سوی لاهوت هست در راه جمعة الصلبوت نیست کن هرچه راه و رای بود تات دل خانه خدا بود تا ترا بود با تو در ذاتست کعبه با طاعتت خراباتست ور ز ذات تو بود تو دورست بتکده از تو بیت معمورست ای خرابات جوی پر آفات پسر خر تویی و خر آبات نفس تست آنکه کفر و دین آورد لاجرم چشم رنگ بین آورد بی تو خوش با تو هست بس ناخوش به در اندازد خواجه گربه ز کش در قدم کفرها و دینها نیست در صفاء صفت چنینها نیست

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۳۸ - اندر تجرید گوید هرکه خواهد ولایت تجرید وآنکه جوید هدایت توحید از درونش نماید آسایش وز برونش نباشد آرایش آن ستایش که از نمایش اوست ترک آرایش و ستایش اوست بر در شه گدای نان خواهد باز عاشق غذای جان خواهد عاشقان جان و دل فدا کردند ذکر او روز و شب غذا کردند در طریقت مجرد و چالاک داده بر باد آب و آتش و خاک زانکه در عرصه معالم عصر چه برش جاهلان چه عالم عصر ای برادر بر آذر تجرید جگر خود کباب دان نه ثرید سگ دون همت استخوان جوید پنجه شیر مغز جان جوید مرد عالی همم نخواهد بند سگ بود سگ به لقمه ای خرسند قصه کم گوی و عاجزی پیش آر استخوان را تو با سگان بگذار تو به گوهر گرفته ای رفعت پس چرا چون سگی تو دون همت هرکه را عالیست همت او هر دو عالم شده ست نعمت او وآنکه دون همتست همچون سگ هست چون سگ ز بهر نان در تگ کشف اگر بند گرددت بر تن کشف را کفش ساز و بر سر زن گر همی روح خواهی از تن فرد لا چو داراست گرد او برگرد کی ز لاهوت خود بیابی بار تات ناسوت بر نشد بردار با تو و بود تو خرد تیره است چشم غفلت از آن جهان خیره است زانکه عیسیت را سوی لاهوت هست در راه جمعة الصلبوت نیست کن هرچه راه و رای بود تات دل خانه خدا بود تا ترا بود با تو در ذاتست کعبه با طاعتت خراباتست ور ز ذات تو بود تو دورست بتکده از تو بیت معمورست ای خرابات جوی پر آفات پسر خر تویی و خر آبات نفس تست آنکه کفر و دین آورد لاجرم چشم رنگ بین آورد بی تو خوش با تو هست بس ناخوش به در اندازد خواجه گربه ز کش در قدم کفرها و دینها نیست در صفاء صفت چنینها نیست

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۳۹ - فی سلوک طریق الآخرة اینهمه علم جسم مختصر است علم رفتن به راه حق دگرست علم آن کش نظر ادق باشد علم رفتن به راه حق باشد سوی آنکس که عقل و دین دارد نان و گفتار گندمین دارد چیست این راه را نشان و دلیل این نشان از کلیم پرس و خلیل ور ز من پرسی ای برادر هم باز گویم صریح نی مبهم چیست زاد چنین ره ای غافل حق بدیدن بریدن از باطل روی سوی جهان حی کردن عقبه جاه زیر پی کردن جاه و حرمت ز دل رها کردن پشت در خدمتش دوتا کردن تنقیت کردن نفوس از بد تقویت دادن روان به خرد رفتن از منزل سخن کوشان برنشستن به صدر خاموشان رفتن از فعل حق سوی صفتش وز صفت زی مقام معرفتش آنگه از معرفت به عالم راز پس رسیدن به آستان نیاز پس از او حق نیاز بستاند چون نیازش نماند حق ماند در تن تو چو نفس تو بگداخت دل به تدریج کار خویش بساخت با نیاز آنگهی که گردی یار دل برآرد ز نفس تیره دمار خان و مانش همه براندازد در ره امتحانش بگدازد در درون تو نقش دل گردد زان همه کرده ها خجل گردد پس زبانی که راز مطلق گفت بود حلاج کو اناالحق گفت راز خود چون ز روی داد به پشت راز جلاد گشت و او را کشت روز رازش چو شب نمای آمد نطق او گفته خدای آمد راز او کرد ناگهانی فاش بی اجازت میانه اوباش صورت او نصیب دار آمد سیرت او نصیب یار آمد نه ز بیهوده گفت و نادانی بایزید ار بگفت سبحانی جان جانش چو شد تهی ز آواز خون دل گشت بر نهان غماز راست گفت آنکسی که از سر حال گفت دع نفسک ای پسر و تعال از تو تا دوست نیست ره بسیار ره تویی سر به زیر پای درآر تا ببینی به دیده لاهوت خط ذی الملک و خطه ملکوت کی بود ما ز ما جدا مانده من و تو رفته و خدا مانده دل شده تا به آستان خدای روح گفته من اینکم تو درآی چون درآمد به طارم توحید روح و دل زآستانه تجرید روح با حور همبری سازد دل به دیدار دوست می نازد ای ندیده ز آب رز هستی تا کی آخر ز عشق رز مستی چه کنی لاف مستیی به دروغ تات گویند خورده مردک دوغ تو اگر می خوری مده آواز دوغ خواره نگاه دارد راز چکنی جستجوی چون جان تو تو بدان نوش کن چو ایمان تو تو ندانی به پارسی ما سی چون نخوردیش طعم نشناسی من بیاموزمت که جام شراب چون کنی نوش در سرای خراب برمدار از مقام هستی پی سر هم آنجا بنه که خوردی می تا نخوردی مدارش هیچ حلال چون بخوردی کلوخ بر لب مال چون بخوردی دو درد با صد درد گویم احسنت اینت مردی مرد پیشتر چون شوی که جایت نیست باز پس چون جهی که پایت نیست پیشتر زین خران بی افسار همه می خوارگان دل مردار می همی عقل و جانشان بخورد رز همی این و آنشان ببرد اندرین مجمع جوانمردان از سر بددلی چو نامردان گر نگویی تو صادقی باشی ور بگویی منافقی باشی نیستانی که بر در هستند نه کمر بر درش کنون بستند کز ازل پیش عشق و همت و زور خود کمر بسته زاده اند چو مور جهد کن تا چو مرگ بشتابد بوی جانت به کوی او یابد کانکه را جای نیست غمخوار است وانکه را پای نیست بیچار است در گذر زین جهان پر اوباش ار بوی ور نه بر در او باش آنکسانی که بنده اند او را به خدایی بسنده اند او را کمر بندگیش بسته مدام خواجه هفت بام همچو غلام

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۳۹ - فی سلوک طریق الآخرة اینهمه علم جسم مختصر است علم رفتن به راه حق دگرست علم آن کش نظر ادق باشد علم رفتن به راه حق باشد سوی آنکس که عقل و دین دارد نان و گفتار گندمین دارد چیست این راه را نشان و دلیل این نشان از کلیم پرس و خلیل ور ز من پرسی ای برادر هم باز گویم صریح نی مبهم چیست زاد چنین ره ای غافل حق بدیدن بریدن از باطل روی سوی جهان حی کردن عقبه جاه زیر پی کردن جاه و حرمت ز دل رها کردن پشت در خدمتش دوتا کردن تنقیت کردن نفوس از بد تقویت دادن روان به خرد رفتن از منزل سخن کوشان برنشستن به صدر خاموشان رفتن از فعل حق سوی صفتش وز صفت زی مقام معرفتش آنگه از معرفت به عالم راز پس رسیدن به آستان نیاز پس از او حق نیاز بستاند چون نیازش نماند حق ماند در تن تو چو نفس تو بگداخت دل به تدریج کار خویش بساخت با نیاز آنگهی که گردی یار دل برآرد ز نفس تیره دمار خان و مانش همه براندازد در ره امتحانش بگدازد در درون تو نقش دل گردد زان همه کرده ها خجل گردد پس زبانی که راز مطلق گفت بود حلاج کو اناالحق گفت راز خود چون ز روی داد به پشت راز جلاد گشت و او را کشت روز رازش چو شب نمای آمد نطق او گفته خدای آمد راز او کرد ناگهانی فاش بی اجازت میانه اوباش صورت او نصیب دار آمد سیرت او نصیب یار آمد نه ز بیهوده گفت و نادانی بایزید ار بگفت سبحانی جان جانش چو شد تهی ز آواز خون دل گشت بر نهان غماز راست گفت آنکسی که از سر حال گفت دع نفسک ای پسر و تعال از تو تا دوست نیست ره بسیار ره تویی سر به زیر پای درآر تا ببینی به دیده لاهوت خط ذی الملک و خطه ملکوت کی بود ما ز ما جدا مانده من و تو رفته و خدا مانده دل شده تا به آستان خدای روح گفته من اینکم تو درآی چون درآمد به طارم توحید روح و دل زآستانه تجرید روح با حور همبری سازد دل به دیدار دوست می نازد ای ندیده ز آب رز هستی تا کی آخر ز عشق رز مستی چه کنی لاف مستیی به دروغ تات گویند خورده مردک دوغ تو اگر می خوری مده آواز دوغ خواره نگاه دارد راز چکنی جستجوی چون جان تو تو بدان نوش کن چو ایمان تو تو ندانی به پارسی ما سی چون نخوردیش طعم نشناسی من بیاموزمت که جام شراب چون کنی نوش در سرای خراب برمدار از مقام هستی پی سر هم آنجا بنه که خوردی می تا نخوردی مدارش هیچ حلال چون بخوردی کلوخ بر لب مال چون بخوردی دو درد با صد درد گویم احسنت اینت مردی مرد پیشتر چون شوی که جایت نیست باز پس چون جهی که پایت نیست پیشتر زین خران بی افسار همه می خوارگان دل مردار می همی عقل و جانشان بخورد رز همی این و آنشان ببرد اندرین مجمع جوانمردان از سر بددلی چو نامردان گر نگویی تو صادقی باشی ور بگویی منافقی باشی نیستانی که بر در هستند نه کمر بر درش کنون بستند کز ازل پیش عشق و همت و زور خود کمر بسته زاده اند چو مور جهد کن تا چو مرگ بشتابد بوی جانت به کوی او یابد کانکه را جای نیست غمخوار است وانکه را پای نیست بیچار است در گذر زین جهان پر اوباش ار بوی ور نه بر در او باش آنکسانی که بنده اند او را به خدایی بسنده اند او را کمر بندگیش بسته مدام خواجه هفت بام همچو غلام

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۴۰ - التمثیل لابن الغافل والاب العاقل به پسر شیخ گوکانی گفت که ترا بهر کارهای نهفت اندرین کوچه خانه ای باید گر کلیدان به چپ بود شاید ساز پیرایه در ره تجرید هم سر از شرع و هم سر از توحید اندرین منزل عنا و ضرر چون مسافر درآی و زود گذر بر در بوستان الاالله برکش و نیست کن قبا و کلاه نیست شود تا همو دهد به صواب لمن الملک را سؤال و جواب سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۴۱ - حکایت در مناجات پیر شبلی گفت که برون آی از حدیث نهفت گفت گر زانکه نبودم دوری بدهدم در حدیث دستوری لمن الملک گوید او به صواب بدهم مر ورا به صدق جواب گویم الیوم مملکت آنراست که ز دی و پریر می آراست یوم و غد ملکت ای به ما بر چیر هست آنرا که بود دی و پریر تیغ قهر تو سرافرازان را سر برد پس به سر دهد جان را نوش دان بهر سود و سودا را حربه آفتاب حربا را هرچه جز حق چو زان گرفتی خشم جبرییلت نیاید اندر چشم زانکه از حرف لا همی به آله کس نداند که چند باشد راه راه تا با خودی هزاران سال بروی روز و شب یمین و شمال پس به آخر چو چشم باز کنی کار بر خویشتن دراز کنی خویشتن بینی از نهاد و قیاس گرد خود گشته همچو گاو خراس بی خود از هیچ آیی اندر کار یابی اندر دو دم بدین در بار زین مسافت دو دست عقل تهیست وان مسافت خدای داند چیست ای سکندر در این ره آفات همچو خضر نبی درین ظلمات زیر پای آر گوهر کانت تا به دست آید آب حیوانت با دل و جان نباشدت یزدان هر دو نبود ترا هم این و هم آن نفس را سال و ماه کوفته دار مرده انگارش و به جا بگذار چو تو فارغ شدی ز نفس لییم برسیدی به خلد و ناز و نعیم بیم و امید را به جای بمان چه کنی ننگ مالک و رضوان نیست را مسجد و کنشت یکیست سایه را دوزخ و بهشت یکیست پیش آنکس که عشق رهبر اوست فر و دین هر دو پرده در اوست هستی دوست پیش دیده دوست پرده بارگاه اویی اوست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۴۲ - فی‌التوکّل پی منه با نفاق بر درگاه به توکل روند مردان راه گر توکل ترا بروست همی خود بدانی که رزق از اوست همی پس به کوی توکل آور رخت بعد از آنت پذیره آید بخت در توکل یکی سخن بشنو تا نمانی به دست دیو گرو اندر آموز شرط ره ز زنی که ازو گشت خوار لاف زنی

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۴۰ - التمثیل لابن الغافل والاب العاقل به پسر شیخ گوکانی گفت که ترا بهر کارهای نهفت اندرین کوچه خانه ای باید گر کلیدان به چپ بود شاید ساز پیرایه در ره تجرید هم سر از شرع و هم سر از توحید اندرین منزل عنا و ضرر چون مسافر درآی و زود گذر بر در بوستان الاالله برکش و نیست کن قبا و کلاه نیست شود تا همو دهد به صواب لمن الملک را سؤال و جواب سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۴۱ - حکایت در مناجات پیر شبلی گفت که برون آی از حدیث نهفت گفت گر زانکه نبودم دوری بدهدم در حدیث دستوری لمن الملک گوید او به صواب بدهم مر ورا به صدق جواب گویم الیوم مملکت آنراست که ز دی و پریر می آراست یوم و غد ملکت ای به ما بر چیر هست آنرا که بود دی و پریر تیغ قهر تو سرافرازان را سر برد پس به سر دهد جان را نوش دان بهر سود و سودا را حربه آفتاب حربا را هرچه جز حق چو زان گرفتی خشم جبرییلت نیاید اندر چشم زانکه از حرف لا همی به آله کس نداند که چند باشد راه راه تا با خودی هزاران سال بروی روز و شب یمین و شمال پس به آخر چو چشم باز کنی کار بر خویشتن دراز کنی خویشتن بینی از نهاد و قیاس گرد خود گشته همچو گاو خراس بی خود از هیچ آیی اندر کار یابی اندر دو دم بدین در بار زین مسافت دو دست عقل تهیست وان مسافت خدای داند چیست ای سکندر در این ره آفات همچو خضر نبی درین ظلمات زیر پای آر گوهر کانت تا به دست آید آب حیوانت با دل و جان نباشدت یزدان هر دو نبود ترا هم این و هم آن نفس را سال و ماه کوفته دار مرده انگارش و به جا بگذار چو تو فارغ شدی ز نفس لییم برسیدی به خلد و ناز و نعیم بیم و امید را به جای بمان چه کنی ننگ مالک و رضوان نیست را مسجد و کنشت یکیست سایه را دوزخ و بهشت یکیست پیش آنکس که عشق رهبر اوست فر و دین هر دو پرده در اوست هستی دوست پیش دیده دوست پرده بارگاه اویی اوست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۴۲ - فی‌التوکّل پی منه با نفاق بر درگاه به توکل روند مردان راه گر توکل ترا بروست همی خود بدانی که رزق از اوست همی پس به کوی توکل آور رخت بعد از آنت پذیره آید بخت در توکل یکی سخن بشنو تا نمانی به دست دیو گرو اندر آموز شرط ره ز زنی که ازو گشت خوار لاف زنی

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۴۳ - فی توکل العجوز حاتم آنگه که کرد عزم حرم آنکه خوانی ورا همی به اصم کرد عزم حجاز و بیت حرام سوی قبر نبی علیه سلام مانده بر جای یک گره ز عیال بی قلیل و کثیر و بی اموال زن به تنها به خانه در بگذاشت نفقت هیچ نی و ره برداشت مر ورا فرد و ممتحن بگذاشت بود و نابود او یکی پنداشت بر توکل ز نیش رهبر بود که ز رزاق خویش آگه بود در پس پرده داشت انبازی که ورا بود با خدا رازی جمع گشتند مردمان بر زن شاد رفتند جمله تا در زن حال وی سر به سر بپرسیدند چون ورا فرد و ممتحن دیدند در ره پند و نصحت آموزی جمله گفتند بهر دل سوزی شوهرت چون برفت زی عرفات هیچ بگذاشت مر ترا نفقات گفت بگذاشت راضیم ز خدای آنچ رزق منست ماند به جای باز گفتند رزق تو چندست که دلت قانع است و خرسندست گفت چندانک عمر ماندستم رزق من کرد جمله در دستم این یکی گفت می ندانی تو او چه داند ز زندگانی تو گفت روزی دهم همی داند تا بود روح رزق نستاند باز گفتند بی سبب ندهد هرگز از بیدبن رطب ندهد نیست دنیا ترا به هیچ سبیل نفرستدت ز آسمان زنبیل گفت کای رایتان شده تیره چند گویید هرزه بر خیره حاجت آنرا بود سوی زنبیل کش نباشد زمین کثیر و قلیل آسمان و زمین به جمله وراست هرچه خود خواستست حکم او راست برساند چنانکه خود خواهد گه بیفزاید و گهی کاهد از توکل نفس تو چند زنی مرد نامی و لیک کم ز زنی چون نه ای راهرو تو چون مردان رو بیاموز رهروی ز زنان کاهلی پیشه کردی ای تن زن وای آن مرد کو کمست از زن دل نگهدار و نفس دست بدار کین چو باز است و آن چو بوتیمار تا بدانجا که ما و تو داند چون همه سوخت او و او ماند عقل کاندر جهان چنو نرسد برسد در خود و دور نرسد گوش سر دو است و گوش عشق یکیست بهره این و آن ز بهر شکیست بی شمار ار چه گوش سر شنود گوش درد از یکی خبر شنود بر دو سوی سر آن دو گوش چو نیو چه کنی از پی خروش و غریو کودکی رو ز دیو چشم بپوش تا بننهد سرت میان دو گوش سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۴۴ - ایضاً فی‌التوکّل ربع مسکون چو از طریق شمار شد به فرسنگ بیست و چار هزار تو اگر واقفی به صرف و صروف بدلش کن به بیست و چار حروف ساعت شب چو ضم کنی با روز خود بود بیست و چار آدم سوز قاف قول شهادتین ترا بی ریا و نفاق و کیف و مرا از همه عالمت برون آرد نه به آلت به کاف و نون آرد از ورای خرد سخن زو گو وردت این بس که لاهو الا هو کلمه حق چو در شمار آمد عدد حرف بیست و چار آمد نیمی از بحر جان دوازده درج نیمی از چرخ دین دوازده برج درجها پر ز در امید است برجها پر ز ماه و خورشید است در دریای این جهانی نه ماه و خورشید آسمانی نه در دریای عالم جبروت ماه و خورشید آسمان سکوت

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۴۳ - فی توکل العجوز حاتم آنگه که کرد عزم حرم آنکه خوانی ورا همی به اصم کرد عزم حجاز و بیت حرام سوی قبر نبی علیه سلام مانده بر جای یک گره ز عیال بی قلیل و کثیر و بی اموال زن به تنها به خانه در بگذاشت نفقت هیچ نی و ره برداشت مر ورا فرد و ممتحن بگذاشت بود و نابود او یکی پنداشت بر توکل ز نیش رهبر بود که ز رزاق خویش آگه بود در پس پرده داشت انبازی که ورا بود با خدا رازی جمع گشتند مردمان بر زن شاد رفتند جمله تا در زن حال وی سر به سر بپرسیدند چون ورا فرد و ممتحن دیدند در ره پند و نصحت آموزی جمله گفتند بهر دل سوزی شوهرت چون برفت زی عرفات هیچ بگذاشت مر ترا نفقات گفت بگذاشت راضیم ز خدای آنچ رزق منست ماند به جای باز گفتند رزق تو چندست که دلت قانع است و خرسندست گفت چندانک عمر ماندستم رزق من کرد جمله در دستم این یکی گفت می ندانی تو او چه داند ز زندگانی تو گفت روزی دهم همی داند تا بود روح رزق نستاند باز گفتند بی سبب ندهد هرگز از بیدبن رطب ندهد نیست دنیا ترا به هیچ سبیل نفرستدت ز آسمان زنبیل گفت کای رایتان شده تیره چند گویید هرزه بر خیره حاجت آنرا بود سوی زنبیل کش نباشد زمین کثیر و قلیل آسمان و زمین به جمله وراست هرچه خود خواستست حکم او راست برساند چنانکه خود خواهد گه بیفزاید و گهی کاهد از توکل نفس تو چند زنی مرد نامی و لیک کم ز زنی چون نه ای راهرو تو چون مردان رو بیاموز رهروی ز زنان کاهلی پیشه کردی ای تن زن وای آن مرد کو کمست از زن دل نگهدار و نفس دست بدار کین چو باز است و آن چو بوتیمار تا بدانجا که ما و تو داند چون همه سوخت او و او ماند عقل کاندر جهان چنو نرسد برسد در خود و دور نرسد گوش سر دو است و گوش عشق یکیست بهره این و آن ز بهر شکیست بی شمار ار چه گوش سر شنود گوش درد از یکی خبر شنود بر دو سوی سر آن دو گوش چو نیو چه کنی از پی خروش و غریو کودکی رو ز دیو چشم بپوش تا بننهد سرت میان دو گوش سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۴۴ - ایضاً فی‌التوکّل ربع مسکون چو از طریق شمار شد به فرسنگ بیست و چار هزار تو اگر واقفی به صرف و صروف بدلش کن به بیست و چار حروف ساعت شب چو ضم کنی با روز خود بود بیست و چار آدم سوز قاف قول شهادتین ترا بی ریا و نفاق و کیف و مرا از همه عالمت برون آرد نه به آلت به کاف و نون آرد از ورای خرد سخن زو گو وردت این بس که لاهو الا هو کلمه حق چو در شمار آمد عدد حرف بیست و چار آمد نیمی از بحر جان دوازده درج نیمی از چرخ دین دوازده برج درجها پر ز در امید است برجها پر ز ماه و خورشید است در دریای این جهانی نه ماه و خورشید آسمانی نه در دریای عالم جبروت ماه و خورشید آسمان سکوت

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۴۵ - التمثّل فی‌الرؤیاء و تعبیره و هو ثمانون رؤیا عجیبة خلق تا در جهان اسبابند همه در کشتی اند و در خوابند تا روانشان چه بیند اندر خواب آنچه پیش آید از ثواب و عقاب آتش تیز تاب خشم بود چشمه آب نور چشم بود نردبازی به خواب یا شطرنج سبب جنگ و غلبه باشد و رنج آب در خواب روزیست حلال گر بود پاک و عذب و صاف و زلال ور بود تیره عیش ناخوش دان گرچه آبست عین آتش دان خاک در خواب مایه روزیست برزگر را دلیل به روزیست باد اگر گرم یا که سرد بود هردو گنجور رنج و درد بود باد اگر هست معتدل در پوست انده دشمنست و شادی دوست چیز دادن به مرده اندر خواب عدم مال باشد و اسباب گریه در خواب مایه شادیست بندگی از مذلت آزادی است خنده اندوه باشد و اهوال خامشی بستن دل اندر مال میل آب زیادت از عطشان علم باشد که نیست سیری ازان وانکه باشد برهنه اندر خواب شد فضیحت بسان مست خراب طبل در خواب راز گردد فاش بوق در خواب مایه پرخاش بند و غل توبه نصوح بود باغ دیدن غذای روح بود میوه در خواب روزیست از شاه لیک نندر زمان که اندر گاه وقت ادراک چون فراز رسد مرد بیننده زو به ناز رسد دست خود چون دراز بیند مرد شود اندر سخا و رادی فرد ور بود دستهای او کوتاه کشد از بخل گرد خویش سپاه دست باشد برادر و خواهر آن چپ دختر و آن راست پسر باشد انگشت همچو فرزندان نسبت مادر و پدر دندان دخترانند سینه با پستان چون شکم مال و نعمت پنهان جگر و دل به خواب گنج بود ساق و زانو عنا و رنج بود مغر مال نهان و پهلو زن پوست چون ستر در کشیده به تن هست فرزند آلت تولید نیک و بد زشت و خوش شقی و سعید دست شستن ز کار نومیدیست رقص کردن وقاحت و شیدیست میزر و سطل و آلت تغسیل همه بر خادمان کنند دلیل وآنکه بربط زند به خواب اندر زن کند بی شک او شتاب اندر با دگر کس مصارعت کردن غلبه کردنست و آزردن وآنکه دارو خورد همی در خواب رسته گردد ز رنج و درد و عذاب طیب باشد دو گونه اندر خواب این یکی راحت آن دگر همه تاب راحت آن نوع را که در مالند محنت آن نوع را که برکالند کز دخان رنج بیشتر باشد راحتش کمتر از ضرر باشد مرد بیمار و طیب و جامه نو بد بود بد ز من نکو بشنو رقص کردن به خواب در کشتی بیم غرقست و مایه زشتی وآنکه در حبس و بند بسته بود رقص کردن ورا خجسته بود هرکه بیند ز تن روان شده خون نعمتی باشد از حساب برون چون نبیند جراحت این باشد ور جراحت بود جز این باشد اندهی صعب یابد از کاری بسته گردد به دست خونخواری وآن زنی کش ز فرج خون آید کودکی مرده زو برون آید گوشتن بیند به خواب ور بیمار که خورد زود از او طمع بردار مستی و بیخودی و شرب شراب آنکه تازیست بد بود در خواب وآنکه او پارسی است روزی دان سرفرازی و نیک روزی دان شیر در خواب گنج و مال بود روی نیکو و حلال بود

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۴۵ - التمثّل فی‌الرؤیاء و تعبیره و هو ثمانون رؤیا عجیبة خلق تا در جهان اسبابند همه در کشتی اند و در خوابند تا روانشان چه بیند اندر خواب آنچه پیش آید از ثواب و عقاب آتش تیز تاب خشم بود چشمه آب نور چشم بود نردبازی به خواب یا شطرنج سبب جنگ و غلبه باشد و رنج آب در خواب روزیست حلال گر بود پاک و عذب و صاف و زلال ور بود تیره عیش ناخوش دان گرچه آبست عین آتش دان خاک در خواب مایه روزیست برزگر را دلیل به روزیست باد اگر گرم یا که سرد بود هردو گنجور رنج و درد بود باد اگر هست معتدل در پوست انده دشمنست و شادی دوست چیز دادن به مرده اندر خواب عدم مال باشد و اسباب گریه در خواب مایه شادیست بندگی از مذلت آزادی است خنده اندوه باشد و اهوال خامشی بستن دل اندر مال میل آب زیادت از عطشان علم باشد که نیست سیری ازان وانکه باشد برهنه اندر خواب شد فضیحت بسان مست خراب طبل در خواب راز گردد فاش بوق در خواب مایه پرخاش بند و غل توبه نصوح بود باغ دیدن غذای روح بود میوه در خواب روزیست از شاه لیک نندر زمان که اندر گاه وقت ادراک چون فراز رسد مرد بیننده زو به ناز رسد دست خود چون دراز بیند مرد شود اندر سخا و رادی فرد ور بود دستهای او کوتاه کشد از بخل گرد خویش سپاه دست باشد برادر و خواهر آن چپ دختر و آن راست پسر باشد انگشت همچو فرزندان نسبت مادر و پدر دندان دخترانند سینه با پستان چون شکم مال و نعمت پنهان جگر و دل به خواب گنج بود ساق و زانو عنا و رنج بود مغر مال نهان و پهلو زن پوست چون ستر در کشیده به تن هست فرزند آلت تولید نیک و بد زشت و خوش شقی و سعید دست شستن ز کار نومیدیست رقص کردن وقاحت و شیدیست میزر و سطل و آلت تغسیل همه بر خادمان کنند دلیل وآنکه بربط زند به خواب اندر زن کند بی شک او شتاب اندر با دگر کس مصارعت کردن غلبه کردنست و آزردن وآنکه دارو خورد همی در خواب رسته گردد ز رنج و درد و عذاب طیب باشد دو گونه اندر خواب این یکی راحت آن دگر همه تاب راحت آن نوع را که در مالند محنت آن نوع را که برکالند کز دخان رنج بیشتر باشد راحتش کمتر از ضرر باشد مرد بیمار و طیب و جامه نو بد بود بد ز من نکو بشنو رقص کردن به خواب در کشتی بیم غرقست و مایه زشتی وآنکه در حبس و بند بسته بود رقص کردن ورا خجسته بود هرکه بیند ز تن روان شده خون نعمتی باشد از حساب برون چون نبیند جراحت این باشد ور جراحت بود جز این باشد اندهی صعب یابد از کاری بسته گردد به دست خونخواری وآن زنی کش ز فرج خون آید کودکی مرده زو برون آید گوشتن بیند به خواب ور بیمار که خورد زود از او طمع بردار مستی و بیخودی و شرب شراب آنکه تازیست بد بود در خواب وآنکه او پارسی است روزی دان سرفرازی و نیک روزی دان شیر در خواب گنج و مال بود روی نیکو و حلال بود

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۴۶ - فی رؤیا الأثواب و الأوانی جامه کهنه رنج و اندوه است جامه نو ز دولت انبوه است بهترین جامه ای بود هنگفت مر مرا اوستاد چونین گفت مر زنان راست جامه رنگین اصل شادی و راحت و تزیین جامه سرخ مایه شادیست سال و مه بخت از او به آزادیست جامه هیبت است رنگ سیاه ور بود زرد درد و محنت و آه جامه های کبود اندوهست رنج بر دل فزونتر از کوهست طیلسان و ردا کمال بود کیسه و صره اصل مال بود نردبان اصل و مایه سفرست لیک زان مرد را همه خطرست آسیا مردم امین باشد آنکه در خانه به گزین باشد دام باشد به خواب بستن کار آینه زن بود نکو هش دار بستگی آیدت ز قفل پدید چون گشایش که آیدت ز کلید سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۴۷ - فی رؤیا الصنّاعین مرد طباخ نعمت بسیار همچو قصاب در تباهی کار رنج و بیماریست مرد طبیب خاصه آنرا که هست خوار و غریب درزی آنکس که رنجها و بلا همه بر دست او شود زیبا مرد خفاف و نعلی و خراز از مواریث آنکه داند راز مرد بزاز و زرگر و عطار خوبی کار و نعمت بسیار مرد خمار و مطرب و رادی مایه شادمانی و شادی مرد بیطار و رایض و کحال چون دلیل اند بر تباهی حال هست در خواب دیدن صیاد مایه مکر و حیله بر مرصاد مرد شمشیرگر دلیل عناست همچو آن تیرگر که تیرآراست مرد سقا و گلگر و حمال هر سه آنرا دلیل دان بر مال سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۴۸ - فی رؤیا البهائم خر بود خادمی ولی کاهل که به کار اندرون بود منبل اسب زن باشد ای به دانش فرد مرد را اسب و زن بود در خورد استر آنرا که زن بود حامل بد بود بچه نایدش حاصل شتر آید ترا سفر در خواب سفری سهمناک پر غم و تاب گاو باشد دلیل سال فراخ به بر پادشا شود گستاخ گو سپندت بود غنیمت و مال اقتضا زان کند فراخی سال بز کسی کو دنی و بد گوهر پر خروش و به کار در سر شر سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۴۹ - فی رؤیاء السّباع شیر خصمی مسلط و مغرور که بود کارش از مجامله دور پیل شاهیست لیک با هیبت هرکسی ترسناک از آن صولت کبک باشد به هر سبیل مفید نیست بر قول اوستاد مزید آهو از خانه زنان تعبیر بیشتر دارد ای به دانش پیر دشمن آید پلنگ بدکردار که بود در معاملت مکار ببر را هم به دشمن انگارند به کتاب اندرون چنین آرند خرس خصمیست پر خیانت و دزد که ز دیدار او نیابی مزد یوز و کفتار و گرگ با روباه دشمنانند هریکی بدخواه ورچه روباه حیله گر باشد مرده بینی ورا بتر باشد مار بینی عدوی کینه ورست ور کند قصد تو ترا بترست گزدم و غنده و دگر حشرات همه باشد ز جمله آفات سگ به خواب اندرون عوان باشد لیک بیدار پاسبان باشد

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۴۶ - فی رؤیا الأثواب و الأوانی جامه کهنه رنج و اندوه است جامه نو ز دولت انبوه است بهترین جامه ای بود هنگفت مر مرا اوستاد چونین گفت مر زنان راست جامه رنگین اصل شادی و راحت و تزیین جامه سرخ مایه شادیست سال و مه بخت از او به آزادیست جامه هیبت است رنگ سیاه ور بود زرد درد و محنت و آه جامه های کبود اندوهست رنج بر دل فزونتر از کوهست طیلسان و ردا کمال بود کیسه و صره اصل مال بود نردبان اصل و مایه سفرست لیک زان مرد را همه خطرست آسیا مردم امین باشد آنکه در خانه به گزین باشد دام باشد به خواب بستن کار آینه زن بود نکو هش دار بستگی آیدت ز قفل پدید چون گشایش که آیدت ز کلید سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۴۷ - فی رؤیا الصنّاعین مرد طباخ نعمت بسیار همچو قصاب در تباهی کار رنج و بیماریست مرد طبیب خاصه آنرا که هست خوار و غریب درزی آنکس که رنجها و بلا همه بر دست او شود زیبا مرد خفاف و نعلی و خراز از مواریث آنکه داند راز مرد بزاز و زرگر و عطار خوبی کار و نعمت بسیار مرد خمار و مطرب و رادی مایه شادمانی و شادی مرد بیطار و رایض و کحال چون دلیل اند بر تباهی حال هست در خواب دیدن صیاد مایه مکر و حیله بر مرصاد مرد شمشیرگر دلیل عناست همچو آن تیرگر که تیرآراست مرد سقا و گلگر و حمال هر سه آنرا دلیل دان بر مال سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۴۸ - فی رؤیا البهائم خر بود خادمی ولی کاهل که به کار اندرون بود منبل اسب زن باشد ای به دانش فرد مرد را اسب و زن بود در خورد استر آنرا که زن بود حامل بد بود بچه نایدش حاصل شتر آید ترا سفر در خواب سفری سهمناک پر غم و تاب گاو باشد دلیل سال فراخ به بر پادشا شود گستاخ گو سپندت بود غنیمت و مال اقتضا زان کند فراخی سال بز کسی کو دنی و بد گوهر پر خروش و به کار در سر شر سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۴۹ - فی رؤیاء السّباع شیر خصمی مسلط و مغرور که بود کارش از مجامله دور پیل شاهیست لیک با هیبت هرکسی ترسناک از آن صولت کبک باشد به هر سبیل مفید نیست بر قول اوستاد مزید آهو از خانه زنان تعبیر بیشتر دارد ای به دانش پیر دشمن آید پلنگ بدکردار که بود در معاملت مکار ببر را هم به دشمن انگارند به کتاب اندرون چنین آرند خرس خصمیست پر خیانت و دزد که ز دیدار او نیابی مزد یوز و کفتار و گرگ با روباه دشمنانند هریکی بدخواه ورچه روباه حیله گر باشد مرده بینی ورا بتر باشد مار بینی عدوی کینه ورست ور کند قصد تو ترا بترست گزدم و غنده و دگر حشرات همه باشد ز جمله آفات سگ به خواب اندرون عوان باشد لیک بیدار پاسبان باشد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۵۰ - فی رؤیا النّیّرین والکواکب الخمسة السیّارة دیدن آفتاب را در خواب پادشه گفته اند از هر باب ماه مانند رایزن باشد دگری گفت نه که زن باشد جرم مریخ یا زحل در خواب صاحب محنتست و رنج و عذاب تیر ماننده دبیر آمد مشتری خازن و وزیر آمد زهره خود هست مایه آرامش مایه عیش و کام و آرامش وآن دگر کوکبان برادر دان گاه تعبیرشان برادر خوان همچو یعقوب کین طریق نهاد راز این علم بر پسر تقریر بگشاد مهر و ماهش پدر بد و مادر کوکبان چون برادران در خور بس کن از فال و زجر وز تعبیر در گذر زین که کرده ای کس چو ما دید خیره غمخواران می گذاریم خواب بیداران خفته بیدار کردن آسانست غافل و مرده هر دو یکسانست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۵۱ - فی تناقض الدارین علت روز و شب خور است و زمین چون گذشتی نه آنت ماند و نه این ای دو بر زعم تو مراد و مرید دویی از عقل دان نه از توحید در چنین حضرت ار ز من شنوی چون همه شد یکی مجوی دویی که بر این در اگرچه پر شورست زال زر همچو زال بی زورست در دویی دان مشقت و تمییز در یکییی یکیست رستم و حیز در مصاف صفا و ساحت دل بر فراز روان و تارک گل تیغ تا نفکنی سپر نشوی تا بننهی کلاه سر نشوی تا دلت بنده کلاه بود فعل تو سال و مه گناه بود چون شدی فارغ از کلاه و کمر بر سران زمانه گشتی سر ترک ترکیب رخش توفیق ست نفی ترتیب محض تحقیق ست مردن دل هلاک جان باشد مردن جان ورا امان باشد صدره صدر پادشاه سخن فارغ آمد ز سوزن و ناخن اندرین ره به هیچ روی مایست نیست گرد و ز نیست گشتن نیست گرم رو گرچه فی المثل تنهاست نیست یکتن که عالمی برپاست چون تو برخاستی ز نفس و ز عقل این جهانت بدان جهان شد نقل هر سری کز تو رست هم در دم سر بزن چون چراغ و شمع و قلم زانکه هر سر که دیدنی باشد در طریقت بریدنی باشد بی سری پیش گردنان ادبست زانکه پیوسته سر کله طلبست بی سری مر ترا سر آرد بار درج پر در ز بی سریست انار سر کل را کله پناه بود با چنین سر کله گناه بود تو بزیر کلاه غش داری لاجرم جسر نار نگذاری آدمی را ز جاه بهتر چاه کل فضولی شود چو یافت کلاه جاه یوسف ز چاه پیدا شد نفس دانا ز عقل گویا شد زانکه در بارگاه ربانی من بگویم اگر نمیدانی آن نکوتر که اندرین معراج دست بر سر کنی نیابی تاج کز پی غیب مرده ره پوید وز پی عیب کل کله جوید چون سلیمان کمال ره را داد همچو یوسف جمال چه را داد تا نشد نقش صورتت چاهی نشود نقش سرت اللهی با کلاهت اگر زیان باشد قلب او خود هلاک جان باشد در طریقت سر و کلاه مدار ورنه داری چو شمع دل پر نار گر همی یوسفیت باید و جاه پیش حق باشگونه پال چو چاه سر که آن بنده کلاه بود همچو بیژن اسیر چاه بود ور کله بایدت همی ناچار همچو شمع آن کلاه از آتش دار کانکه در عشق شمع ره باشد همچو شمع آتشین کله باشد ای ز صورت چنانکه جان از جسم دل ز وحدت چنانکه مرد از اسم کوشش از تن کشش ز جان خیزد چشش از ترک این و آن خیزد تا ابد با قدم حدث طفل است وانکه صافی برون ازین ثفل است تا زمین جای آدمی زایست خیمه روزگار برپایست این زمین میهمان سرایی دان آدمی را چو کدخدایی دان

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۵۰ - فی رؤیا النّیّرین والکواکب الخمسة السیّارة دیدن آفتاب را در خواب پادشه گفته اند از هر باب ماه مانند رایزن باشد دگری گفت نه که زن باشد جرم مریخ یا زحل در خواب صاحب محنتست و رنج و عذاب تیر ماننده دبیر آمد مشتری خازن و وزیر آمد زهره خود هست مایه آرامش مایه عیش و کام و آرامش وآن دگر کوکبان برادر دان گاه تعبیرشان برادر خوان همچو یعقوب کین طریق نهاد راز این علم بر پسر تقریر بگشاد مهر و ماهش پدر بد و مادر کوکبان چون برادران در خور بس کن از فال و زجر وز تعبیر در گذر زین که کرده ای کس چو ما دید خیره غمخواران می گذاریم خواب بیداران خفته بیدار کردن آسانست غافل و مرده هر دو یکسانست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۵۱ - فی تناقض الدارین علت روز و شب خور است و زمین چون گذشتی نه آنت ماند و نه این ای دو بر زعم تو مراد و مرید دویی از عقل دان نه از توحید در چنین حضرت ار ز من شنوی چون همه شد یکی مجوی دویی که بر این در اگرچه پر شورست زال زر همچو زال بی زورست در دویی دان مشقت و تمییز در یکییی یکیست رستم و حیز در مصاف صفا و ساحت دل بر فراز روان و تارک گل تیغ تا نفکنی سپر نشوی تا بننهی کلاه سر نشوی تا دلت بنده کلاه بود فعل تو سال و مه گناه بود چون شدی فارغ از کلاه و کمر بر سران زمانه گشتی سر ترک ترکیب رخش توفیق ست نفی ترتیب محض تحقیق ست مردن دل هلاک جان باشد مردن جان ورا امان باشد صدره صدر پادشاه سخن فارغ آمد ز سوزن و ناخن اندرین ره به هیچ روی مایست نیست گرد و ز نیست گشتن نیست گرم رو گرچه فی المثل تنهاست نیست یکتن که عالمی برپاست چون تو برخاستی ز نفس و ز عقل این جهانت بدان جهان شد نقل هر سری کز تو رست هم در دم سر بزن چون چراغ و شمع و قلم زانکه هر سر که دیدنی باشد در طریقت بریدنی باشد بی سری پیش گردنان ادبست زانکه پیوسته سر کله طلبست بی سری مر ترا سر آرد بار درج پر در ز بی سریست انار سر کل را کله پناه بود با چنین سر کله گناه بود تو بزیر کلاه غش داری لاجرم جسر نار نگذاری آدمی را ز جاه بهتر چاه کل فضولی شود چو یافت کلاه جاه یوسف ز چاه پیدا شد نفس دانا ز عقل گویا شد زانکه در بارگاه ربانی من بگویم اگر نمیدانی آن نکوتر که اندرین معراج دست بر سر کنی نیابی تاج کز پی غیب مرده ره پوید وز پی عیب کل کله جوید چون سلیمان کمال ره را داد همچو یوسف جمال چه را داد تا نشد نقش صورتت چاهی نشود نقش سرت اللهی با کلاهت اگر زیان باشد قلب او خود هلاک جان باشد در طریقت سر و کلاه مدار ورنه داری چو شمع دل پر نار گر همی یوسفیت باید و جاه پیش حق باشگونه پال چو چاه سر که آن بنده کلاه بود همچو بیژن اسیر چاه بود ور کله بایدت همی ناچار همچو شمع آن کلاه از آتش دار کانکه در عشق شمع ره باشد همچو شمع آتشین کله باشد ای ز صورت چنانکه جان از جسم دل ز وحدت چنانکه مرد از اسم کوشش از تن کشش ز جان خیزد چشش از ترک این و آن خیزد تا ابد با قدم حدث طفل است وانکه صافی برون ازین ثفل است تا زمین جای آدمی زایست خیمه روزگار برپایست این زمین میهمان سرایی دان آدمی را چو کدخدایی دان

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۵۲ - اندر ایثار هرچه داری برای حق بگذار کز گدایان ظریفتر ایثار جان و دل بذل کن کز آب و ز گل بهتر از جودهاست جهد مقل سید و سرفراز آل عبا یافت تشریف سورة هل اتی زان سه قرص جوین بی مقدار یافت در پیش حق چنین بازار خیز و بگذار دنیی دون را تا بیابی خدای بیچون را درمی صدقه از کف درویش از هزار توانگر آمد بیش زانکه درویش را دلی ریش است از دل ریش صدقه زان بیش است به توانگر تو آن نگر که دلش هست تاریک و تیره همچو گلش گل درویش صفوت ازلیست دل او کیمیای لم یزلیست بشنو تا چه گفت فضل آله با که گویم که نیست یک همراه با شهنشاه و خواجه لولاک گفت لا تعد عنهم عیناک از تن و جان عقل و دل بگذر در ره او دلی به دست آور صورت و وصف و عین درمانند آن رحم این مشیمه آن فرزند صورتت پرده صفات بود صفتت سد عین ذات بود هرچه آن نقش علم و معرفتست دان که آن کفر عالم صفتست این چو مصباح روشن اندر ذات وان دو همچو زجاجه و مشکات تا نگشتی در آن گذرگه تنگ با دو روحی و لعبت یکرنگ تا بود نسل آدمی بر جای هست آراسته ورا دو سرای تا در این خاکدان نبیند رنج نرسد زان سرای بر سر گنج این سرای از برای رنج و نیاز وان سرای از برای نعمت و ناز آدمی چون نهاد سر در خواب خیمه او شود گسسته طناب از تو پرسم که علم و حکمت و شرع وارث آیی همی به اصل و به فرع دین ز صورت همیشه بگریزد تا ز بد مرد را بپرهیزد یک جوابم بده ز روی صواب گر نه ای مرده یا نه ای در خواب چون ترا بر نهاد خود نفس است از تو او مر ترا عوض نه بس است سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۵۳ - قصهٔ قیس‌بن عاصم رضی‌الله عنه آن زمان کز خدای نزد رسول حکم من ذاالذی نمود نزول هرکسی آنقدر که دست رسید پیش مهتر کشید و سر نکشید گوهر و زر ستور و بنده و مال هرچه در وسع بودشان در حال قیس عاصم ضعیف حالی بود که نکردی طلب ز دنیا سود رفت در خانه با عیال بگفت زانچه بشنید هیچیک ننهفت کاینچنین آیت آمده است امروز خیز و ما را در انتظار مسوز آنچه در خانه حاضر است بیار تا کنم پیش سید آن ایثار گفت زن چیز نیست در خانه تو نه ای زین سرای بیگانه گفتش آخر بجوی آن مقدار هرچه یابی سبک به نزد من آر رفت و خانه بجست بسیاری تا برآید مگر ورا کاری یافت در خانه صاعی از خرما دقل و خشک گشته تا بنوا پیش قیس آورید زن در حال گفت زین بیش نیست مارا مال قیس خرما به آستین در کرد شادمانه بر رسول آورد چون درون رفت قیس در مسجد نز سر هزل بلکه از سر جد گفت با وی منافقی بدکار تا چه آورده ای سبک پیش آر گوهر است این متاع یا زر و سیم پیش مهتر چه می کنی تسلیم زان سخن قیس گشت خوار و خجل بنگر تا چه آمدش حاصل رفت و در گوشه ای به غم بنشست بر نهاده ز شرم دست به دست آمد از سدره جبرییل امین گفت کای سید زمان و زمین مرد را اندر انتظار مدار وآنچه آورده است خوار مدار مصطفی را ز حال کرد آگاه یلمزون المطوعین ناگاه مرد را انتظار چون دارند ملکوت آمده به نظارند زلزله اوفتاده در ملکوت نیست جای قرار و جای سکوت حق تعالی چنین همی گوید دل او را به لطف می جوید کای سرافراز وی گزیده رسول اینقدر زود کن ز قیس قبول که به نزد من این دقل بعیان بهتر از زر و گوهر دگران زو پذیرفتم این متاع قلیل زانکه دستش رسید نیست بخیل از همه چیزهای بگزیده هست جهدالمقل پسندیده قیس را زان سبب برآمد کار زان منافق به فعل بد گفتار گشت رسوا منافق اندر حال قیس را کار گشت از آن به کمال تا بدانی که هرکه پیش آمد هم برآنسان که بود بیش آمد با خدای آنکه تو دو دل باشد از همه فعل خود خجل باشد راستی بهتر از همه کاری خوانده باشی تو اینقدر باری

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۵۲ - اندر ایثار هرچه داری برای حق بگذار کز گدایان ظریفتر ایثار جان و دل بذل کن کز آب و ز گل بهتر از جودهاست جهد مقل سید و سرفراز آل عبا یافت تشریف سورة هل اتی زان سه قرص جوین بی مقدار یافت در پیش حق چنین بازار خیز و بگذار دنیی دون را تا بیابی خدای بیچون را درمی صدقه از کف درویش از هزار توانگر آمد بیش زانکه درویش را دلی ریش است از دل ریش صدقه زان بیش است به توانگر تو آن نگر که دلش هست تاریک و تیره همچو گلش گل درویش صفوت ازلیست دل او کیمیای لم یزلیست بشنو تا چه گفت فضل آله با که گویم که نیست یک همراه با شهنشاه و خواجه لولاک گفت لا تعد عنهم عیناک از تن و جان عقل و دل بگذر در ره او دلی به دست آور صورت و وصف و عین درمانند آن رحم این مشیمه آن فرزند صورتت پرده صفات بود صفتت سد عین ذات بود هرچه آن نقش علم و معرفتست دان که آن کفر عالم صفتست این چو مصباح روشن اندر ذات وان دو همچو زجاجه و مشکات تا نگشتی در آن گذرگه تنگ با دو روحی و لعبت یکرنگ تا بود نسل آدمی بر جای هست آراسته ورا دو سرای تا در این خاکدان نبیند رنج نرسد زان سرای بر سر گنج این سرای از برای رنج و نیاز وان سرای از برای نعمت و ناز آدمی چون نهاد سر در خواب خیمه او شود گسسته طناب از تو پرسم که علم و حکمت و شرع وارث آیی همی به اصل و به فرع دین ز صورت همیشه بگریزد تا ز بد مرد را بپرهیزد یک جوابم بده ز روی صواب گر نه ای مرده یا نه ای در خواب چون ترا بر نهاد خود نفس است از تو او مر ترا عوض نه بس است سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۵۳ - قصهٔ قیس‌بن عاصم رضی‌الله عنه آن زمان کز خدای نزد رسول حکم من ذاالذی نمود نزول هرکسی آنقدر که دست رسید پیش مهتر کشید و سر نکشید گوهر و زر ستور و بنده و مال هرچه در وسع بودشان در حال قیس عاصم ضعیف حالی بود که نکردی طلب ز دنیا سود رفت در خانه با عیال بگفت زانچه بشنید هیچیک ننهفت کاینچنین آیت آمده است امروز خیز و ما را در انتظار مسوز آنچه در خانه حاضر است بیار تا کنم پیش سید آن ایثار گفت زن چیز نیست در خانه تو نه ای زین سرای بیگانه گفتش آخر بجوی آن مقدار هرچه یابی سبک به نزد من آر رفت و خانه بجست بسیاری تا برآید مگر ورا کاری یافت در خانه صاعی از خرما دقل و خشک گشته تا بنوا پیش قیس آورید زن در حال گفت زین بیش نیست مارا مال قیس خرما به آستین در کرد شادمانه بر رسول آورد چون درون رفت قیس در مسجد نز سر هزل بلکه از سر جد گفت با وی منافقی بدکار تا چه آورده ای سبک پیش آر گوهر است این متاع یا زر و سیم پیش مهتر چه می کنی تسلیم زان سخن قیس گشت خوار و خجل بنگر تا چه آمدش حاصل رفت و در گوشه ای به غم بنشست بر نهاده ز شرم دست به دست آمد از سدره جبرییل امین گفت کای سید زمان و زمین مرد را اندر انتظار مدار وآنچه آورده است خوار مدار مصطفی را ز حال کرد آگاه یلمزون المطوعین ناگاه مرد را انتظار چون دارند ملکوت آمده به نظارند زلزله اوفتاده در ملکوت نیست جای قرار و جای سکوت حق تعالی چنین همی گوید دل او را به لطف می جوید کای سرافراز وی گزیده رسول اینقدر زود کن ز قیس قبول که به نزد من این دقل بعیان بهتر از زر و گوهر دگران زو پذیرفتم این متاع قلیل زانکه دستش رسید نیست بخیل از همه چیزهای بگزیده هست جهدالمقل پسندیده قیس را زان سبب برآمد کار زان منافق به فعل بد گفتار گشت رسوا منافق اندر حال قیس را کار گشت از آن به کمال تا بدانی که هرکه پیش آمد هم برآنسان که بود بیش آمد با خدای آنکه تو دو دل باشد از همه فعل خود خجل باشد راستی بهتر از همه کاری خوانده باشی تو اینقدر باری

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۵۴ - فی الاتحاد در جهان یک زیان چو سود تو نیست هیچ حبس ابد چو بود تو نیست ظهرالنور ذوالمنن باشد بطل الزور جان و تن باشد غیب خواهی خودی زره بردار عیب را با سرای غیب چه کار غیب گو گرد سرخ یزدان است زردرویی کشوری زانست تو پر از عیب و قصد عالم غیب نتوان کرد خاصه با شک و ریب برنخیزد به دست بیخردیت از دو پای نهاد بند خودیت بود تو چون ترا حجاب آمد عقل تو با تو در عتاب آمد گفت رو نفس را بکن بدرود ورنه برساز از این دو چشم دورود روز و شب در فراق عقل بنال بیش با عقل خود بدی مسگال عقل را زین عقیله باز رهان بعد از آن عیش بر تو گشت آسان بینی آنگه که یابی از دل قوت ملک را از دریچه ملکوت سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۵۵ - در اتّصال بدو گوید چند گویی رسیدگی چه بود در ره دین گزیدگی چه بود تا گزنده بوی گزیده نه ای تا درنده بوی رسیده نه ای بند بر خود نهی گزیده شوی پای بر سر نهی رسیده شوی آدمی کی بود گزنده چه تو دیو و دد کی بود درنده چه تو غافلی سال و ماه مغروری دد و دیوی و ز آدمی دوری سال و مه کینه جوی همچو پلنگ خلق عالم ز طبع تو دلتنگ بر سر شاهراه هیچکسی برسی در خود و درو نرسی آیتی کرد کوفی از صوفی عشق و رای قریشی و کوفی صوفی و عشق و در حدیث هنوز سلب و ایجاب ولایجوز و یجوز صوفیان دستها برآورده که بلی را بلا بدل کرده خاکپاشان حجله انسش ره نشینان حجره قدسش همه بدرایتان پرده رشک غرقه از پای تا به سر در اشک همه ارزانیان حلم شده همه زندانیان علم شده خویشتن را فرو نه از گردن تا شوی نازنین هر برزن دین برون آید ار گنه بنهی سر پدید آید از کله بنهی دیده پاک پاک دین بیند دیده چون پاک شد چنین بیند خاکسارند باد سارانش تاج دارند تاجدارانش از سر این دلق هفت رنگ برآر جامه یک رنگ دار عیسی وار تا چو عیسی بر آب راه کنی همره از آفتاب و ماه کنی همه خود ز خویشتن کم کن وآنگه آن دم حدیث آدم کن تا بود نفس ذره ای با تو نرسی هیچ گونه آنجا تو نفس را آن هوا نسازد هیچ خیز و بی نفس راه را بپسیچ سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۵۶ - من اَمَنَ بطاعته فقد خَسَر خُسراناً مبینا روبهی پیر روبهی را گفت کای تو با عقل و رای و دانش جفت چابکی کن دو صد درم بستان نامه ما بدین سگان برسان گفت اجرت فزون ز دردسر است لیک کاری عظیم با خطر است زین زیان چونکه جان من فرسود درمت آنگهم چه دارد سود ایمنی از قضایت ای الله هست نزدیک عقل عین گناه ایمنی کرد هر دو را بدنام آن عزازیل و آن دگر بلعام

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۵۴ - فی الاتحاد در جهان یک زیان چو سود تو نیست هیچ حبس ابد چو بود تو نیست ظهرالنور ذوالمنن باشد بطل الزور جان و تن باشد غیب خواهی خودی زره بردار عیب را با سرای غیب چه کار غیب گو گرد سرخ یزدان است زردرویی کشوری زانست تو پر از عیب و قصد عالم غیب نتوان کرد خاصه با شک و ریب برنخیزد به دست بیخردیت از دو پای نهاد بند خودیت بود تو چون ترا حجاب آمد عقل تو با تو در عتاب آمد گفت رو نفس را بکن بدرود ورنه برساز از این دو چشم دورود روز و شب در فراق عقل بنال بیش با عقل خود بدی مسگال عقل را زین عقیله باز رهان بعد از آن عیش بر تو گشت آسان بینی آنگه که یابی از دل قوت ملک را از دریچه ملکوت سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۵۵ - در اتّصال بدو گوید چند گویی رسیدگی چه بود در ره دین گزیدگی چه بود تا گزنده بوی گزیده نه ای تا درنده بوی رسیده نه ای بند بر خود نهی گزیده شوی پای بر سر نهی رسیده شوی آدمی کی بود گزنده چه تو دیو و دد کی بود درنده چه تو غافلی سال و ماه مغروری دد و دیوی و ز آدمی دوری سال و مه کینه جوی همچو پلنگ خلق عالم ز طبع تو دلتنگ بر سر شاهراه هیچکسی برسی در خود و درو نرسی آیتی کرد کوفی از صوفی عشق و رای قریشی و کوفی صوفی و عشق و در حدیث هنوز سلب و ایجاب ولایجوز و یجوز صوفیان دستها برآورده که بلی را بلا بدل کرده خاکپاشان حجله انسش ره نشینان حجره قدسش همه بدرایتان پرده رشک غرقه از پای تا به سر در اشک همه ارزانیان حلم شده همه زندانیان علم شده خویشتن را فرو نه از گردن تا شوی نازنین هر برزن دین برون آید ار گنه بنهی سر پدید آید از کله بنهی دیده پاک پاک دین بیند دیده چون پاک شد چنین بیند خاکسارند باد سارانش تاج دارند تاجدارانش از سر این دلق هفت رنگ برآر جامه یک رنگ دار عیسی وار تا چو عیسی بر آب راه کنی همره از آفتاب و ماه کنی همه خود ز خویشتن کم کن وآنگه آن دم حدیث آدم کن تا بود نفس ذره ای با تو نرسی هیچ گونه آنجا تو نفس را آن هوا نسازد هیچ خیز و بی نفس راه را بپسیچ سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۵۶ - من اَمَنَ بطاعته فقد خَسَر خُسراناً مبینا روبهی پیر روبهی را گفت کای تو با عقل و رای و دانش جفت چابکی کن دو صد درم بستان نامه ما بدین سگان برسان گفت اجرت فزون ز دردسر است لیک کاری عظیم با خطر است زین زیان چونکه جان من فرسود درمت آنگهم چه دارد سود ایمنی از قضایت ای الله هست نزدیک عقل عین گناه ایمنی کرد هر دو را بدنام آن عزازیل و آن دگر بلعام

%0
10 Bölüm