7- فطامة نیسابوریه» قدذدس سڙّها از قدمای نسای خراسان بود و از کبار عارفات. ابویزید بسطامی قڈس الله تعالی سژه بر وی ثنا گفته است و ذوالٹون مصری از وی سؤالها کرده در مکه مجاور بوده و گاهی به بیت المقدس مېرفت و باز به مکه مراجعت میکرد. به مکه در راه عمره در اة لات و شرن و مافن رکه از دتا روزی برای ذوالٹون چیزی فرستاد. ذوالٹون قبول نکرد و گفت: «در قبول کردن چیزی از نسوان مذلت است و نقصان . “ فاطمه گفت: «در دنیا هیچ صوفی از آن بهتر و بزرگتر نیست که سبب در ميان نبیند. » ابویزید گفته است که: «در عمر خود یک مرد و یک زن دیدم. آن زن فاطمة نيسابور به بود. از هیچ مقام وی را خبر نکردم که آن خبر وی را عیان نبود. » یکی از مشایخ ذوالتون را پرسید که: «که را بزرگتر دیدی از این طایفه؟ » گفت: «زنی بود در مکه که وی را فاطمة نیسابوریه میگفتند. درٴقهم فغانی قران سخنان می كفت که مرا عجب میآمد. » وی ف نل کن الا ا عل ال وا حط فی کل ان و ا ل العا ون ال الا ال وای وال الا الإخلآأص. > و هم وی گفته: «الضادق و المثقی أليومَ فى بحرٍ تَطْطربٌ عليه أمواجُه. يدعو رَبّه ري نشال ربه الخلاص و النجاة . « وی گفته: «5 من غفل لله على الفضافدة فهو غارف ومن كمل على خشاهة الله ه ااه فهو الفخلص. » ۳ 8 رَبْنُوته» رحمها الله تعالی نام وی فاطمه است. خدمت ابوحمزه و جنید و نوری قدس الله تعالی ارواحهم کرده د. وی گفته است که: «روزی سرمای سخت بود. بر نوری درآمدم و گفتم: هیچ میخوری؟ گفت: آری. گفتم: چه چیز بیارم؟ گفت: نان و شیر. آوردم,. و پیش وی آتش کرده بودند و دست وی از خاکستر سياه شده بود. به هر جا از دست وی که فی شد :شا هی فته فی شد جون: ان :ا بدیدم»ء با خود گفتم: ا ار اولیائک! ما فیهم احدٌ نظیفٌ. پس از پیش وی بیرون رفتم, به جایی رسیدم. زنی در قن آونخت که اینجا یک رَرّمه جامه بود تو بردهای؛ و مرا پیش امیربرد. نوری آن را ا و وی را مرنجان که وی از اولیای خدای است, سبحانه. مير گفت: من چه حیله کنم که خصم وی آن را ازوی میطلبد؟ ناگاه کنیزکی سياه پیدا شد و آن رَرّمه با وی و گفت: وي را بگذارید که رَرمه را يافتیم! پس نوری دست مرا بگرفت و از پیش امیر بیرون آورد و گفت: چرا گفتی: ما اوش 3/1 اولیائک و اأقذرهم؟ گفتم: توبه کردم از آنچه گفته بودم. » 9- فاطمة البَردعيه» رحمها الله تعالی در اردبیل میبوده. قیل: «کانت من العارفات ,المتكلّماتِ بالشّطح. » فضت ار شان وی را ار قول سول صلی الله عله و ملم که ار خضرت ج سبحانه, حکایت کرده است که: «آتا جيس مَنْ دگرني. » سؤال کرد. ساعتی با آن سایل سخنان گفت, پس گفت: «إِنٌ الذکر أن تشهد ذکر المذکور لک مَعَ دوام ذِكرک له, فَفنی ذکژه فی ذکژه و ببّقی ذکژه لک حین لامکان و لازمان:» 0 على روك افد ين خ وة ر خمها الله ا وی از اولاد اکابر بود و مال بسیار داشت. همه را پر فقرا نفقه کرد و با احمد در آنچه بود موافقت نمود. بایزید را و ابوحفص را قذس الله تعالی روحهما دیده بود واز بایزید سؤالات کرده بود. اوک کے اس کو خوت ران را روو کیو او ا ان و که 21 على زوجة احمد خضرویه. را ديدم پس دانستم که حق سبحانه معرفت و شناخت خود را انجا که میخواهد مینهد.
7- فطامة نیسابوریه» قدذدس سڙّها از قدمای نسای خراسان بود و از کبار عارفات. ابویزید بسطامی قڈس الله تعالی سژه بر وی ثنا گفته است و ذوالٹون مصری از وی سؤالها کرده در مکه مجاور بوده و گاهی به بیت المقدس مېرفت و باز به مکه مراجعت میکرد. به مکه در راه عمره در اة لات و شرن و مافن رکه از دتا روزی برای ذوالٹون چیزی فرستاد. ذوالٹون قبول نکرد و گفت: «در قبول کردن چیزی از نسوان مذلت است و نقصان . “ فاطمه گفت: «در دنیا هیچ صوفی از آن بهتر و بزرگتر نیست که سبب در ميان نبیند. » ابویزید گفته است که: «در عمر خود یک مرد و یک زن دیدم. آن زن فاطمة نيسابور به بود. از هیچ مقام وی را خبر نکردم که آن خبر وی را عیان نبود. » یکی از مشایخ ذوالتون را پرسید که: «که را بزرگتر دیدی از این طایفه؟ » گفت: «زنی بود در مکه که وی را فاطمة نیسابوریه میگفتند. درٴقهم فغانی قران سخنان می كفت که مرا عجب میآمد. » وی ف نل کن الا ا عل ال وا حط فی کل ان و ا ل العا ون ال الا ال وای وال الا الإخلآأص. > و هم وی گفته: «الضادق و المثقی أليومَ فى بحرٍ تَطْطربٌ عليه أمواجُه. يدعو رَبّه ري نشال ربه الخلاص و النجاة . « وی گفته: «5 من غفل لله على الفضافدة فهو غارف ومن كمل على خشاهة الله ه ااه فهو الفخلص. » ۳ 8 رَبْنُوته» رحمها الله تعالی نام وی فاطمه است. خدمت ابوحمزه و جنید و نوری قدس الله تعالی ارواحهم کرده د. وی گفته است که: «روزی سرمای سخت بود. بر نوری درآمدم و گفتم: هیچ میخوری؟ گفت: آری. گفتم: چه چیز بیارم؟ گفت: نان و شیر. آوردم,. و پیش وی آتش کرده بودند و دست وی از خاکستر سياه شده بود. به هر جا از دست وی که فی شد :شا هی فته فی شد جون: ان :ا بدیدم»ء با خود گفتم: ا ار اولیائک! ما فیهم احدٌ نظیفٌ. پس از پیش وی بیرون رفتم, به جایی رسیدم. زنی در قن آونخت که اینجا یک رَرّمه جامه بود تو بردهای؛ و مرا پیش امیربرد. نوری آن را ا و وی را مرنجان که وی از اولیای خدای است, سبحانه. مير گفت: من چه حیله کنم که خصم وی آن را ازوی میطلبد؟ ناگاه کنیزکی سياه پیدا شد و آن رَرّمه با وی و گفت: وي را بگذارید که رَرمه را يافتیم! پس نوری دست مرا بگرفت و از پیش امیر بیرون آورد و گفت: چرا گفتی: ما اوش 3/1 اولیائک و اأقذرهم؟ گفتم: توبه کردم از آنچه گفته بودم. » 9- فاطمة البَردعيه» رحمها الله تعالی در اردبیل میبوده. قیل: «کانت من العارفات ,المتكلّماتِ بالشّطح. » فضت ار شان وی را ار قول سول صلی الله عله و ملم که ار خضرت ج سبحانه, حکایت کرده است که: «آتا جيس مَنْ دگرني. » سؤال کرد. ساعتی با آن سایل سخنان گفت, پس گفت: «إِنٌ الذکر أن تشهد ذکر المذکور لک مَعَ دوام ذِكرک له, فَفنی ذکژه فی ذکژه و ببّقی ذکژه لک حین لامکان و لازمان:» 0 على روك افد ين خ وة ر خمها الله ا وی از اولاد اکابر بود و مال بسیار داشت. همه را پر فقرا نفقه کرد و با احمد در آنچه بود موافقت نمود. بایزید را و ابوحفص را قذس الله تعالی روحهما دیده بود واز بایزید سؤالات کرده بود. اوک کے اس کو خوت ران را روو کیو او ا ان و که 21 على زوجة احمد خضرویه. را ديدم پس دانستم که حق سبحانه معرفت و شناخت خود را انجا که میخواهد مینهد.