Qur'an&Sunnahالقرآن

Sa'dî — Bostân

Ebû Muhammed Müslihuddîn Sa'dî Şîrâzî · FA

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱۵ - حکایت در معنی آسانی پس از دشواری شنیدم ز پیران شیرین سخن که بود اندر این شهر پیری کهن بسی دیده شاهان و دوران و امر سرآورده عمری ز تاریخ عمرو درخت کهن میوه ای تازه داشت که شهر از نکویی پرآوازه داشت عجب در زنخدان آن دل فریب که هرگز نبوده ست بر سرو سیب ز شوخی و مردم خراشیدنش فرج دید در سر تراشیدنش به موسی کهن عمر کوته امید سرش کرد چون دست موسی سپید ز سر تیزی آن آهنین دل که بود به عیب پری رخ زبان برگشود به مویی که کرد از نکوییش کم نهادند حالی سرش در شکم چو چنگ از خجالت سر خوبروی نگونسار و در پیشش افتاده موی یکی را که خاطر در او رفته بود چو چشمان دلبندش آشفته بود کسی گفت جور آزمودی و درد دگر گرد سودای باطل مگرد ز مهرش بگردان چو پروانه پشت که مقراض شمع جمالش بکشت برآمد خروش از هوادار چست که تردامنان را بود عهد سست پسر خوش منش باید و خوبروی پدر گو به جهلش بینداز موی مرا جان به مهرش برآمیخته ست نه خاطر به مویی در آویخته ست چو روی نکو داری انده مخور که موی ار بیفتد بروید دگر نه پیوسته رز خوشه تر دهد گهی برگ ریزد گهی بر دهد بزرگان چو خور در حجاب اوفتند حسودان چو اخگر در آب اوفتند برون آید از زیر ابر آفتاب به تدریج و اخگر بمیرد در آب ز ظلمت مترس ای پسندیده دوست که ممکن بود کاب حیوان در اوست نه گیتی پس از جنبش آرام یافت نه سعدی سفر کرد تا کام یافت دل از بی مرادی به فکرت مسوز شب آبستن است ای برادر به روز سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱ - سر آغاز سخن در صلاح است و تدبیر و خوی نه در اسب و میدان و چوگان و گوی تو با دشمن نفس هم خانه ای چه در بند پیکار بیگانه ای عنان باز پیچان نفس از حرام به مردی ز رستم گذشتند و سام تو خود را چو کودک ادب کن به چوب به گرز گران مغز مردم مکوب وجود تو شهری است پر نیک و بد تو سلطان و دستور دانا خرد رضا و ورع نیکنامان حر هوی و هوس رهزن و کیسه بر چو سلطان عنایت کند با بدان کجا ماند آسایش بخردان تو را شهوت و حرص و کین و حسد چو خون در رگانند و جان در جسد هوی و هوس را نماند ستیز چو بینند سر پنجه عقل تیز رییسی که دشمن سیاست نکرد هم از دست دشمن ریاست نکرد نخواهم در این نوع گفتن بسی که حرفی بس ار کار بندد کسی

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱۵ - حکایت در معنی آسانی پس از دشواری شنیدم ز پیران شیرین سخن که بود اندر این شهر پیری کهن بسی دیده شاهان و دوران و امر سرآورده عمری ز تاریخ عمرو درخت کهن میوه ای تازه داشت که شهر از نکویی پرآوازه داشت عجب در زنخدان آن دل فریب که هرگز نبوده ست بر سرو سیب ز شوخی و مردم خراشیدنش فرج دید در سر تراشیدنش به موسی کهن عمر کوته امید سرش کرد چون دست موسی سپید ز سر تیزی آن آهنین دل که بود به عیب پری رخ زبان برگشود به مویی که کرد از نکوییش کم نهادند حالی سرش در شکم چو چنگ از خجالت سر خوبروی نگونسار و در پیشش افتاده موی یکی را که خاطر در او رفته بود چو چشمان دلبندش آشفته بود کسی گفت جور آزمودی و درد دگر گرد سودای باطل مگرد ز مهرش بگردان چو پروانه پشت که مقراض شمع جمالش بکشت برآمد خروش از هوادار چست که تردامنان را بود عهد سست پسر خوش منش باید و خوبروی پدر گو به جهلش بینداز موی مرا جان به مهرش برآمیخته ست نه خاطر به مویی در آویخته ست چو روی نکو داری انده مخور که موی ار بیفتد بروید دگر نه پیوسته رز خوشه تر دهد گهی برگ ریزد گهی بر دهد بزرگان چو خور در حجاب اوفتند حسودان چو اخگر در آب اوفتند برون آید از زیر ابر آفتاب به تدریج و اخگر بمیرد در آب ز ظلمت مترس ای پسندیده دوست که ممکن بود کاب حیوان در اوست نه گیتی پس از جنبش آرام یافت نه سعدی سفر کرد تا کام یافت دل از بی مرادی به فکرت مسوز شب آبستن است ای برادر به روز سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱ - سر آغاز سخن در صلاح است و تدبیر و خوی نه در اسب و میدان و چوگان و گوی تو با دشمن نفس هم خانه ای چه در بند پیکار بیگانه ای عنان باز پیچان نفس از حرام به مردی ز رستم گذشتند و سام تو خود را چو کودک ادب کن به چوب به گرز گران مغز مردم مکوب وجود تو شهری است پر نیک و بد تو سلطان و دستور دانا خرد رضا و ورع نیکنامان حر هوی و هوس رهزن و کیسه بر چو سلطان عنایت کند با بدان کجا ماند آسایش بخردان تو را شهوت و حرص و کین و حسد چو خون در رگانند و جان در جسد هوی و هوس را نماند ستیز چو بینند سر پنجه عقل تیز رییسی که دشمن سیاست نکرد هم از دست دشمن ریاست نکرد نخواهم در این نوع گفتن بسی که حرفی بس ار کار بندد کسی

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲ - گفتار اندر فضیلت خاموشی اگر پای در دامن آری چو کوه سرت ز آسمان بگذرد در شکوه زبان درکش ای مرد بسیار دان که فردا قلم نیست بر بی زبان صدف وار گوهرشناسان راز دهان جز به لؤلؤ نکردند باز فراوان سخن باشد آکنده گوش نصیحت نگیرد مگر در خموش چو خواهی که گویی نفس بر نفس حلاوت نیابی ز گفتار کس نباید سخن گفت ناساخته نشاید بریدن نینداخته تأمل کنان در خطا و صواب به از ژاژخایان حاضر جواب کمال است در نفس انسان سخن تو خود را به گفتار ناقص مکن کم آواز هرگز نبینی خجل جوی مشک بهتر که یک توده گل حذر کن ز نادان ده مرده گوی چو دانا یکی گوی و پرورده گوی صد انداختی تیر و هر صد خطاست اگر هوشمندی یک انداز و راست چرا گوید آن چیز در خفیه مرد که گر فاش گردد شود روی زرد مکن پیش دیوار غیبت بسی بود کز پسش گوش دارد کسی درون دلت شهربند است راز نگر تا نبیند در شهر باز از آن مرد دانا دهان دوخته است که بیند که شمع از زبان سوخته است سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۳ - حکایت سلطان تَکِش و حفظ اسرار تکش با غلامان یکی راز گفت که این را نباید به کس باز گفت به یک سالش آمد ز دل بر دهان به یک روز شد منتشر در جهان بفرمود جلاد را بی دریغ که بردار سرهای اینان به تیغ یکی زآن میان گفت و زنهار خواست مکش بندگان کاین گناه از تو خاست تو اول نبستی که سرچشمه بود چو سیلاب شد پیش بستن چه سود تو پیدا مکن راز دل بر کسی که او خود نگوید بر هر کسی جواهر به گنجینه داران سپار ولی راز را خویشتن پاس دار سخن تا نگویی بر او دست هست چو گفته شود یابد او بر تو دست سخن دیو بندی است در چاه دل به بالای کام و زبانش مهل توان باز دادن ره نره دیو ولی باز نتوان گرفتن به ریو تو دانی که چون دیو رفت از قفس نیاید به لا حول کس باز پس یکی طفل بر گیرد از رخش بند نیاید به صد رستم اندر کمند مگوی آن که گر بر ملا اوفتد وجودی از آن در بلا اوفتد به دهقان نادان چه خوش گفت زن به دانش سخن گوی یا دم مزن مگوی آنچه طاقت نداری شنود که جو کشته گندم نخواهی درود چه نیکو زده ست این مثل برهمن بود حرمت هر کس از خویشتن چو دشنام گویی دعا نشنوی به جز کشته خویشتن ندروی مگوی و منه تا توانی قدم از اندازه بیرون وز اندازه کم نباید که بسیار بازی کنی که مر قیمت خویش را بشکنی وگر تند باشی به یک بار و تیز جهان از تو گیرند راه گریز نه کوتاه دستی و بیچارگی نه زجر و تطاول به یک بارگی

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲ - گفتار اندر فضیلت خاموشی اگر پای در دامن آری چو کوه سرت ز آسمان بگذرد در شکوه زبان درکش ای مرد بسیار دان که فردا قلم نیست بر بی زبان صدف وار گوهرشناسان راز دهان جز به لؤلؤ نکردند باز فراوان سخن باشد آکنده گوش نصیحت نگیرد مگر در خموش چو خواهی که گویی نفس بر نفس حلاوت نیابی ز گفتار کس نباید سخن گفت ناساخته نشاید بریدن نینداخته تأمل کنان در خطا و صواب به از ژاژخایان حاضر جواب کمال است در نفس انسان سخن تو خود را به گفتار ناقص مکن کم آواز هرگز نبینی خجل جوی مشک بهتر که یک توده گل حذر کن ز نادان ده مرده گوی چو دانا یکی گوی و پرورده گوی صد انداختی تیر و هر صد خطاست اگر هوشمندی یک انداز و راست چرا گوید آن چیز در خفیه مرد که گر فاش گردد شود روی زرد مکن پیش دیوار غیبت بسی بود کز پسش گوش دارد کسی درون دلت شهربند است راز نگر تا نبیند در شهر باز از آن مرد دانا دهان دوخته است که بیند که شمع از زبان سوخته است سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۳ - حکایت سلطان تَکِش و حفظ اسرار تکش با غلامان یکی راز گفت که این را نباید به کس باز گفت به یک سالش آمد ز دل بر دهان به یک روز شد منتشر در جهان بفرمود جلاد را بی دریغ که بردار سرهای اینان به تیغ یکی زآن میان گفت و زنهار خواست مکش بندگان کاین گناه از تو خاست تو اول نبستی که سرچشمه بود چو سیلاب شد پیش بستن چه سود تو پیدا مکن راز دل بر کسی که او خود نگوید بر هر کسی جواهر به گنجینه داران سپار ولی راز را خویشتن پاس دار سخن تا نگویی بر او دست هست چو گفته شود یابد او بر تو دست سخن دیو بندی است در چاه دل به بالای کام و زبانش مهل توان باز دادن ره نره دیو ولی باز نتوان گرفتن به ریو تو دانی که چون دیو رفت از قفس نیاید به لا حول کس باز پس یکی طفل بر گیرد از رخش بند نیاید به صد رستم اندر کمند مگوی آن که گر بر ملا اوفتد وجودی از آن در بلا اوفتد به دهقان نادان چه خوش گفت زن به دانش سخن گوی یا دم مزن مگوی آنچه طاقت نداری شنود که جو کشته گندم نخواهی درود چه نیکو زده ست این مثل برهمن بود حرمت هر کس از خویشتن چو دشنام گویی دعا نشنوی به جز کشته خویشتن ندروی مگوی و منه تا توانی قدم از اندازه بیرون وز اندازه کم نباید که بسیار بازی کنی که مر قیمت خویش را بشکنی وگر تند باشی به یک بار و تیز جهان از تو گیرند راه گریز نه کوتاه دستی و بیچارگی نه زجر و تطاول به یک بارگی

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۴ - حکایت در معنی سلامت جاهل در خاموشی یکی خوب خلق خلق پوش بود که در مصر یک چند خاموش بود خردمند مردم ز نزدیک و دور به گردش چو پروانه جویان نور تفکر شبی با دل خویش کرد که پوشیده زیر زبان است مرد اگر همچنین سر به خود در برم چه دانند مردم که دانشورم سخن گفت و دشمن بدانست و دوست که در مصر نادان تر از وی هم اوست حضورش پریشان شد و کار زشت سفر کرد و بر طاق مسجد نبشت در آیینه گر خویشتن دیدمی به بی دانشی پرده ندریدمی چنین زشت از آن پرده برداشتم که خود را نکو روی پنداشتم کم آواز را باشد آوازه تیز چو گفتی و رونق نماندت گریز تو را خامشی ای خداوند هوش وقار است و نا اهل را پرده پوش اگر عالمی هیبت خود مبر وگر جاهلی پرده خود مدر ضمیر دل خویش منمای زود که هر گه که خواهی توانی نمود ولیکن چو پیدا شود راز مرد به کوشش نشاید نهان باز کرد قلم سر سلطان چه نیکو نهفت که تا کارد بر سر نبودش نگفت بهایم خموشند و گویا بشر زبان بسته بهتر که گویا به شر چو مردم سخن گفت باید به هوش و گر نه شدن چون بهایم خموش به نطق است و عقل آدمی زاده فاش چو طوطی سخنگوی نادان مباش به نطق آدمی بهتر است از دواب دواب از تو به گر نگویی صواب سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۵ - حکایت یکی ناسزا گفت در وقت جنگ گریبان دریدند وی را به چنگ قفا خورده عریان و گریان نشست جهاندیده ای گفتش ای خودپرست چو غنچه گرت بسته بودی دهن دریده ندیدی چو گل پیرهن سراسیمه گوید سخن بر گزاف چو طنبور بی مغز بسیار لاف نبینی که آتش زبان است و بس به آبی توان کشتنش در نفس اگر هست مرد از هنر بهره ور هنر خود بگوید نه صاحب هنر اگر مشک خالص نداری مگوی ورت هست خود فاش گردد به بوی به سوگند گفتن که زر مغربی است چه حاجت محک خود بگوید که چیست بگویند از این حرف گیران هزار که سعدی نه اهل است و آمیزگار روا باشد ار پوستینم درند که طاقت ندارم که مغزم برند سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۶ - حکایت عَضُد و مرغانِ خوش‌آواز عضد را پسر سخت رنجور بود شکیب از نهاد پدر دور بود یکی پارسا گفتش از روی پند که بگذار مرغان وحشی ز بند قفس های مرغ سحر خوان شکست که در بند ماند چو زندان شکست نگه داشت بر طاق بستان سرای یکی نامور بلبل خوش سرای پسر صبحدم سوی بستان شتافت جز آن مرغ بر طاق ایوان نیافت بخندید کای بلبل خوش نفس تو از گفت خود مانده ای در قفس ندارد کسی با تو ناگفته کار ولیکن چو گفتی دلیلش بیار چو سعدی که چندی زبان بسته بود ز طعن زبان آوران رسته بود کسی گیرد آرام دل در کنار که از صحبت خلق گیرد کنار مکن عیب خلق ای خردمند فاش به عیب خود از خلق مشغول باش چو باطل سرایند مگمار گوش چو بی ستر بینی بصیرت بپوش سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۷ - حکایت شنیدم که در بزم ترکان مست مریدی دف و چنگ مطرب شکست چو چنگش کشیدند حالی به موی غلامان و چون دف زدندش به روی شب از درد چوگان و سیلی نخفت دگر روز پیرش به تعلیم گفت نخواهی که باشی چو دف روی ریش چو چنگ ای برادر سر انداز پیش

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۴ - حکایت در معنی سلامت جاهل در خاموشی یکی خوب خلق خلق پوش بود که در مصر یک چند خاموش بود خردمند مردم ز نزدیک و دور به گردش چو پروانه جویان نور تفکر شبی با دل خویش کرد که پوشیده زیر زبان است مرد اگر همچنین سر به خود در برم چه دانند مردم که دانشورم سخن گفت و دشمن بدانست و دوست که در مصر نادان تر از وی هم اوست حضورش پریشان شد و کار زشت سفر کرد و بر طاق مسجد نبشت در آیینه گر خویشتن دیدمی به بی دانشی پرده ندریدمی چنین زشت از آن پرده برداشتم که خود را نکو روی پنداشتم کم آواز را باشد آوازه تیز چو گفتی و رونق نماندت گریز تو را خامشی ای خداوند هوش وقار است و نا اهل را پرده پوش اگر عالمی هیبت خود مبر وگر جاهلی پرده خود مدر ضمیر دل خویش منمای زود که هر گه که خواهی توانی نمود ولیکن چو پیدا شود راز مرد به کوشش نشاید نهان باز کرد قلم سر سلطان چه نیکو نهفت که تا کارد بر سر نبودش نگفت بهایم خموشند و گویا بشر زبان بسته بهتر که گویا به شر چو مردم سخن گفت باید به هوش و گر نه شدن چون بهایم خموش به نطق است و عقل آدمی زاده فاش چو طوطی سخنگوی نادان مباش به نطق آدمی بهتر است از دواب دواب از تو به گر نگویی صواب سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۵ - حکایت یکی ناسزا گفت در وقت جنگ گریبان دریدند وی را به چنگ قفا خورده عریان و گریان نشست جهاندیده ای گفتش ای خودپرست چو غنچه گرت بسته بودی دهن دریده ندیدی چو گل پیرهن سراسیمه گوید سخن بر گزاف چو طنبور بی مغز بسیار لاف نبینی که آتش زبان است و بس به آبی توان کشتنش در نفس اگر هست مرد از هنر بهره ور هنر خود بگوید نه صاحب هنر اگر مشک خالص نداری مگوی ورت هست خود فاش گردد به بوی به سوگند گفتن که زر مغربی است چه حاجت محک خود بگوید که چیست بگویند از این حرف گیران هزار که سعدی نه اهل است و آمیزگار روا باشد ار پوستینم درند که طاقت ندارم که مغزم برند سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۶ - حکایت عَضُد و مرغانِ خوش‌آواز عضد را پسر سخت رنجور بود شکیب از نهاد پدر دور بود یکی پارسا گفتش از روی پند که بگذار مرغان وحشی ز بند قفس های مرغ سحر خوان شکست که در بند ماند چو زندان شکست نگه داشت بر طاق بستان سرای یکی نامور بلبل خوش سرای پسر صبحدم سوی بستان شتافت جز آن مرغ بر طاق ایوان نیافت بخندید کای بلبل خوش نفس تو از گفت خود مانده ای در قفس ندارد کسی با تو ناگفته کار ولیکن چو گفتی دلیلش بیار چو سعدی که چندی زبان بسته بود ز طعن زبان آوران رسته بود کسی گیرد آرام دل در کنار که از صحبت خلق گیرد کنار مکن عیب خلق ای خردمند فاش به عیب خود از خلق مشغول باش چو باطل سرایند مگمار گوش چو بی ستر بینی بصیرت بپوش سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۷ - حکایت شنیدم که در بزم ترکان مست مریدی دف و چنگ مطرب شکست چو چنگش کشیدند حالی به موی غلامان و چون دف زدندش به روی شب از درد چوگان و سیلی نخفت دگر روز پیرش به تعلیم گفت نخواهی که باشی چو دف روی ریش چو چنگ ای برادر سر انداز پیش

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۸ - حکایت دو کس گرد دیدند و آشوب و جنگ پراکنده نعلین و پرنده سنگ یکی فتنه دید از طرف بر شکست یکی در میان آمد و سر شکست کسی خوشتر از خویشتن دار نیست که با خوب و زشت کسش کار نیست تو را دیده در سر نهادند و گوش دهان جای گفتار و دل جای هوش مگر باز دانی نشیب از فراز نگویی که این کوته است آن دراز سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۹ - حکایت در فضیلت خاموشی و آفت بسیار سخنی چنین گفت پیری پسندیده هوش خوش آید سخنهای پیران به گوش که در هند رفتم به کنجی فراز چه دیدم چو یلدا سیاهی دراز تو گفتی که عفریت بلقیس بود به زشتی نمودار ابلیس بود در آغوش وی دختری چون قمر فرو برده دندان به لبهاش در چنان تنگش آورده اندر کنار که پنداری اللیل یغشی النهار مرا امر معروف دامن گرفت فضول آتشی گشت و در من گرفت طلب کردم از پیش و پس چوب و سنگ که ای نا خدا ترس بی نام و ننگ به تشنیع و دشنام و آشوب و زجر سپید از سیه فرق کردم چو فجر شد آن ابر ناخوش ز بالای باغ پدید آمد آن بیضه از زیر زاغ ز لا حولم آن دیو هیکل بجست پری پیکر اندر من آویخت دست که ای زرق سجاده دلق پوش سیه کار دنیاخر دین فروش مرا عمرها دل ز کف رفته بود بر این شخص و جان بر وی آشفته بود کنون پخته شد لقمه خام من که گرمش به در کردی از کام من تظلم برآورد و فریاد خواند که شفقت بر افتاد و رحمت نماند نماند از جوانان کسی دستگیر که بستاندم داد از این مرد پیر که شرمش نیاید ز پیری همی زدن دست در ستر نامحرمی همی کرد فریاد و دامن به چنگ مرا مانده سر در گریبان ز ننگ فرو گفت عقلم به گوش ضمیر که از جامه بیرون روم همچو سیر نه خصمی که با او برآیی به داو بگرداندت گرد گیتی به گاو برهنه دوان رفتم از پیش زن که در دست او جامه بهتر که من پس از مدتی کرد بر من گذار که می دانیم گفتمش زینهار که من توبه کردم به دست تو بر که گرد فضولی نگردم دگر کسی را نیاید چنین کار پیش که عاقل نشیند پس کار خویش از آن شنعت این پند برداشتم دگر دیده نادیده انگاشتم زبان در کش ار عقل داری و هوش چو سعدی سخن گوی ور نه خموش

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۸ - حکایت دو کس گرد دیدند و آشوب و جنگ پراکنده نعلین و پرنده سنگ یکی فتنه دید از طرف بر شکست یکی در میان آمد و سر شکست کسی خوشتر از خویشتن دار نیست که با خوب و زشت کسش کار نیست تو را دیده در سر نهادند و گوش دهان جای گفتار و دل جای هوش مگر باز دانی نشیب از فراز نگویی که این کوته است آن دراز سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۹ - حکایت در فضیلت خاموشی و آفت بسیار سخنی چنین گفت پیری پسندیده هوش خوش آید سخنهای پیران به گوش که در هند رفتم به کنجی فراز چه دیدم چو یلدا سیاهی دراز تو گفتی که عفریت بلقیس بود به زشتی نمودار ابلیس بود در آغوش وی دختری چون قمر فرو برده دندان به لبهاش در چنان تنگش آورده اندر کنار که پنداری اللیل یغشی النهار مرا امر معروف دامن گرفت فضول آتشی گشت و در من گرفت طلب کردم از پیش و پس چوب و سنگ که ای نا خدا ترس بی نام و ننگ به تشنیع و دشنام و آشوب و زجر سپید از سیه فرق کردم چو فجر شد آن ابر ناخوش ز بالای باغ پدید آمد آن بیضه از زیر زاغ ز لا حولم آن دیو هیکل بجست پری پیکر اندر من آویخت دست که ای زرق سجاده دلق پوش سیه کار دنیاخر دین فروش مرا عمرها دل ز کف رفته بود بر این شخص و جان بر وی آشفته بود کنون پخته شد لقمه خام من که گرمش به در کردی از کام من تظلم برآورد و فریاد خواند که شفقت بر افتاد و رحمت نماند نماند از جوانان کسی دستگیر که بستاندم داد از این مرد پیر که شرمش نیاید ز پیری همی زدن دست در ستر نامحرمی همی کرد فریاد و دامن به چنگ مرا مانده سر در گریبان ز ننگ فرو گفت عقلم به گوش ضمیر که از جامه بیرون روم همچو سیر نه خصمی که با او برآیی به داو بگرداندت گرد گیتی به گاو برهنه دوان رفتم از پیش زن که در دست او جامه بهتر که من پس از مدتی کرد بر من گذار که می دانیم گفتمش زینهار که من توبه کردم به دست تو بر که گرد فضولی نگردم دگر کسی را نیاید چنین کار پیش که عاقل نشیند پس کار خویش از آن شنعت این پند برداشتم دگر دیده نادیده انگاشتم زبان در کش ار عقل داری و هوش چو سعدی سخن گوی ور نه خموش

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۰ - حکایت در خاصیت پرده پوشی و سلامت خاموشی یکی پیش داود طایی نشست که دیدم فلان صوفی افتاده مست قی آلوده دستار و پیراهنش گروهی سگان حلقه پیرامنش چو پیر از جوان این حکایت شنید به آزار از او روی در هم کشید زمانی بر آشفت و گفت ای رفیق به کار آید امروز یار شفیق برو زآن مقام شنیعش بیار که در شرع نهی است و در خرقه عار به پشتش در آور چو مردان که مست عنان سلامت ندارد به دست نیوشنده شد زین سخن تنگدل به فکرت فرو رفت چون خر به گل نه زهره که فرمان نگیرد به گوش نه یارا که مست اندر آرد به دوش زمانی بپیچید و درمان ندید ره سر کشیدن ز فرمان ندید میان بست و بی اختیارش به دوش در آورد و شهری بر او عام جوش یکی طعنه می زد که درویش بین زهی پارسایان پاکیزه دین یکی صوفیان بین که می خورده اند مرقع به سیکی گرو کرده اند اشارت کنان این و آن را به دست که آن سر گران است و این نیم مست به گردن بر از جور دشمن حسام به از شنعت شهر و جوش عوام بلا دید و روزی به محنت گذاشت به ناکام بردش به جایی که داشت شب از فکرت و نامرادی نخفت دگر روز پیرش به تعلیم گفت مریز آبروی برادر به کوی که دهرت نریزد به شهر آبروی سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۱ - گفتار اندر غیبت و خلل‌هایی که از وی صادر شود بد اندر حق مردم نیک و بد مگوی ای جوانمرد صاحب خرد که بد مرد را خصم خود می کنی وگر نیک مردست بد می کنی تو را هر که گوید فلان کس بد است چنان دان که در پوستین خود است که فعل فلان را بباید بیان وز این فعل بد می برآید عیان به بد گفتن خلق چون دم زدی اگر راست گویی سخن هم بدی زبان کرد شخصی به غیبت دراز بدو گفت داننده ای سرفراز که یاد کسان پیش من بد مکن مرا بدگمان در حق خود مکن گرفتم ز تمکین او کم ببود نخواهد به جاه تو اندر فزود کسی گفت و پنداشتم طیبت است که دزدی بسامان تر از غیبت است بدو گفتم ای یار آشفته هوش شگفت آمد این داستانم به گوش به ناراستی در چه بینی بهی که بر غیبتش مرتبت می نهی بلی گفت دزدان تهور کنند به بازوی مردی شکم پر کنند ز غیبت چه می خواهد آن ساده مرد که دیوان سیه کرد و چیزی نخورد سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۲ - حکایت مرا در نظامیه ادرار بود شب و روز تلقین و تکرار بود مر استاد را گفتم ای پر خرد فلان یار بر من حسد می برد چو من داد معنی دهم در حدیث بر آید به هم اندرون خبیث شنید این سخن پیشوای ادب به تندی برآشفت و گفت ای عجب حسودی پسندت نیامد ز دوست که معلوم کردت که غیبت نکوست گر او راه دوزخ گرفت از خسی از این راه دیگر تو در وی رسی

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۰ - حکایت در خاصیت پرده پوشی و سلامت خاموشی یکی پیش داود طایی نشست که دیدم فلان صوفی افتاده مست قی آلوده دستار و پیراهنش گروهی سگان حلقه پیرامنش چو پیر از جوان این حکایت شنید به آزار از او روی در هم کشید زمانی بر آشفت و گفت ای رفیق به کار آید امروز یار شفیق برو زآن مقام شنیعش بیار که در شرع نهی است و در خرقه عار به پشتش در آور چو مردان که مست عنان سلامت ندارد به دست نیوشنده شد زین سخن تنگدل به فکرت فرو رفت چون خر به گل نه زهره که فرمان نگیرد به گوش نه یارا که مست اندر آرد به دوش زمانی بپیچید و درمان ندید ره سر کشیدن ز فرمان ندید میان بست و بی اختیارش به دوش در آورد و شهری بر او عام جوش یکی طعنه می زد که درویش بین زهی پارسایان پاکیزه دین یکی صوفیان بین که می خورده اند مرقع به سیکی گرو کرده اند اشارت کنان این و آن را به دست که آن سر گران است و این نیم مست به گردن بر از جور دشمن حسام به از شنعت شهر و جوش عوام بلا دید و روزی به محنت گذاشت به ناکام بردش به جایی که داشت شب از فکرت و نامرادی نخفت دگر روز پیرش به تعلیم گفت مریز آبروی برادر به کوی که دهرت نریزد به شهر آبروی سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۱ - گفتار اندر غیبت و خلل‌هایی که از وی صادر شود بد اندر حق مردم نیک و بد مگوی ای جوانمرد صاحب خرد که بد مرد را خصم خود می کنی وگر نیک مردست بد می کنی تو را هر که گوید فلان کس بد است چنان دان که در پوستین خود است که فعل فلان را بباید بیان وز این فعل بد می برآید عیان به بد گفتن خلق چون دم زدی اگر راست گویی سخن هم بدی زبان کرد شخصی به غیبت دراز بدو گفت داننده ای سرفراز که یاد کسان پیش من بد مکن مرا بدگمان در حق خود مکن گرفتم ز تمکین او کم ببود نخواهد به جاه تو اندر فزود کسی گفت و پنداشتم طیبت است که دزدی بسامان تر از غیبت است بدو گفتم ای یار آشفته هوش شگفت آمد این داستانم به گوش به ناراستی در چه بینی بهی که بر غیبتش مرتبت می نهی بلی گفت دزدان تهور کنند به بازوی مردی شکم پر کنند ز غیبت چه می خواهد آن ساده مرد که دیوان سیه کرد و چیزی نخورد سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۲ - حکایت مرا در نظامیه ادرار بود شب و روز تلقین و تکرار بود مر استاد را گفتم ای پر خرد فلان یار بر من حسد می برد چو من داد معنی دهم در حدیث بر آید به هم اندرون خبیث شنید این سخن پیشوای ادب به تندی برآشفت و گفت ای عجب حسودی پسندت نیامد ز دوست که معلوم کردت که غیبت نکوست گر او راه دوزخ گرفت از خسی از این راه دیگر تو در وی رسی

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۳ - حکایت کسی گفت حجاج خون خواره ای است دلش همچو سنگ سیه پاره ای است نترسد همی ز آه و فریاد خلق خدایا تو بستان از او داد خلق جهاندیده ای پیر دیرینه زاد جوان را یکی پند پیرانه داد کز او داد مظلوم مسکین او بخواهند و از دیگران کین او تو دست از وی و روزگارش بدار که خود زیر دستش کند روزگار نه بیداد از او بهره مند آیدم نه نیز از تو غیبت پسند آیدم به دوزخ برد مدبری را گناه که پیمانه پر کرد و دیوان سیاه دگر کس به غیبت پیش می دود مبادا که تنها به دوزخ رود سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۴ - حکایت شنیدم که از پارسایان یکی به طیبت بخندید با کودکی دگر پارسایان خلوت نشین به عیبش فتادند در پوستین به آخر نماند این حکایت نهفت به صاحب نظر باز گفتند و گفت مدر پرده بر یار شوریده حال نه طیبت حرام است و غیبت حلال سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۵ - حکایت روزه در حال طفولیت به طفلی درم رغبت روزه خاست ندانستمی چپ کدام است و راست یکی عابد از پارسایان کوی همی شستن آموختم دست و روی که بسم الله اول به سنت بگوی دوم نیت آور سوم کف بشوی پس آن گه دهن شوی و بینی سه بار مناخر به انگشت کوچک بخار به سبابه دندان پیشین بمال که نهی است در روزه بعد از زوال وز آن پس سه مشت آب بر روی زن ز رستنگه موی سر تا ذقن دگر دستها تا به مرفق بشوی ز تسبیح و ذکر آنچه دانی بگوی دگر مسح سر بعد از آن غسل پای همین است و ختمش به نام خدای کس از من نداند در این شیوه به نبینی که فرتوت شد پیر ده بگفتند با دهخدای آنچه گفت فرستاد پیغامش اندر نهفت که ای زشت کردار زیبا سخن نخست آنچه گویی به مردم بکن نه مسواک در روزه گفتی خطاست بنی آدم مرده خوردن رواست دهن گو ز ناگفتنیها نخست بشوی آن که از خوردنیها بشست کسی را که نام آمد اندر میان به نیکوترین نام و نعتش بخوان چو همواره گویی که مردم خرند مبر ظن که نامت چو مردم برند چنان گوی سیرت به کوی اندرم که گفتن توانی به روی اندرم وگر شرمت از دیده ناظر است نه ای بی بصر غیب دان حاضر است نیاید همی شرمت از خویشتن کز او فارغ و شرم داری ز من

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۳ - حکایت کسی گفت حجاج خون خواره ای است دلش همچو سنگ سیه پاره ای است نترسد همی ز آه و فریاد خلق خدایا تو بستان از او داد خلق جهاندیده ای پیر دیرینه زاد جوان را یکی پند پیرانه داد کز او داد مظلوم مسکین او بخواهند و از دیگران کین او تو دست از وی و روزگارش بدار که خود زیر دستش کند روزگار نه بیداد از او بهره مند آیدم نه نیز از تو غیبت پسند آیدم به دوزخ برد مدبری را گناه که پیمانه پر کرد و دیوان سیاه دگر کس به غیبت پیش می دود مبادا که تنها به دوزخ رود سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۴ - حکایت شنیدم که از پارسایان یکی به طیبت بخندید با کودکی دگر پارسایان خلوت نشین به عیبش فتادند در پوستین به آخر نماند این حکایت نهفت به صاحب نظر باز گفتند و گفت مدر پرده بر یار شوریده حال نه طیبت حرام است و غیبت حلال سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۵ - حکایت روزه در حال طفولیت به طفلی درم رغبت روزه خاست ندانستمی چپ کدام است و راست یکی عابد از پارسایان کوی همی شستن آموختم دست و روی که بسم الله اول به سنت بگوی دوم نیت آور سوم کف بشوی پس آن گه دهن شوی و بینی سه بار مناخر به انگشت کوچک بخار به سبابه دندان پیشین بمال که نهی است در روزه بعد از زوال وز آن پس سه مشت آب بر روی زن ز رستنگه موی سر تا ذقن دگر دستها تا به مرفق بشوی ز تسبیح و ذکر آنچه دانی بگوی دگر مسح سر بعد از آن غسل پای همین است و ختمش به نام خدای کس از من نداند در این شیوه به نبینی که فرتوت شد پیر ده بگفتند با دهخدای آنچه گفت فرستاد پیغامش اندر نهفت که ای زشت کردار زیبا سخن نخست آنچه گویی به مردم بکن نه مسواک در روزه گفتی خطاست بنی آدم مرده خوردن رواست دهن گو ز ناگفتنیها نخست بشوی آن که از خوردنیها بشست کسی را که نام آمد اندر میان به نیکوترین نام و نعتش بخوان چو همواره گویی که مردم خرند مبر ظن که نامت چو مردم برند چنان گوی سیرت به کوی اندرم که گفتن توانی به روی اندرم وگر شرمت از دیده ناظر است نه ای بی بصر غیب دان حاضر است نیاید همی شرمت از خویشتن کز او فارغ و شرم داری ز من

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۶ - حکایت طریقت شناسان ثابت قدم به خلوت نشستند چندی به هم یکی زان میان غیبت آغاز کرد در ذکر بیچاره ای باز کرد کسی گفتش ای یار شوریده رنگ تو هرگز غزا کرده ای در فرنگ بگفت از پس چار دیوار خویش همه عمر ننهاده ام پای پیش چنین گفت درویش صادق نفس ندیدم چنین بخت برگشته کس که کافر ز پیکارش ایمن نشست مسلمان ز جور زبانش نرست چه خوش گفت دیوانه مرغزی حدیثی کز او لب به دندان گزی من ار نام مردم بزشتی برم نگویم به جز غیبت مادرم که دانند پروردگان خرد که طاعت همان به که مادر برد رفیقی که غایب شد ای نیک نام دو چیزست از او بر رفیقان حرام یکی آن که مالش به باطل خورند دوم آن که نامش به غیبت برند هر آن کو برد نام مردم به عار تو خیر خود از وی توقع مدار که اندر قفای تو گوید همان که پیش تو گفت از پس مردمان کسی پیش من در جهان عاقل است که مشغول خود وز جهان غافل است سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۷ - گفتار اندر کسانی که غیبت ایشان روا باشد سه کس را شنیدم که غیبت رواست وز این درگذشتی چهارم خطاست یکی پادشاهی ملامت پسند کز او بر دل خلق بینی گزند حلال است از او نقل کردن خبر مگر خلق باشند از او بر حذر دوم پرده بر بی حیایی متن که خود می درد پرده بر خویشتن ز حوضش مدار ای برادر نگاه که او می درافتد به گردن به چاه سوم کژ ترازوی ناراست خوی ز فعل بدش هرچه دانی بگوی سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۸ - حکایت دزد و سیستانی شنیدم که دزدی درآمد ز دشت به دروازه سیستان برگذشت بدزدید بقال از او نیم دانگ برآورد دزد سیه کار بانگ خدایا تو شب رو به آتش مسوز که ره می زند سیستانی به روز سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۹ - حکایت اندر نکوهش غمازی و مذلت غمازان یکی گفت با صوفی یی در صفا ندانی فلانت چه گفت از قفا بگفتا خموش ای برادر بخفت ندانسته بهتر که دشمن چه گفت کسانی که پیغام دشمن برند ز دشمن همانا که دشمن تر ند کسی قول دشمن نیارد به دوست جز آن کس که در دشمنی یار اوست نیارست دشمن جفا گفتنم چنان کز شنیدن بلرزد تنم تو دشمن تری کآوری بر دهان که دشمن چنین گفت اندر نهان سخن چین کند تازه جنگ قدیم به خشم آورد نیک مرد سلیم از آن همنشین تا توانی گریز که مر فتنه خفته را گفت خیز سیه چال و مرد اندر او بسته پای به از فتنه از جای بردن به جای میان دو تن جنگ چون آتش است سخن چین بدبخت هیزم کش است

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۶ - حکایت طریقت شناسان ثابت قدم به خلوت نشستند چندی به هم یکی زان میان غیبت آغاز کرد در ذکر بیچاره ای باز کرد کسی گفتش ای یار شوریده رنگ تو هرگز غزا کرده ای در فرنگ بگفت از پس چار دیوار خویش همه عمر ننهاده ام پای پیش چنین گفت درویش صادق نفس ندیدم چنین بخت برگشته کس که کافر ز پیکارش ایمن نشست مسلمان ز جور زبانش نرست چه خوش گفت دیوانه مرغزی حدیثی کز او لب به دندان گزی من ار نام مردم بزشتی برم نگویم به جز غیبت مادرم که دانند پروردگان خرد که طاعت همان به که مادر برد رفیقی که غایب شد ای نیک نام دو چیزست از او بر رفیقان حرام یکی آن که مالش به باطل خورند دوم آن که نامش به غیبت برند هر آن کو برد نام مردم به عار تو خیر خود از وی توقع مدار که اندر قفای تو گوید همان که پیش تو گفت از پس مردمان کسی پیش من در جهان عاقل است که مشغول خود وز جهان غافل است سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۷ - گفتار اندر کسانی که غیبت ایشان روا باشد سه کس را شنیدم که غیبت رواست وز این درگذشتی چهارم خطاست یکی پادشاهی ملامت پسند کز او بر دل خلق بینی گزند حلال است از او نقل کردن خبر مگر خلق باشند از او بر حذر دوم پرده بر بی حیایی متن که خود می درد پرده بر خویشتن ز حوضش مدار ای برادر نگاه که او می درافتد به گردن به چاه سوم کژ ترازوی ناراست خوی ز فعل بدش هرچه دانی بگوی سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۸ - حکایت دزد و سیستانی شنیدم که دزدی درآمد ز دشت به دروازه سیستان برگذشت بدزدید بقال از او نیم دانگ برآورد دزد سیه کار بانگ خدایا تو شب رو به آتش مسوز که ره می زند سیستانی به روز سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۹ - حکایت اندر نکوهش غمازی و مذلت غمازان یکی گفت با صوفی یی در صفا ندانی فلانت چه گفت از قفا بگفتا خموش ای برادر بخفت ندانسته بهتر که دشمن چه گفت کسانی که پیغام دشمن برند ز دشمن همانا که دشمن تر ند کسی قول دشمن نیارد به دوست جز آن کس که در دشمنی یار اوست نیارست دشمن جفا گفتنم چنان کز شنیدن بلرزد تنم تو دشمن تری کآوری بر دهان که دشمن چنین گفت اندر نهان سخن چین کند تازه جنگ قدیم به خشم آورد نیک مرد سلیم از آن همنشین تا توانی گریز که مر فتنه خفته را گفت خیز سیه چال و مرد اندر او بسته پای به از فتنه از جای بردن به جای میان دو تن جنگ چون آتش است سخن چین بدبخت هیزم کش است

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۰ - حکایت فریدون و وزیر و غماز فریدون وزیری پسندیده داشت که روشن دل و دوربین دیده داشت رضای حق اول نگه داشتی دگر پاس فرمان شه داشتی نهد عامل سفله بر خلق رنج که تدبیر ملک است و توفیر گنج اگر جانب حق نداری نگاه گزندت رساند هم از پادشاه یکی رفت پیش ملک بامداد که هر روزت آسایش و کام باد غرض مشنو از من نصیحت پذیر تو را در نهان دشمن است این وزیر کس از خاص لشکر نمانده ست و عام که سیم و زر از وی ندارد به وام به شرطی که چون شاه گردن فراز بمیرد دهند آن زر و سیم باز نخواهد تو را زنده این خودپرست مبادا که نقدش نیاید به دست یکی سوی دستور دولت پناه به چشم سیاست نگه کرد شاه که در صورت دوستان پیش من به خاطر چرایی بد اندیش من زمین پیش تختش ببوسید و گفت نشاید چو پرسیدی اکنون نهفت چنین خواهم ای نامور پادشاه که باشند خلقت همه نیک خواه چو مرگت بود وعده سیم من بقا بیش خواهندت از بیم من نخواهی که مردم به صدق و نیاز سرت سبز خواهند و عمرت دراز غنیمت شمارند مردان دعا که جوشن بود پیش تیر بلا پسندید از او شهریار آنچه گفت گل رویش از تازگی برشکفت ز قدر و مکانی که دستور داشت مکانش بیفزود و قدرش فراشت بد اندیش را زجر و تأدیب کرد پشیمانی از گفته خویش خورد ندیدم ز غماز سرگشته تر نگون طالع و بخت برگشته تر ز نادانی و تیره رایی که اوست خلاف افکند در میان دو دوست کنند این و آن خوش دگر باره دل وی اندر میان کور بخت و خجل میان دو کس آتش افروختن نه عقل است و خود در میان سوختن چو سعدی کسی ذوق خلوت چشید که از هر که عالم زبان درکشید بگوی آنچه دانی سخن سودمند وگر هیچ کس را نیاید پسند که فردا پشیمان برآرد خروش که آوخ چرا حق نکردم به گوش سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۱ - گفتار اندر پرورش زنان و ذکر صلاح و فساد ایشان زن خوب فرمانبر پارسا کند مرد درویش را پادشا برو پنج نوبت بزن بر درت چو یاری موافق بود در برت همه روز اگر غم خوری غم مدار چو شب غمگسارت بود در کنار کرا خانه آباد و همخوابه دوست خدا را به رحمت نظر سوی اوست چو مستور باشد زن و خوبروی به دیدار او در بهشت است شوی کسی برگرفت از جهان کام دل که یکدل بود با وی آرام دل اگر پارسا باشد و خوش سخن نگه در نکویی و زشتی مکن زن خوش منش دل نشان تر که خوب که آمیزگاری بپوشد عیوب ببرد از پری چهره زشت خوی زن دیوسیمای خوش طبع گوی چو حلوا خورد سرکه از دست شوی نه حلوا خورد سرکه اندوده روی دلارام باشد زن نیک خواه ولیکن زن بد خدایا پناه چو طوطی کلاغش بود هم نفس غنیمت شمارد خلاص از قفس سر اندر جهان نه به آوارگی وگرنه بنه دل به بیچارگی تهی پای رفتن به از کفش تنگ بلای سفر به که در خانه جنگ به زندان قاضی گرفتار به که در خانه دیدن بر ابرو گره سفر عید باشد بر آن کدخدای که بانوی زشتش بود در سرای در خرمی بر سرایی ببند که بانگ زن از وی برآید بلند چو زن راه بازار گیرد بزن وگرنه تو در خانه بنشین چو زن اگر زن ندارد سوی مرد گوش سراویل کحلیش در مرد پوش زنی را که جهل است و ناراستی بلا بر سر خود نه زن خواستی چو در کیله یک جو امانت شکست از انبار گندم فرو شوی دست بر آن بنده حق نیکویی خواسته است که با او دل و دست زن راست است چو در روی بیگانه خندید زن دگر مرد گو لاف مردی مزن زن شوخ چون دست در قلیه کرد برو گو بنه پنجه بر روی مرد ز بیگانگان چشم زن کور باد چو بیرون شد از خانه در گور باد چو بینی که زن پای برجای نیست ثبات از خردمندی و رای نیست گریز از کفش در دهان نهنگ که مردن به از زندگانی به ننگ بپوشانش از چشم بیگانه روی وگر نشنود چه زن آنگه چه شوی زن خوب خوش طبع رنج است و بار رها کن زن زشت ناسازگار چه نغز آمد این یک سخن زآن دو تن که بودند سرگشته از دست زن یکی گفت کس را زن بد مباد دگر گفت زن در جهان خود مباد زن نو کن ای دوست هر نوبهار که تقویم پاری نیاید به کار کسی را که بینی گرفتار زن مکن سعدیا طعنه بر وی مزن تو هم جور بینی و بارش کشی اگر یک سحر در کنارش کشی

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۰ - حکایت فریدون و وزیر و غماز فریدون وزیری پسندیده داشت که روشن دل و دوربین دیده داشت رضای حق اول نگه داشتی دگر پاس فرمان شه داشتی نهد عامل سفله بر خلق رنج که تدبیر ملک است و توفیر گنج اگر جانب حق نداری نگاه گزندت رساند هم از پادشاه یکی رفت پیش ملک بامداد که هر روزت آسایش و کام باد غرض مشنو از من نصیحت پذیر تو را در نهان دشمن است این وزیر کس از خاص لشکر نمانده ست و عام که سیم و زر از وی ندارد به وام به شرطی که چون شاه گردن فراز بمیرد دهند آن زر و سیم باز نخواهد تو را زنده این خودپرست مبادا که نقدش نیاید به دست یکی سوی دستور دولت پناه به چشم سیاست نگه کرد شاه که در صورت دوستان پیش من به خاطر چرایی بد اندیش من زمین پیش تختش ببوسید و گفت نشاید چو پرسیدی اکنون نهفت چنین خواهم ای نامور پادشاه که باشند خلقت همه نیک خواه چو مرگت بود وعده سیم من بقا بیش خواهندت از بیم من نخواهی که مردم به صدق و نیاز سرت سبز خواهند و عمرت دراز غنیمت شمارند مردان دعا که جوشن بود پیش تیر بلا پسندید از او شهریار آنچه گفت گل رویش از تازگی برشکفت ز قدر و مکانی که دستور داشت مکانش بیفزود و قدرش فراشت بد اندیش را زجر و تأدیب کرد پشیمانی از گفته خویش خورد ندیدم ز غماز سرگشته تر نگون طالع و بخت برگشته تر ز نادانی و تیره رایی که اوست خلاف افکند در میان دو دوست کنند این و آن خوش دگر باره دل وی اندر میان کور بخت و خجل میان دو کس آتش افروختن نه عقل است و خود در میان سوختن چو سعدی کسی ذوق خلوت چشید که از هر که عالم زبان درکشید بگوی آنچه دانی سخن سودمند وگر هیچ کس را نیاید پسند که فردا پشیمان برآرد خروش که آوخ چرا حق نکردم به گوش سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۱ - گفتار اندر پرورش زنان و ذکر صلاح و فساد ایشان زن خوب فرمانبر پارسا کند مرد درویش را پادشا برو پنج نوبت بزن بر درت چو یاری موافق بود در برت همه روز اگر غم خوری غم مدار چو شب غمگسارت بود در کنار کرا خانه آباد و همخوابه دوست خدا را به رحمت نظر سوی اوست چو مستور باشد زن و خوبروی به دیدار او در بهشت است شوی کسی برگرفت از جهان کام دل که یکدل بود با وی آرام دل اگر پارسا باشد و خوش سخن نگه در نکویی و زشتی مکن زن خوش منش دل نشان تر که خوب که آمیزگاری بپوشد عیوب ببرد از پری چهره زشت خوی زن دیوسیمای خوش طبع گوی چو حلوا خورد سرکه از دست شوی نه حلوا خورد سرکه اندوده روی دلارام باشد زن نیک خواه ولیکن زن بد خدایا پناه چو طوطی کلاغش بود هم نفس غنیمت شمارد خلاص از قفس سر اندر جهان نه به آوارگی وگرنه بنه دل به بیچارگی تهی پای رفتن به از کفش تنگ بلای سفر به که در خانه جنگ به زندان قاضی گرفتار به که در خانه دیدن بر ابرو گره سفر عید باشد بر آن کدخدای که بانوی زشتش بود در سرای در خرمی بر سرایی ببند که بانگ زن از وی برآید بلند چو زن راه بازار گیرد بزن وگرنه تو در خانه بنشین چو زن اگر زن ندارد سوی مرد گوش سراویل کحلیش در مرد پوش زنی را که جهل است و ناراستی بلا بر سر خود نه زن خواستی چو در کیله یک جو امانت شکست از انبار گندم فرو شوی دست بر آن بنده حق نیکویی خواسته است که با او دل و دست زن راست است چو در روی بیگانه خندید زن دگر مرد گو لاف مردی مزن زن شوخ چون دست در قلیه کرد برو گو بنه پنجه بر روی مرد ز بیگانگان چشم زن کور باد چو بیرون شد از خانه در گور باد چو بینی که زن پای برجای نیست ثبات از خردمندی و رای نیست گریز از کفش در دهان نهنگ که مردن به از زندگانی به ننگ بپوشانش از چشم بیگانه روی وگر نشنود چه زن آنگه چه شوی زن خوب خوش طبع رنج است و بار رها کن زن زشت ناسازگار چه نغز آمد این یک سخن زآن دو تن که بودند سرگشته از دست زن یکی گفت کس را زن بد مباد دگر گفت زن در جهان خود مباد زن نو کن ای دوست هر نوبهار که تقویم پاری نیاید به کار کسی را که بینی گرفتار زن مکن سعدیا طعنه بر وی مزن تو هم جور بینی و بارش کشی اگر یک سحر در کنارش کشی

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۲ - حکایت جوانی ز ناسازگاری جفت بر پیرمردی بنالید و گفت گران باری از دست این خصم چیر چنان می برم کآسیاسنگ زیر به سختی بنه گفتش ای خواجه دل کس از صبر کردن نگردد خجل به شب سنگ بالایی ای خانه سوز چرا سنگ زیرین نباشی به روز چو از گلبنی دیده باشی خوشی روا باشد ار بار خارش کشی درختی که پیوسته بارش خوری تحمل کن آنگه که خارش خوری سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۳ - گفتار اندر پروردن فرزندان پسر چون ز ده بر گذشتش سنین ز نامحرمان گو فراتر نشین بر پنبه آتش نشاید فروخت که تا چشم بر هم زنی خانه سوخت چو خواهی که نامت بماند به جای پسر را خردمندی آموز و رای که گر عقل و طبعش نباشد بسی بمیری و از تو نماند کسی بسا روزگارا که سختی برد پسر چون پدر نازکش پرورد خردمند و پرهیزگارش بر آر گرش دوست داری به نازش مدار به خردی درش زجر و تعلیم کن به نیک و بدش وعده و بیم کن نوآموز را ذکر و تحسین و زه ز توبیخ و تهدید استاد به بیاموز پرورده را دسترنج وگر دست داری چو قارون به گنج مکن تکیه بر دستگاهی که هست که باشد که نعمت نماند به دست به پایان رسد کیسه سیم و زر نگردد تهی کیسه پیشه ور چه دانی که گردیدن روزگار به غربت بگرداندش در دیار چو بر پیشه ای باشدش دسترس کجا دست حاجت برد پیش کس ندانی که سعدی مراد از چه یافت نه هامون نوشت و نه دریا شکافت به خردی بخورد از بزرگان قفا خدا دادش اندر بزرگی صفا هر آن کس که گردن به فرمان نهد بسی بر نیاید که فرمان دهد هر آن طفل کاو جور آموزگار نبیند جفا بیند از روزگار پسر را نکو دار و راحت رسان که چشمش نماند به دست کسان هر آن کس که فرزند را غم نخورد دگر کس غمش خورد و بدنام کرد نگه دار از آمیزگار بدش که بدبخت و بی ره کند چون خودش سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۴ - حکایت شبی دعوتی بود در کوی من ز هر جنس مردم در او انجمن چو آواز مطرب در آمد ز کوی به گردون شد از عاشقان های و هوی پریچهره ای بود محبوب من بدو گفتم ای لعبت خوب من چرا با رفیقان نیایی به جمع که روشن کنی بزم ما را چو شمع شنیدم سهی قامت سیم تن که می رفت و می گفت با خویشتن محاسن چو مردان ندارم به دست نه مردی بود پیش مردان نشست سیه نامه تر زآن مخنث مخواه که پیش از خطش روی گردد سیاه از آن بی حمیت بباید گریخت که نامردیش آب مردان بریخت پسر کاو میان قلندر نشست پدر گو ز خیرش فرو شوی دست دریغش مخور بر هلاک و تلف که پیش از پدر مرده به ناخلف

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۲ - حکایت جوانی ز ناسازگاری جفت بر پیرمردی بنالید و گفت گران باری از دست این خصم چیر چنان می برم کآسیاسنگ زیر به سختی بنه گفتش ای خواجه دل کس از صبر کردن نگردد خجل به شب سنگ بالایی ای خانه سوز چرا سنگ زیرین نباشی به روز چو از گلبنی دیده باشی خوشی روا باشد ار بار خارش کشی درختی که پیوسته بارش خوری تحمل کن آنگه که خارش خوری سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۳ - گفتار اندر پروردن فرزندان پسر چون ز ده بر گذشتش سنین ز نامحرمان گو فراتر نشین بر پنبه آتش نشاید فروخت که تا چشم بر هم زنی خانه سوخت چو خواهی که نامت بماند به جای پسر را خردمندی آموز و رای که گر عقل و طبعش نباشد بسی بمیری و از تو نماند کسی بسا روزگارا که سختی برد پسر چون پدر نازکش پرورد خردمند و پرهیزگارش بر آر گرش دوست داری به نازش مدار به خردی درش زجر و تعلیم کن به نیک و بدش وعده و بیم کن نوآموز را ذکر و تحسین و زه ز توبیخ و تهدید استاد به بیاموز پرورده را دسترنج وگر دست داری چو قارون به گنج مکن تکیه بر دستگاهی که هست که باشد که نعمت نماند به دست به پایان رسد کیسه سیم و زر نگردد تهی کیسه پیشه ور چه دانی که گردیدن روزگار به غربت بگرداندش در دیار چو بر پیشه ای باشدش دسترس کجا دست حاجت برد پیش کس ندانی که سعدی مراد از چه یافت نه هامون نوشت و نه دریا شکافت به خردی بخورد از بزرگان قفا خدا دادش اندر بزرگی صفا هر آن کس که گردن به فرمان نهد بسی بر نیاید که فرمان دهد هر آن طفل کاو جور آموزگار نبیند جفا بیند از روزگار پسر را نکو دار و راحت رسان که چشمش نماند به دست کسان هر آن کس که فرزند را غم نخورد دگر کس غمش خورد و بدنام کرد نگه دار از آمیزگار بدش که بدبخت و بی ره کند چون خودش سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۴ - حکایت شبی دعوتی بود در کوی من ز هر جنس مردم در او انجمن چو آواز مطرب در آمد ز کوی به گردون شد از عاشقان های و هوی پریچهره ای بود محبوب من بدو گفتم ای لعبت خوب من چرا با رفیقان نیایی به جمع که روشن کنی بزم ما را چو شمع شنیدم سهی قامت سیم تن که می رفت و می گفت با خویشتن محاسن چو مردان ندارم به دست نه مردی بود پیش مردان نشست سیه نامه تر زآن مخنث مخواه که پیش از خطش روی گردد سیاه از آن بی حمیت بباید گریخت که نامردیش آب مردان بریخت پسر کاو میان قلندر نشست پدر گو ز خیرش فرو شوی دست دریغش مخور بر هلاک و تلف که پیش از پدر مرده به ناخلف

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۵ - گفتار اندر پرهیز کردن از صحبت احداث خرابت کند شاهد خانه کن برو خانه آباد گردان به زن نشاید هوس باختن با گلی که هر بامدادش بود بلبلی چو خود را به هر مجلسی شمع کرد تو دیگر چو پروانه گردش مگرد زن خوب خوش خوی آراسته چه ماند به نادان نو خاسته در او دم چو غنچه دمی از وفا که از خنده افتد چو گل در قفا نه چون کودک پیچ بر پیچ شنگ که چون مقل نتوان شکستن به سنگ مبین دلفریبش چو حور بهشت کز آن روی دیگر چو غول است زشت گرش پای بوسی نداردت پاس ورش خاک باشی نداند سپاس سر از مغز و دست از درم کن تهی چو خاطر به فرزند مردم نهی مکن بد به فرزند مردم نگاه که فرزند خویشت برآید تباه سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۶ - حکایت در این شهر باری به سمعم رسید که بازارگانی غلامی خرید شبانگه مگر دست بردش به سیب که سیمین زنخ بود و خاطر فریب پریچهره هرچ اوفتادش به دست یکی در سر و مغز خواجه شکست نه هر جا که بینی خطی دل فریب توانی طمع کردنش در کتیب گوا کرد بر خود خدای و رسول که دیگر نگردم به گرد فضول رحیل آمدش هم در آن هفته پیش دل افگار و سر بسته و روی ریش چو بیرون شد از کازرون یک دو میل به پیش آمدش سنگلاخی مهیل بپرسید کاین قله را نام چیست که بسیار بیند عجب هر که زیست چنین گفتش از کاروان همدمی مگر تنگ ترکان ندانی همی برنجید چون تنگ ترکان شنید تو گفتی که دیدار دشمن بدید سیه را یکی بانگ برداشت سخت که دیگر مران خر بینداز رخت نه عقل است و نه معرفت یک جوم اگر من دگر تنگ ترکان روم در شهوت نفس کافر ببند وگر عاشقی لت خور و سر ببند چو مر بنده ای را همی پروری به هیبت بر آرش کز او برخوری وگر سیدش لب به دندان گزد دماغ خداوندگاری پزد غلام آبکش باید و خشت زن بود بنده نازنین مشت زن گروهی نشینند با خوش پسر که ما پاکبازیم و صاحب نظر ز من پرس فرسوده روزگار که بر سفره حسرت خورد روزه دار از آن تخم خرما خورد گوسپند که قفل است بر تنگ خرما و بند سر گاو عصار از آن در که است که از کنجدش ریسمان کوته است

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۵ - گفتار اندر پرهیز کردن از صحبت احداث خرابت کند شاهد خانه کن برو خانه آباد گردان به زن نشاید هوس باختن با گلی که هر بامدادش بود بلبلی چو خود را به هر مجلسی شمع کرد تو دیگر چو پروانه گردش مگرد زن خوب خوش خوی آراسته چه ماند به نادان نو خاسته در او دم چو غنچه دمی از وفا که از خنده افتد چو گل در قفا نه چون کودک پیچ بر پیچ شنگ که چون مقل نتوان شکستن به سنگ مبین دلفریبش چو حور بهشت کز آن روی دیگر چو غول است زشت گرش پای بوسی نداردت پاس ورش خاک باشی نداند سپاس سر از مغز و دست از درم کن تهی چو خاطر به فرزند مردم نهی مکن بد به فرزند مردم نگاه که فرزند خویشت برآید تباه سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۶ - حکایت در این شهر باری به سمعم رسید که بازارگانی غلامی خرید شبانگه مگر دست بردش به سیب که سیمین زنخ بود و خاطر فریب پریچهره هرچ اوفتادش به دست یکی در سر و مغز خواجه شکست نه هر جا که بینی خطی دل فریب توانی طمع کردنش در کتیب گوا کرد بر خود خدای و رسول که دیگر نگردم به گرد فضول رحیل آمدش هم در آن هفته پیش دل افگار و سر بسته و روی ریش چو بیرون شد از کازرون یک دو میل به پیش آمدش سنگلاخی مهیل بپرسید کاین قله را نام چیست که بسیار بیند عجب هر که زیست چنین گفتش از کاروان همدمی مگر تنگ ترکان ندانی همی برنجید چون تنگ ترکان شنید تو گفتی که دیدار دشمن بدید سیه را یکی بانگ برداشت سخت که دیگر مران خر بینداز رخت نه عقل است و نه معرفت یک جوم اگر من دگر تنگ ترکان روم در شهوت نفس کافر ببند وگر عاشقی لت خور و سر ببند چو مر بنده ای را همی پروری به هیبت بر آرش کز او برخوری وگر سیدش لب به دندان گزد دماغ خداوندگاری پزد غلام آبکش باید و خشت زن بود بنده نازنین مشت زن گروهی نشینند با خوش پسر که ما پاکبازیم و صاحب نظر ز من پرس فرسوده روزگار که بر سفره حسرت خورد روزه دار از آن تخم خرما خورد گوسپند که قفل است بر تنگ خرما و بند سر گاو عصار از آن در که است که از کنجدش ریسمان کوته است

%0
10 Bölüm