Qur'an&Sunnahالقرآن

Sa'dî — Bostân

Ebû Muhammed Müslihuddîn Sa'dî Şîrâzî · FA

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱ - سر آغاز شبی زیت فکرت همی سوختم چراغ بلاغت می افروختم پراکنده گویی حدیثم شنید جز احسنت گفتن طریقی ندید هم از خبث نوعی در آن درج کرد که ناچار فریاد خیزد ز درد که فکرش بلیغ است و رایش بلند در این شیوه زهد و طامات و پند نه در خشت و کوپال و گرز گران که این شیوه ختم است بر دیگران نداند که ما را سر جنگ نیست وگر نه مجال سخن تنگ نیست توانم که تیغ زبان بر کشم جهانی سخن را قلم در کشم بیا تا در این شیوه چالش کنیم سر خصم را سنگ بالش کنیم سعادت به بخشایش داورست نه در چنگ و بازوی زور آورست چو دولت نبخشد سپهر بلند نیاید به مردانگی در کمند نه سختی رسید از ضعیفی به مور نه شیران به سرپنجه خوردند و زور چو نتوان بر افلاک دست آختن ضروری است با گردشش ساختن گرت زندگانی نبشته ست دیر نه مارت گزاید نه شمشیر و شیر وگر در حیاتت نمانده ست بهر چنانت کشد نوشدارو که زهر نه رستم چو پایان روزی بخورد شغاد از نهادش برآورد گرد

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱ - سر آغاز شبی زیت فکرت همی سوختم چراغ بلاغت می افروختم پراکنده گویی حدیثم شنید جز احسنت گفتن طریقی ندید هم از خبث نوعی در آن درج کرد که ناچار فریاد خیزد ز درد که فکرش بلیغ است و رایش بلند در این شیوه زهد و طامات و پند نه در خشت و کوپال و گرز گران که این شیوه ختم است بر دیگران نداند که ما را سر جنگ نیست وگر نه مجال سخن تنگ نیست توانم که تیغ زبان بر کشم جهانی سخن را قلم در کشم بیا تا در این شیوه چالش کنیم سر خصم را سنگ بالش کنیم سعادت به بخشایش داورست نه در چنگ و بازوی زور آورست چو دولت نبخشد سپهر بلند نیاید به مردانگی در کمند نه سختی رسید از ضعیفی به مور نه شیران به سرپنجه خوردند و زور چو نتوان بر افلاک دست آختن ضروری است با گردشش ساختن گرت زندگانی نبشته ست دیر نه مارت گزاید نه شمشیر و شیر وگر در حیاتت نمانده ست بهر چنانت کشد نوشدارو که زهر نه رستم چو پایان روزی بخورد شغاد از نهادش برآورد گرد

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۲ - حکایت مرا در سپاهان یکی یار بود که جنگاور و شوخ و عیار بود مدامش به خون دست و خنجر خضاب بر آتش دل خصم از او چون کباب ندیدمش روزی که ترکش نبست ز پولاد پیکانش آتش نجست دلاور به سرپنجه گاوزور ز هولش به شیران در افتاده شور به دعوی چنان ناوک انداختی که عذرا به هر یک یک انداختی چنان خار در گل ندیدم که رفت که پیکان او در سپرهای جفت نزد تارک جنگجویی به خشت که خود و سرش را نه در هم سرشت چو گنجشک روز ملخ در نبرد به کشتن چه گنجشک پیشش چه مرد گرش بر فریدون بدی تاختن امانش ندادی به تیغ آختن پلنگانش از زور سرپنجه زیر فرو برده چنگال در مغز شیر گرفتی کمربند جنگ آزمای وگر کوه بودی بکندی ز جای زره پوش را چون تبرزین زدی گذر کردی از مرد و بر زین زدی نه در مردی او را نه در مردمی دوم در جهان کس شنید آدمی مرا یک دم از دست نگذاشتی که با راست طبعان سری داشتی سفر ناگهم زان زمین در ربود که بیشم در آن بقعه روزی نبود قضا نقل کرد از عراقم به شام خوش آمد در آن خاک پاکم مقام مع القصه چندی ببودم مقیم به رنج و به راحت به امید و بیم دگر پر شد از شام پیمانه ام کشید آرزومندی خانه ام قضا را چنان اتفاق اوفتاد که بازم گذر بر عراق اوفتاد شبی سر فرو شد به اندیشه ام به دل برگذشت آن هنر پیشه ام نمک ریش دیرینه ام تازه کرد که بودم نمک خورده از دست مرد به دیدار وی در سپاهان شدم به مهرش طلبکار و خواهان شدم جوان دیدم از گردش دهر پیر خدنگش کمان ارغوانش زریر چو کوه سپیدش سر از برف موی دوان آبش از برف پیری به روی فلک دست قوت بر او یافته سر دست مردیش بر تافته به در کرده گیتی غرور از سرش سر ناتوانی به زانو برش بدو گفتم ای سرور شیر گیر چه فرسوده کردت چو روباه پیر بخندید کز روز جنگ تتر بدر کردم آن جنگجویی ز سر زمین دیدم از نیزه چو نیستان گرفته علم ها چو آتش در آن بر انگیختم گرد هیجا چو دود چو دولت نباشد تهور چه سود من آنم که چون حمله آوردمی به رمح از کف انگشتری بردمی ولی چون نکرد اخترم یاوری گرفتند گردم چو انگشتری غنیمت شمردم طریق گریز که نادان کند با قضا پنجه تیز چه یاری کند مغفر و جوشنم چو یاری نکرد اختر روشنم کلید ظفر چون نباشد به دست به بازو در فتح نتوان شکست گروهی پلنگ افکن پیل زور در آهن سر مرد و سم ستور همان دم که دیدیم گرد سپاه زره جامه کردیم و مغفر کلاه چو ابر اسب تازی برانگیختیم چو باران بلارک فرو ریختیم دو لشکر به هم بر زدند از کمین تو گفتی زدند آسمان بر زمین ز باریدن تیر همچو تگرگ به هر گوشه برخاست طوفان مرگ به صید هژبران پرخاش ساز کمند اژدهای دهن کرده باز زمین آسمان شد ز گرد کبود چو انجم در او برق شمشیر و خود سواران دشمن چو دریافتیم پیاده سپر در سپر بافتیم به تیر و سنان موی بشکافتیم چو دولت نبد روی بر تافتیم چه زور آورد پنجه جهد مرد چو بازوی توفیق یاری نکرد نه شمشیر گندآوران کند بود که کین آوری ز اختر تند بود کس از لشکر ما ز هیجا برون نیامد جز آغشته خفتان به خون چو صد دانه مجموع در خوشه ای فتادیم هر دانه ای گوشه ای به نامردی از هم بدادیم دست چو ماهی که با جوشن افتد به شست کسان را نشد ناوک اندر حریر که گفتم بدوزند سندان به تیر چو طالع ز ما روی بر پیچ بود سپر پیش تیر قضا هیچ بود از این بوالعجب تر حدیثی شنو که بی بخت کوشش نیرزد دو جو

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۲ - حکایت مرا در سپاهان یکی یار بود که جنگاور و شوخ و عیار بود مدامش به خون دست و خنجر خضاب بر آتش دل خصم از او چون کباب ندیدمش روزی که ترکش نبست ز پولاد پیکانش آتش نجست دلاور به سرپنجه گاوزور ز هولش به شیران در افتاده شور به دعوی چنان ناوک انداختی که عذرا به هر یک یک انداختی چنان خار در گل ندیدم که رفت که پیکان او در سپرهای جفت نزد تارک جنگجویی به خشت که خود و سرش را نه در هم سرشت چو گنجشک روز ملخ در نبرد به کشتن چه گنجشک پیشش چه مرد گرش بر فریدون بدی تاختن امانش ندادی به تیغ آختن پلنگانش از زور سرپنجه زیر فرو برده چنگال در مغز شیر گرفتی کمربند جنگ آزمای وگر کوه بودی بکندی ز جای زره پوش را چون تبرزین زدی گذر کردی از مرد و بر زین زدی نه در مردی او را نه در مردمی دوم در جهان کس شنید آدمی مرا یک دم از دست نگذاشتی که با راست طبعان سری داشتی سفر ناگهم زان زمین در ربود که بیشم در آن بقعه روزی نبود قضا نقل کرد از عراقم به شام خوش آمد در آن خاک پاکم مقام مع القصه چندی ببودم مقیم به رنج و به راحت به امید و بیم دگر پر شد از شام پیمانه ام کشید آرزومندی خانه ام قضا را چنان اتفاق اوفتاد که بازم گذر بر عراق اوفتاد شبی سر فرو شد به اندیشه ام به دل برگذشت آن هنر پیشه ام نمک ریش دیرینه ام تازه کرد که بودم نمک خورده از دست مرد به دیدار وی در سپاهان شدم به مهرش طلبکار و خواهان شدم جوان دیدم از گردش دهر پیر خدنگش کمان ارغوانش زریر چو کوه سپیدش سر از برف موی دوان آبش از برف پیری به روی فلک دست قوت بر او یافته سر دست مردیش بر تافته به در کرده گیتی غرور از سرش سر ناتوانی به زانو برش بدو گفتم ای سرور شیر گیر چه فرسوده کردت چو روباه پیر بخندید کز روز جنگ تتر بدر کردم آن جنگجویی ز سر زمین دیدم از نیزه چو نیستان گرفته علم ها چو آتش در آن بر انگیختم گرد هیجا چو دود چو دولت نباشد تهور چه سود من آنم که چون حمله آوردمی به رمح از کف انگشتری بردمی ولی چون نکرد اخترم یاوری گرفتند گردم چو انگشتری غنیمت شمردم طریق گریز که نادان کند با قضا پنجه تیز چه یاری کند مغفر و جوشنم چو یاری نکرد اختر روشنم کلید ظفر چون نباشد به دست به بازو در فتح نتوان شکست گروهی پلنگ افکن پیل زور در آهن سر مرد و سم ستور همان دم که دیدیم گرد سپاه زره جامه کردیم و مغفر کلاه چو ابر اسب تازی برانگیختیم چو باران بلارک فرو ریختیم دو لشکر به هم بر زدند از کمین تو گفتی زدند آسمان بر زمین ز باریدن تیر همچو تگرگ به هر گوشه برخاست طوفان مرگ به صید هژبران پرخاش ساز کمند اژدهای دهن کرده باز زمین آسمان شد ز گرد کبود چو انجم در او برق شمشیر و خود سواران دشمن چو دریافتیم پیاده سپر در سپر بافتیم به تیر و سنان موی بشکافتیم چو دولت نبد روی بر تافتیم چه زور آورد پنجه جهد مرد چو بازوی توفیق یاری نکرد نه شمشیر گندآوران کند بود که کین آوری ز اختر تند بود کس از لشکر ما ز هیجا برون نیامد جز آغشته خفتان به خون چو صد دانه مجموع در خوشه ای فتادیم هر دانه ای گوشه ای به نامردی از هم بدادیم دست چو ماهی که با جوشن افتد به شست کسان را نشد ناوک اندر حریر که گفتم بدوزند سندان به تیر چو طالع ز ما روی بر پیچ بود سپر پیش تیر قضا هیچ بود از این بوالعجب تر حدیثی شنو که بی بخت کوشش نیرزد دو جو

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۳ - حکایت تیرانداز اردبیلی یکی آهنین پنجه در اردبیل همی بگذرانید پیلک ز پیل نمد پوشی آمد به جنگش فراز جوانی جهان سوز پیکار ساز به پرخاش جستن چو بهرام گور کمندی به کتفش بر از خام گور چو دید اردبیلی نمد پاره پوش کمان در زه آورد و زه را به گوش به پنجاه تیر خدنگش بزد که یک چوبه بیرون نرفت از نمد درآمد نمدپوش چون سام گرد به خم کمندش درآورد و برد به لشکرگهش برد و در خیمه دست چو دزدان خونی به گردن ببست شب از غیرت و شرمساری نخفت سحرگه پرستاری از خیمه گفت تو کآهن به ناوک بدوزی و تیر نمدپوش را چون فتادی اسیر شنیدم که می گفت و خون می گریست ندانی که روز اجل کس نزیست من آنم که در شیوه طعن و ضرب به رستم در آموزم آداب حرب چو بازوی بختم قوی حال بود ستبری پیلم نمد می نمود کنونم که در پنجه اقبیل نیست نمد پیش تیرم کم از پیل نیست به روز اجل نیزه جوشن درد ز پیراهن بی اجل نگذرد کرا تیغ قهر اجل در قفاست برهنه ست اگر جوشنش چند لاست ورش بخت یاور بود دهر پشت برهنه نشاید به ساطور کشت نه دانا به سعی از اجل جان ببرد نه نادان به ناساز خوردن بمرد سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۴ - حکایت طبیب و کرد شبی کردی از درد پهلو نخفت طبیبی در آن ناحیت بود و گفت از این دست کاو برگ رز می خورد عجب دارم ار شب به پایان برد که در سینه پیکان تیر تتار به از ثقل مأکول ناسازگار گر افتد به یک لقمه در روده پیچ همه عمر نادان بر آید به هیچ قضا را طبیب اندر آن شب بمرد چهل سال از این رفت و زنده ست کرد سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۵ - حکایت یکی روستایی سقط شد خرش علم کرد بر تاک بستان سرش جهاندیده پیری بر او بر گذشت چنین گفت خندان به ناطور دشت مپندار جان پدر کاین حمار کند دفع چشم بد از کشتزار که این دفع چوب از سر و گوش خویش نمی کرد تا ناتوان مرد و ریش چه داند طبیب از کسی رنج برد که بیچاره خواهد خود از رنج مرد سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۶ - حکایت شنیدم که دیناری از مفلسی بیفتاد و مسکین بجستش بسی به آخر سر ناامیدی بتافت یکی دیگرش ناطلب کرده یافت به بدبختی و نیکبختی قلم بگردید و ما همچنان در شکم نه روزی به سرپنجگی می خورند که سرپنجگان تنگ روزی ترند بسا چاره دانا به سختی بمرد که بیچاره گوی سلامت ببرد سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۷ - حکایت فرو کوفت پیری پسر را به چوب بگفت ای پدر بی گناهم مکوب توان بر تو از جور مردم گریست ولی چون تو جورم کنی چاره چیست به داور خروش ای خداوند هوش نه از دست داور برآور خروش

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۳ - حکایت تیرانداز اردبیلی یکی آهنین پنجه در اردبیل همی بگذرانید پیلک ز پیل نمد پوشی آمد به جنگش فراز جوانی جهان سوز پیکار ساز به پرخاش جستن چو بهرام گور کمندی به کتفش بر از خام گور چو دید اردبیلی نمد پاره پوش کمان در زه آورد و زه را به گوش به پنجاه تیر خدنگش بزد که یک چوبه بیرون نرفت از نمد درآمد نمدپوش چون سام گرد به خم کمندش درآورد و برد به لشکرگهش برد و در خیمه دست چو دزدان خونی به گردن ببست شب از غیرت و شرمساری نخفت سحرگه پرستاری از خیمه گفت تو کآهن به ناوک بدوزی و تیر نمدپوش را چون فتادی اسیر شنیدم که می گفت و خون می گریست ندانی که روز اجل کس نزیست من آنم که در شیوه طعن و ضرب به رستم در آموزم آداب حرب چو بازوی بختم قوی حال بود ستبری پیلم نمد می نمود کنونم که در پنجه اقبیل نیست نمد پیش تیرم کم از پیل نیست به روز اجل نیزه جوشن درد ز پیراهن بی اجل نگذرد کرا تیغ قهر اجل در قفاست برهنه ست اگر جوشنش چند لاست ورش بخت یاور بود دهر پشت برهنه نشاید به ساطور کشت نه دانا به سعی از اجل جان ببرد نه نادان به ناساز خوردن بمرد سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۴ - حکایت طبیب و کرد شبی کردی از درد پهلو نخفت طبیبی در آن ناحیت بود و گفت از این دست کاو برگ رز می خورد عجب دارم ار شب به پایان برد که در سینه پیکان تیر تتار به از ثقل مأکول ناسازگار گر افتد به یک لقمه در روده پیچ همه عمر نادان بر آید به هیچ قضا را طبیب اندر آن شب بمرد چهل سال از این رفت و زنده ست کرد سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۵ - حکایت یکی روستایی سقط شد خرش علم کرد بر تاک بستان سرش جهاندیده پیری بر او بر گذشت چنین گفت خندان به ناطور دشت مپندار جان پدر کاین حمار کند دفع چشم بد از کشتزار که این دفع چوب از سر و گوش خویش نمی کرد تا ناتوان مرد و ریش چه داند طبیب از کسی رنج برد که بیچاره خواهد خود از رنج مرد سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۶ - حکایت شنیدم که دیناری از مفلسی بیفتاد و مسکین بجستش بسی به آخر سر ناامیدی بتافت یکی دیگرش ناطلب کرده یافت به بدبختی و نیکبختی قلم بگردید و ما همچنان در شکم نه روزی به سرپنجگی می خورند که سرپنجگان تنگ روزی ترند بسا چاره دانا به سختی بمرد که بیچاره گوی سلامت ببرد سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۷ - حکایت فرو کوفت پیری پسر را به چوب بگفت ای پدر بی گناهم مکوب توان بر تو از جور مردم گریست ولی چون تو جورم کنی چاره چیست به داور خروش ای خداوند هوش نه از دست داور برآور خروش

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۸ - حکایت مرد درویش و همسایهٔ توانگر بلند اختری نام او بختیار قوی دستگه بود و سرمایه دار به کوی گدایان درش خانه بود زرش همچو گندم به پیمانه بود چو درویش بیند توانگر به ناز دلش بیش سوزد به داغ نیاز زنی جنگ پیوست با شوی خویش شبانگه چو رفتش تهیدست پیش که کس چون تو بدبخت درویش نیست چو زنبور سرخت جز این نیش نیست بیاموز مردی ز همسایگان که آخر نیم قحبه رایگان کسان را زر و سیم و ملک است و رخت چرا همچو ایشان نه ای نیکبخت بر آورد صافی دل صوف پوش چو طبل از تهیگاه خالی خروش که من دست قدرت ندارم به هیچ به سرپنجه دست قضا بر مپیچ نکردند در دست من اختیار که من خویشتن را کنم بختیار سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۹ - حکایت یکی پیر درویش در خاک کیش چه خوش گفت با همسر زشت خویش چو دست قضا زشت رویت سرشت میندای گلگونه بر روی زشت که حاصل کند نیکبختی به زور به سرمه که بینا کند چشم کور نیاید نکوکاری از بد رگان محال است دوزندگی از سگان همه فیلسوفان یونان و روم ندانند کرد انگبین از زقوم ز وحشی نیاید که مردم شود به سعی اندر او تربیت گم شود توان پاک ‎کردن ز زنگ آینه ولیکن نیاید ز سنگ آینه به کوشش نروید گل از شاخ بید نه زنگی به گرمابه گردد سپید چو رد می نگردد خدنگ قضا سپر نیست مر بنده را جز رضا سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱۰ - حکایت کرکس با زغن چنین گفت پیش زغن کرکسی که نبود ز من دوربین تر کسی زغن گفت از این در نشاید گذشت بیا تا چه بینی بر اطراف دشت شنیدم که مقدار یک روزه راه بکرد از بلندی به پستی نگاه چنین گفت دیدم گرت باور است که یک دانه گندم به هامون بر است زغن را نماند از تعجب شکیب ز بالا نهادند سر در نشیب چو کرکس بر دانه آمد فراز گره شد بر او پایبندی دراز ندانست از آن دانه ای خوردنش که دهر افکند دام در گردنش نه آبستن در بود هر صدف نه هر بار رامی زند بر هدف زغن گفت از آن دانه دیدن چه سود چو بینایی دام خصمت نبود شنیدم که می گفت و گردن به بند نباشد حذر با قدر سودمند اجل چون به خونش بر آورد دست قضا چشم باریک بینش ببست در آبی که پیدا نگردد کنار غرور شناور نیاید به کار سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱۱ - حکایت چه خوش گفت شاگرد منسوج باف چو عنقا بر آورد و پیل و زراف مرا صورتی بر نیاید ز دست که نقشش معلم ز بالا نبست گرت صورت حال بد یا نکوست نگارنده دست تقدیر اوست در این نوعی از شرک پوشیده هست که زیدم بیازرد و عمروم بخست گرت دیده بخشد خداوند امر نبینی دگر صورت زید و عمرو نپندارم ار بنده دم در کشد خدایش به روزی قلم در کشد جهان آفرینت گشایش دهاد که گر وی ببندد که داند گشاد

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۸ - حکایت مرد درویش و همسایهٔ توانگر بلند اختری نام او بختیار قوی دستگه بود و سرمایه دار به کوی گدایان درش خانه بود زرش همچو گندم به پیمانه بود چو درویش بیند توانگر به ناز دلش بیش سوزد به داغ نیاز زنی جنگ پیوست با شوی خویش شبانگه چو رفتش تهیدست پیش که کس چون تو بدبخت درویش نیست چو زنبور سرخت جز این نیش نیست بیاموز مردی ز همسایگان که آخر نیم قحبه رایگان کسان را زر و سیم و ملک است و رخت چرا همچو ایشان نه ای نیکبخت بر آورد صافی دل صوف پوش چو طبل از تهیگاه خالی خروش که من دست قدرت ندارم به هیچ به سرپنجه دست قضا بر مپیچ نکردند در دست من اختیار که من خویشتن را کنم بختیار سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۹ - حکایت یکی پیر درویش در خاک کیش چه خوش گفت با همسر زشت خویش چو دست قضا زشت رویت سرشت میندای گلگونه بر روی زشت که حاصل کند نیکبختی به زور به سرمه که بینا کند چشم کور نیاید نکوکاری از بد رگان محال است دوزندگی از سگان همه فیلسوفان یونان و روم ندانند کرد انگبین از زقوم ز وحشی نیاید که مردم شود به سعی اندر او تربیت گم شود توان پاک ‎کردن ز زنگ آینه ولیکن نیاید ز سنگ آینه به کوشش نروید گل از شاخ بید نه زنگی به گرمابه گردد سپید چو رد می نگردد خدنگ قضا سپر نیست مر بنده را جز رضا سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱۰ - حکایت کرکس با زغن چنین گفت پیش زغن کرکسی که نبود ز من دوربین تر کسی زغن گفت از این در نشاید گذشت بیا تا چه بینی بر اطراف دشت شنیدم که مقدار یک روزه راه بکرد از بلندی به پستی نگاه چنین گفت دیدم گرت باور است که یک دانه گندم به هامون بر است زغن را نماند از تعجب شکیب ز بالا نهادند سر در نشیب چو کرکس بر دانه آمد فراز گره شد بر او پایبندی دراز ندانست از آن دانه ای خوردنش که دهر افکند دام در گردنش نه آبستن در بود هر صدف نه هر بار رامی زند بر هدف زغن گفت از آن دانه دیدن چه سود چو بینایی دام خصمت نبود شنیدم که می گفت و گردن به بند نباشد حذر با قدر سودمند اجل چون به خونش بر آورد دست قضا چشم باریک بینش ببست در آبی که پیدا نگردد کنار غرور شناور نیاید به کار سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱۱ - حکایت چه خوش گفت شاگرد منسوج باف چو عنقا بر آورد و پیل و زراف مرا صورتی بر نیاید ز دست که نقشش معلم ز بالا نبست گرت صورت حال بد یا نکوست نگارنده دست تقدیر اوست در این نوعی از شرک پوشیده هست که زیدم بیازرد و عمروم بخست گرت دیده بخشد خداوند امر نبینی دگر صورت زید و عمرو نپندارم ار بنده دم در کشد خدایش به روزی قلم در کشد جهان آفرینت گشایش دهاد که گر وی ببندد که داند گشاد

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱۲ - مثل شتر بچه با مادر خویش گفت پس از رفتن آخر زمانی بخفت بگفت ار به دست من استی مهار ندیدی کسم بارکش در قطار قضا کشتی آنجا که خواهد برد وگر ناخدا جامه بر تن درد مکن سعدیا دیده بر دست کس که بخشنده پروردگار است و بس اگر حق پرستی ز درها بست که گر وی براند نخواند کست گر او تاجدارت کند سر بر آر وگر نه سر ناامیدی بخار سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱۳ - گفتار اندر اخلاص و برکت آن و ریا و آفت آن عبادت به اخلاص نیت نکوست وگر نه چه آید ز بی مغز پوست چه زنار مغ در میانت چه دلق که در پوشی از بهر پندار خلق مکن گفتمت مردی خویش فاش چو مردی نمودی مخنث مباش به اندازه بود باید نمود خجالت نبرد آن که ننمود و بود که چون عاریت بر کنند از سرش نماید کهن جامه ای در برش اگر کوتهی پای چوبین مبند که در چشم طفلان نمایی بلند وگر نقره اندوده باشد نحاس توان خرج کردن بر ناشناس منه جان من آب زر بر پشیز که صراف دانا نگیرد به چیز زر اندودگان را به آتش برند پدید آید آنگه که مس یا زرند ندانی که بابای کوهی چه گفت به مردی که ناموس را شب نخفت برو جان بابا در اخلاص پیچ که نتوانی از خلق رستن به هیچ کسانی که فعلت پسندیده اند هنوز از تو نقش برون دیده اند چه قدر آورد بنده حوردیس که زیر قبا دارد اندام پیس نشاید به دستان شدن در بهشت که بازت رود چادر از روی زشت سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱۴ - حکایت شنیدم که نابالغی روزه داشت به صد محنت آورد روزی به چاشت به کتابش آن روز سایق نبرد بزرگ آمدش طاعت از طفل خرد پدر دیده بوسید و مادر سرش فشاندند بادام و زر بر سرش چو بر وی گذر کرد یک نیمه روز فتاد اندر او ز آتش معده سوز به دل گفت اگر لقمه چندی خورم چه داند پدر غیب یا مادرم چو روی پسر در پدر بود و قوم نهان خورد و پیدا به سر برد صوم که داند چو در بند حق نیستی اگر بی وضو در نماز ایستی پس این پیر از آن طفل نادان تر است که از بهر مردم به طاعت در است کلید در دوزخ است آن نماز که در چشم مردم گزاری دراز اگر جز به حق می رود جاده ات در آتش فشانند سجاده ات

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱۲ - مثل شتر بچه با مادر خویش گفت پس از رفتن آخر زمانی بخفت بگفت ار به دست من استی مهار ندیدی کسم بارکش در قطار قضا کشتی آنجا که خواهد برد وگر ناخدا جامه بر تن درد مکن سعدیا دیده بر دست کس که بخشنده پروردگار است و بس اگر حق پرستی ز درها بست که گر وی براند نخواند کست گر او تاجدارت کند سر بر آر وگر نه سر ناامیدی بخار سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱۳ - گفتار اندر اخلاص و برکت آن و ریا و آفت آن عبادت به اخلاص نیت نکوست وگر نه چه آید ز بی مغز پوست چه زنار مغ در میانت چه دلق که در پوشی از بهر پندار خلق مکن گفتمت مردی خویش فاش چو مردی نمودی مخنث مباش به اندازه بود باید نمود خجالت نبرد آن که ننمود و بود که چون عاریت بر کنند از سرش نماید کهن جامه ای در برش اگر کوتهی پای چوبین مبند که در چشم طفلان نمایی بلند وگر نقره اندوده باشد نحاس توان خرج کردن بر ناشناس منه جان من آب زر بر پشیز که صراف دانا نگیرد به چیز زر اندودگان را به آتش برند پدید آید آنگه که مس یا زرند ندانی که بابای کوهی چه گفت به مردی که ناموس را شب نخفت برو جان بابا در اخلاص پیچ که نتوانی از خلق رستن به هیچ کسانی که فعلت پسندیده اند هنوز از تو نقش برون دیده اند چه قدر آورد بنده حوردیس که زیر قبا دارد اندام پیس نشاید به دستان شدن در بهشت که بازت رود چادر از روی زشت سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱۴ - حکایت شنیدم که نابالغی روزه داشت به صد محنت آورد روزی به چاشت به کتابش آن روز سایق نبرد بزرگ آمدش طاعت از طفل خرد پدر دیده بوسید و مادر سرش فشاندند بادام و زر بر سرش چو بر وی گذر کرد یک نیمه روز فتاد اندر او ز آتش معده سوز به دل گفت اگر لقمه چندی خورم چه داند پدر غیب یا مادرم چو روی پسر در پدر بود و قوم نهان خورد و پیدا به سر برد صوم که داند چو در بند حق نیستی اگر بی وضو در نماز ایستی پس این پیر از آن طفل نادان تر است که از بهر مردم به طاعت در است کلید در دوزخ است آن نماز که در چشم مردم گزاری دراز اگر جز به حق می رود جاده ات در آتش فشانند سجاده ات

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱۵ - حکایت سیهکاری از نردبانی فتاد شنیدم که هم در نفس جان بداد پسر چند روزی گرستن گرفت دگر با حریفان نشستن گرفت به خواب اندرش دید و پرسید حال که چون رستی از حشر و نشر و سؤال بگفت ای پسر قصه بر من مخوان به دوزخ در افتادم از نردبان نکو سیرتی بی تکلف برون به از نیکنامی خراب اندرون به نزدیک من شبرو راهزن به از فاسق پارسا پیرهن یکی بر در خلق رنج آزمای چه مزدش دهد در قیامت خدای ز عمرو ای پسر چشم اجرت مدار چو در خانه زید باشی به کار نگویم تواند رسیدن به دوست در این ره جز آن کس که رویش در اوست ره راست رو تا به منزل رسی تو در ره نه ای زین قبل واپسی چو گاوی که عصار چشمش ببست دوان تا به شب شب همان جا که هست کسی گر بتابد ز محراب روی به کفرش گواهی دهند اهل کوی تو هم پشت بر قبله ای در نماز گرت در خدا نیست روی نیاز درختی که بیخش بود برقرار بپرور که روزی دهد میوه بار گرت بیخ اخلاص در بوم نیست از این بر کسی چون تو محروم نیست هر آن کافکند تخم بر روی سنگ جوی وقت دخلش نیاید به چنگ منه آبروی ریا را محل که این آب در زیر دارد وحل چو در خفیه بد باشم و خاکسار چه سود آب ناموس بر روی کار به روی و ریا خرقه سهل است دوخت گرش با خدا در توانی فروخت چه دانند مردم که در جامه کیست نویسنده داند که در نامه چیست چه وزن آورد جایی انبان باد که میزان عدل است و دیوان داد مرایی که چندین ورع می نمود بدیدند و هیچش در انبان نبود کنند ابره پاکیزه تر ز آستر که آن در حجاب است و این در نظر بزرگان فراغ از نظر داشتند از آن پرنیان آستر داشتند ور آوازه خواهی در اقلیم فاش برون حله کن گو درون حشو باش به بازی نگفت این سخن بایزید که از منکر ایمن ترم کز مرید کسانی که سلطان و شاهنشهند سراسر گدایان این درگهند طمع در گدا مرد معنی نبست نشاید گرفتن در افتاده دست همان به گر آبستن گوهری که همچون صدف سر به خود در بری چو روی پرستیدنت در خداست اگر جبرییلت نبیند رواست تو را پند سعدی بس است ای پسر اگر گوش گیری چو پند پدر گر امروز گفتار ما نشنوی مبادا که فردا پشیمان شوی از این به نصیحتگری بایدت ندانم پس از من چه پیش آیدت

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱۵ - حکایت سیهکاری از نردبانی فتاد شنیدم که هم در نفس جان بداد پسر چند روزی گرستن گرفت دگر با حریفان نشستن گرفت به خواب اندرش دید و پرسید حال که چون رستی از حشر و نشر و سؤال بگفت ای پسر قصه بر من مخوان به دوزخ در افتادم از نردبان نکو سیرتی بی تکلف برون به از نیکنامی خراب اندرون به نزدیک من شبرو راهزن به از فاسق پارسا پیرهن یکی بر در خلق رنج آزمای چه مزدش دهد در قیامت خدای ز عمرو ای پسر چشم اجرت مدار چو در خانه زید باشی به کار نگویم تواند رسیدن به دوست در این ره جز آن کس که رویش در اوست ره راست رو تا به منزل رسی تو در ره نه ای زین قبل واپسی چو گاوی که عصار چشمش ببست دوان تا به شب شب همان جا که هست کسی گر بتابد ز محراب روی به کفرش گواهی دهند اهل کوی تو هم پشت بر قبله ای در نماز گرت در خدا نیست روی نیاز درختی که بیخش بود برقرار بپرور که روزی دهد میوه بار گرت بیخ اخلاص در بوم نیست از این بر کسی چون تو محروم نیست هر آن کافکند تخم بر روی سنگ جوی وقت دخلش نیاید به چنگ منه آبروی ریا را محل که این آب در زیر دارد وحل چو در خفیه بد باشم و خاکسار چه سود آب ناموس بر روی کار به روی و ریا خرقه سهل است دوخت گرش با خدا در توانی فروخت چه دانند مردم که در جامه کیست نویسنده داند که در نامه چیست چه وزن آورد جایی انبان باد که میزان عدل است و دیوان داد مرایی که چندین ورع می نمود بدیدند و هیچش در انبان نبود کنند ابره پاکیزه تر ز آستر که آن در حجاب است و این در نظر بزرگان فراغ از نظر داشتند از آن پرنیان آستر داشتند ور آوازه خواهی در اقلیم فاش برون حله کن گو درون حشو باش به بازی نگفت این سخن بایزید که از منکر ایمن ترم کز مرید کسانی که سلطان و شاهنشهند سراسر گدایان این درگهند طمع در گدا مرد معنی نبست نشاید گرفتن در افتاده دست همان به گر آبستن گوهری که همچون صدف سر به خود در بری چو روی پرستیدنت در خداست اگر جبرییلت نبیند رواست تو را پند سعدی بس است ای پسر اگر گوش گیری چو پند پدر گر امروز گفتار ما نشنوی مبادا که فردا پشیمان شوی از این به نصیحتگری بایدت ندانم پس از من چه پیش آیدت

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱ - سر آغاز خدا را ندانست و طاعت نکرد که بر بخت و روزی قناعت نکرد قناعت توانگر کند مرد را خبر کن حریص جهانگرد را سکونی به دست آور ای بی ثبات که بر سنگ گردان نروید نبات مپرور تن ار مرد رای و هشی که او را چو می پروری می کشی خردمند مردم هنر پرورند که تن پروران از هنر لاغرند کسی سیرت آدمی گوش کرد که اول سگ نفس خاموش کرد خور و خواب تنها طریق دد است بر این بودن آیین نابخرد است خنک نیکبختی که در گوشه ای به دست آرد از معرفت توشه ای بر آنان که شد سر حق آشکار نکردند باطل بر او اختیار ولیکن چو ظلمت نداند ز نور چه دیدار دیوش چه رخسار حور تو خود را از آن در چه انداختی که چه را ز ره باز نشناختی بر اوج فلک چون پرد جره باز که در شهپرش بسته ای سنگ آز گرش دامن از چنگ شهوت رها کنی رفت تا سدرةالمنتهی به کم کردن از عادت خویش خورد توان خویشتن را ملک خوی کرد کجا سیر وحشی رسد در ملک نشاید پرید از ثری بر فلک نخست آدمی سیرتی پیشه کن پس آن گه ملک خویی اندیشه کن تو بر کره توسنی بر کمر نگر تا نپیچد ز حکم تو سر که گر پالهنگ از کفت در گسیخت تن خویشتن کشت و خون تو ریخت به اندازه خور زاد اگر مردمی چنین پر شکم آدمی یا خمی درون جای قوت است و ذکر و نفس تو پنداری از بهر نان است و بس کجا ذکر گنجد در انبان آز به سختی نفس می کند پا دراز ندارند تن پروران آگهی که پر معده باشد ز حکمت تهی دو چشم و شکم پر نگردد به هیچ تهی بهتر این روده پیچ پیچ چو دوزخ که سیرش کنند از وقید دگر بانگ دارد که هل من مزید همی میردت عیسی از لاغری تو در بند آنی که خر پروری به دین ای فرومایه دنیا مخر تو خر را به انجیل عیسی مخر مگر می نبینی که دد را و دام نینداخت جز حرص خوردن به دام پلنگی که گردن کشد بر وحوش به دام افتد از بهر خوردن چو موش چو موش آن که نان و پنیرش خوری به دامش در افتی و تیرش خوری سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۲ - حکایت مرا حاجیی شانه عاج داد که رحمت بر اخلاق حجاج باد شنیدم که باری سگم خوانده بود که از من به نوعی دلش مانده بود بینداختم شانه کاین استخوان نمی بایدم دیگرم سگ مخوان مپندار چون سرکه خود خورم که جور خداوند حلوا برم قناعت کن ای نفس بر اندکی که سلطان و درویش بینی یکی چرا پیش خسرو به خواهش روی چو یک سو نهادی طمع خسروی وگر خود پرستی شکم طبله کن در خانه این و آن قبله کن

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱ - سر آغاز خدا را ندانست و طاعت نکرد که بر بخت و روزی قناعت نکرد قناعت توانگر کند مرد را خبر کن حریص جهانگرد را سکونی به دست آور ای بی ثبات که بر سنگ گردان نروید نبات مپرور تن ار مرد رای و هشی که او را چو می پروری می کشی خردمند مردم هنر پرورند که تن پروران از هنر لاغرند کسی سیرت آدمی گوش کرد که اول سگ نفس خاموش کرد خور و خواب تنها طریق دد است بر این بودن آیین نابخرد است خنک نیکبختی که در گوشه ای به دست آرد از معرفت توشه ای بر آنان که شد سر حق آشکار نکردند باطل بر او اختیار ولیکن چو ظلمت نداند ز نور چه دیدار دیوش چه رخسار حور تو خود را از آن در چه انداختی که چه را ز ره باز نشناختی بر اوج فلک چون پرد جره باز که در شهپرش بسته ای سنگ آز گرش دامن از چنگ شهوت رها کنی رفت تا سدرةالمنتهی به کم کردن از عادت خویش خورد توان خویشتن را ملک خوی کرد کجا سیر وحشی رسد در ملک نشاید پرید از ثری بر فلک نخست آدمی سیرتی پیشه کن پس آن گه ملک خویی اندیشه کن تو بر کره توسنی بر کمر نگر تا نپیچد ز حکم تو سر که گر پالهنگ از کفت در گسیخت تن خویشتن کشت و خون تو ریخت به اندازه خور زاد اگر مردمی چنین پر شکم آدمی یا خمی درون جای قوت است و ذکر و نفس تو پنداری از بهر نان است و بس کجا ذکر گنجد در انبان آز به سختی نفس می کند پا دراز ندارند تن پروران آگهی که پر معده باشد ز حکمت تهی دو چشم و شکم پر نگردد به هیچ تهی بهتر این روده پیچ پیچ چو دوزخ که سیرش کنند از وقید دگر بانگ دارد که هل من مزید همی میردت عیسی از لاغری تو در بند آنی که خر پروری به دین ای فرومایه دنیا مخر تو خر را به انجیل عیسی مخر مگر می نبینی که دد را و دام نینداخت جز حرص خوردن به دام پلنگی که گردن کشد بر وحوش به دام افتد از بهر خوردن چو موش چو موش آن که نان و پنیرش خوری به دامش در افتی و تیرش خوری سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۲ - حکایت مرا حاجیی شانه عاج داد که رحمت بر اخلاق حجاج باد شنیدم که باری سگم خوانده بود که از من به نوعی دلش مانده بود بینداختم شانه کاین استخوان نمی بایدم دیگرم سگ مخوان مپندار چون سرکه خود خورم که جور خداوند حلوا برم قناعت کن ای نفس بر اندکی که سلطان و درویش بینی یکی چرا پیش خسرو به خواهش روی چو یک سو نهادی طمع خسروی وگر خود پرستی شکم طبله کن در خانه این و آن قبله کن

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۳ - حکایت یکی پر طمع پیش خوارزمشاه شنیدم که شد بامدادی پگاه چو دیدش به خدمت دوتا گشت و راست دگر روی بر خاک مالید و خاست پسر گفتش ای بابک نامجوی یکی مشکلت می بپرسم بگوی نگفتی که قبله ست سوی حجاز چرا کردی امروز از این سو نماز مبر طاعت نفس شهوت پرست که هر ساعتش قبله دیگر است مبر ای برادر به فرمانش دست که هر کس که فرمان نبردش برست قناعت سرافرازد ای مرد هوش سر پر طمع بر نیاید ز دوش طمع آبروی توقر بریخت برای دو جو دامنی در بریخت چو سیراب خواهی شدن ز آب جوی چرا ریزی از بهر برف آبروی مگر از تنعم شکیبا شوی وگرنه ضرورت به درها شوی برو خواجه کوتاه کن دست آز چه می بایدت ز آستین دراز کسی را که درج طمع در نوشت نباید به کس عبد و خادم نبشت توقع براند ز هر مجلست بران از خودش تا نراند کست سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۴ - حکایت یکی را تب آمد ز صاحبدلان کسی گفت شکر بخواه از فلان بگفت ای پسر تلخی مردنم به از جور روی ترش بردنم شکر عاقل از دست آن کس نخورد که روی از تکبر بر او سرکه کرد مرو از پی هر چه دل خواهدت که تمکین تن نور جان کاهدت کند مرد را نفس اماره خوار اگر هوشمندی عزیزش مدار اگر هرچه باشد مرادت خوری ز دوران بسی نامرادی بری تنور شکم دم به دم تافتن مصیبت بود روز نایافتن به تنگی بریزاندت روی رنگ چو وقت فراخی کنی معده تنگ کشد مرد پرخواره بار شکم وگر در نیابد کشد بار غم شکم بنده بسیار بینی خجل شکم پیش من تنگ بهتر که دل سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۵ - حکایت در مذلت بسیار خوردن چه آوردم از بصره دانی عجب حدیثی که شیرین تر است از رطب تنی چند در خرقه راستان گذشتیم بر طرف خرماستان یکی در میان معده انبار بود ز پر خواری خویش بس خوار بود میان بست مسکین و شد بر درخت وز آنجا به گردن در افتاد سخت نه هر بار خرما توان خورد و برد لت انبان بد عاقبت خورد و مرد رییس ده آمد که این را که کشت بگفتم مزن بانگ بر ما درشت شکم دامن اندر کشیدش ز شاخ بود تنگدل رودگانی فراخ شکم بند دست است و زنجیر پای شکم بنده نادر پرستد خدای سراسر شکم شد ملخ لاجرم به پایش کشد مور کوچک شکم برو اندرونی به دست آر پاک شکم پر نخواهد شد الا به خاک سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۶ - حکایت شکم صوفیی را زبون کرد و فرج دو دینار بر هر دوان کرد خرج یکی گفتش از دوستان در نهفت چه کردی بدین هر دو دینار گفت به دیناری از پشت راندم نشاط به دیگر شکم را کشیدم سماط فرومایگی کردم و ابلهی که این همچنان پر نشد وآن تهی غذا گر لطیف است و گر سرسری چو دیرت به دست اوفتد خوش خوری سر آنگه به بالین نهد هوشمند که خوابش به قهر آورد در کمند مجال سخن تا نیابی مگوی چو میدان نبینی نگه دار گوی وز اندازه بیرون مرو پیش زن نه دیوانه ای تیغ بر خود مزن به بی رغبتی شهوت انگیختن به رغبت بود خون خود ریختن

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۳ - حکایت یکی پر طمع پیش خوارزمشاه شنیدم که شد بامدادی پگاه چو دیدش به خدمت دوتا گشت و راست دگر روی بر خاک مالید و خاست پسر گفتش ای بابک نامجوی یکی مشکلت می بپرسم بگوی نگفتی که قبله ست سوی حجاز چرا کردی امروز از این سو نماز مبر طاعت نفس شهوت پرست که هر ساعتش قبله دیگر است مبر ای برادر به فرمانش دست که هر کس که فرمان نبردش برست قناعت سرافرازد ای مرد هوش سر پر طمع بر نیاید ز دوش طمع آبروی توقر بریخت برای دو جو دامنی در بریخت چو سیراب خواهی شدن ز آب جوی چرا ریزی از بهر برف آبروی مگر از تنعم شکیبا شوی وگرنه ضرورت به درها شوی برو خواجه کوتاه کن دست آز چه می بایدت ز آستین دراز کسی را که درج طمع در نوشت نباید به کس عبد و خادم نبشت توقع براند ز هر مجلست بران از خودش تا نراند کست سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۴ - حکایت یکی را تب آمد ز صاحبدلان کسی گفت شکر بخواه از فلان بگفت ای پسر تلخی مردنم به از جور روی ترش بردنم شکر عاقل از دست آن کس نخورد که روی از تکبر بر او سرکه کرد مرو از پی هر چه دل خواهدت که تمکین تن نور جان کاهدت کند مرد را نفس اماره خوار اگر هوشمندی عزیزش مدار اگر هرچه باشد مرادت خوری ز دوران بسی نامرادی بری تنور شکم دم به دم تافتن مصیبت بود روز نایافتن به تنگی بریزاندت روی رنگ چو وقت فراخی کنی معده تنگ کشد مرد پرخواره بار شکم وگر در نیابد کشد بار غم شکم بنده بسیار بینی خجل شکم پیش من تنگ بهتر که دل سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۵ - حکایت در مذلت بسیار خوردن چه آوردم از بصره دانی عجب حدیثی که شیرین تر است از رطب تنی چند در خرقه راستان گذشتیم بر طرف خرماستان یکی در میان معده انبار بود ز پر خواری خویش بس خوار بود میان بست مسکین و شد بر درخت وز آنجا به گردن در افتاد سخت نه هر بار خرما توان خورد و برد لت انبان بد عاقبت خورد و مرد رییس ده آمد که این را که کشت بگفتم مزن بانگ بر ما درشت شکم دامن اندر کشیدش ز شاخ بود تنگدل رودگانی فراخ شکم بند دست است و زنجیر پای شکم بنده نادر پرستد خدای سراسر شکم شد ملخ لاجرم به پایش کشد مور کوچک شکم برو اندرونی به دست آر پاک شکم پر نخواهد شد الا به خاک سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۶ - حکایت شکم صوفیی را زبون کرد و فرج دو دینار بر هر دوان کرد خرج یکی گفتش از دوستان در نهفت چه کردی بدین هر دو دینار گفت به دیناری از پشت راندم نشاط به دیگر شکم را کشیدم سماط فرومایگی کردم و ابلهی که این همچنان پر نشد وآن تهی غذا گر لطیف است و گر سرسری چو دیرت به دست اوفتد خوش خوری سر آنگه به بالین نهد هوشمند که خوابش به قهر آورد در کمند مجال سخن تا نیابی مگوی چو میدان نبینی نگه دار گوی وز اندازه بیرون مرو پیش زن نه دیوانه ای تیغ بر خود مزن به بی رغبتی شهوت انگیختن به رغبت بود خون خود ریختن

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۷ - حکایت در عزت قناعت یکی نیشکر داشت بر طبقری چپ و راست گردیده بر مشتری به صاحبدلی گفت در کنج ده که بستان و چون دست یابی بده بگفت آن خردمند زیبا سرشت جوابی که بر دیده باید نبشت تو را صبر بر من نباشد مگر ولیکن مرا باشد از نیشکر حلاوت ندارد شکر در نیش چو باشد تقاضای تلخ از پیش سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۸ - حکایت یکی را ز مردان روشن ضمیر امیر ختن داد طاقی حریر ز شادی چو گلبرگ خندان شکفت نپوشید و دستش ببوسید و گفت چه خوب است تشریف میر ختن وز او خوب تر خرقه خویشتن گر آزاده ای بر زمین خسب و بس مکن بهر قالی زمین بوس کس سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۹ - حکایت یکی نان خورش جز پیازی نداشت چو دیگر کسان برگ و سازی نداشت پراکنده ای گفتش ای خاکسار برو طبخی از خوان یغما بیار بخواه و مدار از کس ای خواجه باک که مقطوع روزی بود شرمناک قبا بست و چابک نوردید دست قبایش دریدند و دستش شکست شنیدم که می گفت و خون می گریست که ای نفس خودکرده را چاره چیست بلا جوی باشد گرفتار آز من و خانه من بعد و نان و پیاز جوینی که از سعی بازو خورم به از میده بر خوان اهل کرم چه دلتنگ خفت آن فرومایه دوش که بر سفره دیگران داشت گوش سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱۰ - حکایت یکی گربه در خانه زال بود که برگشته ایام و بدحال بود دوان شد به مهمان سرای امیر غلامان سلطان زدندش به تیر چکان خونش از استخوان می دوید همی گفت و از هول جان می دوید اگر جستم از دست این تیرزن من و موش و ویرانه پیرزن نیرزد عسل جان من زخم نیش قناعت نکوتر به دوشاب خویش خداوند از آن بنده خرسند نیست که راضی به قسم خداوند نیست سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱۱ - حکایت مرد کوته نظر و زن عالی همت یکی طفل دندان برآورده بود پدر سر به فکرت فرو برده بود که من نان و برگ از کجا آرمش مروت نباشد که بگذارمش چو بیچاره گفت این سخن نزد جفت نگر تا زن او را چه مردانه گفت مخور هول ابلیس تا جان دهد همان کس که دندان دهد نان دهد تواناست آخر خداوند روز که روزی رساند تو چندین مسوز نگارنده کودک اندر شکم نویسنده عمر و روزی است هم خداوندگاری که عبدی خرید بدارد فکیف آن که عبد آفرید تو را نیست این تکیه بر کردگار که مملوک را بر خداوندگار شنیدی که در روزگار قدیم شدی سنگ در دست ابدال سیم نپنداری این قول معقول نیست چو قانع شدی سیم و سنگت یکی است چو طفل اندرون دارد از حرص پاک چه مشتی زرش پیش همت چه خاک خبر ده به درویش سلطان پرست که سلطان ز درویش مسکین ترست گدا را کند یک درم سیم سیر فریدون به ملک عجم نیم سیر نگهبانی ملک و دولت بلاست گدا پادشاه است و نامش گداست گدایی که بر خاطرش بند نیست به از پادشاهی که خرسند نیست بخسبند خوش روستایی و جفت به ذوقی که سلطان در ایوان نخفت اگر پادشاه است و گر پینه دوز چو خفتند گردد شب هر دو روز چو سیلاب خواب آمد و مرد برد چه بر تخت سلطان چه بر دشت کرد چو بینی توانگر سر از کبر مست برو شکر یزدان کن ای تنگدست نداری بحمدالله آن دسترس که برخیزد از دستت آزار کس

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۷ - حکایت در عزت قناعت یکی نیشکر داشت بر طبقری چپ و راست گردیده بر مشتری به صاحبدلی گفت در کنج ده که بستان و چون دست یابی بده بگفت آن خردمند زیبا سرشت جوابی که بر دیده باید نبشت تو را صبر بر من نباشد مگر ولیکن مرا باشد از نیشکر حلاوت ندارد شکر در نیش چو باشد تقاضای تلخ از پیش سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۸ - حکایت یکی را ز مردان روشن ضمیر امیر ختن داد طاقی حریر ز شادی چو گلبرگ خندان شکفت نپوشید و دستش ببوسید و گفت چه خوب است تشریف میر ختن وز او خوب تر خرقه خویشتن گر آزاده ای بر زمین خسب و بس مکن بهر قالی زمین بوس کس سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۹ - حکایت یکی نان خورش جز پیازی نداشت چو دیگر کسان برگ و سازی نداشت پراکنده ای گفتش ای خاکسار برو طبخی از خوان یغما بیار بخواه و مدار از کس ای خواجه باک که مقطوع روزی بود شرمناک قبا بست و چابک نوردید دست قبایش دریدند و دستش شکست شنیدم که می گفت و خون می گریست که ای نفس خودکرده را چاره چیست بلا جوی باشد گرفتار آز من و خانه من بعد و نان و پیاز جوینی که از سعی بازو خورم به از میده بر خوان اهل کرم چه دلتنگ خفت آن فرومایه دوش که بر سفره دیگران داشت گوش سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱۰ - حکایت یکی گربه در خانه زال بود که برگشته ایام و بدحال بود دوان شد به مهمان سرای امیر غلامان سلطان زدندش به تیر چکان خونش از استخوان می دوید همی گفت و از هول جان می دوید اگر جستم از دست این تیرزن من و موش و ویرانه پیرزن نیرزد عسل جان من زخم نیش قناعت نکوتر به دوشاب خویش خداوند از آن بنده خرسند نیست که راضی به قسم خداوند نیست سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱۱ - حکایت مرد کوته نظر و زن عالی همت یکی طفل دندان برآورده بود پدر سر به فکرت فرو برده بود که من نان و برگ از کجا آرمش مروت نباشد که بگذارمش چو بیچاره گفت این سخن نزد جفت نگر تا زن او را چه مردانه گفت مخور هول ابلیس تا جان دهد همان کس که دندان دهد نان دهد تواناست آخر خداوند روز که روزی رساند تو چندین مسوز نگارنده کودک اندر شکم نویسنده عمر و روزی است هم خداوندگاری که عبدی خرید بدارد فکیف آن که عبد آفرید تو را نیست این تکیه بر کردگار که مملوک را بر خداوندگار شنیدی که در روزگار قدیم شدی سنگ در دست ابدال سیم نپنداری این قول معقول نیست چو قانع شدی سیم و سنگت یکی است چو طفل اندرون دارد از حرص پاک چه مشتی زرش پیش همت چه خاک خبر ده به درویش سلطان پرست که سلطان ز درویش مسکین ترست گدا را کند یک درم سیم سیر فریدون به ملک عجم نیم سیر نگهبانی ملک و دولت بلاست گدا پادشاه است و نامش گداست گدایی که بر خاطرش بند نیست به از پادشاهی که خرسند نیست بخسبند خوش روستایی و جفت به ذوقی که سلطان در ایوان نخفت اگر پادشاه است و گر پینه دوز چو خفتند گردد شب هر دو روز چو سیلاب خواب آمد و مرد برد چه بر تخت سلطان چه بر دشت کرد چو بینی توانگر سر از کبر مست برو شکر یزدان کن ای تنگدست نداری بحمدالله آن دسترس که برخیزد از دستت آزار کس

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱۲ - حکایت شنیدم که صاحبدلی نیکمرد یکی خانه بر قامت خویش کرد کسی گفت می دانمت دسترس کز این خانه بهتر کنی گفت بس چه می خواهم از طارم افراشتن همینم بس از بهر بگذاشتن مکن خانه بر راه سیل ای غلام که کس را نگشت این عمارت تمام نه از معرفت باشد و عقل و رای که بر ره کند کاروانی سرای سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱۳ - حکایت یکی سلطنت ران صاحب شکوه فرو خواست رفت آفتابش به کوه به شیخی در آن بقعه کشور گذاشت که در دوره قایم مقامی نداشت چو خلوت نشین کوس دولت شنید دگر ذوق در کنج خلوت ندید چپ و راست لشکر کشیدن گرفت دل پردلان زو رمیدن گرفت چنان سخت بازو شد و تیز چنگ که با جنگجویان طلب کرد جنگ ز قوم پراکنده خلقی بکشت دگر جمع گشتند و هم رای و پشت چنان در حصارش کشیدند تنگ که عاجز شد از تیرباران و سنگ بر نیکمردی فرستاد کس که صعبم فرومانده فریاد رس به همت مدد کن که شمشیر و تیر نه در هر وغایی بود دستگیر چو بشنید عابد بخندید و گفت چرا نیم نانی نخورد و نخفت ندانست قارون نعمت پرست که گنج سلامت به کنج اندر است سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱۴ - گفتار در صبر بر ناتوانی به امید بهی کمال است در نفس مرد کریم گرش زر نباشد چه نقصان و بیم مپندار اگر سفله قارون شود که طبع لییمش دگرگون شود وگر درنیابد کرم پیشه نان نهادش توانگر بود همچنان مروت زمین است و سرمایه زرع بده کاصل خالی نماند ز فرع خدایی که از خاک مردم کند عجب باشد ار مردمی گم کند ز نعمت نهادن بلندی مجوی که ناخوش کند آب استاده بوی به بخشندگی کوش کآب روان به سیلش مدد می رسد ز آسمان گر از جاه و دولت بیفتد لییم دگر باره نادر شود مستقیم وگر قیمتی گوهری غم مدار که ضایع نگرداندت روزگار کلوخ ار چه افتاده بینی به راه نبینی که در وی کند کس نگاه و گر خرده زر ز دندان گاز بیفتد به شمعش بجویند باز به در می کنند آبگینه ز سنگ کجا ماند آیینه در زیر زنگ هنر باید و فضل و دین و کمال که گاه آید و گه رود جاه و مال

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱۲ - حکایت شنیدم که صاحبدلی نیکمرد یکی خانه بر قامت خویش کرد کسی گفت می دانمت دسترس کز این خانه بهتر کنی گفت بس چه می خواهم از طارم افراشتن همینم بس از بهر بگذاشتن مکن خانه بر راه سیل ای غلام که کس را نگشت این عمارت تمام نه از معرفت باشد و عقل و رای که بر ره کند کاروانی سرای سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱۳ - حکایت یکی سلطنت ران صاحب شکوه فرو خواست رفت آفتابش به کوه به شیخی در آن بقعه کشور گذاشت که در دوره قایم مقامی نداشت چو خلوت نشین کوس دولت شنید دگر ذوق در کنج خلوت ندید چپ و راست لشکر کشیدن گرفت دل پردلان زو رمیدن گرفت چنان سخت بازو شد و تیز چنگ که با جنگجویان طلب کرد جنگ ز قوم پراکنده خلقی بکشت دگر جمع گشتند و هم رای و پشت چنان در حصارش کشیدند تنگ که عاجز شد از تیرباران و سنگ بر نیکمردی فرستاد کس که صعبم فرومانده فریاد رس به همت مدد کن که شمشیر و تیر نه در هر وغایی بود دستگیر چو بشنید عابد بخندید و گفت چرا نیم نانی نخورد و نخفت ندانست قارون نعمت پرست که گنج سلامت به کنج اندر است سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱۴ - گفتار در صبر بر ناتوانی به امید بهی کمال است در نفس مرد کریم گرش زر نباشد چه نقصان و بیم مپندار اگر سفله قارون شود که طبع لییمش دگرگون شود وگر درنیابد کرم پیشه نان نهادش توانگر بود همچنان مروت زمین است و سرمایه زرع بده کاصل خالی نماند ز فرع خدایی که از خاک مردم کند عجب باشد ار مردمی گم کند ز نعمت نهادن بلندی مجوی که ناخوش کند آب استاده بوی به بخشندگی کوش کآب روان به سیلش مدد می رسد ز آسمان گر از جاه و دولت بیفتد لییم دگر باره نادر شود مستقیم وگر قیمتی گوهری غم مدار که ضایع نگرداندت روزگار کلوخ ار چه افتاده بینی به راه نبینی که در وی کند کس نگاه و گر خرده زر ز دندان گاز بیفتد به شمعش بجویند باز به در می کنند آبگینه ز سنگ کجا ماند آیینه در زیر زنگ هنر باید و فضل و دین و کمال که گاه آید و گه رود جاه و مال

%0
10 Bölüm